پيشواى هفتم حضرت امام موسى بن جعفر(ع)

آن هنگام در غروبگهان كه سر شاخه‏هاى سرفراز نخل به نوازش نسيم،سر بن گوش يكديگر مى‏نهند،نشيد حماسه‏ى آرام زندگانى تو را نجوا مى‏كنند…و پيام بيدادها كه بر تو رفته است، با نسيم پيام آور،مى‏گزارند…

آن هنگام در بهاران كه بغض مغموم و گرفته‏ى آسمان،مى‏تركد و رگبار سرشك ابر،سرازير مى‏شود،اين اشك اندوه پيروان ستم كشيده‏ى توست كه به پهناى گونه‏ى تاريخ بر تو گريسته‏اند…آه اى امام راستين و بزرگ!
پرده‏هاى ستبر سرشك،ما را از ديدن حماسه‏ى مقاومت و پايدارى و سر انجام جانسپارى تو در راه حق،باز نخواهد داشت و اگر بر تو مى‏گرييم،ايستاده مى‏گرييم تا ايستادگى تو را سپاس گفته و هم تاريخ و هستى،پيش پاى مقاوم تو،به احترام برخاسته باشيم.
پاكترين درود،از زيباترين و شجاعترين جايگاه دلمان بر تو باد…هماره تا هر گاه…روستاى ابواء (۱) ، آنروز صبح (۲) گويى ديگر گونه مى‏نمود،پرتو آفتاب نخل‏هاى سر بلند را تا كمر طلايى كرده و سايه‏هاى دراز روى بامهاى گلى روستا،انداخته بود…

صداى شتران و صداى گوسفندانى كه پيشاپيش چوپانان،آماده‏ى رفتن به صحرا بودند،بذر نشاط صبحگاهى را در دل مى‏كاشت و گوش را از آواى زندگى مى‏انباشت…
كنار روستا و روى غدير و بركه‏اى كه زنان از زلال آرام آن،آب بر مى‏داشتند،اينك نسيم نوازشگر از گذار آرام خود موج مى‏افكند،و چند پرستو،شتابناك و پر نشاط،از روى آن به اينسوى و آنسوى مى‏پريدند و هر از چند گاه،سينه‏ى سرخ خويش را كه گويى از هرم گرماى سجيل عام الفيل (۳) ،هنوز داغ بود،به آب مى‏زدند…كمى آنسوتر،تك نخلى،چتر سبز و بلند خود را بر گورى افشانده بود و زنى در آن صبحگاه،بر آن خم شده و با حرمت و حشمت‏بوسه بر خاك آن مى‏زد و آرام آرام مى‏گريست…و زير لب چيزهايى مى‏گفت.از كلام او،آنچه نسيم با خود مى‏آورد،گويى اين كلمات و جملات شنيده مى‏شد:

-درود بر تو،آمنه!اى مادر گرامى پيامبر…خدا تو را-كه چنان دور از زادگاه خويش،فرو مردى-،با رحمت‏خود همراه كناد…اينك،من،حميده،عروس توام،كودكى از سلاله‏ى فرزند تو را در شكم دارم و با دردى كه از شامگاه دوشينه مى‏كشم،گمان مى‏برم كه هم امروز،اين كودك خجسته را،در اين روستا،و در كنار گور تو به دنيا آورم…
آه،اى بانوى بزرگ خفته در خاك،شوهرم به من فرموده است كه اين فرزند من،هفتمين، جانشين فرزندت پيامبر،خواهد بود…

بانوى من!از خداوند بخواهيد كه فرزندم را سالم به دنيا آورم…آفتاب صبح،از سر شاخه‏هاى تنها نخل روييده بر آن گور،پائين آمده و بر خاك افتاده بود…
حميده،سنگين و محتشم برخاست،دنباله‏ى تن پوش خود را كه از خاك گور،غبار آلود شده بود،تكانيد،يك دستش را روى شكم گذارد و به گونه‏يى كه زنان باردار راه مى‏پيمايند،سنگين و با احتياط و آرام به روستا شتافت…

ساعتى بعد،هنگامى كه آفتاب،بر بلند آسمان ايستاده بود و كبوتران روستا،در چشمه‏ى نور آن،در آسمان شفاف ابواء،بال و پر مى‏شستند،صداى هلهله‏اى شادمانه از روستا به فضا برخاست…و خيال من از كنار بركه،مى‏ديد كه برخى زنان،از كوچه‏هاى روستا،شتابناك و شادمانه،به اينسوى و آنسوى مى‏دويدند…
آه،آنك،دو زن،با همان شتاب به كنار بركه مى‏آيند با ظرفهاى سفالين بزرگ،تا آب بردارند…
خيال من گوش مى‏خواباند تا از خبر تازه،آگاه شود:-…خواهر،مى‏گويند،امام صادق (ع) پس از آگاهى از ولادت كودكشان فرموده‏اند:
«پيشواى بعد از من،و بهترين آفريده‏ى خداوند ولادت يافت… (۴) »

-آيا نفهميدى كه نامش را چه گذارده‏اند؟
-فكر مى‏كنم،حتى پيش از ولادت،او را«موسى‏»نام نهاده بوده‏اند.
چشم خيال من،بى اختيار،فرا سوى بركه،در صحرا به چوپانى افتاد كه بى خبر از آنچه در اين روستا.رخ داده است گوسفندان را با عصاى چوپانى خويش،به پيش مى‏راند…
و يك لحظه،خيالم گمان برد كه چوپانك،موسى است و آنجا صحراى سينا و از خيال گذشت: اين موساى تازه مولود،مگر در مقابله با كدام فرعون زمان،به دنيا آمده است…؟!
امام و حكومت عباسيان

