حضرت امام حسین علیه السلام

نام شریف : حسین
کنیه شریف : ابوعبدالله
لقب شریف : خامس آل عبا ، سبط ، شهید ، وفی ، زکی
پدر گرامی : حضرت علی بن ابی طالب ( ع )
مادر مکرمه : حضرت فاطمه ( س)

تاریخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجری
مکان ولادت : مدینه
مدت عمر شریف : ۵۷ سال
قاتل : صالح بن وهب مزنی ، سنان بن انس و شمر بن ذی الجوشن ( لعنت خدا بر آنها )
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال ۶۱ هجری
مکان شهادت و دفن : کربلا

ولادت
میلادبابرکت حضرت ابی عبدالله الحسین(ع)،دومین فرزند امام علی ( ع ) و فاطمه زهرا ( س ) بنابر مشهور ، روز سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه بوده است .
چون خبر ولادتش به پیامبر گرامی اسلام (ص) رسید ، به حضرت علی (ع) و فاطمه فرمود تا کودکش را بیاورد . اسماء او را در پارچه ای سپید پیچید و خدمت رسول اکرم (ص) برد ، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت .
به روزهای اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش ، امین وحی الهی ، جبرئیل ، فرود آمد و گفت :
(( سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا ، این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون ( شبیر ) چون علی برای تو بسان هارون که به عربی ( حسین ) خوانده می شود . نام بگذار )).
و به این ترتیب نام پرعظمت (( حسین )) از جانب پروردگار ، برای دومین فرزند فاطمه(س) انتخاب شد .
روز هفتم ولادتش ، گوسفندی را برای ایشان کشتند و سر آن حضرت را تراشیدند و هم وزن موی سر او را به عنوان عقیقه نقره صدقه دادند .

پس از ولادت ، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) نام وی را (( حسین )) گذاشت ، آن گاه او را بوسید و گریست و فرمود : (( تو را مصیبتی عظیم در پیش است ، خداوندا ! کشنده او را لعنت کن .))
(( اسماء بنت عمیس )) می گوید : وقتی امام حسین (ع) متولد شد رسول خدا ( ص ) آمد فرمود : اسما ! پسرم را بیاور من کودک را در پارچه سفیدی پیچید م و به حضرت دادم.
حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و بعد در حالی که او را در دامن خود گذاشته بود ، گریست .
گفتم : پدر و مادرم فدایت چرا گریه می کنی ؟
فرمود برای این پسرم .
گفتم : او در همین ساعت متولد شده و تو برایش گریه می کنی ؟
فرمود : آری ای اسماء ، گروه سرکشی او را می کشند و خدا شفاعتم را

نصیبشان نکند .
بعد فرمود : این خبر را به فاطمه نرسان که تازه فرزندش به دنیا آمده .
مسعودی می نویسد : امام حسین (ع) مدت هفت سال با رسول خدا (ص) بود و در این مدت ، آن حضرت خود متصدی غذا دادن و علم و ادب آموختن به اما حسین (ع) بود .
شدت علاقه پیامبر اکرم (ص) به حسین (ع) به قدری بود که کوچکترین ناراحتی او را نیمیتوانست تحمل کند .
روزی پیامبر از در خانه فاطمه (س) می گذشت ، صدای گریه حسین را شنید ، وارد خانه شد و به دخترش فرمود : مگر نمی دانی که گریه حسین در من چقدر مؤثر است ، آن گاه طفل را بوسید و گفت : (( خداوند ! من این کودک را دوست دارم تو نیز او را دوست بدار . ))
(( حسین منی و انا من حسین ، احب الله من احب حسینا سبط من الاسباط ))
یعنی : (( حسین از من است و من از حسینم ، خداوند دوست دارد کسی را ک

ه حسین را دوست میدارد ، حسین سبطی از اسباط است )) .
مقام امام حسن و امام حسین (ع) در دوران کودکی
از نشانه های روشن اوج کمال حسن و حسین ( علیهما السلام ) آیات قرآنی است که در شأن آنان به خاطر کردار نیکشان بر پیامبر ( صلی الله علی و آله و سلم ) نازل گردید . با اینکه خردسال بودند و نظیر آن مورد هیچ کسی نازل نشده است .
خداوند در قرآن می فرماید :
(( ویطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیماً و اسیراً انما نطعمکم لوجه اللهلا نرید منکم جزاء و لا شکوراً انا نخاف من ربنا یوماً عبور ساً قمطریراً فوقیهم الله شر ذلک ذلک الیوم ولقیم ولقیهم نض

