وحدت در اجتماع

وحدت و يكپارچگى مسلمانان و لزوم اتحاد و اتفاق كلمه ميان ايشان بلكه ضرورت توحيد كلمه بر محور كلمه توحيد براى همه موحدان و خداپرستان روى زمين، از تعاليم و آموزشهاى اساسى آيين اسلام و از اصول فرهنگ قرآنى است.

و بر همين اساس، قرآن كريم يكى از عمده ‏ترين و سازنده ‏ترين اهداف رسالت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را تاليف قلوب و ايجاد انس و تفاهم به جاى خصومت و دشمنى بيان مى‏دارد و اگر كسى در تاريخ، به ديده عبرت بنگرد اين معنى را از شاهكارهاى رسالت محمدى‏ صلى الله عليه و آله مى‏يابد.

«واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا»
همگى به حبل و رشته خداوندى چنگ بزنيد و پراكنده نگرديد.
بعد از رحلت پيامبر عظيم ‏الشان اسلام اوصياى معصوم او كوشيدند تا آن وحدت و يكپارچگى را حفظ كنند و آنان از حقوق شخصى خويش چشم پوشيدند و در طول تاريخ، دانشمندان مصلح و همه تلاشگران راستين انسانيت، هم خودشان از عوامل اختلاف و تجزيه گريختند و از دامن زدن به آتش خصومت ‏بين مسلمانان، بركنار زيستند و هم ديگران را به اتحاد و تفاهم فراخواندند.
ما مسلمانان به اين آيه زيباى قرآن، بيشتر بايد بينديشيم:

«فتقطعوا امرهم بينهم زبرا كل حزب بمالديهم فرحون‏»
اهل كتاب و پيروان اديان آسمانى و اتباع رسولان الهى، گروه، گروه شدند، ضد و دشمن هم گشتند و هر يك به آنچه نزد اوست‏ خرسند و شادمان گرديدند. (المؤمنون /۵۳)
طرح انديشه «وحدت جهان اسلام‏» يكى از مشغوليت‏ هاى فكرى ديرينه و اساسى حضرت امام (ره) بود كه او در طول دوران فعاليت اجتماعى – سياسى خود چه قبل ازپيروزى «انقلاب‏» اسلامى و چه بعد از آن لحظه ‏اى از آن غفلت نورزيد. وفادارى صادقانه امام به «وحدت‏» نه تنها او را به برجسته‏ ترين شخصيت انقلابى جهان اسلام تبديل نمود، بلكه او توانست در ميان فرقه ‏هاى اسلامى مختلف نيز جايگاه بس رفيعى كسب نمايد.
استراتژى مبارزاتى امام (ره); درجهت ايجاد بستر و شرايط لازم براى تحقق وحدت و هميارى در جهان اسلام، اصولا روى دو محور عمده تمركز يافته است:
«حركت فكرى – فرهنگى‏» و «حركت‏ سياسى – عملى‏». امام (ره) با توجه به مراحل مبارزه، «تعليم وتربيت‏» سياسى را زيربناى حركت ‏سياسى دانسته و اولين وظيفه مردم را در تحقق و توسعه، امر «تبليغ‏» و «تعليم‏» قرار داده است.
در اين زمينه امام خميني (ره) فرموده اند:
«…وظيفه ما اين است كه از حالا براى پايه ‏ريزى يك دولت‏ حقه اسلامى كوشش كنيم، تبليغ كنيم، تعليمات بدهيم، هم‏فكر بسازيم، يك موج تبليغاتى و فكرى بوجود آوريم تا يك جريان اجتماعى‏ پديد آيد و كم ‏كم توده‏ هاى آگاه، وظيفه‏ شناس و ديندار در نهضت ‏اسلامى متشكل شده قيام كنند و حكومت اسلامى تشكيل دهند. تبليغات و تعليمات دو فعاليت مهم و اساسى ماست…‏»
امام خمينى (ره) به عمق نقش اجتماعات دينى چه در بعد انديشه ‏سازى و چه در بعد اجتماع ‏سازى به خوبى پى‏برده بود. او اجتماعات و مراسم دينى را صرفا به منظور كاربرد تعليمى و آموزشى آن در مقولات فكرى، مورد تشويق قرار نمى‏دهد بلكه مهم‏تر از آن به نقش اجتماع ‏سازى و شکل ‏دهى روابط اجتماعى جديد از طريق گردهمايى‏ها و نيز آگاهى يافتن مسلمين از قدرت و نيروى ارادى و انسانى‏شان هم اشاره دارد. به همين جهت است كه «روز قدس‏» به عنوان سمبل وحدت جهان اسلام كه پيام انقلابى و ضد استعمارى هم دارد از سوى ايشان در سطح جهان اسلام پيشنهاد

گرديد و همچنين بزرگداشت «هفته وحدت‏» ميلاد حضرت رسول (ص) (از ۱۲ ربيع الاول به روايت اهل تسنن تا ۱۷ ربيع الاول) مورد حمايت وى قرار گرفت; چه اين‏كه از ديدگاه او روند وحدت بين مسلمين، ضرورت ايجاد سمبل‏ها و نهادهاى تازه ‏اى را مى‏طلبد كه فراتراز زمان و مكان قرار دارد.
رهبر معظم انقلاب اسلامي در رابطه با هفته وحدت فرموده اند:

اگر امروز بشريت متوجه اين رحمت‏ بشود – رحمت وجود اسلام، رحمت تعاليم نبوى، اين سرچشمه جوشان” وحدت” و آن را بيابد و خود را از آن سيراب كند، بزرگترين مشكل بشر برطرف خواهد شد. اگر چه همين امروز هم، تمدنهاى موجود عالم، بلاشك از تعاليم اسلام بهره ‏مند شده ‏اند و بدون ترديد آنچه از صفات و روشهاى خوب و مفاهيم عالى در بين بشر وجود دارد، متخذ از اديان الهى و تعاليم انبياء و وحى آسمانى است و بخش عظيمى از آن، به اسلام متعلق است، ليكن امروز بشر به معنويت و صفا و معارف روشن و حق و دلپذير اسلام – كه هر دل با انصافى آن معارف را مى‏پذيرد و مى‏فهمد – نيازمند است. لذاست كه دعوت اسلامى در جهان، طرفدار پيدا كرده است و بسيارى از غير مسلمين هم دعوت اسلامى را پذيرفته ‏اند.

