زندگینامه مارکس
مارکس در پنجم ماه مه ۱۸۱۸ در تری یر شهری باستانی و کلیسایی در منطقه راین آلمان متولد شده پدر و ماردش از اخلاف خاخامهای یهودی بودند نام خانوادگی او مردخایی بوده است و پیش از مارکس مارکوسن ـ پدر مارکس هاینریش در سال ۱۸۱۷ برای مصون ماندن از انفصال یهودیان از خدمات دولتی به کیش مسیحیت لوتری گرویده بود .

منطقه راین که زیر تأثیر انقلاب فرانسه بود اگرچه در سال ۱۸۱۵ به پادشاهی ارتجاعی پروس پیوسته بود به لحاظ اقتصادی و سیاسی بصورت پیشرفته ترین بخش آلمان باقی ماند.
هاینریش مارکس حقوقدانی موفق و لیبرالی معقول و با ایمان عمیق به نیروی خرد نوة بزرگش اسوة او بود یک فرانسوی که از صمیم قلب به ولتر و روسو ارادت می ورزید توصیف کرد . رابطه پسر و پدر صمیمانه بود و مارکس عکس از پدر داشت که تا آخر با خود به گور برد .

دوران تحصیل :
ابتدایی و متوسطه ۱ مارکس که در خانواده ای مرفه از طبقه متوسط پرورش یافته بود . دوران دبیرستان را در تری یر گذراند وآموزش لیبرالی با تأکید بر ادبیات کلاسیک یونانی و لاتین طی کرد. در دوره متوسطه دانش آموزی برجسته نبود و نشانه ای از عظمت در او مشاهده نشد . در این دوران وست فالن پدر زن مارکس بر او اثر زیادی گذاشت و او را با آثار شکسپیر و هومر آشنا ساخت .
دوره تحصیلات دانشگاهی :
مارکس در سال ۱۸۳۵ برای تحصیل حقوق به دانشگاه بن رفت و زندگی مرفه پدر زمینه ای برای تحصیل او فراهم ساخت و این دوران مارکس مانند دوستانش مرتب مشروب می خورد و بدهکاری به بار می آورد و به دعوا و زد و خورد می پرداخت و حتی به جرم عربده کشی شبی را در زندان گذرانید . مارکس در ایام تعطیلی تابستان ۱۹۳۶ عاشق ینی وستفالن شد که ۴ سال بزرگتر از

مارکس ولی از نظر زیبایی شهرة شهر بود که به علت مخالفت خانوادة وی با این وصلت ازدواج آنها تا ۱۹ ژوئن ۱۹۴۳ به درازا کشید۲ . در سال ۱۸۳۶ مارکس به قصد ادامه تحصیل حقوق به دانشگاه برلین رفت ولی به مکالمه حقوق پرداخت و سپس به فلسفه ناب روی آورد . ۳
۱ـ الکس کالینوکس اندیشه انقلابی مارکس ، بابائی پرویز،نشر قطره صفحه ۲۱

۲ـ کارل مارکس اندیشه های انقلابی مارکس ،لکس کالیکوس ،ترجمه پرویز بابائی نشر قطره صفحه ۲۱ اقتباس از کارلمارکس و زندگی و دیدگاه های او .مرتضی محیط
۳ـ الکس کالینوس اندیشه انقلابی مارکس پرویز بابائی ،ترجمه پرویز بابائی نشر قطره صفحه ۲۱ اقتباس از کارل مارکس و زندگی و دیدگاه های او .مرتضی محیط
مارکس و دوستی با هگل :

مارکس در آغاز لحن عجیب و غریب او توی ذوقش زد که با مراودت بیشتر شیفته او گشت این شیفتگی چیزی پیش از فراندی عقلانی بود . فلسفه آلمان در دهه هالی ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰ قلمرویی بسیار بود در آن زمان آلمان از نظر سیاسی تقسیم شده بود و از نظر اقتصادی کشوری عقب مانده بود ولی از نظر فکری رو به رشد بود .
نخستین دهه های سده نوزدهم عصر زرین فلسفه آلمان بود تضادهای جامعه آلمان در تفکر هگل انعکاس می یافت هگل ابتدا شیفتة فرانسه و ناپلئون و سپس بدبین شد و به این باور رسد که دولت استبدادی پروس تجسم خرد است .