امام موسى بن جعفر الكاظم (ع) ۴ ساله بودند كه بساط حكومت جابرانه‏ى امويان بر چيده شد.
سياست عرب زدگى امويان،چپاول و زور و ستم،روش‏هاى ضد ايرانى حكومتشان،مردم و بويژه ايرانيان را كه خواستار تجديد حكومت داد خواهانه‏ى اسلام راستين،بويژه در ايام خلافت كوتاه حضرت على (ع) بودند،بر ضد امويان بر انگيخت و در اين ميانه كارگزاران سياسى وقت،ازين گرايش مردم،خاصه ايرانيان به آل على (ع) و حكومت على وار،سوء استفاده كردند و به اسم رساندن حق به حقدار،امويان را به كمك ابو مسلم خراسانى بر انداختند اما به جاى امام ششم جعفر بن محمد الصادق (ع) ابو العباس سفاح عباسى را بر مسند خلافت و در واقع بر اريكه‏ى سلطنت نشانيدند. (۵) و بدينگونه،يك سلسله‏ى تازه‏ى پادشاهى اما در لباس خلافت و جانشينى پيامبر در ۱۳۲ هجرى قمرى روى كار آمد كه نه تنها در ستم و دورويى و بى دينى،هيچ از امويان كم نداشتند بلكه در بسيارى از اين جهات،از آنان نيز پيش افتادند.

با اين تفاوت كه اگر امويان دير نپاييدند،اينان تا ۶۵۶ هجرى قمرى يعنى ۵۲۴ سال در بغداد، بر همين روال،بر مردم،خلافت كه نه،سلطنت كردند.
بارى،پيشواى هفتم،در دوره‏ى عمر خويش،خلافت ابو العباس سفاح،منصور دوانيقى،هادى، مهدى و هارون را با همه‏ى ستمها و خفقان و فشار آنها،دريافتند.
براى آينه‏ى جان امام،تنها غبار نفس اهريمنى اين پليدان جابر،كافى بود تا زنگار غم گيرد و به تيرگى اندوه نشيند تا چه رسد به اينكه،هر يك از اينان-از منصور تا هارون-ستمهاى بسيار بر پيكر و روح آن عزيز،وارد آوردند و هر چه نكردند،نتوانستند،نه آنكه نخواستند.

ابو العباس سفاح در ۱۳۶ در گذشت و برادرش منصور دوانيقى بجاى او نشست،او شهر بغداد را بنا كرد و ابو مسلم را كشت و چون خلافتش پا گرفت از كشتن و حبس و زجر فرزندان على و مصادره‏ى اموال آنان لحظه‏اى نياسود و اغلب بزرگان اين خاندان و در راس همه‏ى آنها حضرت امام صادق را از بين برد…
مردى،خونريز و سفاك و مكار و به شدت حسود و بخيل‏و حريص و بيوفا بود،بيوفايى او در مورد ابو مسلم كه با يكعمر جان كندن او را به خلافت رسانده بود،در تاريخ ضرب المثل است.
هنگامى كه پدر بزرگوار امام كاظم را شهيد كرد،آنحضرت ۲۰ ساله بود و تا سى سالگى،امام با حكومت‏خفقان و رعب و بيم منصور،در ستيز بود و مخفيانه،شيعيان خويش را سامان مى‏داد و به امور آنان رسيدگى مى‏فرمود.

منصور در ۱۵۸ هلاك شد و حكومت‏به پسرش مهدى رسيد.سياست مهدى عباسى،سياستى مردم فريب و خدعه آميز بود.
زندانيان سياسى پدرش را كه بيشتر شيعيان امام كاظم بودند،بجز عده‏ى كمى،آزاد كرد و اموال مصادره شده‏ى آنان را،باز پس گردانيد.اما همچنان مراقب رفتار آنان مى‏بود و در دل بديشان سخت دشمنى مى‏ورزيد.حتى به شاعرانى كه آل على را هجو مى‏كردند،صله‏هاى گزاف مى‏داد،از جمله يكبار به‏«بشار بن برد»،هفتاد هزار درهم و به‏«مروان بن ابى حفص‏»صد هزار درهم داد.

در خرج بيت المال مسلمين و عيش و نوش و شرابخوارگى و زنبارگى،دستى سخت گشاده داشت،در ازدواج پسرش هارون،۵۰ ميليون درهم خرج كرد (۶) شهرت امام در زمان مهدى،بالا گرفت و چون ماه تمام،در آسمان فضيلت و تقوا و دانش و رهبرى مى‏درخشيد،مردم‏گروها گروه پنهانى بدو روى مى‏آوردند و از آن سر چشمه‏ى فيض ازلى،عطش معنوى خويش را فرو مى‏نشانيدند.

كارگزاران جاسوسى مهدى،اين همه را بدو گزارش كردند،بر خلافت‏خويش بيمناك شد، دستور داد تا امام را از مدينه به بغداد آورند و محبوس سازند.
«ابو خالد زباله‏اى‏»نقل مى‏كند:«…در پى اين فرمان،مامورينى كه به مدينه بدنبال آنحضرت رفته بودند،هنگام بازگشت،در زباله،با آن حضرت به منزل من فرود آمدند.
امام در فرصتى كوتاه،دور از چشم مامورين،به من دستور دادند چيزهايى براى ايشان خريدارى كنم.من سخت غمگين بودم،و بديشان عرض كردم:از اينكه سوى اين سفاك مى‏رويد،بر جان شما بيم دارم.فرمودند:مرا از او باكى نيست تو در فلان روز،فلان محل منتظر من باش.