وحدت در جامعه اسلامي
از اولين اقداماتي که رسول گرامي اسلام(ص) بعد از تشکيل حکومت اسلامي در شهر مدينه انجام داد و به وسيله آن آيين آسماني خود را تقويت کرد، همبستگي مسلمانان در ظاهر و باطن بود.
آن حضرت مسلمانان را همچنان که در ظاهر به گرد پرچم اسلام جمع شده بودند و همه آنان لا اله الا الله گويان در اطراف پيامبر حلقه مي زدند، دلها و باورهايشان را نيز با اسلام و کلمه توحيد به هم نزديک کرد و روح برادري و همدلي را بر وجود آنان دميد و به اين ترتيب ، از سويي همبستگي ملي مسلمانان کامل شد و از سوي ديگر خطر تفرقه ، يکي از مهمترين خطراتي که اين آيين جهاني را تهديد مي کرد و بيم آن مي رفت که جمعيت نوپاي مسلمانان را پراکنده کند، از ميان برداشته شد.
اعلام همبستگي ميان مسلمانان با اجراي برنامه عقد اخوت از سوي پيامبر عظيم الشان اسلام که از سوي خداوند متعال ماموريت يافته بود، به نحو شايسته اي پايان پذيرفت.
آن حضرت به اين وسيله ميان ياران و هواداران خويش پيمان برادري جاري کرد و در محفل انسي که تشکيل يافته بود، به مسلمانان فرمود: هر يک از شما با يک نفر از مسلمانان پيمان اخوت ببندد.
مورخان اسامي افرادي را که در محفل اخوت با يکديگر پيمان برادري بستند ثبت کرده اند. رسول اکرم آن روز طرفين عقد را خودش تعيين مي کرد و خطاب به تک تک مسلمانان مي فرمود: فلاني! تو برادر فلاني هستي! سيره نويسان در حاشيه اين مراسم سرنوشت ساز گزارش کرده اند که : کار اخوت به پايان رسيده بود.
ناگهان علي ع با چشمان اشکبار عرض کرد: يا رسول الله! ياران خود را با يکديگر برادر کردي ولي ميان من و يک نفر از مسلمانان عقد اخوت جاري نکردي! پيامبر به علي ع فرمود: يا علي! انت اخي في الدنيا و اخي في الاخره. علي جان! تو در دنيا و آخرت برادر من هستي. به اين ترتيب ، پيام قرآني همبستگي را در قالب «انما المومنون اخوه»

از شهر مدينه به سرتاسر جهان و تمام نسلهاي آينده اعلام کرد. به مناسبت اهميت اين پيام قرآني و ضرورت همبستگي مسلمانان عالم بويژه امت اسلامي ايران ، شيوه هاي حفظ همبستگي در پرتو قرآن را در اين نوشتار پيگيري و موارد اهم آن را بررسي مي کنيم.
پيروي از پيامبر و اهل بيت

يکي ديگر از شيوه هاي کلام الهي براي حفظ وحدت و همبستگي تمسک به ولايت و امامت اهل بيت است. عشق به اهل بيت ، الگوبرداري از سيره اخلاقي و رفتاري آنان ، يادآوري فضايل و مناقب علي ع و پيشوايان معصوم بعد از آن حضرت از جمله سفارش هاي قرآن در زمينه همبستگي امت اسلام است.

امام باقردر تفسير آيه «به ريسمان الهي تمسک کنيد و پراکنده نشويد»، مي فرمايد: آل محمد (صلي الله عليه وآله) همان حبل الله متين است که خداوند امر کرده مردم به آن تمسک کنند و امام کاظم فرمود: علي بن ابي طالب (عليه السلام) همان حبل الله متين است.

همچنان که در برخي روايات حبل الله به قرآن تفسير شده است. طبق اين بينش ، فرمان خداوند در پيروي و تمسک به قرآن و اهل بيت در اين آيه با کلام نبوي در آخرين لحظات زندگي پربارش توضيح داده شده است که آن حضرت وصيت کرد: من در ميان شما ۲ امانت ارزشمند مي گذارم ، کتاب خدا و عترتم که اهل بيت من هستند و آن دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا اين که در کنار حوض کوثر به نزد من آيند، مادامي که به آن دو تمسک مي کنيد، هيچ گاه گمراه نخواهيد شد.

ترغيب به گردآمدن مردم در حول رهبري آل محمد (صلي الله عليه وآله) ، يکي از شيوه هاي قرآني است که آنان را از تفرقه و تشتت دور نگه مي دارد و به وحدت و يکپارچگي نزديک مي کند.
حضرت فاطمه زهرا در اين رابطه فرمود: خداوند متعال اطاعت ما اهل بيت را مايه نظم و آرامش و امانت و رهبري ما را براي جلوگيري از تفرقه و جهاد را براي حفظ عزت اسلام قرار داد.
آيات تطهير، مودت ذي القربي ، اکمال ، ابلاغ ، منزلت ، مباهله و هل اتي بيانگر همين شيوه قرآن درخصوص همبستگي بر محور محمد و آل محمد (صلي الله عليه وآله) است. اگر ما بتوانيم اهل بيت را به عنوان الگوهاي ممتاز انسانيت و مروجان کامل ترين معارف بشري در عرصه جامعه مطرح کنيم و به عموم بشناسانيم ، نوعي وحدت و همبستگي ارزشمندي تحت پرچم اهل بيت در ميان پيروان و مشتاقان فضيلت و کرامت ايجاد خواهد شد.
خداوند متعال درباره محوريت ارزشهاي الهي و رهبري پيامبر اسلام و اولياي خدا ميفرمايد: «اي کساني که ايمان آورده ايد! و پيامبر خدا و کساني را که از ميان شما صاحبان امر هستند، اطاعت کنيد و هر گاه در موضوعي اختلاف داشتيد، به خدا و رسول عرضه کنيد و از آنان داوري بخواهيد.»
به اين ترتيب ، خداوند متعال در قرآن کريم وحدت بر محور رهبري خدا و رسول و جانشينان آن حضرت را عامل حفظ همبستگي و اتحاد مردم معرفي مي کند. حتي در سوره انفال ، پي آمد فاصله گرفتن از پيامبر(صلي الله عليه وآله) و رهنمودهاي حياتبخش آن بزرگوار را موجب اختلاف و تشتت و خواري مردم قلمداد مي کند و با تاکيد بيشتري بر اين عامل همبستگي پاي مي فشارد و مي فرمايد: «از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و نزاع و کشمکش نکنيد تا سست و ضعيف شويد، در اين صورت قدرت و شوکت شما از ميان مي رود، بلکه در پاسداري از همبستگي و اطاعت از فرمان پيامبر صبر و استقامت ورزيد که خداي سبحان به همراه استقامت کنندگان است.»
همچنان که رسول اکرم به عنوان محور وحدت و همبستگي مسلمانان برکات و آثار فراواني را به آنان به ارمغان آورد، کينه هاي ديرينه و خصومت هاي قديم تبديل به مهر و محبت شد و آنان توانستند پرچم اسلام را در مدت کوتاهي در مناطق دورافتاده جهان برافرازند و انسان هاي تشنه عدالت و فضيلت را از معارف ناب نبوي سيراب کنند.
مولوي در اين زمينه مي گويد:

نفس واحد از رسول حق شدند
ورنه هر يک دشمني مطلق برند
کينهاي کهنه شان از مصطفي
محو شد در نور اسلام و صفا
آفرين بر عشق کل اوستاد
صدهزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاک مفترق در رهگذر
يک سبوشان کرد دست کوزه گر

آري عشق راستين به خدا و اولياي الهي و پيروي از رهنمودهاي انسان ساز آن گراميان ، مي تواند باعث وحدت و همبستگي شود. همان طور که موجودات مادي مانند خاکهاي پراکنده با دست هنرمند کوزه گر موجب يگانگي و اتحاد آنان مي شود.