مارکس با پیوستن به هگلی های جوا با برونوبائر یکی از هگلی های جوان دوست بود پیوند مارکس با خانواده اش بعد از مرگ پدر قطع و با مادرش که سواد نداشت قطع ارتباط کرد .
او دکترای خود را با رساله ای به نام تفاوت میان فلسفه و طبیعت دموکریت و اپیکو دریافت کرد و درگیری دولت پروس با هگلی های جوان به امید مارکس برای استاد دانشگاه پایان داد .
در سال ۱۸۴۱ به تری یر بازگشت و روزنامه نگاری سیاسی شد . در اکتبر ۱۸۳۲ سردبیر روزنامه رانیش تسایتونگ را به عهده گرفت و تصمیم به تأسیس نشریه ای به نام سالنامه آلمانی در پاریس نخستین تجربه او از یک جنبش سازمان یافته کارگری بود

.
او در آگوست سال ۱۸۴۲ به فوئر باخ نوشت :
شما باید در یکی از این گروههای کارگران فرانسوی حضور یابید تا طراوت ناب و نجابتی را که در این انسانهای رنج کشیده می جوشد احساس کنید که در میان این بربرهای جامعه متمدن . که تاریخ عنصر کارورز که رهایی بشریت را تدارک می دهند . ۱
این نگرش نوین به طبقه کارگر را در دو مقاله ای که در انتهای شماره سالنامه آلمانی ـ فرنسوی در مارس ۱۸۴۴ انتشار یافت که مقاله آخر آن درباره مسئله یهود و نقد فلسفه حق هگل بود

.
دوستی با انگلس :
در پایان اوت ۱۸۴۴ فریدریش انگلس دو روز را در پاریس گذراند در طی اقامتش با مارکس دیدار کرد . در آن هنگام انگلس ۲۳ سال از مارکس جوان تر بود اما از سابقه درخشان روزنامه نویسی و هگلی جوان بودن برخوردار بود از آن پس مرکس و انگلس همکاری می کردند . و نخستین کار مشترک آنها حمله بائر آزادگان بود در واکنش به سرکوبی آنان به دست دولت پروس و رویکردی پیش از پیش نخبه گرایان ضد دموکراتیک اتخاذ کرده بود بائر که به یک ضد یهود و هوادار خودکامگی تزاری اولیه شده بود نوشت که در توده ها و فقط آنجاست که باید دشمن ذهن را جست و جو کرد .

۱ـ مرتضی محیط مارکس و دیدگاه او نشر اختران چاپ دوم ۱۳۸۳ صفحات ۳۷ ،۳۶

تبعید مارکس از پاریس به بروکسل :
در فوریه ۱۸۴۵ حکومت پروس او را از فرانسه اخراج کرد و انگلس هم به عنوان یک انقلابی تمام وقت شد و همکاری آنها با هم نزدی و صمیمانه گشت .
بعد مارکس و انگلس در نقد اشترانر ایدئولوژیکی آنهایی را نوشتند که مبانی نظری مارکس و انگلس را فراهم کرد و آنان می نویسند که امکان انقلاب اجتمعی به شرایط خاصی بستگی دارد که خود سرمایه ای بوجود آورده است مهمترین شروط آن طبقه کارگران است .

انگلس در این زمان نوشت ((کمونیسم))عبارت است از علم شرایط رهایی ((پرولتاریا))و در این زمان خود به فعالیت سیاسی افکندند و انجمن پنهانی بین المللی عدالت را تأسیس کردند . در سال ۱۸۴۷ فقر فلسفه را متشر کردند . در سال ۱۸۴۸ مانیفست کمونیست که نخستین و مشهورترین نوشته سوسیالیستی مارکس بود را در لندن منتشر کرد .
در زمانی که مانیفست منتشر شد اوپا دستخوش انقلاب بود در فوریه سلطنت لویی فیلیپ پادشاه فرانسه سرنگون شد و جمهوری دوم اعلام شد در ماه مارس قیامهایی در وین و برذلین روی داد . اروپای ارتجاعی اتحاد مقدس ناگهان فروپاشیده بود .۱ حکومت بلژیک در اوائل مارس مارکس ر خارج کرد ولی پس از اقامت مختصری در پاریس به آلمان بازگشت و سردبیری رانیش تساتیونگ نو را پذیرفت .
۱ـ مرتض