آن گرامى به بغداد رفتند،و من با اضطراب بسيار،روز شمارى مى‏كردم تا روز معهود در رسيد،به همان مكان كه فرموده بودند شتافتم،و دلم چون سير و سركه مى‏جوشيد،به كمترين صدايى،از جا مى‏جستم و اسپندوار بر آتش انتظار،مى‏سوختم.كم كم افق خونرنگ مى‏شد و خورشيد به زندان شب مى‏افتاد،كه ناگهان ديدم از دور شبحى هويدا شد،دلم مى‏خواست پرواز كنم و به سويشان بشتابم،اما بيم داشتم كه ايشان نباشند و راز من بر ملا شود.

در جاى ماندم،امام نزديك شدند،بر قاطرى سوار بودند،تا چشم روشن بين و عزيزشان به من افتاد،فرمودند:ابا خالد،شك مكن،…و ادامه دادند:
بعدها مرا دو باره به بغداد خواهند برد،و آن بار ديگر باز نخواهم گشت.و دريغا كه همانگونه شد كه آن بزرگ فرموده بود…» (۷)
بارى در همين سفر،مهدى چون امام را به بغداد آورد و زندانى كرد،حضرت على بن ابيطالب (ع) را در خواب ديد كه خطاب به او اين آيه را مى‏خوانند: فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم (۸) آيا از شما انتظار مى‏رود كه اگر حاكم گرديد،در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد؟
ربيع مى‏گويد:

نيمه شب مهدى به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد.سخت‏بيمناك شدم و نزدش شتافتم و ديدم آيه فهل عسيتم…را مى‏خواند.
سپس به من گفت:برو،موسى بن جعفر را از زندان نزد من بياور.رفتم و آوردم،مهدى برخاست و با او روبوسى كرد و او را نزد خود نشانيد و جريان خواب خود را براى ايشان گفت.
سپس همان لحظه دستور داد كه آن گرامى را به مدينه باز گردانند ربيع مى‏گويد:از بيم آنكه موانعى پيش آيد،همان شبانه وسايل حركت امام را فراهم ساختم و بامداد پگاه،آن گرامى در راه مدينه بود…» (۹)

امام در مدينه،با وجود خفقان شديد دربار عباسى،به ارشاد خلق و تعليم و آماده ساختن شيعيان،مشغول بود…تا در ۱۶۹ مهدى هلاك شد و پسرش هادى بجاى او به تخت‏سلطنت نشست.
هادى،بر خلاف پدرش،دموكراسى را هم رعايت نمى‏كرد و علنا با فرزندان على سرسخت‏بود و حتى آنچه پدرش به آنها داده بود،همه را قطع كرد.
و ننگين‏ترين سياهكارى او،براه افكندن فاجعه‏ى جانگذاز فخ بود.
فاجعه‏ى فخ
حسين بن على از علويان مدينه،چون از حكومت عباسيان و ستم بسيار ايشان به ستوه آمد،به رضايت (۱۰) امام موسى كاظم عليه السلام،عليه هادى قيام كرد و با گروهى حدود سيصد نفر از مدينه به سوى مكه به راه افتاد.

بارى،سپاهيان هادى در محلى به نام فخ،او را محاصره و او و سپاهيانش را شهيد كردند و همانند فاجعه‏اى كه در كربلا رخ داد،در مورد اينان نيز پيش آمد:سر همه‏ى شهدا را بريدند و به مدينه آوردند و در مجلسى كه گروهى از فرزندان امام على عليه السلام و از جمله حضرت امام كاظم حضور داشتند،سرها را به تماشا گذاردند.هيچ كس هيچ نگفت جز امام كاظم عليه السلام كه چون سر حسين بن على رهبر قيام فخ را ديدند فرمودند:

انا لله و انا اليه راجعون،مضى و الله مسلما صالحا صواما قواما آمرا بالمعروف و ناهيا عن المنكر ما كان فى اهل بيته مثله.
از خداونديم و بسوى او باز مى‏گرديم،سوگند به خدا كه به شهادت رسيد در حاليكه مسلمان و درستكار بود و بسيارروزه مى‏گرفت و بسيار شب زنده دار بود و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد،در خاندان وى،چون او وجود نداشت. (۱۱)

هادى،گذشته از اخلاق سياسى،از جهت‏خصلت‏هاى فردى نيز مردى منحط،شرابخواره و خوشگذران بود.
يكبار به يوسف صيقل بخاطر چند بيت‏شعر كه با آوايى خوش خوانده بود،به اندازه‏ى بار يك شتر درهم و دينار داد. (۱۲) ابن داب نامى،مى‏گويد،روزى نزد هادى رفتم،چشمانش از اثر شراب خوارى و بيدارى،سرخ شده بود.از من قصه‏اى در مورد شراب خواست،برايش به شعر گفتم. شعرها را ياد داشت كرد و ۴۰ هزار درهم به من داد. (۱۳) اسحاق موصلى موسيقى دان معروف عرب،مى‏گويد:اگر هادى زنده مى‏ماند ما ديوار خانه‏هايمان را با طلا بالا مى‏برديم. (۱۴) بارى، هادى نيز در ۱۷۰ در گذشت و هارون شاه اسلام شد! (۱۵) و در اين زمان حضرت امام موسى كاظم ۴۲ ساله بودند.

