پیدایش خوارج
خوارج یعنی شورشیان.این واژه از«خروج‏» (۵) به معنای سرکشی و طغیان گرفته شده است. پیدایش آنان در جریان حکمیت است.

در جنگ صفین در آخرین روزی که جنگ داشت‏به نفع علی خاتمه می‏یافت،معاویه با مشورت عمرو عاص دست‏به یک نیرنگ ماهرانه‏ای زد.او دید تمام فعالیتها و رنجهایش بی‏نتیجه ماند و با شکست‏یک قدم بیشتر فاصله ندارد.فکر کرد که جز با اشتباهکاری راه به نجات نمی‏یابد.دستور داد قرآنها را بر سر نیزه‏ها بلند کنند که مردم!ما اهل قبله و قرآنیم، بیایید آن را در بین خویش حکم قرار دهیم.این سخن تازه‏ای نبود که آنها ابتکار کرده باشند، همان حرفی است که قبلا علی گفته بود و تسلیم نشدند و اکنون هم تسلیم نشده‏اند.بهانه‏ای است که تا راه نجات یابند و از شکست قطعی،خود را برهانند.

علی فریاد بر آورد:بزنید آنها را!اینها صفحه و کاغذ قرآن را بهانه کرده،می‏خواهند در پناه لفظ و کتابت قرآن خودشان را حفظ کنند و بعد به همان روش ضد قرآنی خود ادامه دهند.کاغذ و جلد قرآن در مقابل حقیقت آن،ارزش و احترامی ندارد.حقیقت و جلوه راستین قرآن منم. اینها کاغذ و خط را دستاویز کرده‏اند تا حقیقت و معنی را نابود سازند.

عده‏ای از نادانها و مقدس نماهای بی‏تشخیص که جمعیت کثیری را تشکیل می‏دادند،با یکدیگر اشاره کردند که علی چه می‏گوید؟فریاد بر آوردند که با قرآن بجنگیم؟!جنگ ما به خاطر احیای قرآن است.آنها هم که خود تسلیم قرآن‏اند،پس دیگر جنگ چرا؟علی گفت:من نیز می‏گویم به خاطر قرآن بجنگید،اما اینها با قرآن سر و کار ندارند،لفظ و کتابت قرآن را وسیله حفظ جان خود قرار داده‏اند.

در فقه اسلامی در«کتاب الجهاد»مساله‏ای است تحت عنوان‏«تترس کفار به مسلمین‏».مساله این است که اگر دشمنان اسلام در حالی که با مسلمین در حال جنگند عده‏ای از اسرای مسلمان را در مقدم جبهه سپر خویش قرار دهند و خود در پشت این جبهه مشغول فعالیت و پیشروی باشند به طوری که سپاه اسلام اگر بخواهد از خود دفاع کند و یا به آنها حمله کند و جلو پیشروی آنها را بگیرد چاره‏ای نیست جز اینکه برادران مسلمان خود را که سپر واقع شده‏اند نیز به حکم ضرورت از میان بردارد،یعنی دسترسی به دشمن ستیزه‏گر و مهاجم امکان‏پذیر نیست جز با کشتن مسلمانان،در اینجا قتل مسلم به خاطر مصالح عالیه اسلام و به خاطر حفظ جان بقیه مسلمین در قانون اسلام تجویز شده است.آنها نیز در حقیقت‏سرباز اسلامند و در راه خدا شهید شده‏اند،منتها باید خونبهای آنان را به بازماندگانشان از بودجه اسلامی بپردازند (۶) و این تنها از خصایص فقه اسلامی نیست‏بلکه در قوانین نظامی و جنگی جهان یک قانون مسلم است که اگر دشمن خواست از نیروهای داخلی استفاده کند،آن نیرو را نابود می‏کنند تا به دشمن دست‏یابند و وی را به عقب برانند.
در صورتی که مسلمان و موجود زنده‏ای را اسلام می‏گوید بزن تا پیروزی اسلام به دست آید، کاغذ و جلد که دیگر جای سخن نباید قرار گیرد.کاغذ و کتابت احترامش به خاطر معنی و محتواست.امروز جنگ به خاطر محتوای قرآن است.اینها کاغذ را وسیله قرار داده‏اند تا معنی و محتوای قرآن را از بین ببرند.

اما نادانی و بی‏خبری همچون پرده‏ای سیاه جلو چشم عقلشان را گرفت و از حقیقت‏بازشان داشت.گفتند:ما علاوه بر اینکه با قرآن نمی‏جنگیم،جنگ با قرآن خود منکری است و باید برای نهی از آن بکوشیم و با کسانی که با قرآن می‏جنگند بجنگیم.تا پیروزی نهایی ساعتی بیش نمانده بود.مالک اشتر که افسری رشید و فداکار و از جان گذشته بود،همچنان می‏رفت تا خیمه فرماندهی معاویه را سرنگون کند و راه اسلام را از خارها پاک نماید.در همین وقت این گروه به علی فشار آوردند که ما از

پشت‏حمله می‏کنیم.هر چه علی اصرار می‏کرد،آنها بر انکارشان می‏افزودند و بیشتر لجاجت می‏کردند.علی برای مالک پیغام فرستاد:جنگ را متوقف کن و خود از صحنه برگرد.او به پیام علی جواب داد که اگر چند لحظه‏ای را اجازتم دهی،جنگ به پایان رسیده و دشمن نیز نابود گشته است.شمشیرها را کشیدند که یا قطعه قطعه‏ات می‏کنیم یا بگو برگردد.باز به دنبالش فرستاد که اگر می‏خواهی علی را زنده ببینی، جنگ را متوقف کن و خود برگرد.او برگشت و دشمن شادمان که نیرنگش خوب کارگر افتاد.

جنگ متوقف شد تا قرآن را حاکم قرار دهند،مجلس حکمیت تشکیل شود و حکمهای دو طرف بر آنچه در قرآن و سنت،اتفاقی طرفین است‏حکومت کنند و خصومتها را پایان دهند و یا اختلافی را بر اختلافات بیفزایند و آنچنان را آنچنانتر کنند.
علی گفت:آنها حکم خود را تعیین کنند تا ما نیز حکم خویش را تعیین کنیم.

آنها بدون کوچکترین اختلافی با اتفاق نظر عمرو عاص،عصاره نیرنگها را انتخاب کردند.علی، عبد الله بن عباس سیاستمدار و یا مالک اشتر،مرد فداکار و روشن بین با ایمان را پیشنهاد کرد و یا مردی از آن قبیل را،اما آن احمقها به دنبال همجنس خویش می‏گشتند و مردی چون ابو موسی را که مردی بی‏تدبیر بود و با علی علیه السلام میانه خوبی نداشت انتخاب کردند.هر چه علی و دوستان او خواستند این مردم را روشن کنند که ابو موسی مرد این کار نیست و شایستگی این مقام را ندارد،گفتند:
غیر او را ما موافقت نکنیم.گفت:حالا که اینچنین است،هر چه می‏خواهید بکنید.بالاخره او را به عنوان حکم از طرف علی و اصحابش به مجلس حکمیت فرستادند.

 

پس از ماهها مشورت،عمرو عاص به ابو موسی گفت:بهتر این است که به خاطر مصالح مسلمین نه علی باشد و نه معاویه،سومی را انتخاب کنیم و آن جز عبد الله بن عمر،داماد تو، دیگری نیست.ابو موسی گفت:راست گفتی،اکنون تکلیف چیست؟گفت:تو علی را از لافت‏خلع می‏کنی،من هم معاویه را.بعد مسلمین می‏روند یک فرد شایسته‏ای را که حتما عبد الله بن عمر است انتخاب می‏کنند و ریشه فتنه‏ها کنده می‏شود.بر این مطلب توافق کردند و اعلام کردند که مردم جمع شوند برای استماع نتایج‏حکمیت.
مردم اجتماع کردند.ابو موسی رو کرد به عمرو عاص که بفرمایید منبر و نظریه خویش را اعلام دارید.عمرو عاص گفت:من؟!تو مرد ریش سفید محترم از صحابه پیغمبر،حاشا که من چنین جسارتی را بکنم و پیش از تو سخنی بگویم.ابو موسی از جا حرکت کرد و بر منبر قرار گرفت.اکنون دلها می‏تپد،چشمها خیره گشته و نفسها در سینه‏ها بند آمده است.همگان در انتظار که نتیجه چیست؟او به سخن در آمد که ما پس از مشورت،صلاح امت را در آن دیدیم که نه علی باشد و نه معاویه،دیگر مسلمین خود می‏دانند هر که را خواسته انتخاب کنند،و انگشترش را از انگشت دست راست‏بیرون آورد و گفت:من علی را از خلافت‏خلع کردم همچنانکه این انگشتر را از انگشت‏بیرون آوردم.این را گفت و از منبر به زیر آمد.

