چکیده
مراحل اولیه کودک
هوش کودک تنها راه احساس اوست
دنیای حقیقت برای کودکان
ادراک کودک
هوش کودک

پیدایش حافظه
تداعی معانی یا تصورات ذهنی
زبان و تکلم
عامل زبان با عمل، چه اندازه همآهنگ است؟

کودک در خانواده
شناختن دنیای خارج
احساسات و عوامل عاطفی کودک
استقلال
نتیجه

کودک در معرض خطر اخلاقی
کودک موضوع قانون
مجمع سازمان ملل متحد
جمع آوری
منابع و ماخذ ۴
۱۰
۱۰
۱۹
۲۳
۲۵
۲۸
۳۱
۳۵
۳۸
۴۴
۴۶
۴۹
۵۷
۵۹
۶۲
۶۷
۶۸
۷۳
۷۷

چکیده:
روانشناسی کودک از نظر کلی بحث تازه و مستقلی است که درباره هشیاری و بیداری روان کودک و تأثیر آن در رشد و نمو تدریجی او گفتگو می کند. و به ما می آموزد این موجود کوچک و ناتوان که روزی یک قطعه گوشت و پوست ناتوانی بوده چگونه رفتار و کردار خود را در این جهان وسیع آموخته و با چه شرایطی تا دوران جوانی رسیده است.

پرورش تدریجی روان کودک با آنچه که مربوط به مراحل رشد و پیشرفت اعضای بدن و مراحل بلوغ او است کاملاً متفاوت و جدا از هم هستند و این دو مرحله مستقل دارای شرایط مخصوصی است که هر دو به موزات هم پیش می روند و در راه مستقیم خود از یکدیگر کمک می گیرند از آن گذشته برای شناختن مراحل روانی کودک کافی نیست که کودک از زمان بدنیا آمدن مورد مطالعه قررا دهیم زیرا قبل از بدنیاآمدن در زمانیکه نطفه او بسته می شود در آن محیط تنگ و تاریک بدون اینکه ما بدانیم عوامل و شرایطی وجود دارد که اساس زندگی آینده او پایه گذاری می شود و از این بحث نتیجه می گیریم که از یک نقطه نظر تئوری روانشناسی کودک بایستی از زمان قبل از تولد مورد بررسی قرار گیرد و بدانیم که این کودک در کدام محیط و تحت کدام شرایط و از کدام خانواده بوجود آمده و این هنوز خود بحث بسیار مفصل و پیچیده ای است که پایه آن برروی قوانین و توارث وزن شناسی استوار می گردد و بعداز تولد شرایط آموزش و پرورش و بسیاری عوامل دیگر در پیشرفت اعضای بدن و سلسله اعصاب او مؤثر است و با عواملی که در رشد و نمو اعضای بدن تأثیر دارد روان او نیز در کش و قوس تحولات زندگی مراحل خود را خواه ناخواه می پیماید.

البته شرایط محیط نیز از نقطه نظر جسمی و روانی در او و درسازندگی شخصیت او تأثیر دارد و اگر اعضای بدن کودک از روی سیستم بخصوصی رشد نماید در شکوفندگی و پیشرفت قوای روانی او بی اثر نخواهد بود . به عبارت ساده در روانشناسی کودک، کودک را برای خودش مطالعه می کند و روانشناس باید بداند خصوصیات ارثی و ژن شناسی عامل مهمی در عقب ماندن یا جلوافتادن شرایط روانی کودک بشمار می آید باید اضافه کنیم مسئله وزن شناسی و عوامل ارثی چون موضوع بسیار پیچیده ای بود تا مدتها کسی به آن توجه نداشت ولی ا زقرن نوزدهم این مسئله اساسی در روانشناسی کودک جای خود را باز کرد و

دانشمندان توجه زیاد نموده ودانستند که قسمت مهم و علل اصلی پیشرفت روان کودک زمانی پایه گذاری شده که هنوز کودک بدنیا نیامده بود دلیل آن بسیار روشن است، در خانواده ای که دو یا سه فرزند زندگی می کنند، فرزندان یک پدر و مادر از لحاظ روانی و استعداد با هم فرق دارند یکی از آنها با هوش ودیگری کندذهن و سومی فاقد احساسات و صفات انسانی است در حالیکه هر سه انها یک برنامه و شرایط مشابهی بوجود آمده اند. اما اگر زمان نطفه گذار هر کدام را با شرایط زندگی پدر مادر مورد مطالعه قرار دهیم مشاهده می شود که این پدر و مادر در تمام شرایط زندگی دارای یک نوع حالت روانی نبوده و شرایط زندگی هر زمان با زمان دیگری فرق داشته است.

بنابراین تمام شرایط زندگی و عوامل روانی در پایه گذاری وجود کودک دخالت مستقیم دارد البته بعد از به دنیا آمدن کودک خواه ناخواه دارای استعداد یا تمایلاتی است که قبل از تولید بنیان آن نهاده شده و محیط خارج در روش تعلیم و تربیت نیز باندازه ای تمایلات و خصوصیات او را تحت تأثیر قرار می دهد.

