مقدمه:
دوماه بيش از حوادث يازده سپتامبر، حسنين هيكل، روزنامه نگار و روشنفكر مصري، از گزارش مستند گروه جمهوريخواه بر كاخ سفيد پرده برداشت: وي هدف اصلي آنان را اين گونه بيان كرد «جهانيان بايد سروري آمريكا بر عالم را بپذيرند و آمريكا نيز با ابزارهاي خاص خود بايد در اين زمينه گام بردارد ولي لازم نيست اين هدف در قالب اعلاميه هاي رسمي و موضعگيري هاي سياسي ابراز شود.»

بر اسا اين گزارش، ديك چيني مامور ساماندهي پنج گروه مطالعاتي مي شود تا رهبر آينده ايالات متحده را تنظيم كند. در تعريف عملياتي طرح راهبردي مزبور آمده است كه آمريكا بريا حفظ برتري سياسي، اقتصادي و نظامي خونين، نبايد خود را به پيمانها و معاهدات موجود محدود كند، بلكه فقط بايد بر اساس منافع خود تصميم گيري كند. كلينتون به دليل فقدان مشروعيت اخلاقي، ناچار بود براي كسب مشروعيت در قالب پيمانهاي بين المللي عمل كند. ولي جمهوري خواهان چنين

مشكلي ندارند. بر اين اساس امريكا بايد سايت هاي خود را در قالب مناطق و نه دولت ها تعريف كند و براي حفظ تدابير منطقه اي خود مي تواند به دولت هاي مخالف حمله كند. آمريكا نبايد به طور علني و در شعارهاي اعلامي، خود را رئيس عالم بنامد، زيرا اين امر مشكلات زيادي را براي اايلات متحده به وجود مي آورد، اما در عمل بايد همين سياست رهبري جهاني را پيگيري كند.

در بخش ديگري از توصيه هاي گروه راهبردي، اين عبارت به طور صريح ذكر شده است: لزوم بازداشتن ايران از دستيابي به تسليحات راهبردي و ضرورت اقدام براي سرنگوني حكومت انقلاب اسلامي، در توصيه هفتم، اين نبرد در قالب روش شماره يك تكميل مي شود تشويق به ايجاد تغيير در ايران از راههاي سياسي از داخل ممكن است. ولي تغيير در عراق بايد از طريق حمله نظامي خارجي، كودتا يا انقلاب داخلي باشد.

گزارش داهبردي مزبور خط مشي كلي ايالات منحده را در نحولات اخير نشان ميدهد و بوش از حوادث يازده سپتامبر به عنوان فرصتي براي اجراي پروژه گروه تحقيقاتي ديك چيني استفاده كرده است.
بنابراين، شواهد نشان مي دهد كه آمريكا به دنبال رياست بر عالم است و براي كسب اين هدف حق حيات و آرامش انسان ها و حقوقي همچون استقلال و حاكميت دولت ها را به رسميت نمي شناسد. علاوه بر آن مشاهده يم شود كه بوش و ديگر ياران او در پيشبرد راهبرد خود، از شعارهاي انسان دوستانه بر مبناي مدرنيته استفاده مي كنند، ولي در عمل همان راهي را مي روند كه هيتلر رفت و به اين ترتيب، در صدد هستند كه به اقتدار جهاني دست يابند.

تلاش امريكا براي استلا بر جهان و از ميدان به در كردن رقباي گذشته و حال با سياست هائي همچون ميليتاريستي كردن روابط بين المللي و فرافكني مشكلات حاصل از ركود اقتصادي ايالات متحده اعمال مي شود.

در بهمن ماه سال ۱۳۸۰، ۶۰ روشنفكر امريكائي با ارسال نامه اي براي جرج دبليو بوش از عمليات نظامي او به بهانه مقابله با تروريسم حمايت كردند. اقدام مزبور مبين اين واقعيت است كه ايالات متحده آمريكا آخرين ابزارها و امكانات خود را براي آغاز جنگي فراگير با هدف هژموني بر جهان به كار گرفته است. بر اين اساس مي توان مباني و ريشه هاي توسعه و ژزموني طلبي ايالات متح

ده آمريكا را در افكار روشنفكران و البته به قدرذت در واشنگتن رديابي كرد.
فوكوياما در تحليل تاريخي پايان تاريخ و آخرين انسان، تلاش كرده بود كه توجيهات لازم را بريا سياست هاي مداخله جوبانه آمريكا فراهم آورد. بهخ اعتقاد او، گرچه ديكتاتورهاي چپ و راست فرو پاشيده اند، ولي دموكراسي ليبرال تنها آرمان سياسي منسجمي است كه مناطق و فرهنگ هاي مختلف جهان را به هم پويند ميدهد و انقلاب ليبرال در انديشه اقتصادي هميشه با تحول به سوي آزادي سياسي در سراسر دنيا همراه بوده است. هانتينگتون و فوكوياما دنباله رو راست جديد و

