ارتباط مكتب ايده ئاليسم با سازمانهاي آموزشي

مطالب کتاب هرچند معطوف به نظريه هاي سازمان ويا جامعه شناسي سازمان ها است اما درجقيقت اين يک جرقه است ونويسندگان ازان پول زده ويکسري مباحث جذاب را که مي توان از تحت عنوان فلسفه علوم اجتماعي يادکرد مطرح مي کند.

دربخش اول که مشتمل برسه فصل است، نويسندگان طرح تحليلي خود را به صورت مفصل معرفي مي کند. درفصل اول به بعد ازطرح تحليل يعني پيش فرضهاي مربوط به ماهيت علوم اجتماعي بحث مي شود ونويسندگانن پيش فرضهاي هستي شناختي، معرفت شناختي، ماهيت انساني وروش شناسي را دريک پيوستارذهني- عيني خلاصه مي کند.درفصل دوم،بعد ديگرطرح تحليل يعني پيش فرضهاي مربوط به ماهيت جامعه به بحث گذاشته مي شود که درضمن يک پيوستارنظم دهي- تغييربنيادي خلاصه مي کند.درفصل سوم با ترکيب دوپيوستارفوق انها را درقالب يک ماتريس دوبعدي ارائه داده وچهارچوب تحليلي خود را براي بخشهاي بعدي کتاب معرفي مي کند. کلا دربخش اول ماهيت دوبعد اصلي تحليل وپاردايم ها بيان مي شود. دربخش دوم اين طرح وارد عرصه عمل مي شود. بخش سوم نيزنتيجه گيري است.

نويسندگان کتاب دراين کتاب بدنبال پايه ريزي يک طرح است. اين طرح مرکب ازدوبعداست. بعد اول انکه تمام نظريه هاي علوم انساني برمجموعه اي ازپيش فرضها درباره ماهيت علوم اجتماعي استواراست. بعد دوم انکه تمام نظريه هاي علوم انساني برمجموعه اي ازپيش فرضهاي درباره ماهيت جامعه استوار است.
دراين طرح تمام نظريه هاي جامعه شناسي را مي توان برچهارپارادايم تقسيم کرد:
۱- پارادايم کارکردگراي
۲- پارادايم تفسيري
۳- پارادايم انسان گراي بنيادي
۴- پارادايم ساختارگراي بنيادي
براساس اين طرح تمام اين چهارپارادايم که درحقيقت دربرگيرنده تمام نظريه جامعه شناسي است،بريکسري پيش فرضهاي فرا نظري درباره ماهيت علوم اجتماعي وماهيت جامعه استواراست که فهم اين نظريه ها بدون توجه وفهم اين پيش فرضها غيرممکن ويا ناقص است. بنابراين اين نوشته ها درحقيقت يکسري مباحث فلسفي و يک نظرفرا نظريه اي برنظريه هاي جامعه شناسي است.

فصل اول: پيش فرضهاي درباره ماهيت علوم اجتماعي
تمام نظريه هاي علوم اجتماعي،برچهارمجموعه ازپيش فرضهاکه مربوط به هستي شناسي(ontology)،معرفت شناسي(Epistemology)،ماهيت انسان شناسي وروش شناسي(methodology) است، استوارمي باشند.
هستي شناسي: اينجا اين سئوالات مطرح است که آيا “واقعيت” مورد بررسي ويا واقعيت هاي اجتماعي،چيزی خارج ازفرد است وازبیرون خود را برذهن فرد تحمیل می کند یا اینکه واقعیت محصول ذهن ومحصول شناخت اوست؟. به عبارت دیگرآیا واقعیت،ماهیت عینی دارد ویا ماهیت ذهنی؟.
معرفت شناسی: اینجا دانشمندان با این سئوال مواجه اند که اساسا انسان به کدام نوع واشکال ازدانش می تواند دست یابد؟ انسان چگونه می تواند صحیح را ازغلط تشخیص دهد؟ آیا دانش تنها همان دانشی است که محسوس وقابل تجربه است ویا اینکه امورغیرتجربی نیزمی تواند باشد؟.
انسان شناسی: اینکه دردو مورد اول کدام نظریه را قبول کنیم،مارا به جهت گیری خاص درمورد انسان می رساند. اینجا این سئوالات مطرح است که ایا انسان مجبوراست وتابع محیط ویا مختاراست وخلاق؟ اینجا بین انسان ومحیط زیست شان مقایسه شده وگفته می شود که آیاانسانها به شیوه مکانیکی وجبری دربرابرموقعیت ها تنها مانند محرک وپاسخ عمل می کنند ویا اینکه انسان خالق محیط است؟.
روش شناسی: هریک ازپیش فرضهای گذشته،باعث می شود که ما دربحث روش شناسی کدام پیش فرض را بی پذیریم. اینجا نیزاین سئوالات مطرح است که آیا پدیده های اجتماعی مانند پدیده های طبعی دارای وجود مستقل،واقعی،خارج ازانسان ودارای طبعت ناب بوده ودارای ارتباطی خاصی است که دانشمند اجتماعی تنها این روابط بین عناصر را کشف می کند ویا اینکه پدیده های اجتماعی،بیرون وخارج ازانسان نبوده بلکه مخلوق انسان است؟

