کوبیسم و اکسپرسیونیزم

۱-پيش گفتار:
«اي حسن تو در كل مظاهر، ظاهر وي چشم تو در كل مناظر، ناظر
از نور رخ و ظلمت زلفت دايم قومي همه مومنند و قومي كافر »

يكي از ويژگيهاي انسان كه او را از ساير موجودات ممتاز مي كند، تشخيص ظرافت و نظم و اعتدال و احساس حسن و جمال است. بدين جهت است كه مناظر زيباي طبيعت و نظام آفرينش و صفحات جالب و دواوين و لوحه‏هاي دل انگيز شعر و نقاشي و خط كه از دست سحر آفرين استادان چيره دست، ظهور يافته، او را مجذوب و مشعوف ساخته و نظرش را به سمت خود معطوف مي‌دارد.

جمال و زيبائي و كمال ورهيافت در محضر نقاش و قلم ساز و صحنه پرداز و معمار و مبدع جميلة هستي است كه منشاء هنرهاي زيباست. علاقة به زيبائي كه فطري آدمي است، ذوق را مي شكوفاند تا هر آنچه نشاني از زيبائي و جمال دارد و دفتري از معرفت كردگار همراه، او را ملهم كند و ذوق هنرمند آنرا با انديشه‏هاي عميق و دقيق خود دراميخته، به صورت اثر و هنر در منظر و مرآي باهوشان و سرمستان مي ناب هستي كه معرفت تام و تمام است قرار دهد .
جمال شاهد مقصود چشم بر راه است بكوش و پاك كن آئينه از غبار اينجا

هنر همچون مقولة عشق است كه رفتن در وادي آن وتحقيق پيرامونش ابتدا سهل مي نمايد: اما وقتي دستي بر آن گرفتي حرارتش وجود را مي سوزاند و تنها آنان كه صابرند و به پايمردي ثابت و جانشان مجذوب معشوق ازلي تا شهر حق اليقين پيش مي رانند.
الا يا ايها ساقي ادركاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

در اين مجموعه گردآوري شده من سعي كردم تاثير سبكها و شيوه‌هايي كه بر روي كار من اثر گذاشته‌اند را بررسي كنم و مقدمه‌اي باشد براي آشنا شدن بيشتر شما با سبك شخصي من و مكتبهايي كه راهگشاي سبك من بوده‌اند.
با پرداختن به سبك كوبيسم و اكسپرسيونيسم و شيوة كولاژ سعي كرد‌ه‌ام تاثير اين سبكها و تكنيك را بر روي آثارم شرح دهم و اينكه به وسيله آشنايي با اين سبكها و شيوه هاي هنري چه راهكارهايي در پيش روي من قرار گرفته‌ است و به چه صورت راهگشاي آثار هنري من بوده‌اند.

۲-معني هنر:
در ابتدا با بيان معني هنر و بررسي آن از نظر علمي و معنايي اين مجموعه را آغاز مي كنم:
«هنر به ضم اول و فتح دوم، اوستا hunara. عظمت،‌استعداد، قابليت هنري باستان Sunara] انسان فاضل[ سانسكريت Sundara زيبا، قشنگ. پهلوي hunar- ارمني hnar- افغاني و بلوچي henar- كردي huner (فن و معرفت) صنعت، معرفت امري توام با ظرافت و ريزه كاري. هنرهاي زيبا- صنايع مستظرفه»

«هنر ART در معناي عام و انتزاعي، به هر گونه فعاليتي اشاره دارد كه هم خود انگيخته و هم مهار شده باشد. بنابراين، (هنر) از فرايندهاي طبيعت متمايز است (برخي هنرمندان اروپايي سدة بيستم با گزينش شيء يافته به عنوان اثر هنري، اين مرز را از ميان برداشته‏اند). در اين معناي كمتر مصطلح، تمامي ابداعات و ساخته‏هاي مبتني بر قوه خلاقه بشري در زمرة (هنر) به شمار مي‌آيند.

