مقدمه
انسان موجودی اجتماعی است وبدین خاطر ادامه زندگی وی به شیوه ای معقول وموفقیت آمیزبه صورت انفرادی تقریبا غیرممکن است .انسان ازبدوتولد با دیگران ارتباط برقرارمیکند این دیگران درمرحله بسیارمحدود است وشامل گروه کوچک خانواده می باشد
اما درمسیررشد با گروههای دیگری که به تدریج بزرگترمی شوند مانند همبازیها ،دوستان ،که درزمینه رشد اجتماعی وی رافراهم می آورند .رشد اجتماعی فردمانند سایرزمینه های رشدی اوکم کم وسعت یافته وتقریبا تمام فعالیتهایش تحت تاثیر اطرافیان قرارمی گیرد ، رشد اجتماعی هم چنین برای بیشتر افراد به تدریج وبه طورطبیعی دربرخورد با تجربه ها حاصل می گردد

رفتارمناسب ومطلوب اجتماعی میتواند برای رسیدن به خودیابی وخود شکوفایی نقش بسزایی داشته باشد . دردوره نوجوانی ، رشد فرد درجنبه های مختلف ادامه می یابد .علائم برخی ازجنبه های رشد مانند رشد جسمی رابه سرعت وبایک نگاه میتوان دریافت مثل رشد وزن وقد که به

طورآشکار ازافزایش وزن وبلند شدن قد مشهود است ، شخصیت هم باید تاثیر تربیت درست ومناسب قرارگیرد وگاهی عدم روابط درست ومناسب با اطرافیان باعث ایجاد روابط نادرست وشخصیت روان نژندی درفرد می شود که تمام اینها می تواند دررسیدن به خود شکوفایی وخودیابی نقش منفی داشته باشد واگراین روابط به درستی صورت نپذیرد موفقیت اودربه کارگیری استعدادها وشکوفا ساختن آنها به حداقل خواهد رسید به علاوه بسیاری از روابط ورفتارهای مناسب ونامناسب مثل به اوج رسیدن ، شکوفا شدن شخصیت ویا خودخواهی ووابستگی به دیگران درتشخیص وتمیز بین واقعیت ها ، رویا ها وتخیلات که جزرفتار ضد اجتماعی روان نژندی است که دراین حالت فرد دربسیاری ازموارد نمی تواند درست تصمیم بگیرد ویا بتواند برنامه ریزی خود برای رسیدن به خودیابی وخود شکوفایی که تمام اینها بستگی به اوضاع اجتماعی وخانوادگی وفردی افراد دردوره نوجوانی وجوانی دارد وتاکید روان شناسی انسان گرابرای کتنگری وخود شکوفایی ورسیدن به خود پنداره قوی رامیتوان بانقل قول معروف کارل راجرز نشان داد : ارگانیزم یک گرایش وتلاش اساسی دارد – شکوفا کردن – حفظ نمودن وتقویت کردن خود تجربه گر ، ارضا کردن نیازهای فیزیولوژیکی – ارگانیزم راحفظ وتقویت میکند تافرد بتواند ازشخصیت روان نژندی دورشود .

بیان مساله
درک ازخویشتن وخود پنداره تلاش فطری درجهت رشد کردن است وخودپنداره فرایند است ، فرایند پشت سرگذاشتن نزولی – ارزیابی های دفاعی ووابستگی به دیگران همراه با پیش روی به سمت جرات آفریدن ، ارزیابی های واقع بینانه وخودگرائی است ، خودشکوفایی جریان زیربنایی حرکت به سمت تحقق بخشیدن سازنده امکانات فطری است ؛ خودشکوفایی تحقق بخشیدن هرچه کاملتراستعدادها ، قابلیت ها وتوانایی های انسانی است درمسیراصلی که خود پنداره رابه عنوان فرایند مشخص میکند ، استقلال وگشودگی به تجربه وتجربه پذیری است ، استقلال به معنی

دورشدن ازوابستگی به دیگران وپیشروی به سمت توانایی روزافزون متکی بودن به خود وتنظیم کردن رفتارخویش است واگرگاهی نیازها مطابق با قدرت یا نیرومندی شان درسلسله مراتب نباشد باعث به وجود آمدن شخصیت نامناسب وروان رنجوری درفردمی شود که گاهی اوقات باید درنظرداشت که بعضی ازروابط مانند عدم روابط درست با دیگران وارزیابی ازاشخاص ودنیای اطراف درروابط بین فردی وعدم تحمل فشار وبالا بودن سطح اضطراب وتمام این عوامل باعث به وجود آمدن شخصیت روان نژندی درفردمی شود که برای درک خود پنداره دچار اختلال می شویم .

اهمیت وضرورت تحقیق
به نظرمی رسد که برخی نگرش ها واعمال والدین موجب میشود که جوان به عزت نفس خوبی برسد یکی ازتحقیقات نشان داده است که والدین ونوع رفتارفرد وشناخت شخصیت درراه خود میتواند فردرابه خویشتن یابی برساند وازتواناییها وضعف های خود آگاهی داشتن وخودرابا آنچه شخصی تروبا ارزش تراست پذیرفتن ومنظوراین است که فرد بتواند به خودیابی وخود شکوفایی برسد ودرشناخت رفتارنادرست وافکارپریشی خود راه درستی راانتخاب کند که امید است با

ارائه این گونه تحقیقات وارائه راه حلهای مناسب بتوانیم میزان افکارروان پریشی راکاهش دهیم وشخصیت فرد را درجهت مثبت آن راهنمایی کنیم وهمین طوربرای رسیدن به خودیابی وخود شکوفایی قدم مناسب ومثبتی برداریم واهمیت وضرورت این تحقیق درمراکزآموزشگاهی ونهاد خانواده میتواند نقش بسزایی داشته باشد .

اهداف تحقیق
هدف ازتحقیق حاضر بررسی رابطه بین خود پنداره وروان نژندی دربین دانش جویان رشته روان شناسی ومشاوره دانشگاه آزاد اسلامی واحد ابهر است واینکه آیا نوع شخصیت وتمای

ل به رفتارهای نادرست وروان رنجوری میتواند فردرابه خود پنداره قوی برساندویا اینکه فردازخود میتواند درک مناسبی داشته باشد یا نه رابطه بین این متغیر وجود ندارد .
واینکه آیا بین شخصیت روان نژندی ومقیاس های مختلف آن مانند افسردگی ،ضعف روانی ،هیستری ، هیپرکندریا ، رفتارضد اجتماعی و….. وخودپنداره رابطه معنی داری وجود دارد یا نه ؟

فرضیه تحقیق
بین خود پنداره وشخصیت روان نژندی دختران دانشجو رابطه معنی داری وجود دارد .
متغیرهای تحقیق
خود پنداره = متغیر وابسته
شخصیت روان نژندی = متغیر مستقل
تعاریف نظری وعملیاتی واژه ها ومفاهیم
خود پنداره : عبارتند است ازآگاهی مناسب ومثبت ازخوددا

شتن وازتوانائیها وضعفهای خود آگاهی داشتن وخود را با آنچه شخصی تروبا ارزش تر است پذیرفتن وخود را تائید کردن وقبول کردن وبه نیازهای خود پاسخ دادن وهدفهایی دررسیدن به خود شکوفایی واوج برای نیل به آنها و راههایی رابرگزیدن .(دادستان ۱۳۸۵)
تعریف عملیاتی : عبارتند از نمره ای است که آزمودنی ازآزمون درک ازخویشتن رابدست آورده است .
شخصیت روان نژندی : عبارتند از عدم نگرش مثبت به خود وعدم خود پذیری وغیرواقع گرایانه به ارزیابی خودپرداختن وعدم رابطه به طورآشکار با دیگران ونشانگان روان رنجوری آشکار تحمل فشار درحد پایین وسطح اضطراب بالا داشتن وعدم تعادل عاطفی داشتن .
وبالاخره عبارتند از نمره ای است که آزمودنی ازآزمون شخصیت روان نژندی کوندوربدست آورده است .

 

فصل دوم
پيشينه و ادبيات تحقيق

روان شناسی چیست ؟
روان شناسی عبارت است از مطالعه وشناخت علمی چگونگی وچرایی ابعاد مختلف رفتارموجودزنده ، به ویژه ا نسان . دراین تعریف بیشترین توجه به رفتار وجنبه های مختلف آن است . به دیگرسخن ، به یک معنا میتوان روان شناسی رارفتارشناسی نامید ، چراکه موضوع اصلی روان شناسی به عنوان یک علم رفتاری ، مطالعه فعالیت ها وواکنش های حیوان وانسان درشرایط وموقعیت های مختلف است .
واما منظور از” رفتار” آن دسته ازحالت ها ، عادت ها ، فعالیت ها ، کنش ها وواکنش های نسبتا پایداری است که ازانسان سرمی زند وهمواره قابل مشاهده ، اندازه گیری ، ارزیابی وپیش بینی است .
رفتارهای انسان رامیتوان به انواع مختلف تقسیم کرد ، ازجمله :
رفتارشخصی : رفتاری است که کاملا جنبه شخصی دارد ، مثلا فردی همواره لباس قهوه ای رنگ می پوشد ویا عادت دارد روزی سه مرتبه مسواک بزند .
رفتارشغلی: یعنی رفتارخاص یاعادتی که انسان درکاروحرفه ازخود نشان می دهد ، مثلا همیشه بعداز نمازصبح کارش راشروع می کند ویا همواره با دوانگشت تایپ می نماید.