ره و سروراً . وجزاهم بما صبروا جنه و حریراً ))
(( آنان ] پیامبر ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین ( علیهم السلام ) [ غذای خود را به خاطر دوستی خدا ، به مسکین و یتیم و اسیر می دهند ( و می گویند ) ما شما را در راه خدا طعام می دهیم ، از شما را در راه خدا طعام می دهیم ، از شما نه پاداشی می خواهیم و نه سپاسگزاری ، بی گمان ما از پروردگارمان می ترسیم در روزی گرفته روی پریشان باشد ، پس خداوند آنان را از شر آن روز نگاه داشت و آنان را شاد و خرم نمود و به خاطر صبر و شکیبائیشان ، خداوند بهشت و لباس حریر بهشتی را به آنان پاداش داد . ))
این گفتار خداوند ، شامل حال حسن و حسین ( علیهما السلام ) همراه پدر و مادرشان شد و در ضمن بیانگر گفتار آن دو بزرگوار و حالت درونی آنان است و این دو ( گفتار ، و حالت معنوی ) نشانگر آشکار امامت و حجت بزرگ حسن و حسین ( علیهما السلام ) بر مردم می باشد . و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)با صراحت به امامت امام(( ابنای هذان امامان قامااو قعدا؛این دو پسرانم ، دو امام هستند خواه بپاخیزند ( و بجنگند ) و خواه بنشینند ( و صلح کنند ) . ))
گویند سلمان می گفت از پیامبر (ص) شنیدم در باره حسن و حسین ( علیهما السلام ) می فرمود :
((اللهم انی احبهما فاحبهما و احب من اجبهما )).

(( خدایا ! من حسن و حسین ( علیهما السلام ) را دوست دارم پس آنان را دوست بدار و نیز دوست بدار آن کسی را که آنان را دوست دارد . ))
و نیز فرمود : (( کسی که حسن و حسین ( علیهما السلام ) را دوست بدارد ، او را دوست دارم و کسی را که من دوست دارم خداوند او را دوست دارد و کسی را که خداوند دوست بدارد او را وارد بهشت می کند و هر آن کس که حسن و حسین ( علیهما السلام ) را دشمن دارد ، من او را دشمن دارم و کسی را که من دشمن بدارم ، خداوند او را دشمن بدارد و کسی را که خداوند دشمن دارد او را داخل آتش همیشگی دوزخ گرداند . ))
و نیز فرمود : (( این دو فرزندم ، دو گل خوشبوی من هستند . ))
سلمان فارسی می گوید :
دیدم که رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوی خویش نهاده او را می بوسید و می فرمود :
(( تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانی ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدایی که نه نفرند و خاتم ایشان ، قائم ایشان ( امام زمان ”عج” ) می باشد )).
(( ابو هریره )) که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عین حال اعتراف می کند که :
رسول اکرم را دیدم که حسن و حسین را بر شانه های خویش نشانده بود و به سوی ما می آمد ، وقتی به ما رسید فرمود هر کس این دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است .
(( ابن مسعود )) نقل می کند : (( رسول خدا (ص) نماز می خواند ( دیدم ) حسن و حسین آمدند و بر پشت رسول خدا ( در سجده ) سوار شدند وقتی رسول خدا (ص) سر از سجده برداشت آنان را آرام گرفت و به زمین گذارد ، وقتی به سجدة دوم رفت ، باز آنان با هم بر پشت آن حضرت سوار

شدند . پس از نماز ، رسول خدا ( ص ) یکی را بر زانوی راست و دیگری را بر زانوی چپ گذارد و فرمود : (( من احبنی فلیحب هذین ؛ کسی که مرا دوست بدارد ، باید .این دو را دوست بدارد )) .
امام صادق (ع) نقل کرد که امام حسن (ع) به اصحاب خود فرمود : (( خداوند دارای دو شهر خداوند غیر از من و برادرم حسین (ع) هیچ کس حجت بر بندگانش نیست )).
و نظیر این روایت از امام حسین (ع) نقا شده که در روز عاشورا به پیروان ابن زیاد فرمود :
(( چرا شما برای جنگ با من همدست شده اید ، بدانید که سوگند به خدا اگر مرا بکشید یقیناً آن کس را حجت خدا بر شماست کشته اید و سگند به خدا بین ” جابرسا” ( یعنی در همه دنیا ) پسر خداوند در تربت ایشان شفا ، و در داخل حرم امام حسین (ع) استجابت دعا را قرار داده است . پیامبر (ص) در حقش فرمود : احب الله من احب حسنا
یعنی : خداوند دوست میدارد کسی را که حسین را دوست بدارد . پیامبر (ص) در حق او و برادر گرامی اش اما حسن (ع) فرمود : دو فرزند من حسن و حسین پیشوایان امت می باشند خواه زمان امور به دست بگیرند و یا نگیرند . پیغمبری که خداوند به وسیله او بر شما احتجاج کند ، غیر

