. آداب معاشرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان جمع گشاده رو در تنهایی سیمایی محزون و متفکر داشت. صلی پیامبر اکرم
هرگز به روی کسی خیره نگاه نمی کرد و بیشتر اوقات چشم هایش را به زمین می دوخت. در سلام کردن به همه حتی بردگان و کودکان پیش دستی می کرد. اغلب دو زانو می نشست و پای خود را جلوی هیچ کس دراز نمی کرد هرگاه به مجلسی وارد می شد نزدیک ترین جای خالی را اختیار می کرد. اجازه نمی داد کسی جلوی پایش بایستد ویا برایش جا خالی کند. سخن همنشین خود را قطع نمی کرد وبا او طوری رفتار می کرد که او تصور می کرد هیچ کس نزد رسول خدا از او گرامی تر نیست.

بیش از حد لزوم سخن نمی گفت. آرام و شمرده سخن می گفت و هیچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمی ساخت. در حیا و شرم بی مانند بود. هر گاه از رفتار کسی آزرده می شد ناراحتی در سیمایش نمایان می شد ولی کلمه ی گله و اعتراض بر زبان نمی آورد. از بیماران عیادت می کرد ودر تشییع جنازه حضور می یافت. جز در مقام دادخواهی اجازه نمی داد کسی در حضور او علیه دیگری سخن بگوید یا به کسی دشنام بدهد یا سخن چینی کند.
روزی چند نفر از یهودیان بر او وارد شدند و لا لحنی دو پهلو سلام کردند حضرت در جواب آنان گفت : و علیکم. عایشه متوجه قصد آنان شد و با عصبانیت به پرخاش و ناسزاگویی پرداخت. حضرت فرمود: عایشه آرام بگیر و بد زبانی نکن مگر نمی دانی خدا مهربانی با همه را دوست دارد

.

بخشش و گذشت
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بد رفتاری و بی حرمتی نسبت به خود را ندیده می گرفت. کینه ی کسی را در دل نگاه نمی داشت و درصدد انتقام بر نمی آمد. روح نیرومندش که در سطح بسیار بالاتر از انفعالات نفسانی و عقده های روحی قرار داشت عفو و بخشایش را بر انتقام ترجیح می داد. حساسیتش در مقابل نا ملایمات از حد حزن و اندوه تجاوز نمی کرد. در جنگ احد آن همه وحشی گری و اهانت که به جنازه ی عموی ارجمندش حمزة بن عبدالمطلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدت رنجیده بود دست به عمل متقابل با کشتگان قریش نزد و بعدها که به آن ها و از آن جمله هند – زن ابوسفیان – دست یافت در مقام انتقام بر نیامد.حتی ابوقتاده انصاری را که می خواست زبان به دشنام آنان بگشایداز بدگویی منع کرد.
پس از فتح خیبر جمعی از یهودیان که تسلیم شده بودند غذایی مسموم برای حضرت فرستادند. او از سوء قصد و توطئه آنان آگاه شد اما آنان را به حال خودشان رها کرد. بار دیگر زنی از یهود به چنین عملی دست زد و خواست زهر در کامش کند او را نیز عفو کرد. عبدالله بن ابی سر دسته ی منافقان که با ادای کلمه ی شهادت مصونیت یافته بود در باطن امراز اینکه با هجرت رسول اکرم به مدینه بساط ریاست او برچیده شد دشمنی آن حضرت را در دل می پرورانید و با یهودیان مخالف نیز سرو سری داشت و از کارشکنی و کینه توزی و شایعه سازی علیه رسول اکرم فروگذار نمی کرد.هم او بود که در غزوه ی بنی المصطلق می گفت : چنان چه به مدینه برگشتیم این طفیلی های زبون را (مقصودش مهاجرین است) از خانه ی خود بیرون می رانیم. یاران رسول اکرم که دل پر خونی از او داشتند بارها اجازه خواستند او را به سزای اعمالش برسانند. آن حضرت نه تنها اجازه نمی داد بلکه با کمال مدارا با او رفتار می کرد و در حال بیماری به عیادتش رفت و سر جنازه اش حاضر شد و بر او نماز گذارد. در مراجعت از غزوه ی تبوک جمعی از منافقان در سوء قصدی به جان حضرت خواستند مرکبش را رم بدهند تا در پرتگاه سقوط کند و با این که همگی صورت خود را پوشانده بودند آنان را شناخت و با همه ی اصرار یارانش اسم آنان را فاش نساخت و از مجازاتشان صرف نظر کرد.
حریم قانون
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از هر نوع بد رفتاری که به شخص مقدسش می شد چشم پوشی می کرد ولی در مورد اشخاصی که به حریم قانون تجاوز می کردند مطلقا گذش