رفتارتحصیلی : عبارت است ازرفتارکودک یا بزرگسال درارتباط با امور تحصیلی ، فی المثل دانش آموزی همیشه قبل از تدریس معلم درس مورد نظررامطالعه می کند ویا این که برای یادگیری بهترخلاصه نویسی کرده ، باصدای بلند درس می خواند.
رفتاراجتماعی : رفتارفرد درتعاملات بین فردی ومعاشرت های اجتماعی است ، به عنوان نمونه خوش قول بودن وتقدم درسلام داشتن .
درارزیابی رفتارباید توجه کرد که رفتارچه کسی ، درچه شرایط ، وموقعیتی وبا چ

ه فراوانی وشدتی مورد بررسی قرارمی گیرد ، چراکه زمانی میتوانیم برداشت وتفسیرجامعی ازرفتاریک فرد داشته باشیم که شرایط زمانی ومکانی ، موقعیت بروزرفتاروویژگی های زیستی ، ذهنی وروانی وی رامورد توجه کافی قراردهیم .
تعریف شخصیت :
دررابطه با شخصیت تعریف واحدی که موردقبول تمامی روان شناسان ومتخصصان دیگررشته های وابسته باشد ، وجود ندارد . مادراینجا به تعریفی که در«روان شناسی هیلگارد » به عنوان یکی ازمعتبرترین کتاب روان شناسی دنیا ، آمده است ، اشاره می نماییم : شخصیت رامیتوان الگوهای معین ومشخصی ازافکار، هیجان ها ورفتارها تعریف کرد که سبک شخصی تعامل هرفرد با محیط مادی واجتماعی راشکل میدهند(آتکینسون، ۱۳۸۳، ج ۲؛ ۱۰۴) اگردرزندگی روزمره ازمابخواهند که شخصیت کسی راتوصیف کنیم ، احتمالا ازصفات شخصیتی چون باهوش ، برون گرا وبا وجدان استفاده می کنیم .روان شناسان شخصیت همواره کوشیده اند با ضابطه مند کردن نحوه استفاده ازصفات شخصیتی درزندگی روزمره به روش هایی رسمی برای توصیف وسنجش شخصیت دست یابند .روان شناسان درپاسخ به این سوال که « عوامل پایه ای شخصیت چه تعدادهستند ؟» به چندین دسته تقسیم گشته اند . مثلا ریموند کتل ( ۱۹۵۷؛ ۱۹۶۶) (Raymond Cattel) عوامل پایه ای شخصیت رابه ۱۶ صفت وهانس آیزنک ( Hans Eysenk) روان شناس انگلیسی این عوامل رابه ۲یا ۳صفت تقسیم نموده اند ، محققان دیگر هرکدام به اعداد دیگری رسیده اند اما آنچه که مشخص است حتی با روش تحلیلی دقیق نیزنمی توان جواب قاطعی به این سوال داد .برخلاف تمام این اختلاف نظرها بسیاری ازپژوهشگران درمورد پنج بعد صفتی اجماع کرده اند که امروزه به نام « خمسه کبیره » خوانده می شوند وبرای تلخیص آنها ازواژه « باروت» استفاده میکنند : « برون گرایی ، اشتیاق برای تجارت تازه ، روان نژندی گری ، وجدان گرایی وتوافق پذیری » (۱) ( OCEAN) قابل ذکراست که برای هریک ازاین پنج عامل، نیز مقیاس های صفتی خاصی برای ارزیابی مشخص نموده اند .به نظربسیاری ازمحققان وروان شناسان، کشف ومعتبر شناخته شدن این خمسه نقطه

عطف بزرگی درروان شناسی شخصیت دردوران معاصر به شمارمی رود.(دوستي ۱۲۸۴) تااینجا به طور اجمال با مفهوم شخصیت وعوامل مشخص کننده آن آشنا شدیم ، اینک می پردازیم به عوامل تاثیرگذار درتنوع شخصیت افراد یابه عبارت دیگر بررسی ریشه های تنوع رفتاری افراد که رفتارپژوهان وزیست شناسان بیش ترآن رادرعوامل ژنتیکی ومحیطی (genetic factors Environmental &)

دنبال می نمایند .

تعریف دنیای درون شخصیت انسان
زمانی که استفاده تفکرات خود رابدست می گیرد ، وسیستم فکری اش ازحال وهوای غریزی با اندیشیدن روبه تکامل می رود ، هرازگاهی درتضاد با قوانین عمومی جوامع انسانی درفضای ذهنی خود چارچوب هایی با قوانین وضابطه های مخصوص ودلخواه خود ، ترسیم می کند .ریشه های این قوانین عموما درتقابل آنچه به صورت عرفی درجامعه انسانی ای که درآن زندگی می کند ،شکل میگیرد .خواستهای یک انسان در دنیای درونی شخصیتش ، به گونه ایست که صرفا درهمان محدوده ، بدون مقایسه با قوانین وعرفیات دنیای بیرونی مشروعیت پیدامیکند ودرصورتی که

هرچیزی ازآن ، با قوانین وضوابط دنیای بیرونی منطبق شود دیگرازشکل متعلقات دنیای درون شخصیت انسان خارج میگردد .این فضای ذهنی ، غالبا بدون درنظرگرفتن یک بعد مشخص وبا حجم خاصی درذهن شکل می گیرد وهرلحظه امکان تغییر وضعیت ویا تعاریف رادارد . نبود محدودیت درپردازش قوانین وحتی تغییر درمواضع ، یکی ازبارزترین مشخصه های دنیای درون شخصیت انسانی بشمارمی رود . بزرگی مختصات شخصیت درونی این اجازه رابه انسان می دهد که به صورت سیال وبا فراغ خاطر، آنچه راکه درشخصیت بیرونی اش ، نمی تواند به آن عمل کند را، به صورت یک

اندیشه پویا وفعال درذهن خود پرورش دهد .دنیای درونی شخصیت انسان تمام زوایای خود رااز

محدودیت های بیرونی کسب می کند وشاید به زبان ساده تر هرآنچه دردنیای بیرون شخصیت انسان اورامحدود میکند ، دردنیای درونی شخصیتش به صورت یک عضو فعال وقابل توجه درمی آید .
این عضو قابلیت تغییر وتکثیر به صورت های مختلف رادارد . جالبست توجه داشته باشیم که یکی از مهمترین خصایص اندیشه ای دنیای درون شخصیت انسان ، تضاد با قوانین دنیای بیرونیست .بدین معنی که هرپدیده ای که دردنیای درونی شخصیت انسان مشروعیت دارد ، قطعا دردنیای بیرونی شخصیت وی مورد تهاجم قرارخواهد گرفت .این تهاجم هم ازسوی شخصیت بیرونی آن انسان به خودش صورت می گیرد وهم دیگراعضای آن جامعه انسانی ای که با فرد دریک عرف وقانون زندگی میکنند .
منظورازقانون دراینجا صرفا قوانین حکومتی وولایتی نیست .این قوانین حتی درساختار باورها واعتقادات جامعه نیز به چشم می خورد .این باورها میتواند باورهای مذهبی ، دینی ، روانی ، فلسفی ، اجتماعی وغیره باشد .که درنهایت به عرفیات یک جامعه انسانی منتهی می شود .داشتن یک باورخاص دردنیای بیرونی شخصیت یک انسان عموما ریشه درکششهای محیطی ، ژنتیکی ، جغرافیایی ،خانوادگی و…… دارد . اما باورهای دنیای درونی شخصیت انسان میتواند متاثرازآن کششها باشد ، اماقطعا خود آن کششها نیست .بلکه لزوما بایستی شاخه های جدیدی یا فلورانسهایی درراستای جهت هایی غیرازکششها ایجاد کند .به همین دلیل میگوییم که قطعا خود آن کششها نیست ، امامیتواندمتاثر از آنها باشد .باید توجه داشته باشیم که تمام باورها وقوانین دنیای درون شخصیت انسان ، ساخته ذهن وی خواهدبود که درمراحل ابتدایی فقط به فقط برای خود شخص ، آنهم دردنیای درونی شخصیت وی مشروعیت دارد .امانباید غافل بودکه این فضای قوانین وباورها قابلیتی بسیارارزشمند رادارند ؛ وآن امکان خروج ازذهن ودنیای درونی

شخصیت انسان وجای گیری دردنیای درونی شخصیت دیگرانسانها ونهایتا درآمدن به صورت یک عرف اجتماعی ویا قوانین مشترک دنیای بیرونی شخصیت یک جامعه انسانی است .البته این اتفاق بسیارنادراست .اما بی تردید غیرممکن نیست .همانگونه که درتاریخ تمدن بشرمشاهده میشود ، تمام انسانهایی که بگونه ای ، بخش مهمی ازتاریخ تمدن انسانی راساخته اند ، یک سری قوانینی رادردنیای درونی شخصیت خود تعریف وپس ازسازماندهی وقوت بخشیدن به آن ، با استفاده از توانایی که براثرایمان به آنچه که دریافته اند ، آن رابه دنیای درونی شخصیت دیگرانسانها منتقل میکند .
تکثردرانتقال خود ایجاد عرف می کند وکم کم به بخشی ازدنیای بیرونی تبدیل می شود .البته اصل قوت شخصیت دنیای درونی رانباید ازیاد برد .