ی محیط،زندگی و دیدگاه های اونشر اخترن چاپ دوم ۱۳۸۳ اقتباس از اندیشه های انقلابی مارکس انگلس کالینیکوس
بنیان گذاری نخستین انترناسیونال ۱
در سال ۱۸۶۳ اتفاق بزرگی افتاد در این سال به هیئتی از کارگران فرانسوی اجازه داده شده بود که برای شرکت در نمایشگاه صنعت جدید لندن و بررسی تحولات صنعتی و جهت برقراری تماس با کارگران انگلیس دیدن کند . . بزودی کارگران فرانسوی و انگلیسی فدراسیونی تشکیل دادند که مرکب از افرادی بود که متعهد به نابودی نظام اقتصادی سرمایه داری بود و جایگزین ساختن نوعی مالکیت دسته جمعی بجای آن شدند.
مارکس مغز راهنمای این انجمن شد صنعتگران آلمانی مقیم لندن مارکس را بعنوان نماینده خود انتخاب کردند و خطابه مارکس در افتتاحیه انترناسیونالیسم یک سند تاریخی است و مارکس سعی کرد این جنبش بر پایه ایدئولوژی انقلابی سازمان گیرد. انترناسیونالیسم به رهبری مارکس به یک جنبش نیرومند تبدیل شد و در دل مدافعان سرمایه داری هراسی انداخت . مارکس در این دورا

ن فکر می کردکه این همان جنبش که منجر به انقلاب می شود۲، است . و ایجاد نیرویی کرده است از فضای کنونی ۱۸۴۷ پاریس که نخستین دورة کسب قدرت توسط طبقه کارگر بود نشان می داد که از نظر مارکس به حقیقت پیوسته ولی به علت اختلافات شدید بین اعضاء انترناسیونالیسم منحل شد . مارکس در اواخر عمرش که به علت بیماری قادر به انجام هیچ کاری نبود زندگی بهتری داشت و سرانجام در ۱۴ مارس ۱۸۸۳ وفات یافت .
۱ـ مرتضی محیط ،کارل مارکس زندگی و دیدگاه های او نشر اختران چاپ دوم ۱۳۸۳ صفحه ۱۰۴تا ۷۹
۲ـ محیط ، مرتضی ـ کارل مرکس زندگی و دیدگاه او نشر اختران چاپ اول ۱۳۸۲ صفحه ۴۶۰

انسان شناسی

تا اوایل قرن بیستم یعنی تا زمان کشف دست خطهای فلسفی اقتصادی مارکس هیچکس مارکس

جوان را نمی شناخت و از آن پس بود که مارکس شناسان با مطالعه و تحلیل زندگی و آثار وی به شناخت عمیق تری از او رسیدند . مارکس در ایام جوانی با کوله باری از ایده آلیسم آلمانی و با اشنایی کامل با وحدت وجود اسپین.زایی و متون دینی با دیدی شاعرانه و فلسفه ای انسان گرایانه به تاریخ می نگریست .
از این رو بود که نه ایده آلیسم و نه ماتریالیسم آن هنگام هیچکدام نمی توانست به تبیین مطلوب را برای مارکس کنکاشگرانه ارائه دهد او هگل ایده آلیست را متهم می نمود که جهان را وارونه مطالعه می کند و هگلیان جوان را به محافظه کاری و پذیرش نادرستی ها از در می راند و ماده گرایانی چون فوئر باخ را چنین سرزنش می کرد که گویا شما می اندیشید که ((فکر نسبت به مغز مثل ادرار است نسبت به مثانه )) در صورتی که این باور غلط است ؛ فکر ورای مغز است . در چنین زمانی وی عمدتاً به دیالکتیک بیشتر توجه می کند در حالیکه مرکس پیر به جبر گرایی کشیده می شود و به تدریج از بکار بستن قوانین دیالکتیک هم غافل می ماند .

از دیگر متفکرانی که بر اندیشه مارکس تأثیر گذارند غیر از هگل باغ اوفن است که نظریه ای در باب مادر سالاری درد از تکامل گرایان ((مورگان))با نظریه ای پیرامون جوامع ساده اسپینوزا که از بعد انسانگرایی بر مارکس تأثیر می گذارد همه قابل دقت اند .

