بررسي و شناخت علل و عوامل مرتبط با كجروي اجتماعي در بن نوجوانان دانش آموز دختر

مقدمه:
سازه اصلي اين پژوهش كجروي و انحرافات اجتماعي مي باشد و موضوع بررسي و شناخت علل و عوامل مرتبط با كجروي اجتماعي در بن نوجوانان دانش آموز دختر در مقطع تحصيلي متوسطه و راهنمايي واقع در منطقه ۱۷ تهران مي باشد. جامعه آماري به تعداد ۱۰۰ نفر از دانش آموزان دختر در مقطع تحصيلي متوسطه و راهنمايي انتخاب گرديده اند.

هدف اصلي اين پژوهش بررسي وشناخت عوامل مرتبط با پديده كجروي اجتماعي مي باشد. عواملي چون: سن، تحصيلت، والدين، درآمد خانواده، وضعيت مسكن، و ميزان نظارت و كنترل والدين واستفاده از وسايل ارتباط جمعي و …
البته نمي توان گفت همه اين عوامل با پديده كجروي اجتماعي رابطه مستتقيمي دارند. از آنجا در همه جوامع به گونه اي كجروي وا نحراف از اهداف اصلي جوامع و تخطي از قوانين وجود دارد، لذا آشنايي و آگاهي افراد جامعه با كجروي و انحرافات اجتماعي و همچنين آگاهي از عواقب كجروي اجتماعي امري ضروري مي باشد.

جرم و تبهكاري پديده است كه از قديمي ترين ايام در هر جامعه اي با تفاوت هايي وجود داشته است. لذا مي توان ادعا كرد كه از عصر اين پديده همان قدر مي گذرد كه از عمر جوامع بشري گذشته است به طوري كه هيچ جامعه اي خواه ساده يا پيچيده از آن مبرا نيست. سنت ها، ميزان، نوع و شدت آن از هر فرهنگي به فرهنگ ديگر و از دوره اي به دوره ديگر كاملاً متفاوت بوده است. در اين جا بحث نسبي بودن جرم وكجروي اجتماعي مطرح مي شود دكتر شيخاوندي در اين باره مي گويد، انحرافات هميشه به معني واقعي خطا واشتباه نيست بلكه جامعه در شرايطي است كه آن را نمي پذيرد و آن را آسيب مي داند. مثلاً سقراط را به جرم منحرف كردن جوانان به دادگاه خواندند و بالاخره جام شوكران به كامش دادند، بدين معني نبود كه گفتار سقراط واقعاً خطا

نابخردانه بوده است به خاطر اين كه گفته هايش با ارزش هاي حالكم جامعه ناسازگار بود.
كجروي اجتماعي مانند هر پديده اجتماعي ديگر زاييده علل بي شماري است كه اين عوامل كم و بيش در ارتباط باهم بوده است و بر هم تأثير گذاشته و از هم تأثير مي پذيرند، لذا هيچ گاه براي عارضه و معلولي علت خاصي وجود نداشته است، بر همين اساس است كه وقتي به مطالعه و بررسي علمي اين پديده مي رسيم، مي بينيم متخصصان و محققان رشته هاي مختلف مخصوصاً

روان شناسان، جامعه شناسان و حقوق دانان هر يك از زاويه ديد خود به مسأله نگاه كرده اند و هر كدام عللي را مورد توجه قرار داده اند. لذا ترسيم اين بررسي ها آسان نيست، چرا كه بر حسب آنكه بررسي ها را در چه چارچوبي قرار دهيم و چه عنواني بر آن نهيم بايد از زاويه هاي متفاوتي به آن توجه كنيم و اين موضوع خود به تحقيقات چند رشته اي نيازمند است كه به طور قاطع با توجه به مفروضات و قلمرو تحقيق در اين بررسي نمي گنجد.

تاريخچه در جهان و ايران
برخي از انديشمندان، نخستين هنجارگذاريها را مربوط به زمان آفرينش انسان و حضرت آدم مربوط مي دانند، شيخاوندي هم همين نظر را دارد او پس از طرح بخشهاي از كتب مذهبي و بخصوص بابهاي از تورات چنين استنتاج مي كند… انسان در بدو آفرينش خود آگاه نبوده است و آگاهي در برون وجود او د رميوه درخت دانش نهفته بود كه به زبان مردم شناسان مي توان آن را تابو برخاسته از توتم ناميد. وي در ادامه اشاره مي كند كه نخستين نهي و هنجارگذاريها خداوندن، نخوردن از ميوه درخت هاي زندگي جاويدان و دانش مربوط به خود آگاهي است. هنجارگذاري تعيين كننده هنجارشكني است.
به دنبال نخستين نهي و نخستين نقص نهي، نخستين كيفرها به ترتيب در مورد مرتكبان انسان و حيوان به اجرا درآمد ….
و پس از آن هنجارشكني وجود داشته است كه نمونه آن در پي رشك و حسادت برادر بزرگ قابيل، برادر كوچك خود را مي كشد . (نخستين قتل، هنوز مرگ در خلقت شناخته نشده است).
در دوره هاي متوالي تاريخ نيز هنجارشكني و هنجارگذاري همچنان ادامه داشته است. به عنوان مثال در قروني كه بر تمدنهاي مختلف بين النهرين گذشته است با انواع تصويب قوانين متناسب با رفتارهاي انحرافي آن دوره مواجه هستيم. مهمترين آن قوانين منتسب به حمورابي است كه در بخش ها و موارد مختلفي دسته بندي شده است قوانين در مورد تشريفات قضايي، سرقت و مجازاتهاي مربوط به آن، امور خانواده امور مربوط به ضرب و جرح و امور مربوط به مجازات و خسارت بوده همچنين در امور جنايي و كيفري، قوانين حمورابي بيشتر روي قانون قصاص تأكيد مي كرد.

در يونان باستان، هم علت ارتكاب بزه تقدير يا سرنوشت مي دانستند و معتقد بودند كه سرنوشت و يا تقدير، كه رفتار و كردار افراد را تحت تأثير قرار مي دهد. ناشي از مشيت الهي يا نفوذ اراده نيروي مرموزي است كه خواست و اختيار بشر در بروز آنها دخالت ندارد.
مجرم فرد بدطينتي است كه ارواح خبيث در او حلول كرده اند اجراي مجازاتهاي شديد و شكنجه جسمي و رواني را سبب تسكين خشم خدا و تزكيه نفس و اخلاق بزهكار مي دانستند. با تحولات اجتماعي فلاسفه شدت مجاز آنها را مورد انتقاد قرار دادند و علل بزهكاري به عناوين مختلف بيان

 

