ايده پديده شناسي يا بررسي اجمالي امهات هاي پديده شناسي

همبستگي ميان سخنراني هاي گوتينگن (ايده پديده شناسي و ديگر آثار هوسرل)
هر چند كه بسياري از مطالب اساسي پديدارشناسي بطور مفصل در بخش دوم آمده است،‌در اينجا بيشتر به سخنراني هايي كه در سال ۱۹۰۷ در گوتينگن انجام شد تاكيد مي شود زيرا اين سخنراني ها كه بعدا تحت عنوان كتاب ايده پديده شناسي به چاپ رسيد رشته افكاري را بدست مي‌دهد كه در تمام آثار بعدي او بسط وتوسعه وگسترش يافتند. هرچند كه نوع آوري هاي او را

نمي توان ناديده گرفت اما آنها هيچكدام به معني نقض آشكار يا ضمني اين سخنراني نمي باشد بلكه در گسترش و تعميق آنها است.موهانتي در كتاب توسعه انديشه هوسرل برخلاف اينگاردن تاكيد بر وحدت انديشه هاي هوسرل در دوره گوتينگن و دورهاي بعدي آن دارد. به عقيد اوگر چه در دوره فرايبورگ مضامين جديدي در انديشه هاي هوسرل ظهور مي‌كند اما با نوآوري راديكالي كه انديشه هاي قبلي اورا نفي كند روبرو نيستيم بلكه ريشه هاي همه آنها به دورهاي گذشته بر مي گردد.حتي ايده زيست-جهان كشفي بسيار تازه نبود زيرا و در نوشته هاي اوليه او درباره

مكان وهندسه اشاره به اين دارد كه حقيقت علمي نتيجه و سير مثالي شدن حقيقت ماقبل علمي است. همچنين ارجاع به تاريخ را در سمينار سال ۱۸۹۸ مورد اشاره قرار ميدهد و همينطور اتكاء تجربه هاي منطقي به تجربه هاي ما قبل منطقي به سالهاي ۱۸۹۱ بر مي گردد. به عقيده او اين مضامين در دورهايي به پشت صحنه رفته و در دورهاي ديگر ظاهر شده اند: هربرت اشپينگلر اينچنين اظهار نظر مي‌كند هر چند كه هوسرل در صدد ايجاد فلسفه اي سيستماتيك به سياق قبل ازخويشتن نكوشيد امادرجهت فلسفه اي كه در حل مسائل بنيادي و بنياد سازي است كوشش كرد بطوريكه فلسفه آن او را مي توان جستجوي معكوس براي دست يافتن به شالودهاي

استوار دانست.
بهرصورت اين سخنراني نشان داد كه او گام جديدي نسبت به آنچه را كه در كتاب پژوهش

هاي منطقي دنبال كرده بود آغاز كرده است. نو وجديد نه تنها از اين نظر كه اونقد شناخت را بطور جدي احساس كرده بود بلكه از اين نظر كه به نقد شناخت از زاويه كاملا نو وجديدي،نسبت انديشه هاي فلسفي و گذشته، مي پرداخت. او براي اولين بار عمل فكر كردن وپديده وشناخت را يكي گرفت وسعي كرد با بررسي مستقيم ومشاهده خود پديده جهات بسيار گوناگون وفراگي