البته همبستگي اجسام که برمبناي آب و گل پديد مي آيد، ناقص و خيلي متفاوت از اتحاد ارواح و قلبهاي مردم است؛ زيرا جسم براي مدتي محدود و کوتاه ادامه مي يابد و با مرگ همبستگي مادي زايل ميشود؛ ولي وحدت راستين ارواح انسان هاي پاک جاودانه است و در سراي آخرت نيز ادامه خواهد داشت.
در هر صورت ، اطاعت از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و جانشينان آن پاک سيرت ، موجب همبستگي امت اسلام است و وحدت حقيقي شوکت و عزت و استقلال مسلمانان را به همراه دارد.

 

تعميق روابط حسنه ومعاشرت هاي اسلامي
بدون ترديد، ايجاد روابط سالم و پسنديده در افراد جامعه ، موجب اعتماد و اتحاد آنان خواهد بود. گسترش اخلاق اسلامي و فضايل انساني ، محبت ، صميميت و اعتماد عمومي را در بين افراد رواج مي دهد و بدون کمترين مشکلي همبستگي ملي را به وجود مي آورد.
قرآن کريم با بهره گيري از شيوه هاي کارآمد تربيتي در اين مسير کوشيده و پيروان خود را به سوي وحدت حقيقي هدايت مي کند.
امانت داري ، صله رحم، راستگويي ، عيادت از بيماران ، کمک به مستمندان، شرکت در تشييع جنازه مسلمانان ، خودداري از آزار ديگران، رعايت حقوق فردي و اجتماعي ساير مسلمانان، پرهيز از غيبت و بهتان و آبروريزي انسان هاي ديگر، انفاق، احسان ، عفو و گذشت ازجمله آموزه هاي قرآني در راه ترويج خصايل و صفات والاي اخلاقي و انساني است.
در جامعه اي که معاشرت صحيح و آداب انساني در ميان اقشار مختلف و لايه هاي دروني آن نفوذ يافته باشد، وحدت و همبستگي حقيقي محقق خواهد شد.
همه به همديگر عشق مي ورزند و از حقوق يکديگر محافظت مي کنند و همانند اعضاي يک پيکر منسجم و هماهنگ زندگي خواهند کرد.اساسا وحدت بر محور ارزشهاي والاي انساني مستحکم و قوي بوده و پايدار خواهد ماند، اما همبستگي بر ارزشهاي موقتي و ساختگي و غيرالهي ناپايدار و زودگذر است.
قرآن معيار و برتري را تقوا و پارسايي مي داند و مي فرمايد: «اي مردم! ما شما را از مرد و زن آفريديم و شما را گروهها و قبيله هاي مختلف قرار داديم تا يکديگر را بهتر بشناسيد،{اما هيچ کدام از اينان مايه برتري و محور همبستگي واقعي نيست} بلکه گرامي ترين شما نزد خداوند پارساترين شماست.»
اصلاح ذات البين از ديگر شيوه هاي قرآني در همين موضوع است. قرآن بيشترين اهميت را به سالم سازي روابط انساني مي دهد و مي فرمايد: «مومنان برادر يکديگرند پس ميان برادرانتان صلح و آشتي برقرار کنيد.»
براساس اين شيوه اگر فضايل اخلاقي در تمام سطوح و لايه هاي دروني جامعه توسعه پيدا کند فضايي آکنده از انسانيت و اخلاق اسلامي همه جا را فرا مي گيرد و يک نوع همبستگي دروني و معنوي ميان مردم حاکم مي شود.
آنان نه تنها با همديگر اختلاف ندارند و هر کس راه جداگانه اي را براي خود انتخاب نمي کند، بلکه همه به يکديگر احترام و شخصيت قائلند پيشنهادها و خواسته هاي همديگر را مي پذيرند و ياري به همنوع خود را افتخار خود مي دانند.

چرا که تفرقه در روح حيواني بودنفس واحد روح انساني بودرشد فضايل موجب مي شود مرد و زن و کودک و جوان و پير و ديگر آحاد جامعه حقوق همديگر را رعايت کنند و به اين ترتيب همه از همديگر راضي خواهند بود و آزار و ناراحتي برادر دينياش را تحمل نخواهد کرد.

امام صادق فرمود: مومنان با يکديگر برادرند و همگي فرزندان يک پدر و مادر هستند و هرگاه به يکي از آنان ناراحتي و مصيبت وارد شود، ديگران در غم او خوابشان نمي برد.

در اين فضاي الهي خودخواهي ها از ميان رفته و به همکاري و همياري بدل مي شود. اميرمومنان علي (عليه السلام) در اين زمينه بيشتر توضيح داده و ريشه تفرقه را وجود صفات زشت انساني و رذائل اخلاقي بيان مي کند و در خطبه ۱۱۳نهج البلاغه مي فرمايد: شما برادران ديني يکديگر چيزي جز پليدي درون ، نيت زشت شما را از هم جدا نساخته و موجب تفرقه نشده است.

نه يکديگر را ياري مي دهيد و نه همکاري و خيرخواهي و بخشش و دوستي مي کنيد در نتيجه تعاون همياري و نصيحت و بذل و بخشش و دوستي و محبت از ميان شما رفته است.
گسترش عدالت

يکي از مهمترين راهکارهاي قرآن براي تقويت و حفظ همبستگي ملي در جامعه اهميت دادن به عدالت در همه ابعاد آن ميان آحاد جامعه است.
قرآن در آيات متعددي بر اجراي عدالت تاکيد مي کند و حتي مهمترين فلسفه بعثت انبيا را برپايي قسط و عدل مي داند و مي فرمايد: «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و آنها بر کتاب و ميزان نازل کرديم تا مردم به عدالت قيام کنند.»
اگر عدالت در ميان مردم برقرار شود و آنان از نگراني هاي تبعيض و ناعدالتي و از رحمت و رنج فقر و محروميت رها شده و به امنيت و آسايش برسند، اتحاد و همبستگي در ميان آنان تقويت خواهد شد.
همچنان که امام هفتم فرمود: «اگر عدالت اجتماعي در ميان مردم عملي شود آنان بي نياز مي شوند.» با اجراي عدالت ، برکات الهي نازل شده و رفاه و امنيت مردم افزايش مي يابد و چون مردم احساس مي کنند تبعيض و ناعدالتي از جامعه رخت بربسته، همه يکدل و يک جهت با زمامداران جامعه متحد شده و براي پيشرفت و ترقي همه جانبه تلاش مي کنند.
قرآن براي عملي شدن عدالت اجتماعي که ضامن همبستگي و اتحاد مردم نيز هست ، راهکارهاي مختلفي ارائه مي دهد. تشويق به احسان ، انفاق ، پرداخت زکات ، رسيدگي به محرومان و مستضعفان و اطعام ، برخي از طرحهاي قرآني براي رفع فقر و ناعدالتي در جامعه مي باشد.
طبق اين شيوه اگر کارگزاران جامعه همبستگي و اتحاد مردم را طالب باشند، بايد براي رفع فقر و تبعيض به پا خاسته و با تمام وجود در برپايي عدل بکوشند. و متقابلا اگر ظلم و ستم در ميان مردم رواج يابد، استعدادها سرکوب شده اعتماد به مسوولان از ميان رفته و مردم به همديگر بي اعتماد مي شوند و در نتيجه همبستگي اجتماعي از ميان مي رود و اعتماد عمومي به بدبيني و سوئتفاهم بدل خواهد شد.
قرآن در سوره انفال ارتباط عدالت عملي و همبستگي مسلمانان را مورد توجه قرار داده و مي فرمايد: «بگو پروردگارم مرا به عدالت امر کرده و اين که در مساجد حضور يابم و با دين خالص عبادت نمايم و رو به سوي او کنم.»
در اين آيه اول امر به عدالت عملي شده است و آن گاه حضور در مساجد و شرکت در عبادت عمومي در يک صف واحد و با اخلاص نيت مورد تاکيد قرار گرفته است و اين تقارن ، بيانگر ارتباط عميق عدالت اجتماعي و همبستگي معنوي مسلمانان است.
تقويت فرهنگ انتظار
قرآن کريم در آيات نوراني خويش مردم را به ظهور مهدي موعود، يگانه منجي عالم بشريت فرا مي خواند. در سوره انبيا مي خوانيم : «در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتيم : بدون ترديد در آينده بندگان شايسته ام وارث حکومت زمين خواهند شد.»
حضرت باقر (عليه السلام) اين آيه را به ياران و اصحاب حضرت مهدي عج تفسير نمود. اميرمومنان علي (عليه السلام) در تفسير آيه «ما اراده کرده ايم که بر مستضعفين منت بگذاريم و آنان را امامان و رهبران وارث زمين قرار دهيم.»