از من نیست . ))
منظور امام حسین (ع) از ” جابلقا ” و ” جابرسا ” همان دو شهر ( در مشرق و مغرب ) است که در کلام حسن (ع) آمده بود .
فضائل امام حسین (ع)
حسین بن علی (ع) نمونه کامل یک انسان برجسته و متشخص بود و نام حسین در اذهان ، همراه با شجاعت و ظلم ستیزی و جوش و خروش بر ضد هر گونه ستم و تبعیض است .
با نگاهی اجمالی به ۵۶ سال زندگی سراسر خداخواهی و خدا جویی حسین (ع) ، در می یابیم که همواره وقت او به پاکدامنی و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهیم عمیقی والاتر از درک و دید ما گذشته است . جنابش به نماز و نیایش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسیاری و حتی در آخرین شب داشت . گاهی در شبانه روز صدها رکعت نماز می خواند .
در زندگی دست از نیاز و دعا بر نداشت و ازدشمنان مهلت خواست تا بتواند با خدای خویش به خلوت بنشیند و فرمود : (( خدای می داند که من نماز و تلاوت قرآن و دعای زیاد و استغفار را دوست دارم )) .
(( ابن اثیر )) می نویسد :
حسین (ع) بسیار روزه می گرفت و نماز می گزارد و به حج می رفت و صدقه می داد و همه کارهای پسندیده را انجام می داد .

شخصیت حسین بن علی (ع) آنچنان بلند و دور از دسترس و پر شکوه بود که وقتی با برادرش امام مجتبی (ع) پیاده به کعبه می رفتند ، همه بزرگان و شخصیتهای اسلامی به احترامشان از مرکب پیاده شده ، همراه آنان راه می پیمودند .
روزی از محلی عبور می فرمود ، عده ای از فقرا بر عباهای پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره های خشکی می خوردند ، امام حسین (ع) می گذشت که تعارفش کردند و او هم پذیرفت ، نشست و تناول فرمود و آن گاه بیان داشت : (( ان الله لا یحب المتکبرین )) ،
خداوند متکبران را دوست نمی دارد .
سپس فرمود : (( من دعوت شما را اجابت کردم ، شما هم دعوت مرا اجابت کنید . ))
آنها هم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند .
حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند ، و بدین ترتیب پذیرایی گرمی از آنان به عمل آمد ، و نیز درس تواضع و انسان دوستی را با عمل خویش به جامعه آموخت .
(( شعیب بن عبدالرحمن خزاعی )) می گوید : (( چون حسین بن علی (ع) به شهادت رسید ، بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند ، علتش را از امام زین العابدین (ع) پرسیدند ، فرمود : این پینه ها اثر کیسه های غذایی است که پدرم شبها به دوش می کشید و به خانه زنهای شوهر مرده و کودکان یتیم و فقرا می رسانید )).
از امام حسین (ع) پرسیدند : یا ابن رسول الله روزگار را چگونه می گذرانی ؟ فرمودند :
(( روزگار را در حالتی می گذرانم که پروردگار بزرگ ناظر بر اعمال من است و آتش جهنم را در پیش روی خود مشاهده می کنم . مرگ در تعقیب من است و از گیر حساب بازپسین رهایی ندارم و در گرو اعمال خویشتن می باشم . آنچه دلم بخواهد ، نمی شود و قدرت دفع مکروهی از خویشتن ندارم . کارها در دست دیگری است ، اگر اراده کند غذابم فرماید و اگر بخواهد ، مورد عفوم قرار می دهد . بنا بر این کدام مسکین است که از من درمانده تر باشد ؟ . ))
مردی از انصار خدمت حضرتش آمد که چیزی از او درخواست نماید . حضرت به او فرمود :