ت نمی کرد و در اجرای عدالت و مجازات متخلف ، هر که بود،مسامحه روا نمی داشت؛ زیرا قانون عدل ، سایه ی امنیت اجتماعی و حافظ کیان جامعه است و نمی شود آن را بازیچه و دستخوش افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فدای فرد کرد. در فتح مکه ،زنی از قبیله ی بنی م

خزوم دزدی کرد. خویشاوندانش اجرای مجازات را ننگ خانواده ی اشرافی خود می دانستند و به تکاپو افتادند بلکه بتوانند مجازات را متوقف سازند. اسامة بن زید را که مانند پدرش نزد رسول خدا محبوبیت خاصی داشت، وادار کردند به شفاعت برخیزد. او همین که زبان به شفاعت گشود، رنگ صورت رسول خدا از شدت خشم برافروخته شد و با عتاب فرمود: چه جای شفاعت است ، مگر می توان حدود قانون خدا را بلا اجرا گذاشت ؟ و دستور مجازات را صادر کرد. اسامه متوجه غفلت خود شد و از لغزش خود عذر خواست و طلب مغفرت کرد. حضرت برای این که فکر تبعیض در اجر

ای قانون را از ذهن مردم بیرون کند، به هنگام عصر در میان جمع به سخنرانی پرداخت و لا اشاره به موضوع روز چنین فرمود:

«اقوام و ملل پیشین دچار سقوط و انقراض شدند بدین سبب که در اجرای عدالت، تبعیض روا می داشتند. هرگاه یکی از طبقا ت بالا مرتکب جرم می شد، او را از مجازات معاف می کردند و اگر

کسی از زیر دستان به جرم مشابه آن مبادرت می کرد، اورا مجازات می کردند. قسم به خدایی که جانم در قبضه اوست!در اجرای عدل درباره هیچکس فروگذاری و سستی نمی کنم،اگرچه مجرم از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد.»
حضرت خود را مستثنا نمی کرد و فوق قانون نمی شمرد.روزی به مسجد رفت و در ضمن خطابه ای فرمود:
« خدا سوگند یاد کرده است در روز جزا از ظلم هیچ ظالمی در نگذرد.اگر به کسی از شما ستم

ی از من رفته و از این رهگذر حقی بر ذمه ی من دارد ، من حاضرم قصاص شوم.»از میان مردم شخصی به نام سوادة بن قیس به پا خاست و گفت : یا رسول الله ! روزی که از طائف بر می گشتی و عصا را در دست خود حرکت می دادی به شکم من خورد و مرا رنجه ساخت. فرمود«

حاشا که به عمد این کار را کرده باشم . با این حال به حکم قصاص تسلیم می شوم.» سپس فرمان داد همان عصا را بیاورند و به دست « سواده» داد و فرمود :«هر عضو بدن تو را که خسته است به همان قسمت از بدن من بزن و حق خود را در همین دنیا بستان.» س

واده گفت: نه ، من شما را می بخشم . فرمود: « خدا نیز بر تو ببخشد.»