ولي اصطلاح هنر، در معناي مشخص، به فعاليتهاي چون نقاشي، پيكره سازي، طراحي گرافيك، معماري، موسيقي، شعر،‌رقص، تئاتر و سينما اطلاق مي شود. در گذشته، سعي بر اين بود كه هنرها را به دو دسته هنر زيبا و (هنر سودمند)

تقسيم كنند: هنر زيبا در خدمت هيچ مقصودي آجل نيست، و فراوردة آن ارزشي در خور دارد (مثلا: نقاشي)، هنر سودمند واجدهدفي فراتر از خود فراورده است (مثلا: سفالينة منقوش). امروزه، اين نوع تقسيم بندي منسوخ نشده است». در اينجا مي توانم سخني از تولستوي بياورم كه به عقيده من بسيار درست است كه : «به رغم خروارها كتابي كه درباره هنر نوشته شده، تاكنون هيچ تعريف دقيقي از هنر در دست نيست. سببش اين است كه در شالودة مفهوم هنر، مفهوم زيبايي را قرارداده‏اند»

۱-۲ـ هنر از ديدگاه بزرگان نقاشي
من در اين مجموعه به دليل اينكه به توضيحاتي در باره مكتب كوبيسم و اكسپرسيونيسم پردخته‌ام و برخي از پيشگامان اين دو مكتب را معرفي كرده ‌ام در اين مبحث سعي كرده ام از بزرگان مكتبها و سبكهاي ديگر هنري سخناني و نظرياتي بياورم تا با اين اساتيد و اين هنرمندان نيز آشنايي مختصري به دست آوريم.

اوژن دلاكروآ (۱۷۹۸- ۱۸۶۳ ميلادي) Eugene Delacroix

دلاكروا دفترچه خاطرات خود را در سال ۱۸۲۲ آغاز كرد آن را به طور نامنظم تا هنگام مرگش در سال ۱۸۶۳ ادامه داد. او چنين نوشت (من آن را فقط براي خودم مي نويسم، بدين اميد كه مرا شادي بسيار بخشد) اين مطلب را دلاكروا در تاريخ ۲۰ اكتبر ۱۸۵۳ در شامپروسي در دفتر خاطرات خودنوشت.

چقدر نقاشي را مي ستايم صرفا خاطرة بعضي تصويرها، حتي وقتي هم آنها را نمي بينم، احساس تكان دهنده را در تمام وجودم برمي انگيزاند …
اثري كه هنر درموجودات حساس پديد مي آورد بسيار رمزآلود است: اثر مبهم، اگر شخص بكوشد امري را توصيف كند، آن را روشن و پرقدرت بيان مي‌كند و من قوياً براين باورم كه ما نيز هميشه به احساسي كه اشيا در ما پديد مي آورند نيز چيزي مي‌افزائيم. شايد تنها دليلي كه موجب مي شود اين كارها تا اين حد مرا شاد كنند اين باشد كه به احساسهاي دروني من پاسخ مي دهند.

نوعي احساس به اصطلاح «ملموس» كه ويژة نقاشي است، كه شعر و موسيقي نيز اين احساس را در شخص پديد مي آورند. شما از نمايش واقعي اشيا لذت مي بريد چنانكه گويي واقعا آنها را مي بينيد و در همان حال معنايي كه تصاوير براي ذهن دارند شما را سرگرم مي‌كند و شادتان مي سازد. اين شكلها و نقشها كه در نظر و ذهن شما تداعي كننده كيفيت واقعي خود هستند، همچون پلي استوارند كه نيروي تخيل شما بر آن جاي مي گيرد و به احساس مرموز و عميقي كه شكلها براي آن مانند حروف خط تصويري هستند، راه مي‌يابد . (تصوير شماره ۱)