عمرو عاص حرکت کرد و بر منبر نشست و گفت:سخنان ابو موسی را شنیدید که علی را از خلافت‏خلع کرد و من نیز او را از خلافت‏خلع می‏کنم همچنانکه ابو موسی کرد،و انگشترش را از دست راست‏بیرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ کرد و گفت:معاویه را به خلافت نصب می‏کنم همچنانکه انگشترم را در!۲۹۸ انگشت کردم.این را گفت و از منبر فرود آمد.

مجلس آشوب شد.مردم به ابو موسی حمله بردند و بعضی با تازیانه بر وی شوریدند.او به مکه فرار کرد و عمرو عاص نیز به شام رفت.

خوارج که به وجود آورنده این جریان بودند،رسوایی حکمیت را با چشم دیدند و به اشتباه خود پی بردند.اما نمی‏فهمیدند اشتباه در کجا بوده است.نمی‏گفتند خطای ما در این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمرو عاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم،و هم نمی‏گفتند که پس از قرار حکمیت،در انتخاب‏«داور»خطا کردیم که ابو موسی را حریف عمرو عاص قرار دادیم،بلکه می‏گفتند:اینکه دو نفر انسان را در دین خدا حکم و داور قرار دادیم خلاف شرع و کفر بود، حاکم منحصرا خداست نه انسانها.
آمدند پیش علی که نفهمیدیم و تن به حکمیت دادیم،هم تو کافر گشتی و هم ما،ما توبه کردیم،توهم توبه کن.مصیبت تجدید و مضاعف شد.

علی گفت:توبه به هر حال خوب است،«استغفر الله من کل ذنب‏»ما همواره از هر گناهی استغفار می‏کنیم.گفتند:این کافی نیست،بلکه باید اعتراف کنی که‏«حکمیت‏»گناه بوده و از این گناه توبه کنی.گفت:آخر من مساله تحکیم را به وجود نیاوردم،خودتان به وجود آوردید و نتیجه‏اش را نیز دیدید،و از طرفی دیگر چیزی که در اسلام مشروع است چگونه آن را گناه قلمداد کنم و گناهی که مرتکب نشده‏ام به آن اعتراف کنم؟!

از اینجا به عنوان یک فرقه مذهبی دست‏به فعالیت زدند.در ابتدا یک فرقه یاغی و سرکش بودند و به همین جهت‏«خوارج‏»نامیده شدند ولی کم کم برای خود اصول عقایدی تنظیم کردند و حزبی که در ابتدا فقط رنگ سیاست داشت،تدریجا به صورت یک فرقه مذهبی در آمد و رنگ مذهب به خود گرفت.خوارج بعدها به عنوان طرفداران یک مذهب،دست‏به فعالیتهای تبلیغی حادی زدند.کم کم به فکر افتادند که به خیال خود ریشه مفاسد دنیای اسلام را کشف کنند.به این نتیجه رسیدند که عثمان و علی و معاویه همه بر خطا و گناهکارند و ما باید با مفاسدی که به وجود آمده مبارزه کنیم،امر به معروف و نهی از منکر نماییم.لهذا مذهب خوارج تحت عنوان وظیفه امر به معروف و نهی از منکر به وجود آمد.

وظیفه امر به معروف و نهی از منکر قبل از هر چیز دو شرط اساسی دارد:یکی بصیرت در دین و دیگری بصیرت در عمل.بصیرت در دین-همچنانکه در روایت آمده است-اگر نباشد زیان این کار از سودش بیشتر است.و اما بصیرت در عمل لازمه دو شرطی است که در فقه از آنها به‏«احتمال تاثیر»و«عدم ترتب مفسده‏»تعبیر شده است و مآل آن به دخالت دادن منطق است در این دو تکلیف (۷) .
خوارج نه بصیرت دینی داشتند و نه بصیرت عملی.مردمی نادان و فاقد بصیرت بودند بلکه اساسا منکر بصیرت در عمل بودند،زیرا این تکلیف را امری تعبدی می‏دانستند و مدعی بودند باید با چشم بسته انجام داد.
اصول عقاید خوارج
ریشه اصلی خارجیگری را چند چیز تشکیل می‏داد:
۱٫تکفیر علی و عثمان و معاویه و اصحاب جمل و اصحاب تحکیم(کسانی که به حکمیت رضا دهند)عموما،مگر آنان که به حکمیت رای داده و سپس توبه کرده‏اند.
۲٫تکفیر کسانی که قائل به کفر علی و عثمان و دیگران-که یاد آور شدیم-نباشند.
۳٫ایمان تنها عقیده قلبی نیست،بلکه عمل به اوامر و ترک نواهی جزء ایمان است.ایمان امر مرکبی است از اعتقاد و عمل.
۴٫وجوب بلا شرط شورش بر والی و امام ستمگر.می‏گفتند:امر به معروف و نهی از منکر مشروط به چیزی نیست و در همه جا بدون استثناء باید این دستور الهی انجام گیرد (۸) .
اینها به واسطه این عقاید،صبح کردند در حالی که تمام مردم روی زمین را کافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش می‏دانستند.

عقیده خوارج در باب خلافت
تنها فکر خوارج که از نظر متجددین امروز درخشان تلقی می‏شود تئوری آنان در باب لافت‏بود.اندیشه‏ای دموکرات مآبانه داشتند،می‏گفتند:خلافت‏باید با انتخاب آزاد انجام گیرد و شایسته‏ترین افراد کسی است که از لحاظ ایمان و تقوا صلاحیت داشته باشد،خواه از قریش باشد یا غیر قریش،از قبایل برجسته و نامی باشد یا از قبایل گمنام و عقب افتاده،عرب باشد و یا غیر عرب.آنگاه پس از انتخاب و اتمام بیعت،اگر خلاف مصالح جامعه اسلامی گام برداشت از خلافت عزل می‏شود و اگر ابا کرد باید با او پیکار کرد تا کشته شود (۹) .

اینها در باب خلافت در مقابل شیعه قرار گرفته‏اند که می‏گوید:خلافت امری است الهی و خلیفه باید تنها از جانب خدا تعیین گردد،و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند که می‏گویند: خلافت تنها از آن قریش است و به جمله‏«انما الائمة من قریش‏»تمسک می‏جویند.

ظاهرا نظریه آنان در باب خلافت چیزی نیست که در اولین مرحله پیدایش خویش به آن رسیده باشند،بلکه آنچنان که شعار معروفشان(لا حکم الا لله) حکایت می‏کند و از نهج البلاغه (۱۰) نیز استفاده می‏شود،در ابتدا قائل بوده‏اند که مردم و اجتماع احتیاجی به امام و حکومت ندارند و مردم خود باید به کتاب خدا عمل کنند.اما بعد،از این عقیده رجوع کردند و خود با عبد الله بن وهب راسبی بیعت کردند (۱۱) .
عقیده خوارج در باره خلفا

خلافت ابو بکر و عمر را صحیح می‏دانستند به این خیال که آن دو نفر از روی انتخاب صحیحی به خلافت رسیده‏اند و از مسیر مصالح نیز تغییر نکرده و خلافی را مرتکب نشده‏اند. انتخاب عثمان و علی را نیز صحیح می‏دانستند،منتها می‏گفتند:عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغییر مسیر داده و مصالح مسلمین را نادیده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است کافر گشته و واجب القتل بوده است،و علی چون مساله تحکیم را پذیرفته و سپس توبه نکرده است او نیز کافر گشته و واجب القتل بوده است.و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت علی بعد از تحکیم،تبری می‏جستند (۱۲) .
از سایر خلفا نیز بیزاری می‏جستند و همیشه با آنان در پیکار بودند.