ر عمل فكر كردن را توصيف كند.
بطور خلاصه برخي از نكاتي را كه قبلا تحت عنوان ريشه هاي اصالت روان شناسي آمد مجددا از سر مي گذارنيم.
متعال و حال از ديدگاه روان شناسي و پديدارشناسي
گفته شد دكارت ذهن را حوزه اي خودبسته بشمار آورد. از اينرو همه رويدادهاي رواني كه در آن جريان دارند در فضاي بسته آن محدود مي گردند. لذا يكي از مشكلات اساسي دكارت اين بود كه چگونه ذهن مي تواند معرفت صحيحي از جهان خارج داشته باشد. بهر صورت جان لاك نه تنها نتوانست در حل اين مشكل گامي بردارد بلكه با تحليل هاي امپريستي سبب شد كه براكلي با صراحت اعلام نمايد امكان ندارد.يك محتواي ذهني را با چيزي كه خودش بنا به فرض هرگز داده نشده است مطابقت كنيم. بعد از او هيوم سعي كرد با تداوم مسيري كه براكلي بنياد گذاشته بود همه اشكال معرفت را به شكل امپريستي توضيح دهد. هيوم تمام اشكال معرفت را براساس روابط ايده ها و جريانهاي رواني در داخل ذهن توضيح داد.به اضافه طرفداران روان شناسي توصيفي گرچه منتقد انديشه هاي هيوم بودند اما آنها جهان خارج از ذهن را موضوعي غيريقيني، مبهم مشكوك بحساب آوردند. هوسرل در تداوم انديشه هاي روان شناسي تجربه گرا وتوصيفي اصل بازنمايي ايدها از چيزهاي فراذهني را مردود به حساب مي آورد.
لذا پديده در اولين گام به مثابه عمل فكر بايد بازنمايي هيچ چيز فراذهني بحساب نيايد. بايد به صورت امري با خود-دادگي و بداهت محض قابل مشاهده باشد.
زيرا دكارت از طريق شك دستوري با تأمل ساده درباره آن بدون هيچ ترديدي وجود آن را ثابت كرد. وروشن كرد تنها ازطريق صيد وتصاحب« مشاهده اي» ومستقيم عمل فكر ، بصورت امر يقيني بر من ظاهر مي شود و خودافكار بصورت دادهاي مطلقي مشاهده مي شوند. در اينجا بنظر مي آيد كه راه صعب العبوري در جلو ما گسترده مي شود وآن اين است آيا بداهت و خود-دادگي عمل فكر ما را از اين مصون ميدارد كه آنرا عملي روان شناسانه يا به عبارت ديگر آنرا عملي دركل حوزه طبيعت بحساب نياوريم؟
اين نكته اي است كه حتي توسط دكارت ويا امپريست ها وطرفداران روان شناسي توصيفي مورد ملاحظه قرار نگرفت بلكه براي آنها اين مسئله بصورت يقيني پنداشته مي شد.. همانطور كه گفته شد هوسرل در ابتداد دركتاب پژوهشهاي منطقي در جريان استوارسازي منطق محض روشن نمود كه ميان قوانين منطق محض وقوانين طبيعت تفاوت اساسي وجود دارد.اما اوبراي روشن نمودن توالي فاسد روان شناسي و نشان دادن عمل فكر به مثابه جرياني غيرروان

شنا

سي در محدوده استدلال هاي آمده در كتاب پژوهشها متوقف نماند بلكه تا استقرار تثبيت ذهنيت استعلايي پيش مي رود زيرا موفقيت پديدارشناسي در گروه نفي وطرد عمل فكر به مثابه عملي روان شناسي ميباشد.پس در مجموع براي مطالعه و پژوهش در خصوص هر پديده اي يا عمل فكر لازم ميآيد