گوستاوكوربه ( ۱۸۱۹- ۱۸۷۷ ميلادي) Gustave Courbet

گروهي دانشجو كه به عنوان اعتراض از دانشكدة هنرهاي زيبا- كه دانشكده‏اي دولتي بود- كنار كشيده بودند، از كوربه دعوت كرده بودند تا دانشكده ديگري را كه اميد داشتند راه بيندازند، اداره كند. در اين نامه، كه تاريخ آن ۲۵ دسامبر ۱۸۶۱ است، كوربه اين پيشنهاد را رد كرد، اما موافقت كرد تا يك سال در اطاقي استيجاري آموزش بدهد و نقد كند، مدل وي معمولا دهقاني بود با يك حيوان مزرعه، پاسخ به دانشجويان اينگونه بود:
دانشجويان!

من كه عقيده دارم هر هنرمندي بايد ارباب خودش باشد….
نمي توانم هنر خود را آموزش دهم …
چون قبول ندارم كه هنر را مي توان آموزش داد …

چون بر اين عقيده‏ام كه هنر كاملا فردي است و استعداد و شايستگي هر هنرمند فقط نتيجة الهامهاي خود و مطالعة سنتهاي گذشته است . …
بويژه، هنر در نقاشي فقط مي تواند نشان دادن اشيايي باشد كه براي نقاش قابل ديد و ملموس باشد.
هيچ سده‏اي نمي تواند به جز هنرمندان همان سده شناسانده شود. … من عقيده دارم كه هنرمندان يك سده به هيچ روي نمي توانند اشياي سده‏هاي گذشته يا آينده را شناسانند.. اين، بدين معناست كه من اصطلاح (هنر تاريخي) را با نگاهي كه به گذشته دارد انكار مي كنم. هنر تاريخي در اساس معاصر است. هر سده‏اي بايد هنرمندان خود را داشته باشد كه آن را بيان كنند و براي آيندگان آن را بشناسانند . (تصوير شماره ۲)

ماكس بكمان (۱۸۸۴- ۱۹۵۰ ميلادي) Max Beckman

از «درباره نقاشي من»
نوشته زير قسمتي از يك سخنراني است كه در ژوئيه ۱۹۳۸ در لندن ايراد شد:
به عقيدة من همة چيزهاي مهم در هنر، هميشه از عميق ترين احساس انسان دربارة راز وجود نشات گرفته‏اند.خودشناسي انگيزة همة روانهاي واقعي و عيني است، و همين (خود) است كه من در زندگي و در هنر خود درجستجوي آن هستم.
آفرينش در هنربراي خودشناسي است نه براي سرگرمي، براي دگرگون سازي است، نه براي بازي، همين كاوش براي «خود» است كه ما را در راهي بي پايان و جاوداني كه همة ما بايد پيش گيريم به جلو مي راند . (تصوير شماره ۳)

جكسون پولاك (۱۹۱۲-۱۹۵۶ ميلادي) Jackson pollock

از : «نقاشي من»
در سال ۱۹۴۷ كه اين نظرات نوشته شد، پولاك سه پايه نقاشي معمولي آن زمان را به كناري نهاد و پرده را بي آنكه روي چهارچوب بكشد به روي زمين نهاد.
او ادعا كرد كه تنها رنگ را روي پرده نمي پاشد، بلكه چيزي واقعي را در فضاي بالاي پرده نشان مي دهد نقاشي من از سه پاية نقاشي بر نمي خيزد. من تقريبا هيچ گاه قبل از شروع به نقاشي كرباس را روي چهار چوب نمي كشم، بلكه ترجيح مي دهم آن را به ديواري سخت يا روي زمين ميخ بند كنم؛ يعني به سطحي سخت نياز دارم، بنابراين روي زمين راحت ترم. در چنين شرايطي احساس مي كنم به تابلو نزديك‌تر شده ام، يعني بخشي ازآنم، چون مي توانم در اطراف آن راه بروم، از چهار سمت آن كار كنم و عملاً درون تابلو باشم. اين روش همانند روش نقاشان شن سرخپوست در غرب است. سر چشمه نقاشي من ضمير ناخودآگاهم است. رويكرد من به نقاشي همانند رويكردم به طراحي است؛ يعني رويكردي مستقيم، بدون هيچ مطالعه قبلي.
طرحهايم مرتبط با نقاشيهايم هستند ولي نه براي آن. (تصوير شماره ۴)