بدین روال مارکس معتقد است که انسان از نظر روان شناختی دارای دو بعد است : یکی کششهای ثابت انسان یا بعد جسمانی که علیرغم تفاوت انسانها در نژاد و تاریخ و فرهنگ در طول تاریخ پایدار هستند به مثل میل به غذا خوردن و نوشیدن .دیگری کششهای ناپایدار که بنا به موقعیت و وجه تولیدی جامعه تغییر می یابد . مثلاً در جوامع سرمایه داری انسان افزون کردن پول و با مصرف کردن گرایش دارد و این گرایش مسلط تاریخی است که به وجه تاریخی زمان خاصی که در آن زندگی می کند بستگی دارد .
مارکس نظام غریزی را رد کرده معتقد است نظام غریزی در حیوانات موجود است چون حیوانات خود آگاه نیستند . مصادیقی مثل عمل خنه سازی زنبور عسل نمونه ای ز رفتار غریزی است ولی خانه سازی معماری هر چند ناپخته و کم تجربه ،دارای ارزش است چرا که وی قبل از انجام عمل نسبت به عمل خود اگاهی و طرح دارد . به همین جهت وی تفاوتی صحیح بین کششهای انسانی و نیروهای غریزی در حیوانات قائل است . برای بحث پیرامون آراء مارکس باید به چند نکته توجه کرد

: اولاً مارکس یک دیالکتیسین از نوع دیالکتیت هگلی است نه از نوع جدلی تکمیلی که همیشه یاد کرده ایم .

این شاخه از جدل تضاد گرایانه مارکس همان شاخه جدلی تک اسلوبی قطبی است . بر این اساس مارکس توجه ندارد که تناقض تنه یکی از عوامل موجود در حیات می باشد در حالیکه در نظریات مولوی برای مثال تناقض و جدل قطبی تنها یکی از صور اساسی تاریخ است .
نکته دیگری که باید به آن توجه داشت این است که فلسفه مارکس ماده گرایانه محض نیست . گرچه وی جامعه شناسی عین گرا بود . ولی عین گرایی او به معنای اعتقاد به فلسفه مادی نیست بلکه معرف نظر وی بعنوان جمعه شناس عین گرا و یا ماده گرا است بنابر اهمیت اولویت مارکس به جای اینکه از فرهنگ و رو ساخت به بررسی جامعه بپردازد از وضعیت انسان حین کا

ر شروع می کند و آنچه را مهم تلقی می کند شرایط مادی جامعه و شرایط مادی زندگی است و بدین صورت جمعه شناسی عینی گرایی مارکس شکل می گیرد . آنچه مارکس از هگل می گیرد بیشتر به دیالکتیک و عناصر داخلی آن باز می گردد ؛ یعنی منطق جدلی سه وجهی تز،و سنتز،به عبارتی منطق جدلی هگلی به همراه تعدادی از مفاهیم فلسفی دیگر .پس نکته اساسی اینجاست که وی ایدئولوژی خود را زا هگل نمی گیرد بلکه این منطق هگل است که وارد کار او می شود . مارکس می گوید فلسفه هگل به جای ینکه روی پایش بایستد روی سرش قرار گرفته یعنی هگل به جای اینکه فلسفه را از جهان مادی و یا بهتر بگوییم جهان عینی و زندگی واقعی انسان یا انسان

در حال کار شروع می کند از جهان ذهن شروع کرده است که جامعه شناسی او به جامعه

شناسی مادی معروف شده .
مارکس ایده آلیسم هگل را از منطق جدا کرده و بجای آن ماتریالیسم و یا عین گرایی جامعه شناسی را قرار می دهد . منتها هیچگاه ماتریالیسم فلسفی را به معنای دقیق آن بکار نبرده و اصولاً با ماتریالیسم مخالف بود . اصطلاح ماتریالیسم تاریخی دیالکتیکی بعدها از سوی انگلس به او نسبت داده شد .
مارکس از نظر فلسفی به خدا نمی رسد و اشکال وی در این خصوص به ویژه در تحلیل های تاریخی اش این است که سعی نمی کند بین دین و دینداری فرق بگذارد . پس جامعه شناسی مارکس بر خلاف جامعه شناسی ابن خلدون که آن هم مادی و عینی بود هیچگاه نتوانست به فلسفه توحیدی برسد وی بادید عملی به بررسی اشکال حرکت مادی حیات می پردازد پس جامعه شناسی او مانند ابن خلدون به جامعه شناسی ماده گر یا عینی یعنی مطالعه بر اساس اقتصاد و معیشت .۱