یعنی هیچ انسانی بدون داشتن یک دنیای درونی قوی درشخصیت خود نمی تواندسهمی درسازندگی تاریخ تمدن انسان راداشته باشد . پیامبران ، اندیشمندان بزرگ ویا کشور گشایانی همچون چنگیز، هیتلر ویا فلاسفه بزرگ ، میتوانند مثالهای خوبی ازاین دست باشند . بدون استثنا هرحرف نو وجدیدی که درجامعه انسانی مطرح میشود ، واثری درپی بیانش برروی جامعه انسانی می گذارد ، قطعا ساخته وپرداخته دنیای درونی شخصیت یک انسان است که به طورجدی آن را دردرون خود پردازش کرده است .
البته با توجه به مطالبی که گذشت نباید ازخاطرببریم ، که اثرات دنیای درونی شخصیت انسان ، لزوما نبایستی حتما درعر ف وقوانین یک جامعه انسانی بزرگ به ابعاد کره زمین ویا کوچک به ابعاد یک خانواده اثربگذارد .عموما این دنیای درونی شخصیت یک انسان ، صرفانیازهای روانی رابه صورت انفرادی مرتفع میکند وگاها درصورتی که ازقوت بالایی برخوردار باشد میتواند دردیگراعضا یک سیستم انسانی رسوخ کند .اما درمرحله اول این ساختار برای رهایی یک عضو سیستم ازقیود وبندهای عرفی واجتماعی دردرون فضای ذهنش شکل میگیرد .ازآنجاییکه هرآنچه درشخصیت دنیای درونی یک انسان شکل میگیرد ، درتضاد با باورهای بیرونی شخصیت خود ویا اجتماعی که درآن زیست روانی دارد ،می باشد ، بایستی تاآنجا که میتواند ، ازظهوروبروز آن تازمان قوت بخشیدن به چارچوبهایش ،خودداری کند .چراکه به طورطبیعی ، شخصیت بیرونی اجتماع ، به لحاظ یک ]باورمشترک ، به مقابله با آن خواهند پرداخت ؛ واگرشخص دردرون خود به قوت ساختاردنیای درونی شخصیتش دست نیافته باشد ، نه تنها درمقابل دیگرانسانها دچارمشکل خواهد شد ،بلکه حیثیت دنیای بیرونی اش نیزدچاراختلال میگردد.
باورها وقوانین موجود دردنیای شخصیت درون انسان درمواقع نیاز وگاها درپنهان ازچشم دیگران درشخصیت بیرونی وی به تمرین می پردازد ویا دررفتارانسان بروزمی کند . عموم رفتارهای بسیارخوب ویا بسیاربد به لحاظ ارزشی که درحرکات ورفتاریک انسان مشاهده می شود وبه نحوی درتضاد ویا تفاوت با دنیای بیرونی شخصیت عرفی یک جامعه است ، همه وهمه ریشه دردنیای درون شخصیت یک انسان دارد .(دادستان ۱۳۸۵)

عوامل تاثیرگذار درشکل گیری شخصیت
عده ای ازروان شناسان ومتخصصان ژنتیک ، « عوامل ژنتیکی » راتنها عامل شکل دهنده شخصیت انسان قلمداد می نمایند .بدین مفهوم که علاوه برخصوصیات ظاهری ، شخصیت انسان ودرپی آن تمام رفتارهای فردی واجتماعی اوبه الگوی ژنی به ارث رسیده ازوالدین بستگی دارد .یعنی اگرپدرفردی تندمزاج وعصبانی بود ، فرزند اونیز تند مزاج خواهدشد یا اگروالدین کودکی بزهکارباشند فرزند آنان نیز بزهکارخواهد شد چراکه ظهورتمام این خصوصیات ظاهری صرفا به عوامل ژنتیکی وابسته است . این دسته ازافراد به نحوی معتقد به « جبرژنتیکی » هستند یعنی اینکه تمام

خصوصیات فیزیکی ورفتاری فرد راصرفا درالگوی ژنتیکی وی جستجو می نمایند .گروه دیگری نیز هستند که معتقدند اساسا عوامل اجتماعی وتجارب آدمی ، تعیین کننده رفتار شخصیتی فرد

می باشند وتفاوت شخصیتی افرادبستگی به تجارب محیطی فرد با زمینه های متفاوت اجتماعی ، قومی ، وفرهنگی ،دارد .این گروه اصلا معتقد به عوامل ژنتیکی نیستند واستناد آنها به نمونه های خاص رفتارفردی واجتماعی افراد است که اصلا دروالدین آنها دیده نمی شده است .این دسته نیز درواقع قایله به « جبر محیطی » هستند یعنی تنها عامل تاثیرگذار درتربیت وشکل گیری شخصیت والگوی رفتاری انسان توجه نمود . هیچ کدام ازعوامل ذکرشده علت تامه شکل گیری شخصیت والگوی خصوصیات رفتاری افراد نبوده بلکه این عوامل به نحوه اقتضا تاثیرگذارهستند که بدان اشاره می شود .اینکه به چگونگی اثرگذاری هریک ازدوعامل ژنتیک ومحیط درشکل گیری شخصیت آ

دمی می پردازیم .
۱- عوامل ژنتیکی
افرادازهمان بدوتولد ازلحاظ خصوصیات فیزیکی ورفتاری متفاوت هستند که این تفاوت ها عمدتا معلول تفاوت های ژنتیکی آنها می باشد . تفاوت های ژنتیکی نیز خود معلول تنوع ژن

های افراد می باشد که دردرون کروموزم های هرفرد یافت می شود .
تعداد کروموزم های سلول بدنی (Somatic cell) وسلول جنسی ( Germ cell) انسان به ترتیب ۴۶ ( ۲۳ جفت ) و۲۳ عدد است . پس ازلقاح ازترکیب سلول جنسی نر ( اسپرم )وسلول جنسی ماده ( تخمک ) ، سلول تخم ( Zygot) حاصل می شود که دارای ۲۳ جفت کروموزم ( ۴۶عدد) می باشد .پس ازاین مرحله سلول تخم سیرتکاملی خودرا دررحم مادر طی می نماید تاآنکه به یک انسان کامل تبدیل گردد .شاید اولین نقطه تنوع افراد راباید درچگونگی جفت شدن کروموزم های اسپرم وتخمک جستجو نمود چراکه احتمالات بسیارزیادی برای این جفت شدن متصوراست .به قول « هریس ولیبرت » ( Haris & Liebert /1984) ازآنجا که کروموزم های ۲۳ عددی سلول تخمک یا اسپرم هریک به طور تصادفی ازجفت های کروموزمی جدامی شوند به طور نظری ۲ یا ۸۳۸۸۶۰۸ احتمال ژنتیکی متفاوت برای شکل گیری تخمک واسپرم وجود دارد .این سلولهای جنسی ازنظر چگونگی وضعیت کروموزمی ، همگی دارای تفاوت های جزئی با یکدیگرند .این بدان معناست که یک صفت سلول جنسی زن ومرد که با یکدیگرترکیب می شوند به طورنظری احتمال ایجاد ۷۰۳۶۸۷۴۴۱۷۷۶۶۴ گونه ، نطفه متفاوت ژنتیکی رادارد .به بیان دیگر احتمال اینکه شما به صورت کنونی خود ازپدرومادرتان متولد شده اید کمتر از ۱ در۷۰ تریلیون بوده است .
غرض اینکه ازیک پدرومادراحتمال حدود ۷۰تریلیون نطفه متفاوت وجود دارد که هرکدام ازآنها مسلما خصوصیات ظاهری ورفتاری متفاوتی دارند واین بدان معناست که با دانستن خصوصیات ژنتیکی پدرومادرنمی توان دقیقا مشخص نمود که فرزند چه الگوی ژنتیکی راخواهد داشت .
ژن های رفتاری
همانطورکه ذکرشد تفاوت های ژنتیکی حاصل ازژن ها خود عامل مهمی درگوناگونی خصوصیات ظاهری ورفتاری می باشد چراکه ژنها اطلاعات وبرنامه هایی رابه همراه دارند که ویژگیهای ظاهری نظیر ساختمان بدن ، جنس ،رنگ پوست ، مو ، چشم ، وضعیت جسمانی وهمچنین ویژگیهای

رفتاری فرد رامشخص میکنند .دانشمندان محاسبه نموده اند که حدود ۲۰هزارژن درهرکروموزم انسانی یافت می شود لذا دریک سلول بدنی که حاوی ۴۶ کروموزم است حدود ۹۶۰۰۰۰ژن یافت می شود که دربرگیرنده تمام خصوصیات ظاهری ورفتاری وی است .امروزه یکی اززیر مجموعه ها

ی رشته ژنتیک که خود به عنوان یک رشته مستقل مطرح است بحث « ژنتیک رفتاری » ( behavior Genetics) است. البته دراین حوزه برای مطالعه نحوه به ارث رسیدن صفات رفتاری ازترکیب شیوه های ژنتیک وروان شناسی ( Psycology) استفاده می شود .(Plomin1991) درواقع « ژنتیک رفتاری » می خواهد بداند که صفات روانی مثل توانایی ذهنی ،مزاج ، پایداری هیجانی ونظایرآن ،تا چه اندازه ازوالدین به فرزندان منتقل می شود.(Bouchard/1994) پس ازمدتها که دانشمندان درجستجوی کشف ژنهای رفتاری بودند برای نخستین بار درتاریخ ، چند ژن منفرد که کدی برای انواع مشخصی ازرفتارهستند مجزا گشتند . یکی ازتحولات قابل توجه ، کشفی بود که درسال ۱۹۹۶رخ داد . دراین کشف معلوم شد ژن واحدی که fru نامیده می شود تقریبا تمام حرکات ورفتارهای عاشقانه پروانه میوه نرراکنترل میکند .در ۱۹۹۶ژنی که در ایجاد « اضطراب » موثراست کشف شد . این ژن درانواع بلند وکوتاه وجود دارد .افراد واجد ژن های بلند درآزمون شخصیت ، نظرات خوش بینانه ای نسبت به آینده دارند وافراد واجد ژن های کوتاه دارای اضطراب ، نگرانی ونوروتیسم بالایی هستند . درهمان سال ، روان شناسان دانشگاه مینه سوتا با بررسی ۲۰۰۰دوقلوی متولد شده

درسالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۵۵ درایالت مینه سوتا اعلام کردند که درنقطه استقرار شادمانی نظم وترتیبی وجوددارد که ظاهرا مبین ارتباط واتصال استواری با ژن های مااست.(کاکو ، ۱۳۸۱: ۳۴۸- ۳۴۵) درسال ۱۹۹۷ ، دانشمندان ژنی راکشف کردند که درحافظه انسان تاثیر گذاراست که این امر نقطه عطفی درتحقیقات ژنتیکی به شمار میرود .والترژیلبرت ( W.Gilbert) معتقد است که تا سال ۲۰۲۰این امرمیتواند دانشمندان راقادرسازد داروهایی بسازند که میتواند به افرادی حافظه ضعی

فی دارند کمک کنند .« الکلیسم » شکل دیگری ازرفتاراست که تاکنون دانشمندان شواهدی برای ژنهای ایجادکننده آن درکروموزم های ۱، ۴، ۸و۱۶یافته اند .