۳- چگونگي پيدايش هنر (مدرن)

«جدايي بي سابقه ميان علايق هنرمند و مخاطبانش، به صورت كشمكش ميان نوگرايي و سنتگرايي منعكس مي شود. و هنرمندي كه از مناسبات حاكم بر جامعه بيزار است، نوآوري را به منزله سلاحي عليه سليقه مرسوم بكار مي‌بندد در اين شرايط است كه هنر نوين (مدرن) شكل مي گيرد.
عصر جديد را همچون دوران دگرگونيهاي بنيادي در تمامي عرصه هاي زندگي بشر مي‌شناسيم، و آغازش را با شروع انقلابهاي صنعتي و سياسي اروپا مقارن مي دانيم پيش از اين، هنر اروپا در زماني قريب به پنج قرن، خود را با «سنت بزرگ» مشغول داشت.
اين سنت از عصر باستان يوناني – رومي ريشه مي‌گرفت و گنجينه اي از دستاوردهاي استادان عصر رنسانس و باروك را در خود گرد آورده بود و بنيانش برشبيه سازي – طبيعت (عالم محسوس) استوار شده بود، و هنرمندان بزرگ، هر يك به سهم خود، نظام ميثاقهاي آن را استحكام بخشيده بودند.
شايد در هيچ دوره تاريخي آراء و سليقه‏ها در مورد يك پديده هنري معاصر چنين متناقص نبوده است. از اينرو است كه نقاشي نوين هنوز هم «معمايي »

حل ناشده در تاريخ هنر به شمار مي آيد. سخني غير معقول نيست اگر بگوييم مشكل نقاشي نوين، بيش از هر چيز، ناشي از خصلت «مدرن» آن است، و درك اين خصلت مستلزم تعمق در شرايطي است كه زايش و بالندگيش را ايجاب كرده است.
نخستين نكته اي كه در بررسي نقاشي نوين شگفتي بر مي انگيزد، سرعت تحول و تعُدد جريانهاي آن است. ملاحظه مي كنيم كه حركت نقاشان امپرسيونيت در مدتي كمتر از چهل سال به نتيجه گيري نقاشان انتزاعگرا مي انجامد.»

بنابراين جاي چندان ترديدي نيست كه هنر در اين دوره، پيامد و آميزه اي از «جنبشهاي» ستيزه‌اي باشد كه هر يك درصدد تثبيت قدرت خويش است، هر يك ايدئولوژي خاص دارد، و هر يك تابع جابجايي در روند پرشتاب شتاب و حيرت آور تحولات سبكها است.

به همين علت، در مورد سده اي كه شاهد ساخته شدن تمدن جهاني است، شايسته عصر جديد، ارزشهاي ديرين را دگرگون كرد. هنرمند، در مقام سازنده ارزشهاي جديد، با مسايلي روبرو شد كه حلشان مستلزم سر پيچي از ميثاقهاي سنت بود. رفته رفته، پايه هاي استوار نسبت به سمتي گراييد و فرو ريخت؛ و سر انجام نيز هنر نوين با اصول زيبايي شناسي متفاوت، برفراز ويرانه سنت سر برآورد.