۱ـ استاد مطهری ،مرتضی ک: نقدی بر مارکسیسم ص ۳۰ انتشارات صدرا چاپ چهارم ۱۳۸۰
روش مطالعه مارکس در فلسفه اجتماعی و تاریخ بر اساس نکات هستی شناختی و جدلی تک اسلوبی بر چند مورد خاص تأکید دارد :
۱ـ نخست آنکه درمطالعه تاریخ و ساخت اجتماعی جوانع سنتی به فرآیند عینی ورود انسان در کار و انگیزه های واقعی و عینی روزمره آنها پرداخت و سپس با توجه به چنین فرآیندی و چنین انگیزه هایی بنای نطالعات را پی نمود .
۲ـ باید توجه داشت که جهان واقع بر اساس دو نیروی ،با لذات متضاد ممکن است به شکل تضاد طبقاتی در جوامع طبقاتی و یا تضاد میان شیوه های تبیین زندگی در جوامع اشتراکی متبلور شود . پس شناخت جامعه بدون توجه به واقعیت قشربندی اجتماعی درست نیست .
۳ـ سوم آنکه فرآیند ورود انسان در کار مبتنی بر قشر بندی تنها هنگامی قابل مشاهده است که تضاد و شدن را نشان دهد و با آن بهره گیری از روش جدل یک اسلوبی همگی ممکن است .
۴ـ این روش نه تنها مستلزم توجه به تضاد و فرآیند حرکت جامعه بر مبنای قشربندی است بلکه در

آغاز و انجام حرکت تاریخ نیز تبیین های خاص روش شناختی خود را به همراه دارد .برای مثال مرحله نهایی جوامع بنابر منطق جدلی ،بایستی کاملترین جامعه باشد ولی همین کاملترین بایستی دوباره به نقطة آغازین برای حرکت بعدی تبدیل شود یعنی تبدیل به هم نهادی تازه .
۵ـ بنابراین مطالعه تاریخ باید به رجوع مستقیم به هر جامعه صورت گیرد و قوانین خاص و ویژگی هر جامعه را با روش مشاهده بلاواسطه مستقیم و استقرایی مطالعه نمود و سپس قوانین خاص و ویژه را از پرتو قوانین عامه تاریخ تفسیر کرد . به همین دلیل روش شناختی مارکس فرمول و انگارة جهان شمولی را برای رشد فرآیند قوانین تاریخ هر جامعه بطور خاص و اخص پیش بینی نمی کند .
۶ـ زندگی عملی مارکس در فقر و ناداری خود نوعی مطالعه و مشاهده همراه مشارکت برای مارکس بود . بدین معنا جامعه شناس همانگونه که شعر به زبان کهتری بیان نمود بهتر از تودة مردم و نیز بهتر از جمعه شناسی بی درد و نا آشنا به فقر می تواند مشکل فقر و سرمایه و تقابل جدلی آنها را درک و باز نماید . ۱

۱ـ تنهایی حسین ابوالحسن ،درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی انتشرات نی نگار چاپ چهارم ۱۳۷۹ صفحه ۲۲۲

انسان و کار
به نظر مارکس اولین مقوله جامعه شناسی ((انسان )) است . ولی برای شناخت و تعریف انسان بایستی به ((انسان و کار )) یا ((انسان که در موقعیت خاصی )) زندگی می کند رجوع کرد

. تفاوت وی با هگل در این خصوص این است که می گوید : انسان به معنی کار انسان است چون تنها موجودی است که می دند که کار می کند ،کار انسان آگاهانه طراحی شده است به عبارتی انسان در کار است که انسان می شود .
ورود انسان به فرآیند کار به نوعی فرآیند اجتماعی شدن انسان را نیز می سازد پس انسان مولد که می تواند ابزارکار و محصولات مورد نیاز از قبل طراحی شده را تولید کند ،مورد توجه مارکس است وی ((فرآیند تولید ))را اصل قرار می دهد چون تنه در این موقعیت است که انسان ناگزیر در موقعیت قرار گرفته مجبور است کار کند و تولید نماید. مقولة تولید البته فقط مکانیک عمل تولید نیست زیرا خود آگاهی انسان نیز که یکی از مسائل اساسی است که مارکس را به خود مشغول کرده بود و در همین فرآیند حاصل می شود هر گونه نوسانی در این دیده ((از خود بیگانگی )) را بوجود می آورد .
وی در طول تحلیل هایش به دلیل انحراف از اصول دیالکتیک نیز بخصوص تک اسلوبی دانستن دیالکتیک این مسئله را فراموش می کند .
تفکیکی که وی بین نظام زنبور عسل و نظام اجتماعی ـ اقتصادی جامعة انسانی قائل می