چگونگی شکل گیری شخصیت دنیای درونی انسان
درشکل گیری وایجاد شخصیت هرانسانی ، کششهای متفاوتی اثرگذاراست .ازجمله این کششها میتوان ازکششهایی مانند محیط اجتماعی – خانواده – جغرافیا – آب وهوا – ژنتیک – فرهنگ وغیره نام برد .هریک ازاین عوامل به طرقی درساختمان شخصیت یک انسان جایگاهی برای خود ایجادمی کند .به طورمثال انسانهایی که دریک جغرافیای کوهستانی وآب وهوای سردرشد میکنند ، عموما مردمان دلیر ، شجاع وغیوری هستند ویا بالعکس کسانی که دریک منطقه آب وهوایی معتدل رشد می کنند ، غالبا انسانهایی رمانتیک واحساساتی هستند .درهرجامعه کششهای مخصوص همان جامعه برروی شخصیت فرد اثرمی گذارد وانسان رابه سمت خواستهای عمومی جامعه می کشاند .
ژنتیک نیز یکی دیگرازکششهای غالب به شمارمی آید که به صورت طبیعی یک سری ازخصلتهایی که درپدرومادرویا اجداد انسان موجودبوده رابه وی منتقل میکند ویا به تعبیری اورابه سمت خود می کشاند .فرم تربیت خانواده نیزیکی دیگرازشایع ترین کششهایی است که درساخت وشکل دهی شخصیت یک انسان اثرمی گذارد .اگردقتی دربسیاری ازرفتارهای ساده خود مثل نحوه غذاخوردن با خوش آمد وبد آمد نسبت به یک امرساده داشته باشیم ، درمی یابیم ، همه درکپیه برداری ما ازتربیت ورفتارخانواده ساخته شده است .
حال که عوامل مختلف اثرگذاردرشخصیت یک انسان به طورمختصر بیان گردید ، این سوال پیش می آید که چگونه دنیای درونی درذهن وشخصیت انسان شکل میگیرد ؟!!
درروانشناسی انسان به دودسته تقسیم می شود : ۱- انسان طبیعی ۲- انسان غیرطبیعی
انسانی که به موازات کششهای وارده ازسوی محیط – اجتماع – خانواده – جغرافیا – ژنتیک – آب وهوا و…….رشد پیدامی کند ، انسان طبیعی نامیده می شود .

این طبیعی بودن درمعنی ارزش کلمه درمحاوره عام نمی باشد وصرفا یک واژه روانشناختی است بدین گونه که اگردرخانواده ای که همه دزد هستند فرزندی دزد پرورش پیدامیاکششهای محیطی وخانوادگی که اورابه سمت دزد شدن سوق می داده هیچ مقاومت روانی نشان نداده وهمانگونه که کششها وی راجذب می کردند ، پاسخ داده وبه سمت آنها به صورت طبیعی روانه شده است . اما انسان غیرطبیعی ، انسانی است که برخلاف کششهای وارده عمل نماید وشاخه های جدیدی رابه نام فلورانس دربین کششهاایجاد کند .
به طورمثال اگردرهمان خانواده دزد ، فرزندی تحصیل کرده ومخالف با افکاردزدی پرورش پیداکند ، وی ازلحاظ روانشناسی موجودی غیرطبیعی می باشد.چراکه به کششهای محیط وخانواده پاسخ مثبت نداده وبرعکس فلورانسهایی دربین کششهای مختلف ایجاد نموده است .به بیانی ساده تر آنگونه که کششها وی را به سمت خود می کشاندند ،عمل ننموده وبه طورغیرطبیعی ازجریان کششها خارج شده است .تا اینجا مساله چندان خارق العاده ای اتفاق نمی افتد پس ازاین روند که شخص دربین کششها فلورانسهایی ایجاد می کنند ولزوما هم متعهد خواهند بود ، خود شاخه های جدیدی دردنیای ذهن وروان وی ایجاد می کند .
این شاخه های جدید ، گونه ای نو ومغایر ازکششها درروان شخص ایجادمیکند . وبه صورت غیره منتظره ای اورابه سمت خود جذب می کند تا اینجا هم مشکل چندانی به چشم نمیخورد .!! مشکل زمانی آغاز می شود که این شاخه های جدید وفلورانسها ، بایستی بایک هندسه معرفتی وشناخت هماهنگ ازجهان پیرامون همراه باشد .درغیراینصورت هریک ازشاخه های ایجاد شده درذهن ، وی رابه سمت خود می کشاند وبعضا میتواند ریشه بسیاری ازناهنجاری های اجتماعی رادراین فرم برخورد با فلورانسها جستجو نمود . چراکه خود هرفلورانسی به تنهایی نمایانگر یک تضاد تفکر وذهن فرد با کششهای محیطی ،خانوادگی و…… غیراست . وبه صورتی میتوان آنراخروج ازهنجارهای پذیرفته کششهای اجتماعی ، خانوادگی و…. نام برد وناهنجاری واقعی زمانی اتفاق می افتد که یک هندسه معرفتی ( حاصل ازشناخت وتعریف هماهنگ بین مفاهیم

جهان بیرونی ) برروی فلورانس ها ایجاد نگردد .
هرانسانی به فراخور نوع جامعه وفرهنگ واجتماعی که درآن رشد می کند ،نوعی نگاه وباورنسبت به جهان پیرامون خود پیدامی کند که جهان بینی می نامیم .امااین جهان بینی ، ازفیلترها وزوایای مختلف تعاریف ومشخصات مختلفی رابه انسان نشان می دهد .زوایای دید فلسفی ، علمی ،عرفانی ، هنری ،دینی …. که همگی یک تعریف کلی درذهن ازدنیای پیرامون وج

ایگاه انسان می سازد .هندسه معرفتی پدیده ایست که وظیفه هماهنگی ویک سوکردن کلیات باورها ودانش های انسان رانسبت به جهان پیرامون به عهده دارد .
خود پنداره: خود
دربررسی انگیزش خود وتلاش های آن ، سه مسئله مهم وجود دارد ( بامیستر ، ۱۹۸۷):
۱- توصیف کردن یا آفریدن خود
۲- مرتبط کردن خودبه جامعه
۳- کشف کردن وپرورش دادن استعداد خود .
درجستجوی توصیف کردن یا آفریدن خود ، ازخودمان می پرسیم کیستیم ، دیگران چگونه مارا می بینند ، بادیگران چه شباهت وتفاوتی داریم ، وآیا میتوانیم کسی شویم که دوست بداریم باشیم . درجستجوی مرتبط کردن خود به جامعه ، به این موضوع می اندیشیم که چگونه می خواهیم با دیگران رابطه برقرارکنیم ، چه جایی رادوست داریم دراین دنیای اجتماعی اشغال کنیم ، وچه نقش های اجتماعی برای ما وجود دارند ( وندارند ) .درجستجوی کشف کردن وپرورش دادن استعدادها ، چیزهایی راکه مورد علاقه ما هستند ونیستند کاوش می کنیم ، ارزش های کسانی راکه محترم می شمریم درونی می کنیم ، می کوشیم معنی بیافرینیم ، کشف کردن وپرورش دادن استعدادهای خودرادنبال میکنیم ، ووقت خود راصرف پرورش دادن برخی مهارت ها وروابط می کنیم ودرعین حال ترجیح میدهیم مهارت ها وروابط دیگران را نادیده بگیریم .

توصیف کردن یا به وجود آوردن خودنشان میدهد که چگونه خود پنداره رفتاررانیرومند وهدایت می کند برخی ازجنبه های توصیف خود صرفا به مانسبت داده شده است ( مثل ، جنسیت ) اما جنبه های دیگر آن را باید ازطریق پیشرفت وانتخاب ( مثل شغل ،دوستان ، ارزش ها ) به دست آورد .این مسئولیت ، جستجوی دائمی مارابرای توصیف کردن وآفریدن خود ، تلاشی انگیزشی می کند .
مرتبط کردن خودبه جامعه نشان می دهد که چگونه هویت رفتاررانیرومند وهدایت میکند .جامعه ازبرخی جهات ، ازنظر نقش هایی که به افراد اجازه میدهد دنبال کنند ، خشک وانعطاف ناپذیراست .جامعه برای تعیین کردن رابطه فرد با دیگران ( مثل همسر) وبا جامعه ( مثل مشاغل ) ،مقداری حق انتخاب وحتی تا اندازه ای مسئولیت می دهد این حق انتخاب ودرونی کردن مسئولیت ، تلاش برای مرتبط کردن خود به جامعه راتلاشی انگیزشی می کند .

کشف کردن وپرورش دادن استعداد خود نیز تلاشی انگیزشی است ، تلاشی که عامل بودن رانشان میدهد .عامل بودن یعنی عامل (خود) قدرت وقصد عمل کردن رادارد .عامل بودن ، انگیزش نهفته درخود رانشان می دهد .بنابراین ،عامل بودن ، نیروی انگیزشی طبیعی رامی رساند که ازدرون فرد ، نه از درون محیط یا فرهنگ ، سرچشمه میگیرد . این احساس عامل بودن روبه رشد ، استعداد خود راتلاشی انگیزشی می کند .

مساله عزت نفس
قبل ازاینکه درباره خود پنداره ، هویت ، وعامل بودن بحث کنیم ، بد نیست قدری مکث کنیم وعقیده اساسی ای راکه افراد زیادی به آن پایبند هستند ، به چالش بطلبیم ؛ یعنی ، بهترین راه برای افزایش دادن انگیزش دیگران این است که عزت نفس آنها رابالا ببریم .آموزگاران ، کارفرمایان ، ومربیان همواره وبا اشتیاق می گویند برای با انگیزه کردن دانش آموزان ، کارمندان ، وورزشکاران ، باید با عزت نفس آنها را بالا برد.کاری کنید که آنها ازآنچه هستند احساس رضایت کنند ، بعد ببینید که چه چیزهای شگفت آوری آشکارمیشود .