(( ای برادر انصار ، خویشتن را از ذلت درخواست حفظ کن و احتیاج خود را در رقعه ای از کاغذ بنویس که انشاءالله چیزی از ما دریافت خواهی نمود که شاد شوی )).
سپس مرد انصار برای حضرت نوشت : (( یا اباعبدالله ، فلان شخصی پانصد دینار از من طلب دارد که بر من اصرار بسیار می ورزد ، با او صحبت بفرمایید که تا چیزی دستم می آید به من مهلت بدهد . ))
همین که حضرت رقعه را خواند ، وارد منزل شد و کیسه ای بیرون آورد که مبلغ یکهزار دینار در آن بود ، حضرت به او فرمود از پانصد دینار آن بدهی است را بپرداز و با پانصد دینار باقی مانده ، امور زندگیت را رو به راه کن و هیچگاه انتظار رفع نیازمندی نداشته باش مگر از سه کس :
مردی با ایمان و متدین ، یا شخصی جوانمرد ، یا مردی شریف و دارای اصل و نسب . اما مرد با دین و ایمان از ترس دینش تو را نا امید نمی سازد . اما شخص جوانمرد ، او نیز از جوانمردی خود حیا می کند که تو را رد نماید . و اما افراد اصیل و نجیب می دانند که تو برای برآمدن نیازت آبروی خویش را در گرو احسان او گذاشته ای ، نجابت او نمی گذارد که دست خالی برگردی و روی تو را به زمین نخواهد انداخت )).

روزی عربی نزد امام حسین (ع) آمده عرض کرد : ای پسر رسول خدا ! من ضامن شده ام دیه ای را بپردازم ولی توان پرداخت آن را ندارم با خود فکر کردم از کریم ترین مردم کمک می گیرم و از آل محمد (ص) کریم تر نیافتم .
فرمود: سه مسئله از تو می پرسم ، اگر یکی را پاسخ دهی یک سوم دیه را به تو می دهم و اگر دو مسئله را جواب دهی دو سوم آن را می پردازم و اگر همه را پاسخ دهی تمام آن را میدهم .
عرض کرد : ای پسر رسول خدا (ص) آیا چون تویی که اهل علم و شرفی از کسی مثل من سئوال می کند فرمود : آری از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود : بخشش باید به اندازه معرفت باشد .
مرد عرب گفت : هر چه می خواهی بپرس اگر بدانم جواب می دهم و گرنه از شما یاد می گیرم .
فرمود : چه کاری برتر از همة کارهاست ؟
گفت : ایمان به خدا
فرمود راه نجات از هلاکت جیست ؟
گفت : اعتماد به خدا
فرمود : زینت مرد چیست ؟
گفت : دانشی توأم با بردباری
فرمود : اگر نداشت ؟
گفت : ثروتی همراه با جوانمردی
فرمود : اگر نداشت ؟

گفت : فقری توأم با صبر
فرمود : و اگر نداشت ؟
گفت : صاعقه ای که از آسمان بیاید و او را بسوزاند که سزاوار شوختن است .
حضرت خندید و کیسه ای حاوی هزار دینار به وی داد و انگشتر خود را که نگینی ارزش دویست درهم داشت به او داد و فرمود : این طلا را به طلبکاران بده و این انگشتررا در امر زندگی خود صرف کن .
عرب مال را گرفت و می گفت : (( الله اعلم حیث یعجل رسالته )) یعنی : خدا بهتر می داند رسالت خویش را در کجا قرار دهد .
امامت امام حسین (ع)
پس از شهادت حضرت علی (ع) ، به فرموده رسول خدا (ص) و وصیت امیر المؤمنین (ع) امامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی (ع) ، فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع) ، منتقل گشت و بر همه مردن واجب و لازم آمد که به فرامین و پیشوایشان امام حسن (ع) گوش فرا دهند .
امام حسین (ع) که دست پروردة وحی محمدی و ولایت علوی بود ، همراه و همکار و همفکری برادرش بود . چنان که وقتی بنابر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع) مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید ، امام حسین (ع) شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین است .
چون امام حسن (ع) از دنیا رحلت فرمود ، به گفته رسول خدا (ص) و امیر المؤمنین (ع) و وصیت حسن بن علی (ع) امامت و رهبری شیعیان به امام حسین (ع) یازده سال به طول انجامید که حدود ده سال آن در زمان خلافت معاویه بود .
امام حسین (ع) می دید که معاویه با اتکا به قدرت اسلام ، بر مسند حکومت اسلام به ناحق تکیه زده ، سخت مشغو.ل تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند است و از این حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج می برد ، ولی بنا به شرایط زمان نمی توانست تا او را از جایگاه

حکومت اسلامی پایین بگشد ، چنانچه برادرش امام حسن (ع) نیز وضعی مشابه او داشت .
روش امام حسین (ع) در این دوران ، همانند روش برادرش امام حسن (ع) پس از برقراری صلح با معاویه بو که با ترک جنگ و خودداری زندگی می کرد ، اتخاذ اینگونه روش در برهه ای از زمان به پیروی از روش رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) بود .