روند پيدايي جنبشي كه به هنر نوين انجاميد، ساده و سر راست نبود، و از گرايش يا جرياني معين ريشه نمي گرفت. مي توان گفت كه كلاسي سيسم داويد، به اندازه رمانتيسم دلاكروا يا رئاليسم كوربه، در اين امر موثر بود. همچنين هر يك از هنرمندان بر جسته سده نوزدهم كه در شكستن چارچوبة محكمي كه هنر اروپا را مقيد كرده بود. اكنون ذهن مردماني از سنخهاي مختلف را به سوي خود كشانده است. بسياري كسان، آن را متعصبانه رد مي كنند؛ بسياري ديگر با شيفتگي به آن روي مي آورند، و بسياري ديگر با شيفتگي به آن روي مي آورند، و بسياري نيز در قبول يا رد آن دچار ترديد مي شوند، رويهمرفته، نفي كنندگان اين هنر بسي فزونتر از خواستارنش هستند. گفته مي‌شود كه هنر نوين با همه جنبشهاي سازنده اش، همانند علم و فن و صنعت و سياست نوين، مي‌خواهد بين المللي شود.

۱ـ تعريف مكتب كوبيسم : cubisme

«شيوه كوبيسم مشخصا حدود سال ۱۹۰۸ ميلادي به وسيله براك فرانسوي و پيكاسوي اسپانيولي كه هر يك داراي شيوه مخصوص در اين مكتب هستند. زمينه روشنتر گرفت. يك نفر هم موسوم به روژه دولا فرنه با اين دو هنرمند بود كه در جواني پس از جنگ سال ۱۹۱۴ ميلادي فوت كرد».

پدر اين شيوه را مي توان به حق «سزان» دانست. البته اين شيوه با پرده «دوشيزگان آوينيون» پيكاسو پايه گذاري شد. اصول اصلي اين هنر عبارتند از: بازنمايي واقعيت ذاتي يا ادراكي و نه مرئي، برشهاي هندسي موجودات، آنهم از ديدگاههاي مختلف در آن واحد براي شكافتن و عرضه داشتن همه جهات آن شيء يا موجود، ابطال يا تخفيف ژرف نمايي سنتي و ايجاد فضايي فشرده و كم عمق، توجه به مجسم ساختن حجم، مطرود شمردن خواص زودگذر جو و ارتعاشات نور و تلالو رنگهاي احساس انگيز و بكار گرفتن طيفي محدود و مشخص از

رنگهاي ثابت و تخت كه در يك مسير به گزينش مايه رنگي واحد انجامد، القاي خطوط و طيف در هم خميده و ايجاد سطوحي حاصل از برشها و زواياي هندسي، اجتناب از مضامين تاريخي و عاطفي و گزارشي و شاعرانه و گرايش به مضاميني چون نقش اشياء و چهره سازي و سرانجام تركيب آفريني ها و يا تلقين اشياء مادي موجود چون قطعه كاغذ رنگ خورده تكه پارچه و رشته هاي نخ وزه ساز بو موميايي شده و …. بر روي پرده نقاشي و در آميخته با شكلها و عناصر تصويري به منظور تاكيد گذاري بر خاصيت جسماني اثر (كولاژ). سر انجام تبديل حركت به سكون حجم و شكل در مكان كوبيسم را مي توان به سه كوبيسم «سزاني» (هندسي) كوبيسم تجربه اي (تحليلي) و كوبيسم تركيبي به نمايندگي «خوان گريس»تقسيم كرد. از نقاشان اين سبك خوان گريس. فرنان لژه. مارسل دوشان. را مي توان نام برد.