داشتند:
سقراط: (۳۹۹ – ۴۷۰ قبل از ميلاد)
فيلسوف يوناني كه ضمن انتقاد از شدت مجازاتها، مي نويسد: ما نبايستي با تبه كاران با خشونت رفتار كنيم بلكه بايد به آنها بياموزيم، كه به چه ترتيب از ارتكاب بزه خودداري نمايند زيرا جنايت ثمره ناداني و جهل است و تعداد بي شماري از افراد، كه در نتيجه بدشانسي نتوانسته اند معرفتي كسب كنند مرتكب جرم مي شوند .
افلاطون (۳۴۷- ۴۲۸ قبل از ميلاد)
فيلسوف يوناني، در تشريح علل وقوع جرائم، عوامل اجتماعي، اقتصادي مخصوصاً فقر و ثروت را منشاء بروز جرائم مي داند و معتقد است كه دو عامل مذكور عواطف انساني را دگرگون ساخته و افراد را به طرف ارتكاب بزه مي كشانند.
ارسطو (۳۲۲- ۴۸۳ قبل از ميلاد)
وضع جسمي رواني را عامل بزه بيان مي كند .
جان وير (۱۵۸۸- ۱۵۱۵ م .) اسكات (۱۵۹۹- ۱۵۳۸ م .) و توماس مور (۱۵۳۵- ۱۴۷۸ م .) اوهام و جادوگري را كه از سوي عده اي عامل بزه عنوان مي شد رد كردند و مورس فقر را عامل مهم شورش و اغتشاش و ارتكاب بزه دانست.
در سال ۱۶۴۰ دلاپور تا ايتاليايي در مطالعه اي قيافه ديوانگان و كساني كه رفتار خشونت آميز داشتند با سر حيوانات مقايسه نمود و بعضي از علائم آنها مشابه اعلام كرد لاواتر سوئيسي در سال ۱۷۷۶ م همين نظر را تأييد كرد و در سال ۱۸۷ ويرجيلو ايتاليايي تأثير وراثت را در امر وقوع جرائم تشريح كرد.
پينل فرانسوي هم (۱۸۲۶- ۱۷۵۴) به بررسي علمي بيماريهاي رواني پرداخت كم كم به مرور زمان مطالعات جنبه علمي به خود گرفت و از اواخر قرن ۱۹ نظريه هاي علمي تر واثبات شده اي در مورد علل بزهكاري مطرح گرديد.
در ايران نيز تحقيقات زيادي در مورد بزهكاري بخصوص بزهكاري نوجوانان و جوانان صورت گرفته است كه از جمله:
۱- در سال ۱۳۴۷ تحقيقي توسط گيتي راهنما با عنوان عوامل اجتماعي جرم جوانان در زمينه انحراف اجتماعي صورت گرفته. پژوهشگر نشان داده است اكثر مجرمان از گروههاي پايين اجتماعي بوده اند. شغل اكثر مجرمان كارگري و پادويي مغازه بوده است. بيشتر كودكان با پدر و مادر زندگي مي كرده اند. ۷۳ درصد مجرمين بيسواد و ۲۷ درصد تحصيلات ابتدايي و متوسطه داشتند و ۷۷ درصد آنها در گروه سني ۱۵ تا ۱۸ ساله بوده اند. اين تحقيق بر روي ۵۰ نفر در كانون اصلاح و تربيت انجام گرفت كه افراد مورد مطالعه، علت ارتكاب اولين جرم خود را دوستان و نياز مالي دانسته اند.
۲- تحقيق ديگري در سال ۱۳۶۳ توسط گروه روانشناسي دانشگاه تربيت مدرس با عنوا

ن ميزان پراكندگي انحرافات اخلاقي و علل بوجود آورنده آموزشگاهي آنها در مقطع راهنمايي و دو سال دبيرستان در سطح مناطق بيست گانه تهران صورت گرفت كه اين نتايج بدست آمد:
۵/۵۰ مدارس، فضاي آموزشي كافي ندارند و ۹/۶۱ درصد دو نوبته اند، ۸/۳۷ درصد مدارس از فعاليت پرورشي مطلوب برخوردار نيستند ۸/۵۳ درصد مدارس هيچ ارتباطي با والدين ندارند و مواردي كه والدين ارتباط نسبي با مدارس دارند. تنها ۴۲ درصد والدين در جلسات انجمن شركت مي كنند و ۴/۳۸ درصد معلمين ويژگيهاي تربيتي لازم يك معلم را ندارند. و ۷/۴۰ درصد معلمين فاقد تخصص لازم و ۳۶ درصد هيچ دوره معلمي را نگذرانده اند.

در بين انحرافات رفتاري، رفتارهاي پرخاشگرانه، اعتياد به سيگار و انحرافات از نظر كمي، بيشتر از ساير اختلالات بوده است. ثابت گريد دانش آموزاني كه معلمين آنها مهارت كافي دارند انحرافات آنها كمتر است.
در مدارسي كه ميزان فعاليت هاي آموزشي آنها كمتر از حد استاندارد است و كلاسهاي پرجمعيتي دارند ميزان انحراف اخلاقي بيشتر است و در مدارسي كه ميزان ارتباط فعال والدين با اولياء مدرسه بيشتر است ميزان انحراف اخلاقي آن كمتر است.
۳- در سال ۶۵ و ۶۶ پژوهشي با عنوان عوامل مؤثر در ايجاد بروز اختلالات رفتاري و بزهكاري دانش آموزان بوسيله معاوت فرهنگي – اجتماعي نخست وزيري انجام شد كه حدود ۲۶۵۲ نفر دانش آموز در سطح كل كشور در سنين ۱۳ تا ۲۰ سال، كه عامل اعمال بزهكارانه بودند مورد بررسي قرار گرفتند كه در پايان مشخص شد ۸۲ درصد از دانش آموزان بزه كار به اشكال مختلف با اولياء مدرسه درگير شده اند ودانش آموزان هنجارشكن در محيط مدرسه در مقايسه با دانش آموزان غير هنجارشكن سازگاري كمتري دارند. و وضعيت تحصيلي دانش آموزان بزهكار در مقايسه با غير

بزهكاران در سطح پايين تري است.
۴- در تحقيق ديگري كه تحت عنوان انحراف اجتماعي و هنجارشكني در ميان دبيرستانهاي شهر جيرفت توسط محمد فرايابي انجام گرفته، محقق دو گروه از دانش آموزان هنجارشكن و غير هنجارشكن را انتخاب نموده است و از جهات مختلف اقتصادي و روابط اجتماعي، عاطفي و نظارت خانواده آنها را با هم مقايسه نمود و نشان داد كه نقصان و ناكارآمدي جريان كنترل اجتماعي و نظارت خانواده عامل مؤثري در بروز ناهنجاريهاست.
۵- پژوهش ديگري در مورد دانش آموزان هنجارشكن توسط علي اصغر نقدي انجام گرفته است كه محقق به عوامل خانوادگي مؤثر بر بزهكاري، از جمله پايين بودن پايگاه اجتماعي، پايين بودن سطح سواد والدين و از هم گسيختگي خانواده در ميان دانش آموزان شهر كرمانشاه پرداخته است.
۶- تحقيق نسبتاً جامعي هم با عنوان بزهكاري نوجوانان و جوانان در مركز آموزشي دبيرستانهاي

تبريز صورت گرفته است كه نتايج نشان م يدهد نوع بزهكاريها جنبه تربيتي و آموزشي داشته است. وضعيت تحصيلي دانش آموزان بزهكار نامطلوبتر از دانش آموزان غيربزهكار است ميزان علاقه به تحصيلات عاليه در نزد بزهكاران كمتر از غيربزهكاران است و محيط آموزشي دان شآموزان بزهكار و همچنين رابطه آنها نامطلوب تر از محيط آموزشي و نيز رابطه والدين دانش آموزان غيربزهكار بوده است.
۷- در سال ۱۳۷۲ تحقيق ديگري توسط خليف عبدالهي با عنوان بررسي ساختار خانواده با تنوع

فراواني ناهنجاريهاي دانش آموزان سه دوره تحصيلي در استان سمنان انجام شد كه نتايج نش