بنابراین روانشناس کودک در حالیکه پیشروی روانی او را مطالعه می کند باید بداند که اساس هستی این کودک با چه شرایطی پایه گذاری شده و بعد از تولد محیط و اطرافیان چه تأثیری در او باقی گذاشته اند کسی که روان کودک را مطالعه می کند از عواملی که باعث پیدایش این خصوصیات شده باید آگاهی کامل داشته باشد در زمان گذشته کودک را به نام اینکه کودک بود به او توجهی نداشته و تربیت و پرورش او را نیز جز وظایف لازم نمی شمردند اما امروز به این نکته متوجه شده اند که کودک یک انسان کوچکی است و بایستی روح و جسم او به موازات هم با شرایطی مساوی پرورش یابند و اگر در امور جسمی نواقصی

موجود است در رفع آن بکوشند زیرا اگر بطور مثال کودک دیر تر از زمان معین راه رفتن را یاد بگیرد این ناتوانی در روان او تأثیر خواهد گذاشت با این معنی که هر نوع ناتوانی جسمی در عقب انداختن هشیاری روانی او بی اثر نخواهد بود تستها و آزمایشهای روانی این مشکل را تا اندازه ای حل کرده و روانشناس با کمک آزمایشهای لازم روح و جسم کودک را بلکه نسبت مساوی پرورش میدهد تابتواند از یک کودک خردسال و ناتوان در آینده یک انسان کامل بدون عیب و نقص بسازد.

نوشته ای را که در دست دارید در این مسائل با شما گفتگو می کند و به شما می گوید که کودک شما در چه شرایطی بوجود آمده و بعد ازتولید چه وظایف و تکالیفی را برای پرورش او بر عهده دارید و البته اگر در این روش درست با سیستم های امروز دنبال شود بدون تردید کودکان امروز که پدران و مادران آینده بشمار می ایند از لحاظ روانی بدون عیب و نقص وارد جامعه خواهند شد و پس از اینکه درباره اصول روانشناسی با شما صحبت کردیم در قسمت دوم این مقاله چند کلامی هم درباره کودکان عقب مانده و خصوصاً کسانی که در محظور اخلاقی قرار گرفته اند با شما گفتگو می کنیم و نشان می دهیم رفتار و کردار نامطلوب و خارج از قاعده بعضی پدرو مادرها تا چه حد در گمراهی کودکان مؤثر خواهد افتاد.

 

فصل یکم
مراحل اولیه کودک
هوش کودک تنهاه راه احساس اوست
دنیای حقیقت برای کودک
ادراک کودک
هوش کودک
پیدایش حافظه
تداعی معدنی یا تصورات ذهنی
زبان و تکلّم
عامل زبان با عمل تا چه اندازه همآهنگ است

مراحل اولیه کودک
کودک شما یک کودک و بلکه یک انسان کوچک است که همه چیز را درک می کند و اگر این کودک را یک انسان کامل بدانیم پس باید گفت که هر دوره زندگی او وابسته به دوره دیگری است . اولین دوره زندگی کودک دوران احساس اوست، احساسی است که با حرکت او همراه است زیرا در این زمان چون کودک فاقد اعمال سمبول سازی است و هیچ چیز را از چیز دیگری تمیز نمی دهد مربی یا مادر نمی تواند از راه فکر یا حالات عاطفی چیزی را بیاد او بیاورد و یا از کسانی که در آنجا حاضر نیستند با کودک صحبت کند. با وجود این نقصان و کمبود، قوای روحی او در حال تکمیل است و کودک هرچه را ببیند و با آن تماس دارد از آن الگو برمی دارد و بدون اینکه نوع و جنس آنرا تشخیص دهد و سعی می کند چیزی از آن در خاطر بسپارد و به عبارت دیگر با وجود اینکه احساس او ناتوان است، با همین احساس ناتوان بعضی وا کنشهای عاطفی کودکانه در او بیدار می شود.

هوش کودک تنها راه احساس اوست
از خود می پرسیم هوش کودک از کجا بوجود آمده است؟ باید بدانیم به این پرسش جواب بدهیم که این هوش که راهنمای اوست، از راه آزمایش آغاز می گردد. او در این حال که همه چیز را آزمایش می کند، می بیند و بعضی چیزها با بعضی دیگر هم آهنگی دارد اما هنوز احساس او بیدار نشده و مرحله ادراک آغاز نگشته ، یعنی نمی تواند آنها را ازهم تمیز بدهد و هر چه در دسترس اوست بر ای او کاملاً مبهم و نامفهوم است کودک به پستان مادر دست می زندکه آنرا

لمس کند این لمس برای او یک احساس کوچک است. بعضی چیز ها را شبیه پستان مادر می بیند و قیافه ها را از نظر می گذراند اما هیچکدام را با آن معنی نمی شناسد و با این حال تمام این چیز ها در پرورش هوش به ا و کمک می کند تا به وسیله آن هوش خود را بیازماید. البته کودک در این زمان معنی هیچکدام را نمی داند و حقیقت اشیاء برای او نامفهوم است اما هرچه فکر می کند به این یک نوع عمل نا هشیار همراه است و بدون اینکه درباره آن فکر کند از آن

استفاده می کند ولی استفاده او نیاز کاملاً هشیار وناخودآگاه است و اگر هم دست خود را برای برداشتن چیزی دراز می کند، قصد معین ندارد و فقط از مجموع آنچه را که می بیند چیزی را برای خود می سازد اما هیچ چیز بر ای او شکل معین ندارد و تنها به این وسیله است که هوش او بطور ناخودآگاه کار می کند.
بنابراین در حالی که نه زبان دارد و نه قادر به سمبول سازی است این اشیاء اثر عاطفی در او بوجود می آورند. از دیدن پستان مادراحساس مسرت میکند با