افراطي گراياتني هستند كه از دهه ۱۹۸۰، با هدف احياي ارزشهاي سنتي آمريكا و بازسازي ساختار قدرت آن كشور در نظام بين المللي، به عرصه سياست و حكومت آمريكا پيوند خورده اند و فارغ از حاكميت جمهوري خواهان يا دموكرات ها در كاخ سفيد، اهداف خود را دنبال مي كنند. يازده سپتامبر و حوادث بعد از آن. بهن ويژه مخالفت گسترده ديگر كشورها با سياست يكجانبه گرايانه

آمريكا، بوش و گروه سياسي – نظامي او را به طراحي راهبردي بلند مدت واداشت كه در قالب آن، فروپاشي هژموني آمريكا به تعويق بيفتد و ابتكار عمل سياسي جهان بار ديگر به كاخ سفيد

بازگردد. براي اين هدف راهبردي چند مرحله اي اتخلذ شد كه هر مرحله، امكانات، هزينه ها و موانع خاص خود را دارد. ورود به ماجرا از طريق سياست فراگير تبليغاتي (بمباران خبر و تحليل) صورت مي گيرد، كه گستره آن از داخل آمريكا تا اقصي نقاط جهان (به ويژه كشورهاي هدف) را در بر خواهد گرفت.

پس از توان ظنامي براي تحميل سياست ها و خواسته هاي سياسي استفاده مي شود. بطور خلاصه اوايل ماه سپتامبر دولت آمريكا، و هيئت حاكمه آن، نه تنها از لحاظ داخلي دست به گريبان ركود اقتصادي، بلكه از جيث سياسي نيز سخت زير محاصره بود و اعتراض هاي كارگري و دانشجوئي و اقليت هاي نژادي به ويژه سياهان و لاتين ها در حال اوج گيري بودند. از لحاظ بين المللي نيز هژموني آمريكا زير سؤال رفته بود و نزديك ترين دوستان او يعني كشورهاي اروپائي و كانادا راه مستقل خود را در پيش گرفته بودند و از دولت آمريكا سخت انتقاد مي كردند.

با چنين پيش زمينه هائي ذهني مي توان درك كرد كه فاجعه يازده سپتامبر ۲۰۰۱ از لحاظ سياسي چه

مائده آسماني در راستاي دستيابي به اهداف سياسي خود در مناطق مختلف دنيا قرار داد.
گفتار اول: تسلط بر ذخاير نفتي منطقه خليج فارس
يكي از مهمترين مباني اهميت و موقعيت استراتژيك و ژئوپولتيك خليج فارس وجود ذخاير عظيم نفت و گاز در آن است. حدود ۶۶ درصد ذخاير شناخته شده نفت جهان در اين منطقه دارد (دو سوم كل ذخاير نفتي شناخته شده جهان) حدود ۶۰ درصد نفت جهان از توليدات هشت كشور نفتي خليج فارس تأمين مي شود كه حدوداً بيش از پانزده برابر توليد داخلي نفت آمريما است. عربستان

سعودي با جمعيتي برابر ۳ درصد جمعيت ايالات متحده آمريكا به تنهايي داراي ۸ تا ۹ برابر ذخاير نفتي آمريكاست. به علاوه اين كشور از مجموع ۶۱ حوزه نفتي شناخته شده خود تنها ۲۲ حوزه را مورد بهره برداري قرار داده است. طبق آمار سال ۱۹۹۴ آمريكا با ۲/۳۰ ميليارد بشكه ذخيره نفتي تنها ۲ درصد كل ذخاير نفت و عربستان سعودي با ۲/۲۶۱ ميليارد بشكه ذخيره نفتي به تنهايي

حدود ۹/۲۵% كل ذخاير جهاني نفت را دارا هستند. كويت به منزله يك كشور ذره اي با ۵/۹۶ ميليارد بشكه ذخيره نفت حدود ۶/۹ درصد از كل ذخاير جهاني نفت يعني بيش از سه برابر كل ذخاير آمريكا را در خود ذخيره دارد. ثبت ذخيره به توليد نفت و يا سالهاي عمر ذخاير نفت آمريكا تنها حدود ۸/۹ سال عربستان سعدي ۶/۸۳ سال و كل خاوريمانه (بدون احتساب شمال آفريقا) ۴/۹۳ سال مي باشد. بدين ترتيب آمار و ارقام فوق ميزان اهميت و حساسيت منطقه را از نظر نفت و يكي از دلائل عمده توجه شديد آمريكا را به منطقه نشان مي دهد.

جدا از وجود ذخاير عظيم نفت در منطقه بايد به اين نكته ظريف اقتصادي نيز توجه كنيم كه بنا به دلائل مختلف ازجملع ويژگيهاي زمين شناسي خليج فارس، هزينه توليد نفت اين منطقه در مقايسه با ساير نقاط دنيا به ويژه آمريكا بسيار كم هزينه تر بوده و لذا ارزانتر تمام مي شود.