فرمود: اين گروه پيروز آل محمد (صلي الله عليه وآله) هستند، خداوند متعال مهدي آل محمدعج را بعد از زحمت و سختي که بر آنان وارد مي شود برمي انگيزد و به آنان عزت مي دهد و دشمنانشان را خوار و ذليل مي کند.

افزون بر اين ، آيات متعددي از قيام آن وجود گرامي خبر مي دهند و حقيقت جويان و سعادت طلبان عالم را به انتظار ظهور چنين رهبري فرا مي خوانند.

طبق اين شيوه قرآني تقويت و توسعه انديشه انتظار مي تواند به اتحاد و يگانگي دلهاي مردم ياري نموده و با اين فرهنگ وحدت آفرين و اميدبخش به همبستگي ملي در جامعه رونق بخشيد.

زيرا اگر فلسفه انتظار و دستاوردهاي مثبت قيام مهدي عج به مردم ستم ديده و خسته از ظلم و بيداد مستکبران عالم گفته شود، آنان يکدل و يک زبان به انتظار ظهور رهبر آسماني نشسته و تحقق خواسته هاي قلبي خود را در برنامه هاي دولت کريمه حضرت مهدي عج جستجو خواهند کرد.

آنان اگر با فرهنگ انتظار آشنا شوند، تمام تفرقه ها و تشتت ها را با آرزوي ظهور امام زمان عج پايان يافته تلقي مي کنند و هر کدام از هر حزب و گروه و نژادي ، ظهور دولت اميدآفرين حضرتش را از دل و جان آرزو مي کنند و يکپارچه از خداوند متعال مي خواهند: «پروردگارا! پراکندگي و تفرق ما را به وسيله آن رهبر گرامي به جمعيت و وحدت بدل فرما و پريشاني امور را به وجودش اصلاح فرما! و نقايص و شکافهاي کار ما را به وسيله وجود آن ذخيره الهي اصلاح و جبران نما! و تعداد ما را فراوان و خواري و کوچکي ما را با وجودش به عزت و شکوه بدل ساز!»
آري امام عصرعج ضامن وحدت و همبستگي مردم بر محور حق و پارسايي است و نشستن به انتظار آن وجود گرامي که مايه وحدت و همدلي است ، مطمئنا جامعه را به سوي اتحاد و يگانگي خواهد برد، همچنان که در دعاي ندبه زمزمه مي کنيم : «کجاست آن آقايي که مردم را بر وحدت کلمه تقوي و دين گرد خواهد آورد.»
رفع موانع همبستگي
در طول تاريخ همواره کساني بوده اند که همبستگي و اتحاد مردم با مقاصد شوم و شيطاني آنان در تضاد بوده است. اينان براي حفظ منافع نامشروع خود با ايجاد موانع راه وحدت مسلمانان را ناهموار و گاهي مسدود کرده اند.
به همين دليل يکي از راههاي حفظ همبستگي و تقويت آن زدودن موانع و مشکلات اتحاد اسلامي است. عواملي که تلاش مي کنند يکدلي و هماهنگي مردم شکل نگيرد، افرادي منحرف ، بيگانه پرست و گروههاي نفاق محسوب مي شوند.
قرآن کريم خطر اين عوامل را به مسلمانان گوشزد کرده و آنان را به هوشياري در مقابل اين گروهها دعوت مي کند. خداوند در آيات متعددي از چهره زشت اين افراد پرده برداشته و صفات نکوهيده را به مردم مي شناساند و مي فرمايد: آنان ميگويند به همراهان و هواداران رسول خدا (صلي الله عليه وآله) ياري نکنيد تا از اطراف او پراکنده شوند.
غافل از اين که خزائن و گنجينه هاي آسمان و زمين از آن خداست ، ولي اهل نفاق نمي فهمند.»
قرآن کريم چنان با قاطعيت با گروههاي نفاق افکن و عوامل وحدت ستيز برخورد مي کند که به رهبر مسلمانان دستور مي دهد مسجد ضرار را که به عنوان مرکز تفرقه و اختلاف و توطئه درست شده است تخريب نمايد و به صراحت توطئه هاي وحدت شکن منافقان را افشا مي کند و مي فرمايد: کساني که مسجدي ساختند تا به وحدت مسلمانان ضرر بزنند {و همبستگي آنان را هدف گرفته اند} در آنجا کفر را تقويت نموده و ميان مومنان تفرقه ايجاد مي کنند تا پناهگاهي براي محاربان با خدا و رسول او باشد و براي پوشانيدن انگيزه هاي شوم خود مي گويند {ما جز نيکي و خدمت نظر ديگري نداريم).
وحدت و مقام فنا
سالك در مرحله توحيد، كار جديدى نمى‏كند و فقط كارهاى قبل را انجام مى‏دهد؛ اما وقتى از مرتبه توحيد بگذرد و به مرتبه اتحاد برسد؛ يعنى از: «لا تجعل مع الله إلها اخر». عبور كند و به:
«لا تدع مع الله إلها اخر».

برسد، نوبت به «وحدت» شهود (نه وحدت وجود) مى‏رسد. عارف در اين مقام موجودات ديگر را نمى‏نگرد و صداى آنها را هم نمى‏شنود و فقط مستقيما صدا را از خود ذات اقدس خداوند مى‏شنود و براى غير خدا سهمى قايل نيست. نه اين كه كثرتى را ببيند و آنگاه بگويد اينها، آيينه‏دار جلال و جمال او هستند. در اين مرحله هم همه اشيا در جاى خود محفوظ است و چيزى نابود نمى‏شود؛ اما عارف سالك به جايى رسيده است كه جز خدا نمى‏بيند نه اين كه همه را مى‏بيند ولى آيينه و آيت خدا مى‏داند، بلكه غير از خدا، هيچ كس را نمى‏بيند.