۲-۱ـ پيشگامان مكتب كوبيسم

پابلوپيكاسو (۱۹۷۳-۱۸۸۱) Picasso , pabloruizy
پابلو پيكاسو روز ۲۵ اكتبر سال ۱۸۸۱ ميلادي در مالاگا چشم به جهان گشود.
خانواده مادرش، درگذشته، خويشاونداني در بندر چنووا داشت و به همين علت است كه او نام خانوادگي ايتاليايي يعني پيكاسو را براي خود برگزيد. پدرش بلاسكو رويز اي‌اچه وريا، معلم نقاشي و اصلاً از باسك بود و مباني هنر را در نخستين سالهاي زندگي پيكاسو به فرزندش آموخت. او استعداد بي مانندي در هنرهاي زيبا شد. از استعداد بي مانندي برخوردار بود و در چند تابلويي كه از آن سالها به جا مانده است اثر دست يك استاد پر تجربه ديده مي شود. پيكاسو پس از چند ماه مطالعه در مدرسه بارسلون به بزرگترين مدرسه هنرهاي اسپانيا در مادريد راه يافت. در سال ۱۹۰۰ ميلادي نخستين بار، رخت سفر به پاريس را بر بست و سال بعد نخستين نمايشگاه خود را در آنجا بر‌پاداشت. اين نمايشگاه بي درنگ با موفقيت روبرو شد. پيكاسو در سال ۱۹۰۴ پاريس را براي اقامت هميشگي‌اش برگزيد .

پيكاسو نخستين هنرمندي نيست كه ترك ديار كرد؛ همه هنرمندان به گونه‌اي آماده عوض كردن نخستين اقامتگاه خود بودند و هستند.
تا اين زمان، و حتي تا سال ۱۹۰۶ ميلادي، گونه اي هماهنگي در كار پيكاسو ديده مي‏شود. معمولاً دوره اي را كه به سال ۱۹۰۴ ميلادي ختم مي شود «دوره‌آبي» و از آن سال تا ۱۹۰۶ ميلادي را «دوره گلي» ناميده اند. اين تمايز صرفاً براي كاربرد رنگهاي مسلط در نقاشيهاي او در آن سالها مبتني است و از لحاظ شيوه يا شكل كمپوزيسيون به هيچ وجه توجيه پذير نيست. همه نخستين كارهاي پيكاسو آشكارا سنتي اند؛ يعني به سادگي مي توان تاثير استادان بزرگ هنر اسپانيا- تورباران، حتي و لاسكس وگويا را در آنها ديد (مثلاً در چهره با شكوه سينور ريكار كانالس در موزه هنرهاي كاتالونيا در شهر بارسلون)؛ تاثير تولوز- لوترك بر پيكاسو از همه آشكارتر و سرنوشت سازتر است. نخستين جلوه اين تاثير، رغبت او به مضمون كارتو

لوز- لوترك است – تيپها و مضامين شاخه اي تالارهاي موسيقي، سيركها و بارهاي بارسلون و پاريس، از لحاظ رنگ آميزي وكمپوزيسيون، نوعي تاكيد رواني در اين نقاشيها ديده مي شود كه برخي منتقدان، بي‌درنگ آن را با صفت احساساتي مشخص ساخته اند؛ و چون برخي ديگر از منتقدان گفته اند كه تكامل بعدي سبك پيكاسو به يك معنا پوششي بر اين احساساتي گري‌است، بايد فهميد كه مفهوم ضمني اين انتقاد چيست، احساساتي گري، هميشه و تلويحاً به معناي عدم تناسب ميان احساس و علت احساس است. مثلاً كسي نمي گويد عاطفة عشق، في نفسه چيزي احساساتي است؛ بلكه فقط زماني جنبه احساساتي پيدا مي‌كند كه موضوع عشق، در خور كيفيت و كميت عشقي كه به آن ابراز مي‌شود نباشد، مانند عشق انگليسي ها به جانوران. اين گونه كاربرد نادرست عشق نتيجه نقض در داوري است و عموماً مي توان پذيرفت كه احساساتي گري، نمايش عاطفه يا احساس بي وساطت داوري منطقي است. هنر احساساتي به اين معنا هنري است كه مستقيماً يا از راه تداعي، اين گونه احساسات يا عواطف را بر انگيزد.

