فصل اول

مقدمه
روان شناسان اجتماعي تمايل دارند بدانند كه انسانها چگونه درباره يكديگر مي انديشند و چگونه بر يكديگر اثر مي گذارند و اثر مي پذيرند ، با اين حال تنها ايشان نيستند كه به اين مسائل علاقه نشان مي دهند بلكه انسان شناسان ، جامعه شناسان و حتي رمان نويسان و فيلسوفان نيز به مطالعه اين گونه مسائل تمايل نشان مي دهند اريكسون پس از جستجو و بررسي بسيار درباره جنبه ناخودآگاه انسان و تضادهايي كه علل رفتارهاي طبيعي و غير طبيعي او را توجيه مي كند كه هويت و نوع تفكر به آن را مورد بررسي قرار مي دهد و اينكه هويت كه حاكي از تحول در امور

جنسي و يافتن خود و درك از خويشتن نزد بزرگسالان و تضادهاي ناخودآگاه آنان است شكل مي گيرد و او اضافه مي كند كه تمام احساسهاي ناخودآگاته كه از آنها و نوجوانان نشات مي گيرد يكي از ويژگي هاي انسان دارا بودن نيروي انديشه است كه باعث هويت است انسان به ياري انديشه توانسته است به خوديابي برسد كه اين مي تواند باعث هويت در جوانان شود كه تفكر منطقي و يافتن آن در ذهنيت مي تواند راهكاري جديد باشد و اريكسون خواسته است زندگي روزانه نوجوانان را با تمام پريشاني به اضطراب و آشفتگيهايش بازسازي كند و اين نوآوري و دگر گوني در روش نگرش به نتايجي به بار آورده كه ژرفترين و استوارترين اعتقادهاي در واقع رشد هويت است كه منجر به رسيدگي عاطفي ، جنسي ، اجتماعي و … مي شود در افراد با شخصيت هاي نا رسيده « من » ضعيف و شكننده است و بخشي از سازگاري اجتماعي كه در دوران كودكي به

وقوع مي پيوندد بدان سازگاري اجتماعي مي گويند و اين همان شيوه اي است كه كودكان ارزشها ، سوگيريهايي كه در آينده با آن مواجه خواهند شد ، ياد مي گيرند و همه مي دانيم كه موقعيتهايي نيز وجود داشته است كه در آن اجتماعي شدن دوباره در تنهايي صورت گرفته است و به همين دليل از اين فرايند به طور مصيبت باري استفاده استثماري شده است .
منبع : ( ستوده – ۱۳۸۰ )

بيان مساله

سازگاري اجتماعي و هويت و تفكر منطقي مي تواند شاخه اي از علوم انساني و علمي نسبتاً جوان است كه بعد از پيدايي و رشد روان شناسي عمومي و جامعه شناسي به عنوان دانشي نو مطرح شده و اين سازگاري اجتماعي از راه رسيده و نو پا مي تواند ديواري سخت از روان شناسي و جامعه شناسي باشد كه M به مطالعه فرد ( رفتارها و نگرشها ، باورها ، … ) در محيط اجتماعي مي پردازد زيرا افراد به خاطر وابستگيهاشان به جامعه و پيوندهايشان با گروه هاي مختلف اجتماعي كه دارد از آنها متاثر مي شود و بر آنها اثر نيز مي گذارد از اين رو روان شناسي اجتماعي مي تواند در جنبه هاي گوناگون زندگي اجتماعي مورد استفاده گيرد . روان شناسي اجتماعي ما را به شكل خاصي از آگاهي مجهز مي كند تا از تبينهاي شخصي درباره رفتار ديگران پرهيز كنيم و نيز چگونه نگريستن به عواملي را كه رفتارهايمان را شكل مي دهد ياد مي دهد و به ما كمك كند تا نيروهاي رواني – اجتماعي را كه با آنها روبرويم به ويژه آنهايي را كه به ما فشار وارد مي كنند باز شناسيم ومارا بر مي انگيزد تا به ياري جامعه اي بيمناك و هراسناك از افزايش ناسازگاري و نابهنجاري برخيزيم و چگونگي رويارويي با آنها را دريابيم .
منبع ( منصور سال ۱۳۸۰ )
سوال مسئله
۱- آيا بين سازگاري اجتماعي و هويت رابطه وجود دارد ؟
۲- آيا بين هويت و تفكر غير منطقي رابطه وجود دارد؟
۳- آيا بين تفكرغير منطقي و سازگاري اجتماعي رابطه وجود دارد؟

هدف تحقيق
هدف از تحقيق بررسي رابطه ي تفكر غير منطقي و يافتن هويت در سازگاري اجتماعي نوجوانان است و اينك آيا بين تفكرغيرمنطقي و افكار مثبت و يافتن هويت و خودكامگي رابطه وجود دارد و آيا هويت در سازگاري اجتماعي مي تواند نقش داشته باشد يا نه اصلاً رابطه بين اين متغيرها وجود دارند .

اهميت وضرورت تحقيق
انسان هيچ گاه تنها و دور از ديگران زندگي نكرده است بلكه زندگي او حاصل روابط و پيوندهايش با ديگران است اگر قرار باشد به شناختي از او دست يابيم بايد در اين چارچوب وي را بشناسيم به اين صورت كه نوجوان با توسل به يافتن هويت خود و اتكا به افكار منطقي و باورهاي مثبت بتوانند به سازگاري اجتماعي برسد و اميد است با پژوهشهايي كه انجام مي گيرد بتوان به سازگاري اجتماعي و نوع روابط جوانان و نوجوانان با محيط اطرافشان كمك كرد و انجام اين پژوهش مي تواند در جوامع آموزشي و تحصيلي مخصوصاً در دبيرستان ها نقش بسزايي داشته باشد و اميد است بتوان راه حل هايي جهت يافتن هويت هاي مثبت با توسل به افكار مثبت نوجوانان پيدا كرد و اثرات مثبت افكار منطقي نوجوانان را در آينده شاهد باشيم .

فرضيه هاي تحقيق
۱- بين تفكر غير منطقي و سازگاري اجتماعي رابطه ي معني داري وجود دارد .
۲- بين هويت و تفكر غير منطقي رابطه ي معني داري وجود دارد .

۳- بين هويت و سازگاري اجتماعي رابطه معني داري وجود دارد .

متغيرهاي پژوهشي
هويت تفكر غير منطقي سازگاري اجتماعي
تعاريف عملياتي و نظري واژه ها و مفاهيم
سازگاري اجتماعي : سازگاري اجتماعي علمي است كه در جستجوي درك و فهم ماهيت و علل رفتارهاي فرد در موقعيتهاي اجتماعي است منظور از واژه رفتار ، تنها رفتارهاي آشكار نيست بلكه كليه رفتارهايي پنهان مانند : احساسها و انديشه هاي فرد نيز مي باشد . ( بهادري –

۱۳۷۹ )
سازگاري اجتماعي عبارتند از : انديشه ها ، باورها و خاطرها و استدلالهاي فرد درباره ديگران و احساس و تواناييهاي شناختي است و در آخر عبارتند از: نمره اي است كه آزمودني ها از پرسش نامه ي سازگاري اجتماعي بدست آورده اند.
منبع ( كريمي / ۱۳۷۸ )
تفكر منطقي : عبارتند از باورهاي مثبت و منطقي كه فرد از افكار و روابط ديگران و امور شناختي در رابطه با خود دارد كه يكي از اصول اصلي شناخت از نظر اليس است و در آخر نمرات تفكرات عبارتند از نمره اي است كه آزمودني از آزمون افكار منطقي بدست آورده اند كه طراز نمره بدست آمده بين ۴۲ الي ۳۰ است كه بالاتر از آن نشان دهنده تفكرات منفي در بين افراد است و پايين تر از آن نشان دهنده بي تفاوتي افراد است .
منبع : ( رحيميان ) سال ۱۳۸۵
هويت : عبارت است از يافتن خويش و رسيدن به بلوغ فكري در بين نوجوانان حدود سني ۱۶-۱۴ ساله كه نوجوان به هويت اجتماعي – فردي – عاطفي دست پيدا مي كند و بالاخره نمره اي است كه آزمودني به پرسش نامه مربوط به هويت بدست آورده اند .
منبع : ( گنجي – ۱۳۷۸ )
و هويت عبارت است از خويشتن و هماهنگ كردن افكار و اعتقادات بر حسب انديشهاي اعتقادي و اسلامي ، جنسي و اجتماعي محيطي كه در آن زندگي مي كند .
منبع : ( گنجي – ۱۳۸۰ )

فصل دوم
ادبيات وپيشينه تحقيق

روان شناسی اجتماعی چیست؟
روان شناسی اجتماعی شاخه ای از علوم انسانی و علمی نسبتأ جوان است که بعد از پیدایی و رشد روان شناسی عمومی و جامعه شناسی به عنوان دانشی نو مطرح شده و در دانشگاههای دنیا و از جمله کشور ما تدریس می شود. این دانش تازه از راه رسیده و نوپا دیوارهای سخت و ستبری که روان شناسی و جامعه شناسی را از هم جدا می کرد فرو می ریزد و تباین فرد و جامعه را که سالیان دراز موجب استنتاج های نادرست علمی و عملی بود از میان برمی دارد و به عنوان نظمی واسطه ای میان جامعه شناسی و روان شناسی قرار می گیرد و به مطالعه فرد (رفتارها،نگرش ها، باورها و …) در محیط اجتماعی می پردازد؛ زیرا فرد به خاطر وابستگی هایش به جامعه و پیوندهایش با گروههای مختلف اجتماعی که دارد از آنها متأثر می شود و بر

آنها اثر نیز می گذارد. از این رو روان شناسی اجتماعی می تواند در جنبه های گوناگون زندگی اجتماعی مورد استفاده گیرد.