آری ! چنین بود رفتار رئیس و زمامدار تام الاختیار دین.
استقامت
حضرت مأ موریت جهانی داشت و می بایست بشر را از ظلمات شهوت و جهالت و پرستش بتهای جاندار و بی جان و استبداد و تحکم فرمانروایان و تقلید بی چون و چرا از کاهلان و دجالان و تعصبات نژادی و طبقاتی و فقر مادی و معنوی نجات بخشد واز این همه زنجیرها که بر گردن ناتوانش فشار آورده و جسم و جانش را فرسوده بود ، آزاد کند و نیز مقیاسهای ساختگی و دروغین را که قرنها وسیله سنجش عادات و اخلاق ،شناخته شده وزشتی ها را در نظر مردم زیبا می کرد و باطل را در لباس حق جلوه می داد به هم بزند و مقیاس واقعی نیک و بد را به جریان اندازد و خلاصه دنیایی را خراب کند و دنیای بهتری از نو سازد.
قریش در وهله ی اول که هنوز دستور دعوت علنی از جانب خدا نرسیده بود و عده ی کمی به اسلام گرویده بودند، تصور می کردند او نیز یکی از حنفا و در ردیف زیدبن عمر و بن نفیل و عثمان بن حویرث و ورقة بن نوفل است که گاه مطالبی در الهیات اظهار می کنند و به مردم کار ندارند. رابطه ی گروندگان را با او رابطه ی مرشدی و مریدی می پنداشتند و اگر چه مزاحمتی ایجا د نمی کردند، ولیکن به نظر شبهه و نگرانی بدان می نگریستند. حضرت از این که آشکارا به نماز و عبادت بپردازد با کی نداشت و گاهی مشاهده می کردند که آن حضرت به اتفاق علی و همسرش خدیجه در کنار خانه ی کعبه به نماز ایستاده اند. روزی عفیف کندی آنان را در آن حالت دید. از عباس بن عبدالمطلب پرسید این ها چه کسانی هستند و این چه آیین است ؟ گفت : این آیین برادرزاده ی من محمد است که می پندارد خدا او را به نبوت برگزیده و این زن، همسر او و این جوان، برادرزاده ی من علی بن ابی طالب است.
حضرت پس از سه سال به فرمان خدا دعوت خود را آشکار ساخت. خلاصه ی دعوتش چنین بود:
« من راه و روش نیکو تری از برای دنیا و آخرت شما آورده ام. شما که به وراثت و تقلید از پدرانتان این بت ها را می پرستید، در غفلت و اشتباه هستید. این ها بر هیچ گونه سود و زیان قادر نیستند و تنها آفریدگار جهان در خور ستایش است که می تواند به کارهای نیک و بد شما پاداش بدهد و کیفر بنماید. من شما را از این راه که در پیش گرفته اید و به عذاب سختی گرفتارتان خواهد ساخت می ترسانم.»
این سخنان که به گوش سر سختان قریش سنگینی می نمود، آنان را به خشم و هیجان آورده و اولین کلمه ی رد دعوت را عمویش ابولهب با لحن پرخاش و ناسزا به زبان راند. از آن روز به بعد به

