کودک و مدرسه

مقدمه :
شرايط متعددي وجود دارد که در دوران بارداري جنين را تحت تاثيرات نامطلوبخود قرار ميدهد : در اين فصل ما به توضيح آن دسته ازشرايط نامطلوب که به روي کودک اثر دائمي ميگذارند مي پردازيم ، که اين خود ممکن است براي معلمان جالب باشد.
صدها بيماري ژنتيکي يا ارثي درکودکان بوجود مي آيد که مربوط به والدين بوده و پيش از بارداري مادر ، عمل مي کنند: يعني والدين داراي ژن بيماري خاصي مي باشند که در بارورينطفه و شکل گيري آن ، تا ثير دايمي مي گذارد، مانند : بيماري فنيل کتونوريا و بيماري فيبروکيستي لوزالمعده . اگر پدرو يا مادري ،يکي از اين بيماري هاي ژنتيک را داشته باشند ، از هر چهار کودک آنها ، يکي به اين بيماري مبتلا خواهد شد. ( اگر کودکي از يک خانواده ، اين بيماري را داشته باشد ، از هر چهار کودک ديگر ، يکي از آنها به اين بيماري دچار خواهد شد.)

برخي بيماريها در ارتباط با جنس کودک است و تنها در يک جنس ديده مي شود ، مانند بيماري هموفيلي که به علت غالب بودن برخي از ژنها ، پديد مي آيد و از دو کودک خانواده ، يکي را مبتلا مي سازد .

گاه با وجودي که هيچ زمينه ي بيماري از گذشته ، در خانواده ديده نمي شود ، ولي کودک ، از هنگام تولد ، شرايط غير عادي و غير طبيعي دارد . بدون ترديد بيماري او ژنتيکي است .

گاه نيز در بعضي از خانواده ها گرايش به حاملگي چند گانه ( مانند دوقلو )‌ و يا داشتن فرزندان کم وزن وجود دارد . عوامل ژنتيکي در شکل گيري شخصيت و هوش کودک نقش تعيين کننده اي دارند . البته عواملي مانند هوش و شخصيت ، و همچنين عوامل محيطي ، يعني نحوه ي پرورش و تربيت والدين نيز موثرند . به عبارت ديگر اگر زوجي دوران کودکي را در خانواده اي سرشار از عشق ، محبت و شادماني پرورش يافته باشند ، به احتمال زياد فرزندان شادتري تربيت

خواهند کرد . والديني که خود ، دوران کودکي را بدون عشق و محبت پشت سر گذاشته اند کمتر قادر به داد و ستد محبت هستند . آنها فرزندانشان را طرد مي کنند و مورد بي مهري قرار مي دهند . در نتيجه کودکانشان نيز واکنشهاي عاري از مهر و محبت نشان خواهند داد . حتي روشهاي تنبيه و انظباطي که در دوران کودکي به کار گرفته مي شود نيز مستقيما بر نسل بعد اثر مي گذارد . به بيان ديگر ، کساني که در کودکي تنبيه بدني شده اند ، براي آنکه در بزرگسالي همان روشها را در مورد فرزندان خود به کار گيرند ، مستعد تر هستند . اين گونه افراد معتقدند که هيچ کس از کتک خوردن صدمه و آسيبي نديده است . اما در واقع همان کتکها باعث شده اند که آنها براي تربيت کودکان خود از چوب استفاده کنند .

برت مي گويد : کودکان به نسبت خانواده هايشان داراي بهره هاي هوشي متفاوتي هستند . بهره ي هوشي فرزندان افراد تحصيل کرده و متخصص ۱۲۰ ، افراد غير ماهر ۱۰۰ و کارگران غير ماهر ۹۰ است . يعني فرزندان افراد غير کارگر ، تقريبا ۵ برابر بيشتر از فرزندان طبقه کارگر ، استعداد و توانايي ورود به دانشگاه را دارند . و نيز در حالي که افراد غير کارگر بيشتر از افراد طبقه کارگر هستند ، با اين وجود تعداد فرزنداني که بهره ي هوشي لازم براي ورود به دانشگاه را دارند ،

متجاوز از ۵ برابر فرزندان غير کارگرند ، در مقابل نصف فرزندان افراد غير کارگر با بهره هاي هوشي مناسب به دانشگاهها راه مييابند . در اين جا سخن درباره ي زمينه هاي ارثي و ژنتيکي هوش و بحث و جدل هميشگي اعتبار سهم اين عامل و يا عامل محيطي نيست ، بلکه درباره ي نحوه و چگونگي تربيت است .
يکي از عوامل مهم رواني در تربيت کودکان ، تعداد سالهاي زناشويي قبل از حاملگي است . طبعا کودکي که بعد از ۱۵ سال زندگي زناشويي به دنيا مي آيد ،