دست آن را مالش میدهد و در آنحال قیافه اش شاد و و پرنشاط است اگردر کودک احساسی هم وجود نداشته باشد، نمی توانیم بگوئیم این احساس چه نوع است و از چه وقت در او بیدار شده بعضی از روانشناسان عقیده دارند که در مکانیک احساس اولیه کودک حالتی از تداعی معانی است به این معنی که کودک با تکرار هر یک از واحدهای زندگی می تواند از دیدن چیزی، یک چیز دیگرشبیه آن برای خود بسازد مثل اینکه کودک وقتی عادت به مکیدن پستان نمود، چیز دیگر را به آن شبیه باشد از راه تداعی معانی مانند پستان در دهان می گذارد و شروع به مکیدن می کند، بعضی دیگر این احساس را یک نوع حالت شرطی تلقی می کنند، با این معنی که کودک هر چیز را که بدست می آورد از ساده ترین چیزها تا مهمترین وسیله ها،س همه برای او پاسخی از عواملی هستند که در خارج با آن تماس دارد و حالت عاطفی هم در این مورد به او مدد می ر ساند کودک وقتی گرسنه است به او شیر می دهند و اگر گریه کند برای آرام کردن باو شیر می دهند این مسائل برای او حالت شرطی است . به محض اینکه پستان مادر را می بیند احساس گرسنگی می کند بنا به گفته« جزل»« دوران کودکی دنیای مخصوصی است که از راه شرطی یا تداعی معانی احساس خود باورر می سازد بیشتر از آنچه آدمیان می دانند و می توانند چیزهایی است که آموخته اند و اگر آموخته هایی را از آنها بگیریم مانندکودکان شیرخوار ناتوان خواهند شد.»

کودکان از وقتی به دنیا می آیند دنیایی از مجهولات را می بینند ولی همین مجهولات برای آنها راهنمای مثبت است. روز اول با پستان مادر آشنا می شوند در روزهای بعد چیزهایی دیگر آنان را به تحرک وا می دارد هرچه کوشش می کنند و روزهای بعد چیزهای دیگر، در روز های اول نمی توانند به کودک نوزاد راه یافتن یاد بدهند ولی می توانند باو بیاموزد که پستانک شیر را بجای پستان مادر بمکد. کودک یکساله هرچند باهوش باشند یاد دادن جدول ضرب امکان پذیر نیست

زیرا دستگاه عصبی او آمادگی لازم را ندارد، یعنی رشد کافی پیدا نکرده است اما او کم کم در اطراف خود با بسیاری از جیزها آشنا می شوند و از راه احساس وتکرار و تداعی معانی و عوامل شرطی به بسیاری از این چیزها نزدیک می شوند. اگر مربی یا مادر کارآزموده باشد می تواند در فاصله بسیار کم، به کودک خود چیزهایی را یاد بدهد و احسا س اورا بارور سازد به میمون یاد می دهند که مانند انسان روی زانو بنشیند بنابراین کودک که دارای استعداد بیشتری است، خیلی زودتر از میمون راه و رسم زندگی را یاد می گیرد کودک احساس می کند که زنده است و موجودیت خود را درک می کند. اما این احساس از مرحله درک فاصله زیادی دارد و احساس او باید بتدریج بارورگردد. باین معنی که کم کم خود را می شناسد و رفته رفته مادر را از دیگران تمیز می دهد و آنچه را در اطرافش قرار گرفته احساس می کند اما نمی تواند همه چیز را تجزیه و تحلیل نماید ولی به جای اینکه درون گرا شود، متوجه عوامل خارج است زیرا در آن وقت فکری ندارد که درباره آن فکر کند وبه درون گرایی بپردازد.

احساس کودک نسبت به زمان و مکان در برابر محیط متفاوت است. در یک زمان ممکن است از گرسنگی بگرید ولی درزمان دیگر بامکیدن پستانک بجای پستان کریه خود را از یاد می برد بعضی روانشناسان این حالت را یک نوع احساس جامعه شناسی کودک می دانند .او گرچه قادر نیست بین پستان و پستانک فرق

بگذارد ولی این دو عامل و سایر عوامل شبیه آن برای او از واحد های دنیای خارج است آنچه را می بیند همان ظاهر اوست وآنها را مانند خودش موجودات زنده می داندکه با او حرف می زنند این نوع احساس در تمام کودکان و در مناطق مختلف یکسان نیست زیرا احساس یک کودک که در محیط محدود دهکده ها بزرگ شده با آن کودکی که در تمدن سرسام آور در شهرهای پرجمعیت زیست میکند بسیار متفاوت اند و مشاهدات خارجی این دو در تمام لحظات زندگی برروی یک

پایه قرار ندارد. وقتی کودک کمی بزرگ شد و به زبان آمد ممکن است از او چیزهایی بپرسند و بخواهند دربارة آنها قضاوت نماید و این پرسشها در هر یک از محیط های متفاوت باز هم متفاوت است مثلاً به او می گویند نگاه کن ماه در آسمان است یا این اتومبیل در حال حرکت است و دنیای او هرچه وسیع تر باشد کنجکاوی او بیشتر و پرسش هانیز گوناگون است کودکی که در شهر زندگی می کند اسب و الاغ و حیوانات بارکش را نمی شناسد و اگر هم چنین چیز هایی را دیده

باشد زیاد تکرار نمی شود. اما کودک روستایی از اتومبیل و ماه و حرکت سیارات و هزاران واحدهای زندگی متمدن برخوردار نیست فکر و احساس او بیشترین تمرین و ورزش می کند از نظر دیگر، کودک در دوران تکامل تدریجی با یک نوع احساس و قضاوت محدود همه چیز را در اختیار خود و پدر و ماردش برای او ساخته اند شاید دراین مورد می توان گفت که با این احساسات محدود دوران حقیقت جویی کودک آغاز می گردد او سعی می کند همه چیز را همانطور که هست