دوران هارون،اوج اقتدار و قلدرى و چپاول و كامروايى عباسيان بود.
هارون در پايان مراسم بيعت،يحيى برمكى-از ايرانيانى‏كه بوزيرى پادشا رفته بودند-را به وزارت خويش برگزيد و بدو اختيار تام و مطلق در اداره‏ى همه‏ى امور و عزل و نصب هر كس، داده بود و به رسم آنزمان به عنوان پشتوانه‏اى اين اختيار،انگشتر خويش را بدو داد. (۱۶) و خود به حيف و ميل بيت المال در شرب و زنبارگى و خريد جواهرات و لهو و لعب مشغول شد.
در آمد بيت المال در آن زمان كه گوسفند دو يا چهار ساله را به يك درهم مى‏فروختند،پانصد ميليون و دويست و چهل هزار درهم بود. (۱۷) و او دست‏به خرج اين در آمد گشود:به شاعرى بنام اشجع در ازاء مديحه‏اى،يك ميليون درهم داد. (۱۸) به ابو العتاهيه شاعر و ابراهيم موصلى موسيقيدان به خاطر چند بيت‏شعر و قدرى ساز و آواز،هر يك صد هزار درهم و صد دست

لباس داد. (۱۹) در قصر هارون گروه زيادى از زنان خوش آواز و سازنواز فراهم آمده بودند و انواع و اقسام سازهاى موسيقى آن عصر،در آنجا وجود داشت (۲۰) هارون به جواهرات علاقه‏يى بى مانند داشت،يكبار براى خريد يك انگشتر صد هزار دينار پرداخت. (۲۱) هر روز ده هزار درهم خرج آشپزخانه‏اش بود و گاه تا سى رنگ غذا برايش درست مى‏كردند. (۲۲) يكروز هارون غذايى از گوشت‏شتر طلبيد،چون آوردند،جعفر برمكى گفت:
-خليفه مى‏دانند كه اين غذا كه برايشان آورده‏اند چقدر خرج برداشته است؟

-سه درهم…
-نه به خدا،چهار هزار درهم تا كنون خرج برداشته،زيرا مدتها است كه هر روز شترى مى‏كشند تا اگر خليفه ميل به گوشت‏شتر فرمودند آماده باشد! (۲۳) هارون قمار هم مى‏كرد و باده نيز بسيار مى‏نوشيد حتى گاه با همه‏ى حاضران در مجلس. (۲۴) با وجود اين،از سر عوامفريبى به برخى از مظاهر اسلامى هم تظاهر مى‏كرد:حج مى‏گزارد و گاه به برخى از وعاظ مى‏گفت او را موعظه كنند و مى‏گريست…!
موضع گيرى‏هاى امام
هارون از سرسختى آل على در برابر حكومت عباسيان به شدت رنج مى‏برد و از اين رو،از هر راهى كه ممكن مى‏شد،مى‏كوشيد تا آنانرا بكوبد يا در جامعه سبك سازد،پولهاى گزاف به شاعران خود فروخته مداح در بارى مى‏داد تا آل على‏را هجو كند.از جمله در مورد منصور نمرى در ازاء قصيده‏يى كه در هجو آل على سروده بود فرمان داد كه او را به خزانه‏ى بيت المال ببرند،تا هر چه مى‏خواهد بردارد. (۲۵)

همه‏ى علويان بغداد را به مدينه تبعيد كرد و گروهى بيشمار از ايشان را كشت‏يا مسموم ساخت. (۲۶)
حتى از استقبال مردم به قبر حضرت امام حسين عليه السلام،رنج مى‏برد و فرمان داد تا قبر و خانه‏هاى مجاور آن را خراب كنند و درخت‏سدرى را كه كنار آن مزار پاك روييده بود،قطع نمايند. (۲۷) و پيشتر پيامبر اسلام (ص) سه بار فرموده بود خدا لعنت كند كسى را كه رخت‏سدر را قطع مى‏كند. (۲۸)
شكى نيست كه حضرت امام موسى كاظم-كه درود هماره‏ى خداوند بر او باد-نمى‏توانستند با حكومت چنين تباهكاره‏ى نامسلمان ستم پيشه‏يى و پدران او،موافق باشند،و هم از اينروست اگر به قيام فخ رضايت مى‏دهند،و هم از اينروست كه با شيعيان خويش دائما در تماس مخفى مى‏بودند و موضع هر يك را فرد فرد،در مقابله با حكومت جابر وقت تعيين مى‏فرمودند.

حضرتش به صفوان بن مهران از ياران خويش مى‏فرمودند:تو از همه جهت نيكويى،جز اينكه شترانت را به هارون كرايه مى‏دهى.عرض كرد:براى سفر حج كرايه مى‏دهم و خودم هم دنبال شتران نمى‏روم.

فرمود:آيا بهمين خاطر،باطنا دوست ندارى كه هارون دست كم تا بازگشت از مكه زنده بماند، تا شترانت‏حيف و ميل نشود؟و كرايه‏ى تو را بپردازد؟
عرض كرد،چرا.
فرمود:كسى كه دوستدار بقاى ستمكاران باشد،از آنان به شمار مى‏رود. (۲۹)
و اگر گاه به برخى اجازه مى‏فرمودند كه مشاغل خويش را در دستگاه هارونى حفظ كنند،از جهت‏سياسى،اين چنين صلاح مى‏دانستند و كسانى را مى‏گماردند كه مى‏دانستند در آن حكومت وحشت و ترور و خفقان،وجودشان براى جمعيت‏شيعه مفيد واقع مى‏شود و هم به وسيله‏ى آنان از برخى مكايد حكومت،عليه علويان،آگاه مى‏شوند.چنانكه على بن يقطين وقتى مى‏خواست از پست‏خود در دربار هارون استعفا كند حضرت امام كاظم اجازه ندادند.