مورد محافظت و مراقبت بيشتري قرار مي گيرد و براي لوس شدن ، ميدان وسيعتري دارد . از ديگر عوامل مهم رواني ، سن والدين ، علاقه ي آنها به داشتن فرزندي از جنس خاص و تعداد فرزندان است . به طور حتم فرزندي از جنس مطلوب پدر و مادر مي باشد ، به علت تبعيضهاي گوناگون ، لوس شده و در مقابل ، فرزندي که از جنس نامطلوب است ، طرد مي شود .

موقعيت کودک در خانواده
ترمن در گزارش خود مي نويسد : ۶۵ درصد از کودکان با قريحه و استعداد که بهره هاي هوشي ۱۴۰ و بالاتر دارند ، فرزند اول خانواده هستند . مطالعات گسترده ي ديگري نشان مي دهد که :

در يک خانواده پر جمعيت ، بهره ي هوشي ، در فرزندان بعدي کمتر است . البته عوامل محيطي تا حدودي در اين امر نقش دارند . زيرا احتمالا مادر وقت کمتري را به آنان اختصاص داده و يا مسن تر شده است .
لين و استون معتقدند که بزرگترين و کوچکترين فرزندان يک خانواده و با تنها فرزند يک خانواده ، از ديگر فرزندان آن خانواده باهوشتر است . اين مساله با شرايط محيطي ارتباط دارد ، زيرا از نظر ژنتيکي قابل توجيه نيست در خانواده اي که بيش از دو يا سه فرزند دارند ، بهره ي هوشي نخستين فرزند از بقيه ي خواهران و برادران بيشتر مي باشد ،‌علت اين امر به طبقه اجتماعي آنها مربوط مي شود . طبعا زوجهايي که به طبقات اجتماعي بالا تعلق دارند ، در مقايسه با طبقات پائين تر قرزندان کمتري دارند . در خانواده هايي که تنها ، دو فرزند وجود دارد . اگر فاصله زمان تولد آنها طولاني باشد ، هر دو از ميانگين بهره ي هوشي بالائي برخوردار خواهند بود . ميانگين بهره ي هوشي دوقلوها احتمالا ۹۵ است .

بدون ترديد نتيجه گيري از مطالعات مختلفي که در زمينه ي ارتباط بين تولد و مشخصات رواني کودک انجام گرفته ، بسيار دشوار خواهد بود .
عوامل اجتماعي :
سوء تغذيه مادر در دوران بارداري با کم وزني نوزاد همراه است زيرا جنين در نتيجه نارسائي در جفت از سوء تغذيه رنج خواهد برد . تعداد سلولهاي مغز جنين ، تا حد زيادي ، در ماههاي آخر بارداري تعيين مي شود ، بنابراين سوء تغذيه ، بر مغز کودک اثرات مداوم خواهد داشت . در دو قلو ها همزاد کوچکتر ، به طور متوسط بهره ي هوشي پائين تر و کمتري از همزاد ديگرش خواهد داشت . و اين امر تا حدودي مربوط به تاثير سوء تغذيه در رحم مادر ، است . علاوه بر اين ، بين

اندازه کودک در هنگام تولد و وزن و قد او در سالهاي بعد از همبستگي معني داري وجود دارد . عوامل پس از تولد نيز به رشد و نمو کودک مربوط خواهد بود .
– در مادران مسن احتمال داشتن فرزندان مونگل ، دوقلو ، مبتلا به هيدروسفال ، لب شکري ، شکاف کام و بيماري قلبي مادر زادي ، بيشتر از مادران جوان است ، همچنين پدران مسن در مقايسه با پدران جوان بيشتر مسئول تولد کودک مبتلا به عقب ماندگي در زمينه هاي مختلف ( رشد جسمي يا رواني ، بد شکلي جمجمه يا کري مادرزادي ) مي باشند .

فاصله مابين تولد ها نيز عامل مهمي است . هر اندازه اين فاصله کمتر باشد ، کودک کوچکتر بهره ي هوشي کمتر خواهد داشت .
ميانگين وزني کودکاني که مادرانشان در دوران بارداري معتاد به سيگار بوده اند ، کمتر از کودکان ديگر است . به همين علت ، فرزندان سيگاري ، در سالهاي نخست مدرسه ، در مقايسه با بقيه کودکان ، جثه کوچکتري دارند .