امام حسین (ع) می دانست اگر تصمیمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد ، پیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتلش می رسانند ، ناچار صبر را پیشه ساخت زیرا اگر بر می خاست ، پیش از اقدام کشته می شد ، و از این کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد .
بنا براین تا معاویه زنده بود ، چون برادر زیست وعلم مخالفتهای بزرگ نیفروخت ، جز آن که گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه را بر باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده نزدیک امیدوار می ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود . در تمام طول مدتی که معاویه از مردم برای ولایت عهدی یزید ، بیعت می گرفت ، امام حسین (ع) به شدت با او مخالفت کرد و هرگز تن به بیعت یزید نداد و ولی عهدی او را نپذیرفت و حتی گاهی سخنانی تند به معاویه گفت و یا نامه ای کوبنده برای او نوش

ت .
معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید ، به او اصراری نکرد و امام (ع) همچنین بود و ماند تا معاویه در گذشت.
هنگامی که معاویه از دنیا رفت و دوران صلح ( آتش بس ) که مانع آن بود تا امام حسین (ع) مردم را به امامت خود دعوت نماید به پایان رسید .
در محدوده توان و امکانات خود ، مسأله رهبری خود را آشکار ساخت و در هر فرصتی برای آگاهی بخشی به نا آگاهانه استفاده نمود و رفته رفته یارانی به گرد او آمدند ، آنگاه آن حضرت مردم را به جهاد و نبرد ( با سلطنت یزید و بنی امیه ) دعوت نمود و آماده جنگ شد .
یزید که فردی فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود نامه ای به حاکم مدینه نوشت و به او دستور داد که امام حسین (ع) برای یزید بیعت بگیرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند .
امام حسین (ع) در پاسخ چنین فرمود :
(( انا لله و انا الیه راجعون و علی الا سلام السلام اذا بلیت الامه براع مثل یزید ))
آن گاه که افرادی چون یزید ، (( شرابخوار و قمارباز و بی ایمان و نا پاک که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمی کند ) بر مسند حکومت اسلامی بنشیند ، باید فاتحه اسلام را خواند . ( زیرا این گونه زمامدارها با نیروی اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بین می برند . )
امام حسین (ع) می دانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است ، اگر در مدینه بماند به قتلش می رسانند ، لذا به امر پروردگار شبانه و مخفی از مدینه به سوی مکه حرکت کرد . آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بیعت یزید ، در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت .
امام حسین (ع) از همان شبی که از مدینه بیرون آمد و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزید و در طول راه مکه به کربلا ، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره اعلان می داشت که : (( مقصود من از حرکت ، روا ساختن حکومت ضد اسلامی یزید و صراحت ، بر پا داشتن امر به معروف و نهی ار منکر و ایستادگی در برابر ظلم و ستمگری است و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدی هدفی ندارم . ))

امام (ع) که حاضر به بیعت کردن با یزید نبود با خانواده خود از مدینه به مکه رفتند . در این هنگام مردم کوفه که از مرگ معاویه با خبر شده بودند نامه های زیادی برای امام حسین (ع) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و کوفه بیاید . امام حسین (ع) نیز مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد . ابتدا هزاران نفر از مردم کوفه با مسلم بن عقیل همراه شدند . اما با ورود عبیدالله بن زیاد که از طرف یزید به حکومت کوفه گمارده شده بود و بسیار حیله گر و بی رحم بود ، مردم کوفه فریب اقدامات او را خورده و پیمان شکنی کردند و مسلم را تنها گذاشتند .
در نتیجه عبیدالله ، مسلم بن عقیل را دستگیر نمود و به شهادت رسانید . هنگامی که در ابتدا مردم کوفه با مسلم بیعت کردند ، مسلم نامه ای به امام حسین (ع) نوشت و به ایشان اطلاع داد که به کوفه بیاید . امام حسین (ع) با خانواده ویاران خود به طرف کوفه حرکت کرد و در نزدیکی کوفه بود که خبر پیمان شکنی مردم کوفه و شهادت مسلم را آوردند . عبید الله بن زیاد که با