پايان ناپذيرى وحدت شهود
مرحله «تسليم» ، پايان بخش مراتب عملى است، ولى «توحيد» ، «اتحاد» و بالاتر از همه «وحدت» ، جزو مراحل «شهود» است كه تمام شدنى نيست؛ در مرحله شهود، سفر، پايان پذير نيست. چون عارف در اسماى الهى سير مى‏كند و اين مسافت، نامحدوداست. سير «از خلق به حق» محدود است؛ چون پايانش حق است؛ سير «از حق به خلق» نيز محدود است؛ چون پايانش خلق است، ولى سير در حق يعنى سير «از حق به سوى حق و در حق» ، نامحدود است. چون سير در اسماى الهى است و اسماء و كمالات الهى بى نهايت است، از اين رو مرحله شهود ذات و اسماء و صفات خداوند، پايان پذير نيست.

«وحدت» گرچه بالاتر از مرحله توحيد است، ليكن هنوز بوى كثرت مى‏دهد؛ زيرا سالك در بين اشياى كثير فقط يكى را مى‏نگرد و چنين مى‏بيند كه ديگران فانى هستند و آنگاه حكم به هلاك «ما سوى الله» و بقاى «وجه الله» مى‏كند؛ يعنى مطابق آيه: «كل شى‏ء هالك إلا وجهه».
و آيه: «كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الإكرام».
او درك و شهودى دارد. اين نفى ما سوا «موهم» كثرت است؛ چون نفى ما سوا و اثبات «الله» نشانه دو چيز است. از اين رو اگر سالك به مقام وحدت هم برسد، باز زمينه ظهور كثرت در او هست و حتى خود جمله «لا إله إلا هو» نشانه كثرت است؛ زيرا محتواى آن نفى ما سوا، و اعتقاد و اقرار به وحدانيت حق است و بر اين اساس مرحله وحدت نيز براى سالك عارف پايان راه نيست و پس از آن مقام فنا قرار دارد.
مقام فنا
پس از پيمودن مراحل پيشين، سالك به مقام «فناى فى الله» مى‏رسد. در مقام فنا كه «دارالقرار» و مقصد سير و سلوك سائران و عارفان است، سالك نه تنها غير و «ماسوى الله» را نفى مى‏كند بلكه اصلا آنها و حتى خود را نمى‏بيند تا آن را نفى كند؛ زيرا اثبات «ثابت» و نفى «منفى» ، دو چيز است و اين تعدد و كثرت با وحدت شهود راستين، سازگار نيست. وقتى سالك به مقام فنا بار يابد، فانى در شهود ذات اقدس خداوند است و بس و نه تنها خود را نمى‏بيند، بلكه توحيد و فناى خود را هم نمى‏بيند و فقط «الله» و هويت مطلقه الهى را بدون اكتناه، مى‏بيند و مى‏گويد: «لا هو الا هو» كه هر كدام از اذكار معهود و معروف، نشانه مرتبه‏اى از مراتب سالكان كوى توحيد است. وقتى كلام به مقام فنا برسد، پايان مى‏پذيرد. چون در آن مقام، مجالى براى كلام نيست و تمام شدنى هم نيست.
البته ممكن است حالت «صحو بعد از محو» ، نصيب سالك شود و او بعد از رسيدن به آن مقام با ديد وحدت، دوباره به كثرت برگردد، و گرنه همه كارهايش به صورت «ملكه» از او صادر مى‏شود؛ بدون اين كه خودش توجهى داشته باشد. مانند آنچه در باره ملائكه «مهيم» گفته مى‏شود: فرشتگان مهيم، ملائكه مخصوصى هستند كه غرق در هيمان الهى بوده، حيرت‏زده‏اند و اصلا نمى‏دانند كه غير از خدا چيزى در جهان خلق شده است و برخى روايات نيز تا حدودى اين مطلب را تأييد مى‏كند. حيرت فرشتگان مهيم، حيرتى ممدوح است، نه مذموم؛ زيرا از نوع حيرت «واصلان به مقصدرسيده» است، نه از سنخ حيرت «گم‏شدگان راه ناپيموده».
گرچه ظاهر قرآن كريم اين است كه همه فرشتگان در برابر آدم ( عليه السلام) سجده كردند : «فسجد الملئكة كلهم أجمعون» . زيرا جريان سجود فرشتگان با جمع «محلى به الف و لام» و دو كلمه تأكيد ياد شده است، ولى بعضى از نقلها ملائكة مهيم را استثنا كرده است. البته اين مقام، اختصاصى به ملائكه مهيم ندارد، بلكه انسان كامل نيز مى‏تواند به اين مقام بار يابد. بنابراين ، آيه كريمه:

«إن الذين عند ربهم لا يستكبرون عن عبادته». هم شامل ملائكه مهيم و هم شامل گروهى از سالكان ناب، يعنى انبيا و اولياى الهى مى‏شود؛ آنها نه تنها به جهان توجهى ندارند، بلكه حتى به خود، توحيد و معرفت خود هم هيچ توجهى ندارند و تنها «معروف» را مى‏بينند؛ يعنى، عارف و عرفان را نمى‏نگرند؛ زيرا هر گونه شهود غير خدا با وحدت شهود و با هيمان صرف و حيرت محض مناسب نيست.
نکان نکمیلی

درپايان، تذكر چند نكته سودمند است گرچه ممكن است به برخى از آنها قبلا اشارت رفته باشد:
يكم: صعود سالكان واصل به قله كمال، رهين مبدأ فاعلى و غايى و مبدأ قابلى و نيز در گرو مراحل صعود كه همان صراط مستقيم است مى‏باشد، اما مبدأ فاعلى يعنى «هو الأول» و مبدأ غايى يعنى «هو الاخر» همانا خداوندى است كه همه آثار و افعال و اوصاف و ذوات اشيا و اشخاص، از او و به سوى اوست و تحقق چنين حقيقتى مفروغ‏عنه است، و اما مبدأ قابلى كه نفس انسانى است، صلاحيت وى براى دريافت چنين عطايى در مبحث معرفت نفس و تبيين قوه نظرى و عملى او و نيز تشريح مراتب هر كدام از دو قوه يا دو شأن ياد شده، كه از شئون اصل ذات نفس به شمار مى‏روند، بازگو مى‏شود.