بشناسد دوره ای است که گاهی از اوقات کودک از مجموعه صورت های خارج چیزهای مخصوصی برای خودمی سازد اما این پیشرویها بسیار کند و تدریجی است حیوان ممکن است در همان روزهای اول پدر و مادرش را بشناسد اما انسان اینطور نیست شناسایی او کاملاً تدریجی است و جامعه شناسی او به قدری کند و آرام است که ماهها باید طول بکشد تا هر چیز را جای خودش بشناسد در سه سالگی تا اندازه ای به شخصیت خود پی می برد و می تواند بگوید من

آمدم و دیگری را هم مانند خودش بشناسد. بعد از گذراندن این مراحل سه گانه مسأله نسبیت پیش می آید و کودک روابط خود را در برابر دیگری و هر چیز درک می کند و می داند برای چه به او غذا می دهند مادر خود را می شناسد و احساسس محبت و علاقه او نسبت به مادر پدیدار می گردد و گاهی هم در برابر آنچه دیده قضاوت می کند اما قضاوت او کاملاً کودکانه و محدود است و رفته رفته احساس ذهنی او در برابر محسوسات و گاهی معقولات هشیار می شود اما هیچکس نمی تواند در روح او نفوذ نماید و بداند قضاوت او چگونه است هر کودکی که بزرگتر از اوست فکرش در محدوده خودش است و با اینکه شش ماه یا یک سال مانند او بوده نمی تواند در اندیشه کودکی که شش ماه یا یک سال با او فاصله دارد نفوذ نماید در حالیکه یکسال پیش او همانند او بوده و این دوران پشت سر گذاشته بنابراین، می توان گفت :که کودک از زمان تولد تا سر حدات بلوغ دوره های مختلف رامی گذراند که در روانشناسی آنرا به ۶دوره مشخص و جدا از هم تقسیم کرده اند، ما به طور خلاصه این دوران ها را از نظر می گذرانیم:

۱- دوران اولیه اوکه تا ۱۸ ماهگی امتداد دارد، شامل حرکت و احساس است و این احساس و حرکت کاملاً کودکانه و اتفاقی است و پاسخ های جداگانه از احساس خود می گیرد و چندی بعد حرکات او دارای مقصد معینی است بطور مثال چیزی را جابجامی کند تا بتواند دست خود را به آن برساندو بعد از آن به آزمایش می پردازد و چیز ی را به زمین می اندازد و سپس آنرا دو مرتبه برمی دارد و دراین کار آنقدر تمرین می کند تا بجایی می رسد که بتواند از حرکات خود نتیجه بگیرد.

۲- دوران دوم او دردو سالگی آغاز می گردد و یک نوع فکر مقدماتی و کودکانه در وی پیدا می شود و کودک می تواند اشیاء را بشناسداما قادر نیست با آنها عملی انجام دهد این دوره ای است که از شباهت اشیاء پی به وجود آنها می برد برای هر چیز یک سمبول می سازد و از روی آن چیزها را می شناسد و با اینکه زبانش کم کم باز شده تا حدود خودشناسی جلو رفته درخودش فرو رفته از چیزی به چیز دیگر برای دستیابی به مقصود خود می پردازد ادراک او در این حال کمی بیدار شده و یک چیز تنها برای او اسامی مفاهیم مختلفی دارد و با این ترتیب اساس و مکانیسم عادت او بکار افتاده و بطور عمده یا عادت برای بیدار کردن چیزی که در نظر گرفته با دنیای خارج مربوط می گردد.

۳- در دوران سوم یعنی چهار سالگی فکردرست و فطری او به کار می ا فتد مشاهدات حقیقی برای او ثابت است و اگر آنحال قطعه مهمی بدستش بدهید می تواند آن را به شکل خاصی بسازد کارهای او در این دوره کاملتر و هوش او بهتر کار می کند اگر مقصدی را درنظر بگیرد می تواند خود را به آن برساند وسیله ای برای آن میسازد و بطور مثال اگر چیزی در دسترس نباشد یااز نظرش پنهان گردد با فکر درست و بکار بردن هوش خود را به آن می رساند این وسائل راخودش

پیدا میکند ودیگر لازم نیست کسی چیزی را د اختیارش بگذارد مثلاً دست بچه ای بزرگتر از خودش را گرفته وبا انگشت چیزی را در امتداد خود نشان می دهد.
۵- در دوره پنج که از هفت سالگی آغاز می گردد اعمال خود را کاملاً طبقه بندی می کند به اعمال خود بازتاب میدهد و درباره هر چیز میتواند درست فکر کند.
۶ – در دوره ششم کودک می تواند وسائل درست را بدون د خالت دیگری بوجود آورد و همه را مورد استفاده قرار دهد دنیای خارج برای او مفهوم درست خواهد داشت و چون در این زمان تکلم را یاد گرفته می تواند با دلیل و منطق همه چیز را برای او تفسیر کرد همین زمان است که اگر مربی خوبی داشته باشد کودک با سرعت زیاد به مراحل تکامل هوش و خودکاری می رسد.