شودنشانگر همین قضیه است که کار انسان توأم با آگاهی و طراحی است .مهمترین وجه
جامعه شناسی مارکس همین است که از بعدی درست و از بعد دیگر نادرست است . از این بعد درست است که اعتقاد دارد کار پژوهشگر علوم اجتماعی و بطور کلی کسی که در مورد مسائل اجتماعی تحقیق می کند . این درست که ببیند انسان در چه موقعیت اجتماعی ـ اقتصادی کار می کند وعملیات و یا واکنش می دهد .
چگونه به زندگی خویش می پردازد و زندگی در کار و یا فرآیند تولید در موقعیت های اجتماعی ـ اقتصادی بری او چه معنایی دارد . پس پژوهشگر با توجه با این مسائل عینی و روزمرة انسان مسائل اجتماعی را بررسی می کند . ۱
تحلیل مارکس تااینجا مشکلی ایجاد نمی کند بسیاری از جامعه شناسان دیگر هم چنین نظری دارند . جامعه شناسان موحد یعنی ابن خلدون نیز همین را می گوید که نخست اوضاع معیشتی باید مورد مطالعه قرار بگیرد .

کارگردگراها هم همین حرف را می زنند و حتی بسیری ((تفهمی))ها هم بر این موضوع تأکید دارند . تنها آنچه که مارکس را از بقیة جامعه شناسان بویژه تفهمی ها جدا می کند و وی را در قلمرو عواملیون قرار می دهد که می گوید : چگونگی کار اقتصادی ، اجتماعی انسان ((تعیین کنندة)) تفکر و اندیشه اوست و اصولاً همین نیز بعد معنوی فرهنگ انسان را تعیین می کند :به عبارتی رساتر بعد مادی فرهنگ بعد نامادی آن را می سازد و تعیین می کند ولی آن قسمی را که تعیین کننده است . ((زیر ساخت ))می نامند.

۱ـ دکتر غلامعباس توسلی،ک،جامعه شناس کار و شغل ص ۸۳ انتشارات آگاه ۱۳۷۹
زیر ساخت شالوده اجتماع را می سازد و چیزی است نزدیک به آنچه که از آن در مردم شناسی با عنوان فرهنگ فارسی نام می بریم و هر آنچه را که زیر ساخت بوجود می آورد ((روساخت)) می نامند . یکی از مسائلی که مارکس را دقیقاً از مسئله دیالکتیک منحرف می کند همین مطلب است آنچه که در مقولة جدل و جدل شناسی مهم است مفهوم تأثیر متقابل است در صورتیکه مارکس می گوید : ((تنها زیر ساخت است که رو سخت را می سازد )) به قول خودش در این شرایط اجتماعی است که شعور اجتماعی را تعیین می کند.))۱

۱ـ آرون ریمون، مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی ،ترجمه باقر پرهام انتشارات علمی فرهنگی چاپ اول ۱۳۶۴
انسان و آگاهی

از نظر مارکس ،آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده واقعیت است ،برعکس واقعیت اجتماعی است که آگاهی آنان را تعیین می کند . بر این اساس دریافتی کلی پیدا می شود که بر طبق آن باید طرز فکر آدمیان را از را ه روابط اجتماعی که در خود آنان جزیی از آن هستند ،تبیین کرد . این همان مضمونی است که بعدها نقطه آغازین جامعه شناسی معرفت دانسته شد. مارکس در این خصوص می گوید که آگاهی چیزی جزء هستی که به آن آگاهی یافته ایم ،نیست و هستی انسانها نیز چیزی جز روند واقعی زندگی آنها نیست. این انسانها هستند که با رشد تولید مادروروابط ضمن تغییرهستی واقعی خود ،تفکر خودشان و محصولات تفکر و خودشان عوض می کنند .