بالابردن عزت نفس هدف خوبی است .هرچه باشد ، عزت نفس با شادبودن ، همبستگی مثبت دارد.(دینرودینر/۱۹۹۶) .اما مشکل تقویت کردن عزت نفس به عنوان یک مداخله انگیزشی این است که « تقریبا هیچ یافته ای وجود ندارد که نشان دهد عزت نفس موجب چیزی می شود ، بلکه ،عزت نفس راکل موفقیت ها وشکست ها به وجود می آورند ….. چیزی که باید بهبود یابد عزت نفس نیست ،بلکه بهبود مهارت های ما[برای پرداختن ]به دنیاست » (سلیگمن ، نقل شده درآزار،۱۹۹۴)به عبارت دیگر ، دررابطه عزت نفس با عملکرد خود ، عزت نفس متغیر علیتی نیست .دراین رابطه ،دو پژوهشگرنتیجه گرفتند که عزت نفس « عمدتا نتیجه تراکم موفقیت ها وشکست های مرتبط با پیشرفت است وتاثیر مهمی برپیشرفت بعدی ندارد » (هلمک وون آکن ، ۱۹۹۵) همین پژوهشگران به امتیاز« مدل پرورش مهارت » به عنوان بهترین

روش برای ساختن خود پنداره قوی وانعطاف پذیر درکودکان دوره ابتدایی اشاره کردند .
نکته مهم نهفته دراین دونقل قول ، جهت تاثیر علیتی بین عزت نفس وپیشرفت /زایندگی / عملکرد خود است .عزت نفس وپیشرفت ، همبستگی مثبت با هم دارند ( بولس، ۱۹۹۹؛دیویس وبرمبر، ۱۹۹۹) . اما بابالا رفتن عزت نفس موجب بالا رفتن پیشرفت نمی شود ، بلکه افزایش پیشرفت ، بالا رفتن عزت نفس رابه بار می آورد ( بیرن ، ۱۹۸۴،۱۹۸۶،۱۹۹۶؛ هارتر، ۱۹۹۳؛ هلمک وون آکن ، ۱۹۹۵؛ مارش ، ۱۹۹۰؛ شی یروکرات ، ۱۹۷۹ ؛ شالویک وهاگتوت ، ۱۹۹۰ ) عزت نفس نشان می دهد که زندگی چگونه میگذرد ، امااین منبع انگیزشی نیست که به افراد امکان دهد کاری کنند که زندگی خوب پیش برود .پس نتیجه می گیریم ، شواهدی وجودندارد که نشان دهد تقویت کردن عزت نفس افراد، عملکرد آنها را بهبود خواهد بخشید (بامیستر وهمکاران ، ۲۰۰۳)

افرادی که عزت نفس پایین دارند ازسطح بسیاربالای اضطراب رنج می برند .مهمترین امتیاز عزت نفس بالااین است که ازخود دربرابر افسردگی واضطراب محافظت می کند (آلوی وآبرامسون ، ۱۹۸۸؛ گرینبرگ وهمکاران ، ۱۹۹۲؛ سولومون ، گرینبرگ وپیزینسکی ، ۱۹۹۱) بنابراین عزت نفس پایین ؛ افراد رادربرابر اضطراب آسیب پذیر می سازد .اما چون عزت نفس پایین بداست به معنی آن نیست که سعی دربزرگ کردن عزت نفس خوب است .درواقع ،عزت نفس بزرگ شده ، جنبه تیره

ای دارد .افرادی که خود انگاره بزرگ شده ای دارند ، وقتی خود انگاره مطلوب آنها تهدید می شود ، بسیارمستعد پرخاشگری واعمال خشونت بارهستند ( بامیستر ، اسمارت ، وبودن ، ۱۹۹۶) برای مثال ، وقتی افراد دارای عزت نفس بسیاربالا احساس کنند که درحضوردیگران مسخره شده اند ، شدیدا مستعد اعمال پرخاشگری انتقامجویانه می شوند . به این دودلیل ، افزایش عزت نفس هیچ چیزخوبی به بارنمی آورد ، وتهدید شدن خود انگاره بزرگ شده ، پیش درآمد خشونت انتقامجویانه است .
اگرمنطق فوق درست باشد ، دراین صورت بدنیست بپرسیم چگونه « جنبش عزت نفس » درابتدا آغازشد .این جنبش درسال ۱۹۸۶ آغازشد که ایالت کالیفرنیا تصمیم گرفت عزت نفس شهروندان رابه عنوان راهبردی برای کاهش دادن ناکامی تحصیلی ، جرم ، حاملگی ناخواسته واعتیاد به مواد مخدر، بالاببرد .تصور می رفت که منشا تقریبا تمام مشکلات روان شناختی ، عزت نفس پایین فرد است ( براندن ، ۱۹۸۴)بنابراین ، برنامه های تقویت عزت نفس بدون شواهد تجربی که ازآنها حمایت کند ، وارد صحنه شدند زمانی که پژوهش تجربی برای آزمودن اثربخشی این برنامه ها اجراشدند ،نتایج نشان دادند که این برنامه ها نتوانستند ازمشکلات اجتماعی که ایالت کالیفرنیا مشخص کرده بود ، جلوگیری کنند ( بامیستر وهمکاران ، ۲۰۰۳)
درپایان بهترین نتیجه ای که میتوانیم بگیریم این است که عزت نفس شبیه شادی است .سعی درشادبودن باعث نمی شود که خیلی موفق شوید ، بلکه شادی پیامد خشنودی ها ،پیروزی ها ، وروابط مثبت زندگی است ( ایزارد، ۱۹۹۱)همین طور، عزت نفس ،حاصل عملکرد سازگارانه وثمربخش خود است .عزت نفس پیامد برآورده کردن آرزوها وهنجارهایی است که فرهنگ حکم

کرده است ( ژوزف ، مارکوس ، وتفردی، ۱۹۹۲) همین موضوع درمورد شش جنبه سلامت روانی که قبلا به آنها اشاره کردیم ، یعنی ، خود پذیری ، روابط میان فردی مثبت ،خودمختاری ، تسلط برمحیط ، مقصود درزندگی ، ورشد شخصی صدق می کند .هریک ازاین جنبه ها ، پیامد جستجوهای دیگراست .این فصل درباره همین « جستجوهای دیگر» است .جستجوهای خود که ازلحاظ انگیزشی مهم هستند عبارتند از :(۱) توصیف کردن یا آفریدن خود(خودپنداره)، (۲) مرتبط کردن خود به جامعه (هویت ) ، (۳) کشف کردن وپرورش دادن استعداد خود ( عامل بودن )
خود پنداره
خود پنداره بازنمایی ذهنی افراد ازخودشان است .به همان صورتی که افراد ازدیگران ، مکان ها ، ورویدادها بازنمایی ذهنی دارند ، ازخودشان نیز بازنمایی ذهنی دارند . خودپنداره ازتجربیات وازاندیشیدن به این تجربیات ساخته می شود .
افرادبرای ساختن خود پنداره به بازخوردی که ازکارهای روزمره می گیرند ، توجه می کنند .این بازخورد ، ویژگی ها وترجیحات آنها رانشان میدهد .عناصری که افراد برای ساختن خود وتوصیف آن مورد استفاده قرارمی دهند ازتجربیات زندگی خاص ، مانندموارد زیر به دست می آیند :
• هنگام بحث گروهی ، احساس ناراحتی ودستپاچگی کردم .
• درسفرعلمی مدرسه باغ وحش ، زیاد حرف نزدم .
• هنگام صرف ناهار ، ازنشستن کناردیگران خودداری کردم .
افرادهنگام اندیشیدن به خود ،هزاران تجربیات زندگی مجزا رابه یاد نمی آورند ،بلکه تجربیاتشان رادرنتیجه گیری های کلی انباشته می کنند .آنها به مرور زمان ، انواع تجربیات خاص رابه بازنمایی کلی ازخود تبدیل میکنند(باتوجه به تجربیات فروخورده ای که درگروه ها ، باغ وحش ، وهنگام ناهارداشتم ، خودم را «کمرو» تصورمی کنم ) افراد همین نتیجه گیری های کلی («من کمروهستم ») ، نه تجربیات خاص (درفهرست فوق )رابه راحتی به یاد می آورند وازآنها به عنوان عناصری برای ساختن وتوصیف کردن خودپنداره استفاده میکنند ( مارکوس ، ۱۹۷۷)
طرحواره های خود
طرحواره های خود نتیجه گیریهای شناختی درباره خود هستند که زمینه خاصی دارندوازتجربیات گذشته آموخته می شوند (مارکوس ، ۱۹۷۷، ۱۹۸۳).نتیجه گیری قبلی کمروبودن ، طرحواره خودرانشان می دهد .کمروبودن هم خاص یک زمینه است (روابط با دیگران )وهم ازتجربیات گذشته آموخته شده است (هنگام بحث های گروهی ، سفرعلمی ، گفتگوهنگام صرف ناهار) کمروبودن بیانگر خود پنداره نیست ، بلکه بیانگر خود درزمینه ای خاص ، یعنی روابط با دیگران است .