انقراض خوارج
این جمعیت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر یک اشتباه‏کاری خطرناک به وجود آمدند و بیش از یک قرن و نیم نپاییدند.در اثر تهورها و بی‏باکیهای جنون آمیز مورد تعقیب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را به نابودی و اضمحلال کشاندند و در اوایل تاسیس دولت عباسی یکسره منقرض گشتند.منطق خشک و بی‏روح آنها و خشکی و خشونت رفتار آنها،مباینت روش آنها با زندگی و بالاخره تهور آنها که‏«تقیه‏»را حتی به مفهوم صحیح و منطقی آن کنار گذاشته بودند،آنها را نابود ساخت.مکتب خوارج مکتبی نبود که بتواند واقعا باقی بماند،ولی این مکتب اثر خود را باقی گذاشت.افکار و عقاید خارجیگری در سایر فرق اسلامی نفوذ کرد و هم اکنون‏«نهروانی‏»های فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد علی خطرناکترین دشمن داخلی اسلام همینها هستند،همچنانکه معاویه‏ها و عمرو عاص‏ها نیز همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود«نهروانی‏»ها-که دشمن آنها شمرده می‏شوند-به موقع استفاده می‏کنند.
شعار یا روح؟
بحث از خارجیگری و خوارج به عنوان یک بحث مذهبی،بحثی بدون مورد و فاقد اثر است زیرا امروز چنین مذهبی در جهان وجود ندارد.اما در عین حال بحث درباره خوارج و ماهیت کارشان برای ما و اجتماع ما آموزنده است،زیرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است،روح‏«خارجیگری‏»در پیکر بسیاری از ما حلول کرده است.
لازم است مقدمه‏ای ذکر کنم:

بعضی از مذاهب ممکن است از نظر شعار بمیرند ولی از نظر روح زنده باشند،کما اینکه بر عکس نیز ممکن است مسلکی از نظر شعار زنده ولی از نظر روح بکلی مرده باشد و لهذا ممکن است فرد یا افرادی از لحاظ شعار تابع و پیرون یک مذهب شمرده شوند و از نظر روح پیرو آن مذهب نباشند و به عکس ممکن است‏بعضی روحا پیرو مذهبی باشند و حال آنکه شعارهای آن مذهب را نپذیرفته‏اند.

مثلا-چنانکه همه می‏دانیم-از بدو امر بعد از رحلت نبی اکرم،مسلمین به دو فرقه تقسیم شدند:سنی و شیعه.سنیها در یک شعار و چهار چوب عقیده هستند و شیعه در شعار و چهار چوب عقیده‏ای دیگر.

شیعه می‏گوید:خلیفه بلا فصل پیغمبر علی است و آن حضرت علی را برای!۳۰۶ خلافت و جانشینی خویش به امر الهی تعیین کرده است و این مقام حق خاص اوست پس از پیغمبر.و اهل سنت می‏گویند:اسلام در قانونگذاری خود،در موضوع خلافت و امامت پیش‏بینی خاصی نکرده است‏بلکه امر انتخاب زعیم را به خود مردم واگذار کرده است.حد اکثر این است که از میان قریش انتخاب شود.

شیعه بسیاری از صحابه پیغمبر را-که از شخصیتها و اکابر و معاریف به شمار می‏روند-مورد انتقاد قرار می‏دهد و اهل سنت،درست در نقطه مقابل شیعه از این جهت قرار گرفته‏اند،به هر کس که نام‏«صحابی‏»دارد با خوشبینی افراطی عجیبی می‏نگرند،می‏گویند:صحابه پیغمبر همه عادل و درستکار بوده‏اند.بنای تشیع بر انتقاد و بررسی و اعتراض و مو را از ماست کشیدن است،و بنای تسنن بر حمل به صحت و توجیه و«ان شاء الله گربه بوده است‏».

در این عصر و زمان که ما هستیم کافی است که هر کس بگوید علی خلیفه بلا فصل پیغمبر است،ما او را شیعه بدانیم و چیز دیگری از او توقع نداشته باشیم،او دارای هر روح و هر نوع طرز تفکری که هست‏باشد!

ولی اگر به صدر اسلام برگردیم به یک روحیه خاصی بر می‏خوریم که آن روحیه،روحیه تشیع است و تنها آن روحیه‏ها بودند که می‏توانستند وصیت پیغمبر را در مورد علی صد در صد بپذیرند و دچار تردید و تزلزل نشوند.نقطه مقابل آن روحیه و آن طرز تفکر یک روحیه و طرز تفکر دیگری بوده است که وصیتهای پیغمبر اکرم را با همه ایمان کامل به آن حضرت،با نوعی توجیه و تفسیر و تاویل نادیده می‏گرفتند.
و در حقیقت این انشعاب اسلامی از اینجا به وجود آمد که یک دسته-که البته کثریت‏بودند-فقط ظاهر را می‏نگریستند و دیدشان آنقدر تیزبین نبود و عمق نداشت که باطن و حقیقت هر واقعه‏ای را نیز ببینند،ظاهر را می‏دیدند و در همه‏جا حمل به صحت می‏کردند،می‏گفتند:عده‏ای از بزرگان صحابه و پیر مردها و سابقه‏دارهای اسلام راهی را رفته‏اند و نمی‏توان گفت اشتباه کرده‏اند.اما دسته دیگر-که اقلیت‏بودند-در همان هنگام می‏گفتند:شخصیتها تا آن وقت پیش ما احترام دارند که به حقیقت احترام بگذارند اما آنجا که می‏بینیم اصول اسلامی به دست همین سابقه‏دارها پایمال می‏شود،دیگر احترامی ندارند، ما طرفدار اصولیم نه طرفدار شخصیتها.تشیع با این روح به وجود آمده است.!۳۰۷ ما وقتی در تاریخ اسلام به سراغ سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد کندی و عمار یاسر و امثال آنان می‏رویم و می‏خواهیم ببینیم چه چیز آنها را وادار کرد که دور علی را بگیرند و اکثریت را رها کنند،می‏بینیم آنها مردمی بودند اصولی و اصول شناس،هم دیندار و هم دین شناس. می‏گفتند:ما نباید درک و فکر خویش را به دست دیگران بسپریم و وقتی آنها اشتباه کردند ما نیز اشتباه کنیم.و در حقیقت روح آنان روحی بود که اصول و حقایق بر آن حکومت می‏کرد نه اشخاص و شخصیتها.
مردی از صحابه امیر المؤمنین در جریان جنگ جمل،سخت در تردید قرار گرفته بود.او دو طرف را می‏نگریست.از یک طرف علی را می‏دید و شخصیتهای بزرگ اسلامی را که در رکاب علی شمشیر می‏زدند و از طرفی نیز همسر نبی اکرم،عایشه را می‏دید که قرآن در باره زوجات آن حضرت می‏فرماید: و ازواجه امهاتهم (۱۳) همسران او مادران امتند)و در رکاب عایشه،طلحه را می‏دید از پیشتازان در اسلام،مرد خوش سابقه و تیرانداز ماهر میدان جنگهای اسلامی و مردی که به اسلام خدمتهای ارزنده‏ای کرده است،و باز زبیر را می‏دید خوش سابقه‏تر از طلحه،آن که حتی در روز سقیفه از جمله محصنین در خانه علی بود.
این مرد در حیرتی عجیب افتاده بود که یعنی چه؟!آخر علی و طلحه و زبیر از پیشتازان اسلام و فداکاران سخت‏ترین دژهای اسلام‏اند،اکنون رودررو قرار گرفته‏اند؟کدام یک به حق نزدیکترند؟در این گیر و دار چه باید کرد؟!توجه داشته باشید!نباید آن مرد را در این حیرت زیاد ملامت کرد.شاید اگر ما هم در شرایطی که او قرار داشت قرار می‏گرفتیم،شخصیت و سابقه زبیر و طلحه چشم ما را خیره می‏کرد.