بارى،به هيچ روى امام با اين ستمكاران كنار نمى‏آمدند،حتى هنگامى كه در چنگال ستم آنان گرفتار مى‏شدند:يكروز از ايام محبس امام،هارون،يحيى بن خالد را به زندان فرستاد كه موسى بن جعفر اگر تقاضاى عفو كند،او را آزاد مى‏كنم،امام حاضر نشدند. (۳۰)

امام-عليه السلام-حتى در بدترين وضع گرفتارى،نستوهى و رفتار پر حماسه و ستيزه‏گر و آشتى‏ناپذير خويش را از دست نمى‏دادند:
به جملات اين نامه كه يكبار از زندان به هارون نوشته‏اند به دقت نگاه كنيد،چقدر شكوه رادى و پايمردى و ايمان به عقيده و هدف از آن بچشم مى‏خورد:
«…هيچ روز در سختى بر من نمى‏گذرد مگر كه بر تو همان روز در آسايش و رفاه مى‏گذرد،اما مى‏باش تا هر دو رهسپار روزى شويم كه پايانى ندارد و تبهكاران در آنروز زيانكارند…» (۳۱)
آرى:اين چنين است كه هارون نمى‏تواند وجود امام را تحمل كند،ساده لوحانه است اگر باور داشته باشيم كه هارون تنها از اين جهت كه به مقام معنوى امام در دل مردم حسادت مى‏كرد، او را به زندان افكند.

او از تماس مخفى مداوم شيعيان آن گرامى با وى توسط كارگزاران دستگاههاى امنيتى خويش كاملا آگاه شده بود و هم مى‏دانست كه اگر امام هر لحظه زمينه را آماده بيابند،باقيام خود و يا با دستور قيام به ياران خود حكومت او را واژگون خواهند فرمود و مى‏ديد كه اين روحيه‏ى نستوه كمترين مقدار سازشكارى در كنه وجودش يافته نمى‏شود و اگر روزى چند ظاهرا دست روى دست گذارده است،اين سكوت نيست،توقفى تاكتيكى است‏براى يافتن ضربه‏گاه مناسب،پس پيشدستى مى‏كند و در نهايت عوامفريبى و وقاحت در برابر قبر پيامبر مى‏ايستد و بى آنكه از غصب خلافت و ستمهاى خويش و خوردن اموال مردم و تبديل دستگاه خلافت‏به سلطنت،شرم كند،خطاب به پيامبر مى‏گويد:

«يا رسول الله،از تصميمى كه در مورد فرزندت موسى بن جعفر دارم عذر مى‏خواهم،من باطنا نمى‏خواهم ايشان را زندانى كنم اما چون مى‏ترسم بين امت تو جنگ واقع شود و خونى ريخته گردد،اين كار را مى‏كنم!!»آنگاه دستور مى‏دهد آن گرامى را كه هم در آنجا در كنار قبر پيامبر مشغول نماز بود دستگير كنند و به بصره ببرند و زندانى سازند.
امام يكسال در زندان عيسى بن جعفر والى بصره بسر برد و خصلت‏هاى برجسته‏ى آن گرامى، چنان در عيسى بن جعفر تاثير گذارد كه آن دژخيم به هارون نوشت:او را از من باز ستان و گرنه آزادش خواهم كرد.

به دستور هارون،آن بزرگ را به بغداد بردند و نزد فضل بن ربيع محبوس ساختند،از آن پس چندى به فضل بن يحيى سپرده شد و نزد او زندانى بود و سر انجام به زندان سندى بن شاهك منتل شد.
علت اين نقل و انتقالات متوالى آن بود كه هارون هر بار از زندانبانهاى آن بزرگوار مى‏خواست تا امام را از ميان بردارند،اما هيچيك از اين زندانبانان او تن به اين كار ندادند تا اين دژخيم آخرين يعنى سندى بن شاهك،كه به اشارت هارون آن عزيز را مسموم كرد و پيش از در گذشت وى،گروهى از شخصيتهاى معروف را حاضر ساخت تا گواهى دهند كه حضرت موسى كاظم مورد سوء قصد قرار نگرفته و با مرگ طبيعى در زندان از دنيا مى‏رود.و با اين حيله مى‏خواست‏حكومت عباسى را از قتل آن بزرگوار،تبرئه كند و هم جلوى شورش احتمالى هواداران آن امام را بگيرد. (۳۲)

اما،هوشيارى و نستوهى آن امام،آنان را رسوا ساخت چرا كه همينكه شهود به آن حضرت نگريستند،ايشان با وجود مسموميت‏شديد و بدى احوال و ضعف حال به شهود فرمودند:
مرا به وسيله‏ى ۹ عدد خرما مسموم ساخته‏اند،بدنم فردا سبز خواهد شد و پس فردا از دنيا خواهم رفت. (۳۳)
و چنين شد كه آن سترگ راد،خبر داد.

دو روز بعد-۲۵ رجب ۱۸۳ هجرى قمرى ۳۴-آسمان به سوگ نشست،و زمين نيز،و همه‏ى اهل ايمان و بويژه شيعيان كه راهبر راستين خويش را از كف داده بودند.اينك،خطاب به آن شهيد بزرگ،بگوييم:
آن هنگام،در غروبگهان كه سر شاخه‏هاى سرفراز نخل،به نوازش نسيم سر بن گوش يكدگر مى‏نهند،نشيد حماسه‏ى آرام زندگانى تو را نجوا مى‏كنند و پيام بيدادها كه بر تو رفته است،با نسيم پيام‏آور،مى‏گزارند.