ان مي دهد كه بين عوامل ساختاري خانواده دانش آموزان با ناهنجاريهاي آنان ارتباط وجود دارد. و هر قدر عوامل ساختاري خانواده در حال تعادل قرار داشته اند، موجب كاهش ناهنجاريها، و هر چه آشفتگي و گسستگي خانواده ها زيادتر بوده به همان ميزان هم اختلالات و ناهنجاريهاي بيشتري وجود داشته است.
۸- پژوهش ديگري توسط خانم سيما كاهني در سال ۷۲ با عنوان بررسي تأثير طلاق بر بروز رفتارهاي نابهنجار نوجوانان در شهر بيرجند انجام يافت كه مشخص گرديد ميزان پرخاشگري و نابهنجاري در نوجوانان داراي خانواده هاي گسسته با تفاوت معني داري بيشتر از نوجوانان خانواده هاي پيوسته است.
۹- پژوهش ديگري در سال ۱۳۷۲ با عنوان عوامل مؤثر در انحرافات اجتماعي با تأكيد بر عوامل خانوادگي، فرهنگي، اجتماعي مؤثر بر بزهكاري نوجوانان توسط ذبيح ا… صادقي صورت گرفت. در اين تحقيق او نشان داد: از هم گسيختگي خانواده و كاهش انسجام و يكپارچگي آن افزايش سوء رفتارهاي والدين منجر به اخراج يا فرار فرزندان از خانواده مي شود. همچنين مدرسه و اجتماع (مردم) اگر نتوانند بر رفتار و انتظارات نوجوانان، نظارت كافي داشته باشند و ارزشها و هنجارهاي اجتماعي در كانال طبيعي به آنها بياموزند موجب سر درگمي به تبع آن بروز هنجارشكني و ناهنجاريها در نوجوانان خواهد شد.
۱۰- پژوهش ديگري توسط سليمان محبي با عنوان عوامل خانوادگي مؤثر بر بزهكاري نوجوانان شهر كرمانشاه صورت گرفت محقق در اين پژوهش دو گروه دانش آموزان بزهكار و غيربزهكار را با هم مقايسه نمود و متغيرهاي سواد والدين، پايگاه اجتماعي و ساختار خانواده هاي هر دو گروه را به آزمون گذاشت.
۱۱- حميد امانت در پژوهشي به اين نتيجه رسيد كه خانواده گسسته و حمايت خانوادگي در شدت بزهكاري تأثير زيادي دارند. گسستگي خانواده و بي توجهي آن نسبت به نوجوانان موجبات بزهكاري را فراهم آورده و بر عكس حمايت و توجه به عواطف نوجوان در كاهش بزهكاري تأثير زيادي دارد.

۱۲- پژوهشي ديگر توسط ابراهيم پورصالح با عنوان بررسي عوامل اجتماعي مؤثر بر هنجارشكني دانش آموزان پسر دبيرستانهاي رشت انجام گرفت كه محقق در اين پژوهش به بررسي پايگاه اجتماعي، كنترل و نظارت خانواده، گسيختگي خانواده، ستيز والدين و دوستان كجرو در بزهكاري و مقايسه دو گروه هنجار هنجارشكن و غيرهنجارشكن پرداخته است. نتايج اين پژوهش نشان مي دهد كه كنترل و نظارت اجتماعي ابزار مهمي در تثبيت هنجارهاي اجتماعي محسوب مي شود

و مي تواند مانع بروز و پيدايش هرگونه انحراف شود او نشان مي دهد هر قدر ستيز و اختلاف در روابط خانوادگي زياد باشد ميزان هنجارشكني فرزندان افزايش مي يابد.
۱۳- تحقيقي ديگر توسط اميد اطيايي با عنوان هنجارشكني دختران دبيرستاني در مناطق شمال و جنوب تهران پرداخته كه نتايج نشان مي دهد خانواده هاي دانش آموزان هنجارشكن نسبت به خانواده هاي ساير دانش آموزان در معرض از هم گسيختگي قرار دارند.

چارچوب نظري تحقيق
علل و عوامل بزهكاري از ديدگاههاي مختلف مورد بررسي قرار گرفته است. عمده ترين ديدگاههاي كه بزهكاري را مورد بررسي قرار داده اند سه رويكرد زيست شناختي، روانشناسي و جامعه شناسي است كه در بيان مباني نظري اين تحقيق عمده ترين ديدگاهها مطرح شده در اين سه رويكرد مورد بررسي قرار مي گيرد.
ديدگاه زيست شناختي:
برخي از آسيب شناسان اجتماعي بر اين باورند كه عامل زيست شناختي مانند نقص جسماني و وضعيت ژنتيكي را بايد علت كجروي دانست از پيشگامان اين نظريه مي توان سزار لمبوزر و جرم شناس ايتاليايي را نام برد. او پس از آنكه دزد و جنايتكار معروف ايتاليايي را كالبد شكافي نمود، به اين فكر افتاد كه با روشهاي تجربي و علمي مجرمان را مطالعه كند و علل اصلي جرم را بر اساس شيوه هاي علمي پيدا كند او متوجه شده بود كه اغلب جنايتكاران و كجروان اجتماعي در ساختمان بدن يا اعمال بدني خودداري نقص هستند از اين مقدمات نتيجه گرفت كه ميان نقص بدني از يك سو و جنايت از سوي ديگر رابطه نزديكي وجود دارد. از اين رو، اين فكر در او قوت گرفت كه جنايتكاران تابع عوامل و نيروهاي هستند كه بيرون از اراده آنان است.
اعتقاد به اين كه بين بدن و مزاج يا خلق افراد رابطه وجود دارد از عقايد، پايدار تاريخ بشري است يكي از قديم ترين تقسيم بندهاي نظر بقراط است كه اشخاص را بر اساس مزاج چهارگانه سودايي، صفرادي، دموي و بلغمي تقسيم كرده در كتاب و نسخه قديمي از جمله كليله و دمنه هم به اين موضوع پرداخته شده است .
نظريه جاني زادگان:
نتيجه بررسيهاي لمبروزو منجر به پيدايي اين نظريه شد كه در هر جامعه اي عده اي پيدا مي شوند كه جاني زاده يا جائي مادرزاد بوده و خواه ناخواه مرتكب جنايت مي شوند. به نظر او چنين افراد را مي توان از روي علائم بدني آنها باز شناخت از جمله: داشتن پشت خميده، دندانهاي غيرعادي، همتراز نبودن چهر، ده انگشت، ديدي قوي و ….

نظريه آيزينگ:
هانس آيزينگ اظهار مي دارد كه توارث مي تواند عامل بسيار قوي در ارتكاب تبهكاري باشد. به نظر او انگيزه نخستين انسان لذت جويي و دردگريزي است. بنابراين نمي توان به وسيله مجازاتهاي قانوني اين انگيزه ها را مهار كرد. چرا كه در بيشتر موارد لذت جويي به گذشت نياز ندارد و آني است. حال آنكه مجازات با ديد كار كرد زماني در انتظار فرد است. بدين گونه به خاطر شكاف زماني ميان كج رفتاري و مجازات، كج رفتاري تكرار مي شود و مجازات نمي تواند جل

و آنرا بگيرد.
آيزينگ در ضمن مدعي است كه بين ويژگيهاي شخصيتي چون برون گرايي و رفتار انحرافي رابطه وجود دارد.
فرد برونگرا ماجراجو و مغرور است، تمايل به پرخاشگري دارد. به نظر آيرينگ همه مردم در جايي ميان دو درون گرا و برون گرا قرار دارند. اما نمونه رفتاري كه امكان جنايت را افزايش مي دهد از نوع برون گرا است .
نظريه تيپ شناسي شلدون:
بار ديگر انديشه ارتباط ميان ساختمان زيستي و تهبكاري در مطالعات ويليام شلدون در سالهاي ۱۹۴۰ احياء شد. او كوشيد تا شخصيت و رفتار افراد را به تيپ بدني آنها و چاقي، عضلاني و استخواني مرتبط سازد. او پس از تحقيق و بررسي به اين نتايج دست يافت:
كساني كه بدن قوي دارند، احتمال تبهكاري آنها بيشتر است. زيرا اينگونه افراد زورگو، پرتوان و عصبي هستند. افراد چاق معمولاً مهربان و آسايش طلب هستند.
در سال ۱۹۶۵ بر اساس نتايجي كه در مقايسه بين پانصد پسر جوان بزه كار با پانصد جوان معمولي انجام شد. معلوم گرديد كه از نظر آماري درصد چشمگيري از جوانان بزهكار از تيپ عضلاني هستند .
تئوريهاي روانشناسي انحرافات
تئوريهاي روانشناسي انحرافات، تشابهات چندي با تئوريهاي بيولوژيكي دارند: ۱- اين تئوريها فرد منحرف را از جامعه به طور اعم متفاوت مي دانند. ۲- فرد منحرف در يك جامعه بهنجار، غيرعادي محسوب ميشود. ۳- غير عادي بودن او، وي را در معرض انحراف قرار مي دهد با وجود اين تئوريهاي روانشناسي در ادعايشان مبني بر اينكه ناهنجاري بيش از آنكه ژنتيكي باشد آموختني است با تئوريهاي فيزيولوژيكي تفاوت دارند.