تعریف روان شناسی اجتماعی
روان شناسی را به مطالعه ی علمی رفتارهای فردی و فرایندهای روانی تعریف کرده اند.(lehay,1992:4). روان شناسی اجتماعی را می توان مطالعه علمی افرادی دانست

که تحت تأثیر افراد دیگر قرار می گیرند یا به بیان دیگر می توان آن را مطالعه ی علمی فعالیت های فردی که از افراد دیگر متأثر است، تعریف کرد.
بدین ترتیب، روان شناسی اجتماعی مطالعه ی روان شناختی انسان از این جهت است که در ارتباط با دیگران است؛ خواه بر آنان اثر بگذارد (اثر گذار)؛ خواه تحت تأثیر آنان قرار گیرد (اثر پذیر). “دیگران” ممکن است به صورت انفرادی و یا به صورت گروهی در فرد تأثیر کنند. فرد چه به صورت مثبت (مورد قبول گروه) و چه به صورت منفی (عدم قبول گروه) گام بر دارد ؛ در هر دو حال رفتار او معلول علل اجتماعی است. شخص نه تنها رفتار و اعمال خود را نسبت به دیگران و در ارتباط و با توجه آنان تنظیم می کند؛ بلکه در حالت انزوا و تنهایی نیز در نتیجه ی تأثیر پابرجایی که قبلأ اجتماع در اندیشه ها و باورهایش گذارده، شخصیت و رفتار و اعمال خود را با معیار قضاوت دیگران و به اصطلاحبر حسب افکار و عقاید عمومی می سنجد و ارزیابی می کند. به گفته ی بیلز “من” حتی موقعی که تنها باشد، باز نوعی بازیگر اجتماعی است؛ زیرا به عنوان یک موجود اجتماعی درباره ی خود می اندیشد و از خلال نقشها و ارزشهای اجتماعی خود را ظاهر می سازد؛ این تأثیر و تأثر و به عبارتی تعامل یا کنش متقابل، پدیده ای روانی – اجتماعی است.
آلپورت روان شناسی اجتماعی را علمی می داند که می کوشد تا دریابد و تبیین کند که تا چه حد حضور واقعی،تخیلی و یا ضمنی دیگران می تواند اندیشه و احساس و رفتار فرد را تحت تثیر قرار دهد. (آلپورت، ۲۰:۱۳۷۱). اصطلاح “حضور ضمنی” اشاره به فعالیت های بسیاری دارد که شخص به علت جایگاه(نقش) خویش در یک ساختار اجتماعی پیچیده و یا به دلیل عضویتش در یک گروه فرهنگی بخصوص درگیر آنها می شود.
ارونسون روان شناسی اجتماعی را عبارت از نفوذی می داند که مردم بر عقاید و رفتار یکدیگر دارند (ارونسون،۸:۱۳۶۹) و بالاخره ناصرالدین صاحب الزمانی روان شناسی اجتماعی را مطالعه ی علمی نتیجه ی نفوذ و کنش متقابل فرد در برابر فرد، فرد در برابر جمع و جمع در برابر فرد و جمع در برابر جمع تعریف می کند (صاحب الزمانی،۲۶۰:۱۳۷۱)

تعریف عملیاتی روان شناسی اجتماعی
ارائه تعریفی جامع و مانع برای هر مطلبی دشوار است.. در رابطه با روان شناسی اجتماعی، این کار به دو دلیل دشوارتر می باشد: یکی تنوع موضوع ها و دیگر تغییرات سریع آنها. علی رغم وسعت دامنه ی موضوع هایی که روان شناسان اجتماعی برای مطالعه انتخاب می کنند؛ به نظر می رسد که اکثر آنها بیشتر توجه خود را بر درک رفتارهای هر فرد در محیط اجتماعی اش، معطوف کرده اند. به طور خلاصه آنها در درجه اول بر این مسأله تأکید دارند که افراد در موقعیت های مختلف چگونه رفتار می کنند و یا چه فکر و احساسی نسبت به دیگران دارند؟ با در نظر این نکته مهم، تعریف جامع و کاملی از روان شناسی اجتماعی را می توان به صورت زیر ارائه داد :

روان شناسی اجتماعی رشته ای علمی است که در جستجوی درک و فهم ماهیت و علل رفتارهای فرد در موقعیت های اجتماعی است(Baron/Byrne,1992:24). منظور ما از واژه رفتار نه تنها رفتارهای آشکاربلکه کلیه احساسها و اندیشه های فرد نیز است. از آنجا که این تعریف نیز همانند دیگر تعریف ها کمی نامحسوس است. لطفأ با ما همراه شوید تا تعدادی از موارد مهم آن را برای شما روشن کنیم :

 

روان شناسی اجتماعی به عنوان یک علم
پاول سمونف روان شناس روسی بر این باور بود که انسان اشتیاق خود را برای دانش از دو طریق برآورده می سازد :
۱٫ به مشاهده محیط خود می پردازد و تلاش به عمل می آورد تا شناخته ها را به صورتی معنی دار و قابل فهم سازمان دهد(این علم است).
۲٫ محیط شناخته شده را تجدید سازمان می دهد تا چیزی بدیع بیافریند (این هنر است).
ارونسون می گوید : من بر مبنای تجربه شخصی اضافه می کنم که در روان شناسی اجتماعی این دو اغلب آمیخته اند؛ زیرا روان شناس اجتماعی هنر را برای غنای علم خود به کار می برد (ارونسون، ۳۱۱:۱۳۶۹).
بسیاری از مردم بر این باورند که علم به صورت کلی یا حتی جزیی فقط شامل رشته های خاصی مثل شیمی ، فیزیک و یا حتی زیست شناسی است.البته این گونه علوم اختصاصی ما را در تصمیم گیری این مطلب که روان شناسی اجتماعی را هم می توان علم به حساب آورد تا حدی دچار شک و شبهه می کند. ممکن است از خود بپرسیم که چگونه می تواند رشته ای که به دنبال یافتن ماهیت عشق یا خشونت درونی است، علم باشد. مطمئنأ پاسخ به این پرسش ساده است. در حقیقت،اصطلاح “علم” به انتخاب موضوعهای بسیار پیشرفته اطلاق نمی شود؛ بلکه به انتخاب روشهای معمولی برای مطالعه ی یک سلسله وسیع از موضوعها دلالت دارد. از آنجا که به “مجموعه ای از اطلاعات بدست آمده از طریق روشهای منطقیو منظم تحقیق، علم گویند” (رابرتسون، ۴۱۹:۱۳۷۲) روان شناسان اجتماعی نیز برای فهم رفتار اجتماعی به همان روشهایی که دیگر دانشمندان به کار می برند، استفاده می کنند، از این رو، می توان روان شناسی اجتماعی را به عنوان یک علم به حساب آورد.

روان شناسی اجتماعی به دنبال علل رفتارهایاجتماعی است

رفتار عبارت است از هر نوع پاسخ ارگانیسم (موجود زنده) به محرک های بیرونی و درونی. درباره رفتار اجتماعی می توان گفت که ما زندگی را به عنوان موجود “غیر اجتماعی” آغاز می کنیم. کسانی که با کودکی تازه تولد یافته ای، تماس نزدیک داشته اند، می دانند که چگونه اثرات اجتماعی در روزهای اول زندگی بر کودک بی اثر است. در این دوره از زندگی کودک، نه می توان با او ارتباط برقرار کرد و نه می توان بر رفتار او اثر گذاشت. یک ماه یا بیشتر طول می کشد تا کودک به طریقی واقعأ اجتماعی پاسخ دهد. پاسخهای او رفتارهای اجتماعی او خواهند بود.
در واقع، رفتار اجتماعی کنش متقابل دو یا چند فرد است؛ گاه این کنش یک سویه است و در آن یک موجود زنده به وسیله موجود زنده دیگر تحریک می شود و گاه دو سویه است؛ یک موجود زنده،موجود زنده دیگر را تحریک می کند و به نوبه ی خود به وسیله رفتاری که در موجود زنده دیگر بوجود می آید، تحریک می شود.
انسانها در جامعه ، رفتارهای متفاوتی دارند، برخی به دیگران کمک می کنند؛ بعضی رفتاره

اشان خشن است، برخی نسبت به دیگران عشق می ورزند و یا از آنان متنفرند. به طور خلاصه می توان گفت که رفتار اجتماعی ، در نهایت در اثر تعامل با دیگران به وجود می آید. روان شناسان اجتماعی نیز بر همین نکته تأکید دارند، آنان در ابتدا سعی دارند شرایطی را که رفتارهای اجتماعی افراد را شکل می دهد، مثل واکنش افراد، احساسات و تفکرات آنان در مورد دیگران را درک کنند. آگاهی داشتن از علل رفتار به ما این امکان را می دهد تا هم رفتارهای اجتماعی را پیش بینی و هم آنها را به نحو مطلوب تغییر دهیم . از این رو، شرایطی که باعث بوجود امدن رفتارها می شوند، به اندازه خود رفتار مهم هستند.
رفتارهای اجتماعی در ظاهر به وسیله متغیرهای بسیاری شکل می گیرند. بنابراین روان شناسان اجتماعی صادقانه در پی نادیده گرفتن برخی از این متغیرها می باشند. اگر چه تعداد عواملی که بر رفتارهای اجتماعی اثر می گذارند، بسیار زیاد است، اما می توان آنها را در پنج دسته عمده گروه بندی کرد تأثیر این عوامل و علل را می توان به شرح زیر مشخص کرد (Baron/Byrne,1992:12).