الف: هيچ پديده اي را بازنمايي چيزي فراذهني بحساب نياوريم

ب:هر پديده يا عمل فكر را امر روان شناسي بحساب نياوريم
هوسرل براي حذف دو جهت فوق از هر پديده وفراهم آوردن امكان مطالعه و پژوهش پديده شناسي تعويل يا كاهش پديدارشناسي(phenomenological reduction) را بكار مي برد.
در خصوص مطالب فوق در بخش دوم مفصلا بحث شده است اما در اينجا از نگاه هوسرل در كتاب ايده ها پديدارشناسي را بررسي مي كنيم.
دوباره سوالي را كه اندكي قبل طرح كرده بوديم دنبال مي كنيم. آيا بداهت وخوددادگي عمل فكر آنطور كه دكارت به آن پرداخت ما را از اين مصون ميداردكه آنرا عملي روان شناسانه به حساب نياوريم؟ هر چند مطالبي را كه هوسرل در كتاب پژوهش هاي منطقي آورده است از نظر دور نكرده ايم.
در گذشته اين سوال پرسيده شد، چرا اين شكايت وجوددارد چگونه شناخت مي تواند به يك موجوددست يابد اما شكاكيتي در مورد خودافكار تا بدانجا كه فقط به افكار محدود مي‌شود وجود ندارد؟ در آنجا ضمن تحليل ريشه هاي اين پرسش پاسخ دكارت وامپريست ها را مورد بررسي قرار داديم. در اينجا شكل ديگري آن را دنبال مي كنيم تا از اين طريق به سوي پديدارشناسي هدايت مي شويم.
پاسخ روان شناسي نسبتا ساده وروشن است. زيرا روان شناس خود افكار را با واژه حلول و آنچه را كه غيرافكار وخارج از ذهن وجود دارد با واژه متعال روشن مي نمايد. آنچه كه براي دكارت و براي هر شكل روانشناسي چه تجربي و چه توصيفي يقيني گرفته شده بود اين بودكه خود افكار (عمل رواني فكر كردن) اموري حلولي ميبا شند و آنچه غير از خود افكار مي باشد امور متعال بحساب مي آيند. بادقت در ديدگاه هيوم روشن ميگردد كه او همه علوم عيني اعم از علوم مختلف طبيعي و انساني و اطلاق رياضي به طبيعت تا آنجا كه مدعي شوند امور عيني وخارج از ذهن را بازنمايي مي كنند از هيچ درجه و اعتباري برخوردار نمي باشند اما او و ديگر روان شناسان توصيفي از اين مسئله اساسي غفلت ميكردند كه امور رواني تا به آنجا كه به صورت امور واقعي پنداشته شوند در حوزه طبيعت و به مثابه علوم عيني به حساب مي آيند و هيچ يقيني را سبب نمي شوند. آنها از خودشان اصلا نپرسيدند كه آيا آنچه در اين حوزه روي مي دهد ممكن نيست امور متعال باشد. و از سنج همان امور خارج از ذهن به حساب آيند؟ آنها ميان حال ومتعال تمايزي صوري برقرار نمودند اگر آنها بنيادهاي هر دو را بررسي مي كردند به وهم گويي خود وتناقض آشكار گفته هاي خود واقف ميشدند. هوسرل در كتاب بحران آن گاه كه بنيادهاي علم رنسانس وعلوم گاليله را بررسي مي كند ساختار يگانه علم روان شناسي و ديگر علوم عيني را در زير تئوري طبيعت كه توسط گاليله ارائه شد روشن مي نمايد.
طرفداران اصالت روان شناسي وقتي از حلول سخن مي گويند حلول در يك چيز واقعي طبيعي (reale Immaneze) را منظور دادند و آگاهي نفساني را مانند همه جري

انهاي امور واقعي طبيعت به حساب مي آوردند. در اين ديدگاه متعلق شناخت يا عين شناخت جزئي از آگاهي نفساني مي باشد و در درون آن حال است. لذا هر پديده يا متعلق شناخت و يا هر روند فكري چيزي جز امور واقعي طبيعي بحساب نمي آيد.هر عين يا ابژه كه متعلق به خود جريان آگاهي است قابل دست يابي و مشاهده است.
بر اين اساس هر آنچه را كه عمل شناختي بحساب مي آيد بايد مربوط

به خود حوزه آگاهي و جريان نفساني دانست و بدينطريق هر روايت بازنمايي منتفي مي شود كل شناخت و همه علوم چيزي جز رويدادهاي رواني كه مربوط به خود اعمال ذهني هستند بحساب نمي آيند.
هوسرل با توسل به تعويل پديدارشناسي است كه حلول در آگاهي ذ