تئوريهاي روانشناسي پايه و اساس انحراف را پيش از آنكه به ژنها غيرعادي نسبت دهند به تجربه نابهنجار مربوط مي دانند. اين تجربه موجب بروز نقصان هاي شخصيتي و شخصيتهاي كژ سازگار ميشود كه آنهم سبب انحراف مي گردد. اغلب تئوريهاي روانشناسي برآنند كه در فرآيند اجتماعي شدن فرد منحرف و معمولاً در رابطه بين مادر و فرزند، نقصان وجود دارتشه است اين نقيصه شامل ناراحتي عاطفي است كه به شكل خصلتهاي شخصيتي گژ سازگار منتهي مي شود.
جان باولبي در يكي از آثارش در باره روانشناسي انحراف چنين استدلال مي كند كه كودك نيازهايي دارد كه مهمترين نياز او امنيت عاطفي است كه به مؤثرترين وجه ممكن مي تواند با رابطه

صميمانه اي كه بين مادر و فرزند بر قرار مي شود تأمين مي گردد. چنانچه كودك، به ويژه در اوايل كودكي، از عشق مادري محروم شود. اين امكان وجود دارد كه به شخصيت روان رنجور مبتلا گردد.
افراد روان رنجور معمولاً بدون تأمل و انديشه عمل مي كنند و به نتايج اعمال خود توجه چنداني ندارند. آنان، به ندرت احساس گناه مي كنند و در مقابل مجازات و درمان واكنش چنداني نشان نمي دهند.
باولبي مدعي بود، آن عده از بزهكاراني كه به كرات مرتكب جرم مي شوند بدين معني كه همواره بدون توجه به عواقب امر به اعمال غيرقانوني دست مي زنند. در دوران اوليه كودكي از محبت مادري محروم بوده اند. از شخصيتهاي رواني رنجور اغلب در يتيم خانه هايي كه كودكان از محبت مادري محروم بوده اند مشاهده مي شود.
آندري عقيده داشت كه نقصانهاي شخصيتي ناشي از روابط بين فرزندان و والدين عامل مهمي براي توجيه بزهكاري است.
نوجواني كه محبت كافي از پدر و مادر دريافت نكرده براي پذيرش انواع اختلالات رفتاري و انحرافات اخلاقي آمادگي بسيار دارد و محبتي كه فرزندان از خانواده دريافت مي كنند موجب آرامش رواني آنها مي شود دختر نوجواني كه محبت نياز دارد به هر كسي كه سر راه او قرار گيرد و به او اظهار محبت كند علاقمند مي شود و به دوستي هاي ويرانگرش در مي دهد و چه بسا در اين مسير تباه شود .
مكتب فرويد
فرويد معتقد است كه انسان داراي غريزه پرخاشگري و كجروي هستند. لكن در جريان رشد در خانواده، مدرسه و اجتماع بيشتر آنها را ياد مي گيرد كه چگونه اين غرايز را مهار كنند.
فرويد مي گويد كودكان از طريق همانندي با مادر و تقليد از بزرگترها يك من برتر يا وجدان اخلاقي در درون خود پديد مي آورند كه وظيفه اش جلوگيري از ارتكاب فرد به كاري است كه مورد قبول فرد و جامعه نباشد.
از ديدگاه او روان يا شخصيت انسان به مثابه قطعه يخ قطبي بسيار بزرگي است كه فقط قسمت كوچكي از آن آشكار و در سطح آگاهي است و قسمت عمده زير آن يعني در ناخودآگاه قرار گرفته است و دنيا وسيع خواستها و تمايلات و انگيزه ها و عقايد سركوب شده اي را كه انسان از آنها آگاهي ندارد ولي در حقيقت تبيين كننده اصلي رفتارهاي بشري همين عوامل ناخودآگاه است. كه بدين ترتيب فرويد شخصيت را متشكل از نهاد خود و فرا خود مي داند.

۱- نهاد:
يا به اصطلاح قدما نفس اماره، سرچشمه نيروي نفساني بوده از غرايز اوليه ناخودآگاه انسان است كه هيچ گونه قيد و بندي نمي شناسد. فعاليت آن بر اصل لذت استوار است و مي خواهد به سرعت ارضاء شود غريزه جنسي و پرخاشگري در مراحل آغازين چنين وضعيتي قرار دارد.
۲- من يا خود
هسته اصلي شخصيت است و با رشد كودك و آشنايي او با حقايق محيط تشكيل مي

شود من مبين آموزش و فراگيري واقعيات زندگي است در حقيقت اتصال بين نهاد و من برتر است اين بخش كه به آن دروازبان شخصيت مي گويند. به انسان كمك مي كند تا نيازهايش را بر اساس واقعيات و در ارتباط با آن و با استفاده از امكانات واقعي برآورد و از تنش دروني خود بكاهد.
۳- من برتر
شامل ارزشهاي اخلاقي و وجدان هر فرد است كه بتدريج با آموزش و پرورش و تأثير عوامل محيط در ضمير ناخودآگاه او پديدار مي گردد. و به وسيله پاداش و تنبيه استوار و پايدار مي گردد. و مي تواند در مقابل نهاد مقاومت كند.
روانشناسي مكتب فرويد معتقد است زماني انحراف پيش مي آيد كه نهاد بسيار فعال در تركيب با من برتر كم فعاليت ظاهر مي شود حال آنكه در اين ميان من بي تفاوت باقي مي ماند و در راهنمايي و رفتار فرد نقشي را ايفا نمي كند.
عدم توازن بين نهاد و فرا خود در كودكي كه در اثر شرايط ناسالم اجتماعي به وجود مي آيد فرد را به بزهكاري سوق مي دهد .
نظر جامعه شناسان
جامعه شناسان به همان ترتيب كه با تئوريهاي بيولوژيكي، برخورد كردند، برآنند كه تبيين هاي روانشناسي انحراف را نيز كنار بگذارند. اولاً آنان چنين استدلال كه اين قبيل تئوريها عوامل اجتماعي و فرهنگي را در تبيين انحراف ناديده مي گيرند. دومين استدلال جامعه شناسان اين است كه در روش مطالعات روانشناسي اتفاق نظر وجود ندارد. سوم بسياري از جامعه شناسان اولويت دادن به تجارب دوران كودكي را مردود مي دانند. آنان اين نظر را كه فرد، زنداني و محكوم تجارب دوران كودكي است و نتيجه تجربه هاي او در دوران بعدي زندگي ظاهر مي شود را قبول ندارند. به عقيده جامعه شناسان، اين برداشت سبب مي شود كه تأثير و نفوذ شمار كثيري از عوامل اجتماعي را كه بر رفتار فرد در طول زندگي اثر مي گذارد، ناديده گرفته مي شود.
مهمترين نظريات جامعه شناسان در مورد انحرافات عبارتند از:
انحرافات اجتماعي از نظر دوركيم
به نظر دوركيم نظم اخلاقي يا وجدان اخلاقي نيروي بيروني است كه بر خواهشها و اميال دروني انسانها مهار مي زند. اين نظم به صورت وجدان جمعي در مي آيد و اميال سيري ناپذير انسان را كنترل مي كند. وقتي تغييرات ساختاري (ناشي از پيشرفت يا پسرفت اقتصادي) يك ساختار هنجارمند را بهم مي زند، اميال سيري ناپذير از قيد هنجارها آزاد مي شود. اما منابع اقتصادي، اجتماعي براي پاسخ دادن به خواهش ها، ماهيتاً محدود است.