ميانگين بهره ي هوشي کودکان در خانواده هاي پر جمعيت ، کمتر از کودکان خانواده هاي کم جمعيت است ،‌در عين حال که مساوي گرفتن عوامل اجتماعي ديگري که احتمالا در اين زمينه مسئوليت دارند ، بسيار دشوار خواهد بود .
– عوامل اجتماعي آشکاري که اثرات چشمگير و قابل ملاحظه اي بر کودک دارند بي سوادي والدين و ازدواج اجباري به علت حاملگي قبل از ازدواج است سن ازدواج نيز عامل مهمي است . از هر چهار زني که بين سنين ۱۶ تا ۱۸ ، ازدواج مي کنند ، يکي از آنها قبل از رسيدن به بيستمين سالگرد زناشويي از همسر خود جدا مي شوند ، در حالي که اين رقم در مورد زناني که بين ۲۳ تا ۲۷ سالگي ازدواج مي کنند يک در ۱۶ است .

عوامل مهم ديگري نيز از قبيل شرايط جغرافيايي ، فصلي و نژادي ، بر کودک تاثير مي گذارد در حاملگي هاي فصل بهار و تابستان ، ناهنجاريهاي مادر زادي از قبيل اسپينابيفيدا در اثر اختلال دو لوله هاي عصبي ، بيشتر و فراوانتر ديده مي شود . در کشور فنلاند ، بيشتر دوقلو ها مربوط به حاملگي در فصل تابستان هستند و در فصل زمستان ، حاملگي ها کمتر منجر به زايمان دو قلو مي شود . محققان در مواردي مانند جا به جايي لگن خاصره و يا بيماريهاي قلبي مادر

زادي ، عوامل فصلي را دخيل دانسته اند . در آمريکا ، کودکاني که محصول حاملگي هاي تابستاني گرم هستند ، آمادگي زيادي براي ابتلاء به بيماري اسکيزوفرني دارند ، همچنين علت پاره اي از بيماريهاي ديگر را نيز ، عوامل جغرافيايي تشخيص داده اند . براي نمونه تولد کودکان آنسفالي ( نوزادان شديدا عقب مانده ) در شهر بلفاست ۵۰ بار بيش از شهر ليون است . تفاوت هاي نژادي را نيز در به وجود آوردن بدشکلي هاي عضوي و بيماريهايي مانند اسپينابيفيدا و پلي لاکتيکي ( انگشتان زائد ) ، دخيل دانسته اند .
چرا او چنين است ؟

چرا او چنين است ؟ بسياري از معلمان درباره برخي از دانش آموزان بد رفتار و عجيب و غير عادي اين سئوال را از خود ( و همنکارانشان ) مي پرسند . سعي ما بر اين است تا در اين فصل ، پاسخ مناسب به اين سئوال داده شود و به عنوان موضوع اصلي اين فصل ، مشکلات رفتاري فرد ، مورد بحث قرار گيرد .
شخصيت و هوش کودک تا حدودي ارثي و تا حدي نيز حاصل محيط اوست بنابراين مشکلات رفتاري کودک از تعارض و کشمکش وجودي او ،‌رشد ذهني وشخصيتي و نگرش والدين و احتمالا همسالان و معلمانش ناشي مي شود . اگر والدين سختگير داراي فرزندان راحت تر و آرامتر و معلمين نيز داراي شاگرداني به همين خصوصيات بودند ، زندگي براي طرفين ، به مراتب شيرين تر و آسانتر مي شد ( البته لازم به يادآوري است که اين امر از نظر ارثي غير ممکن مي باشد . ) .
کودکي که براي والدين ناراحت کننده و خشم آفرين است داراي خصوصيات بسياري است از جمله : منفي گرايي ، پرخاشگري ، ستيزه جوئي و جنگ و جدال با خواهر و برادر ، پر سر و صدايي ، نامرتبي بي دقتي در مورد لباس ، پر جنب و جوش ، ناتواني در آرام نشستن ، بي توجهي به حقيقت ، حسادت بي دليل آشکار ، خود خواهي کامل ، عدم درک زمان فرياد و عربده کشيدن ، تلف کردن وقت ، سعي در جلب توجه نمودن ، سئوال کردن مداوم ، عدم درک خستگي