مخالفت و مقاومت با پیشرفت آیین اسلام برخاستند و مخالفت آنان تنها از نظر تعصب به معتقدات و مقدسات دینی شان نبود بلکه دنیای خودشان را نیز در معرض خطر می دیدند؛ زیرا منفعت و موقعیت اجتماعی شدن بسته به همین وضع موجود بود و اگر انقلاب و تحولی پیش می آمد، اوضاع زیرو رو می شد و بساط سیادت و امتیازاتشان برچیده می گردید. آن ها سیصد و شصت بت در حریم کعبه جا داده بودند و هر یک از قبیله های عرب یک و یا چند تای آن ها را می پرستیدند. از سوی دیگر کعبه را خانه ی خدا می دانستند و خود را سر پرست و نگهبانان آن جا زده بودند و بدین وسیله سیادت خود را بر همه ی قبیله های عرب تحمیل می کردند و به خیال خود، خدای آسمان و خدایان زمین را یک جا گرد آورده بودند تا هر کس معبود دلخواه خود را در آن جا پرستش کند. حال چنان چه بنا بر این باشد که بت ها را کنار بگذارند، باید از امتیازها و از آن همه منفعت سرشار که از راه ورود و خروج زائران و قربانی ها و نذر های ایشان به دست می آوردند، چشم بپوشند.
گذشته از این ها عامل کبر و حسد که دیده ی بصیرت شان را کور کرده بود، در تشدید مقاومت اثر به سزایی داشتو ابو جهل آشکارا می گفت : ما و خاندان عبد مناف در همه ی منا صب وافتخارات رقابت کردیم و در میدان مسابقه از آن ها عقب نماندیم. اینک مدعی می شوند که پیغمبری از آن ها مبعوث شده است و می خواهند بر ما پیشی گیرند! چنین چیزی هرگز رخ نخواهد داد.
از این پس سخت گیری بر رسول اکرم و پیروانش شدت یافت و آنان را از ادای مراسم دینی باز می داشتند. آنان ناچار شدند در میان دره های اطراف مکه دور از نظر مردم به نماز و عبادت بپردازند.
قریش، پیروان پیامبر را شکنجه می دادند و گرسنه و تشنه در برابر آفتاب سوزان مکه به زمین انداخته و سنگ های تفتیده و سنگین بر پشت و سینه ی عریانشان می نهادند و می گفتند: از آیین محمد برگردید و اقرار کنید که لات و عزی خدایان شمایند.
به گردنشلن ریسمان بسته و کشان کشان در میا ن دره ها می گرداندند. زره فولادین بر تن عریانشان پوشانده و در زیر آفتاب سوزان نگاه می داشتند. بعضی ها را می زدند و گرسنه و تشنه زندانی می کردند. پیامبر از این همه ستم که به پیروانش می شد، به شدت رنج می برد. روزی نگاهش به عمار و پدرش یاسرو مادرش سمیه افتاد که در زیر شکنجه از تاب و توان رفته بودند، فرمود:« آل یاسر! شکیبایی کنید که وعده گاه شما بهشت برین است.»
لحظاتی بعد یاسر و سمیه به دست ابوجهل به شهادت رسیدند. این زن و شوهر اولین شهیدان راه اسلام بودند.
کافران قریش در برخورد با شخص رسول اکرم نیز از ناسزاگویی و توهین خودداری نمی کردند. روزی در مسجدالحرام در حال سجده بود که عقبة بن ابی معیط، مقداری خون و فضولات احشای شتری را که در گوشه ای ریخته بودند،برداشت و پشت سر و گردن رسول اکرم نها د. دخترش فاطمه آنها را از سر و دوش پدر برداشت و بار دیگر که به نماز ایستاده بود، همین شخص بالاپوش خود را بر گردنش پیچید و به سختی فشار داد و نزدیک بود خفه اش کند که یکی از یارانش سر رسید، دستش را گرفت و به کنار کشید. رسول اکرم در برابر این همه فشار و آزار بردباری می کرد و پیروان را هم به شکیبایی توصیه می نمود. روزی به دیوار کعبه تکیه کرده و در سایه ی آن آرمیده بود، خباب بن ارت از ظلم های قریش شکوه کرد و گفت : آیا وقت آن نرسیده که از برای ما از خدا فرج بخواهی؟ برخاست، نشست و در حالی که رنگ رخسارش بر افروخته بود گفت : « هنوز به پای خداپرستان پیشین نرسیده اید. بدان آنان را با شانه های آهنین آن چنان می خراشیدند تا ب

ه استخوان می رسید، آنان را با اره دو پاره می کردند و آنان هم چنان در راه دین و عقیده شان استقامت می کردند. سوگند می خورم که خدا دین خود را سرانجام پیروز خواهد ساخت.» بار