فرد نمي داند كه نمي تاند به هر خواهشي دست يافت. رقابت براي رسيدن به هدفهايي دست نيافتني افزايش مي يابد. لذت در رقابت است و هدف دست نيافتني است. كوشش ها افزايش مي يابد. و نتيجه كمتر حاصل مي شود. در اين وضعيت شوق زندگي از ميان مي رود و در نتيجه زمينه گرايش به انحراف و ناامني فراهم مي گردد.
آنومي يا بي هنجاري صرفاً به دوران بحران اقتصادي محدود نمي ماند. به نظر دور

 

كيم مسئله آنومي در جامعه مدرن به صورت مزمن درآمده است. و اين وضع بسيار اسفبار است. به نظر او ورود جوامع به دنياي صنعت در قرن بيستم روابط انسانها را از نظر نظارت نظم اخلاقي جامعه سنتي آزاد مي كند. به طوري كه اجتماع سنتي مورد هجوم نيروهاي گسستگي جامعه مدرن قرار گرفته و اجتماعات ساده رو به تحليل مي روند و با افزايش و تراكم جمعيت ، زندگي اجتماعي پيچيده تر مي شود.
ارتباطات از صورت برخورد و آشنا به صورت برخورد بيگانه درمي آيد. از همه مهمتر اعتقادات و رسوم مذهبي مشترك كه موجب انسجام اجتماعي مي گردد رو به تحليل و تضعيف رفته و با كاهش محدوديت ها مذهبي حالت بي هنجاري تسريع مي شود. به طوري كه سودجويي ها آدمها از فشار هنجارها رها شده و كسب سود، فراتر از هر قاعده اي قرار مي گيرد.
و در اين صورت وقتي فرد نتواند به اهداف مورد احترام جامعه نائل شود با واقعيت تلخ شكست روبرو مي شود و با توجه به تضعيف مذهب در جامعه مدرن كه در اين موقعيت مي تواند احساس شكست در فرد را به نحوي جبران و ترميم كند. موجب روي آوردن فرد به خودكشي، اعتياد يا ديگر انحرافات خواهد شد . در نتيجه امنيت اجتماعي را به چالش خواهد كشيد.
كونيگ در تكميل نظريه دوركيم، بر رابطه فقر و رفتار انحرافي تمركز نموده و اعتقاد دارد كه فقر به تنهايي (بدون دخالت عوامل ديگر بيشتر به عنوان يك عامل ثبات بخشي در جامعه تأثير مي گذارد كما اينكه در جامعه سنتي اينگونه بوده است. اما اگر در مقابل فقر تصوير يا قول آرزوهاي بلندپروازانه ارائه شود فقر غيرقابل تحمل مي گردد و انسان مي گوشد با همه ابزار ممكن (چه مجاز و چه غيرمجاز) از وضعيت فقر بيرون بيايد. در نتيجه رفتار انحرافي رشد مي كند لذا برحسب ن ظريه دوركيم و كوينگ مي توان بيان داشت كه وقتي در يك جامعه رشد سريع اقتصادي پديد مي آيد و در پي آن عده اي ثروتمند مي شوند. و اين ثروت به انحاي گوناگون براي قشر فقير به نمايش گذاشت مي شود. وضعيت آنومي اجتماعي پديد مي آيد ، كه امنيت فردي اجتماعي را تهديد كرده و گسترش و تداوم آن در جامعه موجب نارضايتي عمومي مي شود و لذا سلامت جامعه نيز به خطر مي اندازد.
در نظام دوركيمي اگر نتوان فرد را در اجبار اجتماعي قرار داد و با اجتماع همراه كرد و منابع فردي خود را بر منافع جمعي تفوق مي دهد و جامعه با آسيب اجتماعي روبرو مي شود و انحرافات با افزايش خودخواهانه نمود پيدا مي كند.
به نظر دوركيم مبناي نظم جامعه اخلاق است نه سياسي يا اقتصادي. نظم فراگردي غير ارادي است كه از درون جامعه خود به خود مي جوشد… آنچه حافظ نظم است عنصر اخلاقي است.

او قوياً اظهار مي دارد كه جامعه شناسي علم واقعيات اخلاقي است . اخلاق در انديشه دوركيم متشكل از چند عنصر است:
۱- قواعد:
بدين معني كه اخلاق در نهايت سيستمي از قواعد درجهت هدايت فعاليتهاي مردم است كه متشكل بر دو عنصر اصلي است.
الف- اقتدار: قواعد اخلاقي در واقع با نوعي اقتدار ممزوج و آميخته گرديده است و مردم نسبت به آن احساس تكليف دارند. كه بايد از آنها اطلاعت و حفاظت نمايند. چرا كه در نزد آنها مقدس مي باشد.
ب- مطلوبيت: قواعد اخلاقي تعيين كننده اهداف مطلوبي است كه جهت دهنده و جذب كننده انرژي افراد به سوي خود مي باشد و ناظر بر مفاهيم خوب و مطلوب است.
۲- اتصال:
قواعد اخلاقي عامل ارتباط، اتصال و ادغام فرد در گروه يا جامعه است و احساس تعلق و تكليف فرد.
۳- اختيار:
شرايط جامعه بايد به گونه اي تنظيم شود كه مردم خود به اين درك و آگاهي نايل شوند كه آزاد گذاشتن تمايلات نامحدود و فردگرايي افراطي حالت نابهنجار و بيمارگونه اي هستند كه موجب نابساماني جامعه و گسترش انحرافات اجتماعي مي گردد. لذا در يك جامعه متعادل افراد، آگاهانه و به طور داوطلبانه تن به محدوديتها و قيود اخلاقي مي دهند.
بر اين اساس استحكام اخلاق به عنوان پايه نظم اجتماعي در انديشه دوركيم مستلزم استحكام قواعد، ارزشها و هنجارها و عناصر آن يعني اقتدار، تقدس و مطلوبيت آنها، تقويت روابط اجتماعي و انساني و وجود آزادي توأم با آگاهي براي گسترش مشاركت داوطلبانه مردم در تمسك به ارزشهاست.

دوركيم پايه هر نظم اجتماعي و جنس و صبغه آنرا عاطفي ارزشي مي داند طبق ديدگاه وي نظم اجتماعي، نظمي هنجاري و فوق فردي است. كه طي آن افراد به عنوان مجموعه اي مشبك به صورت بين ذهني به هم مرتبط مي شوند و بر مبناي تعهدات دروني مشترك افراد در آن احساس تكليف مي كنند .
بنابراين از آنجا كه دوركيم جامعه را به عنوان اجتماع اخلاقي و ميدان تعامل معنا كرده و مبنا نظم و امنيت جامعه را در عرصه اخلاقي آن جستجو مي كند. لذا اين تعادل و امنيت اخ

لاقي جامعه وجود اعتماد و همبستگي اجتماعي براي او با اهميت است به عبارتي ديگر جامعه شناسي دوركيم معطوف به بعد ساختاري جامعه است و رهيافت وي در مورد نظم نيز از نوع هنجاري است بر اين اساس نتيجه گرفته مي شود كه پديده ناامني و اختلال در نظم نيز در نظر دوركيم بايستي از جنس هنجاري باشد . يكي از انواع اختلال اجتماعي هنجاري است كه چلپي پنج شكل احتمالي اختلال هنجاري را برشمرده است كه مي تواند همزمان در يك جامعه وجود داشته باشند و يكديگر را تقويت كنند.
۱- قطبي شدن هنجاري:
در اين شرايط جامعه در مورد رعايت يك هنجار مانند طرز لباس پوشيدن به دو مجموعه جمعيت اكثريت تقسيم مي شوند كه يكي داراي احساس تعهد بالا و ديگري داراي احساس تعهد پايين نسبت به آن است اين پديده زمينه ساز تضاد هنجاري و ارزشي در جامعه است.
۲- تضاد هنجاري:
در اين وضعيت، در جامعه براي بعضي امور اجتماعي، دو هنجار يا دو مجموعه هنجار متضاد وجود دارد. مثلاً در مورد حجاب بانوان، يك هنجار (در مدرسه، اداره) تجويز مي كند كه بايد چادر پوشيد و هنجار ديگر (خانواده و دوستان) توصيه مي كنند كه نبايد چادر پوشيد وامثال آن. به هر حال در وضعيت تضاد هنجاري با ارزشي اعضاي جامعه را افزايش مي دهند. در نتيجه اعتماد كاهش مي يابد و نقش زر و زور در تنظيم روابط اجتماعي عمده مي گردد. همچنين ريا، تظاهر و ترويج خاص گرايي در جامعه گسترش مي يابد. لذا تضاد هنجاري سبب مي شود تا افراد دايره دوستي خود را محدود تعريف نمايند و در مقابل دايره دشمني گسترده مي شود. بنابراين تضاد ارزشي و هنجاري، در عرصه اجتماعي جامعه را به يك جامعه قطعه اي تبديل مي كند كه تنظيم اجتماعي به ويژه در روابط بين گروهي مشكل مي گردد و انسجام كلي جامعه تضعيف ميگردد. در نتيجه در يك جامعه قطعه اي آن هم با حجم زياد جمعيت، ضريب انحرافات اجتماعي را افزايش مي دهند.