ما الآن که علی و عمار و اویس قرنی و دیگران را با عایشه و زبیر و طلحه روبرو می‏بینیم،مردد نمی‏شویم چون خیال می‏کنیم دسته دوم مردمی جنایت‏سیما بودند یعنی آثار جنایت و خیانت از چهره‏شان هویدا بود و با نگاه به قیافه‏ها و چهره‏های آنان حدس زده می‏شد که اهل آتش‏اند.اما اگر در آن زمان می‏زیستیم و سوابق آنان را از نزدیک می‏دیدیم،شاید از تردید مصون نمی‏ماندیم.

امروز که دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل می‏دانیم،از آن نظر است که در اثر گذشت تاریخ و روشن شدن حقایق،ماهیت علی و عمار را از یک طرف و زبیر و طلحه و عایشه را از طرف دیگر شناخته‏ایم و در آن میان توانسته‏ایم خوب قضاوت کنیم.و یا لا اقل اگر اهل تحقیق و مطالعه در تاریخ نیستیم،از اول کودکی به ما اینچنین تلقین شده است.اما در آن روز هیچ کدام از این دو عامل وجود نداشت.

به هر حال،این مرد محضر امیر المؤمنین شرفیاب شد و گفت:«ایمکن ان یجتمع زبیر و طلحة و عائشة علی باطل؟»آیا ممکن است طلحه و زبیر و عایشه بر باطل اجتماع کنند؟ شخصیتهایی مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله چگونه اشتباه می‏کنند و راه باطل را می‏پیمایند؟آیا این ممکن است؟

علی در جواب سخنی دارد که دکتر طه حسین،دانشمند و نویسنده مصری،می‏گوید سخنی محکمتر و بالاتر از این نمی‏شود،بعد از آنکه وحی خاموش گشت و ندای آسمانی منقطع شد، سخنی به این بزرگی شنیده نشده است (۱۴) .فرمود:انک لملبوس علیک،ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال،اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله (۱۵) .
سرت کلاه رفته و حقیقت‏بر تو اشتباه شده.حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی‏شود شناخت.این صحیح نیست که تو اول شخصیتهایی را مقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاسها بسنجی.فلان چیز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چیز باطل است چون فلان و فلان با آن مخالف.نه،اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند.این حق و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت آنان باشند.

یعنی باید حق‏شناس و باطل‏شناس باشی نه اشخاص و شخصیت‏شناس،افراد را(خواه شخصیتهای بزرگ و خواه شخصیتهای کوچک)با حق مقایسه کنی،اگر با آن منطبق شدند شخصیتشان را بپذیری و الا نه.این،حرف نیست که آیا طلحه و زبیر و عایشه ممکن است‏بر باطل باشند؟
در اینجا علی علیه السلام معیار حقیقت را خود حقیقت قرار داده است و روح تشیع نیز جز این چیزی نیست.و در حقیقت فرقه شیعه مولود یک بینش مخصوص و اهمیت دادن به اصول اسلامی است نه به افراد و اشخاص.قهرا شیعیان اولیه مردمی منتقد و بت‏شکن بار آمدند.
علی بعد از پیغمبر جوانی سی و سه ساله است‏با یک اقلیتی کمتر از عدد انگشتان،در مقابلش پیر مردهای شخصت‏ساله با اکثریتی انبوه و بسیار.منطق اکثریت این بود که راه بزرگان و مشایخ این است و بزرگان اشتباه نمی‏کنند و ما راه آنان را می‏رویم.منطق آن اقلیت این بود که آنچه اشتباه نمی‏کند حقیقت است،بزرگان باید خود را بر حقیقت تطبیق دهند.
از اینجا معلوم می‏شود چقدر فراوانند افرادی که شعارشان شعار تشیع است و اما روحشان روح تشیع نیست.
مسیر تشیع همانند روح آن،تشخیص حقیقت و تعقیب آن است و از بزرگترین اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر جذبی و هر دفعی(گفتیم گاهی جذب،جذب باطل و جنایت و جانی است و دفع،دفع حقیقت و فضایل انسانی)بلکه دفع و جذبی از سنخ جاذبه و دافعه علی، زیرا شیعه یعنی کپیه‏ای از سیرتهای علی.شیعه نیز باید مانند علی دو نیرویی باشد.
این مقدمه برای این بود که بدانیم ممکن است مذهبی مرده باشد ولی روح آن مذهب در میان مردم دیگری که به حسب ظاهر پیرو آن مذهب نیستند بلکه خود را مخالف آن مذهب می‏دانند،زنده باشد.مذهب خوارج،امروزه مرده است‏یعنی دیگر امروز در روی زمین گروه قابل توجهی به نام‏«خوارج‏»که عده‏ای تحت همین نام از آن پیروی کنند وجود ندارد،ولی آیا روح مذهب خارجی هم مرده است؟آیا این روح در پیروان مذاهب دیگر حلول نکرده است؟آیا مثلا-خدای نکرده-در میان ما،مخصوصا در میان طبقه به اصطلاح مقدس مآب ما،این روح حلول نکرده است؟اینها مطلبی است که جداگانه باید بررسی شود.ما اگر روح مذهب خارجی را درست‏بشناسیم،شاید بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم.ارزش بحث در باره خوارج از همین نظر است.ما باید بدانیم علی چرا آنها را«دفع‏»کرد،یعنی چرا جاذبه علی آنها را نکشید و بر عکس،دافعه او آنها را دفع کرد؟

مسلما-چنانکه بعدا خواهیم دید-تمام عناصر روحی که در شخصیت‏خوارج و تشکیل روحیه آنها مؤثر بود،از عناصری نبود که تحت نفوذ و حکومت دافعه علی قرار گیرد.بسیاری از برجستگیها و امتیازات روشن هم در روحیه آنها وجود داشت که اگر همراه یک سلسله نقاط تاریک نمی‏بود،آنها را تحت نفوذ و تاثیر جاذبه علی قرار می‏داد،ولی جنبه‏های تاریک روحشان آنقدر زیاد بود که آنها را در صف دشمنان علی قرار داد.

دموکراسی
علی امیر المؤمنین با خوارج در منتهی درجه آزادی و دموکراسی رفتار کرد.او خلیفه است و آنها رعیتش،هر گونه اعمال سیاستی برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد،به آنها نیز همچون سایر افراد می‏نگریست.این مطلب در تاریخ زندگی علی عجیب نیست اما چیزی است که در دنیا کمتر نمونه دارد.آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبرو می‏شدند و صحبت می‏کردند،طرفین استدلال می‏کردند،استدلال یکدیگر را جواب می‏گفتند.

شاید این مقدار آزادی در دنیا بی‏سابقه باشد که حکومتی با مخالفین خود تا این درجه با دموکراسی رفتار کرده باشد.می‏آمدند در مسجد و در سخنرانی و خطابه علی پارازیت ایجاد می‏کردند.روزی امیر المؤمنین بر منبر بود.مردی آمد و سؤال کرد.علی بالبدیهه جواب گفت. یکی از خارجیها از بین مردم فریاد زد:«قاتله الله ما افقهه‏»(خدا بکشد این را،چقدر دانشمند است!).دیگران خواستند متعرضش شوند اما علی فرمود رهایش کنید،او به من تنها فحش داد.