بنابراین درمورد هرکدام ازاین چهارمحور دورویکرد متناقض وجود دارد که ازاین دو رویکرد کلا می توان به ذهن گرای وعین گرای یاد نموده وانرابراساس بعد ذهنی- عینی، درطیف ذیل نشان داد.
رهیافت های عینی گرابه علوم اجتماعی رهیافت های ذهنی گرا به علوم اجتماعی
۱- واقع گرایی «هستی شناسی» ۱- نام انگاری

۲- اثبات گرایی « معرفت شناسی» ۲- غیراثبات گرایی

۳- جبرگرایی « انسان شناسی » ۳- اختیارگرایی
۴- قانون بنیاد « روش شناسی » ۴- ایده نگار

واقع گرایی ونام انگاری دربحث هستی شناسی:
واقع گرایان معتقداند که جهان اجتماعی داری وحدت،ضرورت وعمومیت است. به عبارت دیگرجهان اجتماعی خارج ازانسان بوده وهست.درمقابل نام انگاران می گویند که پدیده های اجتماعی صرفایکسری مفاهیم ونام هااست که انسان ها بمنظورساختاردادن به واقعیت به کارمی برند.جهان اجتماعی،یک جهان ساختگی است.
اثبات گرایی وغیراثبات گرایی دربحث معرفت شناسی:
اثبات گراها معتقد اند که که جهان اجتماعی وپدیده ها وواقعیت های اجتماعی دارای روابط علی ومعلولی است مانند علوم طبعی ودانشمند درصدد کشف ان است. رشد دانش نیزفرایندی انباشتی دارد.درمقابل غیراثبات گرایان می گویندکه جهان اجتماعی داری ماهیت نسبی وسیال است.هیچ پدیده ثابت وهمیشگی وخارج ازاراده انسان وجود ندارد.
اختیارگرایی واجبارگرایی دربحث انسان شناسی:
اختیارگرایان معتقد اند که انسان یک موجود خلاق وخالق محیط وپیرامون خود است اما اجبارگرایان می گویند که انسان تابع ومقهورمحیط بوده واعمال شان فقط محرک وپاسخ است.
ایده نگاری وقانون بنیاد دربحث روش شناسی:

رهیافت های ایده نگارمعتقداند که پدیده های اجتماعی دارای قوانین ثابت مانند علوم طبعی نیست بلکه توسط انسانها درجریان زندگی ودربرابرموقعیت های مختلف ایجاد می شود.لذا برای فهم واقعیت های اجتماعی باید کله،ذهن ومغزانسان کالبدشکافی شود. درمقابل غیررهیافت های قانون بنیاد برتحقیق روش مند، نظام مند وبراساس اصول دقیق علمی درعلوم طبیعی تآکید می ورزند.
بهرصورت ممکن است درسطح نظریه ها بصورت تلفیقی عمل شودمانند پدیدارشناسی ومردم نگاری اما بهرصورت درسطح پیش فرضها واصول موضوعه این دوبعد کاملا دربرابریکدیگرقراردارند.
مواضع افراطی درباره هریک ازپیش فرضهای چهارگانه در دوسنت عقلانی عمده ای است که درطول دوصد سال اخیربرعلوم اجتماعی سایه افگنده است. سنت “اثبات گرایی جامعه شناختی” وسنت “ایده ئالیسم آلمانی: اولی ازنظرهستی شناسی واقع گرا،ازنظرمعرفت شناسی اثبات گرا، ازنظرانسان شناسی نسبتا جبرگرا وازنظرروش شناسی قانون بنیاد است. ودرمقابل ایده الیسم المانی درهرچهاربعد دربرابران قراردارد.

فصل دوم: پیش فرضهای درباره ماهیت جامعه:
هرچهارپارادایم که ذکرش گذشت، همانطورکه درباره ماهیت علوم اجتماعی مبتنی بریکسری پیش فرضهای است، درباره ماهیت جامعه نیزدارای یکسری پیش فرضها ویا اصول موضوعه است.یکی ازپیش فرضهای عمده درباره ماهیت جامعه مسئله نظم وتضاداجتماعی است. درمورد نظم وتضاد نظریه های گوناگون مطرح شده است.تامس کوهن، ۱۹۶۸٫ سیلورمن،۱۹۷۰ و وندنبرگ،۱۹۶۹ بحث نظم وتضاد را یک بحث مرده می دانند. کوزربا تشریح کارکردهای تضاد درجامعه، تضاد را به عنوان یکی ازمتغیرهای نظم شمرده ولذا به زعم خوداین دوگانگی را ازبین برده است.کوهن می گویداین دو مانعه الجمع نیستند. دارندورف نیزمانند ما درصدد بوده است که بین نظریه های مبتنی برنظم ونظریه های مبتنی برتضاد تمایزقایل شود ووجوه تمایزرا برشمرد اماهمانگونه که کوهن بردارندورف انتقاد می کنند،دارندورف ووجوه این تمایزرا با الفاظی وبگونه ای بیان می کند که می تواندمصدربسیاری ازتفسیرهای ناروا واقع شود.ایشان این وجوه را قرارذیل برشمرد:
۱- هرجامعه ساختاری نسبتا مستمروثابت ازعناصراست- اصل عمومیت- (نظم)
۱- هرجامعه درهرلحظه درمعرض فرایند های تغییراست. تغییراجتماعی پدیده رایج است(تضاد).
۲- هرجامعه ساختاری کاملا منسجم ازعناصراست ـ اصل وحدت- (نظم)
۲- هرجامعه درهرلحظه درمعرض عدم توافق وتضاد را ازخود بروزمی دهد.تضاد اجتماعی پدیده فراگیراست(تضاد).
۳- هرعنصردرجامعه کارکردی دارد.یعنی سهمی را دربقای جامعه به منزله یک سیستم ایفاء می کند- اصل ضرورت- (نظم)
۳- هرعنصردرجامعه سهمی را درگسستگی وتغییرجامعه ایفامی کند(تضاد)
۴- هرساختاراجتماعی کارکرگرا برتوافق اعضای آن جامعه برارزشها مبتنی می باشد(نظم)
۴- هرجامعه برمجبورشدن بعضی ازاعضایش به وسیله اعضای دیگرمبتنی است(تضاد).