سالهاي ۱۹۰۶-۹۰۷ – ميلادي را آگاهي در «دوره سياه» در كارهاي پيكاسو ناميده اند و در نقاشيها و طرحهاي پراكندة اين دوره، گاهگاهي نفوذ نسبتاً، مستقيم مجسمه سازي سياه‌پوستان را كه ويژگيهاي هنريش تازه شناخته مي‌شد مي توان تشخيص داد. اما اين گونه نفوذها تماماً در گرايش كمي پيكاسو به انتزاع ] =اُبستراكسيون[ كه خودش پيشگام آن شد، جذب گرديدند. در پردة بزرگي كه هميشه در كتابهاي مربوط به پيكاسو مورد بحث قرار مي گيرد. و اكنون در موزه هنرهاي معاصر نيويورك نگهداري مي‌شود يعني دوشيزگان آوينيون تابلويي شاهكار در ميان تابلوهاي پيكاسو. كه در سالهاي ۱۹۰۶-۱۹۰۷ آفريده شد، طرح عريض و گسترده اي مركب از پنج برهنه با پوششهاي آشفته بر تن ديده مي شود. پيكاسو خطوط بدن و تاهاي تن پوشهاي آنها را گوشه دار نشان داده است؛ اختلاف رنگ پسزمينه و سايه ها را تشديد كرده تا بر تاثير هندسي تابلو تاكيد كند؛ چهره‌هاي زنان جوان بيشتر به جمعي از صورتكهاي كوتاه و بلند و ناجور سياه پوستان مي‌ماند.

از اين صورتكها كه بگذريم، چيزي به نام گيرايي رواني در اين اثر وجود ندارد و در صورتكها نيز تدريجاً از هم مي پاشد. موضوع تابلو براي مبهوت كردن انتخاب شده است را براي جلب توجه، اما اين تصوير، تصويري صرفاً گذرا است؛ مهمتر از اين تابلو براي آينده، مجموعه اي از تصاوير اشياء بي جان است كه در سالهاي ۱۹۰۷ و ۱۹۰۸ كشيده است و در آنها شكلها به طرز شكيبانه اي ساده نشان داده شده اند و به نمايش هندسي كامل گرايش دارند. دامنه اين روند تازه در سال ۱۹۰۹ به نمايش پيكر انسان نيز كشيده شد. پايان منطقي اين روند، انتزاع كامل بود و اين آن پاياني نبود كه پيكاسو بتواند بپذيرد .

هدف پيكاسو همواره بسط دادن ماده كار هنرمند و فايق آمدن بر محدوديتهاي وسايل عادي نقاش بوده است. او از سال ۱۹۱۳ تا سال ۱۹۱۵ ميلادي به تجربه اندوزي با كولاژهاي كاغذي يعني طرحهاي متشكل و گاهي هم بخشي از آنها را با رنگ يا مداد تكميل مي كرد مشغول بود. پيكاسو بر اساس همين تجربه اندوزيها، بعداً در مجموعه اي از تابلوهايش طرحهايي با ساختماني به مراتب پيچيده تر و زمينه اي متنوعتر ارائه داد. او اين تابلوها را به نوبت، همراه با مجموعه اي به نام تصويرهاي به اصطلاح كلاسيك نو آفريد؛ پيكاسو در اين تابلوها به شيوه تجسمي يا نمايشي در نقاشي باز مي گردد و مضامين كلاسيك را به عنوان موضوع كارش بر مي گزيند.
پيكاسو در سال ۱۹۲۵ نوع جديدي از انتراع را در تابلوهايش ارائه داد كه تبيين آن مستلزم پايگاه نظري كاملاً جديدي است . دانستن اين نظريه فقط براي كساني لازم است كه به بهانه اي عقلي براي ادراكات زيبايي شناختي خود نياز دارند.