خوارج در نماز جماعت‏به علی اقتدا نمی‏کردند زیرا او را کافر می‏پنداشتند.به مسجد می‏آمدند و با علی نماز نمی‏گذاردند و احیانا او را می‏آزردند.علی روزی به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتدا کرده‏اند.یکی از خوارج به نام ابن الکواء فریادش بلند شد و آیه‏ای را به عنوان کنایه به علی،بلند خواند:

و لقد اوحی الیک و الی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین . (۱۶)
این آیه خطاب به پیغمبر است که به تو و همچنین پیغمبران قبل از تو وحی شد که اگر مشرک شوی اعمالت از بین می‏رود و از زیانکاران خواهی بود.ابن الکواء با خواندن این آیه خواست‏به علی گوشه بزند که سوابق تو را در اسلام می‏دانیم،اول مسلمان هستی،پیغمبر تو را به برادری انتخاب کرد،در لیلة المبیت فداکاری درخشانی کردی و در بستر پیغمبر خفتی، خودت را طعمه شمشیرها قراردادی و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انکار نیست،اما خدا به پیغمبرش هم گفته اگر مشرک بشوی اعمالت‏به هدر می‏رود،و چون تو اکنون کافر شدی اعمال گذشته را به هدر دادی.
علی در مقابل چه کرد؟!تا صدای او به قرآن بلند شد،سکوت کرد تا آیه را به آخر رساند. همینکه به آخر رساند،علی نماز را ادامه داد.باز ابن الکواء آیه را تکرار کرد و بلافاصله علی سکوت نمود.علی سکوت می‏کرد چون دستور قرآن است که:
اذا قری‏ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا (۱۷) .
هنگامی که قرآن خوانده می‏شود گوش فرا دهید و خاموش شوید.
و به همین دلیل است که وقتی امام جماعت مشغول قرائت است مامومین باید ساکت‏باشند و گوش کنند.
بعد از چند مرتبه‏ای که آیه را تکرار کرد و می‏خواست وضع نماز را بهم زند،علی این آیه را خواند:
.فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون (۱۸) .
صبر کن،وعده خدا حق است و فرا خواهد رسید.این مردم بی ایمان و یقین،تو را تکان ندهند و سبکسارت نکنند.
دیگر اعتنا نکرد و به نماز خود ادامه داد (۱۹) .
قیام و طغیان خوارج
خارجیها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحثهای آزاد اکتفا می‏کردند.رفتار علی نیز در باره آنان همان طور بود که گفتیم،یعنی به هیچ وجه مزاحم آنها نمی‏شد و حتی حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد.اما کم کم که از توبه علی مایوس گشتند روششان را عوض کردند و تصمیم گرفتند دست‏به انقلاب بزنند.در منزل یکی از هم مسلکان خود گرد آمدند و او خطابه کوبنده و مهیجی ایراد کرد و دوستان خویش را تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر دعوت به قیام و شورش کرد.خطاب به آنان گفت:

اما بعد فو الله ما ینبغی لقوم یؤمنون بالرحمن و ینیبون الی حکم القرآن ان تکون هذه الدنیا آثر عندهم من الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و القول بالحق و ان من و ضر فانه من یمن و یضر فی هذه الدنیا فان ثوابه یوم القیامة رضوان الله و الخلود فی جنانه،فاخرجوا بنا اخواننا من هذه القریة الظالم اهلها الی کور الجبال او الی بعض هذه المدائن منکرین لهذه البدع المضلة (۲۰) .

.پس از حمد و ثنا،خدا را سوگند که سزاوار نیست گروهی که به خدای بخشایشگر ایمان دارند و به حکم قرآن می‏گروند دنیا در نظرشان از امر به معروف و نهی از منکر و گفته بحق، محبوبتر باشد اگر چه اینها زیان آور و خطرزا باشند،که هر که در این دنیا در خطر و زیان افتد پاداشش در قیامت‏خشنودی حق و جاودانی بهشت اوست.برادران!بیرون برید ما را از این شهر ستمگر نشین به نقاط کوهستانی یا بعضی از این شهرستانها تا در مقابل این بدعتهای گمراه کننده قیام کنیم و از آنها جلوگیری نماییم.

با این سخنان،روحیه آتشین آنها آتشین‏تر شد.از آنجا حرکت کردند و دست‏به طغیان و انقلاب زدند.امنیت راهها را سلب کردند،غارتگری و آشوب را پیشه کردند (۲۱) .می‏خواستند با این وضع دولت را تضعیف کنند و حکومت وقت را از پای در آورند.
در اینجا دیگر جای گذشت و آزاد گذاشتن نبود،زیرا مساله اظهار عقیده نیست‏بلکه اخلال به امنیت اجتماعی و قیام مسلحانه علیه حکومت‏شرعی است.لذا علی آنان را تعقیب کرد و در کنار نهروان با آنان رو در رو قرار گرفت.خطابه خواند و نصیحت کرد و اتمام حجت نمود.آنگاه پرچم امان را به دست ابو ایوب انصاری داد که هر کس در سایه آن قرار گرفت در امان است.از دوازده هزار نفر،هشت هزارشان برگشتند و بقیه سرسختی نشان دادند.به سختی کست‏خوردند و جز معدودی از آنان باقی نماند.
ممیزات خوارج

روحیه خوارج روحیه خاصی است.آنها ترکیبی از زشتی و زیبایی بودند و در مجموع به نحوی بودند که در نهایت امر در صف دشمنان علی قرار گرفتند و شخصیت علی آنها را«دفع‏»کرد نه‏«جذب‏».
ما،هم جنبه‏های مثبت و زیبا و هم جنبه‏های منفی و نازیبای روحیه آنها را-که در مجموع روحیه آنها را خطرناک بلکه وحشتناک کرد-ذکر می‏کنیم:
۱٫روحیه‏ای مبارزه‏گر و فداکار داشتند و در راه عقیده و ایده خویش سرسختانه می‏کوشیدند. در تاریخ خوارج فداکاریهایی را می‏بینیم که در تاریخ زندگی بشر کم نظیر است،و این فداکاری و از خود گذشتگی،آنان را شجاع و نیرومند پرورده بود.
ابن عبد ربه در باره آنان می‏گوید:

و لیس فی الافراق کلها اشد بصائر من الخوارج،و لا اشد اجتهادا،و لا اوطن انفسا علی الموت منهم الذی طعن فانفذه الرمح فجعل یسعی الی!۳۱۷ قاتله و یقول:و عجلت الیک رب لترضی (۲۲) .

در تمام فرقه‏ها معتقدتر و کوشاتر از خوارج نبود و نیز آماده‏تر برای مرگ از آنها یافت نمی‏شد.یکی از آنان نیزه خورده بود و نیزه سخت در او کارگر افتاده بود،به سوی قاتلش پیش می‏رفت و می‏گفت:خدایا!به سوی تو می‏شتابم تا خشنود شوی.
معاویه شخصی را به دنبال پسرش-که خارجی بود-فرستاد تا او را برگرداند.پدر نتوانست فرزند را از تصمیمش منصرف کند.عاقبت گفت:فرزندم!خواهم رفت و کودک خردسالت را خواهم آورد تا او را ببینی و مهر پدری تو بجنبد و دست‏برداری.گفت:به خدا قسم من به ضربتی سخت مشتاقترم تا به فرزندم (۲۳) .

۲٫مردمی عبادت پیشه و متنسک بودند.شبها را به عبادت می‏گذراندند.بی میل به دنیال و زخارف آن بودند.وقتی علی،ابن عباس را فرستاد تا آصحاب نهروان را پند دهد،ابن عباس از بازگشتن،آنها را چنین وصف کرد:

لهم جباه قرحة لطول السجود و اید کثفنات الابل علیهم قمص مرحضة و هم مشمرون (۲۴) .
دوازده هزار نفر که از کثرت عبادت پیشانیهایشان پینه بسته است،دستها را از بس روی زمینهای خشک و سوزان زمین گذاشته‏اند و در مقابل حق به خاک افتاده‏اند همچون پاهای شتر سفت‏شده است،پیراهنهای کهنه و مندرسی به تن کرده‏اند اما مردمی مصمم و قاطع.

خوارج به احکام اسلامی و ظواهر اسلام سخت پایبند بودند.دست‏به آنچه خود آن را گناه می‏دانستند نمی‏زدند.آنها از خود معیارها داشتند و با آن معیارها خلافی را مرتکب نمی‏گشتند و از کسی که دست‏به گناهی می‏زد بیزار بودند.
زیاد بن ابیه یکی از آنان را کشت،سپس غلامش را خواست و از حالات او جویا شد.گفت:نه روز برایش غذایی بردم و نه شب برایش فراشی گستردم.روز را روزه بود و شب را به عبادت می‏گذرانید (۲۵) .