چنانچه هزينه توليد يك بشكه در خليج فارس، پايين ترين هزينه توليد در جهان محسوب مي شود و تمام جزيي از هزينه توليد در مناطق رقيب ازجمله آفريقاي شمالي است لذا شايان توجه است كه اين نكته ظريف اقتصادي را هم در منطقه خليج فارس علاوه بر نفت، داراي ذخاير قابل توجه گاز

طبيعي نيز مي باشد. بر اساس آمارهاي سال ۱۹۹۶ كشورهاي منطقه داراي ۳۲ درصد يا حدود يك سوم كل ذخاير گاز طبيعي جهان هستند (۳/۱۵۹۴ تريليون فوت مكعب) در حالي كه آمريكا تنها داراي ۳/۳ درصد از كل ذخاير گاز جهان مي باشد. در ميان كشورهاي منطقه ايران به تنهايي ۹/۱۴ درصد منابع گازي جهان را در خود ذخيره دارد (۶/۷۴۱ تريليون فوت مكعب) اين كشور از نظر مرتبه جهاني دومين كشور در جهان پس از فدراسيون روسيهع قرار دارد با (۱۷۰۰ تريليون فوت مكعب گاز)
آمريكا به عنوان يك كشور عمده توليد كننده نفت و صاحب قديمي ترين صنعت نفت جهان از پايان جنگ جهاني دوم به بعد به تدريج واردات نفت خود را از منابع خارجي افزايش داد.

كانديداي رياست جمهوري آمريكا سناتور باب دال در باره اهميت نفت مي گويد: «ايالات متحده بايد از راههاي ورود به منابع طبيعي و از ذخيره اين انرژي در كشورهاي خليج فارس حفاظت نمايد» وي در ادامه اضافه مي كند: «ضرورت دارد كه اين انرژي در دست ملتهايي باشد كه به دموكراسي اعتقاد داشته باشند و حقوق بشر را رعايت كنند و به روابط بين المللي احترام بگذارند تا دشمني بين كشورهاي نفتي و غيرنفتي وجود نداشته باشد»

مي توان در اين خصوص گفت كه سيطوه بر منابع مفتي خليج فارس اهميت محوري براي ايالات متحده دارد تا از اين طريق بتوان سلطه خود را بر ديگر كشورها ادامه دهد. زيرا نيروي اقتصادي متحدانش رشد روزافزوني پيدا كرده است.
به دعبارت ديگر ايالات متحده جاكميت در اين منطقه غني را تنها به اين دليل نمي خواهد كه كشورهاي اروپاي غربي و ژاپن را در گرو خود داشته است، تا با همكاري و مشاركت آنها رهبري جهان را به عهده بگيرد بلكه برعكس براي آمريكا تفوذ در اين منطقه يعني اينكه بتواند با سلاح نفت متحدانش را اگر چنانچه روزي به دشمنان آينده تبديل شوند سر جاي خود بنشاند.

در اين خصوص وزير امور خارجه سابق آمريكا بيكر بعد از جنگ دوم خليج فارس در مه ۱۹۹۱ مي گويد: ظهور طرفهاي تازه كه خطر شديدي در ميان مدت و درازمدت براي منافع اقتصادي آمريكا دارند اروپاي غربي و ژاپن از آن جمله اند. همچنين ضرورت سيطره بر نفت خليج فارس براي حفظ منافع آمريكا به شدت احساس مي شود.

به عبارت ديگر مي توان گفت كه آمريكا با سيطره بر نفت خليج فارس خواهد توانست نفوذ و سلطه خود را ميان متحدانش حفظ كند و دشمنان سنتي و احتمالاً آينده خود را در كوتاه مدت و دراز مدت در زير سلطه داشته باشد.

از سوي ديگر در درازمدت آمريكا مي تواند از نفت به عنوان يك سلاح اقتصادي و سياسي در سازمانهاي بين المللي كه غربيها در آن مشاركت دارند استفاده كند. يعني هنگامي كه بين اروپاي غربي و ژاپن تضاد منافع رخ داد از سلاح نفت سود جويد. به عبارت ديگر از طريق پيمان كات، صندوق بين المللي پول و يانك جهاني سلطه خود را در منطقه خليج فارس به طور مشخص پايدار سازد و نقش اروپا را كمرنگ سازد و آنها را به تدريج در حاشيه قرار دهد.

هم اكنون ذخاير ثبت شده نفت امريكا بيش از ۲۲ ميليارد بشكه يعني معادل ۲ درصد كل ذخاير شناخته شده جهاني نفت است ولي هرچند اين كشور از پيشرفته ترين تكنولوژي و بيشترين توان سرمايه گذاري براي استخراج نفت برخوردار است. ولي ذخاير نفت امريكا به سرعت در حال كاهش است.

بنابراين يكي ديگر از چالش هاي مهم آمريكا كه منجر به اتخلذ سياست هاي برتري جويي در جهان مي شود بحران انرژي است بازار جهاني نفت روزانه ۷۶ ميليون بشكه توليد مي كند كه ايالات متحده با داشتن ۵ درصد از جمعيت دنيا روزانه ۲۰ ميليون بشكه يعني ۲۶ درصد از كل توليد جهاني مصرف مي كند. اما در مقابل توليد نفت ايالات متحده طي ۵۰ سال گذشته كاهش يافته است