یک دانش آموز دبیرستانی ، با درنظرگرفتن تجربیات هفته گذشته خود ، دررابطه با ورزش ها طرحواره ای راتشکیل می دهد که زمینه خاصی دارد ، به این صورت که به یاد می آورد به خاطرخستگی نتوانسته است بیش ازدوکیلومتر بدود وهنگام مسابقه پرش ازمانع ، بارها زمین خورده است .اما همین دانش آموز درزمینه متفاوتی ممکن است به یاد آورد که درامتحان نمره خوبی گرفته ، به تمام سوال های آموزگارجواب داده ، وشعری سروده که برای چاپ درنشریه مدرسه پذیرفته شده است . درنهایت ، اگراین تجربیات درورزش ها وکلاس به قدرکافی تکرارشده باشند ، این دانش آموز درمورد خود نتیجه می گیرد که درورزش ها ، بی کفایت ، اما درتحصیل با کفایت وماهر است .این نتیجه گیری ها (ازلحاظ ورزشی نالایق ، ازلحاظ عقلانی باهوش ) طرحواره های دیگری رادرزمینه های متفاوت تشکیل می دهند .
خودپنداره مجموعه ای ازطرحواره های خود درزمینه های خاص است .طرحواره های درگیر درتوصیف خودپنداره ، آن دسته اززمینه های زندگی هستند که برای فرد بسیاراهمیت دارند ( مارکوس ، ۱۹۷۷) برای مثال ، زمینه های مهم زندگی دردوران کودکی ، معمولا شایستگی شناختی ، شایستگی جسمانی ، پذیرش همسالان ورفتاروکردارهستند (هارتروپارک ، ۱۹۸۴) .مهمترین زمینه های زندگی درنوجوانی ، شایستگی تحصیلی ، جاذبه رومانتیک واصول اخلاقی هستند ( هارتر ، ۱۹۹۰) .وقتی افراد به دانشگاه می روند ، زمینه های مهم زندگی این موارد راشامل می شوند : شایستگی تحصیلی ، توانایی عقلانی ، خلاقیت ، شایستگی شغلی ، شایستگی ورزشی ، ظاهربدن ، پذیرش همسالان ، روابط دوستی صمیمانه ، روابط رومانتیک ، روابط باوالدین ، اخلاقیات ،وشوخ طبعی (هارتر، ۱۹۹۰؛ نیمن وهارتر،۱۹۸۶) این زمینه های مهم زندگی نشان میدهند که هرکسی درمراحل مختلف چرخه زندگی خود ، گستره ای ازطرحواره های متفاوت راتشکیل میدهد .زمینه های خاص زندگی ازفردی به فرد دیگر متفاوت هستند ، ولی این زمینه ها ، ساختارمرتبط باسن خود پنداره رانشان میدهند .(محمدي ۱۳۸۵)

ویژگی های انگیزشی طرحواره های خود
طرحواره ها به دوصورت انگیزش به وجود می آورند .اولا ، وقتی طرحواره ها تشکیل شدند ، رفتار فرد راهدایت می کنند ورفتار ، بازخورد هماهنگ با خود پنداره تشکیل شده رافراخوانی می کند .یعنی ، چون یک نفر خودرا خجالتی میداند ، رفتارآینده خویش رادرزمینه های میان فردی ، مانند قرارمقالات ها وگفتگوها ، به صورتی هدایت میکند که بازخوردی رابه وجود می آورد که خود انگ

اره «من خجالتی هستم » اورا تائید می کند .افراد خجالتی میخواهند بهصورت خجالتی رفتارکنند وبنابراین بازخوردی می گیرند که آنها خجالتی هستند ، درست مثل افراد بذله گویی که میخواهند به صورت بذله گورفتارکنند وبازخوردی می گیرند که آنها بذله گوهستند.علت آن این است که طرحواره های خود ، رفتاررابه صورتی هدایت می کنند که خودانگاره تشکیل شده مارا تائیدکند .درمقابل بازخوردی که با طرحواره تشکیل شده هماهنگ نیست ، تنش انگیزشی به بارمی آو

رد .به طورخلاصه ، وقتی افراد بهصورت هماهنگ با طرحواره رفتارمی کنند ، ازاین هماهنگی وتائید خوداحساس آرامش می کنند ؛ وقتی افراد به صورت ناهماهنگ با طرحواره رفتارمی کنند ، ازاین ناهماهنگی وتائید نشدن خود ،احساس تنش می کنند .
مفهوم اساسی درپس انگیزش برای هماهنگی طرحواره این است که اگربه کسی گفته شود که درون گرا است درحالی که اومعتقد باشد برون گرا است ،این بازخورمتضاد ، تنش انگیزشی ایجادمی کند .تنش ، خود را با انگیزه می کند تا هماهنگی رابرگرداند .فرد برون گرایی که بازخوردی میگیرد مبنی براینکه او درون گرا ست ، رفتارش رابه سمت ثابت کردن اینکه او واقعا برون گراست ، هدایت میکند .بنابراین ، افراد برای جلوگیری ازاحساس تنش انگیزشی ناخوشایند ، به صورت هماهنگ با طرحواره خود رفتارمی کنند .اگراین جلوگیری فایده نداشت ،افرادطوری رفتارمیکنند که هماهنگی طرحواره خود را برگردانند .
ثانیا ، طرحواره های خود برای پیش بردن خود موجود به سمت خود مطلوب آینده ، انگیزش

به وجود می آورند .خیلی شبیه فرایند ایجاد ناهمخوانی درتعیین هدف ، خود ممکن ایده آل ، رفتارهدفمند را آغازمیکند .بنابراین ، دانش آموزی که میخواهد هنرپیشه شود ، هراقدام لازم رابرای پیش بردن خود از« دانش آموز» بودن به سمت « هنرپیشه » شدن ، آغاز میکند .« دانش آموز» خود موجود ، درحالی که « هنرپیشه» خود ایده آل راتشکیل میدهد .
جستجوکردن خودهای ممکن درمقایسه با تلاش برای نگهداشتن خود انگاره با ثبات ، اصولا فرایند انگیزشی متفاوتی است .جستجو کردن خودهای ممکن ، نوعی فرایند تعیین هدف است که مو

جب رشد خود پنداره می شود ،درحالیکه جستجوکردن خود انگاره با ثبات نوعی فرایند تائید کردن است که ثبات خود پنداره را حفظ می کند .(منصور ۱۳۸۵)

خود هماهنگ
هنگامی که فرد درطرحواره روشنی رادرزمینه ای خاص تشکیل می دهد ، به طورکلی سعی میکند ازاین خود انگاره محافظت کند .بعد ازاینکه طرحواره ها تشکیل شدند ، به طورفزاینده ای دربرابراطلاعات مغایر مقاوم می شوند .(مارکوس، ۱۹۷۷،۱۹۸۳)
افراد با جستجوکردن اطلاعات هماهنگ با خود پنداره شان وبی توجهی به اطلاعاتی که با خود انگاره آنها درتناقض است ، ازخود هماهنگ محافظت می کنند ( سوان ، ۱۹۸۳،۱۹۸۵،۱۹۹۹؛تسار،۱۹۸۸).
اعتقاد فردبه اینکه چیزی درباره خود درست است وبااین حال به اوگفته شود برعکس آن صحت دارد ، ازلحاظ روان شناختی ناراحت کننده است .آشفتگی سیاستمداری راکه انتخاب محلی رامی بازد یا آشفتگی قهرمان ورزشی راکه برای رتبه بندی حرفه ای انتخاب نمی شوند ، درنظربگیرید .ناهماهنگی وتضاد نوعی ناراحتی هیجانی به وجود می آورند که علامت می دهند هماهنگی باید برگردد .همین حالت عاطفی ناگواراست که انگیزش جستجو کردن اطلاعات وبا زخورد تائید کننده خود واجتناب ازعدم تائید خود رابه وجود می آورد.
برای اینکه مطمئن شویم دیگران مارامانند خودمان درنظر میگیرند ، ازعلایم ونمادهایی برای نمایش دادن خود استفاده می کنیم که اعلام می کنند ما کیستیم .نمونه هایی ازاین گونه علائم ونمادها ، خود جسمانی ما درقالب لباس ها ، رژیم گرفتن ، وزنه برداری ، جراحی پلاستیک ، وحتی اموال ونوع اتومبیلی است که سوار می شویم .ما همچنین ازوضعیت ظاهری خود برای انتقال دادن ترجیحات سیاسی ، مقام اجتماعی ،ترجیحات جنسی وغیره به دیگران استفاده می کنیم .
به علاوه ، به خاطرمحافظت ازطرحواره خود ، عمدا رفت وآمد باکسانی راانتخاب می کنیم که

به صورت هماهنگ با خود انگاره مان با مابرخورد کنند ،وعمداازکسانی که به صورتی بامابرخورد می کنند که با خود انگاره مان هماهنگ نیست ،دوری می جوییم ، فرایندی که « تعامل گزینشی » نامیده می شود (رابینسون واسمیت – لووین، ۱۹۹۲؛ سوان ، پلهام ، وکرول ، ۱۹۸۹). با انتخاب کردن دوستانی که خود انگاره ماراتائید میکنند وبا فاصله گرفتن ازکسانی که خود انگاره مارانف