دنیای حقیقت برای کودک
گفتیم که احساس اولین مهمان ناخوانده کودک، همراه با یک سلسله اعمال کودکانه است وقتی احساس بوجود آمد، کودک احساس خود را با اعمال مشابه به آن نشان میدهد که در روانشناسی به آن احساس تحرک می گویند کودک با حرکات خود می خواهد با دنیای خارج تماس پیدا کند و این تماس با شبیه سازی همراه است و در ابتدا آنچه را می بیند به نظر او با یکدیگر شباهت مستقیم دارند و چون به مرحله دوسالگی رسید ناچار است دربارة آنچه دیده فکر کند تا تفاوت بین آنها را بیابد ابتدا روابطی بین آنها برقرار می سازد و چون روابط بین اشیاء نظم و ترتیبی یافت سازمان فکر آینده او بطور ناخودآگاه تشکیل می گردد اما در این میان هوش و ادراک که از احساس و حرکت پیدا شده او را به یک نتیجه مهم که شناختن دنیای خارج است رهبری می کند و این نتیجه مهم که شناختن دنیای خارج است رهبری می کند و نتیجه هرچه محدودتر باشد رفته رفته حقیقت کامل اعمالی راکه تاکنون انجام داده برای او مشخص می سازد.
در پایان هجده سالگی یک نوع انقلاب و تحول فکری کودکانه در او بوجود آمده تمرکز فکری او تا اندازه ای ثابت می ماند و کار به جایی می رسد که خود را در مرکز یک دنیای وسیع که همه چیز درپیرامون آن واقع شده مشاهده می کند و برخلاف روزها و ماههای گذشته همه چیز را می شناسد دنیای سال دوم برای او جهان تازه ای است دنیای اولیه او جهانی بدون موجود و پر از ابهام بود و هرچه می داند نمی شناخت همه چیز از نظرش می گذشت اما در ماههای پنجم وششم تا هجدهم دنیای رای و عوض شده و آنچه را میگیرد یا صدای را که می شنود وچهره ای که از برابر نظرش میگذرد دارای مفهوم خاصی است و تا آنجا هوشیار شده که از فاصله دور دست خود را برای برداشتن چیزی دراز میکند و انرا در چنگال خود می فشارد و اگر مانع کار ش شوند گریه می کند یعنی به دفاع برمی خیزد و فریاد می کشد زیرا چیزی را که دیده اگر نمی شناسد اما بر ای او مفهوم خاصی دارد و می کوشد و می خواهد درباره آن قضاوت کند روز ها و ماههای بعد، اگر چیزی از او بپرسند درباره آن فکر می کند البته توجیه آن برای او مشکل است اما بطور یقین می داند آن چیز را از درسترس او برداشته اند و برای برداشتن چیزی دست دراز می کند و آنرا در چنگال خود می کشد زیرا چیزی را که دیده اگر نمی شناسد اما برای او مفهوم خاصی دارد و می خواهد درباره آن قضاوت کند. البته توجیه آن برای او مشکل است اما بطور یقین می داند می توان آن چیز را تغییر داد مثلاً اگر در سمت راست است آنرا در سمت چپ قرار داد بلافاصله چشمان کودک به آن سمت متوجه می گردد و نقطه ای را پیدا می کند و اگر آن را از نظرش پنهان کنند بنای جستجو گذاشته به سمت چپ و راست به تکاپو می پردازداین حالات مقدمه بیدارشدن هوش و ادراک او است و اگر مادر یا مربی با حوصله ای باشید می توانید روز ها دو سه ساعتی بااو سروکله بزنید تا احساس فکر در او بیدار شده با تمرین و کوشش اورا وادار به کار کنید.
در روز های اول مسئله زمان و مکان فاصله برای کودک دارای مفهوم خاصی نیست یعنی اگر چیزی که مورد توجه اوست در فاصله دورتر باشد او بدون اینکه بداند با این فاصله زیاد دستش به آن نمی رسد دست خود را برای گرفتن آن در از می کند اما در ماههای بعد مسئله فاصله برای او حل می شود و چون نتوانست دست خود را به آن برساند به تلاش افتاده و سعی دارد خود را به آن برساند برای اینکه فواصل را به او بیاموزند چیزی را در دسترس او قرار می دهند سپس فاصله را زیادتر کرده کودک را می راند که بین این دو فاصله تمیزی قائل شود و برای از بین بردن فواصل او را بکار و فعالیت وا می دارند چیزی را در نقطه الف و چیزی دیگر را در فاصله ت به نقطه الف تغییر مکان می دهند بعد آن را به فاصله ث می کشاند و از فاصله ث به نقطه الف تغییر مکان می دهند و با با این کار فواصل زمانی و مکانی برای او روشن می شود و در روز دیگر اینکار را تکرار می کنند ملاحظه می شود که کودک فواصل را شناخته و برای نزدیک شدن و از بین بردن آن تلاش می کند.

ادراک کودک
ادراک مرحله دوم احساس است. وقتی که احساس وظیفه اش را انجام داد و صدایی را شنید یا چیزی را که احساس کرده در آن دقت می کند و چگونگی آنرا می خواهد بدانداین دوران را پیدایش ادرک گویند در آن صورت است که قوای مغزی او بکار می افتد کودک در ابتدای زندگی دارای یک نوع ادراک عینی است اما

نمی تواند ماهیت آنرا تشخیص بدهد و همه چیز در نظرش مانند لکه های سیاه جلوه می کند چیزی را می بیند و شکل آنرا در ماههای بعد یعنی در دوران سوم و چهارم می شناسد اما قادر نیست تفاوت دو چیز را معین کند. با این ترتیب قدم به قدم جلو رفته هر روز کشف تازه ای برای او حاصل می شود و چیزی که امروز یادگرفته برای فردای او دارای اهمیت نیست زیرا ادراک او کاملاً مبهم و بی معنی است اما احتیاج او را وامیدارد که در هر صورت ماهیت اشیاء را تمیز بدهد و همه چیز را بشناسد زیرا به دانستن و داشتن آن در هر حال نیازمند است. ما هم اینطوریم هرچه را می بینیم در اطراف آن فکر می کنیم می خواهیم ماهیت آنرا

بشناسیم و درباره آن قضاوت کنیم. کودک هم مانند ماچون تازه به جهان ناشناس واردشده حس کنجکاوی او بیشتر از ماست البته در مرحله ادراک اختلالات زیاد پیش می آید که در تمام کودکان یکسان نیست و خطاهای حسی و عضوی که در روانشناسی از آن بحث می شود در نزدیکان به مراتب بیشتر است.
اگر احساس کودک در دوران اول خوب کار کرد مرحله ادراک نیز مانند احساس به سرعت پیش می رود کودکان خرفت و کودن و بی استعداد در تمام جوامع بشری و درهر نژاد و خانواده یافت می شود.