هن را با حلول به معناي خود-دادگي كه به «بداهت »(Evidens) متقوم مي شود تعويض مي كند.
طرفداران اصالت روان شناسي هرگز انديشه نكردند كه اگر قرار است بداهت و يقين از هر امر متعال منفك شود پس آيا پذيرفتن واقعيت روان شناسي به مثابه امري واقعي تناقض آشكار نمي باشد. تنها تعويل پديدارشناسي علوم عيني است كه علوم را به ايده علم به ايده مدعي اعتبار تبديل مي كند و ما را از اين تناقض گويي خلاص كند.هوسرل مي نويسد
من بايد همه علوم را فقط به عنوان پديده و بنابراين نه به عنوان نظامهايي از حقايق معتبر، نه به عنوان مقدمات ،حتي نه به عنوان فرضياتي براي خودم كه با آنها به حقيقت برسم لحاظ كنم. اين شيوه بايد در قبال كل روان شناسي وكل علوم طبيعي اختيار نمود .
هوسرل در كتاب بحران تعويل علوم عيني را به پديده از طريق زيست –جهان( life-word) به طور جامع وكامل توضيح ميدهد.
با تعويل پديدارشناسي تمايز آشكاري ميان حلول آنطور كه روان شناسي مراد ميكند با خود-دادگي كه با بداهت متقوم مي شود آشكار مي گردد. اگر قرار باشد همه حوزه ذهن امري متعالي وواقعي پنداشته شود در اين صورت چه چيزي ميتواند في نفسه داده شود بلكه همه «موجود در بيرون فرض‌مي‌شوند » در اين صورت هيچ شناختي علمي از متعال نمي تواندجهل مرا برطرف كند در اين صورت كه عمل فكر به صورت متعال بحساب آيد هيچ چيزي قابل «مشاهده» (schauen مترجم انگليسي آنرا با واژه see آورده است و او مي خواهد با گيومه نشان دهد كه معناي آن از ديدن معمولي فراتر مي رود) نيست.اگرطرفداران اصالت روان شناسي غير از اين مي انديشند بايد از ادعاي خود مبني بر امكان عدم شناخت امر متعال دست بردارند. و نظريه بازنمايي از چيزهاي فراذهني را بدون هيچ اما واگري بپذيرند.هر گونه مشاهده اي در چهارچوب اصالت روان شناسي عبارت است از مشاهده يك نفر نابينا از چيزها بطريق استدلال علمي. در اين صورت ادعاي اصالت روان شناسي مبتني برفرض قبول واقعيت علوم عيني وعمل فكر و سخن گفتن از بداهت وخود-دادگي تناقضي آشكار است. زيرا با اين فرض هيچگونه بداهت وخود-دادگي در كار نمي تواند باشد بهر صورت حال حقيقي (rell Immante ) يا خود-دادگي كه با بداهت تقويم مي شود بايد مبناي تشكيك ناپذيري بدانيم كه بر هيچ امر فراذهني دلالت نمي كند واين فقط به بركت تعويل پديدارشناسي براي ما بدست آمد.
پس به مدد آن تعويل توانستيم حوزه نقد شناخت را بطور كلي از هر آنچه متعالي است رها كنيم وبراي استمرار فلسفه يقيني خود را از هر گونه استفاده از علوم عيني رها كنيم ومعرفت را بر پايه خود-دادگي استوار سازيم و از هر گونه جستجو را براي ديدن طبيعت عمل معرفت از طريق توسل به استنتاج ،استقراء محاسبه و غيره متوقف نمائيم.و بايد از اين اشتباه كه مرتبا سعي مي كند ما را به اين لغزش بكشاند كه دادهاي جديد بدست آمده را از طريق دادهاي قبلي يا از چيزهاي مدعي دادگي با خود –دادگي به معناي «مشاهده» يكسان