مادر و يا پدر ، و اينکه پدر مي خواهد روزنامه بخواند و يا بعد از يک روز کار کردن استراحت کند و … همه ي اين ويژگيها به نارحتي والدين و درگيري منجر مي شود . مادران معمولا مواقعي که عجله دارند و يا دچار خستگي ، نگراني ، بيماري ، تنشهاي دوران پيش از عادت ماهانه و يا اختلال در هموگلوبين خون و تعداد گلبولهاي قرمز خون هستند ، به نوعي زودرنج و حساس شده ، به راحتي از کوره در رفته ، عصباني مي شوند . آنها زماني که خسته هستند قابليت تحمل و شکيبايي کمتري دارند و حس شوخ طبعي خود را از دست مي دهند . سر فرزندان فرياد مي کشند و آنان را سرزنش مي کنند ، در نتيجه رفتار بچه به عوض

بهبود يافتن ، بدتر مي شود . گروهي از مردم ، زماني که اسير ناراحتي مي شوند ، سعي مي کنند تا با فرياد کشيدن بر سر اين و آن ، خود را قانع سازند که ديگران موجب اين عصبانيت شده اند تعدادي نيز هر گاه احساس زودرنجي و حساسيت مي کنند به دعوا و ستيزه جويي متمايل مي گردند . مادري که داراي خصوصيات شخصيتي دشواري است ، کاملا آمادگي دارد ، تا نسبت به همان خصوصيات شخصيتي در نوجوانش ، حساسيت نشان دهد .

عشق مادر به فرزند
بيان اين مطلب که اکثريت والدين فرزندانشان را دوست مي دارند ، شايد ساده و سطحي باشد ولي چنين نيست ، زيرا مساله آزار و اذيت کودکان به شدت رو به تزايد است . در سال ۱۹۶۹ تعداد اين گونه کودکان در آمريکا ۱۰٫۰۰۰ مورد گزارش داده شده است .
در يک سمپوزيوم مربوط به آزار و اذيت کودکان ( شکنجه دادن کودک ) ، سولومان و همکاران گزارش دادند که غالب والديني که فرزندانشان را به شدت مي زنند خود در کودکي مورد ضرب و شتم واقع شده اند و کلا از مراحل پرورش و تربيت خود در دوران کودکي ، تجارب دردناکي دارند … زمينه هاي قبلي آزار و اذيت کودک را ، بايد در حاملگي هاي پيش از ازدواج ، ازدواج در سنين پائين ، حاملگي هاي ناخواسته ، نامشروع بودن ، ازدواجهاي اجباري ، تنهايي و گوشه گيري فاميلي و اجتماعي ، مسايل عاطفي و هيجان و مشکلات مادي جستجو کرد .

نگرشهاي والدين :
قبلا نيز مطرح شده است که برخي از نگرشهاي والدين نسبت به کودک ، مدتها پيش از تولد او و اغلب حتي پيش از حاملگي وجود داشته است . پس از تولد ، نگرش مادر در مورد کودک تحت تاثير قيافه« بخصوص اگر از جنس دلخواه مادر نباشد » شکل مي گيرد . و اما نکته ي قابل توجه در قلمرو حيوانات اين است که مادران فرزندانشان را پس از تولد مورد بررسي و آزمون قرار داده ، موجودات غير طبيعي را رها مي کنند تا تلف شوند . به عنوان نمونه ، مي توان از گوسفندان نام برد ، سگ آبي نيز در مقابل امواج دريا ، صرفا از بچه هاي طبيعي خود مراقبت و محافظت مي کند . در مورد انسانها نيز ، بسيار ديده شده است که والدين ، نوزاداني را که داراي لبهاي خرگوشي و يا بدشکلي هاي ديگر هستند ، از خود طرد کرده اند .

ممکن است مادر نسبت به نوزادي کاملا طبيعي و عادي فقط به اين دليل که زياد گريه مي کند و تغذيه او همراه با مشکلاتي است ، رفتار و واکنشي نامطلوب نشاندهد و در آينده نيز ، ناخودآگاه درجه اي از ناخواستگي را نسبت به کودک ، در خود احساس کند .
در مورد حيوانات نيز به تجربه ثابت شده است که اگر نوزادي پس از تولد و پيش از آنکه مادر با زبان شستشو يش دهد ، بين آنها جدايي رخ دهد ، براي هميشه ، از جانب مادر ، طرد شده خواهد بود ، و حتي اگر نوزاد ۳ يا ۴ ساعت بعد باز گردد ، مادر او را تا حد مرگ خواهد زد و زماني که کودک به اجبار بايد چند هفته پس از تولد ، از مادر دور شده ، و جدا نگهداري شود ، به علت اثرات جدي و وخيمي که بر او به جاي مانده است ، مورد پذيرش مادر واقع نخواهد شد .
اضطراب و مراقبت بيش از حد