هر گامی که بر می‏داشتند از عقیده منشا می‏گرفت و در تمام افعال،مسلکی بودند.در راه پیشبرد عقاید خود می‏کوشیدند.
علی علیه السلام در باره آنان می‏فرماید:

لا تقتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فادرکه (۲۶) .
خوارج را از پس من دیگر نکشید،زیرا آن کس که حق را می‏جوید و خطا رود همانند آن کس نیست که باطل را می‏جوید و آن را می‏یابد.

یعنی اینها با اصحاب معاویه تفاوت دارند.اینها حق را می‏خواهند ولی در اشتباه افتاده‏اند،اما آنها از اول حقه‏باز بوده‏اند و مسیرشان مسیر باطل بوده است.بعد از این،اگر اینها را بکشید به نفع معاویه است که از اینها بدتر و خطرناکتر است.
قبل از آنکه سایر خصیصه‏های خوارج را بیان کنیم لازم است‏یک نکته را در اینجا-که سخن از قدس و تقوا و زاهد مآبی خوارج است-یاد آوری کنیم و آن اینکه یکی از شگفتیها و برجستگیها و فوق العادگیهای تاریخ زندگی علی که مانندی برای آن نمی‏توان پیدا کرد همین اقدام شجاعانه و تهورآمیز او در مبارزه با این مقدس خشکه‏های متحجر و مغرور است.
علی بر روی مردمی اینچنین ظاهر الصلاح و آراسته،قیافه‏های حق به جانب،ژنده پوش و عبادت پیشه،شمشیر کشید و همه را از دم شمشیر گذارنده است.ما اگر به جای اصحاب او بودیم و قیافه‏های آنچنانی را می‏دیدیم،مسلما احساساتمان بر انگیخته می‏شد و علی را به اعتراض می‏گرفتیم که آخر شمشیر به روی اینچنین مردمی کشیدن؟!از درسهای بسیار آموزنده تاریخ تشیع خصوصا و جهان اسلام عموما،همین داستان خوارج است.علی خود به اهمیت و فوق العادگی کار خود از این جهت واقف است و آن را بازگو می‏کند،می‏گوید:
فانا فقات عین الفتنة و لم یکن لیجتری‏ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها و اشتد کلبها (۲۷) .
چشم این فتنه را من در آوردم.غیر از من احدی جرات چنین کاری را نداشت پس از آنکه موج دریای تاریکی و شبهه‏ناکی آن بالا گرفته بود و«هاری‏»آن فزونی یافته بود.

امیر المؤمنین علیه السلام دو تعبیر جالب دارد در اینجا:
یکی شبهه‏ناکی و تردیدآوری این جریان.وضع قدس و تقوای ظاهری خوارج طوری بود که هر مؤمن نافذ الایمانی را به تردید وا می‏داشت.از این جهت‏یک جو تاریک و مبهم و یک فضای پر اشک و دو دلی به وجود آمده بود.

تعبیر دیگر این است که حالت این خشکه مقدسان را به‏«کلب‏»(به فتح کاف و لام)تشبیه می‏کند.کلب یعنی هاری.هاری همان دیوانگی است که در سگ پیدا می‏شود.به هر کس می‏رسد گاز می‏گیرد و اتفاقا حامل یک بیماری(میکروب)مسری است.نیش سگ به بدن هر انسان یا حیوانی فرو رود و از لعاب دهان آن چیزی وارد خون انسان یا حیوان بشود،آن انسان یا حیوان هم پس از چندی به همان بیماری مبتلا می‏گردد.او هم هار می‏شود و گاز می‏گیرد و دیگران را هار می‏کند.اگر این وضع ادامه پیدا کند،فوق العاده خطرناک می‏گردد.این است که خردمندان بلا فاصله سگ‏ها را اعدام می‏کنند که لا اقل دیگران از خطر هاری نجات یابند.
علی می‏فرماید اینها حکم سگ هار را پیدا کرده بودند،چاره پذیر نبودند،می‏گزیدند و مبتلا می‏کردند و مرتب بر عدد هارها می‏افزودند.

وای به حال جامعه مسلمین از آن وقت که گروهی خشکه مقدس یک دنده جاهل بی‏خبر،پا را به یک کفش کنند و به جان این و آن بیفتند.چه قدرتی می‏تواند در مقابل این مارهای افسون ناپذیر ایستادگی کند؟کدام روح قوی و نیرومند است که در مقابل این قیافه‏های زهد و تقوا تکان نخورد؟کدام دست است که بخواهد برای فرود آوردن شمشیر بر فرق اینها بالا رود و نلرزد؟

این است که علی می‏فرماید:«و لم یکن لیجتری‏ء علیها احد غیری‏»یعنی غیر از من احدی جرات بر چنین اقدامی نداشت.غیر از علی و بصیرت علی و ایمان نافذ علی،احدی از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قیامت‏به خود جرات نمی‏داد که بر روی اینها شمشیر بکشد.این گونه کسان را تنها افراد غیر معتقد به خدا و اسلام جرات می‏کنند بکشند،نه افراد معتقد و مؤمن معمولی.

این است که علی به عنوان یک افتخار بزرگ برای خود می‏گوید:این من بودم و تنها من بودم که خطر بزرگی که از ناحیه این خشکه مقدسان به اسلام متوجه می‏شد درک کردم. پیشانیهای پینه بسته اینها و جامعه‏های زاهد مآبانه‏شان و زبانهای دائم الذکرشان و حتی اعتقاد محکم و پابرجایشان نتوانست مانع بصیرت من گردد.من بودم که فهمیدم اگر اینها پا بگیرند،همه را به درد خود مبتلا خواهند کرد و جهان اسلام را بجمود و ظاهرگرایی و تقشر و تحجری خواهند کشانید که کمر اسلام خم شود.مگر نه این است که پیغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شکستند:عالم لا ابالی و جاهل مقدس مآب.
علی می‏خواهد بگوید اگر من با نهضت‏خارجیگری در دنیای اسلام مبارزه نمی‏کردم،دیگر کسی پیدا نمی‏شد که جرات کند اینچنین مبارزه کند،غیر از من کسی نبود که ببیند جمعیتی پیشانیشان از کثرت عبادت پینه بسته،مردمی مسلکی و دینی اما در عین حال سد راه اسلام،مردمی که خودشان خیال می‏کنند به نفع اسلام کار می‏کنند اما در حقیقت دشمن واقعی اسلام‏اند،و بتواند به جنگ آنها بیاید و خونشان را بریزد.من این کار را کردم.
عمل علی،راه خلفا و حکام بعدی را هموار کرد که با خوارج بجنگند و خونشان را بریزند. سربازان اسلامی نیز بدون چون و چرا پیروی می‏کردند،که علی با آنان جنگیده است،و در حقیقت‏سیره علی راه را برای دیگران نیز باز کرد که بی‏پروا بتوانند با یک جمعیت ظاهر الصلاح مقدس مآب دیندار ولی احمق پیکار کنند.

۳٫خوارج مردمی جاهل و نادان بودند.در اثر جهالت و نادانی حقایق را نمی‏فهمیدند و بد تفسیر می‏کردند،و این کج فهمی‏ها کم کم برای آنان به صورت یک مذهب و آیینی در آمد که بزرگترین فداکاریها را در راه تثبیت آن از خویش بروز می‏دادند.در ابتدا فریضه اسلامی نهی از منکر،آنان را به صورت حزبی شکل داد که تنها هدفشان احیای یک سنت اسلامی بود.
در اینجا لازم است‏بایستیم و در یک نکته از تاریخ اسلام دقیقا تامل کنیم:

ما وقتی که به سیره نبوی مراجعه می‏کنیم می‏بینیم آن حضرت در تمام دوره سیزده ساله مکه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد،تا آنجا که واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت کردند،اما سایرین ماندند و زجر کشیدند.تنها در سال دوم مدینه بود که رخصت جهاد داده شد.