اين مقدار فقط پاسخگوي ۳۰ درصد مصرف آمريكاست شكاف ۷۰ درصدي همراه با كاهش ذخاير وجود دارد كه باعث به وجود آمدن ركود واردات شده است درحالي كه ذخاير منابع طبيعي وارداتي رو به كاهش است به علاوه ذخاير گاز طبيعي ايالات متحده رو به كاهش و واردات رو به افزايش است.
در دوران جنگ جهاني دوم جهاني آمريكا نه فقط تنها نفت كافي در داخل سرزمين خود براي تأمين كليه نيازهاي خود داشت بلكه انرژي را به كشورهاي ديگر نيز صادر مي كرد، درحالي كه آمريكا امروز ۷۰ درصد به ديگران و حتي بيشتر از قبل به نفت منطقه خليج فارس وابسته شده است اين كشور امروزه از دهه ۱۹۷۰ تا به حال با بيشترين كمبود انرژي مواجه است. بدون يافتن راه حلي براي رحران انرژي رفاه و امنيت ملي آمريكا در مقايسه با گذشته چالش ارنژي بسيار بزرگي است. اين چالش درازمدت است و ابعاد آن وسعت بيشتري خواهد يافت ولي از بين نخواهد رفت.

بطور كلي حضور آمريكا در منطقه خليج فارس نقش مهم و اساسي در تحميل سيطره همه جانبه بر بخشها و مراكز مالي و اقتصادي دارد و از اين طريق مي تواند نقش خود را در اداره كردن جهان بعد از جنگ سرد و تحولات ايجاد شده در نظام بين المللي بعد از يازده سپتامبر افزايش دهد.
آمريكا از سلطه بر نفت منطقه خليج فارس سه هدف استراتژيك را دنبال مي كند.
هدف اول اين است كه تنها قدرت برتر منطقه باشد و توليد و قيمت گذاري نفت در اختيار خود داشته باشد.

به خاطر همين هدف منطقه را پر از سلاح كرده است. تجارت خارجي منطقه را تنها را مراكز سرمايه داري غرب مرتبط ساخته است و از همين راه سودهاي مالي سرسام آوري به جيب شده است به گونه اي كه حتي اگر در‌اينده نيز فعاليتهاي اقتصادي و مالي غرب در منطقه متوقف شود آمريكا سود خود را از اين منطقه حياتي بوده است.
هدف دوم آمريكا از سلطه بر نفت خواهان استمرار برتري اقتصادي اش در جهان است زيرا در نظام جديد جهاني معيارهاي قدرت بيشتر اقتصادي هستند بنابراين آمريكا برتري اقتصادي اش را با استمداد جريان نفت و بهاي متعادل آن استمرار مي بخشد.

در اين راستا آمريكا و آژانس انرژي، اوپك را به علت پايين نگه داشتن سقف توليد مورد انتقاد قرار داده اند زيرا به نظر آنها اين امر مي تواند به اقتصاد جهان لطمه وارد كند. اما به اعتقاد اوپك در شرايطي كه تقاضاي نفت در آمريكا در بالاترين حد خود رو به افزايش است قيمت هاي جهاني نفت بالا نيست. ميانگين بهاي نفت پايه بورس نيويورك براي خريدهاي مدت دار در سال ۲۰۰۳ با ۱۰

درصد افزايش در مقايسه با سال پيش از آن ۰۴/۳۱ دلار بوده است كه اين رقم در بالاترين حد خود در ۲۰ سال گذشته قرار داشته است. به همين خاطر برخي وزيران نفت كشورهاي عضو اوپك كه نگران پايين آمدن تقاضاي نفت در سه ماهه دوم سال ۲۰۰۴ و در نتيجه كاهش قيمتها هستند. اعلام كرده اند كه اين سازمان ها در حال حاضر نبايد نفت بيشتري به بازار عرضه كند وزيران ياد

شده با ميان اين مطلب كه علت افزايش قيمت ها احتكار اين ماده سوختني و نيز مسايل سياسي است اعلام كردند كه اوپك بايد تا پيش از اجلاس ۲۱ بهمن ماه خود سقف توليد اين سازمان را حفظ كند.
هدف سوم آمريكا با توجه به كاهش ذخاير نفتي آمريكا و كاهش رغبت دولتمردان غرب به ويژه آمريكا به توسعه نيروگاههاي هسته اي تامين جريان اطمينان بخش نفت كشورهاي منطقه خليج فارس به آمريكا بر پايه قيمت مناسب از اهداف سياست خارجي آمريكاست. در عين حال آمريكا مايل نيست كه افزايش درآمد كشورهاي نفت خيز همچون ايران موجب تقويت بنيه مكالي و اقتصادي كشورها شود بنابراين ضرورت بازگشت دلارهاي نفتي به بازار اقتصاد آمريكا در اوضاع ركود اقتصادي ازجمله اين سياست ها است. فروش جنگ افزارهاي نظامي به كشورهاي محافظه كار عرب منطقه خليج فارس در راستاي تامين كوتاه مدت اين هدف است.