اضطراب بيش از حد و مراقبت بيش از اندازه کلمات و عبارات مترادف نيستند با اين حال نگرشهاي کاملا نزديک به هم و مشابهي مي باشند که اغلب با يکديگر مورد بحث قرار گرفته ، به عوامل مختلفي مربوط مي شوند ، هر گاه ، کودک را شديدا دوست داشته باشد و در خلال بارداري دچار خونريزي و يا بيماريهاي جدي ديگري که زندگي کودک را تهديد مي کند ، بشود و يا کودک ، نارس به دنيا بيايد ، مادر کاملا مستعد خواهد بود تا در سالهاي اول تولد ، بيش از حد در مورد او مضطرب و نگران باشد .

هر گاه کودک تنها فرزند خانواده بود ه، داراي مادري مسن يا بيوه باشد که به دلايل مختلف قادر به آوردن فرزند ديگري نيست ، به احتمال زياد مورد توجه دائم بوده ، و مادر نسبت به او در اضطرابي هميشگي به خواهد برد . و اما دلهره بيش از حد مي تواند مربوط به عللي چون : مرگ کودک قبلي ، ابتلاي کودک به بيماري شديد ، رنج زياد طفل از درد و ناراحتي مثل بيماري آسم ، حاملگي ناگهاني مادر ، اختلاف زياد سن بين کودک و خواهر و برادران ديگر و بالاخره وجود بيماري ارثي در خانواده باشد . اين گونه اضطرابها ممکن است صرفا مربوط به اين حقيقت باشد که کودک مذکور پس از چند فرزند يک جنس ، از جنس مخالف آنها بوده و طبعا مورد توجه و پسند مادر است .

همچنين گاه نيز علت ، ناراضي بودن مادر از شوهرش مي باشد ، در اين گونه موارد او براي محبتي که شديدن نياز دارد به فرزندش وابسته و متکي مي شود. روانپزشکان معتقدند که اضطراب بيش از حد ، زماني پديد مي آيد که مادر ، خود دوران کودکي ناشادي داشته و يا به دلائلي مورد طرد والدين خود واقع شده باشد و اين طرد شدگي را با مراقبتهاي بيش از حد از او پنهان کرده اند . تقريبا همه ي کودکاني که داراي نقص معلوليت جسمي و يا ذهني هستند ، والدين وياحداقل مادر از آنها مراقبتهاي بيش از اندازه مي کنند.

نگراني زياد درباره ي کودک ، در سلامت و يا بيماري او، نمايان است . چنين مادري پيوسته از« سرما خوردن » کودک هراس دارد ودائما به او مي گويد :« سرما نخوري »گوئي با اراده کردن مي توان ويروس بيماري را از بيني دور نگهداشت. او همچنين مي گويد :« پاهايت را خيس نکني»گوئي پاهاي تر ،يکي از راههاي مهم عمده اسکان دادن ويروس در دستگاه تنفسي کودک است . به همين علت او هيچ گاه ، اجازه ي شنا کردن نخواهد داشت .
در حقيقت مادر دليل ترس از آسيب ديدن کودک ،به خود اجازه مي دهد تا او را از بازيهاي دلخواهش محروم نمايد والبته در ظاهر ،دليل اين گونه معذوريت ها را ضعيف بودن طفل بيان ميکند ، و به اين ترتيب او را از هر گونه ورزش معاف مي نمايد .

او کودک را در هواي سرد ، باراني و يا ابري در خانه حبس مي کندو درباره هر نشانه ي جزئي به گونه اي اغرار آميز سر و صدا به راه مي اندازد .
کودکاني در سني ۶ تا ۱۱ ساله ديده ام که اجازه ندارند در خانه به تنها يي،توالت بروند و بايد از لگني که در اطاق خواب گذاشته شده است استفاده کنند تا به اين صورت سلامتي وصحت مزاجشان ، مسلم گردد .