معهذا برحسب آزمایش ها و مطالعاتی که در این زمیه بدست آمده معلوم شده است که محیط و اطرافیان هر دو به یک نسبت در متوقف ماندن افراد کم هوش تأثیر دارد و اگر کودکی درواقع بی استعداد باشد محیط در بسته در توقف افراد بی اثر نخواهد بود ممکن است کودک در زمان تولد دارای نقص عضوی بوده که اطرافیان متوجه نشده اند اما همین غفلت و بی خبری در آینده نتایج و نامطلوب خواهد گذاشت.

در هرحال برای پرورش دادن ادراک کودک، آزمایشهای زیاد بعمل می آوریم مثلاً دو جعبه بزرگ و کوچک را مقابل چشمان او قرار میدهیم کودک ابتدا بین این دو فرق نمی گذارد و یکی را برمی دارد و بعد جعبه دوم را می خواهد حمل کند در عمل مشاهده می کند این یکی بزرگتر است و بار دیگر که هر دو جعبه را دید تمیز می دهد و به جای جعبه بزرگ، جعبه کوچک را برمی دارد و با این ترتیب بزرگی و کوچکی اجسام را تمیز می دهد برای نشان دادن سرعت نیز آزمایشها و تمرین های زیادی باید بعمل آورد توپی را در نقطه الف قرار میدهیم بعد توپ دیگر را رها کنیم معلوم است که توپ اول وقتی به توپ دوم برخورد نمود یکی از آنها متوقف شده و توپ دیگر براه می افتد به این ترتیب و با کند و تیزکردن ضربه ها به سرعت همه چیز را به او نشان می دهیم تا بداند سرعت چگونه بوجود می آید.

هوش کودک
هوش کود اساس زندگی اوست. وقتی که کودک را به حال خود رها کنیم رفته رفته با محیط و اطرافیان سازش یافته و آنچه در اطراف خود می بیند کم کم می شناسد و گاهی دست را برای گرفتن آن دراز می کند بنابر آن آنچه که او را به هدف می رساند هوش اوست پس می توان گفت هوش یک نوع استعدادی است که می تواند با آن محیط سازگار شود اما تمام کودکان در شناخت اشیای خارج یکسان نیستند بعضی ها یک یا دو مرتبه که چیزی را می بیند با آن دست می زنند در بار سوم یا چهارم آنرا می شناسد اما دسته دیگر مدتی طول خواهد کشید تا بتوانند از بین تمام اشیاء ودر اطراف خود یک یا چیز را بشناسد و با آن مأنوس گردند.

آیا این منبع هوش در کجاست؟ باید گفت که هوش عملی می تواند وجود داشته باشد اما هر چه از مغز تراوش می کند هوش نامیده می شود اگر انسان فاقد مغز باشد یا مغزش صدمه ببیند هوش خود را از دست خواهد داد و علت میزان هوش در کودکان متقاوت است سه چیز است اول اینکه، مغز او چگونه مغزی است بعضی ها در معزشان خاصیت نگاهداری بیشتری دارند و عامل دوم تکامل مغز در دوران کودکی است مغز کودکان با مغز بزرگسالان متفاوت است یعنی حجم مغز بزرگسالان بیشتر از کودکان پیچیده تر از آنها است پس هر چه مغز رشدونمو نماید بر میزان هوش او افزوده می شود عامل سوم کارکرد مغز است

یعنی باید دید هر یک از مغزها چقدر کار کرده و چه امکاناتی برای دیدن و فهمیدن برای او حاصل شده و مخصوصاً چه تمرینها با مغز خود انجام داده است پس این سه عامل با هم ارتباط دارند اما بعضی ها دارای مغز با استعدادتر از دیگران هستند و در بعضی دیگر این استعدادها متوقف می گردند و در نتیجه هوش کمتری خواهند داشت اگر وسیله ای برای پرورش هوش نباشد یعنی امکاناتی پیش نیاید هوش آنان ورزیده نمی شود مثلاً کسانی که کور مادرزاد باشند چون برای

دیدن چیزها مغزشان کار نمی کند هوش زیاد ندارند مگر اینکه در حالیکه نابینا هستند با خواندن و نوشتن بسیار به وسیله الفبای کوران مغز خود را بیشتر بکار وا دارند لالها هم چون حرف نمی زنند هوش آنها رشد نمی کند ولی اگر آموزش ببینند هوش خود را پرورش می دهند اگر کور را در هر کدام در یک محیط جا بدهیم البته آنکه در یک محیط وسیع تر زندگی کند و با بسیاری از مسائل روبرو گردد از آن کودک را امکاناتی برای پرورش مغز نداشته با هوش تر می شود دو