همچنان كه خود پيكاسو گفته است، از لحاظ زيبايي شناختي، تفاوتي ميان شكلهاي‌ مختلف هنر وجود ندارد. تنها تفاوت مهم، تفاوت ميان طبيعت و هنر است. و هر گاه اين تفاوت شناخته و نمايانده شود، به شهادت همة هنرها، از آن

پس تنها تفاوت ميان يك شكل، هنر با خود محل مي‌كند. «از نظر گاه هنر، شكل انضمامي يا انتزاعي وجود ندارد، بلكه شكلهايي وجود دارند كه كم و بيش، دروغهاي متقاعد كننده اند. ترديدي نيست كه اين دروغها براي زندگي معنوي ما ضروري اند زيرا به مدد آنهاست كه ما تصوير زيبايي شناختي جهان را در ذهن خود مي سازيم».
اين گفته را از مصاحبه پيكاسو با پاول و ستهايم منتقد هنري آلمان گرفته ام.

گرچه پيكاسو توانسته است دنياي ممكن هنر را گسترش دهد و موارد موضوعاتي را بر آن بيفزايد كه پيش از او كسي در انديشه اش نبوده است، با اين حال نبايد فراموش كرد كه او همه دستاوردهايش را حفظ كرده است. اعتقاد به تكامل در هنر پيكاسو. همچنانكه خودش گفته است، با طبيعت اين هنر بيگانه است. در اكااو گسترش بيش از تكامل ديده مي شود. هر آنچه پيكاسو مي آفريند از نبوغ حياتي اش براي انواع شيوه هاي بيان تجسمي سر چشمه مي گيرد .

براك، جرج (۱۹۶۳-۱۸۸۲) Brague, Georges

نقاشي را هنگام شاگردي نزد يك نفر دكوراتور فراگرفت كه نتيجه آن تكنيك عالي اوست.
مدتي را در مدرسه هنرهاي زيبايي لوهاور و بعدها در پاريس گذراند اما ترجيح مي داد به تنهايي كار كند. اوپا دوفي و فريز (هر دو اهل لوهاور) دوست بود و با فرا رسيدن سال ۱۹۰۶، به محفل فايوهم راه يافت. در سال ۱۹۰۹ او پيكاسو را به خوبي شناخت و همراه او به كار بر مبناي نگرشي نوين نسبت به نقاشي پرداخت كه به ظهور كوبيسم منجر شد.
با شروع جنگ ۱۹۱۴، اين همكاري نزديك خاتمه يافته بود. وقتي‌ كه در سال ۱۹۱۷، براك مجدداً به كار پرداخت كوشيد كوبيسم تركيبي را از همانجا كه آن را ترك كرده بود ادامه دهد اما با فرا رسيدن سالهاي ۲۱-۱۹۲۰ شناسايي موجوديت آن بواسطه يك تركيب فضايي نه چندان اختياري به جاي بازگشت به واقعيت به خلق تركيبهاي حجيم، نيرومند و عالي از طبيعت بيجان و پيكرها منجر شد، كه باروك، همراه با تكميل توازن و هماهنگي بين رنگ و طرح، بقية زندگي خويش را وقف تكامل آن كرد .

تعدادي مجسمه قلمكاري روي لوحهاي گچي، و نقش بر جسته هاي گچي نيز توسط او كار شده است. مجموعه كوچكي از كارهاي گرافيكي نيز از او در دست است.
شامل چهل تا پنجاه ليتوگراف، تعدادي حكاكي روي چوب براي كتابهاي مصور، و چند سياه قلم كه بدواً در سال ۱۹۳۱ براي تصوير كتاب خدايان هنر بود تهيه شده بودند. آثاري از او در بال، بوفالو، شيكاگو، كليو لنواوهايو، كوپنهاگ، دترويت، ادينبورگ- فرانكفورت (اشتادل)، گلاسگو، لي هاور، لندن (تيت)، نيويورك (موزه هنرهاي معاصر-موزه گوگنهايم)، اوتاوا، آكسفورد، پاريس (موزه هنرهاي معاصر، قصر پتي)، فيلا دلفيا، پراگ، سان فرانسيسكو، استكلهم، تولدود اوهايو، واشنگتن (نگارخانه ملي و فيليپين)، و جاهاي ديگر از جمله چندين موزه فرانسوي وجود دارند.