زندگی را آگاهی تعیین نمی کند ، بلکه زندگی است که آگاهی را شکل می دهد و وجود جداگانه هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی امری ضروری است و منشأ آگاهی اجتماع است و هستی اجتماعی بر آگاهی اجتماعی تقدم دارد. ۱
جدال مارکس هر چه پیشتر مر رود از مسیر اصلی جدل بیشتر خارج می گردد بدین معنا که برابر نهاد یا نیروهای همانطور که گفته شد عبارتست از :انسان ،طبیعت ،و ابزار است .
رابطة متقابل و دیالکتیک این سه عنصر در اندیشه مارکس همیشه پایدار نمی ماند و به تدریج می بینیم که در اندیشه وی نقش انسان و از خود آگاهی او به تدریج کاهش می
۱ـ توکل محمد ،جامعه شناسی معرفت ،ص ۱۶۴
یابد به عنوان مثال در مرحلة انتقال سرمایه داری سوسیالیسم ،مارکس بر این باور است که یک عامل محکمی به عنوان طبقه متوسط و قشر پیشرو کارگر که از خارج از طبقه کارگر بوجود می آید باید وارد شود تا بتواند انتقال را صورت دهد . طبقه متوسط طبق طرح ایده آل قشر بندی اجتماعی

مارکس بین دو طبقه ((بوژوا)) و ((پرولتر )) در حال نوسان است در این نوسان حرکت بوژوا و طبقه متوسط به سوی پرولتر می روند . بنابراین طبقه پرولتر به تدریج رو به گستردگی می رود و دائم رشد پیدا می کند و طبقه بوژوا دائم به تقلیل می گذارد . بنا به باور مارکس اعتقاد به این است که بین این دو طبقه (بوژوا و پرولتر ) تضاد طبقاتی بوجود می آید و برای اینکه طبقه پرولتر بتواند با طبقه بوژوا مبارزه کند باید به آگاهی برسد .
طبقة متوسط در این جهت می تواند راهگشای طبقه کارگر باشد بنابراین اگر مارکس نتواند ظهور طبقة متوسط ر ا از درون نیروهای تولیدی نشان دهد که قطعاً در این زمینه مشکل دارد یکی از این اشکالهای اساسی جدلی بر وی وارد می شود ؛زیرا وی مجبور می شود از عوامل غیر دیالکتیکی

برای توضیح دیالکتیک تاریخ استفاده کند . اگر قرار باشد که تنها برابر نهاد باشد و هیچ چیز دیگری وارد بر این فرآیند نشود دیگر چه احتیاجی است که برای توضیح تئوریک چنین بینشی از قشر پیشرو طبقة کارگر استفاده کنیم که در باب خاستگاه و ظهور آن نیز مشکلی جدید بر مشکلات بیافزائیم .

از نظر مارکس ((طبقه در خور ))۲بنابر روال فوق باید از یک عامل کمکی غیر دیالکتیکی سود جوید این یکی از ایرادهایی است که از نظر جدل شناسی می توان در برابر مارکس عنوان نمود علت وارد شدن چنین ایرادهایی است که به پیش از انسان باز می گردد زیرا در بعدی کروی در تعریف طبیعت انسان باز می گردد زیرا در بعد کروی در تعریف طبیعت انسان باز می گردد .
زیرا در بعدی که وی تحریف طبیعت انسان بر می شمرد حاصل تعیین پذیری عوامل بیرونی و درونی است و در برابر این عوامل هیچ مکانیسم صریحی را در انسان جهت تفسیر وقایع پیدا نمی کند .
بدین معنا که خود آگاهی مشمول آنکه یک فرآیند محسوب شود به عنوان محصول مشخص عوامل خارجی قلمداد می شود .
اگر بگوییم انسان نیاز به مربی دارد ـ که دارد تئوری مارکس به سوی تئوریهای توحیدی یا دست ک

م نظریات انسان گرایی کشیده می شود . اگر هم بگوئیم آن خودش در درون متحول می شود ضمن ایجاد تغییرات خاص در تکمیل تعریف وی از انسان نقش زیر ساخت نیز مورد سوال قرار می گیرد . و باید حالت تعیین کنندگی آن اصلاح شود . پس اشکال اساسی در مقدمات کار ایدئولوژیک مارکس نهفته است بویژه در تعریفی که ازانسان ارائه می دهد . ۱
۱ـ تنهایی ،حسین ابوالحسن ،درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناس ،ص ۲۲۹،۲۳۰
زیر بنا و روبنا
مارکس در هر جامعه دو چیز می بیند : بیان اقتصادی یا زیر بنا و رویة فرهنگی یا رو بنا .از نظر او زیر بنا ،اساساً از روبط تولیدی ناشی است ،در حالی که نهادهای حقوقی و سیاسی و هم چنین طرز فکر ها ،ایدئولوژی ها ،فلسفه ها همگی را رو بنا قلمداد می کند . مارکس در میان انبوه مناسبات اجتماعی موجود ،مناسبات مادی تولیدی را مناسبات اساسی تعیین کننده می داند و معتقد است که مجموعه روابط تولید ، شالوده اقتصادی جامعه ،یعنی پایة واقعی بنای حقوقی و سیاسی را