همچنين کودکي حتي اگر به سن مناسبي نيز برسد ، اجازه نخواهد داشت ، به تنهايي و يا همراه دوستانش ،به مدرسه برود به عنوان نمونه از مادر جي . ک ،چسترتون نام مي بريم ، او به فرزند خود اجازه انتخاب دوست نمي داد . يا کتابها و فيلمهايي که او مي خواست استفاده کند ، را برايش انتخاب مي کرد و يا مانند مادر جان راسکين يا ارد وينگيت که حتي او را از مدرسه رفتن بازداشت ، تا از آاوده شدنش توسط کودکان ديگر جلوگيري کرده باشد . مادر يک دختر ۱۱ ساله به من مي گفت ، که هرگز نمي گذارد دخترش با دوستان خود بازي کند زيرا مي ترسد فرزندش لهجه ي شفيلد را ياد بگيرد . دکتر دندان پزشکي را مي

شناسم که در کودکي ، تا سن ۱۵ سالگي ،هر شب درجه حرارت بدنش را اندازه گرفته اند تا مبادا عفونتي داشته باشد . برخي از والدين نيز هر شب کودک را در انجام تکاليف درسي ياري مي دهند و يا زماني که فرزندشان از کودکان ديگر و يا معلم خود انتقاد مي کند ، پيوسته بدون شنيدن حرفهاي طرف ديگر ، از او حمايت مي کنند و هر گاه او دچار مشکلي شود ، به کمکش ميشتابند و قانعش مي سازند که هيچ کاري رانمي تواند به تنهايي انجام دهد و هيچ لزومي هم ندارد که سعي کند . همچنين در حضور او ، به معلمش مي گويند که فرزندشان بسيار حساس و نازک نارنجي است . هر صبح مادر در سنين ۶ ، ۸ و حتي ۱۰

سالگي لباسهاي او را بر تن و براي رفتن به مدرسه ، اماده اش مي کند ، در ضمن پول توجيبي زيادي به او مي دهد تا هر چيزي را که مي خواهد بتواند تهيه کند . مادر ، از هيچ کوششي براي جلب رضايت و خشنودي او دريغ ندارد . او درک نمي کند که حفاظت و حمايت کودک در برابر تمامي تنشها و فشارها ، فاجعه آفرين است . والدين جان راسکين تصميم گرفتند براي پرورش و رشد فرزندشان به دور از هر فشار و تنش ، هرگز او را به مدرسه نفرستند ، و مادرش آگاهانه او را از همه ي لذائذ محروم ساخت ، حتي زماني که يک اسباب بازي به او مي داد خيلي زود از دستش مي گرفت . هنگامي که جان به آکسفورد رفت ، مادرش نيز براي زندگي کردن به آن شهر ،نقل مکان نمود ، در حالي که همسرش همچنان در لندن به سر مي برد . او رفت تا هر روز با ديدن جان ، از سلامتش اطمينان حاصل کند .

جان به عنوان يک شخصيت ضد اجتماعي (سايکوبات ) رشد کرد ، او هرگز از روابط جنسي نبرد و سرانجام نيز ديوانه شد .
دانشمدان به اين نتيجه رسيده اند که حتي حيوانات آزمايشگاهي هم چون موش و سگ را نيز اگر در ساعات اول تولد ازشرکت در بازي هاي پرخاشگرانه باز داريم ، بعد ها هرگز نخواهند توانست درمقابل حمله ي ديگران از خود عکس العملي نشان دهند و اما جدا کردن فرزندان خردسال هنگامي که در حال جنگ و دعوا و ستيزند و يا نسبت به يکديگر ، خشونت و گستاخي مي کنند واکنشي کاملا طبيعي از جانب والدين است زيرا هرگز نبايد آنها را براي رسيدن به يک توافق به حال خود واگذاشت در اين صورت بايد سعي کرد که کودک اين موارد را به خوبي بياموزد ف در غير اين صورت با آغاز مدرسه ، خود به گونه اي دردناک

خواهد آموخت . توجه و مراقبت بيش از حد در خانه ، دليل بالقوه ي عدم محبوبيت در مدرسه است . بايد به کودکان اجازه داد ، بتدريج که بزرگتر مي شوند درباره مسايل خود تصميم بگيرند ، حتي اگر در موردي نيز اشتباه مي کنند ، نبايد چندان اهميت اد ، چرا که آنان از تجارب خود ، درس مي آموزند .
البته لازم است تا از کودک در برابر حوادث جدي و بحراني که متناسب با سن و رشد او نيست ، حفاظت به عمل آيد اما بايد توجه داشت که اين مراقبت ، موجب بازداشتن او ازمقابله کردن با حوادث کوچکي که به او نتايج دقت يا سهل انگاري را مي آموزد ، نشود .