عوامل مؤثر بر شکل گیری رفتار اجتماعی
رفتار اجتماعی عبارت است از احساسها، واکنش ها و اندیشه های آدمی در وضعیت های اجتماعی . برای شناخت و فهم آنها باید به علل و عوامل زیر توجه داشت.
۱٫ رفتار و منش دیگران : آنچه که دیگران می گویند و یا در ظاهر انجام می دهند و زمینه های نژادی و قومی آنها؛
۲٫ شناخت اجتماعی : اندیشه ها، باورها، خاطره ها و استدلالهای فرد درباره دیگران؛
۳٫ متغیرهای محیطی : گرما، سرما، سروصدا،آلودگیها، ازدحام و نوع آب و هوا؛
۴٫ عوامل فرهنگی و اجتماعی : عضویت در گروه های مختلف اجتماعی، وجود هنجارها و ارزشهای فرهنگی؛
۵٫ عوامل زیست شناختی : جنبه های ارثی وظاهری فرد، احساس و تواناییهای شناخت

ی.

چرا مطالعه ی روان شناسی اجتماعی لازم است
روان شناسان اجتماعی علاقه مندند جنبه های مختلف زندگی اجتماعی انسان مانند آموزش و پرورش ، سیاست، فعالیت های اقتصادی و روابط میان اقوام و ملل را مطالعه و بررسی کنند. پژوهشهای آنان در چند دهه ی گذشته اطلاعات انبوهی به ارمغان آورده که از فایده های بسیاری برخوردار است؛ دانستن آنها برای همه ی کسانی که با مردم سر و کار دارند؛ نه تنها

سودمند بلکه ضروری است. این فایده ها را می توان به شرح زیر گروهبندی کرد :
۱٫ درک سیر آفرینش تاریخی انسان : انسانها دارای نیازهایی مانند گرسنگی، تشنگی و جنسی هستند که در میان همه آنان یکسان است؛ اما سائقهایی چون عشق ، نفرت، شهوت ، قدرت، آرزوی تسلیم، ترس و… نیز دارند که هر کس را از دیگران متمایز می سازد. همه ی این نیازها و سائقها محصور فرآیند اجتماع و فرهنگ جامعه اند.
اریک فروم بر خلاف زیگموند فروید که خوی آدمی را محصول ارضا یا ناکام گذاشتن سایقهای اصلی طبیعت آدمی می دانست، معتقد بود که انسان در درجه اول “موجود اجتماعی” است و کار اجتماع فقط سرکوبی سایقهای اصلی انسان نیست؛ بلکه اجتماع آفریده فرد و فرد آفریده اجتماع است. زیباترین یا زشت ترین تمایلات آدمی هیچ کدام جزیی از یک طبیعت تغییر ناپذیر و بیولوژیک نیست؛ بلکه از فرایند اجتماع که آفریننده انسان است، نتیجه می شود. به عبارت دیگر، اجتماع علاوه بر جلوگیری ، وظیفه آفرینندگی نیز دارد؛ طبیعت آدمی و انفعالها و و اضطرابهای او محصول فرهنگ اجتماعند و خود انسان مهمترین مخلوق کوشش مداوم بشر است که داستان آن را “تاریخ” نام نهاده اند. هدف روان شناسی اجتماعی درست همین است که سیر آفرینش انسان را در تاریخ به فهم نزدیک کند (فروم، ۳۳:۱۳۶۶).
۲٫ شناخت روابط انسانی و پیوندهای زندگی گروهی : انسان هیچ گاه تنها و دور از دیگران زندگی نکرده است؛ بلکه زندگی او حاصل روابط و پیوندهایش با دیگران است. اگر قرار باشد به شناختی از او دست یابیم ؛ باید در این چهارچوب وی را بشناسیم؛ زیرا زیستن و چگونه زیستن با دیگران مسأله ای اجتماعی است. چنانکه از دیدگاه امیل دورکیم خودکشی بیش از آنکه برآمده از تنگدستی، بیماری یا حتی نقص عضو باشد، از کاهش همبستگی بین فرد و دیگران سرچشمه می گیرد (ساروخانی،۱۱:۱۳۷۰). بسیاری از مسائل انسان، اجتماعی است و این مسائل بیشتر پیامد کنش متقابل میان افراد و گروهها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جامعه پذیری؛ اجتماعی شدن فرد
مرگ سرنوشت محتوم هر فرد انسانی است و از آنجا که جانشینی اعضای جامعه باید تضمین شود، این نیاز تا حدودی به وسیله ی تولید مثل طبیعی که “میراث ژنتیکی” جامعه را تداوم می بخشد، برآورده می شود. اما اگر جامعه ای خواهان بقای خود باشد، باید “میراث فرهنگی” آن جامعه نیز تداوم یابد؛ این امری است که تنها در فرایند “جامعه پذیری” یا “اجتماعی شدن” امکان پذیر می گردد.
جامعه پذیری فرآیندی است که به انسان، شیوه های زندگی کردن در جامعه را م

ی آموزد، به او شخصیت می دهد و تواناییهایش را در جهت ایفای وظایف فردی به عنوان عضو جامعه توسعه می بخشد (کوئن، ۳۶۳:۱۳۷۱). فرد در خلال اجتماعی شدن هویت یا “من اجتماعی” خود را بازمی یابد و شناخت لازم برای ایفای نقشهای اجتماعی را یاد می گیرد؛ این روند بیسار گسترده و پیچیده که در طول زندگی فرد تداوم می یابد شامل آموزش زبان ، باورها و نگرشها و ارزشهای جامعه می باشد و به فراگیری رفتارهای متناسب با هنجارهای پذیرفته شده جامعه منجر می گردد. بنیادی ترین بخش جامعه پذیری در دوران کودکی رخ می 

 

سرشت و پرورش
هیچ بحثی از جامعه پذیری نیست که اهمیت سرشت و پرورش را در رشد جسمانی، عقلانی، اجتماعی و شخصیتی نادیده گرفته باشد. “سرشت” اصطلاحی است که برای ساخت ژنتیکی انسان یا وراثت بیولوژیکی او به کار می رود و “پرورش” به محیط و تجربه های متقابلی که هر فرد در زندگی خود به دست می آورد اشاره می کند. در میان دانشمندان این بحث وجود دارد که وراثت یا محیط کدامیک اهمیت بیشتری دارند و کدامیک بر رشد انسان مؤثرند؛ اما به نظر می رسد که این بحث، بیهوده باشد. چرا که نمی توان دو عامل وراثت و محیط (سرشت و پرورش) را از یکدیگر جدا نمود یا تأثیر یکی را بیشتر از دیگری دانست؛ زیرا هر دو عامل لازمه ی جامعه پذیری هستند.
رشد مغز انسان بر این نکته تأکید دارد که ویژگی های ژنتیکی از محیط جدا شدنی نیست. به وسیله ساخت ژنتیکی، ما انسانها در می یابیم که کورتس مغز(قسمت تفکر و ادراک مغز) اعمالی مانند به خاطر آوردن، فهمیدن و ادراک کردن را در خود جای می دهد. به احتمال زیاد اکثر قسمتهای مغز انسان قابلیت انعطاف پذیری زیادی دارد. دانشمندان معتقدند که مغز انسان قدرت فهم و یادگیری هر یک از ۵۰۰۰ زبان شناخته شده در دنیا را دارد (Ferrante,1996:153) .
کودک در ماه اول زندگی قادر به تکرار و تقلید صداهایی است که برای صحبت کردن به آنها نیاز دارد؛ کم کم این تکرار و تقلید، کاهش می یابد و کودک آنچه را که می شنود یاد می گیرد. شواهد حاکی از آن است که مغز انعطاف پذیری خود را برای درک زبان از بدو تولد شروع می کند تا هنگامی که کودک به یک سالگی می رسد. مهمترین دلیل این امر آن است که مواد خام ژنتیکی توسط محیط شکل می گیرد. ساخت ژنتیکی که انسان دارد به او کمک می کند تا به یادگیری ارزشها، باورها، هنجارها و زبان فرهنگ خود قادر شود؛ مثلأ مانند باورهای یک کودک فلسطینی در مورد اشغال سرزمین خود و … . این باورها در اثر ارتباط با محیط و کنش متقابل با دیگران آموخته می شود. اگر کنش متقابل و برخورد با دیگران وجود نداشته باشد، فرد نمی تواند عملکرد طبیعی از خود نشان دهد و اجتماعی شدن را یاد بگیرد. در واقع، کلید فهم کنش متقابل بین سرشت و پرورش (وراثت و محیط) عبارت است از جریان جامعه پذیری که طی آن زیست شناسی و فرهنگ با یکدیگر تلاقی می کنند و در هم می آمیزند.