این طرح دارندورف را می توان دریک دستگاه مفهومی ذیل قرارداد:
دیدگاه نظم دیدگاه تضاد
۱- ثبات ۱- تغییر
۲- تلفیق ۲- تضاد
۳- هماهنگی کارکردی ۳- گسستگی

۴- توافق ۴- اجبار
این دستگاه مفهومی دارندورف ناقص است ونمی تواند تمایزوتفاوت های جدی بین نظریه های نظم وتضاد را برساند. مثلا مفهوم تضاد وتلفیق درست نیست زیرا اگربه بحث کوزرتوجه کنیم تضاد جزئی ازنظم قرارمی گیرد درنتیجه مفهوم تضاد با مفهوم تلفیق یکی می شود. همچنین مفاهیم توافق واجبارزیاد گویاوروشن نیست زیرا اگربه منشاء ارزشهای اجتماعی برگردیم ممکن است عده بگویند که حتی درصورت توافق ظاهری، این ارزشها ازسوی عده درجامعه به عده دیگرتحمیل می شود.به عبارت دیگرتوافق ممکن است محصول استفاده ازنوعی عامل فشارباشد.مفاهیمی ثبات

وتغییرنیزمفاهمیی جامع نیست زیرا یقینا نظریه های نظم گرا به مسئله تغییراجتماعی توجه داشته ودارند ونمی توانند این واقعیت را انکارکنند.تغییرات چیزی است که ما هرروزه درزندگی روزمره مان می بینم وبا آن زندگی می کنیم.مفاهیم گسستگی وهماهنگی کارکردی نیزقابل تفسیرهای ناروا می تواند قرارگیرد زیرا مثلا با مطرح شدن کارکردهای پنهان عناصردربین نظریه های هماهنگی کارکردی دیگراین تمایزازاعتبارساقط می گردد.همچنین گسستگی را می توان بسادگی یک مفهوم تلفیق گرا درنظرگرفت.

امابه نظرمی رسد که نه تلاشهای دارندورف جامع است زیرا نه جامع الافراد ونه مانعة الاغیاراست. ونیزتلاشهای کوهن مبنی بریکی کردن این دو رهیافت نیزنادرست است زیرا این دورهیافت انقدرتفاوتهای دارند که هرگزقابل جمع نیستند.اما برای معرفی طرح خودمان اولین گام تغییرواصلاحات درمفاهیم است. لذا ما برای این دو رهیافت بجای نظم وتضاد دومفهوم ” نظم دهی” وتغییربنیادی” را درنظرگرفته ایم.
نظم دهی وتغییربینادی:
دراین طرح جامعه شناسی نظم دهی دیگربدنبال کشف ریشه های نظم نیستند بلکه درصدد ان اند که چه کارکنند که نظم درجامعه استمرارداشته باشد.می خواهند به این سئوال پاسخ دهند که چرا جامعه به منزله یک هستی واحد تلقی می شود؟چرا جامعه تمایل دارد کلیت خود را حفظ کند وازهم فرونپاشد؟ ان نیروهای که مانع تحقق ویا استمرارنظم می شود شناسای کند؟
درمقابل جامعه شناسی تغییربنیادی،درصدد تبیین برای تغییرات بنیادی وتضادهای ساختاری ریشه دار است.دراین نظریه به تغییرات سطحی که لازمه هرجامعه است وممکن است درقلمروی نظم نیزجای گیرد بحث نمی شود بلکه به تغییرات ساختاری پرداخته می شود.جامعه شناسی نظم دهی بیشتربه وضعیت موجود وسامان بخشی ان می پردازد.زیرا اینها وضع آرمانی ندارند درمقابل تغییربنیادی که بیشترحالت خیالی وارمانی دارد وهمواره ناراضی ازوضع موجود وبدنبال رهای ازوضع موجود است. درکل تفاوت بین این دو رهیافت را می توان براساس بعد نظم دهی – تغییربنیادی، درنمودارذیل نشان داد:
جامعه شناسی نظم دهی توجه دارد به: جامعه شناسی تغییربنیادی توجه دارد به:
۱- وضع موجود ۱- تغییربنیادی
۲- نظم دهی اجتماعی ۲- تضاد ساختاری
۳- همرایی ۳- شیوه های سلطه
۴- انسجام وهمبستگی اجتماعی ۴- تناقض