دیگر به او گفتند: درباره ی مشرکین نفرین کن. فرمود: « من نه برای لعنت بلکه برای رحمت فرستاده شده ام.»
در برابر استقامت رسول اکرم ، سرکشان قریش نیز بر لجاجت خود می افزودند و در صدد بر آمدند با لکه دار کردن نام نیک و حسن شهرت او، دعوتش را نا کام گذارند. همه جا می گفتند او دیوانه است ، شاعر است ، کاهن است ، ساحر است و با جادوگری ، میان پدر و فرزند و زن و شوهر جدایی می اندازد و به زعم خود ، نقطه ی ضعف او را جست و جو می کردند. در موسم حج ، سر راه غریبان و حاجیان را گرفته و آنان را با این یاوه سرایی ها از ارتباط با او بر حذر می داشتند.
قریش ابتدا از راه تهدید وارد شدند. به سراغ ابو طالب یگانه حامی بزرگ او رفتند تا او را از حمایت وی منصرف کنند ، ولی ابو طالب تسلیم نشد. همین که دیدند تهدیدشان به جایی نرسید ، راه تطمیع در پیش گرفتند. عتبة بن ربیعه را نزدش فرستادند و پیشنهاد کردند هر آن چه از مال و جاه بخواهد در اختیارش بگذارند و حتی او را به حکومت و سلطنت بر گزینند تا او از دعوت خود صرف نظر کند. اما او با قاطعیت و صراحتی که در شأن پیغمبران خداست ، اعلام کرد :« سوگند به خدا! اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار بدهید ، از وظیفه ی خودم دست بر نمی دارم تا آن که دین خدا در روی زمین گسترش یابد یا جان خود را بر سر آن گذارم.»
خلاصه، تهدید، تطمیع، کارشکنی، محاصره ی سه سالهدر شعب ابو طالب ، گرسنگی، محرومیت و آوارگی نتوانست استقامت او را هم در هم شکند و پس از بیست و سه سال مبارزه ، هدف خود را پیش برد و دین اسلام را گسترش داد.
احترام به افکار عمومی
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در موضوع هایی که به وسیله ی وحی و نص قاطع حکم آن معین شده بود ، اعم از عبادات و معاملات توفیقی، چه برای خود و چه برای دیگران ، حق مداخله و اظهار نظر قایل نبود. این دسته از احکام بدون چون و چرا و با تمام حدود مقرر می بایست اجرا شود و تخلف از آن کفر به خدا محسوب می شد.
اما در موضوعات مربوط به کار و زندگی ، اگر جنبه ی فردی داشت و در عین حال یک امر مباح و مشروع بود، افراد استقلال رأی و آزادی عمل داشتند. کسی حق مداخله در کارهای خصوصی دیگری نداشت و هر گاه مربوط به جامعه بود حق اظهار نظر را برای همه محفوظ می دانست و با این که فکر سیال و هوش سرشاری در تشخیص مصالح امور بر همگان برتری داشت،هرگز با تحکم و استبداد رأ ی به افکار مردم بی اعتنایی نمی کرد. نظر مشورتی دیگران را مورد مطالعه و توجه قرار می داد و دستور قرآن مجید را در عمل اجرا می کرد و می خواست مسلمانان این سنت را نصب العین قرار بدهند.
در جنگ بدر در سه مرحله اصحاب خود را به مشاوره دعوت کرد و فرمود نظر خودتان را ابراز کنید. اول درباره ی این که آیا به جنگ با قریش اقدام کنند یا آنان را به حال خود ترک کرده و به مدینه بازگردند، همگی جنگ را ترجیح دادند و او تصویب فرمود. دوم محل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد.نظر حباب بن منذر مورد تایید واقع شد. سوم درباره ی این که با اسیران جنگ چه رفتاری بشود، به شور پرداخت.بعضی کشتن آنان را ترجیح دادند و برخی نظر دادند آنان را در مقابل ف

دیه آزاد کنند، و رسول اکرم با گروه دوم موافقت کرد.
در جنگ احد درباره ی روش مبارزه به مشورت پرداخت که در داخل شهر بمانند و به ایجاد استحکامات دفاعی بپردازند و یا در بیرون شهر اردو بزنند و جلوی هجوم دشمن را بگیرند، که

راه دوم تصویب شد.
در جنگ احزاب، جلسه ی شورا تشکیل داد که در خارج مدینه آرایش جنگی بگیرند یا در داخل شهر به دفاع بپردازند. پس از تبادل نظر بر این شدند که کوه سلع را تکیه گاه قرار داده و در پیشاپیش جبهه ی جنگ، خندق حفر کنندو مانع هجوم دشمن شوند.
در غزوه ی تبوک که امپراتور روم از نزدیک شدن مجاهدان اسلام به سر حد سوریا به هراس افتاده بود. چون به لشکر خود اعتما د نداشت، به جنگ اقدام نمی کرد. رسول اکرم به مشورت پرداخت که آیا پیشروی کنند یا به مدینه برگردند. بنا به پیشنها د اصحاب مراجعت را ترجیح داد.
چنان که می دانیم همه ی مسلمانان به عصمت و مصونیت حضرت از خطا و گناه ایمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمی دانستند، ولی در عین حال حضرت انتقاد اشخاص را (اگر چه بی مورد بود) با سعه ی صدر می پذیرفت و مردم را در تنگنای خفقان و اختناق نمی گذاشت و با کمال ملایمت با جواب کافی، منتقد را به اشتباه خود واقف می کرد. او به این اصل طبیعی اذعان داشت که آفریدگار جهان، وسیله ی فکر کردن و سنجیدن و انتقاد را به همه ی انسان ها عنایت کرده است و مختص به صاحبان نفوذ و قدرت نیست. پس چگونه حق سخن گفتن و خرده گرفتن را می توان از مردم سلب کرد. وی دستور داده است که هر گاه زمامداران کاری بر خلاف قانون عدل مرتکب شدند مردم در مقام انکار و اعتراض برآیند.
رسول اکرم به لشکری از مسلمانان مأ موریت جنگی داد و شخصی از انصار را به فرماندهی آنان برگزید. فرمانده در طی مسیر بر سر موضوعی برآنان خشمگین شد و دستور داد هیزم فراوانی جمع کنند و آتش بیا فروزند. همین که آتش بر افروخته شد گفت : آیا رسول اکرم به شما تأکید نکرده است که از دستور های من اطاعت کنید؟ گفتند: بلی. گفت فرمان می دهم خود را در این آتش بیفکنید. آنان امتناع کردند. رسول اکرم از این ماجرا آگاه شد و فرمود: « اگر اطاعت می کردند برای همیشه در آتش می سوختند. ( مقصودش آتش بیدادگری است) اطاعت در موردی است که زمامداران مطابق قانون، دستور بدهند.»
در غزوه ی حنین که سهمی از غنیمت ها را به اقتضای مصلحت به تازه مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعی از انصار که از پیشقدمان و مجاهدان بودند؛ زبان به اعتراض گشودند که چرا آنان را بر ما ترجیح دادی. حضرت فرمود: تمامی اعتراض کنندگان در یک جا گرد آیند. آن گاه به سخن پرداخت و با بیانی شیوا و دلنشین آنان را به موجبات این تبعیض و به اشتباه خودشان واقف کرد. چنان که همگی آنان به گریه افتادند و پوزش خواستند. در این واقعه مردی از قبیله ی بنی