شیوه های جامعه پذیری
جریان جامعه پذیری به دو صورت به پیش می رود :
۱٫ گاه گروه عملأ به جامعه پذیر کردن فرد می پردازد، چنانکه خانواده و مدرسه آگا

۲٫ گاه زندگی گروهی، خود به خود فرد را جامعه پذیر می گرداند، چنانکه رفتار پدران و مادران، بی آنکه خود آنان متوجه باشند، سرمشق رفتار کودکان قرار می گیرد.

دو نقش اساسی جامعه پذیری
جامعه پذیری دارای دو نقش اساسی است:
۱٫ از نظر فرد: جامعه پذیری فرآیند شکوفا کردن استعدادهای بالقوه و فراهم آوردن امکانات رشد شخصیت و تبدیل فرد به شخص (فرد اجتماعی) است. در واقع، فرد انسانی در طی اجتماعی شدن به کسب هویت اجتماعی خویش نایل می گردد و با پذیرش ارزشها، هنجارها، آرمانها و شیوه های زندگی، تحت شرایط مطلوب ، قادر به تحقق استعدادهای بالقوه ی خود می گردد.
۲٫ از نظر جامعه: جامعه پذیری جریانی است برای انتقال ویژگی های فرهنگ یک جامعه از نسلی به نسل دیگر و نیز امکان تکامل و استمرار فرهنگ و تربیت افراد برای ایفای نقشها و احراز پایگاههای مختلف اجتماعی.

جامعه پذیری انتظاری
وظیفه اصلی هر جامعه بازتولید خود است برای خلق اعضایی که رفتارها، آرزوها و هدفهایشان با رفتارها، خواسته ها و هدفهایی که از طرف جامعه مناسب تشخیص داده می شود، تطبیق کند.از طریق فرایند نیرومند و همه جا حاضر جامعه پذیری است که نیازهای جامعه به نیازهای فرد تبدیل می گردد.
جامعه پذیری فرآیند یادگیری است؛ این فرآیند وسیله ای است که از طریق آن ما مهارت های اجتماعی مانند رانندگی با اتومبیل، غذا خوردن با قاشق و چنگال و … را می آموزیم. و همچنین جامعه پذیری وسیله ای است که در خلال آن یاد می گیریم که چگونه دنیای خود را بشناسیم و چگونه با دیگران رابطه متقابل برقرار کنیم و یا اینکه مرد بودن یعنی چه و زن بودن یعنی چه و دیگر این که در هر شرایطی چه باید کرد و چه نباید کرد و اصولأ جامعه چه چیزی را خوب می داند و چه چیزی را بد.
مردم اغلب چنین می پندارند که جامعه پذیری مترادف است با تربیت کودک. این حقیقت دارد که آموزش سازنده و اصلی، در مراحل ابتدایی زندگی رخ می دهد و به همین دلیل کودکان باید ارزشهای اساسی، دانشها و باورهای فرهنگی جامعه خود را یاد بگیرند.
بخشی از جامعه پذیری که در دوران کودکی به وقوع می پیوندد، بدان “جامعه انتظاری” می گویند و این همان شیوه ای است که کودکان ارزشها، سوگیریهایی که در آینده با آن مواجه خواهند شد، یاد می گیرند .

باز جامعه پذیری (دوباره اجتماعی شدن)
جامعه پذیری در دوران کوردکی به پایان نمی رسد، ولی به هر حال در سراسر زندگی

آدمی ادامه می یابد. بزرگسالان هم دوباره اجتماعی (بازجامعه پذیری ) می شوند و هنجارها ، ارزشها و انتظارات جدیدی را می آموزند.
در هر گروه یا سازمان جدیدی که عضو می شویم و یا هر رابطه دوستی برقرار می کنیم یا در هر تجربه ای که در زندگی به دست می آوریم، ناچاریم که هویتهای جدیدی را کسب کنیم و برای هنجارها و ارزشهای جدیدی “اجتماعی” شویم. برای برخی از شغلهای خاص اجتماعی

شدن دوباره به ما کمک می کند که انتظارات قبلی خود را کنار گذارده و برداشت واقع بینانه تری را از این شغلها به دست آوریم. به عنوان مثال: دانشجویان جدید پلیس معتقدند که شغل آنان حفاظت از مردم است، بنابراین باید بیاموزند که “زور” چیز مناسبی است وگاه بدان احتیاج دارند.
برخی اوقات اجتماعی شدن دوباره بزرگسالان از طریق زور صورت می گیرد تا این که هدفهای مهم سازمانی و اجتماعی بهتر برآورده شود. ارتباط گروهی از افراد در زندانها، بیمارستانهای روانی و پادگانهای نظامی با جامعه بیرون قطع می شود و این افراد مجبور می شوند که یک زندگی محدودکننده را تحمل کنند. در چنین وضعیتی تجربه های جامعه پذیری پیشین به گونه ای منظم از بین می رود و تجربه های جدیدی شکل می گیرد که منافع گروه را تأمین می کند. مثلأ در یک پادگان نظامی، فرد می آموزد که هویت پیشین خود را بعنوان یک غیر نظامی کنار گذارده و هویت جدید سربازی را پیش گیرد. او باید بیاموزد که چگونه همچون یک سرباز فکر کند و عمل نماید و نیز باید یاد بگیرد که دنیا را از دیدگاه یک سرباز نگاه کند. برای کمک به سربازانی که تازه وارد خدمت می شوند باید به آنان یاد داد که هویت های پیشین خود را عوض کنند و موقعیت های جدید را بپذیرند. همه ی این کارها برای آن است که “فردیت” آنان از بین برود.
همه می دانیم که موقعیت هایی نیز وجود داشته است که در آن اجتماعی شدن دوباره در تنهایی صورت گرفته است و به همین دلیل از این فرآیند به طور مصیبت باری استفاده استثماری شده است. به عنوان مثال می توان از خودکشی دسته جمعی در جونزتاون (۱۹۷۸) و برخورد مسلحانه سال ۱۹۹۳ و نابودی قرارگاه “دیوید کورش” در تگزاس آمریکا و نیز حمله شیمیایی متروی ژاپن توسط اعضای گروه “آم شین ریکو” را نام برد.
رهبران این گروه ها به اعضایشان گفته بودند که برای دستیابی به یک زندگی پربارتر باید خود را از دیگران جدا کرده و تمام روابط عاطفی و ارزشهای خود را با آنان قطع کنند. اعضای گروه چنان از طرف رهبران خود شستشوی مغزی داده شده بودند که اختیار خود را به دست آنان سپرده بودند، به طوری که هر چه رهبران می گفتند بدون چون و چرا می پذیرفته و اجرا می کردند.
هنگامی که مردم به طور عاطفی و جسمانی از دوستان و خانواده خود جدا می شوند “فردیت” خود را از دست می دهند و می توانند از طریق نفوذ و تهدید به کارهایی دست بزنند که قبلأ توانایی آن را نداشتند. از جمله کشتن خود و دیگران.(Newman,1997:123)

عوامل یا کارگزاران جامعه پذیری
فرآیند جامعه پذیری دارای جلوه های گوناگونی است که در سراسر زندگی بر فرد تأثیر می گذارد. در این میان کارگزاران جامعه پذیری ، نهادها یا سایر زمینه های ساختاری که جامعه پذیری به ویژه در سالهای اولیه زندگی در آنها رخ می دهد، دارای بیشترین اهمیت هستند. در جامعه نوین : خانواده، گروه همگنان، مدرسه و رسانه های گروهی به واسطه قدرت و تأثیر پیوسته ای که در جامعه پذیری دارند، از اهمیت فراوانی برخوردارند.
۱٫ خانواده : بدون تردید، خانواده در همه ی جامعه ها،مهمترین کارگزار جامعه پذیری است. یکی از دلایل این اهمیت، بر عهده داشتن مسئولیت اصلی اجتماعی کردن کودکان در سالهای حساس اولیه زندگی از جانب این نهاد است و از آنجا که نوع روابط اجتماعی در درون خانواده عمومأ مبت