آخرين اثر حكيمان الهى كه در آن به شئون نفس ناطقه و مراحل كمالى آن اشاره شده «شرح غرر الفرائد» حكيم سبزوارى (قدس سره) است كه در آن چنين آمده است:
تجلية، تخلية تحلية ثم فنا مراتب مرتقية
محؤ، وطمس محق ادر العملا تجلية للشرع أن يمتثلا
تخلية تهذيب باطن يعد عن سوء الأخلاق كبخل وحسد
تحلية أن صار للقلب الخلي عن الرذائل، الفضائل الحلي
فنا شهود كل ذي ظهور مستهلكا بنور نور النور
بفعله الأفعال يمحو الحق في النعت طمس، في الوجود المحق
در اين ابيات به درجات سه‏گانه محو پرداخته شده و به محو آثار اشارت نرفت، بلكه فناى آن در فناى افعال مندرج شد، و اما تبيين مسير كمال و تشريح مراحل آن در فن اخلاق (بخش پايانى آن) مطرح مى‏شود كه در اين زمينه نيز حكيم سبزوارى از مقام فنا به عنوان تسليم كه بالاتر از رضا و توكل است، ياد كرده و چنين فرموده است:
إرجاع مالنا إلى قديم يملك كلا سم بالتسليم
…….
و هو علا الرضاء والتوكلا إذ حيثما الرب وكيلا جعلا
فمتوكل تعلقا صحب وليس يخلو ذاك من سوء الأدب
دون مسلم، وراض كل ما يفعل حق طبعه قد لايما
و هاهنا الطبع و ماله فقد كل الأمانات لأهلهاترد
البته وقتى مقام فنا، همان مرحله تسليم اخلاقى خواهد بود كه سالك متخلق فانى نه تنها طبع و آنچه به طبع او برمى‏گردد، همگى را امانت الهى دانسته و همه آن امانتهاى اثرى، فعلى، وصفى و ذاتى را به ذات اقدس خداوند برگرداند، بلكه آنچه به نام ما سوى الله مطرح است به خداوند ارجاع كند و هيچ اثرى را به مؤثر قريب آن و هيچ فعلى را به مبدأ فاعلى آن و هيچ وصفى را به موصوف آن و هيچ وجودى را به موجود به آن وجود انتساب ندهد و از شهود غير خدا بپرهيزد. در اين حال، تسليم اخلاقى همان مقام فنا خواهد بود.

دوم: چون رهبرى نيروهاى تحريكى نفس را قدرتهاى ادراكى او بر عهده دارد، به طورى كه اگر تحريك آنها به استناد عقل عملى، يعنى «ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان». بود، امامت آن را عقل نظرى، بر عهده دارد، و اگر تحريك آنها به استناد شهوت يا غضب بود، زعامت آن را، خيال يا وهم بر عهده مى‏گيرد. از اين رو، مهمترين عامل اصلاح نفس، تهذيب معرفت او از شهود غير خداست. در

اين حال، اولا سالك واصل هيچ كارى را به زعامت خيال و وهم انجام نمى‏دهد و ثانيا هرگز براى غير خدا كار نمى‏كند، و ثالثا همه كارهاى صالح خود و ديگران را فانى در كار خداوند مى‏بيند، و رابعا هيچ پاداشى را براى خود و يا ديگران توقع ندارد؛ زيرا مبدأ فاعلى همه كارهاى خير را تنها خدا مى‏داند نه غير او، چنانكه هيچ موصوف و هيچ موجودى را غير از خداوند نمى‏يابد، و خامسا نه تنها به جايى مى‏رسد كه غير خدا را نمى‏بيند بلكه نديدن غير خدا را هم نمى‏بيند، يعنى فناى از فنا منزلت او خواهد بود. و شايد بتوان آن را «كمال الإنقطاع» ، كه مطلوب در مناجات شعبانيه است ناميد؛ زيرا كمال الانقطاع نه تنها بالاتر از قطع علقه از ما سوى الله است، بلكه از خود انقطاع كه برتر از قطع است بالاتر خواهد بود، براى اين كه خود انقطاع هم مشهود او نيست.

سوم: گر چه فناى مورد بحث، از جهت شهود علمى فناست، ليكن از جهت وجود عينى، بقا خواهد بود و اين تعدد جهت كه رافع تناقض است، از سنخ تعدد ذهن و عين نيست؛ زيرا در اين مبحث هم فنا عينى است و هم بقا؛ چون منظور از اين شهود شهود خارجى و علم حضورى است، كه نه تنها برتر از «علم‏اليقين» است بلكه رفيعتر از «عين‏اليقين» خواهد بود؛ زيرا سالك واصل، به مقام «حق‏اليقين» باريافته است. از اين رو فناى او عينى است نه علمى صرف، تا با نفى فنا، كه همان بقاست جمع شود و مناقض آن نباشد.

پس تعدد جهت كه مصحح جمع دو عنوان بقا و لا بقا (فنا) است به اين است كه فناى عارف واصل و سلب تعين منسوب به اوست، ولى بقاى وى به وجود الهى و منسوب به خداوند است، از اين رو مى‏توان در مشهد فنا و در محضر زوال، شرط دهم را به عنوان «وحدت دهم» براى تحقق تناقض ياد كرد و گرنه دو قضيه ايجابى و سلبى در اين باره هر دو صادق است و محذور جمع متناقضان لازم نمى‏آيد؛ مثلا صادق است گفته شود: «عارف واصل، باقى نيست و فانى است عارف واصل باقى است و فانى نيست».
قضيه سلبى اول، به لحاظ بقاى شخصى و ما سوايى است و قضيه ايجابى دوم، به لحاظ بقاى الهى است نه بقاى شخصى.
البته ممكن است اين وحدت دهم را با برخى از تكلفهاى مستصعب به يكى از وحدتهاى نه‏گانه معهود ارجاع داد، ليكن هرگز بدون صعوبت و تحمل خلاف ظاهر نخواهد بود.
تذكر: چون حصر وحدتهاى معتبر در تناقض، عقلى نيست از اين رو افزون بر شرايط آن، متصور است، و اگر معناى وحدت دهم و امتياز آن از وحدتهاى نه‏گانه معروف روشن شود، مى‏توان «وحدت يازدهم» را كه اتحاد حمل حقيقت و رقيقت است مطرح كرد، چون تفاوت حمل حقيقت و رقيقت با تفاوت وجود شى‏ء به عنوان تعين خاص و وجود الهى همان شى‏ء كه تعين خاص خود را از دست داده است، با دقت معلوم خواهد شد.
البته جهت مشتركى بين دو نحو اخير از اقسام وحدت يافت مى‏شود كه ممكن است زمينه توهم عينيت آنها با يكديگر را فراهم كند. مشروح بحث در قاعده «بسيط الحقيقة كل الأشياء وليس بشي‏ء منها» تحرير يافت؛ زيرا در آن موطن، ايجاب و سلب بدون تناقض جمع شده است.
چهارم: مسئله «فنا» كه در مبحث معرفت نفس به عنوان تبيين نظام قابلى مطرح است و نيز در مبحث اخلاق به عنوان تبيين صراط مستقيم منتهى به لقاء الله، بازگو مى‏شود، با آنچه در عرفان عملى طرح مى‏گردد كاملا متفاوت است؛ زيرامبحث نفس يا از مباحث فلسفه الهى است، چنانكه حكمت متعاليه صدرايى بر آن است، و يا از مسائل علم طبيعى است كه حكمت مشاء و مانند آن چنين باور دارد.
به هر تقدير متفرع بر مبادى فلسفه الهى است كه قائل به كثرت حقيقى وجود است، خواه به نحو تباين و خواه به نحو تشكيك؛ چنانكه اخلاق از مسائل و شئون حكمت عملى است كه از علوم جزئى محسوب مى‏گردد و در بسيارى از مبادى خود، نيازمند به فلسفه الهى است كه جريان كثرت وجود به عنوان اصل معقول و مقبول در آن مطرح است. ليكن فنايى كه در عرفان عملى مطرح است

و پشتوانه بسيارى از مسائل عرفان نظرى است مبتنى بر «وحدت شخصى وجود» است كه محور اصيل فن شريف عرفان مى‏باشد. و چون عرفان، فوق فلسفه الهى است، زيرا موضوع آن حقيقت وجود لا بشرط است، ولى موضوع فلسفه الهى، حقيقت موجود بشرط لا (بشرط أن لا يتخصص طبيعيا ولا رياضيا ولا منطقيا ولا أخلاقيا)، از اين رو، مراتب فنا به تفاوت مراتب مفنى‏فيه، خواهد بود، بنابراين، فنايى كه در عرفان مطرح است فوق فنايى است كه در فلسفه نظرى يا فلسفه عملى طرح مى‏شود.