 

۳- ناپايداري هنجاري:
ناپايداري هنجاري، در واقع تناقض منطقي بين دو يا چند هنجار در يك نظام هنجاري است كه موجب اختلال در نظم اجتماعي مي شود. براي مثال مي توان فرض نمود. در يك نظام هنجاري يك هنجار سنتي در راستاي نيل به يك جامعه مطلوب بر نقش مادري زن تأكيد مي كند و از زن انتظاراتي دارد كه صرفاً به تربيت فرزندان صالح متمركز شوند. و يك هنجار نوين براي نيل به توسعه پايدار ل

زوم مشاركت همه جانبه زناين همدوش مردان است و هنجار سومي نيز بيان مي دارد كه نبايد به زنان اطمينان كامل كرد چرا كه زنان عاطفي و زود رنجند. بنابراين سه هنجار فوق تناقض دارند. در صورت شيوع اين هنجارها، در يك جامعه شاهد خشونت، روسپيگري و افزايش طلاق خواهيم بود. و فاقد پايداري منطقي است.
۴- وضعيتي كه در آن هنجار يا هنجارهايي براي اكثريت يك گروه يا جامعه داراي فشار كم است و احساس تعلق و تعهد نسبت به هنجار پايين تر از حد ميانگيني جامعه است. مانند اين هنجار منزلت يك زنان مقدم هستند يا بايستي ميزان مشاركت زنان افزايش يابد.
حال چنانكه فشارها هنجاري در اين دو هنجار در ميان اكثريت مردم جامعه پايين باشد مي توان بيان داشت كه در زمينه مشاركت زنان ضعف هنجاري وجود دارد. در صورتي كه زنان در بعضي جا مثل دانشگاه جلوتر از مردان باشند جامعه مردسالاري احساس ضعف هنجاري و بر پيامدهاي منفي تأثير كند. به هر حال ضعف هنجاري در مورد ارزش هاي محوري و عام جامعه مي تواند زمينه ساز كجروي اجتماعي گردد.
بي هنجاري
دوركيم اين وضعيت را آنومي مي نامد كه در آن شرايط انجام امور، فارغ از هرگونه هنجاري صورت پذيرد. و غالباً متأثر از تغييرات و نوسازي سريع در اقتصاد است كه به تأخير هنجاري يا خلاء هنجاري منجر مي شود كه اين وضعيت از ويژگيهاي جامعه در حال گذر است و در عرصه اجتماعي موجب دامن زدن به انحرافات اجتماعي مثل اعتياد و انحراف جنسي مي شود.
نظر مرتون در مورد انحرافات اجتماعي:
مرتون، نخستين هدف خود را كشف اين نكته مي داند كه برخي ساختارهاي اجتماعي چگونه فشار معيني را بر بعضي از افراد جامعه وارد مي كنند. كه اين افراد به همنوا، ناهمنوا مي شوند . مرتون ريشه انحرافات اجتماعي را در شكاف دو عنصر اساسي ساختار فرهنگي جستجو مي كند.
اولين عنصر نظريه مرتون شامل اهداف، مقاصد و علايق است. كه توسط فرهنگ جامعه تعريف و تعيين شده و به عنوان خواستهاي مشروع مورد پذيرش اكثريت جامعه مطرح مي باشد كه در يك سلسله مراتب ارزشي دسته بندي شده است. كه برخي از آنها (يعني هدفهاي فرهنگي) به طور مستقيم با سائقه هاي زيست شناختي ارتباط پيدا مي كند اما به وسيله آنها تعيين نمي شود.
عنصر دوم ساختار فرهنگي شيوه هاي، راهها و هنجارهاي مشروع رسيدن به اهداف و آرمانهاي فرهنگي را تعيين، تنظيم و نظارت مي كند و هر گروهي ناگزير است تا اهداف فرهنگي خود را با راهها مجاز و نهادي شده منطبق كند.

مع الوصف، اين روشها و هنجارهاي نظم دهنده با راه هاي كارآمد و فني يكي نيستند بلكه راههاي ديگر نيز وجود دارد كه كارآمد بوده و نيل به اهداف را آسان مي سازد ولي با هنجارها و دستورات اخلاقي جامعه تضاد دارند مانند احتكار، سرقت، تقلب و نظاير آن كه امنيت اخلاقي جامعه را تهديد مي كند.
هنگامي كه ميان اهداف فرهنگي و راههاي نهادي شده هماهنگي وجود نداشته باشد فريبكاري، فساد، رشوه خواري، روسپگري وارتكاب انواع جرايم افزايش و امنيت اجتماعي كاهش مي يابد.
مرتون، تداوم گسست و شكاف ميان الگوهاي اهداف فرهنگي و هنجارها و راههاي نهادي ش

ده را موجب بي ثباتي جامعه مي داند. كه در واقع همان آنومي است. وي استناد به فرهنگ معاصر امريكايي و نظام سرمايه داراي حاكم كه بر اهداف بيش از وسايل مشروع و نهادي نيل به اهداف تأكيد مي كند. بيان مي دارد كه در اين فرهنگ پول في نفسه به يك ارزش نمادي تبديل شده است و به عنوان نمادي از حيثيت و منزلت اجتماعي پذيرفته شده است و انباشت سرمايه، هدفي مطلوب تلقي مي گردد به گونه اي كه در روياي امريكايي ها نقطه پاياني وجود ندارد. و ميزان احساس موفقيت پولي بسيار نامعين و نسبي است چنانچه كلارك مي گويد. امريكايي ها در هر سطحي كه درآمد داشته باشند چيزي حدود ۲۵ درصد بيشتر مي خورند .
به نظر مرتون اگر اين مقدار بيشتر هم تحقق پذيرد. باز اين خواستن ادامه پيدا مي كند و نقطه توقف ندارد و اين افزون خواهي و تحقق در خانواده، مدرسه، محل كار و منابع گوناگون دامن زده مي شود. و باز توليد مي گردد.
مرتون براي نمادگرايي پيشرفت فردي كه ژرفاي تارپود الگوي فرهنگي امريكايي نفوذ نموده است به اين جمله آندريو كارگي به عنوان شاخص ترين حالت نمادگرايي پيشرفت استناد مي كند كه مي گويد: در روياي خود سلطان باشد و به خود بگويد جايگاه من در قله است بدين ترتيب در فرهنگ امريكايي، سه اصل اساسي با ظرافت خاص به مردم باورانده مي شود و به هم پيوند مي خورد.
۱- همه افراد براي اهداف والا بايد بكوشند زيرا راه براي همه باز است.
۲- شكست امروز، راهي براي رسيدن به موفقيت نهايي است.
۳- شكست حقيقي مبتني بر كنار گذاشتن يا كم كردن فزون خواهي است.
بنابراين فرهنگ امريكايي بر پايه اين اصول و همواره با تأكيد افراطي بر ثروت به عنوا نماد بنيادي موفقيت، بدون اين كه به راههاي مشروع رسيدن اين هدف تأكيد كند به هستي خود ادامه مي دهد.
در ذات خود به اضطراب دروني و رفتار انحرافي اعضاي جامعه در سطوح مختلف و در قالب بدعت و نوآوري براي رسيدن به اهداف منجر مي شود .
در نظر مرتون: جامعه وقتي دچار آنومي مي شود كه تعادل ميان هدف وارزشهاي فرهنگي با راهها و امكانات اجتماعي بهم بريزد. به طوري كه افراد جامعه قادر نباشند از طريق هنجارهاي مورد پذيرش جامعه و امكانات و وسايل مجاز به هدف مطلوب فرهنگي جامعه است دست يابند و در نتيجه اين عدم تعادل ساختاري، زمينه اجتماعي را براي بروز رفتارهاي نابهنجار و انحرافات اجتماعي را فراهم مي كند. در صورت عدم اصلاح ساختاري در پركردن شكاف ميان اهداف و راههاي مجاز فرهنگي – اجتماعي ناهمنوايي و رفتار كجروانه در جامع گسترش يافته و امنيت اخلاقي و اجتماعي سلب خواهد شد.
از سوي ديگر فقدان امنيت اخلاقي و اجتماعي نيز انحرافات اجتماعي را دامن زده و جامعه را دچار عدم تعادل و بحران مي كند.