بگيريم پرهيز كنيم .
تعويل پديدارشناختي II، تعالي يا عينيت پديدارشناختي وميدان و حيطه پديدارشناختي وهمچنين تعويل پديدارشناختي III يا تجريد آيده تيك، «مشاهده» ماهيت
تا زماني كه من به مثابه انديشنده دكارتي به مثابه من ذهنا فعال، به عنوان انساني در زمان و شي اي ميان اشيا بحساب آيم نمي توان از داده مطلق سخن گفت، زيرا تا زماني كه من به مثابه اشياء طبيعت در مركز شناخت باشم و معيار سنجش باشم

چيزي جز از نسبيت و ذهنيت نميتوان سخن گفت وامكان هيچگونه شناخت مطلقي ممكن نيست. افلاطون حق داشت با پروتاگوراس كه انسان را معيار همه چيز مي دانست مبارزه كند. لازم به نظر مي رسد كه اين من با اوصاف فوق مورد تعويل پديدارشناسي قرار بگيرد. بدين طريق ما سرانجام بايد نظرگاه روان شناسي وروان شناسي توصيفي را ترك كنيم. اما پس از اين تعويل اگر آن پرسش را مجددا تكرار كنيم كه چكونه ممكن است روندهاي ذهني من به چيزي دست يابد كه في نفسه در وراي من موجود است به مدد تحليل هاي انجام شده اين زمينه فراهم گرديده است تا بپرسيم، اگر عمل فكر يا شناخت ديگر به مثابه جريانهاي رواني واقعي، جريانهاي شبيه همه جريانهاي طبيعت، نمي باشد آيا در اين صورت عمل فكر ميتواند به چيزي دست يابد كه حال در آن نباشد؟ چگونه خود-دادگي مطلق شناخت مي تواند به چيزي كه خود-داد نيست دست يابد واين دستيابي را چگونه ميتوان فهميد؟ اگر متد شناخت در ابتداء بوسيله اپوخه هر چيز متعالي را نفي مي كرد اما بايد كوشش كند تا امكان دسترسي به عين را تبيين كند زيرا خود شناخت به معناي شناختن چيزي است ومعناي رابطه داشتن در خود شناخت نهفته است.
هيچ ترديدي باقي نمي ماند كه نمي توان هميشه در شك باقي ماند وازمعتبر دانستن هر چيزي امتناع نمود. بخصوص هر آنچه كه خود عمل فكر مي دهد. زيرا عمل فكر اگر هر داده شده اي را از پيش نفي كند بايد خود دادهايي را به مثابه شناخت نخستين وضع كند.
براي روشن تر شدن مطلب شك دكارتي را مرور مي كنيم. شك درباره چيزها است. هر شكي درباره امري است از آنجا كه خود عمل فكر در بداهت محض خودش را مي دهد. هر عمل فكر به مثابه شك ،شك درباره چيزي، معطوف به چيزي است كه آن حال در عمل فكر نيست لكن داده است وقابل «مشاهده» كردن است. هر عمل فكر خواه ادراك،تخيل،حكم،يا استنتاج كردن، صرف نظر از اينكه اين اعمال يقيني باشد يا غيريقيني موجود يا ناموجود باشند، اين بديهي وروشن است كه من اين يا آن را ادارك، تخييل يا حكم و استنتاج مي كنم.
هميشه بطور مبهم از ادراك،تخيل ،… سخن گفته شده است اما با تامل روشن مي گردد كه هميشه ادراك از چيزي است و يا تخيل از چيزي است .. لذا صرف نظر از اينكه آيا مسئله دسترسي شناخت به عين آن چگونه است شناخت به حيطه متنوعي از اعيان قصدي مربوط مي شود كه همه آنها ضمن اينكه در آن حال نمي باشند اما قابل «مشاهده» كردن مي باشند. هر روند ذهني وقتي در ادراك داده شود(در شكل ادراكات، احكام وديگر امورمتحقق)به ابژه مورد مشاهده تبديل ميشود. اين ابژه يا عين در اين مشاهده داده مي شود به مثابه چيزي كه در اينجا و اكنون هست. و در بودن آن نمي توان هيچ شكي كرد. ممكن است آن در تخيل داده شود باز در اين صورت آن در جلو چشمان ما حضور دارد اما نه به مثابه ادراكات واح