پنجم: گرچه مقام فناى تعين و عدم شهود ما سوى الله، حتما با مقام بقاى بالله همراه است، ليكن تلازمى بين بقاى بالله و بين شهود بقاى مزبور، نخواهد بود؛ زيرا ممكن است سالك واصل كه به بقاى الهى باقى است بقاى الهى خود را مشاهده نكند، اما عارفى كه به صحو بعد از محو و به شهود و بقاى بعد از فنا باريافت، سير از حق به خلق را با بينش توحيدى ادامه مى‏دهد و سفر سوم را آغاز مى‏كند، ليكن غالبا در مباحث اخلاقى به پايان سفر دوم اكتفا مى‏شود.

آنچه لازم است در اين جا توجه شود اين است كه هرگز مقام فنا قله اوج كمال سالك نخواهد بود، بلكه بايد از فنا فانى شد، چنانكه مسئله مرگ ملك‏الموت و نيز مرگ اصل موت، كه در مواقف قيامت كبرا مطرح است، دو شاهد نيرومند بر فناى فناست؛ زيرا معناى مردن ملك الموت و نيز مردن اصل مرگ، به معناى زوال و فناى اصل تغير و تحول است كه چون نفى در نفى مساوى با اثبات است، پس مرگ مرگ، و مردن فرشته مرگ به معناى تحقق ثبات و بقا و ابديت منزه از زوال خواهد بود، نه به معناى فناى همه چيز؛ زيرا در اين فرض اصل فنا رخت‏بربسته نه آن كه فراگير شده باشد. در آن مرحله كه اشيا يا اشخاص ديگر مى‏مردند براى اين بود كه اصل مردن زنده بود، اكنون كه اصل مرگ، مرده است، همگان براى هميشه زنده خواهند بود.
ششم: عقل مصطلح و متعارف، گر چه براى تعديل نيروهاى ادراكى و تحريكى مادون خود مانند، خيال و وهم از يك سو، و شهوت و غضب از سوى ديگر، عقال لازم و سودمند است، ليكن نسبت به مافوق خويش كه شهود قلبى است، پاى‏بند و مانع راه و سارق طريق و رهزن سالك است؛ زيرا دست و پاى عشق را قماط احتياط مى‏بندد. و اندام غمگين قلب شاهد را در مهد كودكانه خود زندانى مى‏كند و طاير ملكوتى را مقصوص‏الجناح و رهين مرغان خانگى مى‏سازد و فرشته عرشى را با اهريمن فرشى قرين مى‏كند:
چاك خواهم زدن اين دلق ريايى چه كنم روح را صحبت ناجنس، عذابى است اليم
در اين جا مصاف جهاد اكبر، ظهور مى‏كند و آنچه تا كنون بين صاحب‏نظران اخلاقى به عنوان «جهاد اكبر» مطرح بود، «جهاد اوسط» مى‏شود؛ زيرا در آن جا سخن از غنيمت «پيروزى عقل بر جهل» بود و در اين جا سخن از اغتنام «ظفرمندى قلب بصير بر عقل ناظر» ؛ آن جا كه عقل بر جهل پيروز مى‏گردد جهاد اوسط است و اين جا كه عشق بر عقل، فاتح مى‏شود و از برخى جهات به عنوان «فتح مطلق» موسوم است، جهاد اكبر خواهد بود، از اين روبايد گفت:
گرفتم گوش عقل و گفتم اى عقل برون رو كز تو وارستم من امروز
و نيز بايد چنين سرود:

عقل را معزول كرديم و هوى را حد زديم كين جلالت لايق اين عقل و اين اخلاق نيست
سالك كه در محدوده وهم و خيال از جهت «ادراك» ، و در قلمرو شهوت و غضب از جهت «تحريك» به سر مى‏برد، همواره در جهاد اوسط ناآرام است، ليكن با عقل نظر و عمل، زانوهاى جموح و سركش خيال و وهم متمرد و شهوت و غضب متنمر را عقال مى‏كند و مى‏آرمد، ليكن در پيكار اكبر هماره ناآرام است تا قلب عاشق بر عقل متفكر فايق آيد و او را رام كند، بنابراين، آنچه در باره ناآرامى شاهد گفته شده:

هزار قصد نمودم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
ناظر به مرحله‏اى است كه قلب عاشق توان گلستان كردن آتش عشق را نيافته باشد و اگر خلت خليلى بهره او شد و نصاب حبيبى وى كامل گشت، نصيب او از فرمان
«يا نار كونى بردا و سلاما».

وافر خواهد شد. در اين حال مى‏تواند بر سر آتش باشد و نجوشد؛ زيرا وجود منسوب به خويش را رها كرده و وجود مضاف به خداوند را نايل آمده است و فقط خدا را مى‏بيند و به او زنده است.
آنان كه ربوده «ألست» اند از عهد ألست، باز مستند
در منزل درد بسته پايند در دادن جان گشاده دستند

فانى ز خود و به دوست باقى وين طرفه كه نيستند و هستند
اين طايفه‏اند اهل توحيد باقى همه خويشتن پرستندد
و هيچ تناقضى بين چنان نيستى و چنين هستى نخواهد بود؛ زيرا:

ز أحمد چو ميم منى شد جدا أحد ماند و كثرت شد آندم فنا
پس آنگه كلام خود از خود شنيد به چشم خود آندم رخ خويش ديد
آنچه بايد به عنوان محكمترين محكمات اين نوشتار و گفتار، تلقى شود اين است كه:
۱٫ هويت مطلق و كنه ذات خدا كه حق محض و هستى صرف و نامتناهى است به نحو اكتناه نه معقول حكيم است و نه مشهود عارف.
۲٫ ما سوى الله فقط آيت و «نمود» او هستند، نه مستقل و نه صاحب «بود» اند.
۳٫ سالك واصل اگر به صحو بعد از محو نرسد، فقط خدا را مشاهده مى‏كند نه خود را و نه عرفان خويش و نه غير را:
تو او نشوى ولى اگر جهد كنى جايى برسى كز تو تويى برخيزد
۴٫ سالك شاهد اگر توفيق تداوم سفر بهره او شد و صحو بعد از محو نصيب او گشت، آدم و عالم و همه شئون راجع به ما سوى الله را آيت صرف حق مى‏بيند نه زايد بر آن:
روزى كه جمال يار من ديده شود اعضاى وجود من همه ديده شود
خواهم به هزار ديده در وى نگرم ورنه به دو ديده دوست كى ديده شود؟
پروردگارا توفيق كمال انقطاع از غير و جمال ارتباط به خودت را در كام تشنگان كوثر زلال معرفت بچشان.
استاد مطهری در مورد وحدت
استاد مطهری ضمن آنکه عدالت فردی و عدالت اجتماعی را مبنای متعامل یکدیگر دانسته ، عدالت اجتماعی را نسبت به عدالت در حوزه ی اخلاق فردی مرجح و مورد تاکید اصلی اسلام به شمار می آورد .از نظر اسلام هم فرد ذی حق است و هم اجتماع اما مصلحت اجتماع و اصالت آن بر مصلحت فرد ترجیح دارد . اجتماع دارای ترکیب،وحدت ،خط سیر و صاحب حقوق است و اصالت فرد غلط است هم چنان که پیامبر از آن جهت که ولی امر مسلمین و سرپرست اجتماع آنها و نماینده ی کامل مصالح اجتماع است ،خدا این حق را به او داده است که در آنجا که مصلحت اجتماع بداند ،فرد را فدای اجتماع بکند .
استاد در ذکر معانی عدالت چند مبحث مهم درباره ی این مفهوم ،از جمله نسبی یا مطلق بودن عدالت و رابطه ی عدالت با مساوات را شرح می دهد . وی سه گونه تعریف از عدالت ارائه می کند :
۱. مساوات
۲. تساوی در مقابل قانون
۳. رعایت توازن در اجتماع
“آن چنان که من مجموعا دریافته ام ،عدالت را سه جور می شود تعریف کرد :یکی اینکه عدالت یعنی مساوات ،چون از ماده ی عدل است و عدل یعنی برابری . یک معنای عدالت برابری است ، بلکه اصلا معنا و ریشه اصلی عدالت همان برابری است “
از نظر استاد صحت این معنا از عدالت ،بستگی به نوع تعبیر از معنای مساوات دارد به عنوان مثال اگر عدالت عبارت از برابری و مساوات مردم ،در بهره گیری از موجبات سعادت باشد این ظلم است چون خیلی از موجبات سعادت به دست انسان نیست . هم چنین اگر مساوات را حداقل در اموری که در اختیار بشر است تعبیر کنیم ، یعنی در مسائل اقتصادی ، این هم ظلم است ، چون افراد از لحاظ نبوغ و قدرت کار و ابتکار مساوی نیستند و نمی توان علی رغم این تفاوتشان به آنها به طور مساوی پاداش داد . ” بنابراین اگر ما عدالت را به معنای مساوات بگیریم و مساوات را به معنای برابر کردن افراد در پاداش ها و نعمت ها ، اول اینکه شدنی نیست ، دوم ظلم و تجاوز است و عدالت نیست ، سوم اجتماع خراب کن است . چرا که در طبیعت میان افراد تفاوت است ” اگر این معنا از عدالت صحیح بود در خلقت نیز همه باید متساوی آفریده می شدند اما این گونه نیست زیرا کمال از اختلاف پیدا می شود و این اختلاف سطح های مختلف است که حرکت ها را به وجود آورده و مایه ی جذب انسان ها به یکدیگر شده است .
عدالت تساوی در مقابل قانون است . یعنی قانون افراد را به یک چشم نگاه بکند قانون خودش میان افراد تبعیض قائل نشود بلکه رعایت استحقاق را بکند . به عبارت دیگر افرادی که از لحاظ خلقت در شرایط مساوی هستند قانون باید با آنها به مساوات رفتار بکند . اما افرادی که خودشان در شرایط مساوی نیستند ، قانون هم نباید با آنها مساوی رفتار بکند بلکه باید مطابق شرایط خودشان با آنها رفتار بکند . این معنای دوم عدالت است .
اساس عدالت برابري است و اصل آن حد وسط بين دو طرف افراط و تفريط .
عدل الهي ، اقتضاي وجود عدالت رادر سرتاسر عالم دارد . عدل در هستي معلول فعل علت العللي است که خود عدل و کمال و عشق لم يزل و لم يزال بوده است و منظومه ي وجود ، مفيض عدالت و کمال اوست . رابطه ي علي حاکم در اين نظام ،برپایه ی عدل مستقر و لايتغيري استوار شده است که در آن هيچ جور و ظلمي نيست . عدالت سبب اول در ذات خود کامل صادر کرده است . عالم متکثر مادي نيز به سبب عدالت الهي در نظامي عادلانه به سوي کمال در حرکت است . در نهايت ، عدل و استحکام و کمال جريان دارد و در هيچ شيء جور و اختلال و نقصي وجود ندارد . عدل بر عالم حاکم است . بنابراين چون مدينه هم بايستي مطابق و متناسب با نظم کائنات باشد ، پس مکان هر فردي در آن لازم است مطابق عدالت باشد ” بنابراين ، مدينه ، نظم و توازني مانند انتظام عالم دارد و نظام آرماني فارابي ، هم با نظام کلي آفرينش همانند است و هم با نظام تن موجود زنده ” به ديگر سخن گرته اي است از عالم کبير و عالم صغير . در هر سه نظام ، همه ي عضوها کار و کردار خود را در راه تحقق هدف رئيس نخست هماهنگ مي کنند .
به اعتقاد بعضي علما محبت برتر از عدالت است به اين دليل که محبت بر ايه ي انس گيري متقابل طبيعي استوار است اما عدالت ضرورتي اجتماعي است که مصنوعي است . در حالي که لازمه ي محبت ، اتحادي طبيعي است . به عبارت ديگر محبت از عدالت ، ذاتي تر و فاقد عنصر الزام است و اصالت دارد در صورتي که در عدالت ، عنصر الزام و تصنع وجود دارد .
در واقع عدالت در فقدان محبت زاده مي شود . چون اگر محبت بين مردم بر قرار شود ، نياز به عدالت احساس نمي شود . احتياج به عدالت نيز از نبود محبت است و به همين خاطر فضيلت محبت از فضيلت عدالت بالا تر است . محبت بيش از عدالت و انصاف ، وحدت اجتماعي را ميسر مي کند .
يکي از دلايل اصلي ضرورت اجتماع و تعاون وتمدن وحکومت اجراي عدالت وجلو گيري از ظهور متغلبين است .

هر يک از انبيا که آمدند براي اجراي عدالت آمدند و مقصدشان هم اين بود که اجراي عدالت را در همه ي عالم انجام دهند لکن موفق نشدند . حتي رسول ختمي(ص) که براي اصلاح بشرآمده بود ، براي اجراي عدالت آمده بود و براي تربيت بشر آمده بود . باز در زمان خودشان موفق نشدند به اين معنا و آن کسي که به اين معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنيا اجرا خواهد کرد . نه آن هم اين عدالتي که مردم عادي مي فهمند که فقط قضيه عدالت در زمين براي رفاه مردم باشد بلکه عدالت در تمام مراتب انسانيت ……. حضرت صاحب (سلام الله عليه ) اين معنا را اجرا خواهند کرد و در تمام عالم زمين را پر از عدل و داد خواهند کرد به همه مراتب عدالت . به همه مراتب دادخواهي …..