نی بر تماس بسیار نزدیک، مستقیم، رودررو، صمیمی و غیر رسمی است یکی از اساسی ترین و محوری ترین کارگزاران جامعه پذیری شناخته می شود.
کودکان در خانواده و در ارتباط با والدین خود به کسب هویت می پردازند، همانند آنان می شوند و آنچه آنها می کنند و می گویند انجام می دهند، در نتیجه رفته رفته رفتار درست را طبق نظر والدین فراگرفته، به کار می برند. از این رو، دختران و پسران به شیوه های مختلف اجتماعی می شوند

و الگوی رفتارهای متفاوتی را با توجه به سن خود یاد می گیرند.
۲٫ گروه همگنان : گروه همگنان در زندگی کودکان و اجتماعی کردن آنان نقش بسیار مهمی دارد. معمولأ دوستان و همه ی کودکانی که تقریبأ همسن و همبازی کودک هستند و در او تأثیر می گذارند، شامل گروه همگنان می شود. کودکان با هم بازی می کنند و قدری که بزرگتر شدند، با هم به گردش می روند، پذیرفته شدن در گروه برای آنها خیلی مهم است، زیرا آنان رفتارهای خود را طبق موافقت گروه اصلاح و تعدیل می کنند (Morre,1988:14) . به این ترتیب، گفته می شود که گروه همگنان یکی از کارگزاران اساسی و مهم جامعه پذیری انسان است.
۳٫ مدرسه : پر قدرت ترین کارگزار جامعه پذیری بعد از خانواده، مدرسه (تعلیم و تربیت) است. بنابر دیدگاه کارکردگرایان، هدف اولیه مدارس، اجتماعی کردن کودکان است. کودکان معمولأ در سن ۵ سالگی وارد نظام آموزشی (کودکستان) می شوند. آنان با زمینه های ذهنی، فکری و فرهنگی گسترده و گوناگونی به مدرسه می روند. در مدرسه مجموعه ای از ارزشها،هنجارها و دانستنیهای مهم به آنان آموخته می شود. در کنار این دانش که به طور رسمی و به عنوان برنامه ی درسی به آنها یاد داده می شود، دانش آموزان همچنین مجموعه ای از ارزشها و مهارتهای پنهانی را که در مدرسه وجود دارد و به وسیله ی معلمان و کارکنان مدرسه و حتی دیگر دانش آموزان به آنها انتقال می یابد، فرا می گیرند. برای مثال: آموزگاران تأکید بسیاری دارند که تمایزی بین دختران و پسران نیست و همه برای کسب علم و دانش دارای فرصت های مساوی هستند،اما در عمل چنین نیست، آنها در طی دوره های مختلف زندگی در مدرسه، با شیوه های مختلفی با پسران و دختران سخن می گویند و موضوع های گوناگون و متفاوتی را با توجه به سن در اختیار آنان می گذارند. این امر موجب پیدایی آموزش پنهانی مدرسه (برنامه درسی پنهان) که بسیار هم مهم است، می گردد.
۴٫ رسانه های گروهی : جدا از تجربه مستقیم، بسیاری از مباحث و مطالبی که درباره ی جهان می دانیم از طریق روزنامه، رادیو، تلویزیون و دیگر رسانه های گروهی کسب کرده ایم. نگرش ها و الگوهای رفتاری ما از اطلاعات داده شده و راههای ارئه شده توسط این رسانه ها تأثیر می پذیرد. برای مثال: بیشتر گرایش های ما به سوی دیگر کشورها،گروه های قومی، رفتار ویژه جنسی و رویدادهای سیاسی از همین رسانه های گروهی شکل گرفته است.
در حال حاضر با پیشرفت دانش فنی و گسترش وسایل ارتباط جمعی شاهد پیدایی و تولد نسلهای تازه هستیم، کودکان ما از نخستین برهه از زندگیشان در مسیر سیلی از امواج گوناگون و پیامدهای متعدد قرار می گیرند و این اطلاعات از دورترین نقاط جهان وارد خانه های آنان می شوند. بنابراین به نظر می رسد که دنیای ارتباطات به مرور فرزندان تازه ای در خود پرورش می دهد و نسلهای جدیدی را پدید می آورد که دنیای متفاوتی با بزرگترها دارند و باید برای پرورش بهتر

این نسل برنامه های مناسب و در خور، تدارک دیده شود.

ساز و کارهای جامعه پذیری
برای آنکه جامعه ای از هم نپاشد و تداوم یابد و اعضای آن از درون به تبعیت هنجارهای اجتماعی کشیده شوند و ارزشهای فرهنگی جامعه خود را بپذیرند و با “دیگران” همانند گردند، باید از ساز و کارهای اصلی جامعه پذیری، یعنی”یادگیری” و “درونی کردن هنجارهای اجتماعی” استف

اده کرد :
۱٫ یادگیری : یادگیری از عوامل مهم جامعه پذیری و “فرآیندی است که به موجب آن هر موجود زنده (ارگانیسم) اطلاعات لازم را برای تغییر رفتار از طریق تجربه کسب می کند” (لنسکی،۶۳۶:۱۳۶۹). کودکی که والدینش او را وادار به رعایت نظافت، داشتن اخلاق خوب و پیروی از آداب معاشرت می کنند، تابع نوعی یادگیری می شود که به وسیله ی تکرار حرکات و رفتارهای ویژه در ذهن او تثبیت می شود. کودکی که می خواهد بازی تازه ای را یاد بگیرد، به دیگران می نگرد و از آنها تقلید می کند و سپس خود به آزمایش می پردازد و خطاهای خود را تصحیح می کند. به همین شکل، شخصی که متنی را به وسیله ی تکرار در دفعات زیاد و تصحیح خطاهای خود به خاطر می سپارد، به حافظه ی خود نوعی یادگیری را تحمیل می کند، و بالاخره کودکی که به خاطر گیجی و سر به هوایی خود تنبیه می شود و یا هنگام بروز رفتار مناسب پاداش دریافت می کند تا رفتار نیک و عادت خوب در او تثبیت گردد، نیز نوعی یادگیری را تجربه می کند.
عوامل بسیاری در استواری یادگیری مؤثرند، مانند : توانایی، جدیت، شایستگی، تندرستی و رغبت یادگیرنده، عادت های شغلی، گروه همگنان، معلمان، شکل و محتوای آنچه که از رسانه های گروهی بر فرد عرضه می شود و تکرار، تقلید، پاداش و تنبیه و آزمایش و خطا عمده ترین شیوه هایی هستند که به کمک آنها امر یادگیری صورت می گیرد.
۲٫ درونی کردن هنجارهای اجتماعی : فرد در فرآیند جامعه پذیری، ارزشها و هنجارهای فرهنگی جامعه خود را کسب می کند و به آن حالتی درونی می بخشد. این امر نیاز به طی مراحلی چون :
– کنش متقابل با دیگران
– تجربه پذیری عاطفی
– یادگیری زبان
دارد. شواهد مشاهده ای و تجربی بسیاری برای اثبات ضرورت کنش متقابل با دیگران و تماسهای فرهنگی برای رشد ذهنی وجود دارد. تأثیر این امر برای رشد طبیعی از مطالعه ی “آدمیان دور از فرهنگ ” و کودکان پرورشگاهی و خانواده های از هم پاشیده که اثرات عاطفی (مهرورزی) آنها از یکدیگر دریغ شده و به وضوح دیده می شود.
طبقه اجتماعی؛ دیگر عامل جامعه پذیری
طبقه اجتماعی از مردمی که دارای قدرت، منزلت و امتیاز تقریبأ یکسانی برخوردارند،تشکیل می شود. موقعیت طبقاتی به طور تمام و کمال بر همه ی جنبه های زندگی مردم از جمله : دیدگاه های سیاسی، رفتارهای جنسی، عضویت در گروه ها،نوع غذا و انتظار از زندگی مردم