۵- وحدت ۵- رهاسازی
۶- ارضای نیاز ۶- محرومیت
۷- فعلیت ۷- امکان
فصل سوم
دوبعد: چهارپارادايم
دردو فصل گذشته گفته شد که تمام رهيافت هاي علوم انساني را مي توان برحسب دوبعد ذهني- عين ونظم دهي – تغييربنيادي تحليل کرد. دراين فصل به روابط اين دو بعد وترکيت هردو بعد ودرنتيجه ساختن يک طرح يکپارچه، کلي تروجامع ترخواهيم پرداخت.
همانگونه که گفته شد درحقيقت مي توان گفت که درمرحله اول دو پارادايم کلان دربين نظريه هاي علوم اجتماعي بود. يکي پارادايم نظم دهي وديگري پارادايم تغييربنيادي. يعني مباحث عمده جامعه شناسان اوليه دراين فضا بود. اما اهسته اهسته در درون هريک ازاين دو پارادايم،دوپارادایم

دیگریعین ذهن گرایی وعین گرایی شکل گرفت. به عبارت دیگرمباحث ذهن گرایی وعین گرایی ابتدا ازمباحث داخلی این دو پارادایم محسوب می شد اما ازاواخردهه ۱۹۶۰ به این سو این مباحث بیشتردرمرکزتوجه قرارگرفت طوریکه بحث نظم دهی وتغییربنیادی به تدریج دامنه اش جمع شد. اما درطرح ما این دو بعد وچهارپارادایم همچنان با قوت خود باقی است.
حال روابط بین این دو بعد را که درقالب چهارپارادایم تجلی یافته اند به شکل زیرنمایش داد.

جامعه شناسی تغییربنیادی
“ساختارگرای بنیادیی” “انسان گرایی بنیادیی”
“کارکردگرایی” ” تفسیری”
جامعه شناسی نظم دهی
با توجه به این نمودار، هریک ازپارادایم ها با پارادایم مجاور خود درمحورهای افقی وعمودی برحسب برحسب یکی ازدوبعد داراری مجموعه ازویژگی های مشترک است اما ازجهت بعد دیگربا آن متفاوت می باشد.به همین دلیل پارادایم ها را باید هم مرتبط وهم مجزا دانست.
همچنین همانگونه که مشاهده می شود که این چهارپارادایم،بخاطرتفاوتهای بنیادی وغیرقابل جمعی که دارند، چهارهستی متفاوت را نشان می دهد که درنتیجه سفربین پارادایمی یعنی تبین پدیده دهای اجتماعی با دو ویا بیشترازدوپارادایم امکان ناپذیراست.تنها بایک پارادایم باید تبیین کرد.به عبارت دیگرسفربین پارادایمی امربسیارنادراست. اینگونه سفربه منزله دست کشیدن ازیک آیین وداخل شدن درآیین دیگراست.کاریکه درمورد مارکس وگسل معرفت شناختی او گفته می شود وما ازان به منزله انتقال ازپارادایم انسان گرایی بنیادی به پارادایم ساختارگرایی بنیادی تعبیرمی کنیم.اما درمقابل،سفردرون پارادایمی یک امرکاملاعادی است. به عباردت دیگرنظریه های که تحت یک پارادایم قراردارند، یک نظریه نیستند بلکه چندین نظریه اند با روشها وموضوعات نسبتا مختلف ومی توان پدیده های اجتماعی را با ترکیبی ازاین نظریه های تبیین کرد.به عبارت

دیگرهرپارادایم بروحدت کامل فکردلالت نمی کند واین حقیقت را مجازمی شمارد که درزمینه هرپارادایم نظریه پردازانی که نظریه های متفاوت را می پذیرند،مناقشه بوجود آید.
اما توضیح مختصراین چهارپارادایم:
۱- پارادایم کارکرد گرا
کارکرگرایی دردهه های اولیه قرن نوزده درفرانسه شکل گرفت.
کاکردگرای به لحاظ بعد نظم دهی وتغییربنیادی، ریشه درجامعه شناسی نظم دهی دارد وازاین نظربه دنبال ارائه تبیین های وضع موجود،نظم اجتماعی،همرآیی، تلفیق اجتماعی،همبستگی،

ارضای نیازوفعلیت به کارمی رود. و بلحاظ بعد ذهنی – عینی نیزبه بعد عین گرایی ریشه دارد وازاین منظربه متمایل به واقعیت گرایی- هستی شناسی- ، اثبات گرایی- معرفت شناسی- ، جبرگرایی- انسان شناسی- وقانون بنیاد- روش شناسی- است.
این پارادایم معتقد به وجود واقعیت های اجتماعی بیرون ازانسان است.به عبارت دیگرمی گویند جهان اجتماعی ازمصنوعات ورابط تجربی نسبتا دقیقی تشکیل شده است ولذا درصدد کشف این روابط است. نیزیک نظریه عمل گرا است البته به معنای پراگماتیسمی. عملگرای یعی درصدد حل مسئله ومشکلات زندگی ورانه راه حل های عملی برای بهبود وضعیت زندگی است.
سه جریان برشکل گیری این پارادایم تآثیرداشته است:
الف) جامعه شناسی اثبات گرا مانند اگوست کنت، هربرت اسپنسر،امیل دورکیم وویلفردپارتو. جامعه شناسی که درشکل اولیه خود به شکل اثبات گرایی ظاهرشد اولین وبیشترین تآثیر را برکارکردگرایی داشته است. یعنی کارکردگرایی ریشه های اولیه اش به جامعه شناسی اثباتی یا اولیه برمی گردد.
ب) ازدهه های اولیه قرن بیستم تا به امروز، تفکرایده آلیستی آلمانی درکارنظریه پردازان مانند وبر، زیمل ومید براین پارادایم تاثیرگذاشته است.دراثراین تاثیرپارادایم کاکرگرا تاحدودی به مسئله ذهن واگاهی نیزبهاء می دهد.درحقیقت این نظریه پردازان، نوعی نظریه ای در راستای آشتی دادن بین دوسنت جامعه شناسی اثبات گرایی فرانسوی وجامعه شناسی ایده آلیستی المانی، جعل کرده اند که مشخصه اصلی ان پایین ترین ناحیه عینی گرای پارادایم کارکرگرایی ومحل اتصال ان با پاردایم تفسیری است( مانند استصحاب که گفته می شود فرش دلیل است وعرش اصل: اگربه اوبه عنوان دلیل نگاه کنیم درپایین ترین سطح قراردارد واگربه دید اصل نگاه کنیم دربالاترین سطح قراردارد)