تشکیل می دهد . به اعتقاد او ،این روابط ، مناسباتی مادی و مستقل از اراده و ذهن انسان است و خصلت عینی دارد .
به نظر رملینگ ،مارکس روابط تولیدی را شامل نیروهای تولیدی ؛مانند تکنولوژی ،مهارت های مادی و معنوی موجود، سنت های موروثی و ایدئولوژی ها نیز می داند . با این حال ،رملینگ بر آن است که تشخیص روابط تولیدی از طریق نیروهای تولید غلط است . او هم چنین خاطرنشان می کند که در نظر مارکس ، روابط تولید با شرایط تولید ؛مانند جمعیت ،اقلیم و موادخام نیز تفاوت دارد . در واقع ،مفهوم مناسبات تولیدی ،شیوة تولید اقتصادی را توصیف می کند .
این بدان معناست که فعالیت اجتماعی بشر ،نیروها و شرایط تولیدی را سازمان می بخشد به اعتقاد مارکس ،این روابط تولید ـ و نه نیروهای تولیدی یا شرایط تولید ـ است که بنیان رو بنای فرهنگی را شکل می دهد .
با این حال باید توجه داشت که به عقیدة مارکس ، وضع خود این مناسبات تولیدی ،به وضع نیروهای تولید بستگی دارد. او در فقر فلسفه می گوید که مناسبات اجتماعی ،به طور کامل با نیروهای تولید پیوند دارد . انسان ها با به دست آوردن نیرو های تولید تازه ،شیوة تولید را عوض می کنند و ب تغییر شیوة تولید و روش امرار معاش ،کلیه مناسبات اجتماعی دگرگون می شود .
مارکس بر آن است که اندیشه ها و جوامع دارای خطوط کلی اند و همانطور که اگوست کنت لحظات شدن تاریخی را بر اساس شیوة اندیشه توضیح داد ، مرکس مراحل تاریخ را بر اساس نظ

ام بشری تعیین کرد و از چهار نظام اقتصادی (شیوة تولید ) نام برد که عبارتند از شیوه های تولیدی (زیربنا و روبنا )یک صورت بندی به دست می آید . در هر صورت بندی ،نوع خاصی از نیروی تولید ،نوع خاصی از روابط تولید و نیز افکاری متناسب با آن روابط تولید وجود داشته است .
در بحث زیر بنا و روبنا ، از یک نکته نباید غافل شد : به اعتقاد مارکس ،روبنایی که بر اساسِ زیر بنا پدیدار می گردد ،خود دارای استقلال نسبی است ،نقش فعال دارد ، بر سرعت و کندی تکامل زیر بنا تأثیر می گذارد و دارای قوانین ویژه تحول خویش است مارکس می گوید : ((تحول سیاسی ،حقوقی ، فلسفی ، ادبی و هنری ،همگی بر تحول اقتصادی استوارند ؛اما همة این ها بر یکدیگر و بر مبنای اقتصادی نیز تأثیر می گذارند .

این بدن معنا نیست که موقعیت نیست که موقعیت اقتصادی ،تنها علت فعل به شمار می آید و هر چیز دیگری تنها معلول منفعل این علّت است ،بلکه در چارچوب ضرورت اقتصادی ،این عوال گوناگون در کنش و واکنش با یکدیگر )). انگلس از مارکس نقل می کند: ((… آنچه می دانم آن است که

حتی خودم هم مارکسیست نیستم )) و این برای آن بود که در عبضی از مارکسیست ها ،رابطه زیر بنا و و رو بنا را یک طرفه می دانستند . انگلس تأکید داشت که تاثیرات این عوامل روبنایی را بر تحول جامعه نیز نباید از نظر دور داشت