كام وامور واقعا متحق بلكه به مثابه فعليت ها و در اين حالت هم به يك معنا داده شده اند. ديگر ما درباره آنها با اشاراتي مبهم سخن نمي گوئيم.
در حيطه اي از دادهاي مطلق گشوده مي شود كه حال در فكر نبوده ،صرف نظر از وجود و عدم آنها، به يك معنا متعال از فكر هستند. فقط مطلقا روشن است كه در اين ميدان پديدارها «مشاهده» مي شوند اين حيطه اي وسيع و منفرد از پديدها است كه ميتواند بنياد وپايه هر گونه اعمال منطقي قرار گيرند اما آيا چنين چيزي بر پايه اين مفردات ممكن است.
بايد خود اين پديدارها مورد تعويل پديدارشناسي قرار

گيرند اين تعويل را ميتوان تجريد آيده تيك ناميد.اما چگونه ميتوان تجريد آيد نيك را انجام داد؟
مجددا به دكارت باز مي گرديم در قبل گفته شد كه د

كارت چگونه ادراكات روشن ومتمايز را برخوردار از اعتبار عيني بحساب آورد وهمينطور توضيح داده شد كه چگونه خود عمل فكر به صورت خود-دادگي مطلق دربداهت محض داده شد و بواسطه همين دادگي در بداهت محض بصورت امورعيني ظاهر شد.لذا اين تضمين فراهم مي آيد كه هر گاه چيزي دربداهت محض ودر «مشاهده اي» محض و بطور مستقيم داده شود داراي اعتباري عيني است به همان ميزان كه خودعمل فكر در حيطه بداهت اعتبار عيني بدست آورده است.براي ما همانطور مثل دكارت بداهت ملاك اعتبار است هر آنچه كه در بداهت و «مشاهده» داده شود از اعتبار عيني برخوردار است آن «هست» در اينجا «اكنون»، در نزد من وبراي «من» به مثابه انديشنده دكارتي وجود دارد.

وهمينطور درقبل گفته شد كه پديدها منفرد عمل فكر كه در ميداني از «مشاهده» قرار دارند اما نمي توانند داراي اعتبار كلي باشند بدين معنا از آنجا كه آنها بصورت منفرد هستند بر پايه آنها هيچگونه اعمال منطقي ممكن بنظرنمي رسد. براي دست يافتن به اعتبار كلي بايد كل آن پديدهاي در ميدان مشاهده محض مورد تعويل پديدارشناسي واقع شدند اين تعويل را تجريدي آيده تيك مي ناميم تا از طريق اين تجريد به كليات قابل مشاهده دست پيدا كنيم با اين كار از سمت دادهاي منفرد به سمت عينت جديدي كه مطلقا داده شده است وآن حوزه ماهيات مي باشد وارد مي شويم.
امكان اعمال منطقي در حوزه ماهيات بدست آمده از طريق اين تجريد فراهم مي آيد. باز مجددا قابل ذكر است كه ماهيات بدست آمده در عمل فكر حال نمي باشند اما مطلقا داده شده هستند وخود كلي كه در جريان آگاهي به بداهت داده ميشود امري منفرد نيست بلكه فقط يك كلي است و به معناي حقيقي (reellen) متعالي است. دراينجا لازم است منظور از اين متعالي ومتعالي در معناي قبل (تعالي امور فراذهني ) را اندكي توضيح بدهيم. امر متعالي در معني تمام وكامل آن يعني آنچه كه داده مطلق بحساب نمي آيد وقابل «مشاهده» كردن نمي باشد و بهمين واسطه نسبت به او هيچ يقيني نمي توانيم داشته باشيم امري مشكوك وغيرقابل اعتماد است اما در معناي ديگر عبارت از اين است كه اين امر (ماهيت) از آنرو كه د رخود عمل فكرحال نمي باشد متعالي است اما از آنجهت كه داراي خود-دادگي بوده و قابل« مشاهده» مي باشد ديگر بدان معناي اول متعالي نيست. بزودي خواهيم ديد كه ماهيت چگونه در خود پديده تقويم ميشود.
در معناي اول منظور از متعالي امري است كه به مثابه موجود بحساب مي آيد موجود از آنرو يقيني پنداشته مي شود ومسلم گرفته شود. آنطور كه آن بن