آن هنگام در بهاران كه بغض مغموم و گرفته‏ى آسمان مى‏تركد و رگبار سرشك ابر،سرازير مى‏شود،اين اشك اندوه پيروان ستم‏كشيده‏ى توست كه به پهناى گونه‏ى تاريخ،بر تو گريسته‏اند…
آه،اى امام راستين و بزرگ!
پرده‏هاى ستبر سرشك،ما را از ديدن حماسه‏ى مقاومت و پايدارى و سر انجام،جانسپارى تو در راه حق،باز نخواهد داشت و اگر بر تو مى‏گرييم،ايستاده مى‏گرييم،تا ايستادگى تو را در برابر خصم،سپاس گفته و هم به همراه تاريخ و هستى،پيش پاى مقاوم تو،به احترام برخاسته باشيم.
پاكترين درود،از زيباترين و شجاعترين جايگاه دلمان بر تو باد.هميشه،تا هر گاه…

مناظرات و گفتگوهاى علمى
امامان گرامى ما با دانشى الهى كه داشتند در مورد هر سئوالى كه از آنان مى‏شد،پاسخى درست و كامل و در حد فهم پرسشگر،مى‏دادند.و هر كس حتى دشمنان،چون با آنان به احتجاج و گفتگوى علمى مى‏نشست،با اعتراف به عجز خويش و قدرت انديشه‏ى گسترده و احاطه‏اى كامل آنان،برمى‏خاست.
هارون الرشيد امام كاظم عليه السلام را از مدينه به بغداد آورد و به احتجاج نشست:

هارون-مى‏خواهم از شما چيزهايى بپرسم كه مدتى است در ذهنم خلجان مى‏كند و تا كنون از كس نپرسيده‏ام،به من گفته‏اند كه شما هرگز دروغ نمى‏گوييد،جواب مرا درست و است‏بفرماييد!

امام-اگر من آزادى بيان داشته باشم،تو را از آنچه مى‏دانم در زمينه‏ى پرسشت آگاه خواهم كرد.
هارون-در بيان آزاد هستيد،هر چه مى‏خواهيد بفرماييد…

و اما نخستين پرسش من:چرا شما و مردم،معتقد هستيدكه شما فرزندان ابو طالب از ما فرزندان عباس برتريد،در حاليكه ما و شما از تنه‏ى يك درختيم.
ابو طالب و عباس هر دو عموهاى پيامبر بودند و از جهت‏خويشاوندى با پيامبر،با هم فرقى ندارند.
امام-ما از شما به پيامبر نزديكتريم.

هارون-چگونه؟
امام-چون پدر ما ابو طالب با پدر رسول اكرم برادر تنى (پدر و مادر يكى) بودند ولى عباس برادر ناتنى (تنها از سوى مادر) بود.
هارون-پرسش ديگر:چرا شما مدعى هستيد كه از پيامبر ارث هم مى‏بريد،در حاليكه مى‏دانيم هنگامى كه پيامبر رحلت كرد عمويش عباس (پدر ما) زنده بود اما عموى ديگرش ابو طالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است كه تا عمو زنده است،ارث به پسر عمو نمى‏رسد.
امام-آيا آزادى بيان دارم.

هارون-در آغاز سخن،گفتم داريد.
امام-امام على بن ابيطالب (ع) مى‏فرمايند:با بودن اولاد،جز پدر و مادر و زن و شوهر،ديگران ارث نمى‏برند،و با بودن اولاد براى عمو نه در قرآن و نه در روايات،ارثى ثابت نشده است.پس آنانكه عمو را در حكم پدر مى‏دانند،از پيش خود مى‏گويند و حرفشان مبنايى ندارد (پس با بودن زهرا،فرزند رسول الله (ص) به عموى او عباس ارث نمى‏رسد.)
مضافا آنكه از پيامبر در مورد على-درود خدا بر او-نقل‏شده است كه:«اقضاكم على‏»،على بهترين قاضى شماست و نيز از عمر بن خطاب نقل شده است كه:«على اقضانا»على بهترين قضاوت كننده‏ى ماست.

و اين جمله،عنوان جامعى است كه براى حضرت على به اثبات رسيده،زيرا همه‏ى دانشهايى كه پيامبر،اصحاب خود را با آنها ستوده از قبيل علم قرآن و علم احكام و مطلق علم،همه در مفهوم و معناى قضاوت اسلامى،جمع است و وقتى مى‏گوييم على در قضاوت از همه بالاتر است‏يعنى در همه‏ى علوم از ديگران بالاتر است.
(پس گفتار على كه مى‏گويد:با بودن اولاد،عمو ارث نمى‏برد،حجت است و بايد آنرا بپذيريم نه گفته‏ى:عمو در حكم پدر است را،زيرا به تصريح پيامبر،على از ديگران به احكام دين آشناتر است.)

هارون-پرسش ديگر:
چرا شما اجازه مى‏دهيد مردم شما را به پيامبر نسبت‏بدهند و بگويند:فرزندان رسول خدا در صورتيكه شما فرزندان على هستيد،زيرا هر كس به پدر خود نسبت داده مى‏شود (نه به مادر) و پيامبر جد مادرى شماست.

امام-اگر پيامبر زنده شده و از دختر تو خواستگارى كند،به او مى‏دهى؟
هارون-سبحان الله،چرا ندهم،بلكه در آنصورت بر عرب و عجم و قريش،افتخار هم خواهم كرد.
امام-اما اگر پيامبر زنده شود از دختر من خواستگارى نخواهد كرد و منهم نخواهم داد.
هارون-چرا؟

امام-چون او پدر من است (و لو از طرف مادر) ولى پدر تو نيست.(پس مى‏توانم خود را فرزند رسول خدا بدانم)
هارون-پس چرا شما خود را ذريه‏ى رسول خدا مى‏دانيد و حال آنكه ذريه از سوى پسر است نه از سوى دختر.
امام-مرا از پاسخ اين پرسش معاف دار.