شهادت که با شهادت مسلم بر اوضاع کوفه تسلط پیدا کرده بود حر بن یزید ریاحی را برای زیر نظر گرفتن امام حسین (ع) و همراهانش فرستاد . و سپس عمربن سعد را با سی هزار نفر به کربلا اعزام نمود . او به عمربن سعد وعده داده بود که اگر امام حسین (ع) را به شهادت برساند او را حاکم ری خواهد کرد .
ورود اما حسین (ع) و یارانش به سرزمین کربلا
هر چند اما حسین (ع) کوفیان را به خوبی می شناخت و بی وفایی و بی دینی شان ورا در زمان حکومت پدر و برادر دیده بود و می دانست به گفته ها و بیعت شان با مسلم نمی توان اعتماد کرد ، ولیکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند .
در بین راه خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید و امام در سر دو راهی کوفه و کربلا بود که حربن یزید ریاحی با سواران خود راه را بر امام حسین (ع) بستند و گفتند نمی توانی بسوی کوفه بروی .
امام فرمود : شما به مردم کوفه خبر دهید که حسین بن علی به دعوت شما آمد ولی ما او را راه ندادیم .
حر مأمور بود امام حسین (ع) را تحت الحفظ به کوفه برده به عبیدالله تحویل دهد ، ولی خود سعی می کرد نسبت به حضرت بی احترامی نکند ، مثلاً وقتی حضرت از او پرسیدند : می خواهی با اصحاب خود جداگانه نماز بخوانی یا در نماز ما شرکت می کنی ، عرض کرد : در نماز شما شر

کت می کنیم .
در جای دیگر هنگامی که امام از او ناراحت شد و فرمود : مادرت به عزایت بنشیند ، گفت : اگر فرد دیگری این جمله را می گفت حتماً نام مادرش را می بردم ، ولی مادر تو فاطمه جز با نیکی و احترام نمی توانم یاد کنم .
حر مأمور به جنگ نبود ، به همین جهت وقتی دریافت که امام تن به ذلت نخواهد داد و همراه او به کوفه نخواهد رفت و خود نیز اجازه نداشت او را رها کند ، تا چنانچه حضرت توانست به مدینه بر گردد ، از حضرت خواست به راهی رود که نه به کوفه برسد نه به مدینه ختم شود ، تا او بتواند از ابن زیاد کسب تکلیف کند .
امام تقاضای حر را پذیرفت و به سمت چپ حرکت کرد و این همان راهی بود که با چند منزل به کربلا می رسید .
امام راه دیگری را که به سوی سرزمین نینوا بود پیش گرفت که همان سرزمین کربلا بود . امام فرمود : اینجا سرزمین کربلا است و اینجا محل شهادت ما می باشد . سپس امام برای اصحاب خود سخنرانی کردندو پس از حمد و ثنا به درگاه قادر یکتا فرمودند : (( خود می بینید چه مصیبتی بر ما نازل شده ، دنیا دگرگون و نا خوشایند شده ، نیکی ها و فضیلت ها روی گردان شده و چون شتری سبک بار از میان مارخت بر بسته است از زندگی دنیا جز اندکی همانند ته مانده ظرف آب باقی نمانده ، زندگی ، سخت ننگین و چون چراگاهی سنگلاخ بی ارزش شده آیا نمی بینید کسی به حق عمل نمی کند و از باطل روی گردان نیست در چنین شرایطی مؤمن باید از این زندگی دل کند ، مشتاق زیارت پروردگارش باشد که من در این محیط ننگین ، مرگ را خبر سعادت و خوشبختی و زندگی با ستمکاران را جز رنج و دل آزرگی نمی بینم . )))
هنگامی که سخنان اام به اینجا رسید ، (( زهیر بن قین )) به پا خاست بهئمایندگی از طرف اصحاب عرض کرد : (( ای زاده رسول خدا (ص ) ! سخنانت را شنیدیم ، اگر در دنیا ابدی می بود و ما جاودانه در آن می ماندیم باز هم جنگ در رکاب تو بر آن ترجیح می دادیم )).