ج) ازدهه ۱۹۴۰ به بعد نظریه های مارکسیستی نیزتاثرگذار بوده است. کارکرد گرایان تحت تاثیرهمین نظریه ها به مسئله تغییراجتماعی نیزبه مثابه یک واقعیت توجه نشان داده اند( البته تغییرتعادلی نه بنیادی).
این تآثیرات را می توان درشکل ذیل نشان داد.
جامعه شناسی اثباتی

نظریه های مارکسیستی تفکرایده آلیستی آلمانی
آقای شجاعی زنددرجلسه درس: نگاه کارکردگرایی نسبت به سه چیزبی اعتنا است:
الف)بی اعتنایی نسبت به خود پدیده مورد مطالعه:مثلااگریک کارکردگرا درمورد دین تحقیق می کند به خود دین کارندارد بلکه به کارکردهای اومی پردازد.
ب) بی اعتنایی نسبت به کارکردهای اظهارشده: بیشتربه کارکردهای ناگفته می پردازد.
ج) بی اعتنایی نسبت به خود کنشگر: یک کارکردگرا ازدور،فرد را مطالعه می کند وهیچگاه به با کنشگرارتباط برقرارنمی کند وبه او نزدیک نمی شود.به عبارت دیگرکارکردگرا یک تماشاگراست ونه بازیگر.
۲- پارادایم تفسیری
این پارادایم رهیافت ذهن گرایی دارد اما اینکه دربخش نظم دهی قراردارد بصورت تلویحی است ونه صریح ومستقیم. این پارادایم معتقد است که جهان را انگونه که هست باید شناخت وماهیت بنیادی جامعه را درسطح تجربه ذهنی باید شناخت. این پارادایم تبیین را درحوزه آگاهی وذهنیت فردی ودرچهارچوب مرجع دست اندکارکنش جستجومی کند که درنقطه مقابل نظاره گرکنش قراردارد.
این پارادایم درمورد ماهیت علوم اجتماعی به نام انگاری- هستی شناختی-،غیراثبات گرایی- معرفت شناسی- ، اختیارگرایی- انسان شناسی- ، وایده نگاری – روش شناسی- گرایش دارد.
این پارادایم درصدد اثبات است نه کشف.
جامعه شناسی تفسیری به شناخت اساس جهان روزمره – رفتاراجتماعی- علاقه مند است وخود را درگیرمباحثی همچون ماهیت وضع موجود،نظم اجتماعی،توافق وانسجام وتلفیق اجتماعی وهمبستگی اجتماعی نکرده ونمی کنند.
پارادایم تفسیری محصول مستقیم سنت ایده آلیستی المانی ونیزجنبش رومانتیک است.
دیلتای، وبر، هوسرل، شوتزو… ازنظریه پردازان این پارادایم اند.
۳- پارادایم انسان گرایی بنیادی

این پارادایم به ایجاد جامعه شناسی تغییربنیادی ازدید ذهنی گرا توجه دارد. رهیافت این پارادایم به علوم اجتماعی، وجوه اشتراک زیادی به رهیافت پارادایم تفسیری دارد.یعنی این پارادایم نیزجهان اجتماعی را ازدید گاهی متمایل به نام انگاری، غیراثبات گرایی، اختیارگرایی وایده نگاری می نگرد ولی چهارچوب مرجع این پارادایم به دیدگاهی ازجامعه تاکید می کند که براهمیت طرد کردن یا رفتن به فراسوی محدودیت های ترتیبات اجتماعی موجود پایبند است. آگاهی کاذب، ازخود بیگانگی وایدئولوژی ازمفاهیم بسیارمهم دراین پارادایم است.
این پارادایم جامعه را بصورت ضد انسان می نگرد ودرپی بیان روشهای برای رهای ازاین غل وزنجیراست.این پارادایم برتغییربنیادی، شیووه های سلطه، رهاسازی، محرومیت وامکان تاکید می کند.