حمايت از امنيت رژيم اسرائيل و تثبيت آن
گفتار دوم: حمايت از امنيت رژيم اسرائيل و تثبيت آن
يكي از مهمترين اهداف سياسي آمريكا در منطقه خليج فارس بر حفظ و امنيت اسرائيل استوار است به عبارت ديگر حمايت از اسرائيل جزو درجه اول منافع ملي آمريكا محسوب مي شود. ژنرال «موشه يعلون» رئيس ستاد ارتش اسرائيل در مصاحبه با روزنامه «يديعوت اهارنوت» در ۱۸ فوريه ۲۰۰۳ حمله آمريكا به عراث را عاملي براي تغيير وضعيت سياسي منطقه به نفع اسرائيل داشت و گفت: حمله آمريكا به عراق زلزله اي در منطقه ايجاد خواهد كرد كه منجر به آرايش جديد سياسي در خليج فارس خواهد شد.

«كالين پاول وزير امر خارجه آمريكا نيز تغيير رژيم عراق را باعث تغيير وضعيت منطقه خليج فارس به نفع آمريكا و متحدان آن دانست و گفت: تغيير رژيم عراق بايد همراه با از سرگيري تلاش ها براي حل بحران فلسطين و اسرائيل باشد. در واقع حل بحران در منطقه به نفع اسرائيل، همچنان در چشم انداز استقرار صلح است. بقاي اسرائيل منوط به روابط ديپلماتيك آن با آمريكا و به همان اندازه متكي بر تجهيزات نظامي است كه اين كشور در اختيار اسرائيل قرار مي دهد. موضع آمريكا هيچ گاه كاملاً بي طرفانه تلقي نخواهد شد و در واقع نمي تواند بيطرفانه باشد. هيچ منبع جايگزيني براي تامين نيازهاي اسرائيل وجود ندارد و كاهش روابط نظامي با آن فقط سبب افزايش مشكلات آمريكا خواهد شد.

يكي از اولويت هاي اساسي دولت آمريكا پيشگيري از وقوع يك چالش منطقه اي با وجود اتحاد آمريكا و اسرائيل است. روابط آمريكا و اسرائيل تا آنجا پيش رفته است كه هيچ عاملي نمي تواند اين اتحاد را از هم بگسلد، از اين رو ايالات متحده براي رويارويي با تهديدات استراتژيك مسترك داراي بالاترين سطح همكاري با اسرائيل بايد يك حاشيه امنيتي كيفي داشته باشد و آن هم در اختيار

داشتن انواع سلاحهاي كشتار جمعي از جمله سلاح هسته اي است به همين دليل امريكا مي كوشد منطقه خليج فارس و خاورميانه به جز اسرائيل عاري از هرگونه سلاح كشتار جمعي شود همچنين دولت آمريكا حتي با هر نوع تلاش كشورهاي منطقه از جمله ايران در دست يافتن به برابري استراتژيك با اسرائيل شديد مخالف است.

در اين سالها حمايت امريكا از اسرائيل به گونه اي بوده است كه قابل قياس با هيچ يك از كشورهاي جهان نيست تا آنجا كه رابرت برد سناتور دموكرات در مجلس سناي آمريكا در سال ۲۰۰۲ طي يك سخنراني اذعان كرد: «ما در اين سالهاي به قدري در اسرائيل پول ريخته ايم كه هيچ كشور ديگر روي كره زمين داده نشده است ولي مهمتر از كمك هاي اقتصادي و نظامي رابطه استراتژيك ما به اسرائيل است. ما همان طور از اسرائيل حمايت كرده ايم كه آمريكا از ايالات پنجگانه خود حمايت مي كند.

ايالات متحده از سال ۱۹۹۲ هر ساله ۲ ميليارد دلار به صورت وام هاي تضمين به اسرائيل داده است. كارشناسان كنگره آمريكا هعمچنين فاش ساخته اند كه بين سالهاي ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۹ به ميزان ۴/۱۶ ميليارد دلار از وام هاي نظامي آمريكا به كمك هاي بلاعوض تبديل شده است. در واقع كنگره آمريكا تمام بدهي هاي گذشته اسرائيل به آمريكل رل بخشيده است. اسرائيل ادعا مي كند تاكنون پرداخت اقساط طرح هايش با تاخير همراه نبوده است.

و اما استراتژي امريكا در بعد سياسي، تبليغاتي و ديپلماتيك حمايت از اسرائيل در اشكال زير تجلي يافته است.
۱-تلاش همه جانبه همكاري موثر و سرمايه گذاري وسيع براي ايجاد دولت صهيونيستي در سرزمين هاي اشغالي از سال ۱۸۹۷ همزمان با برگزاري اولين كنگره جهاني يهود تا سال ۱۹۴۸ و از سال ۱۹۳۸ تا كنون

۲-سازماندهي طرح هاي مختلف و استفاده از همه پتانسيل سياسي و ديپلماتيك آمريكا براي رسميت بخشيدن به رژيم غاصب صهيونيستي در سرزمينهاي اشغالي
۳-برنامه ريزي وسيع ايالات متحده براي خاموش كردن شعله هاي مبارزه عليه رژيم اشغالگر صهيونيستي

۴-استفاده از جل وتو براي ممانعت از محكوميت اسرائيل و اعمال تروريستي آن در مجامع بين المللي و جلوگيري از احقاق حق ملت مظلوم فلسطين شايان ذكر است كه در طول نيم قرن اخير يعني از سال ۱۹۴۸ همزمان با شكل گيري غيرقانوني دولت اسرائيل تا سال ۲۰۰۳آمريكا نزديك به پنجاه بار اقدام به وتوي قطعنامه هاي شوراي امنيت و مجمع عمومي يا تهديد به وتو كرده است كه هيچ يك از اعضاي دائم شوراي امنيت از هيچ كشوري تا اين حد حمايت نكرده است.