برادر که یکی در شهر و دیگر در دهکده زندگی کنند، شناخت های کودک شهری، خیلی بیشتر از کودک دهاتی است هوش کودک میحط دهکده وابسته به فراگیریهای آن محیط است مانند قهرمانی که تمرین دارد عضلات خود را پرورش می دهد و می تواند کشتی بگیرددرروانشناسی برای اینکه بدانند یک فرد انسانی از لحاظ روانی و هوش در چه حد قرار دارد، به وسیله آزمایشات مخصوص که به آن تست می گویند کودک را از ۵ سالگی تا ۷ سالگی مورد آزمایش قرار می دهند و به طوریکه می دانیم تمام افراد از حیث شکل ساختمان بدن و طرز تفکر یکسان نیستند و کمتر می توان دو نفر را در تمام خصوصیات مشابه بدست آورد.
پیدایش حافظه
درباره پیدایش حافظه در کودک مطالب زیاد گفته شده و همگی بر سر این موضوع توافق دارند که حافظه کودک نیز مانندسایر عوامل جسمی و روانی تدریجی است وقتی شما مطالبی را برای کودک می خوانند باید توجه کنید چند کلام از آنرا در خاطر سپرده و روانشناسان معتقدند هرچه سن او بالا برود کودک می تواند واژه های بیشتری را در خاطر بسپرند. اما مسئله اصلی تقویت حافظه، در این نکته است که باید انتظار داشت که کار تدریجی لازمه اش تمرین زیاد است حافظه بطور کلی بر دو نوع است یکی حافظه حضوری که عبارت از این است که چیزی را به کودک نشان میدهند و از او می خواهند آن را بیاد بیاورد و بشناسد یا نام

آنرا بگوید و دوم حافظه ذهنی کودک که او را وامی دارند با کمک یک شکل شبیه به آن شکل موردنظر را بیاد بیاورد حافظه حضوری بسیار ساده و پیش پا افتاده است حیوانات هم از راه عادت و غریزه می توانند صاحب خود یا منزلی را که در آن زندگی می کنند بشناسند اگر شما به یک سگ یا گربه شکلی را نشان

بدهید با تکرار آن در هر جای دیگر آن را ببیند می شناسد و بیاد می آورد اما کودکان نوزاد در ماههای بعد، از روی احساس و ادراک می توانند ابتدا حضوری و بعد حافظه ذهنی خود را تقویت نماید. مثلاً اگر پستان را از دهانش خارج سازند با چشم به دنبال آن می گردد و یک دقیقه بعد که پستان را به او نشان بدهند آن را می شناسد این چیزی است که آنرا گم کرده بود اما حافظه ذهنی به طوری است که تا چیزی شبیه آن نبیند نمی تواند به یاد بیاورد برای پرورش حافظه کتابهای زیادی نوشته اند از آنچه از این میان جنبه علمی دارد به کار می رود آن است که بر قواعد یادگیری مبتنی است، بعبارت دیگر پرورش حافظه چیزی جز یادگیری بهتر نیست. حفظ کردن چیزی به امید اینکه حافظه را تقویت کند صرفاً اتلاف وقت است و فقط باید از راه تکرار و تمرین در تقویت حافظه کوشید دستگاه مغز مرکز

حافظه مانند دستگاه شماره تلفن است و اگر در یک شمارش شش رقمی دستگاه تعویض یکی از ارقام خراب شود و رقم بعد نیز اشتباه می شود. روانشناسان در مورد فراموشی به اینکه برخورده اند که در یکی از قسمت های عصب خاطره ضایعه ای ایجادشده و از این جهت دچار فراموشی شده اند آنها گفته اند: ما از دوران کودکی بسیاری از ارقام را حفظ کرد ه ایم اسامی زیادی شنیده ام، میلیونها عوامل خارجی با ما تماس داشته، حوادث گوناگو.ن را پشت سر گذاشته ای

م، دوستان زیاد داریم، در دوران زندگی میلیاردها کلمه و نام های مختلف از تاریخ و جغرافیا و از فرمول های فیزیکی و شیمی در خاطر سپرده ایم. پس می توان نتیجه گرفت، آنچه را معمولاً حافظه می نامیم عبارت از چیزهایی است که؛ عکس و تصویر آن در مغز با اعصاب ما نقش بسته است یادآوری ممکن است به صورت های مختلف تجلی کند. حیوانات و کودکان حرکتی را که آموخته اند تکرار می کنند، یا با تمرین کمتری از آنچه برای آموختن حرکت تازه لازم است حرکتی را که پیش ازاین آموخته اند از نو یاد بگیرند یا دنبال چیزی بگردند که در گذشته داشته اند ملل اینکه همیشه دنبال اسباب بازی گم شده خود می گردند کلامی را به کودک می آموزند و بعد آن را تکرار کرده و کلام دیگری به آن می افزایند اگر روز بعد این کلام را به یاد داشته باشند می توان کلام سوم و چهارم را به او

آموخت یا اینکه غذا و خوراک کودک را زیر یک فنجان می گذارند و یک فنجان دیگر در کنار آن قرار می دهند و چند بار جای این خوراکی را تغییر می دهند و کودک را واد می دارند غذای خود را پیدا کند این عمل برای او تمرین خوبی است و روز های بعد اگر فنجان را در جایی ببیند به یادش می آید که غذای او باید در زیر یکی از فنجانها باشد.