در دوره مکه مسلمانان تعلیمات دیدند،با روح اسلام آشنا شدند،ثقافت اسلامی در اعماق روحشان نفوذ یافت.نتیجه این شد که پس از ورود در مدینه هر کدام یک مبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اکرم که آنها را به اطراف و اکناف می‏فرستاد،خوب از عهده بر می‏آمدند. هنگامی هم که به جهاد می‏رفتند می‏دانستند برای چه هدف و ایده‏ای می‏جنگند.به تعبیر امیر المؤمنین علیه السلام:

حملوا بصائرهم علی اسیافهم (۲۸) .
همانا بصیرتها و اندیشه‏های روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهای خود حمل می‏کردند.
چنین شمشیرهای آبدیده و انسانهای تعلیمات یافته بودند که توانستند رسالت‏خود را در زمینه اسلام انجام دهند.وقتی که تاریخ را می‏خوانیم و گفتگوهای این مردم را-که تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر چیزی را نمی‏شناختند-می‏بینیم،از اندیشه بلند و ثقافت اسلامی اینها غرق در حیرت می‏شویم.

در دوره خلفا،با کمال تاسف،بیشتر توجهات به سوی فتوحات معطوف شد غافل از اینکه به موازات باز کردن دروازه‏های اسلام به روی افراد دیگر و رو آوردن آنها به اسلام-که به هر حال جاذبه توحید اسلام و عدل و مساوات اسلام،عرب و عجم را جذب می‏کرد-می‏بایست فرهنگ و ثقافت اسلامی هم تعلیم داده شود و افراد دقیقا با روح اسلام آشنا شوند.

خوارج بیشتر عرب بودند و غیر عرب هم کم و بیش در میان آنها بود،ولی همه آنها(اعم از عرب و غیر عرب)جاهل مسلک و نا آشنا به فرهنگ اسلامی بودند،همه کسریهای خود را می‏خواستند با فشار آوردن بر روی رکوع و سجودهای طولانی جبران کنند.علی علیه السلام روحیه اینها را همین طور توصیف می‏کند،می‏فرماید:
جفاة طغام و عبید اقزام،جمعوا من کل اوب و تلقطوا من کل شوب،ممن ینبغی ان یفقه و یؤدب و یعلم و یدرب و یولی علیه و یؤخذ علی یدیه،لیسوا من المهاجرین و الانصار و لا من الذین تبوؤا الدار و الایمان (۲۹) .
مردمی خشن،فاقد اندیشه عالی و احساسات لطیف،مردمی پست،برده صفت،اوباش که از هر گوشه‏ای جمع شده‏اند و از هر ناحیه‏ای فراهم آمده‏اند.اینها کسانی هستند که باید اول تعلیمات ببینند.آداب اسلامی به آنها تعلیم داده شود،در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرویت پیدا کنند.باید بر اینها قیم حکومت کند و مچ دستشان گرفته شود نه اینکه آزاد بگردند و شمشیرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهیت اسلام اظهار نظر کنند.اینها نه از مهاجرین‏اند که از خانه‏های خود به خاطر اسلام مهاجرت کردند و نه از انصار که مهاجرین را در جوار خود پذیرفتند.
پیدایش طبقه جاهل مسلک مقدس مآب که خوارج جزئی از آنها بودند،برای اسلام گران تمام شد.گذشته از خوارج که با همه عیبها از فضیلت‏شجاعت و فداکاری بهره‏مند بودند، عده‏ای دیگر از این تیپ متنسک به وجود آمد که این هنر را هم نداشت.اینها اسلام را به سوی رهبانیت و انزوا کشاندند،بازار تظاهر و ریا را رایج کردند.اینها چون آن هنر را نداشتند که شمشیر پولادین بر روی صاحبان قدرت بکشند،شمشیر زبان را بر روی صاحبان فضیلت کشیدند،بازار تکفیر و تفسیق و نسبت‏بی‏دینی به هر صاحب فضیلت را رایج‏ساختند.
به هر حال یکی از بارزترین ممیزات خوارج جهالت و نادانی‏شان بود.از مظاهر جهالتشان، عدم تفکیک میان ظاهر یعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن بود.لذا فریب نیرنگ ساده معاویه و عمرو عاص را خوردند.
در این مردم جهالت و عبادت توام بود.علی می‏خواست‏با جهالت آنها بجنگد.اما چگونه ممکن بود جنبه زهد و تقوا و عبادت اینها را از جنبه جهالتشان تفکیک کرد،بلکه عبادتشان عین جهالت‏بود.عبادت توام با جهالت از نظر علی-که اسلام شناس درجه اول است-ارزشی نداشت. لهذا آنها را کوبید و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست‏سپری در مقابل علی قرار گیرد.
خطر جهالت این گونه افراد و جمعیتها بیشتر از این ناحیه است که ابزار و آلت دست زیرکها قرار می‏گیرند و سد راه مصالح عالیه اسلامی واقع می‏شوند.همیشه منافقان بی‏دین،مقدسان احمق را علیه مصالح اسلامی بر می‏انگیزند،اینها شمشیری می‏گردند در دست آنها و تیری در کمان آنها.
چقدر عالی و لطیف علی علیه السلام این وضع اینها را بیان می‏کند،می‏فرماید:
ثم انتم شرار الناس و من رمی به الشیطان مرامیة و ضرب به تیهه (۳۰) .

همانا بدترین مردم هستید.شما تیرهایی هستید در دست‏شیطان که از وجود پلید شما برای زدن نشانه خود استفاده می‏کند و به وسیله شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می‏افکند.

گفتیم در ابتدا حزب خوارج برای احیای یک سنت اسلامی به وجود آمد اما عدم بصیرت و نادانی،آنها را بدین جا کشانید که آیات قرآن را غلط تفسیر کنند و از آنجا ریشه مذهبی پیدا کردند و به عنوان یک مذهب و یک طریقه،موادی را ترسیم نمودند.
آیه‏ای است در قرآن که می‏فرماید:

ان الحکم الا لله یقص الحق و هو خیر الفاصلین . (۳۱)
در این آیه‏«حکم‏»از مختصات ذات حق بیان شده است،منتها باید دید مراد از حکم چیست. بدون تردید مراد از حکم در اینجا قانون و نظامات حیاتی بشر است.در این آیه،حق قانونگذاری از غیر خدا سلب شده و آن را از شؤون ذات حق یا کسی که ذات حق به او اختیارات بدهد می‏داند.اما خوارج حکم را به معنای حکومت که شامل حکمیت نیز می‏شد گرفتند و برای خود شعاری ساختند و می‏گفتند:«لا حکم الا لله‏».مرادشان این بود که حکومت و حکمیت و رهبری نیز همچون قانونگذاری حق اختصاصی خداست و غیر از خدا احدی حق ندارد که به هیچ نحو حکم یا حاکم میان مردم باشد،همچنانکه حق جعل قانون ندارد.

گاهی امیر المؤمنین مشغول نماز بود و یا سر منبر برای مردم سخن می‏گفت،ندا در می‏دادند و به او خطاب می‏کردند که‏«لا حکم الا لله،لا لک و لاصحابک‏»یا علی!حق حاکمیت جز برای خدا نیست،تو را و اصحابت را نشاید که حکومت‏یا حکمیت کنید.
او در جواب می‏گفت:

کلمة حق یراد بها الباطل.نعم انه لا حکم الا لله و لکن هؤلاء یقولون لا امرة الا لله،و انه لا بد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فی امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع به الفی‏ء و یقاتل به العدو و تامن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوی حتی یستریح بر و یستراح من فاجر (۳۲) .