این پارادایم به مقتضای رهیافت ذهنی گرای خود به علو م اجتماعی براگاهی انسان تاکید می کند.
کارهای اولیه مارکس ونیزکارهای لوکاچ وگرامشی، مکتب فرانکفورت وهابرماس ومارکوزه وفلسفه اگزیستانسیالیسم ازنظریه های این پارادایم است.
۴- پارادایم ساختارگرایی بنیادی
این پارادایم ازجامعه شناسی تغییربنیادی وازدیدگاه عینی گرای جانبداری می کند.این پارادایم درمورد ماهیت علوم اجتماعی شباهت زیادی به کارکردگرای دارد.
درحال که انسان گرای بنیادی برآگاهی تاکید می ورزند، ساختارگرایان بنیادی برروابط ساختاری درجهان اجتماعی واقع گرا توجه دارد. این دیدگاه معتقد است که سلطه واستبداد درساختارها ونهادها، نهادینه شده است وبرای رهای ازوضع موجود ودسترسی به وضعیت بهترباید درصدد اصلاح ویا ازبین بردن این ساختارها بود.
وجه مشترک تمام نظریه پردازان این پارادایم ان است که جامعه کنونی را می توان با تضاد های بنیادی حاصل ازبحران های سیاسی واقتصادی تغییربنیادی توصیف کرد. ازطریق چنین تضاد ها وتغییرات است که رهای انسان ازساختارهای اجتماعی که دران زندگی می کند، تحقق می یابد.
مارکس پیردرقالب تفسیرهای انگلس، پلخانف، لنین وبوخارین ونیزلوی آلتوسروپولانزاس وکولتی ازنظریه پردازان این پارادایم اند.
بین این طرح وطرح ریتزرکه تمام نظریه های علوم اجتماعی را به سه نظریه کلان تقسیم می کند باید مقایسه شود که ایا همپوشی دارد ویانه؟
فصل چهارم: پاردایم کارکرد گرای ( ریشه ها وتاریخچه فکری)
کارکردگرای نزدیک ترین نظریه به علوم طبیعی وطبق نظربرخی همواره به عنوان یک رشته ای علوم طبیعی رشد کرده است. این نظریه معتقد است که علوم طبیعی وانسانی ازنظرروش ازروش واحد پیروی می کند.

افرادی که افکارآنها برشکل گیری این نظریه تآثیرگذاربوده اند عبارت انداز:
۱- آگست کنت(۱۷۹۸-۱۸۵۷)
۲- هربرت اسپنسر(۱۹۰۳-۱۸۲۰)
۳- امیل دورکیم(۱۹۱۷- ۱۸۵۸)
۴- ولفردپارتو(۱۹۲۳- ۱۸۴۸)
ازکنت،اسپنسر،دورکیم وپارتو نمی توان به عنوان کارکردگرایان یاد کرد اما بهرصورت نظریه اجتماعی انها بگونه ای بوده است که درشکل گیری این پارادایم نقش بسزای داشته است.عناصراین پارادایم را می توان درتفکرسیاسی واجتماعی یونان باستان جستجوکرد اما بهرصورت بصورت رسمی ازعصرکنت شروع شد.
کنت: کنت معتقد است که جامعه ونیزدانش بصورت فرایندی وانباشتی درمسیرتکامل قراردارد ودراین مسیرازسه رهگذرمی گذرد.”مرحله ربانی یا تخیلی، مرحله مابعدالطبعی یا انتزاع ومرحله علمی یا اثباتی. اومعتقد بود که تمام علوم ازاین سه مرحله عبورخواهد کرد وبه تبع ان جوامع نیزازاین سه مرحله عبورخواهد کرد.اومعتقد بود که شیوه اثباتی که قبلا درریاضیات،نجوم،فزیک وزیست شناسی پیروزشده است سرانجام درعلم سیاست نیزرواج پیداخواهد کرد وبه برقراری علم اثباتی جامعه که جامعه شناسی نامیده می شود خواهد انجامیدکنت درصدد کشف قوانین علمی ای می پرداخت که روابط بین اجزاؤ مختلف جامعه – ایستایی اجتماعی وشیوه تغییرآنها درطی زمان – پویایی اجتماعی- را تبیین کند.
کنت که درعصرانقلاب بسرمی برد واوضاع آشفته ان روزگارفرانسه را میدید همواره بدنبال نظم ونظم دهی اجتماعی وحفظ وضع موجود قبل ازانقلاب بود.همین تفکریعنی حفظ وضع موجود،نظم دهی ودرک اجزاؤ درقالت کل که بعدها درنظریه کارکردگرایی اشکارشد، ریشه درهمین نقطه ازتفکرکنت دارد.

 

اسپنسر: درحال که کنت فزیک را الگوه قرارداده بود،اسپنسرتحت تاثیرداروین،اززیست شناسی دراموراجتماعی الگوبرداری کرداست.اومعتقدبود که موضوع جامعه شناسی مطالعه تکامل درپیچیده ترین شکل آن یعنی جامعه انسان است. او باالگوبرداری اززیست شناسی اولین کسی است که جامعه را نوعی ارگانیسم درنظرمی گرفت.

بسیاری ازمفاهیم زیربنایی که ما انرا امروزه به عنوان کارکردگرایی ساختاری می شناسیم ازکاراسپنسرگرفته شده است.بخصوص مشابهت های را که او بین جوامع وارگانیسمها ترسیم کرده است. واین دیدگاه که اجزای جامعه بگونه عمل می کند که باعث بقاء کل می شود دست نخورده وارد نظریه کارکردگرایی شد. دیدگاه اسپنسردرباره جامعه این است که جامعه نظام خود تنظیم است که ازطریق بررسی عناصریا ارگانهای گوناگون ان ونحوه رابطه درونی بین آنها، می توان آن را درک کرد. او نیزمانن کنت معتقد بود که جوامع دریک فرانید رشد قرار دارد وازجامعه جنگجو به جامعه صنعتی منتقل می شود وعامل این تغییرنیزجنگ است.جامعه دراثرتفکیک – تفکیک نقش