ظر مي آيد آنطور كه آن ادارك مي شود و احساس ما آنرا تشخيص ميدهد. اين شي كه در بيرون در مقابل ما قرار دارد ادراك حسي بدين معنا داريم كه آن به مثابه موجودي يقيني پنداشته و آنطور كه هست احساس ما را متاثر مي كند اگر به زبان سنتي سخن بگويم صورتي از آن شي آنطور كه دربيرون از ذهن هست در ذهن ما تصوير مي شود در واقع تصوير آن در ذهن ما دقيقا همان شي را بازنمايي (representation) مي كند. تمام اعمال

ذهني ما در اطراف اين تصوير ذهني كه از خارج آمده است متمركز است وهمچنين ذهن داراي اصل هايي مي باشد كه اين تصاوير براساس آنها مورد تجزيه وتركيب قرار داده و مي شناسد. اين اقوال سنتي گذشته قبل از تجربه گرايي انگليسي و همچنين اقوال فلاسفه وعقلگرايان يا دانشمندان فيزيك مي باشد.
پس قول فوق بطور اساسي مورد نقد شناخت (پديدار شناسي) مي باشد. بنياد اساسي اين قول مبتني برامر متعالي است اين گونه متعال را پديدارشناسي طرد مي كند.
آنچه كه متعال در معناي دوم است اين است كه حال در عمل فكر نيست اما داراي خود-دادگي و در بداهت داده ميشود. پس هر آنچه كه يقيني بحساب آيد آن است كه در بداهت محض «مشاهده» شود واين بطور اساسي خصلت و ويژگي پديده است لذا همه چيز اجازه ورود فقط به صورت پديده دارند. و اين بدين معنا است كه استقرار پديده شناسي فقط به «مشاهده» ودادگي در بداهت مي تواند ميسر شود. مباني پديدارشناسي با استنتاج ،استقراء،نتيجه گيري و غيره قابل استقرار نمي باشد.
موجود و پديدارشناسي
لازم مي آيد اشاره اي به معني موجود فلسفه پديدارشناسي هوسرل داشته باشيم.
نبايد از واژه موجود فورا تداعي به امري داشته باشيم كه بيرون از ذهن وجود دارد و قابل اشاره است بلكه منظور اين است كه هر چيزي كه متعال از ذهن بحساب آيد خود جهان يا خدا يا كثرات رياضي مورد تعليق قرار مي گيرند. كثرات رياضي تا بدانجا كه به صورت اموري كه مربوط به عمل فكر نباشد واموري كه داده شده و قابل«مشاهده» نباشندامري مشكوك بحساب مي آيد و در حوزه پديدارشناسي مورد توجه نمي باشد.موجود بهر معنا بايد در علوم عيني مورد تحقيق واقع شود پديدارشناسي اساسي و مبناي خود را بر پديده گذاشته است. مطالعه عينيت هاي متعال از عمل فكر تا آنجا كه اين عينيت ها در خود پديده تقويم مي شوند قابل بررسي هستند آنچه كه در ميدان پديدارشناسي «مشاهده» ميشود بخودي خود داراي حق اعتبار مي باشند. لذا اصل مطلب عبارت است، از به چنگ آوردن داده مطلق وضوح مطلق درباره داده كه هر شك معقولي را منتفي مي كند و در يك كلام به چنگ آوردن بداهت مطلق و مشاهده اي كه خود را تثبيت مي كند .