۵-سرمايه گذاري وسيع براي تعميق و بسط نفوذ و سلطه آمريكا بر دولت هاي عربي با هدف تبديل حكومت عرب منطقه به دست نشاندگان واشنگتن به گونه اي كه موجوديت و آرمان ملت فلسطين را فداي اغراض سياسي و منافع خود كنند.

۶-اعمال فشارهاي سياسي و ديپلماتيك و به كارگيري تهديدهاي مستقيم نظامي از سوي واشنگتن بر كشورهاي همسايه اسرائيل براي برچيده شدن پايگاه فلسطيني ها در مرزهاي كشورهاي عربي با اسرائيل و سلب امكان مبارزه از فلسطين ها با استفاده از خاك كشورهاي هم مرز با فلسطين اشغالي.

۷-برنامه ريزي ايالات متحده براي تحكيم و تثبيت اسرائيل از طريق نفوذ در درون تشكل هاي مبارز فلسطين با هدف سوق دادن سازمان هيا مسلح فلسطيني از فاز نظامي به فاز سياسي و ديپلماتيك.

 

۸-سرمايه گذاري وسيع و همه جانبه آمريكا براي نفوذ در مطبوعات و رسانه هاي ارتباط جمعي كشورهاي عربي و همچنين سازماندهي تشكل هاي سياسي موازي با هدف كنترل افكار عمومي جهان عرب و منحرف دساختن آنها از دفاع از نهضت فلسطين و پشتيباني از آرمان اين ملت مظلوم با طرح اين نظريه كه مسئله فلسطين مربوط به فلسطين هاست و ما بايد به منافع ملي خود بينديشيم و مشكلات داخلي خود را حل و فصل كنيم.

۹-برنامه ريزي آمريكا براي ممانعت از ايجاد اتحاد و به وجود آمدن انسجام و هماهنگي ميان كشورهاي اسلامي و جلوگيري از وحدت آنها با يكديگر بر اساس برنامه ريزيهاي دقيق و حساب شده از طريق دامن زدن به اختلافات داخلي ميان كشورهاي اسلامي با سرمايه گذاري براي بزرگ كردن اختلافات ارضي كشورهيا اسلامي و عربي با يكديگر و كش

اندن آنان به جنگ هاي نظامي و تبليغاتي به منظور بر هم زدن اتحاد آنها عليه دشمن مشترك.
۱۰-برنامه ريزي سياسي تبليغاتي و حقوقي آمريكا براي از بين بردن بردن واقعيتي به نام ملت فلسطين و هويت فلسطيني از طريق منع ادامه مبارزه براي دست يابي به سرزمين مادري
۱۱-برنامه ريزي وسيع آمريكائيها براي تسليم شدن آوارگان متفرق در كشورهاي مختلف با وضع موجود و پذيرش شكست و ادغام فلسطيني هاي آواره در جوامع مختلف به گونه اي كه آوارگان

فلسطيني مستقر در لبنان خود را با گذشت يك يا دو شل لبناني بدانند آوارگان فلسطيني مستقر در اروپا خود را اروپايي و آوارگان فلسطيني مستقر در مصر خود را مصري قلمداد كنند و بدين سان به مرور زمان هويت ملي فلسطيني ها فراموش شود و مسئله اي به نام آوارگان فلسطيني وجود خارجي نداشته باشد.

۱۲-سرمايه گذاري وسيع و همه جانبه آمريكا براي اسرائيلي كردن ساكنان فلسطيني مستقر در اسرائيل و تبديل آنها به شهروندان درجه ۲ و ۳

۱۳-تلاش وسيع در رسميت بخشيدن به اسرائيل نزد كليه كشورهاي منطقه خليج فارس و خاورميانه از طريق پشتيباني براي حجمله به پايگاههاي فلسطيني ها در كشورهايي نظير مصر

، سوريه، لبنان و اردن با هدف انتقال بخش هايي از سرزمين آنها و آواره ساختن فلسطيني هاي مستقر در اين كشورها به قاره هاي مختلف و پس مشروط كردن استرداد سرزمين هاي انتقالي به برچيده شدن پايگاه مبارزان فلسطيني و به رسميت بخشيدن اسرائيل از سوي كشورهاي همسايه، دقيقا مشابه اهدافي كه آمريكا اسرائيل و غرب پس از تصويب قطعنامه ۲۴۲ و ۳۳

۸ پس از جنگ ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ دنبال مي كردند اسرائيل براي تحقق اين استراتژي به كمك امريكا بلنديهاي جولان در سوريه و صحراي سينا در مصر و جنوب لبنان را به اشغال خود دآورد و استرداد اين مناطق را مشروط بر به رسميت شناختن اسرائيلي از سوي مصر و سوريه و لبنان دانست.