سپس یاران دیگر امام حسین (ع) سحن گفتند که امام را تنها نمی گذارند و گفتند که امیدواریم تا درقیامت جد بزرگوار تو ما را شفاعت فرمایند .
بسیاری از همراهان امام حسین (ع) که خبر پیمان شکنی کوفیان را شنیده و سخنان اما حسین (ع
) که بیعت خود را از همراهان خود برداشته بود ، موجب شد که بسیاری از آنان با شنیدن این سخنان پراکنده شوند و تنها کسانی در میان یاران حضرت باقی ماندند که از مکه به کاروان امام (ع) پیوسته بودند .
خبر اقامت امام حسین (ع) در کربلا به کوفه رسید ابن زیاد با خود می اندیشید چه کسی حاضر می شود این ننگ را بپذیرد و با پسر پیامبر وارد جنگ شود .
ابن زیاد به کسی فکر می کرد که فرماندهی سپاه را بپذیرد عمر سعد را به خاطر آورد همان کسحجی که به تازگی فرمانداری ری را گرفته بود و برای حفظ آن به هر پستی و ذلتی تن می داد به یاد آورد روز شهادت مسلم ، عمر بن سعد به چه رذالتی اسرار مسلم را فاش کرده بود مسلو به او اعتماد کرد و در واپسین لحظات حیات به او چند وصیت کرد ، ولی او بدون این که ابن زیاد بخواهد ، از روی چاپلوسی همه را برای او باز گفته بود این عمل چنان زشت می نمود که ابن زیاد نیز نیز به او طعنه زد ، گفت : امین خیانت نمی کند ، ولی گاهی مردم خائنی را امین می پندارند )).
ابن زیا دریافت که مناسب ترین مهره را برای این پیکار پیدا کرده است ، فوراً او را احضار کرد  
ابن سعد نخست عذر خواست ، ولی ابن زیاد که نقطه ضعف او را می دانست گفت : مانعی ندارد اگر نمی خواهی این کار را قبول کنی ، حکم فرمانداری را پس بده . عمر گفت امشب را به من مهلت بده تا فکر کنم .
وی با هر کس مشورت کرد او از این کار بر حذر داشت ، ولی فردا صبح خود به قصر ابن زیاد رفت و با چهار هزار سرباز راهی کربلا شد .
عمر سعد با همراهان وارد کربلا شد و ابن زیاد پی در پی برای او نیرو می فرستاد .
در روز ششم محرم لشکری بیست و دو هزار نفره تحت فرمان داشت روز هفتم از عبید

الله نامه ای دریافت کرد که دستور داده بود نگذارند امام حسین (ع) و یارانش از آب فرات استفاده کنند . ابن سعد شخصی به نام (( عمرو بن حجاج زبیدی )) را به فرماندهی سپاهی بر رودخانه فرات گمارد و از آن روز آب در خیمه گاه امام کمیاب شد .
امام حسین (ع) وقتی مشاهده کرد آب در خیمه ها کمیاب شده ، برادرش عباس را به فرماندهی سی سوار و ده پیاده مأمور تهیه آب کرد . (۰ هلال بن نافع حملی )) پیشاپیش پیادگان حرکت می کرد عمر و بن حجاج پرسید کیستی ؟
گفت : من نافعم و آمده ام از این آب که تو ما را محروم کرده ای بنوشم عمر گفت : بنوش گوارایت باد .
هلال گفت : وای بر تو ! چگونه بنوشم در حالی که حسین و همراهانش تشنه اند .
گفت : می دانم ولی ما مأموریم نگذاریم دست او به آب برسد .
هلال به اصحابش گفت وارد آب شوند و عمر نیز به لشکرش دستور مقابله داد جنگ سختی در گرفت سواران می جنگیدند و پیادگان مشکها را آب می کردند .
عده ای از یاران عمر و حجاج به هلاکت رسیدند و یاران اما با بیست مشک پر از آب به خیمه ها برگشتنند و اینجا بود که حضرت عباس را (( سقا )) لقب دادند .
عصر روز نهم محرم ، عمر بن سعد با سپاه خویش به سوی اردوی امام تاخت ، امام (ع) برادرش جناب عباس را فرستاد تا از هدف آنها با خبر شود .
گفتند : دستور رسیده اگر تسلیم حکم عبید الله نشوید با شما بجنگم .
فرمود : صبر کنید تا پیام شما را به ابا عبدالله(ع) برسانم و خود برگشت و آنچه را از آن مردم شنیده بود با امام باز گفت .
حضرت فرمود : (( بر گرد و اگر توانستی تا فردا مهلت بگیر باشد که امشب نماز بخوانیم و دعا کنیم و از پروردگارمان آرزش بخواهیم خداوند خود می داند که من چقدر نماز و قرآن و دعا و اسغفار را دوست می دارم )).
عباس با پیام امام در مقابل لشکر ایستاد ، ابن سعد رو به شمر گفت :