ی میکنند ، احتمال بازخورد تائید کننده خود را افزایش داده واحتمال بازخورد رد کننده خودراکاهش می دهیم .عامل گزینشی توضیح می دهد علت اینکه تعامل خود را بادوستان ، هم اتاقی ها ، آموزگاران ، هم تیم ها ، همسر وغیره انتخاب میکنیم این است که ازتعامل های اجتماعی برای حفظ وتائید کردن خود انگارمان استفاده می کنیم (سوان ، ۱۹۸۷) تعامل گزینشی همچنین توضیح میدهد چراافراد رابطه ای رامثلا ازطریق طلاق ، قطع میکنند که درآن ، طرف مقابل ، خود آنها رابه صورت متفاوت با آنها درنظر می گیرد .
وقتی افراد با فرد بخصوصی ازدواج می کنند ، درواقع همسری رابرمی گزینند که منبع بازخورد هماهنگ با خود باشد ؛وبا طلاق گرفتن ، فردی راکه منبع بازخورد ناهماهنگ با خود است ، دورمی کنند .
به رغم تلاش های پیشگیرانه ، گاهی بازخورد ناهماهنگ با خود روی میدهد ( همانگونه که برای سیاستمدار و ورزشکار روی داد) اولین دفاع برای حفظ کردن خود هماهنگ ، تحریف کردن اطلاعات است تااینکه ازحالت ناهماهنگ خارج شود .درصورتی که فرد با بازخورد ناهماهنگ با طرحواره خود مواجه شود شاید بپرسدآیا این بازخورد معتبراست ، ایامنبع این بازخورد قابل اعتماد است واین بازخورد چقدرمهم است یابه اوربط دارد ( کراری ، ۱۹۶۶؛ مارکوس ،۱۹۷۷؛ سوان ، ۱۹۸۳) .
برای مثال ، دانشجویی که تصورمی کند باهوش است ولی دریک درس ردمی شود ممکن است این بازخورد راباور نکند، به این صورت که :(۱) اعتبارآن رازیرسوال ببرد («چون خیلی مشغله داشتم ونتوانستم تمرکز کنم ، نمره یک آدم کم هوش رابه من دادند »)،(۲) قضاوت استاد رازیرسوال ببرد (« استاد من آدم نادانی است ») و(۳) اهمیت یا ارتباط آن رازیر سوال ببرد (« مطالب این درس که مهم نیست ، من مطالب مهمتر ازآن رامی دانم ») (محمدي ۱۳۸۵).
اطمینان فردازاینکه طرحواره اومعتبر وواقعی است ، « خاطرجمعی ازخود پنداره » راتشکیل می دهد ( هاریس واسنیدر، ۱۹۸۶؛ سوال و الی ، ۱۹۸۴) .درصورتی که خاطرجمعی ازخود پنداره زیاد باشد ، به ثبات طرحواره خود کمک می کند وبا زخورد ناهماهنگ به ندرت آن راتغییر میدهد اما اگر خاطرجمعی ازخود پنداره کم باشد ، بازخورد ناهماهنگ بالاخره طرحواره خودرا تغییر خواهد داد

.
تعارض بین طرحواره نامطمئن وبازخورد ناهماهنگ ، موجب « بحران تائید خود » می شود ( سوان ، ۱۹۸۳، ۱۹۹۹) اگرافراد بازخورد متضاد بگیرند وازخود انگاره شان مطمئن نباشند ، چگونه دقت خود انگاره شان را تائید میکنند ؟ آنها با جستجو کردن بازخورد دیگری که با آن زمینه ارتباط داشته باشد ، بحران تائید خود را حل می کنند .
خودهای ممکن

گاهی طرحواره های خود درپاسخ به بازخورد اجتماعی تغییر میکنند اما طرحواره های خود به احتمال بیشتربه صورت غیرعمدی تغییر میکنند .تغییرطرحواره میتواند ازطریق تلاش عمدی برای پیش بردن خود به سمت خود ممکن آینده صورت گیرد .خودهای ممکن ،عقاید افراد رادرمورد آنچه دوست دارند بشوند وهمچنین آنچه می ترسند بشوند ،نشان میدهند ( مارکوس ونوریوس ، ۱۹۸۶؛ مارکوس ورولو، ۱۹۸۹) . برای مثال ، برخی ازخودهایی که افراد آرزویش را دارند ، خود موفق ، خود خلاق ، خود ثروتمند ، خود لاغر، خود محبوب هستند ، برخی ازخودهایی که افراد ازآنها بیم دارند ،خود بیکار ، خود معلول ، خود چاق ، وخود طرد شده هستند .
خودهای ممکن عمدتا منشا اجتماعی دارند به طوریکه فرد خودهایی رامشاهده می کند که دیگران ازآنها الگو گرفته اند ( مارکوس ونوریوس ، ۱۹۸۶) .انسان خودفعلی اش رابه صورت « حالت موجود » می بیند ومدلی رابه صورت « خود ایده آل » آینده درنظر می گیرد .وقتی انسان به این اختلاف پی می برد ، تصورمی کند که اونیز میتواند مانند الگویی که ازنظر وی موفق است ، درآینده موفق شود .
برای مثال ، امکان دارد بچه ای نوازنده ای رادریک کنسرت مشاهده کرند وآرزوداشته باشد خواننده شود .خودهای ممکن همیشه ازمشاهده الگوهای مثبت ناشی نمی شوند ، بلکه امکان دارد

کسی درروزنامه بخواند که خیل عظیمی ازافراد بیکار وجود دارد ونگران شود که اونیز ممکن است بیکارشود .دراین مورد ، این فرد ، خود فعلی رابه صورت « خود موجود » خویش می بیند والگوی ناموفق رابه صورت « خود هولناک » نامطلوب آینده درنظر می گیرد .
خودهای ممکن بیانگر خود آینده هستند . بنابراین ، خود ممکن مانند هدف ، وظیفه انگیزشی دارد .خود ممکن مشوق جالبی رابرای فرد تامین می کند تابرای رسیدن به آن تلاش کند .بنابراین

خود ممکن با نیرومند کردن تلاش واستقامت وهدایت کردن توجه وبرنامه ریزی راهبردی ، به صورت نیروی محرک قدرتمندی عمل میکند .
خودهای ممکن ، قطعه مهمی رابه معمای چگونه خود رشد میکند ،اضافه میکند .خودهای ممکن درواقع ، بازنمایی های ذهنی ویژگی ها ، صفات ، وتوانایی هایی هستند که خود هنوزازآنها برخوردارنیست ( مثلا ، « با اینکه زیاد درباره آناتومی انسان یا فنون جراحی نمی دانم ، دوست دارم پزشک شوم ») .درصورتی که خود دلیل یابازخوردی برای تائید کردن خود ممکن نداشته باشد ، یکی ازاین دوپیامد روی میدهد : ازیک سو فقدان دلیل حمایت کننده ( یا وجود بازخورد مایوس کننده ) باعث خواهدشد که خود ، خود ممکن رارد کند وآن راکناربگذارد . ازسوی دیگرخود ممکن میتواند طوری عمل رانیرومند وهدایت کند که خصوصیات ، صفات ، توانایی ها خود عملا تحقق یابند ( کراس ومارکوس ، ۱۹۹۴؛ اویسرمن ومارکوس ، ۱۹۹۰) بنابراین ، نقش انگیزشی خود ممکن این است که خود موجود را با روشهایی برای خود ممکن ( ایده ال )شدن ، آشنا کند . پس ، کسی که به دنبال خود ممکن است ، کمتربه طرحواره موجود اتکامی کند وبیشتر به خودی که آرزویش را دارد متکی است واحتمالا سوالهایی ازاین قبیل رامی پرسد : اگرقرارباشد خودممکنم شوم ، دراین صورت چگونه باید رفتارکنم ؟ چه فعالیتهایی راباید دنبال کنم ؟ به چه تحصیلاتی نیازدارم ؟
عقیده های خودهای ممکن ، خود رابه صورت موجودیتی پویا که گذشته ، حال وآینده دارد ، به تصویر می کشد .فردی که درزمینه خاصی خود ممکن ندارد ، ازمبنای شناختی مهمی برای پرورش دادن توانایی ها درآن زمینه ، بی بهره است ( کراس ومارکوس ، ۱۹۹۴) تجسم کردن خود ممکن درزمینه خاص ، احساس شایستگی به بارمی آورد وفردرابرای رسیدن به آن با انگیزه می کند .شاید بتوانید به گذشته ، به تلاشی که برای درس های دانشگاه به خرج دادیدنگاهی بیاندازید واین سوالها را ازخودتان بپرسید : تاچه اندازه ای خود ممکن باهردرسی که گذراندم یا حذف کردم ، با هرکتابی که خواندم یا نخواندم ، وهرکلاسی که درآن حضوریافتم ویا غیبت کردم ،ارتباط داشت ؟ وجود خودممکن ، انگیزشی رابرای پرورش دادن روش های هدفمند به وجود می آورد .
پژوهشگران برای اینکه نشان دهندخودهای ممکن نقش مثبتی درپرورش خود دارند ، ازجوانان ( ۱۹ساله به طورمتوسط ) ، میانسالان ( ۴۶ساله به طورمتوسط )، وسالخوردگان (۷۳ ساله به طورمتوسط ) خواستند خود موجود ، خود آینده ، خود گذشته ، خود ایده آل شان راطبق شش

بعدسلامتی ارزیابی کنند . جوانان ، خود پذیری موجودشان رابالاتر ازخودپذیری گذشته ارزیابی کردند ؛ وبه این طریق نشان دادند که خودپذیری آنها ازدوره نوجوانی ( خود گذشته ) تا دوره جوانی ( خود موجود) بهبود یافته است .آنها خود پذیری ایده آل راخیلی بالاتر ارزیابی کردند ، وبه این طریق ، اختلاف زیادی رابین خود موجود با خود ایده آل نشان دادند .چون این جوانان خود ایده آل خوش بینانه ای داشتند ، خود پذیری بسیاربالایی رادرمیانسالی ( خود آینده ) پیش بینی کردند . این داده هانشان می دهند که برخورداربودن ازخودایده ال مثبت باعث می شود که جوانان سلامتی خ