نگرش نسبت به بيماريها
مهمترين عامل در رفاه بودنکودکان ، نگرش والدين نسبت به بيماريهاست . عقيده کلي شخص در مورد بيماري ها ، در دوران کودکي شکل مي کيرد . پدر و مادري که به فرزندشان توجه بيش از حد دارند و نسبت به هر نشانه و علامت جزئي که درکودک مي بينند اضطراب زيادي نشان مي دهند ، کودک را در رختخواب گذاشته ، بلافاصله دکتر خبر مي کنند ف و به او پي در پي دارو مي خورانند و يا بدون هيچ دليل موجهي او را از رفتن به مدرسه باز مي دارند ، متوجه نيستند که به کودک خود ، آسيب و صدمه بزرگي مي زنند . آنان علامت بيماري را بزرگ مي پندارند و همه چيز را در خانه تحت الشعاع آن قرار مي دهند . و به

کودک مي آموزند تا از همين نشانه ها براي جلب توجه ، استفاده کنند تا بتواند آنچه را که مي خواهد به همان گونه اي که مي خواهد ، به دست آورد و با اين حربه از تکاليف نامطبوع بگريزد . والديني که در مورد سلامتي شان وسواس دارند و پيوسته درباره ي وجود و نشانه هاي بيماري در خود ناله و مويه سر داده ف به دلايل جزئي از حضور در سر کار غيبت مي کنند و يا به عمل دفع کودکان خود با دقت نظاره و توجه مي نمايند ، زمينه هاي ابتلاي فرزندان خود به بيماريهاي

عصبي رواني و بيماري هيپوکندريا را فراهم ميسازند ، آنها با اين رفتار خود قطع نظر از هر چيز ، ارزش و اعتبار آموزش و پرورش را ناديده مي گيرند . رفتار والدين ، هنگامي که بيمارند و يا تصور مي کنند که دچار بيماري شده اند ، اثر عميقي بر رفتار فرزندشان خواهد داشت و اين تا آخر عمر ، موجب رنجشان خواهد شد .
والدين بايد به عوض اغراق کردن در مورد نشانه هاي بيماري ، آنها را تا حدودي کوچک بشمارند . آنان بايد بين بي مهري و همدردي نکردن از يک سو و اضطراب و توجه بيش از حد از سوي ديگر ، تعادل برقرار سازند .

کودکي که داراي نشانه هاي نوروتيکي است تقريبا هميشه والدين نوروتيک و عصبي داشت . شخصيت کودک تا اندازه اي ارثي است، اما يک محيط عصبي – رواني که در آن پدر و مادر نوروتيک به طور دائم درباره فرزندشان و يا علائم بيماري او حرف مي زنند ، و هر ناراحتي جزئي را بزرگ کرده ، اضطراب بيش از حد نشان مي دهند . کودک را وا مي دارد تا آگاهانه يا نا آگاهانه ، از والدين خود تقليد کند . هر گاه پدر درباره درد شکم خود ناله ي مداوم دهد ، دخترش نيز ممکن است مستقيما از او تقليد ، و از وضع خود شکايت کند و يا دچار ترس از ابتلاي به همان بيماري شود .

تناه بيماري نوروتيکي نيست که کودک از والدين خود مي گيرد ، ناراحتيهاي شديد رواني نيز معمولا مربوط به تاريخچه ي فاميلي کودک است از هر پنج کودک بيمار در بيمارستان مدسلي ، يکي از آنها داراي پدر يا مادر بيماروراني بوده است . پاره اي از شرايط رواني ، مثل اسکيزوفرني و يا پسيکوزمانيک- دپرسيو ( بيماري رواني شعف – افسردگي ) ارثي مي باشند .

کودک
تصوير کلي کودکان ديراموز را هوينگهرست ۱۹۶۳ با مقايسه با گروه کنترل ترسيم مي کند او انها را اين گونه توصيف مي کند خود را افراد نالايقي ميبينند ارزوها و اما ناچيزي دارند به اندازه گروه کنترل مدرسه را دوست ندارند ياد گيري از طريق مطالعه را نمي پسندند معمولا کسب محبوبيت نمي کنند و رهبر گروه همساتشان نيستند ،کار نمي کنند داراي رغبتهاي محدودتري هستند سازگاري نامطلوبي دارند متعلق به خانواده هاي از هم گسسته ونامطلوب از نظر عاطفي مي باشند اکثرا از طبقات پايين اجتماع بوده فاقده هدفهاي حرفه اي غير روشن و جاه طلبي هستند.