اثر می گذارد. در واقع با توجه به دامنه نفوذ تفاوت های طبقاتی، می توان گفت که ارزش ها و گرایش های کودکان متأثر از موقعیت طبقاتی والدینشان است.
ملوین کوهن (۱۹۷۹) جامعه شناس آمریکایی شواهدی به دست می دهد که ارتباط و پیوند بین طبقه اجتماعی و فرآیند جامعه پذیری را تأیید می کند. کوهن با ۲۰۰ نفر کارگر و ۲۰۰ زوج طبقه متوسط که اکثرأ فرزندی در کلاس پنم دبستان داشتند، مصاحبه کرد. او دریافت که والدین طبقه متوسط بر عکس والدین طبقه کارگر گرایش هایی چون : “به خود متکی بودن”، “استقلال داشتن” و “کنجکاو بودن” را در فرزندان خود به وجود می آورند. از سوی دیگر، والدینی که از طبقه کارگر برخاسته بودند بیشتر بر همنوایی ظاهری با قوانین تأکید می کردند و علاقمند بودند که فرزندانشان مرتب و تمیز بوده و از قوانین پیروی کنن.
تفاوت های طبقاتی در فرآیند جامعه پذیری به طور مستقیم وابسته به هدفها در آینده است. والدین برخاسته از طبقه کارگر معمولأ بر این باورند که موفقیت های شغلی و تداوم آن بستگی به توانایی فرزندانشان در همنوایی و اطاعت از قانون دارد. اما والدین طبقه متوسط موفقیت آینده را نتیجه جسارت و ابتکار فرزندان خود می بینند. از این رو، احساس فرزندان برخاسته ازطبقه متوسط بر این است که کنترل بیشتری بر سرنوشت خود اعمال کنند.
زبان نیز عامل مهم همبستگی اجتماعی و ابزاری است که انسان به یاری آن بر دیگران نفوذ می کند و نفوذ می پذیرد و الگوهای رفتاری لازم را فرا می گیرد. روشن است که اگر کسی نتواند زبان و یا برخی دیگر از انواع ارتباط نمادین را بیاموزد، هرگز نخواهد توانست به الگوی فرهنگی آراسته گردد. گفته می شود “ایزابل ” هنگامی توانست به دنیای دیگران راه یابد که فهم معنای واژه ها را آغاز کرد. بسیاری از ما سرگذشت “هلن کلر” را می دانیم که چون کر و کور بود، از دنیا به کلی جدا شده بود تا آنکه آموزگارش نخستین ارتباط را با او برقرار کرد. هلن کلر در یک برهه حساس از زندگی خود ، ناگهان دریافت که آموزگارش بر روی دست او علامتی به نشانه ی آب می نویسد. اندیشه این که هر چیزی نامی دارد، در ذهن او بیدار شد و پس از آن پیشرفت و سرعت یادگیری در او آغاز شد.

نظریه های جامعه پذیری
برخلاف پندار بسیاری از فلاسفه کهن، کودک در دم زادن هیچ گونه اندیشه ای درباره “خود ” و همچنین “جز خود” ندارد؛ بلکه در فرآیند جامعه پذیری و کنش متقابل با دیگران “خود” را بعنوان موجودی مستقل و جدا از دیگران باز می شناسد. “خود”، دارای یک هویت شخصی است و دیگران در برابر آن واکنش نشان می دهند.
همه ی نظریه های جامعه پذیری که مورد پذیرش اندیشمندان علوم اجتماعی نوین اند، بر این دیدگاه استوارند که هر آنچه مربوط به شخصیت انسان استاز جامعه به دست می آیدو فطری و غریزی نیست.دیدگاه های پیشین کلأ بر عواملی چون وراثت تأکید داشتند و بر آن بودند که مثلأ کودکان “اشراف” یا طبقات بالا از خون برتر ، یا به گفته امروزیها از “ژن” برتر برخوردار بودند. جامعه شناسان و روان شناسان معاصر، استقلال کلمه “من” را آغاز پیدایی شخصیت و حاکی از آگاهی کودک نسبت به وجود انسانی خود در میان سایر انسانها می دانند.
در بحث زیر با چهار نظریه ی جامعه شناختی و روان شناختی جامعه پذیری که تحلیل آنها در جهت رشد “خود” است آشنا می شویم :

نظریه های جامعه شناختی جامعه پذیری
نظریه های جامعه شناختی جامعه پذیری بر این نکته تأکید دارند که “خود” محصول فرآیند یادگیری و کنش متقابل اجتماعی است. این نظریه ها روشن می کنند که ویژگی های شخ

صیت بیشتر ناشی از محیط هستند تا از وراثت.

نظریه خود آیینه ای کولی
چارلز هورتن کولی (۱۹۶۴) اصطلاح “خودآیینه ای ” را برای نشان دادن این معنی که ما خود را در آیینه رفتار دیگران با خودمان می بینیم به کار می برد. مفهومی که ما از”خود” داریم

،یعنی اینکه چه کسی هستیم و چگونه هستیم. این مفهوم ،از کنش های متقابل ما با دیگران به وجود می آید، بازخوردهایی که ما از مردم درباره ی خودمان می گیریم ، به ما می فهماند و می قبولاند که چه کسی هستیم و چگونه آدمی هستیم (کریمی،۵۲:۱۳۷۰).
کودک آنچه را که در نخستین مراحل رشد “خود” درونی می کند، در واقع ، از دیگران تقلید می کند و یاد می گیرد. او به چیزی می گوید “شیر”، “مامان” و “بابا” و … که آنها می گویند : “نی نی شیر می خواد” این نقص کلامی او دلیل روشنی است بر اینکه کودک آگاهی از “خود” و از نام و وجود خود ندارد و آنها را از دیگران می آموزد؛ یعنی کودک خود را به جای دیگران می گذارد و از دریچه چشم آنان به خود نگاه می کند و در نتیجه تصویری که از “خود” دارد در واقع، تصویری است که دیگران از او ساخته اند.
کولی معتقد است که مفهوم “خود” ابتدا در دوران کودکی شکل می گیرد و سپس در طول زندگی هر زمان که شخص وارد موقعیت اجتماعی جدیدی می گردد، دوباره ارزیابی می شود. ناصر خسرو شعری دارد که مو به مو با این مفهوم تطابق دارد :
آیینه ام من، اگر تو زشتی زشتم گر تو نکویی، نکوست سیرت و سانم
کولی بر این باور است که مفهوم “خود آیینه ای” از سه عنصر اصلی ساخته می شود :
۱٫ ظاهر ما به چشم دیگری چگونه می نماید (تصویر سیمای ظاهری ما)؛
۲٫ داوری آنها درباره ی ظاهر ما چیست؟ (تفسیر واکنش دیگران)؛
۳٫ چه احساسی از”خود” برای ما پدید می آید، غرور یا سرشکستگی (رشد مفهوم خود)
بنابراین، از نظر کولی تصور افراد درباره ی یکدیگر “واقعیات اجتماعی” را تشکیل می دهد و این واقعیات فرد را قادر می سازد تا تصور “خود” را رشد دهد.

نظریه ی نقش پذیری مید
به نظر “جورج هربرت مید” یکی از نتایج جامعه پذیری توانایی پیش بینی انتظارات دیگران از ما و شکل دادن به رفتارمان بر طبق آنها، می باشد. او استدلال می کند که این توانایی از طریق “نقش پذیری” به دست می آید.
مید از طریق مشاهداتی که درباره ی کارکردهای بازی انجام داده، نشان می دهد که چگونه کودک با بازی کردن نقش دیگران(والدین، همبازیها، قهرمانان) و درونی کردن رفتار آنان، از نظر فکری رشد می یابد و “جامعه پذیر” می گردد. کودک بدینسان مقررات بازی را یاد می گیرد و در ضمن می آموزد که خود را به عنوان یکی از اعضای گروه بپندارد؛ در حالی که به وسیله ی نقشی که دارد از دیگران متمایز و متفاوت می شود. برای مید آنچه در بازی می گذرد، تصویری از زندگی روزمره است. خود کودک از طریق همانندی با دیگران در نقش هایی که ایفا می کند و مخصوصأ به وسیله ی درونی کردن “دیگران به طور اعم” رشد می یابد. همچنین، کودک “خود” را با تمیز و تشخیصی که بین نقش خود و دیگران می دهد، می سازد (روشه،۱۶۰:۱۳۶۷).
مید رشد “خود” را در سه مرحله نشان می دهد :
۱٫ مرحله آمادگی (تقلید) : مرحله آمادگی که در اوان کودکی رخ می دهد و شامل سالهای دوم و سوم زندگی می شود، کودکان رفتار دیگران مثل نحوه ی قاشق گرفتن یا راه رفتن یا اشاره های ضمنی را تقلید می کنند؛ اما خاصیت و علت وجودی آن را کمتر درک می کنند. این امر واقعأ نقش پذیری نیست، ولی آمادگی برای پذیرش نقش را فراهم می سازد.
کودک در طی چنین سالهایی رفته رفته خود را در مقام دیگران می گذارد، یعنی نقشهای دیگران را بازی می کند، اما این عمل به صورت کاملأ تقلیدی و ناآگاهانه انجام می شود. برای مثال : کودک ممکن است ادای روزنامه خواندن پدرش را در بیاورد، و روزنامه را بر عکس به دست بگیرد. این عمل در ابتدا برای کودک تقریبأ بی معنی است. فقط می داند که می خواهد کارهای دیگر اعضای خانواده را انجام دهد، ولی از خودآگاهی و مشاهده ی خود در این عمل اثری دیده نمی شود.
۲٫ بازی بدون قاعده : کودکان در ۴ یا ۵ سالگی وارد صحنه بازی می شوند و در نقش

مادر، پدر، معلم، پلیس و … بازی می کنند. آنان با کفش والدین خود راه می روند و وانمود می کنند که بزرگسال هستند و یک عروسک را سرزنش می کنند، یا “خانه بازی” می کنند و امثال اینها. کودکان در این بازی ها از طریق وانمود کردن به پذیرش نقش دیگران خاص، نخستین مراحل یادگیری را می گذرانند، یعنی دنیا را از دیدگاهی غیر از دیدگاه خود می بینند (رابرتس

ون، ۱۲۲:۱۳۷۲).
۳٫ بازی با قاعده: بازی با قاعده (بازی گروهی) عبارت است از فعالیت گروهی که در آن نقش هر بازیگر شرکت کننده ایجاب می کند با یک یا چند بازیکن دیگر کنش متقابل داشته باشد.
بازی با قاعده، بر خلاف بازی بی قاعده، کاری جدی است و از کودکان انتظار می رود نقش هایی که بر عهده می گیرند، انجام دهند و رفتارهای دیگر بازیکنان را به طور مؤثر فرا گیرند، زیرا هر بازی با قاعده دارای یک چهارچوب مقرراتی است. مثلأ در بازی فوتبال، بازیکنان نه فقط باید به وظیفه و نقش خود، آگاه باشند، بلکه به نقش دیگر بازیکنان نیز باید آگاهی داشته باشند. در واقع، در هر لحظه از بازی، هر بازیکن، تصوری از شیوه ی عمل و حرکت سایر بازیکنان داشته و در آن واحد، خود را در نقش دیگر بازیکنان نیز احساس کرده و در نتیجه ، حرکات و پاسخ های خود را کنترل و پیش بینی کند.