چه می گویی ؟
شمر گفت : نمی دانم ، فرمانده تو هستی .
عمروبن حجاج زبیدی گفت : سبحان الله ! به خدا لگر لشکر کفار از ما چنین تقاضایی می کرد شایسته بود قبول کنیم .
قیس ابن اشعث گفت : تقاضای ایشان را قبول کن ! به خدا فردا صبح پیش از تو در میدان مبارزه آماده می شوند .
شب دهم محرم ، نزدیک مغرب امام حسین (ع) اصحابش را جمع کرد و در جمع ایشان خظبه ای خواند و فرمود :
((خداوند را ستایش می کنم به بهترین ستایش ها و در گشایش و سختی او را سپاس می گویم که ما را با نبوت احترام کردی و قرآنمان آموختی و در دین آگاهی دادی و به ما قلب و شنوایی عنایت کردی ، پس ما را در زمره شکر گزاران قرار ده اما بعد ، من یارانی بهتر و باوفاتر از یاران
خود و خانواده ای نیکوکارتر از خانواده خویش نمی شناسم ، خدا از جانب من پاداش نیکتان دهد.
من گمان می کنم کار ما با این مردم به جنگ و ستیز می کشد ، بنابراین شما را مرخص می کنم و بیعت خویش از گردن شما بر می دارم همه بروید اکنون شب است و پردة تاریکی همه چیز را پوشانده هرکدام دست یک از اهل بیت مرا بگیرید و در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این قوم به حال خود رها کنید ، اینان جز با من با کسی کاری ندارند )).
چون شخنان امام به اینجا رسید ، برادران ، پسران ، برادر زادگان و خواهر زادگانش به سخن آمده و گفتند برای چه این کار را بکنیم ؟
برای این که بعد از تو زنده بمانیم ؟
خدا آن روز را نیاورد .
قبل از همه عباس (ع) پسر امیرالمؤمنین (ع) سخن گفت و بعد دیگران به پیروی از او سخنانی به این مضمون گفتند .
صبح روز دهم محرم ، امام حسین (ع) اصحابش را برای نبرد آماده کرد نیروی حضرت از سی و دو نفر سوار و چهل نفر پیاده تشکیل می شد . حضرت زهیر ، را در جناح راست لشکر و حبیب بن مظاهر را در جناح چپ لشکر قرار داد و پرچم اصلی را به برادرش عباس داد .
خیمه ها پش سر سپاه قرار گرفته بود در خندقی که شبانه در پشت خیمه ها کنده بودند

مقداری هیزم ریختند و آتش زدند تا دشمن نتواند از پشت سر به خیمه ها حمله کند .
آنگاه حضرت خود وارد خیمه محصوصی شد و نظافت کرد و چون بیرون آمد بر مرکب خو نشست ، قرآنی به دست گرفت و جنگ آغاز شد .
حضرت دست به دعا گشود :
(( بار الها ! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر گرفتاری امیدمنی و در هر حادثه ای که برایم پیش آید تو تکیه گاه و سلاح منی چه بسیار غمهایی که دل را ضعیف می کند و راه هر چاره می بندند ، گرفتاری هایی که با دیدن آنها دوستان رهایت می کنند و دشمنان شادکامی پیشه می کنند .
من از دیگران قطع امید کردم و آنها را به درگاه تو آوردم و از آنها به تو شکایت کردم و تو آنها را بر طرف کردی و نجاتم دادی خدایا تو صاحب هر نعمت و آخرین مقصود هر حرکت هستی .))
سخنرانی امام صبح عشورا

ای مردم ! می دانید که من کیستم ؟
به خود باز گردید ، خود را سرزنش کنید ، ببینید کشتن و هتک حرمت من برای شما حلال است؟
و به صلاح شماست ؟
آیا من دختر زاده پیامبر شما و زاده وصی و پسر عموی او ، اولین کسی که به خدا ایمان آورد و رسولش را تصدیق کرد و دین او را پذیرفت نیستم ؟
آیا حمزه سید الشهدا عموی پدرم نیست ؟
آیا جعفر طیار عموی من نیست ؟