تمیم به نام حرقوص اعتراض کرد و با لحن تندی گفت : با عدالت رفتار کن . شخصی از گستاخی او برآشفت و گفت: اجازه بدهید هم اکنون گردنش را بزنم. فرمود :نه! او را به حال خودش بگذار و به سوی او رو کرده و با خونسردی فرمود:

« اگر من به عدالت رفتار نکنم پس چه کسی رفتار خواهد کرد؟»
در صلح حدیبیه، عمر بن خطاب درباره ی معاهده ی آن حضرت با قریش انتقاد می کرد که چرا با شرایط غیر متساوی پیمان می بندد. رسول اکرم با منطق و دلیل، نه با خشونت، او را قانع کرد.
شخصی از آن حضرت طلب داشت و در مطالبه ی حق درشتی می کرد. پیامبر اکرم هم چنان ساکت بود، ولی اصحاب برآشفتند و در صدد تأ دیب او بر آمدند. فرمود: « متعرض او نشوید بگذارید صاحب حق حرف خود را بزند.»
آن گاه دستور داد که شتری همسال شتر او خریده و به او بدهند. گفتند به همسال آن دسترس نیست و هر چه هست بهتر از مال اوست. فرمود: «همان بهتر وجوان تر را به او بدهید.» رسول اکرم با این روش خود عدل و رحمت را به هم آمیخته بود و راه و رسم حکومت را به فرمانروایان دنیا آموخت تا بدانند که منزلت آنان در جوامع بشری مقام و مرتبه ی پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه ی آقا و مالک الرقاب. آنان باید همه جا صلاح امر زیر دستان را در نظر بگیرند نه این که هوس های خودشان را بر آن ها تحمیل کنند.
تنظیم وقت و تقسیم کار
رسول خدا صلی الله علیه و آله اوقات و لحضات زندگی خود را تقسیم می کرد و هر بخش آن رابرای انجام برنامه ای خاص درنظر می گرفت. امام حسین علیه السلام از امیر مومنان علی علیه السلام درباره ی برنامه و وضع پیامبر در داخل منزل سوأل کرد، حضرت پاسخ داد:
« به منزل رفتنش به اختیار خود بود و چون به منزل تشریف می برد، اوقات خویش را به سه دسته تقسیم می کرد، قسمتی را برای عبادت خدا و بخشی را به اهل بیت خود و قسمتی را به خود اختصاص می داد و در قسمت اخیر به صادر کردن دستورهای لازم به خواص یاران و تکلیف نمودن آنان برای رسیدگی به کارهای عمومی مردم می پرداخت و از آن بخش چیزی را به کارهای شخصی خود اختصاص نمی داد.»
یکی از جنگ های زمان پیامبر، جنگ خندق یا احزاب است. انتخاب نام احزاب برای این جنگ بدین سبب بود که همه ی گروه های مخالف برای نابودی اسلام و از بین بردن مسلمانان متحد شدند و در هجوم بی سابقه به شهر مدینه، آیین نوپای اسلام را مورد تهدید قرار دادند. چون خبر حمله به پیامبر رسید، برای جلوگیری از هجوم کافران در جلسه ی مشورتی تصمیم گرفت در اطراف مدینه خندق بکند تا بدین وسیله قدرت مقاومت جبهه ی توحید را افزایش دهد. نکته ی قابل توجه در جنگ خندق این است که پیامبربرای سرعت بخشیدن به کار و شناسایی مرزهای مسئولیت هر فرد، کار کندن خندق را میان افراد تقسیم کرد و خود نیز همانند دیگران در آن شرکت جست.
قرآن کریم در ضمن بیان داستان حضرت موسی و بنی اسرائیل به تقسیم مسئولیت و برنامه ها اشاره می کند:
«ما قوم موسی را به دوازده تیره تقسیم کردیم و هر تیره ای را برای خود امتی و گروهی بود و رهبری داشت.»
طبرسی، مفسر نامدار شیعه آورده است:
« این کار در بنی اسرائیل برای کاهش با ر وظایف موسی صورت گرفت تا هر تیره و طایفه ای برای رفع مشکلات خود به مدیر و رهبر خود رجوع کند تا اختلاف و نزاعی میان آنان رخ ندهد.»
از ابوذر نقل شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
« بر عاقل واجب است که برای خود ساعاتی داشته باشد، ساعتی برای مناجات با پروردگار،