مرور مختصري به آنچه بحال آمد.
تا به اينجا عمل فكر را به مثابه انديشيدن ،تخيل كردن،ادراك كردن،… كه حال حقيقي بودند با اتكاء به شيوه دكارتي كشف كرديم. اينها ماهياتي هستند ضمن اينكه حال نمي باشند داراي خود دادگي محض و در بداهت «مشاهده» ميشوند سپس سعي‌كرديم كه ارتباطاتي را كه در اين ماهيات ريشه دارد توضيح دهيم بدينطريق هر عمل انديشيدن، ادراك كردن و تخيل كردن … مربوط و مرتبط به چيزي است آنها به مثابه پديدارها ظاهر مي شوند هر چند حال در عمل فكر نمي باشند اما خود-داده هستند و«مشاهده» مي شوند. و اين با توسل به انديشه دكارتي روشن گرديد. و سپس با اعمال تجريد آيده تيك حوزه پديدارهاي منفرد ماهيات ظاهر گرديدند. وروشن گرديد كه ماهيت يا امر كلي هر چند در عمل فكر محوي نيست اما خود-داده و در بداهت محض «مشاهده» ميشود.
تحليل عميق پديده يا مشاهده امر متعال، و همچنين «مشاهده» ماهيت در امور منفرد و شمول ماهيت بر تقويم

پديده شناسي در اينجا نه تنها به پايان خود نزديك نشده است بلكه مراحل ساده وابتدايي خود را پشت سر گذاشته است و از اين بعد بايد روشن نمايد كه چگونه افكار وانديشه ها انواع تعالي هايي را در خود پنهان نموده اند و بايد نشان داد كه چگونه يك عين در درون پديده متقوم مي شود.
يك پديده ادراكي صوت را در نظر مي آوريم. پس از انجام كاهش پديده شناسي فقط با پديده صوت روبرو هستيم پس ازكاهش پديده شناسي با پديده اي محض روبرو هستيم كه با بداهت «مشاهده» مي‌شود.
اما با بررسي هاي تاملي بيشتري روشن مي گردد كه اين پديده تعالي هاي بسياري را در خود نهفته دارد. خاطره نزديكي ا زيك صوت كه مدت كوتاهي قبل به صورت يك اكنون بالفعل وجود داشت اكنون كه به ياد آورده مي شود نقطه عيني در زمان را تشكيل داده است. اگر صوت تداوم يابد خود را با محتواي يكسان و يا متغيري نشان ميدهد. و بصورت امر واقعي در محدوده معيني بطور يكسان و يا با تغيير مشاهده مي شود. بدينطريق اين پروسه به صورت امري عيني تبديل مي شود. زيرا از اينجا به بعد بطور قصدي درك مي شود هر چند كه آن ديگر موجود نيست. ملاحظه مي كنيم كه چگونه با تامل بر روي پديده اي كه در ابتدا ساده و بسيط مي آمد و با بساطت «مشاهده» مي شد و به صورت «اينجا» و «اكنون»قابل«ديدن» بود به وراي لحظه كنوني گسترش يافته و از اينجا واكنون بالفعل بسيار فراتر رفته اس

ت.زيرا بطور قصدي در لحظات مداوما جديد بصورت امري عيني به ياد آورده مي شود.همچنين خود زمان بصورت يك داده بديهي ظاهر مي گردد زيرا آنچه را كه اينجا و اكنون بود به صورت لحظات مداوما جديد درك مي شود و بدينطريق تداوم و به ياد آوردن لحظات قصد شده اينجا و اكنون است كه پديده زمان را ظاهر كرده است. علاوه پديده زمان بصورت عيني «مشاهده» مي شود كه بود و هست و همچنين داراي دوام وتغيير است به اين طريق پديده هاي اكنون بودن،