نظریه های روان شناختی جامعه پذیری
روان شناسان، جامعه پذیری را به عنوان مبارزه ای میان فرد و جامعه تلقی می کنند و می گویند فرد مدام در حال گرایش به دور افکندن قید و بندهای اجتماعی و هنجارهای جامعه ا

ست. آنهاکسب شناخت (دانش) را نیز نتیجه رویارویی و مجادله فرد (ذهن) و محیط (عینیت) می دانند.

نظریه جامعه پذیری فروید
زیگموند فروید، جامعه پذیری را فرآیندی می داند که از طریق آن کودک هنجارهای والدین را به صورتی عمقی می پذیرد و به کسب “من برتر” می پردازد. از نظر او، از آنجا که مایه و

خواستگاه “من” و “من برتر” را محیط تهیه می بیند، عوامل اجتماعی با تشکیل این دو پدیده به درون فرد منتقل می شوند و بدین شکل فرد “جامعه پذیر” می گردد. فروید سه بخش متمایز شخصیت را به شرح زیر تشخیص می دهد:
۱٫نهاد : “نهاد ” بخشی از شخصیت انسان است که با خود انسان زاده می شود و از غرایز اولیه ناخودآگاه انسان است که هیچ گونه قید و بندی نمی شناسد، و فعالیت آن بر اصل لذت استوار است و می خواهد به سرعت ارضا شود. این نیروی روانی که منشأ زیستی دارد، مایه زندگی و پایه ی اصلی شخصیت است و “من” و “من برتر” از آن منشعب می شوند و برای فعالیت های خود نیروی لازم را از آن می گیرند.
۲٫ من : پس از مدت کوتاهی که از تولد کودک می گذرد، بخشی از نهاد در برخورد و تماس با واقعیت به “من” تبدیل می شود. “من” گر چه از همان زیست مایه برای کار خوداستفاده می کند؛ ولی کارکردهایش با خصوصیات “نهاد” کاملأ تفاوت دارد. “من” بر اساس اصل واقعیت عمل می کند، یعنی به شرایط و واقعیت موجود ، برای ارضای نیازها یا برآورده شدن آرزوهای خود توجه دارد و می تواند ناکامی را تحمل کند. “من” تلاش می کند که توقعات و انتظارات نهاد را در رابطه با واقعیت از یک سو و در رابطه با “من برتر” از سوی دیگر تسهیل کند، و در مقابل تهدیدهای درونی و بیرونی و توسط ساز و کارهای دفاعی از خود دفاع کند.
در واقع، این رشد “من” است که منجر به رسیدگی عاطفی،جنسی، اجتماعی و … می شود. در افراد با شخصیت های نارسیده “من” ضعیف و شکننده است. مرزهای آن استحکام کافی ندارد و در اثر حوادث ناگوار و یا ناکامی، ممکن است تاب فشار را نداشته و در هم فرو شکسته شود.
۳٫ من برتر : بخشی از “من” در نتیجه معیارها و ارزش های خانوادگی، اخلاقی و مذهبی به “من برتر” تبدیل می شود. در واقع، من برتر محل ارزیابی رفتاری فرد است و جایگاه “وجدان”، بنابراین سرزنش کننده و ارشاد کننده است. نفوذ والدین در رشد “من برتر” بسیار قوی است، اما د

یگر افراد با اقتدار مانند معلمان یا پلیس، نیز در رشد آن بی تأثیر نیست.
تضاد میان سه بخش شخصیت : به نظر فروید ستیز بین نهاد و من برتر اجتناب ناپذیر است و بین خواستهای آن دو یک برخورد درونی وجود دارد تا در نهایت “من” ساخته شود. من باید با فشارهایی که از سه جهت – جهان خارج، نهاد، من برتر- وارد می شود، مقابله نماید. فروید می گوید در زندگی روزمره هر کس می تواند به آسانی تضاد بین سه بخش شخصیت را عینأ مشاهده کند. فرض کنید دانشجویی که روز بعد امتحان مهمی دارد به یک مهمانی دعوت شود. در این مهمانی که دوستان نیز جمع هستند بساط خوردنی، گپ زدن و شب زنده داری گسترده ید به مهمانی رفت. اما “من برتر” که نقطه ی مقابل “نهاد” است، به او هشدار می دهد که این امتحان، سرنوشت او را تعیین می کند، پس باید شب را مطالعه کند تا برای امتحان فردا آماده باشد، مهمانی را بعدأ نیز می توان رفت. “من” در این موقعیت مجبور به ارزیابی هر دو ادعاست، مطالعه یه مهمانی؟ شاید “من” راضی شود بیشتر وقت شب را به مطالعه بپردازد و دو ساعت آخر وقت را در مهمانی بگذراند. از نظر فروید، تصمیم در این باره به تواناییهای “نهاد” و “من برتر” بستگی دارد تا “من” را متقاعد کند.

نظریه شناختی رشد پیاژه
پیاژه روان شناس سوییسی کوشیده است به دور از هنجارهای اجتماعی و پیشداوری های بزرگسالان، به درک و تحلیل دیدگاه کودک بپردازد. خواسته است زندگی روزانه کودک را با تمام پریشانی، اضطراب و آشفتگی هایش بازسازی کند. این نوآوری و دگرگونی در روش نگرش، نتایجی به بار آورده که ژرفترین و استوارترین اعتقادهای ما را درباره ی دوران کودکی زیر و رو می کند.
؟؟؟؟؟؟
نظریه ها در روان شناسی اجتماعی
روان شناسی اجتماعی در سالهای اخیر جایگاه ویژه ای در پژوهش های مربوط به جامعه شناسی و علم سیاست و تجارت به خود اختصاص داده است. این دانش بشری به دنبال آن است تا رابطه میان فرد و جامعه را تبیین کند و میزان تأثیر هر یک را بر دیگری بررسی نماید. بر این اساس، نظریه های گوناگونی پدید آمده اند که با شاخص های خاصی به پژوهش در این زمینه ها می پردازد.
نظریه ها راهنمای روان شناسان اجتماعی در انتخاب موضوع های اصلی برای پژوهش و طرح ریزی مطالعه می باشند. آنها چهارچوب های منطقی خاصی هستند که جنبه های گوناگون رفتار و تفکر اجتماعی را تبیین می کنند. پیش بینی های ناشی از نظریه ها به وسیله ی تحقیق به محک آزمایش گذاشته می شود، اگر تأیید شد، اعتماد به درستی نظریه افزایش می یابد و اگر رد شد، چنین اعتمادی کاهش می یابد . عمومأ نظریه ها در پژوهش های روان شناسی اجتم

اعی نقش قاطع سودمندی دارند.
ازواژه “نظریه” در محدوده های گوناگون، برداشت های مختلفی می شود “به عقیده من …” یا “نظریع من این است …” ، اما برای پژوهشگران، نظریه چیزی برتر از عقیده یا نظر شخصی است. نظریه “مجموعه ای از مفاهیم است که به نحوی منطقی تنظیم شده و رابطه احتمالی میان دو یا چند پدیده را بیان می کند” (ادیبی و انصاری،۱۳:۱۳۵۸). به بیان دیگر، به تبیین روابط نسبتأ پایدار میان واقعیت های عینی می پردازد و هدف آن کشف روابط بین پدیده هاست(wiggins,199