هارون-نه،بايد پاسخ بفرماييد و از قرآن دليل بياوريد…
امام- «…و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى (۳۵) …»
اكنون مى‏پرسم:عيسى كه در اين آيه ذريه‏ى ابراهيم به شمار آمده،آيا از سوى پدر به او منصوب است‏يا از سوى مادر؟
هارون-به نص قرآن،عيسى پدر نداشته است.
امام-پس از سوى مادر،ذريه ناميده شده است،ما نيز از سوى مادرمان فاطمه-درود خدا بر او-ذريه‏ى پيامبر محسوب مى‏شويم.
آيا آيه‏ى ديگر بخوانم؟

هارون-بخوانيد!امام-آيه‏ى مباهله را مى‏خوانم: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (۳۶) »هيچكس ادعا نكرده است كه پيامبر در مباهله با نصاراى نجران جز على و فاطمه و حسن و حسين،كس ديگرى را براى مباهله با خود برده باشد پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آيه‏ى مزبور،حسن و حسين-درود خدا بر آن هر دوان-هستند،با اينكه آنها از سوى مادر به پيامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامى‏اند.
هارون-از ما چيزى نمى‏خواهيد؟

امام-نه،مى‏خواهم به خانه‏ى خويش باز گردم.
هارون-در اين مورد بايد فكر كنيم… (۳۷)
عبادت

شناخت ويژه‏ى آن گرامى از خداوند و انس روحى وى با پروردگار بزرگ و نورانيت ذاتى وى كه ويژه‏ى امامان پاك است،همه او را به عبادتى گرم و راز و نيازى عاشقانه با خدا سوق مى‏داد. وى عبادت را همان سان كه خداوند در قرآن به عنوان غايت آفرينش شناسانده است، مى‏دانست و به هنگام فراغت از كارهاى اجتماعى،هيچ كارى را همسنگ آن قرار نمى‏داد. هنگامى كه به دستور هارون به زندان افتاد،چنين فرمود:

اللهم انى طالما كنت اسالك ان تفرغنى لعبادتك و قد استجبت منى فلك الحمد على ذلك. (۳۸)
خداوندگارا،چه بسيار مدت مى‏بود كه از تو مى‏خواستم مرا براى عبادت خويش،فراغت دهى، اينك دعايم را به اجابت رساندى،پس تو را بر اين سپاس مى‏گويم.
اين جمله،شدت اشتغال به كارهاى اجتماعى آن بزرگوار را در ايامى كه به زندان نيفتاده بودند،نيز مى‏رساند.هنگامى كه آن امام در زندان ربيع بود،هارون گاهى روى بامى كه مشرف به زندان امام بود،مى‏رفت و به داخل زندان نگاه مى‏كرد.هر بار مى‏ديد كه چيزى چون لباسى در گوشه‏ى زندان افكنده‏اند،و از جاى نمى‏جنبد.يكبار پرسيد،آن لباس از آن كيست؟ربيع گفت:لباس نيست،موسى بن جعفر است كه اغلب در حالت‏سجود و عبادت پروردگار زمين را بوسه مى‏زند.
هارون گفت‏براستى كه او از عباد بنى هاشم است.

ربيع پرسيد:پس چرا دستور مى‏دهى كه در زندان بر او بسيار سخت‏بگيرند.
گفت:هيهات،چاره‏يى جز اين نيست!! (۳۹) يكبار،هارون كنيزى ماه چهره را به عنوان خدمتكارى آن گرامى فرستاد و در باطن بدين قصد كه اگر امام بدو تمايلى نشان دادند،از اينطريق دست‏به تبليغاتى عليه آن گرامى بزند.امام به آورنده‏ى دخترك گفت‏شما به اين هديه‏ها دلبسته‏ايد و بدان‏ها مى‏نازيد،من به اين هديه و امثال آن نيازى ندارم.هارون خشمگين شد و دستور داد كه كنيز را به زندان ببر و به امام بگو،ما تو را با رضايت‏خود تو به زندان نيفكنده‏ايم. (يعنى ماندن اين كنيز هم بستگى به رضايت تو ندارد) .
چيزى نگذشت كه جاسوسان هارون كه مامور گزارش‏ارتباطات كنيز با امام بودند به هارون خبر بردند كه كنيزك،بيشتر اوقات در حال سجده است.هارون گفت‏به خدا سوگند،موسى بن جعفر او را افسون كرده است…

كنيز را خواست و از او باز خواست كرد اما كنيزك جز نكويى از امام نگفت.هارون به مامور خود دستور داد كه كنيز را نزد خويش نگهدارد و با كسى چيزى از اين ماجرا نگويد.كنيزك پيوسته در عبادت بود تا چند روز پيش از وفات امام از دنيا رفت. (۴۰)
آن گرامى اين دعا را بسيار مى‏خواند:

اللهم انى اسالك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب
خداوندگارا،از تو آسايش هنگام مرگ و گذشت و بخشايش هنگام حساب را مى‏طلبم. (۴۱)
قرآن را بسيار خوش مى‏خواند،چندان كه هر كس صداى او را مى‏شنيد،مى‏گريست مردم مدينه به وى‏«زين المتهجدين‏»يعنى آذين شب زنده‏داران لقب داده بودند. (۴۲)
حلم و گذشت و بردبارى

بردبارى و گذشت آن بزرگ،بى‏مانند و سرمشق ديگران بود.
لقب‏«كاظم‏»به دنباله‏ى نام آن گرامى،حاكى از همين خصلت وى و نشانه‏ى شهرت ايشان به كظم غيظ و گذشت و بردبارى اوست.
در روزگارى كه عباسيان،در سراسر بلاد اسلامى خفقان ايجاد كرده بودند و اموال مردم را به عنوان بيت المال مى‏گرفتند و صرف عيش و نوش مى‏كردند و بر اثر حيف و ميل آنان،فقر عمومى بيداد مى‏كرد،مردم اغلب بى‏فرهنگ و فقير بودند و تبليغات ضد علوى عباسيان نيز، اذهان ساده لوحان را مى‏آلود،گهگاه،برخى از سر نادانى،بر امام بر مى‏آشفتند،اما آن بزرگوار، با اخلاق عالى خويش،بر آشفته‏ها را تسكين مى‏داد و با ادب و متانت‏خويش،آنها را تاديب مى‏كرد.