سخنی به حق است اما آنان از آن اراده باطل دارند.درست است،قانونگذاری از آن خداست اما اینها می‏خواهند بگویند غیر از خدا کسی نباید حکومت کند و امیر باشد.مردم احتیاج به حاکم دارند خواه نیکوکار باشد و خواه بدکار(یعنی حد اقل و در فرض نبودن نیکوکار).در پرتو حکومت او مؤمن کار خویش را(برای خدا)انجام می‏دهد و کافر از زندگی دنیای خویش بهره‏مند می‏گردد و خداوند مدت را به پایان می‏رساند.به وسیله حکومت و در پرتو حکومت است که مالیاتها جمع آوری می‏گردد،با دشمن پیکار می‏شود،راهها امن می‏گردد،حق ضعیف و ناتوان از قوی و ستمکار گرفته می‏شود تا نیکوکار آسایش یابد و از شر بدکار آسایش به دست آید.
خلاصه آنکه قانون خود به خود اجرا نمی‏گردد،فرد یا جمعیتی می‏بایست تا برای اجرای آن بکوشند.
۴٫مردمی تنگ نظر و کوته دید بودند.در افقی بسیار پست فکر می‏کردند.اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشه‏های محدود خود محصور کرده بودند.مانند همه کوته نظران دیگر مدعی بودند که همه بد می‏فهمند و یا اصلا نمی‏فهمند و همگان راه خطا می‏روند و همه جهنمی هستند.این گونه کوته نظران اول کاری که می‏کنند این است که تنگ نظری خود را به صورت یک عقیده دینی در می‏آورند،رحمت‏خدا را محدود می‏کنند،خداوند را همواره بر کرسی غضب می‏نشانند و منتظر اینکه از بنده‏اش لغزشی پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود.یکی از اصول عقاید خوارج این بود که مرتکب گناه کبیره(مثلا دروغ یا غیبت‏یا شرب خمر)کافر است و از اسلام بیرون است و مستحق خلود در آتش است.علیهذا جز عده بسیار معدودی از بشر،همه مخلد در آتش جهنم‏اند.
تنگ‏نظری مذهبی از خصیصه‏های خوارج است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامی می‏بینیم.این همان است که گفتیم خوارج شعارشان از بین رفته و مرده است اما روح مذهبشان کم و بیش در میان بعضی افراد و طبقات همچنان زنده و باقی است.بعضی از خشک مغزان را می‏بینیم که جز خود و عده‏ای بسیار معدود مانند خود،همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد می‏نگرند و دایره اسلام و مسلمانی را بسیار محدود خیال می‏کنند.

در فصل پیش گفتیم که خوارج با روح فرهنگ اسلامی آشنا نبودند ولی شجاع بودند.چون جاهل بودند،تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تکفیر و تفسیق می‏کردند تا آنجا که اسلام و مسلمانی را منحصر به خود دانستند و سایر مسلمانان را که اصول عقاید آنها را نمی‏پذیرفتند کافر می‏خواندند،و چون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت می‏رفتند و به خیال خود آنها را امر به معروف و نهی از منکر می‏کردند و خود کشته می‏شدند.

و گفتیم در دوره‏های بعد،جمود و جهالت و تنسک و مقدس مآبی و تنگ نظری آنها برای دیگران باقی ماند اما شجاعت و شهامت و فداکاری از میان رفت.خوارج بی‏شهامت‏یعنی مقدس مآبان ترسو،شمشیر پولادین را به کناری گذاشتند و از امر به معروف و نهی از منکر صاحبان قدرت که برایشان خطر ایجاد می‏کرد صرف نظر کردند و با شمشیر زبان به جان صاحبان فضیلت افتادند.هر صاحب فضیلتی را به نوعی متهم کردند،به طوری که در تاریخ اسلام کمتر صاحب فضیلتی را می‏توان یافت که هدف تیر تهمت این طبقه واقع نشده باشد. یکی را گفتند منکر خدا،دیگری را گفتند منکر معاد،سومی را گفتند منکر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی،پنجمی را چیز دیگر و همین طور،به طوری که اگر نظر این احمقان را ملاک قرار دهیم هیچ وقت هیچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است.وقتی که علی تکفیر بشود،تکلیف دیگران روشن است.بوعلی سینا،خواجه نصیر الدین طوسی،صدر المتالهین شیرازی،فیض کاشانی،سید جمال الدین اسد آبادی و اخیرا محمد اقبال پاکستانی از کسانی هستند که از این جام جرعه‏ای به کامشان ریخته شده است.

بوعلی در همین معنی می‏گوید:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود در دهر یکی چو من و آنهم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود
خواجه نصیر الدین طوسی که از طرف شخصی مسمی به‏«نظام العلماء»مورد تکفیر واقع شد، می‏گوید:
نظام بی نظام ار کافرم خواند چراغ کذب را نبود فروغی مسلمان خوانمش زیرا که نبود دروغی را جوابی جز دروغی
به هر حال،یکی از مشخصات و ممیزات خوارج تنگ‏نظری و کوته‏بینی آنها بود که همه را بی‏دین و لامذهب می‏خواندند.علی علیه این کوته‏نظری آنان استدلال کرد که این چه فکر غلطی است که دنبال می‏کنید؟فرمود:پیغمبر،جانی را سیاست می‏کرد و سپس بر جنازه او نماز می‏خواند و حال آنکه اگر ارتکاب کبیره موجب کفر بود،پیغمبر بر جنازه آنها نماز نمی‏خواند زیرا بر جنازه کافر نماز خواندن جایز نیست و قرآن از آن نهی کرده است (۳۳) . شرابخوار را حد زد و دست دزد را برید و زناکار غیر محصن را تازیانه زد و بعد همه را در جرگه مسلمانها راه داد و سهمشان را از بیت المال قطع نکرد و آنها با مسلمانان دیگر ازدواج کردند. پیغمبر مجازات اسلامی را در حقشان جاری کرد اما اسمشان را از اسامی مسلمانها بیرون نبرد (۳۴) .
فرمود:فرض کنید من خطا کردم و در اثر آن کافر گشتم،دیگر چرا تمام جامعه اسلامی را تکفیر می‏کنید؟مگر گمراهی و ضلال کسی موجب می‏گردد که دیگران نیز در گمراهی و خطا باشند و مورد مؤاخذه قرار گیرند؟!چرا شمشیرهایتان را بر دوش گذارده و بیگناه و گناهکار-به نظر خودتان-هر دو را از دم شمشیر می‏گذرانید (۳۵) ؟!
در اینجا امیر المؤمنین از دو نظر بر آنان عیب می‏گیرد و دافعه او از دو سو آنان را دفع می‏کند:یکی از این نظر که گناه را به غیر مقصر نیز تعمیم داده‏اند و او را به مؤاخذه گرفته‏اند، و دیگری از این نظر که ارتکاب گناه را موجب کفر و خروج از اسلام دانسته یعنی دایره اسلام را محدود گرفته‏اند که هر که پا از حدود برخی مقررات بیرون گذاشت از اسلام بیرون رفته است.
علی در اینجا تنگ‏نظری و کوته‏بینی را محکوم کرده و در حقیقت پیکار علی با خوارج،پیکار با این طرز اندیشه و فکر است نه پیکار با افراد،زیرا اگر افراد اینچنین فکر نمی‏کردند علی نیز اینچنین با آنها رفتار نمی‏کرد،خونشان را ریخت تا با مرگشان آن اندیشه‏ها نیز بمیرد،قرآن درست فهمیده شود و مسلمانان،اسلام و قرآن را آنچنان ببینند که هست و قانونگذارش خواسته است.
در اثر کوته بینی و کج فهمی بود که از سیاست قرآن به نیزه کردن گول خوردند و بزرگترین خطرات را برای اسلام به وجود آوردند و علی را که می‏رفت تا ریشه نفاقها را برکند و معاویه و افکار او را برای همیشه نابود سازد،از جنگ بازداشتند و به دنبال آن چه حوادث شومی که بر جامعه اسلامی رو آورد (۳۶) !
خوارج در اثر این کوته‏نظری،سایر مسلمانان را عملا مسلمان نمی‏دانستند،ذبیحه آنها را حلال نمی‏شمردند،خونشان را مباح می‏دانستند،با آنها ازدواج نمی‏کردند.
سیاست قرآن بر نیزه کردن