تئوريهاي ساختاري و خرده فرهنگي انحرافات
اين تئوريها بر آنند كه برخي گروهها، ارزشها و هنجارهاي معيني ايجاد مي كنند كه از مسير اصلي فرهنگ جامعه خارج مي شود.
آلبرت كوهن:
كوهن در مطالعات خود در باره بزهكاري دو انتقاد عمده از نظريات مرتون در باره انحراف طبقه كارگر به عمل مي آورد. در نخستين انتقاد، وي استدلال م يكند كه برهكاري يك واكنش جمعي است تا فردي و به پيوستن افراد به يكديگر ، به يك واكنش جمعي اعتقاد دارد. در حاليكه مرتون واكنش فرد نسبت به پايگاه اجتماعي خود در ساختار طبقاتي را مورد ملاحظه قرار مي دهد. دومين اعتقاد كوهن اين است كه عقيده دارد. مرتون تبهكاري غيرسودجويانه از قبيل ويرانگري والواطي نوجوانان را كه پاداش مالي در بر ندارد به حساب نمي آورد. سؤالي كه كوهن مطرح ميكند اين است كه آيا هدفهاي موفقيت كل جامعه مي تواند عامل برانگيختن اين قبيل بزهكاري باشد.
كوهن بحث خود را به شيوه هاي همانند با مرتون آغاز مي كند. پسران طبقه پايين كارگر آرمانهاي موفقيت فرهنگ كلي جامعه را با خود دارند. اما عمدتاً به علت شكست تحصيلي و در نتيجه بدست آوردن مشاغل بدون ارتقاء كه ناشي از آن است، فرصت ناچيزي براي دستيابي به اهداف خود مي يابند. اين عدم دستيابي به اهداف با در نظرگرفتن موقعيت آنها در ساختار اجتماعي قابل تبيين است. كوهن از اين نظر كه «محروميت فرهنگي» دليل موجهي براي كمبود موفقيت تحصيلي اعضاي پايين طبقه كارگري است، جانبداري مي كند. بسياري از پسران طبقة پايين كارگري به دليل اينكه راههاي موفقيت براي آنها مسدود است. از فقدان منزلت اجتماعي رنج مي برند. آنها از پايين بودن پايگاه خود در جامعه دچار حرمان و نارضايتي ميشوند. آنگونه كه مرتون معتقد است، آنها محروميت خود را از طريق روي آوردن به راههايي جنايي از ميان نيم برد. بلكه با نپذيرفتن آرمانهاي موفقيت كل در كل جامعه دنبال مي شود، اين محروميت را جبران مي كنند. آنها آرمانهاي موفقيت متداول در كل جامعه را با هنجارها و ارزشهاي ديگري كه بتوانند از طريق آنها موفقيت و وجهه كسب كنند جايگزين مي سازند.
نتيجه اين عمل به يك فرهنگ فرعي بزهكاري منتهي مي شود اين راهي است كه نوجوانان طبقه پايين كارگري براي حل مسائل مشترك در پيش مي گيرند.
فرهنگ فرعي بزهكاري نه تنها فرهنگ جامعه را نمي پذيرد، بلكه بر ضد آن عمل مي كند، به بيان كوهن فرهنگ فرعي بزهكاري هنجارهاي خود را از فرهنگ كلي دريافت مي كند اما آنها را در خلاف جهت، تغيير مي دهد. به اين ترتيب ارزش والايي براي اعمالي از قبيل سرقت، ويرانگري، ولگردي و ساير اعمالي كه در كل جامعه محكوم است، قائل مي شود. كوهن فرهنگ فرعي بزهكاري را

اينگونه توصيف مي كند «اين فرهنگ كلاً چهره اي زشت دارد. از ناراحت كردن ديگران لذت مي برد و خط خود را در بي اعتنايي به اين امور كه يك واكنش منفي نسبت به جامعه است فراتر مي رود. اين فرهنگ به بزهكاران پاداش مثبت مي دهد. آنهايي كه طبق ارزشهاي بزهكاري به اعمال موفقيت آميز دست مي زنند.
نزد همسالان بزهكار خود، شهرت و وجهه كسب مي كنند. از اينرو به نظر كوهن سرقت وسيله اي نيست كه به موفقيت در دست يابي به آرمانهاي كل جامعه منجر مي شود. بلكه عمل با ارزشي است، كه با افتخار، دلاوري و ارضاي عميق فرد بزهكار همراه است. كوهن بر آن است كه پسرا

ن طبقه پايين كارگري بدين وسيله «محروميت از پايگاه و منزلت اجتماعي» را حل مي كنند. اينان ارزشهاي مورد قبول كلي جامعه را كه به آنان شانس موفقيت نمي دهد رد مي كنند و ارزشهاي انحرافي كه آنها را به موفقيت مي رساند جايگزين آن ارزشها مي سازند. كوهن، با تفسيري كه بدين ترتيب ارائه مي دهد، انگيزه اعمال بزهكاري را در پاداش مادي نمي داند.
كوهن، مانند مرتون به ساختارها جامعه توجه دارد. و معتقد است كه چون تمام اعضاي جامعه از دسترسي به فرصتهاي لازم براي كسب موفقيت برخوردار نيستند. بر گروههاي معيني در داخل ساختار اجتماعي، فشار بيشتري براي انحراف وارد مي آيد. با وجود اين وي با نظر مرتون مبني بر اينكه بزهكاري يك واكنش جمعي است. و ارزشهاي فرعي آن را رهبري مي كنند مخالف است. به اين ترتيب، كوهن نشان مي دهد كه چگونه فشار ناشي از ساختار اجتماعي براي انحراف بوسيل فشار فرهنگ انحرافي تقويت مي شود.
كوهن به دليل كاربرد انتخابي انديشه فرهنگ فرعي طبقه پايين اجتماعي مورد انتقاد قرار گرفته است.
ديويد بوردوا چنين استدلال م يكند كه كوهن فرهنگ فرعي را براي تفسير شكست تحصيلي پسران طبقه پايين كارگري به كار مي برد و مفهوم «محروميت فرهنگي» براي آن قائل است اما وي آنرا براي تفسير بزهكاري بكار نمي برد. در صورتي كه «محروميت فرهنگي» از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود. ولي اين انتقال در مورد فرهنگ بزهكاري صورت نمي گيرد.
چنين به نظر مي رسد كه فرهنگ فرعي بزهكاري بوسيله هر نسلي از پسران كه در مقابل موقعيت خود در ساختار اجتماعي واكنش نشان مي دهند از نو به وجود مي آيد .
تئوري برچسب زني
هوارد بكر كه از بانيان روش تعامل گرايي است عقيده دارد كه به «گروههاي اجتماعي از طريق وضع قوانيني كه نقض آنها به تشكيل انحراف مي انجامد، و با كاربرد آن قوانين در مورد افرادي ويژه و برچسب بيگانه زدن انحراف را به وجود مي آورند. از اين ديدگاه، انحراف كيفيت عملي نيست كه شخص مرتكب مي شود. شخص منحرف كسي است كه بر چسب انحراف به او زده شده است؛ رفتار انحرافي رفتاري است كه مردم به آن چنين برچسبي مي زنند. بكر عقيده دارد كه به يك معني چيزي به عنوان رفتار انحرافي وجود ندارد. فقط هنگامي يك عمل انحرافي مي شود كه ديگران آن را چنين پندارند و اينگونه توصيف كنند. تأثير برچسب به چگونگي تفسير عمل توسط ديگران بستگي خواهد داشت. اين امر به نوبه خود، به شخصي كه مرتكب عمل مي شود و به زمان و مكان ارتكاب عمل بستگي دارد.
بكر نظرات خود را با ذكر يك مثال از جنجال جوانان نشان مي دهد. در يك محله كم درآمد ممكن است پليس آن را نشانه اي از بزهكاري محسوب دارد. اما در محجله ثروتمندان جنجال جوانان نشانه اي از سرمستي و نشاط پنداشته شود. در اين ميان ماهيت عمل يكي است (جنجال است) اما تعبير آن توسط ديگران متفاوت است. بكر چنين استدلال مي كند كه انحراف، كيفيتي