از آن جا كه حفظ امنيت اسرائيل همواره در سرلوحه برنامه هاي ايالات متحده قرار دارد آمريكا هيچ حركت ناخواسته اي را عليه آن رژيم برنمي تابد ريچارد كورتيس سردبير نشريه گزارش واشنگتن، در دي ماه سال ۱۳۸۰ گزارش مستند تحت اين عنوان منتشر ساخت: «ماليات دهندگان آمريكايي نمي دانند چه مبلغي به اسرائيل كمك مي كنند» گزارش مزبور حاوي اين نكات قابل تامل است:
۱-هر اسرائيلي به طور ميانگين ۱۴۶۳۰ دلار از آمريكا دريافت كرده است.

۲-مقايسه بهره هاي كمك ها و وام هاي آمريكا به اسرائيل نشان مي دهد كه ماليات دهندگان آمريكايي در طول ۴۹ سال گذشته ۸/۱۳۴ ميليارد دلار براي كمك به اسرائيل متضرر شده اند.
۳-كمك هاي مزبور با عنوان ياري رساندن به توسعه كشورها صورت مي گيرد.

اعطاي اين كمكها در اسرائيل عمدتاً صرف خريدهاي نظامي از ايالات متحده شده است. اين امر در حالي صورت مي گيرد كه رژيم صهيونيستي با سرانه درآمد ناخالص ملي ۱۵۸۰۰ دلار در ميان كشورهاي داراي شاخص رشد بالا قرار گرفته و حتي ميانگيني بالاتر از شماري از كشورهاي اروپايي و اعضاي ناتو را نشان مي دهد.
۴-در ازاي هر يك دلاري كه امريكا به هر افريقايي داده است حدود ۲۵۱ دلار به هر اسرائيلي داده شده است با اين توضيح كه چون مسلمانان و مسيحيان ساكن در اراضي اشغالي از كمك هاي مزبور محروم هستند، ميانگين بالاتري به يهوديان تعلق مي گيرد.

۵-پول هايي كه با عنوان وام به رژيم صهيونيستي اعطا مي شود بدون واسطه و اعمال نقش گروه هاي فشاري يهودي و سياستمداران وابسته به آنها هيچگاه به خزانه آمريكا باز نمي گردد.
۶-سكوت محافل رسمي و رسانه هاي آمريكا و حتي سانسور اخبار واقعي در مورد كمك هاي اعطا شده به رژيم صهيونيستي قابل تامل است.

۷-ايپاك (كميته امور آمريكا و اسرائيل) به عنوان فعال ترين گروه فشار خارجي در آمريكا نقش عمده اي در تحقيق شرايط به بالا دارد اين كميته ۵۲ سازمان يهوديان را در اين زمينه هماهنگ و داراي ۱۵۰ كارمند و شش گروه شناخته شده است كه ساليانه يك يا دو بار موفق به برگزاري نشست خصوصي يا كنگره مي شوند.
۸-در سالهاي اخير يك سازمان مخوف يهودي به نام ال.دي.ال در آمريكا فعال شده كه علاوه بر اعطاي رشوه براي كنترل سياستمداران آمريكايي (به ويژه نمايندگان و سناتورها) فهرست سياهي را با عنوان پرونده دشمنان تنظيم مي كند. آنان قربانيان خود را در قالب فعاليتهاي رسانه اي گسنرده هدف تخريب و هتك حرمت قرار مي دهند.

۹-آلمان دومين اعطاكننده به رژيم صهيونيستي است تا كنون بيش از ۳۱ ميليارد دلار به اسرائيل كمك كرده است. جالب اين كه اغلب كمك ها تحت عنوان جبران خسارات اقدام نازي ها در جنگ جهاني دوم صورت مي گيرد.
مطالعه كلي بودجه نشان مي دهد كه دولت آمريكا در بودجه سال ۲۰۰۲ خود
۴/۲ ميليارد دلار كمك نظامي و ۷۲۰ ميليون دلار كمك اقتصادي براي اسرائيل درنظر گرفته است. بنابراين هدف اصلي ايالات متحده از ترتيبات بعد از شكست تروريسم در تثبيت رژيم صهيونيستي و تحميل آن به كشورهاي منطقه خليج فارس است. اكنون تمام راه هيا نفوذ و فشار صهيونيست در آمريكا و غرب فعال شده است. آنان تلاش دارند تا اسرائيل را به عنوان بخشي از خاك و حوزه راهبردي ايالات متحده به كشورهاي منطقه خليج فارس تحميل كنند.
گفتار سوم: حمايت از روند صلح اعراب – اسرائيل

امريكا براي حل فرايند صلح اعراب – اسرائيل با يك مسئله روبرو است كه حل آن به شويه بومي، انكار منافع امريكاست و راه حل غيربومي نيز براي آن متصور نيست. و اما راه حل مطلوب براي آمريكاييها اين است كه بحران فلسطين به گونه اي حل شود كه موجوديت و امنيت اسرائيل تامين شود. اين راه بومي نيست. زيرا اولا خود فلسطيني ها به صورت آرماني و استراتژيك به كمتر از كل سرزمين فلسطين رضايت نمي دهند و در كوتاه مدت حداقل سرزمين هايي را كه در جنگ ۱۹۶۷ به اشغال اسرائيل درآمده است مطالبه مي كنند. ثانياً كشورهاي منطقه از اين كه موازنه قوا به نفع اسرائيل تغيير كند بيمناكند. طبيعي است كه اين كشورها بر اساس منافع و امنيت ملي خود