ها- ونیزتلفیق- انسجام دراثروابستگی ها – ازجامعه جنگجو به جامعه صنعتی منتقل می شود.
دورکیم: دورکیم به کنت واسپنسرانتقاد داشت که جامعه شناسی تنها ارائه تحلیلی ازاجزاء موجود درارگانیسم اجتماعی ونیزنقش وکارکرد انها نیست بلکه جامعه شناسی مجبور است که فراتر رفته وریشه وزمینه وعلل پیدایش این اجزاء نیزبی پردازد. ولذا او دو نوع تبیین را ارائه کرد یکی تبیین کارکردی ودیگری تبیین علی.دورکیم نیزمعتقد بود که جوامعه درحال تکامل است وازنظراوبه جامعه سنتی وصنعتی تقسیم می شود. جامعه سنتی براساس همبستگی مکانیکی به هم پیوندمی خورند که ازمشابهت اجزاء نشآت گرفته است. جامعه صنعتی که دارا ی نظام گسترده ازتقسیم کاروتفکیک وظایف است همبستگی ارگانیکی دارد که ناشی ازوابستگی متقابل اجزاء می باشد.همبستگی درهردو جامعه برنظام ازهنجارها وارزشها وباورها واحساسات مبتنی است ام تفاوت دراینجا است که این ارزشها درجامعه سنتی ناشی ازدین وامثال دین است اما درجوامع صنعتی ناشی ازتوافق وقرارداد است. او معتقد است که درگذارازجامعه سنتی به جامعه صنعتی یک وضعیت انومیک پیش می آید.این حالت بی هنجاری یا هنجارگسیختگی که مخرب همبستگ

ی است یک حالت طبعی اما بیمارگونه درمسیرگذاراست
خلاصه انکه دورکیم خواهان وضع موجود،نظم دهی اجتماعی، توافق، تلفیق اجتماعی وانسجام وهبمستگی بود که بعد ها درنظریه کارکردگرایی بروزیافت.
ولفرد پارتو: (۱۸۴۸-۱۹۲۳)
پارتوازاقتصاد وارد جامعه شناسی شد. اومعتقد است که تمام کنشها ناشی ازغرایزاست.همچنین اومعتقد بود که رفتارهای انسانی تنها درحوزه اقتصادی عقلانی است ودردیگرحوزه ها غیرعقلانی است. دیدگاه او درباره جامعه،دیدگاه نظامی متشکل ازاجزاء وابسته به هم بود که اگرچه درحالت مداومی ازازبی ثباتی های ظاهری قرارداشتند،حالتی ازتعادل تغییرناپذیرنیزدرانها وجود داشت به نحوی که حرکاتی که آنها را ازحالت تعادل دورمی کرد فورا با تغییراتی که درصدد بازگرداندن به این حالت بود تعدیل می شد. پارتوازطریق همین مفهوم تعادل بیشترین تآثیررا براین پاردایم داشته است. اومعتقد بود که تعادل ابزارمناسب برای بیان همبستگی میان متغیرها درعلم فزیک بوده

ودرعلم اقتصاد نیزازان استفاده شده است ولذا بایددرقلمروی اجتماعی نیزازان استفاده شود.
ساختارپارادایم:
چهارمقوله کلی،ساختاراین پارادایم را تشکیل می دهد:
۱- نظریه نظام اجتماعی
۲- تعامل گرایی ونظریه کنش اجتماعی
۳- نظریه تلفیق گرا
۴- نظریه عینی گرا
هریک ازاین مقوله جایگاه متمایزی را درپارادایم به خود اختصاص داده است.برای درک این مسئله که هریک ازاین چهارمقوله در داخل مربع پارادایم درکجا قراردارند به نمودار۳-۳ص ۴۸ مراجعه شود.
البته اینکه آقای مورگان چگونه این چهارمکتب را وبویژه کنش متقابل نمادین را داخل پارادایم کارکردگرایی کرده باید منتظرماند. باتوجه به اینکه پارادایم کارکرد گرایی عین گرا است وکنش متقابل نمادین کاملا ذهن گرا است.
نظریه نظام اجتماعی:
تحت این عنوان ما دو تا نظریه داریم یکی کارکردگرایی ساختاری ودوم نظریه سیستمی.
نظریه کارکردگرایی ساختاری:
این نظریه ازطریق قیاس زیستی یعنی قیاس نمودن جامعه به ارگانیسم زنده بوجود آمد. ریشه های آن به سنت کنت، اسپنسر ودورکیم برمی گردد اما اولین بار به عنوان نظریه کارکردگرایی ساختاری درحوزه انسان شناسی اجتماعی وتوسط مالینوفیسکی ورادکلیف براون متولدشد.
مالینوفیسکی معتقد بودکه درخصوص جامعه بدوی باید ازتبیین کارکردگرایی بجای تکامل گرایی واشاعه گرایی استفاده کرد. جامعه وفرهنگ را باید بصورت یک کل پیچیده درنظرگرفت وآنها را باید برحسب کارکردهای شان باید درک کرد.
رادکلیف براون بصورت منظم