از سن ۲ تا ۵ سالگی دوام خاطره طولانی تر می شود و این آزمایش را در مورد کودکان ۵ ساله کرده و نتیجه مثبت گرفت کودکان ۵ ساله حتی پس از یک ماه بخاطر داشته اند خوراکی او زیر کدام فنجان یا بشقاب پنهان شده بود. درباره نگهداری حافظه فروید و برگسون هردو بر این عقیده اند که خاطرات عموماً در ناخودآگاه انباشته شده و گاهی ممکن است به کلی فراموش یا قسمتی از آن به یاد بماند وژانت را عقیده بر این است که، یادآوری مجدد یک نوع حالت عاطفی و تداعی معانی است ممکن است کودک با دیدن چیزی که ملازم آن بوده خاطره چند روز قبل را بیاد بیاور و در هر حال خاطره چه مربوط به زمان خیلی دور و چه زمان آن نزدیک باشد حالت تداعی معانی در یادآوری آن کمک می کند اگر به یک کودک چند اسباب بازی را نشان بدهید و روز دیگر یکی از آنها را ببیند از روی تدعی معانی، ممکن است این اسباب بازی چیزهای دیگر را که همراه او بوده یا ملازم آن بوده بیاد بیاورد.

 

تداعی معانی یا تصورات ذهنی
زندگی کودک از روزهای که بدنیا می آید با تداعی معانی است تداعی معانی برای او در هر لحظه تصاویر ذهنی ایجاد کرده و اساس ادراک و فکر او را تشکیل می دهد کودک در دوران اول تا سوم هزاران چیز می بیند هر کدام از اینها برای او وسیله تداعی معانی است یعنی از یک چیز چیزی دیگر و از رهگذری بر رهگذر دیگر کشیده شود. ابتدا بایددید فکر برای کودک از کجا حاصل می شود فکر عبارت اند از یک سلسله تداعی معانی و همبستگی بین احساس و تصویر بوجود می آید دیدن پستان که برای او احساس ابتدایی است تصویر آن در ذهنش نقش می بندد و این تصور فکری را بوجود می آورد و دو مرتبه تصویر در مغز او متمرکز می گردد و بار دیگر که پستان را به او نشان دادند به آهستگی تداعی معانی آنرا می شناسد زیرا ما می دانیم اساس تداعی یکنوع شبیه سازی است وقتی کودک برای بار اول پستان یا پستانک را دید شبیه آنرا برای خود می سازد و اگر چیزی را مشابه آن دید حالت تداعی شکل پستان را به یاد او می آورد اکنون که این مطالب را دانستیم باید بدانیم این تصویر از کجا برای او حاصل می شود. دلائل چند موجود است که بوجودآمدن تصویر در اختیار ما نیست و فعالیت های خودکا

ر آنرا انجام میدهند دانش عصب شناسی به ما پاسخ می دهد یادآوری باعث تحریک عصبی شده و امواج پشت سرهم در مغز ما به حرکت میآید و تصویری که به کمک این امواج بوجود می آید شکل واحد و مشخصی به خود می گیرد از نظر دیگر تصویر یکنوع تقلید درونی است که با ادراک کودک بستگی دارد و این تقلید همیشه در جستجوی آن است که رونوشت زنده ای از تصویر بجا مانده را نشان بدهد اما بعضی از روانشناسان اصرار می ورزند می گویند درست است که فکر با همبستگی تصویر در مغز بوجود می آید، اما گاهی ممکن است چیزی را که ما فکر می نامیم بدون وجود تصاویری هم حاصل می شود و ما آنرا اینطور توجیه

میکنیم که می توانیم چیزی را تصویر کنیم یعنی بوسیله فکر آنرا به تصویر درمی آوریم کودک دربار اول پستان را می بیند قبلاً آنرا ندیده که درباره آن از تصویر مغزی کمک بگیرد واین معنی میدهد که قضاوت کودکانه کاملاً بی اساس است پس باید گفت تصویر یک نوع سمبول سازی برای ایجاد فکر است که به دنبال آن وقتی کودک باز شد بوسیله زبان آنرا توجیه می کند و ما چون میدانیم زبان زائیده فکر است وقتی فکری بوجود می آید تکلم نتیجه فکر را نشان میدهد کودک وفتی بگوید مامان، بابا درباره آن فکر نکرده و فکرش را به وسیله زبان ارائه میدهد آزمایشات زیاد که درباره تصویر بعمل آمده تفاوت آنرا نشان میدهد و در عمل

هم میدانیم تصویر این که به نظر کودک ۴ تا ۵ ساله حاصل می یشود با آنچه که در سال های ده تا ۱۲ سالگی ایجاد می گردد، کاملاً متفاوت است باین جهت روانشناسان آن را به دو دستة مشخص تقسیم کرده اند اول تصویر ا نگیزه ای که فقط محدود به یادآوریهایی است که قبلاً دیده یا درک کرده دوم تصویر بدون انگیزه که حرکات یاا شکال بدون سابقه ذهنی را تصور می کند مانند اینکه از اشکال هندسی را بدون اینکه در آن دخالت داشته باشد تصور کند گاه، بخصوص در کودکان کمتراز ۶ سال گواهی به صورت شگفت انگیزی مطابق واقع است بطوریکه گویی کودک آنچه را که وصف می کند در مقابل خود می بیند این صورت ه

ای ذهنی بسیار دقیق است و آن را صورت های ذهنی جاندار یا بدون انگیزه گویند مثال آن این است که تصویری را با جزئیات به کودک نشان می دهند و بعد آن را بر می دارند و از کودک می خواهند آنچه دیده است وصف کند و یا درباره آن پرسشهایی می شود کودک مثل اینکه عکس را از ذهن خود بیرون میافکند آنچه را وصف میکند مانند این است که در مقابل خود می بیند گاهی هم ممکن است قرینه ای به او کمک کند و شکلی را که دیده اگر چیزی را شبیه آن ببیند عیناً وصف می کند در اینجا هم خاصیت تداعی معانی در آن دخالت دارد پس می توان گفت؛ همین تصورات ذهنی خودش یکی از وسائل ایجاد فکر است.