۴:۳۲) .
نظریه های مهم در روان شناسی اجتماعی را می توان به چهار گروه : نظریه های ارتباطی (محرک و پاسخ) ، نظریه های شناختی (گشتالتی) ، نظریه ی نقش و نظریه ی روانکاوی تقسیم کرد.
نظریه های محرک و پاسخ، رفتارهای آدمی در کنترل پاداش و تنبیه است. پاداش دادن به یک رفتار سبب تکرار آن می شود و اگر رفتاری به تنبیه منجر شود احتمال تکرار آن کم می گردد.
طرفداران این نظریه ها می گویند : بهترین روش برای درک رفتار اجتماعی،مطالعه ارتباط و تداعی (همخوانی) بین یک محرک و یک پاسخ است، بدین معنی که وجود محرک موجب پاسخ می گردد و تکرار آن باعث می شود که بین محرک و پاسخ پیوند و ارتباط محکمتری به وجود آید و هر زمان آن محرک به ارگانیسم (موجود زنده) وارد آید، همان پاسخ بروز داده می شود، یعنی موجود زنده یاد می گیرد که همان پاسخ را در مقابل آن محرک ظاهر سازد.
در حدود ۱۹۳۰، رابطه ی میان محرک و پاسخ (واکنش) ، تحت تأثیر رفتارگرایان به صورت فرمول (S/R) قطعیت یافته بود. اما روان شناسان اجتماعی معاصر دریافتند که محیط، نیز محرک هایی را ایجاد می کند که افراد انسانی در برابر آن از خود واکنش نشان می دهند و چندی بعد متوجه شدند که افراد مختلف در برابر محرک واحد، به صورت های متفاوتی از خود واکنش نشان می دهند و چندی بعد متوجه شدند که افراد مختلف در برابر محرک واحد ، به صورتهای متفاوتی از خود واکنش نشان می دهند ، در این هنگام بود که طرح (S/O/R) بر سایر طرح ها اولویت و برتری یافت. بزرگترین ره آورد آنان را می توان در فرمولS/O/R بیان داشت، یعنی ارگانیسم، گرایش های ویژه ای دارد که فرد را وادار می کند از میان آنچه در محیط پیرامونش دریافت می کند، انتخاب به عمل آورد، حتی می توان ادعا کرد که ارگانیسم در یک معنی “خود محرک” است، یعنی به خودی خود، در جستجوی انگیزه های تازه است تا بتواند در مقابل آن واکنش نشان دهد (لازارسفلد،۱۶۳:۱۳۷۰) در چهارچوب نظریه های محرک و پاسخ، نظریه پردازان در تبیین رفتارهای اجتماعی بر عواملی چون : تقلید، تقویت، تقویت جانشینی (یادگیری اجتماعی) و تبادل اجتماعی تأکید دارند:
تقلید

به رفتار حاصل از الگو گیری و سرمشق گیری از رفتار فرد دیگر، تقلید گویند. طرفداران نظریه ی محرک و پاسخ تقلید را عامل مهمی در روابط اجتماعی می دانند و بر این باورند که انسان ها در روابط اجتماعی خود با دیگران مقدار زیادی از رفتارهای لازم را یاد می گیرند (تقلید) و بسیاری از آنها را که در یک موقعیت آموخته اند به موقعیت های مشابه اولی انتقال می دهند (تعمیم). از این رو، در فرآیند جامعه پذیری، تقلید و تعمیم نقش مهمی ایفا می کنند. از نظر اینان تقلید مانند بیشتر رفتارهای انسان اکتسابی است و برای تبیین یادگیری رفتارهایی چون سخن گویی و

اجتماعی شدن، عاملی کلیدی و اساسی است و در حفظ انسجام اجتماعی از اهمیت فراوانی برخوردار است.

تقویت
هر واقعه ای که به دنبال پاسخ رخ دهد و تکرار آن را محتمل گرداند “تقویت” نامیده می شود. از آنجا که رفتارهای اجتماعی در مجموع رفتارهایی، آموختنی است، وقتی کسی که رفتاری را انجام می دهد و در نتیجه آن پاداشی دریافت می کند، گویند این پاداش دادن، پاسخ را تقویت می کند.
نظریه پردازان محرک و پاسخ می گویند : عمل یا رفتار یکه در موقعیت معینی موجب رضایت خاطر شود، در ذهن با آن موقعیت ارتباط و پیوند ایجاد می شود که بعدها هر وقت ارگانیس

م در آن موقعیت قرار بگیرد، احتمال تکرار همان عمل بسیار است. بر عکس، اگر عملی در موقعیتی موجب زحمت و دردسر شد، احتمال تکرار آن کم خواهد بود. بنابراین، با توجه به “قانون اثر” می توان گفت که پاداش دادن به هر پاسخی باعث تداوم آن پاسخ می شود، یعنی به اصطلاح

آن را تقویت می کند.
تقویت یکی از مهارتهای اجتماعی مهم است. مهارت اجتماعی یعنی دانستن چگونه رفتار کردن در وضعیت های گوناگون با دیگران، و خود به دو نوع تقسیم می شود:
۱٫ تقویت کننده های کلامی : عبارتند از تصدیق، تأیید، تحسین، حمایت و دیگر شیوه های پرورش پاسخ های طرف مقابل.
۲٫تقویت کننده های غیر کلامی :مانند نوازش، لبخند، تماس جسمی، روی موافق نشان دادن، پذیرش اجتماعی، دادن پول، امتیاز یا ترفیع و نیز کاهش فاصله میان فردی (هارجی و دیگران،۱۰۶:۰۳۷۷).
اگر توصیه های فوق رعایت شود، موجب افزایش تعامل و حفظ روابط می گردد، تعامل را لذت بخش و جالب می کند و نشانگر علاقه مخلصانه به ایده ها، افکار و احساسات طرف مقابل خواهد شد، جاذبه را افزایش می دهد و موجب اعتماد و عزت نفس طرف مقابل می گردد.
تقویت جانشینی (یادگیری اجتماعی)

تقویت جانشینی (یادگیری اجتماعی) بر این نکته تأکید دارد که لزومأ نباید رفتارهای ما تقویت شوند تا م آنها را یاد بگیریم، بلکه می توانیم بسیاری از رفتارها را فقط به سادگی با مشاهده آنها فرا بگیریم. از این رو می توان گفت در این نظریه، نقش مشاهده و اثر دیگران بسیار زیاد است.
برخی از پژوهشگران از جمله “والترز و بندورا” نشان داده اند که اگر کودکی به خاارد که در صورت قرار گرفتن در همان موقعیت همان رفتار را از خود نشان دهد. تقویت یا پاداش در چنین موقعیت هایی تقویت جانشینی نامیده می شود. در اینجا کودک پاسخ مشاهده شده را حتی بدون اینکه تمرینی درباره ی آن داشته باشد، می آموزد.
اصل تقویت در نظریه های یادگیری مدرن، اصلی بنیادی است. بر طبق این اصل، رفتاری که به دنبال خود تقویت مثبت (پاداش) داشته باشد، استحکام می یابد و در آینده بیشتر تکرار می شود. هر چند نظریه ی یادگیری اجتماعی توسط رفتارگرایان توسعه یافته است، اما با این حال نظریه یادگیری اجتماعی فراتر از نظریه رفتارگرایی رفته و بر ظرفیت انسان برای “شناخت” تأکید دارد و معتقد است که بر اساس فعل و انفعالاتی که بین “موقعیت”، “رفتار”، “انگیزه” و “شناخت” های فرد انجام می پذیرد، رفتار انسانی تعیین می شود. برای مثال : در بعضی اوقات موقعیت ها بسیار نافذ هستند به طوری که بر افکار و رفتار ما مسلط می شوند. رانندگی کردن در یک جاده یخبندان (موقعیت) ما را مجبور می کند که با احتیاط رانندگی (رفتار) کنیم. همچنین فعل و انفعالاتی نیز بین “شناخت” و “رفتار” وجود دارد. اگر در خیابان کسی پای شما را لگد کند، واکنش شما نسبت به او بستگی به شناخت شما دارد، اگر تشخیص دهید (شناخت) که او به عمد پای شما را لگد کرده است، واکنش شما (رفتار) با زمانی که تشخیص بدهید غیر عمد بوده فرق می کند.

تبادل اجتماعی

نظریه ی تبادل اجتماعی یا بده و بستان اجتماعی بر این کته تأکید دارد که انسانها در روابط خود، نوعی توازن بین داده ها و ستانده ها به وجود می آورند. این دیدگاه بیشتر بر آنچه که مردم در روابطشان می گذارند مانند : زمان، تلاش، پول، حمایت اجتماعی و … (داده ها) و به آنچه که از این روابط به دست می آورند، نظیر : محبت، دوستی، منزلت و… (ستانده ها) علاقه نشان می دهند.
اساس این نظریه، اقتصادی است، یعنی ما در روابط خودمان با دیگران، رفتاری از خود بروز می دهیم که بیشترین پاداش و کمترین مجازات را در بر داشته باشد. در اینجا “پاداش” همان مفهوم “سود” و “مجازات نیز مفهوم “هزینه” را در بر دارد. به بیان دیگر، هر موقعیت تعاملی برای هر یک از شرکت کنندگان حاوی هزینه و سود است. اگر در مبادله “سود” بیشتر از “هزینه” باشد، تعامل را ادامه می دهیم و در صورتی که هزینه بیشتر باشد از ادامه تعامل خود داری می کنیم.