کودک دير آموز، نوع خاصي ازکودکان نيست بلکه در برخي خيل اطفال ،در رشت کند و آهسته هستند ،مانند خانواده داروين که در۵ نسل اعضاي انجمن سلطنتي را تشکيل مي دادند ولي در مقايسه با ديگران در رسيدن به اوج توانائيهايشان تاخير داشتند . عده هاي از نوزادان نيز با سطح هوشي يکسان ، در گزراندن مراحل رشد ، سريعتر و يا کندتر از بقيه مي باشند . اين ترتيب در نمود توانائيهاي حقيقي بزرگتر ها نيز ديده مي شود.

عدهاي ئاز اين افراد ،کند فکر مي کنند . چنانچه چارلز داروين در مورد خود مي نويسد : من پيوسته يک فکر کننده کند وآهسته و فاقد ذکاوت لازم در مکالمه و گفتگو بودم ، همچنين در درک مفاهيم سرعت لازم را نداشتم . اومي نويسد: «حافظه من آن اندازه بد بود که هرگز نمي توانستم تاريخ قرار ملاقات و يا يک خط شعر را بيش از چند روز به خاطر بسپارم . » او تنها پس از تامل و انديشه بسيار قادر بود به نقاط ضعف يک کتاب پي ببرد . البته برخي از ديرآموزان ،خوش فکر هستند ، لکن داراي عقايد ضعيفي مي باشند . آنها ممکن است بسيار کند بنويسند و يابراي طرح يک پاسخ به زمان طولاني نياز داشته يا در کامل کردن يک پرسش کتبي ناتوان باشند .

برخي از کودکان داراي زيرکي و هوش کافي هستند به طوري که در پاسخ به يک پرسش چند جوابي يا مطلقا چيزي نمي گويند ويا آنچه را که در حقيقت صحيح ولي مورد انتظار نيست جواب مي دهند، در هالي که ديگران با همان هوشمندي ، بسيار عجول وبي دقت هستند.
عده اي نيز داراي انديشه تخيلي بوده و در رؤيا فرو رفته ، مانند آيزدوبالزاک ، هانس کريستين اندرسن و گوگين . ممکن است اين حالت به علت بي علاقگي و بي حوصلگي در کار و يا ساده و آسانبودن بيش از حد آن ، کمي تمرکز حواس و يا ويژگي هاي شخصيتي به وجود آمده باشد . معمولا اين خصوصيت با نگراني و نا امني درباره خانه و يا مدرسه همراه است .

گاه دير آموزي با تنبلي مرتبط مي شود. همانطور که مي دانيد تنبلي يک نشانه است در حاليکه مسئوليت يک پزشک يا معلم تنها نام بردن از نشانه ها نيست ، بلکه مهم ، تعين علت آن است . با اين توضيحات مي توان گفت تفسيري که اغلب در پايان گزارش ها نوشته مي شود: «اگر سعي کند مي تواند بهتر از اين باشد»، عبارت بسيار نا کافي و نا مناسبي است ،زيرا ممکن است تنبلي کودک به علت بي علاقگي او به دروس مو جود در برنامه درسي باشد و يا موضوع

درسي که برايش برگزيده يا خود انتخاب کرده است ، به اندازه کافي مورد پسندش نباشد ،گاه نيز به علت سهل و ساده بودن کار ، فرد دچار سستي مي شود . پاره اي اوقات شاگرد در کلاسي قرار مي گيرد که برنامه آن بر مبناي ياد گيري خواندن است ، در حالي که او مدتها پيش از شروع مدرسه قادر به خواندن بوده و يا نوعي اختلال در يادگيري دارد ، مثلا دچار نقص بيناي يا شنواي است به نحوي که نمي تواند در کلاس همپاي دانش آموزان ديگر پيشرفت کند ، همچنين

ممکن است مشکل در تدريس بد و عدم ايجاد انگيزه باشد . جرج برناردشاو درباره ي روزهاي که به مدرسه مي رفت مي نويسد : « من به طور غريزي با تنبلي و بطالت خود مغزم را از انهدام و نا بودي نجات دادم ،مدرسه اي که براي من بي معنا و خسته کننده بود . »چسترتون اشاره مي کند به « دورهاي که مامولاآموزش و پرورش ناميده مي شود،دوره اي که شخصي به من چيزي را که نمي دانستم و علاقه اي به دانستن آ ن نداشتم ، آموزش مي داد. » تنبلي ممکن است يک ويژگي شخصيتي يا خصوصيتي ارثي حاصل يک محيط خانوادگي نامطلوب و يا نتيجه نفوذ و اثر گروهي از دوستان باشد .