تربه بسط این نظریه اقدام کرد. او گفت که دراین نوع تحلیل کلا سه مسئله مطرح است:
۱- مسایل مربوط به ریخت شناسی اجتماعی: اینکه چند نوع ساختاراجتماعی وجوددارد؟ مشابهت ها وتفاوتهای این ساختارها کدام اند؟ چگونه می توان این ساختار ها را طبقه بندی کرد؟
۲- مسایل فزیولوژی اجتماعی: اینکه ساختارهای اجتماعی چگونه بوجود آمده اند؟
۳- مسائل مربوط به توسعه: اینکه انواع جدید ساختاراجتماعی چگونه پابه عرصه وجود می گذارد؟
تفاوت های بین مالینوفیسکی وبراون: مالینوفیسکی درصدد تبیین ساختارهای جامعه براساس

نیازهای فردی بود- تحلیل سطح خرد- وتبیین های غایت گرانه بود اما راد کلیف براون درصددتحلیل هردو سطح فردی واجتماعی یعنی کلان وخرد بود اما بهرصورت ترجیح می داد که ساختارها را براساس کارکردهای شان – سطح کلان- تبیین کند.اودرصدد بودکه پدیده های اجتماعی را برحسب ارزشی که انها دربقای جامعه دارند تبیین کند. او معتقد بود که نهاد های اجتماعی در “انسجام” “ثبات” ” بقای ” نظام اجتماعی به منزله کل مشارکت دارند.
تحولات بعدی نظریه کارکردگرایی ساختاری این بود که ایده ریخت شناسی راد کلیف براون، که

توجه به ساختارها بود، منجربه نظریه ساختاری شد. یعنی سرازنظریه ساختارگرایی درآورد. دومین مسیرتحول نیزدرادامه ایده رادکلیف براون درمورد فزیولوژی اجتماعی است که توجه او به کارکرد ونقش های پدیده های اجتماعی است، این ایده منجربه تولد نظریه کاکرد گرایی شد. وبویژه درکارپارسونزتجلی یافت. هرچند پارسونزبه ساختارها نیزتوجه دارد اما بهرصورت تبیین او کاملا یک تبیین کارکردگرایانه است.
” درنظرپارسونز، تحلیل کارکردی عبارت است ازایجاد طبقه ای ازمسائلی که هرنظام باید انرا حل کند تا بتواند به حیات خود ادامه داده، استمرارخود را حفظ کند.(مورگان،۷۸،۱۳۸۳).

نظریه نظام ها:(نظریه ای که زبانش تمثیل است)

اوج عزت وسربلندی این نظریه دهه ۵۰ است. درعین شیوع نظریه نظام ها، برای واژه نظام، تعریفی روشنی ارائه نشده است. اما بهرصورت کاراین نظریه، کشف اصول سازماندهی است که زیربنای اینگونه نظام ها می باشد.
درنظریه نظام ها چند تمثیل وقیاس مورد استفاده قرارگرفته است:
الف) قیاس مکانیکی – این تمثیل ازعلم فیزیک گرفته شده است- یکی ازویژگی های این قیاس مکانیکی این است که درآن فقط نیرو وجود دارد واجزاء فقط تبادل نیرو می کنند. ویژیگی دیگراین است که نظام تمایل به حفظ تعادل دارد. آن عده ازنظریات نظام ها که درآن ازقیاس مکانیکی استفاده شده است، عمدتا به تبیین نظام بسته نزدیک اند.- براساس همان خاصیت نظام درعلم فیزیک- درمقابل نظریه های که ازقیاس ارگانیسمی استفاده کرده اند نظام درنزد آنها یک نظام باز است

تفاوت نظام بازوبسته دراین است که:
۱- درنظام بسته، نظام مجزا ازمحیط وصرفا دریک ارتباط درونی بررسی می شود اما درنظام باز،نظام درحال ارتباط بامحیط درنظرگرفته می شود.با محیط مراوده دارند ازآنها چیزی می گیرد وبه آنها چیزی را صادرمی کند.
۲- نظام بازحالت دینامیک دارد وبه تعادل فکرمی کند ونظام بسته حالت ایستاتیک داشته وبه پویای فکرمی کند. به این معنا که نظام باز می تواند اشکال مختلف بخود گیرد.قوانین عامی وجود ندارد که حکم کند نظام باید به حالت ثبات برسد،هدفگراباشد،تکامل یابد، پسرفت کند یا متلاشی شود. ازلحاظ نظری هراتفاقی ممکن است بیافتد.این نکته ای است که عمدتا مورد غفلت قرارگرفته است. نکته دیگرآنکه دانشمندان اجتماعی همه ازنظام بسته درتئوری دوری کرده اند اما درعمل دربسیاری موارد به آن گرفتارشده اند. مانند ازمایشهای کنترول شده ومصاحبه ها وپرسشنامه ها.

آیا می توان گفت تمام نظریه پردازان که ازمدلهای مکانیکی استفاده می کنند با اصول نظام بسته کارمی کنند؟
نه خیر.
مهمترین مفهوم درنظام بسته مفهوم تعادل است. این نظریه پردازان سه گونه تفسیرازاین مفهوم ارائه کرده اند:
۱- اصلا کی گفته که تعادل ویژگی یک نظام است؟ عدم تعادل ویژگی عادی هرنظام است.
۲- تعادل پویا: هرنظام تعادل پویا دارد.

 

۳- خود تنظیمی: هرنظامی بگونه طراحی شده است که با تمام تحولات خود را ازدرون تنظیم می کند وتعادل خود را حفظ می کند.(حرف پارسونز).