نيست كه در خود رفتار نهفته باشد بلكه در تعامل بين شخص مرتكب شونده و كساني كه به آن عمل واكنش نشان مي دهند قرار دارد. از اين ديدگاه، انحراف از طريق فرايندي از تعامل بين منحرف بالقوه و عوامل كنترل اجتماعي به وجود مي آيد.
بكر سپس اثرات ممكن بر فردي كه عموماً به او برچسب انحراف زده مي شود را مورد بررسي قراي ندارد. بلكه در بردارنده ارزيابي از شخصي است كه به او برچسب زده شده است. برچسبي كه به فرد زده مي شود يك عامل مسلط محسوب مي گردد. در اين معني كه تمام موقعيتهايي را كه فرد داشته است، مي پوشاند. چنانچه به فردي برچسب تبهكار، بيمار رواني يا همجنس باز زده شود. اين برچسبها عمدتاً موقعيت او را به عنوان پدر كارگر، همسايه و دوست تحت شعاع قرار مي دهد. سايرين او را طبق برچسبي كه به وي زده شده ملاحظه مي كنند و در مقابل او واكنش نشان مي دهند و چنين فرض مي كنند كه وي داراي ويژگيهاي منفي اي است كه با اين برچسبها همراه مي باشد. چون تصويري كه فرد از خود دارد تا حد زيادي از واكنش ديگران مشق مي گردد. او خود را همانگونه مي پندارد كه به وي برچسب زده شده است اين امر ممكن است منجر به «پيشگويي خلاق شود و از اين طريق هويت فرد منحرف غالب شود.
در بدو امر از طرف عامه به فرد برچسب انحراف زده مي شود. اين برچسب ممكن است به طرد او از گروههاي اجتماعي منجر شود. بر چسب هاي انحرافي ممكن است وي را از خانواده و دوستان بگسلد، سبب شود شغلش را از دست بدهد و از محل سكونتش اخراج گردد. اين جريانها ممكن است سبب انحراف بيشتر شوند. بكر بر اين باور است كه برخورد قانوني با منحرفين مانع از آن مي شود كه آنان به شيوه معمول زندگي عادي خود را ادامه دهند.
به همين دليل، فرد منحرف الزاماً به كارهاي غيرقانوني دست مي زند. پيشه فرد منحرف هنگامي كامل مي شود كه وي به يك گروه سازمان يافته منحرف بپيوندد. در اين گروه وي هويت انحرافي خود را تأييد مي كند و مي پذيرد. در اينجا وي با كساني سروكار دارد كه از موقعيت مشابهي برخوردارند و از وي حمايت مي كنند و با او تفاهم دارند. در داخل اين گروه يك خرده فرهنگ به وجود مي آيد. در باطن خرده فرهنگ اغلب باورها و ارزشهايي به وجود مي آيند كه هويت فعاليتهاي انحرافي را عقلاني مي سازند. آنها را موجه مي دانند و از آنها حمايت مي كنند اين خرده فرهنگ شيوه هاي اجتناب از مزاحمت جامه اصلي را تدارك مي بيند. بكر معتقد است آنگاه كه يك فرد به يك گروه سازمان يافته و منحرف ملحق شود، احتمال بيشتري از زمان قبل دارد كه خود را منحرف بپندارد و مطابق تصوري كه خود دارد عمل نمايد. در باطن موقعيت هويت فرد منحرف يك عامل كنترل كننده رفتار وي به حساب مي آيد.
بكر بر آن است كه فرآيند فوق به هيچ وجه گريزناپذير نيست. افرادي كه پيش تر محكوميت داشته اند وقتي به كار مشغول مي شوند دست از اعمال خلاف بر مي دارند. با وجود اين، به محض اينكه به فرد بر چسب زده مي شود. واكنش اجتماعي در قبال فرد منحرف بر وي فشار وارد مي سازد و در نتيجه راهي را پيش مي گيرد كه به يك گروه متشكل منحرف منتهي مي گردد .
نظریه ها:
علل وقوع جرم از ديدگاه جامعه شناسان و عوامل گوناگون و متعددي مربوط است. در اين تحقيق

سعي بر آن است كه نظريه دوركيم و مرتن را در موارد گوناگون نصب العين قرار دهيم.
نظريه دوركيم: همان گونه كه مي دانيم كلمه آنومي به وسيله اميل دوركيم به قلمرو جامعه شناسي وارد شده است و عبارت است حالت مبهمي بين فرد و جامعه كه در آن هنجارها يا از بين رفته اند يا ضعيف شده اند و يا با هم در تضادند وقتي كه حالت نابهنجاري افزايش يابد ممكن اس

ت جامعه با خطر متلاشي شدن مواجه گردد. چون اعضاي جامعه ديگر ارزش ها و اهداف مشتركي را قبول ندارند. فرد در حالت بي هنجاري رهنمود رفتاري ندارد، زيرا كه او در اين وضعيت كمترين احساسي از تأثير اجتماعي بر خواهش هاي شخص و اعمال خويش ندارد. بنابراين دوركيم معتقد است كه جرم عملي است كه واكنش جامعه را به صورت مجازات در پي دارد و بالاخره اين كه جرم عبارت است از عملي كه حالات نيرومند معين وجدان جمعي و آگاهي جمعي را جريحه دار مي سازد.
نظريه مرتن:
ديدگاه مرتن به دنبال كشف اين امر است كه چگونه برخي از ساخت هاي اجتماعي بر افراد خاصي از جامعه تأثير گذاشته و موجب شده آنان مرتكب رفتار ناهمنوا با هنجارهاي اجتماعي شوند. به نظر او ساخت هاي اجتماعي فعال بوده و توليد كننده الگوهاي رفتاري مي باشند و بنابراين او بر نظم اجتماعي تمركز نموده و تأثير ساخت هاي هنجاري را بر افراد مورد تفحص و تبيين قرار مي دهد . بنابراين از نظر او جرم و بزهكاري از ساختار اقتصادي اجتماعي، و فرهنگي جامعه نشأت مي گيرد. همه اعضاي جامعه در ارزشهاي مشترك سهيم اند و وفاقي جمعي در باره ي ارزشها در جامعه وجود دارد ولي چون اعضاي جامعه به لحاظ ساختارهاي اجتماعي د رموقعيت

هاي مختلفي قرار مي گيرند براي درك ارزشهاي مشترك فرصت هاي مساوي ندارند و چنين وضعي ممكن است موجب انحرافات اجتماعي شود. بنابراين او مي گويد كه فرد در نتيجه اجتماعي شدن (جامعه پذيري)، هدفهاي مهم فرهنگي و نيز راههاي دست يابي به اين هدف ها را كه از نظر فرهنگي مورد قبول باشند فرا مي گيرند. هرگاه راههاي مقبول دست يابي به اين هدفها براي فرد فراهم نباشد واو ناچار شود راههاي ديگري را پيش بگيرد ممكن است رفتاري از فرد سرزند كه به انحراف اجتماعي منجر گردد .