ساعتی برای محاسبه و رسیدگی به اعمال و کردار خود و ساعتی برای تفکر در آن چه خداوند نسبت به او انجام داده و ساعتی برای خویش و بهره گرفتن از چیزهایی که خداوند بر وی حلال کرده است.»
دستور برای ثبت اطلاعات جهت برنامه ریزی

پیامبر روزی که در مدینه حکومت اسلامی تشکیل داد جهت برنامه ریزی دقیق برای مسلمانان دستور دادند مسلمانان سرشماری شوند و فرمودند:
« تمام افرادی را که به اسلام گرویده اند، سرشماری کنید و نام افرادی را که به اسلام روی آورده اند، برایم بنویس.»
این روایت حکایت از نظم و دقت پیامبر در امور داشت که بر اساس آن ، برای مسلمانان برنامه ریزی می کرد.
پیامبر بعد از آن که مسجد خود را با نظم و دقت خاص بنا کرد، در مسجد چند ستون قرار داد که وقتی کنار هر یک از ستون ها می نشست، معنایی خاص داشت و مسلمانان می دانستند که هنگام چه کاری است. ستون خاص مردم و ملاقات آن حضرت با گروه هایی که از اطراف می آمدند که به « ستون وفود» معروف بود. ستونی برای خلوت کردن با خدا و تهجد و عبادت که معروف به
«اسطوانه تهجد» بود. ستونی برای مشورت و تصمیم گیری برای کارهای اجتماعی که به «ستون مهاجرین یا سریر » معروف بود .
پیامبر سراسر زندگی شخصی خود را نیز زیر چتر نظم و انظباط در آورد و نوشته اند:
« اخلاق و روش آن حضرت این بود که حیوانات و اسلحه و اثاثیه ی منزل خود را نام گذاری می کردند.»
حضرت در مسایل اجتماعی از ساده ترین مسایل تا مسایل حکومتی و جهاد و نبرد با دشمن، از نظم غافل نبودند و برآن تأ کید داشتند. در نماز جماعت صفهای نماز را منظم می کردند و می فرمودند:
« میان صفها را پر کنید، دوش به دوش یکدیگر بایستید تا شیطان بر شما غلبه نکند و صفهایتان را مرتب کنید و نامنظم نباشید که دلهایتان پراکنده می شود.»
« ای مردم ! صفهایتان را منظم کنید و دوش به دوش بایستید تا فاصله و جدایی و خللی میان شما نباشد و نامرتب نباشید وگرنه خداوند، دلهای شما را از یکدیگر دور می گرداند و بدانید که من شما را از پشت سر می بینم همان طور که از جلو و روبه رو می بینم.»
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه تلاش پیامبر را برای ایجاد نظم و سامان بخشیدن به امور مردم، بخشی از اهداف رسالت حضرت معرفی کرده است :
« خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در آن هنگام که مردم از زمان پیامبران فاصله گرفته بودند و ملت ها ی جهان به خواب فرو رفته بودند و تار و پود حقایق از هم گسسته بود ، برای هدایت انسانها فرستاد.محتوای رسالت او برای مردم ، تصدیق کننده کتابهای آسمانی پیشین بود و نوری که باید به آن اقتدا کنند ، همان قرآن است. پس آنرا به سخن آرید، گرچه هرگز با زبان عادی سخن نمی گوید ، اما من از جانب آن شما را آگاهی می دهم : بدانید در قرآن علوم آینده ،اخبار گذشته ، داروی بیماریها و نظم حیات اجتماعی و زندگی شماست. »
ساده زیستی و قناعت پبامبر