خواستار تضعيف جايگاه و قدرت اسرائيل باشند. لذا هرگاه آمريكايي ها از در جانبداري عريان از اسرائيل وارد مي شوند كشورهاي منطقه حتي نزديكترين متحدان آمريكا برانگيخته مي شوند. دور شدن تدريجي عربستان سعودي و. مصر از آمريكا از روشن ترين نشانه اي اين برانگيختگي است. راه حلهاي بومي نيز منافع آمريكا را تامين نمي كند. بر اساس راه حل هاي بومي اسرائيل يا اساساً محو مي شود يا اين كه چنان قدرت آن محدود مي شود كه توان تاثيرگذار منطقه يا خود را از دست مي دهد.
از زمان ترومن آمريكا سه هدف عمده را در منطقه خليج فارس دنبال كرده است. تامين امنيت براي اسرائيل، كسب اطمينان نسبت به جريان نفت و نهايتاً تامين ثبات و ايجاد توازن منطقه اي جمهوري خواهان و دموكراتها در باره نوع و ميزان مداخله لازم براي نيل به اين اهداف با يكديگر مخالف بوده اند اما در باره ماهيت خود اهداف اختلافي نداشته اند.
با روي كار آمدن جمهوري خواهان در آمريكا در سال ۲۰۰۰ ميلادي و به دنبال ا“ حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تيم نظامي چيني و بوش كشورهاي منطقه مانند ايران، عراق، عربستان، يمن، سوريه و لبنان را تحت فشار بيشتري قرار دادند آنها با ارائه دكترين حمله پيشگيرانه و موضع گيري در مقابل عراق به منزله نخستين مرحله از تحقق اين دكترين عملا نشان دادند كه در صددند منافع خود را در اين منطقه به هر نحوي تامين كنند در اين راستا ايالات متحده آمريكا با ارائه طرح نقشه راه كوشيدند تا ضمن برقراري صلح به اهداف و منافع دملي خود نيز پوشش دهد.

 

تقشه راه طرحي ديگر براي ادامه اشغالگري:
نقشه راه تلاش ديگري براي پايان بخشدين به تنازع اعراب و اسرائيل تلقي مي شود كه در چارچوب سياست خارجي بوش در منطقه خليج فارس شكل مي گيرد. طرح نقشه راه توسط ديپلماتهايي از آمريكا، روسيه اتحاديه اروپا و سازمان ملل تدوين شده است. مي توان گفت طرح نقشه راه ارائه كننده مسير جديدي در روند صلح اعراب و اسرائيل محسوب نمي شود اما تلاشي است براي بازسازي بسياري از مواردي كه باعث شكست روند سلح اسلو در دهه ۱۹۹۰ شد.

بر اساس اين قرارداد مجدداً طرح دولت خودگردان فلسطين مطرح شد. با اين تفاوت كه اين بار دولت خودگردان تحت رهبري جنبش ملي فلسطين مطرح بود كه رهبران ان از تبعيد بازگشته و مدعي بودند كه دولت فلسطين مستقل به رودي در كرانه غربي و نوار غزه ايجاد خواهد شد. با وجود اميد فلسطيني ها و اعتماد گسترده جامعه جهاني مبني بر اين كه روند اسلو مي تواند چنين آرماني را تحقق بخشد اما دولت اسرائيل به هيچ وجه چنين اعتقادي نداشت و خود را به روند صلح اسلو متعهد نمي ديد.

بسياري از منتقدين معتقدند كه از سال ۱۹۹۳ قرارداد اسلو در واقع طرحي براي استقرار صلح نبود بلكه طرحي بود كه اشغال اسرائيل را نهادينه كرد. در آن طرح با انتقال محدود قدرت به مسئولين تازه وارد فلسطيني ارتش اسرائيل مي توانست خارج از مراكز جمعيتي فلسطينيان عمل كند و به اين ترتيب مراتب ريسك و خطر به نيروهاي خود راكاهش دهد. ولي در عين حال از طريق ايست و بازرسي ها و بستن راهها به اشغال خود ادامه دهد. استقرار مرحله به مرحله طرح اسلو باعث

شده يود تا موضوعات اساسي مانند مسئله مرزها اسكان يهوديان بيت المقدس و پناهندگان به تعويق بيافتد و عملاً به اسرائيل اجازه مي داد تا نتايج اصلي را كه مي بايست در مراحل نهايي شكل گيرد، متعصبانه شكل دهد بايد گفت روح قرارداد اسلو در طرح نقشه راه نيز موجود است. چرا كه در اين طرح نيز نگرشي مرحله به مرحله وجود دارد و بحث و تصميم گيري راجع به مسايل مهم و جدال انگيز به تعويق مي افتد. اين طرح داراي ساز و كارهاي تحميل كننده روشن و مشخصي نمي باشد