مردى از اولاد خليفه‏ى دوم در مدينه مى‏زيست كه امام را آزار مى‏داد و گاهى كه امام را مى‏ديد با دشنام،توهين مى‏كرد.
برخى از ياران امام،پيشنهاد مى‏كردند كه او را از ميان بردارند:امام شديدا ايشان را از اينكار باز مى‏داشت.
يكروز امام جاى او را كه در مزرعه‏اى بيرون مدينه بود،پرسيدند.

چارپايى سوار شدند و بدانجا رفتند و او را در مزرعه يافتندو همچنان سواره وارد مزرعه شدند.او فرياد زد كه زراعت مرا پايمال نكن!حضرت اعتنايى به گفته‏ى او نكردند و همچنان سواره نزد او رفتند (۴۳) و چون كنار او رسيدند،از چارپا پياده شدند و با گشاده رويى و بزرگوارى از او پرسيدند:
چقدر براى اين مزرعه خرج كرده‏اى؟
گفت:صد دينار
فرمود:چقدر اميد سود دارى؟
گفت:غيب نمى‏دانم.
فرمود:گفتم چقدر اميدوار هستى؟
گفت:اميد دويست دينار سود دارم.

حضرت سيصد دينار به او مرحمت فرمودند و فرمودند زراعت هم از آن خودت،خدا به تو آنچه به آن اميد دارى خواهد رسانيد.آن شخص برخاست و سر آن گرامى را بوسيد و از او خواست كه از گناهان و جسارت‏هاى وى در گذرد.امام تبسمى فرمودند و باز گشتند…
روز بعد،آن مرد در مسجد نشسته بود كه امام (ع) وارد شدند.
آنمرد تا نگاهش به امام افتاد گفت:
الله اعلم حيث‏يجعل رسالته

خدا بهتر مى‏داند كه رسالت‏خويش را به چه كسانى بدهد. (كنايه از آنكه امام موسى بن جعفر به راستى شايستگى امامت دارند)
دوستانش با شگفتى پرسيدند،داستان چيست،قبلا از او بد مى‏گفتى؟

او دو باره امام را دعا كرد و دوستانش با او به ستيزه برخاستند…
امام با يارانى از خود كه قصد قتل او را داشتند فرمود:كدام بهتر است،نيت‏شما يا اينكه من با رفتار خويش او را به راه آوردم؟ (۴۴)
سخاوت و بخشندگى

امام عليه السلام به دنيا به چشم هدف نمى‏نگريست و اگر مالى فراهم مى‏آورد دوست مى‏داشت‏با آن خدمتى بكند و روح پريشان افسرده‏اى را آرامش بخشد و گرسنه‏يى را سير كند و برهنه‏اى را بپوشاند:

محمد بن عبد الله بكرى مى‏گويد:از جهت مالى سخت درمانده شده بودم و براى آنكه پولى قرض كنم وارد مدينه شدم،اما هر چه اين در و آن در زدم نتيجه نگرفتم و بسيار خسته شدم. با خود گفتم خدمت‏حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر-درود خدا بر او-بروم و از روزگار خويش نزد آن بزرگ شكايت كنم.
پرسان پرسان ايشان را در مزرعه‏يى در يكى از روستاهاى‏اطراف مدينه سرگرم كار يافتم.امام براى پذيرايى از من نزدم آمدند و با من غذا ميل فرمودند،پس از صرف غذا پرسيدند،با من كارى داشتى؟ماجرا را برايشان عرض كردم،امام برخاستند و به اطاقى در كنار مزرعه رفتند و باز گشتند و با خود سيصد دينار طلا (سكه) آوردند و به من دادند و من بر مركب خود و بر مركب مراد سوار شدم و باز گشتم. (۴۵)

عيسى بن محمد كه سنش به نود رسيده بود مى‏گويد:يكسال خربزه و خيار و كدو كاشته بودم،هنگام چيدن نزديك مى‏شد كه ملخ تمام محصول را از بين برد و من يكصد و بيست دينار خسارت ديدم.
در همين ايام،حضرت امام كاظم عليه السلام، (كه گويى مراقب احوال يكايك ما شيعيان مى‏بودند) يكروز نزد من آمدند و سلام كردند و حالم را پرسيدند،عرض كردم:ملخ همه‏ى كشت مرا از بين برد.
پرسيدند:چقدر خسارت ديده‏اى؟
گفتم:با پول شترها صد و بيست دينار.
امام عليه السلام يكصد و پنجاه دينار به من دادند.

عرض كردم:شما كه وجود با بركتى هستيد به مزرعه‏ى من تشريف بياوريد و دعا كنيد.
امام آمدند و دعا كردند و فرمودند:
از پيامبر روايت‏شده است كه:به باقيمانده‏هاى ملك ومالى كه به آن لطمه وارد آمده است، بچسبيد.
من همان زمين را آب دادم و خدا به آن بركت داد و چندان محصول آورد كه به ده هزار فروختم. (۴۶)