یکی از کمالات اخلاقی که در سیره ی نبوی جلوه ای چشم گیر دارد،ساده زیستی و قناعت است. سیره نویسان درباره ی این کما ل اخلاقی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نوشته اند :
« پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زندگی کم خرج و کم هزینه بود.»
این کمال اخلاقی به پیامبر اختصاص ندارد و مومنان نیز باید چنین باشند. چنان که پیا

مبر فرمودند:
« انسان با ایمان ، زندگی کم هزینه ای دارد.»
امام صادق علیه السلام فرموده است :
« انسان با ایمان در یاری رسانی نیکو، ولی زندگی کم هزینه ای دارد.»
اگر انسان بخواهد منشأ خدمت باشد، با عافیت طلبی نمی سازد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عافیت طلبی را کنار گذاشت، بر روی زمین می نشست و زیر اندازش قطعه حصیری بود و با لشی از چرم که درونش را از لیف خرما انباشته بودند ، زیر سر می نها د.قوت غالبش نان جوین و خرما بود، و هرگز سه روز پیاپی از نان گندم سیر نخورد.روزه اش را با چند دانه خرما و اگر در دسترس نداشت ، با نوشیدن آبی افطار می کرد.
امام علی علیه السلام سیره پیامبر را در این باره چنین می ستاید :
« این سیره مسلم رسول خداست درود خدا بر او و خاندانش که نشسته بر خاک غذا می خورد، نشست و برخاستی برده وار داشت ، خود به دست خود پینه بر کفش می زد و جامه اش را وصله می کرد بر الاغ برهنه می نشست و دیگری را نیز بر پشت می نشاند.روزی پرده رنگین و پر نقش و نگار بر در خانه آویخته بود، به همسری از همسرانش فرمود:« آنرا از برابر دیدگانم دور بدار، هر گاه نگاهم بدان می افتد، به یاد دنیا و زرق و برقش می افتم .» بدین سان روی دل از دنیا بر تافت و یاد آنرا از صفحه جانش زدود. همواره دوست می داشت که جاذبه های دنیا از نگاهش پنهان بماند ، مبادا از آن پیرایه ای بر گیرد یا جاودانه اش انگارد و به جایگاه و مقام خاص از آن دل ببند و بدین سان دنیا را از صفحه جان و خا نه قلب بیرون راند و بر هر چه دنیا یی بود، چشم فرو پوشد.آری ! چنین است که هر که به راستی چیزی را منفور شما رد ، نگاه و یا د آنرا نیز نا خوش دارد »
رضی الدین طبرسی نوشته است :
« هنگامی که سواره بود اجازه نمی داد که کسی پیاده با آن حضرت حرکت کند ، یا او را با خود سوار می کرد و اگر آن فرد نمی پذیرفت ، می فرمود : جلوتر برو و در فلان مکان منتظر باش »
« در خوراک و پوشاک بر خدمتکاران و بندگانش برتری نمی جست .»
« پیامبر در سراسر زندگی خود چنین بود و هرگز از سیره خارج نشد و هرگز غذای رنگارنگ تناول نکرد.»
ساده زیستی سیره تمام پیشوایان حق و پیروان راستین آنان بوده است.

ساده زیستی فرا گیر
ساده زیستی در همه ابعادش یک اصل محکم و پایدار و یک سنت ثابت و جاودان است هر چند صورت و شکل آن در زمانهای گوناگون تغییر یابد ، اما اساس آن قابل پیروی است .
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ابوذر غفاری چنین سفارش کرد:
« ای ابوذر! … من لباس خشن می پوشم و بر زمین می نشینم پس هر که از سنت من گریزان شود، از من نیست.»