ود را درطول نوجوانی بهبود بخشند ( خود موجود > خود گذشته ) وبرای بهبود بخشیدن به سلامتی خود درسال های آتی تلاش کنند ( خود آینده > خود موجود )
افراد میانسال الگوی رشد بسیارمشابهی رانشان دادند .یافته های مربوط به سالخورداگان متفاوت بودند .سالخوردگان ، خود ایده آل خوشبینانه ای رادرسرنداشتند .چون آنها بین خود موجود وخودایده آل اختلاف زیادی نمی دیدند که روش های هدفمندی راابداع کنند ، خود گذشته ، خود حال وخود آینده رابه طورمشابه ارزیابی کردند (ازنظر خود پذیری) درمجموع ، این یافته ها نشان می دهند که چنانچه افراد خودهای آینده احتمالی مثبت رادرنظر داشته باشند ودنبال کنند، قادر خواهندبود نگرش هدفمندی راخودشان تشکیل دهند که آنها را درجهت رشد بیشتر وبهبودی با انگیزه خواهد کرد .(ريف ۱۹۹۱)(محمدي ۱۳۸۵).
ناهمخوانی شناختی
اغلب افراد نظرنسبتا مطلوبی درباره خودشان دارند .اغلب افراد خود راشایسته ، با وجدان ، ومعقول می دانند . چنین خود انگاره ای به صورت مجموعه ای ازعقاید درباره خودجلوه گرمی شود .اما گاهی افراد رفتارهایی راانجام میدهند که باعث میشوند احساس کنند احمق ، بی وجدان ، ونامعقول هستند .برای مثال ،افراد سیگارمی کشند ، آشغال می ریزند ، دروغهای مصلحت آمیز می گویند ، به بازیافت توجهی نمی کنند ؛ هنگام آمیزش جنسی ازکاندوم استفاده نمی کنند ، با بی احتیاطی رانندگی می کنند ، درکلاس ها غیبت می کنند ، با غریبه ها بی ادبانه برخورد می کنند ، وبه رفتارهای ریاکارانه دیگری ازاین قبیل می پردازند . وقتی عقاید مربوط به اینکه خود

کیست با کاری که خود انجام می دهد ، نا همخوان باشند ، ( یعنی اعتقاد داشتن به چیزی ولی رفتارکردن مخالف با آن ) افراد دستخوش نوعی حالت ناراحتی روان شناختی می شوند که « ناهمخوانی شناختی » نامیده می شود ( آرونسون ، ۱۹۶۹، ۱۹۹۲،۱۹۹۹؛ فستینگر ،۱۹۵۷؛ جرارد،۱۹۹۲؛ هارمون – جونز ومیلز، ۱۹۹۹)
درحالت همخوانی شناختی ، دوعقیده زمانی همخوان هستند که یکی ازدیگری پیروی کند ( پرهیزکاربودن وواقعیت راگفتن ) .درحالت ناهمخوانی شناختی ، دوعقیدهزمانی ناهمخوان ه

ستند که ضد یک عقیده ازدیگری پیروی کند ( پرهیزکاربودن ودروغ گفتن ) .اینکه ناهمخوانی شناختی چقدرازلحاظ روان شناختی ناراحت کننده باشد به شدت آن بستگی دارد .درصورتی که ناهمخوانی شدید وناراحت کننده باشد ، ویژگی انگیزشی کسب می کند وانسان برای برطرف کردن آن یا حداقل کاهش دادن آن ، به دنبال راههایی می گردد .(دوستي ۱۳۸۴)
خانمی راتجسم کنید که خود پنداره اش عقاید طرفداری ازمحیط زیست رادربردارد . اوبه آب تمیز، هوای پاک ، زمین پاک ، صرفه جویی درمصرف انرژی وتوسعه بیش ازحد ، غیراخلاقی ونامعقول است .عقاید او درباره طرفداری ازمحیط زیست ، بایکدیگر همخوان هستند ( یعنی اعتقاد به آب تمیز با اعتقاد به محافظت ازطبیعت همخوان است ) .
اما فرض کنید که اومقاله ای را درروزنامه می خواندکه اعلام میدارد دود اگزوز اتومبیل سر

یعا وبه طرزجبران ناپذیری لایه اوزون راکاهش می دهد .به علاوه ، دراین مقاله نوشته شده است که لاستیک های کهنه اتومبیل ها رودخانه ها را آلوده میکند ومکان های دفن زباله را پرکرده اند .علاوه براین فرض کنید که این خانم طرفدار محیط زیست هرروز با اتومبیل خودش به محل کارمی رود وبرای مقاصد دیگری هم به اتومبیلش نیاز دارد .اوعاشق محیط است ولی به اتومبیلش نیازد ارد .اوبه یک چیز اعتقاد دارد ولی کاردیگری می کند .این نوع دورویی وتزویراست وهمین تجربه

دورویی بین خود وعمل باعث ناهمخوانی میشود ( آرونسون ، ۱۹۹۹؛ فرید وآرونسون ، ۱۹۹۵) احساس ناهمخوانی ازلحاظ روانشناختی ناخوشایند است وافراد سعی میکنند بایکی ازچهارروش زیر آن را کاهش دهند :
• برطرف کردن عقیده ناهمخوان
• کاهش دادن اهمیت عقیده ناهمخوان
• افزودن عقیده همخوان تازه
• افزایش دادن اهمیت عقیده همخوان
این خانم طرفدار محیط زیست برای مثال میتواند : (۱)با اتومبیلش رانندگی نکند ودوچرخه سواری راشروع کند ، یا ممکن است به این نتیجه برسد که خاکستر آتشفشان ، نه اگزوز اتومبیل ، مسبب ایجاد سوراخ درلایه اوزون است ( وبدین ترتیب عقیده ناهمخوان رابرطرف کند )؛ (۲) اهمیت عمل رانندگی غیراخلاقی یا نامعقول خودرابه این صورت کاهش دهد که برای خودش توجیه کند رانند گی او به سمت محل کار هیچ تاثیری بروضعیت زمین ندارد ،مخصوصا وقتی درنظرگرفته شود که کارخانه ها وپالایشگاه ها چقدر آلودگی بدتری راایجاد میکنند ( وبدین ترتیب اهمیت عقیده ناهمخوان راکاهش میدهد )؛ (۳) مقاله هایی رادرروزنامه بخواند که به اواطمینان می دهند دانشمندان سخت مشغول کارهستند وطولی نمی کشد که مشکل آلودگی راحل خواهند کرد ( وبه این ترتیب عقیده همخوان تازه ای رااضافه می کند )؛ (۴) باخودش فکر کند که دود اگزوز اتومبیل ها ثابت کرده اند که شهر به مسیرهای دوچرخه سواری نیاز دارد ودولت برای تمام اتومبیل ها به قانون وسیله کنترل دود اگزوز نیازداد (وبه این ترتیب اهمیت عقیده همخوان راافزایش میدهد ) اینکه این عقاید چقدردربرابر تغییر مقاوم هستند به این موارد بستگی دارد : (۱) چقدربه واقعیت نزدیک هستند (مثلا ، آیا علم واقعا راه حلی پیدا خواهد کرد ؟) ،(۲) چقدر برای نظر فرد درباره خد با اهمیت هستند ، (۳) چقدر رنج وزیان راباید تحمل کرد( مثلا ، کنارگذاشتن رانندگی چقدر عذاب آور خواهد بود ؟)
موقعیت های برانگیزنده ناهمخوانی
انسانها مرتبا با اطلاعاتی مواجه می شوند که باعقاید وارزش های آنها ناهمخوان هستند وگاهی رفتارهایی راانجام میدهند که با عقاید وارزش هایشان ناهمخوان هستند . چهارموقعیت خاص ، شرایط برانگیزنده ناهمخوانی رانشان میدهند : انتخاب ، توجیه ناکافی ، توجیه تلاش ، واطلاعات جدید .

انتخاب
افراد اغلب بین چند گزینه یکی راانتخاب میکنند . دربرخی موارد ، انتخاب بین چندگزینه راحت است ، به طوری که مزایای یک گزینه برمزایای گزینه رقیب آن می چربد .درموارد دیگر ، انتخاب آسان نیست ، به طوری که هردوگزینه محاسن ومعایبی دارند .اگرکسی بخواهد بین دوآپارتمان یکی

راانتخاب کند ، باید درنظرداشته باشد که یکی ازآنها ممکن است درمحلی مناسب اما گران باشد ، درحالی که دیگری درمحلی نامناسب اما ارزان باشد .وقتی افراد با چنین انتخاب دشواری مواجه می شوند ، ناهمخوانی را تجربه میکنند .به محض اینکه انتخاب یکی ازآپارتمانها صورت گرفت، فرد باید با این واقعیت مواجه شود که آپارتمان انتخاب شده آشپزخانه کوچکی دارد درحالی که آپارتمان انتخاب نشده ، آشپزخانه بزرگی داشت وارزانترهم بود . باتوجه به این ناهمخوانی ( یا « پشیمانی بعد ازتصمیم گیری ») این فرد برای دستکاری کردن جذابیت نسبی این دوگزینه ، به تلاش شناخت

ی میپردازد .با تعریف کردن ازگزینه انتخاب شده – درنظر گرفتن آن بهصورت مثبت تر ، وبا تحقیر کردن گزینه رد شده – درنظرگرفتن آن به صورت منفی تر ، ناهمخوانی برطرف می شود .برای آگاهی بیشتر ازاین فرایند ، کافی است ازیک نفر قبل وبعد ازتصمیم گیری درمورد انتخابی دشوار ، این سوال را بپرسید : « چقدر مطمئن هستید که انتخاب شمادرست بوده است ؟: خواه این انتخاب تصمیم گیری بین رستوران ها وکلاس هاباشد ، یا شریکان زندگی ، آنهایی که تصمیم شان راگرفته اند ازآنهایی که هنوز درفرایند تصمیم گیری هستند ، ازمعقول بودن انتخابشان مطمئن ترند .(دادستان ۱۳۸۵)
توجیه ناکافی
توجیه ناکافی به این موضوع مربوط می شود که چگونه افراد اعمالشان رابدون داشتن ترغیب بیرونی توجیه می کنند . برای مثال شاید افراد ازخودشان بپرسند چراصدقه دادند یا چراتوقف کردند تا آشغالی راازروی زمین بردارند .پژوهشگران دریک آزمایش ازآزمودنی ها خواستند تکلیف بسیارکسل کننده وبیهوده ای راانجام دهند ( فستینگر وکارل اسمیت ، ۱۹۵۹) بعدا آزمایشگر ازهرآزمودنی درخواست کرد تابه آزمودنی ساعت بعد دروغ بگوید که این تکلیف بسیارجالب بوده

است .نیمی ازآنها برای گفتن این حرف ۱دلار گرفتند ( توجیه ناکافی برای دروغ گفتن ) بعدازاینکه آزمودنی ها اطاعت کردند ( وهمه آنها این کارراکردند )، آزمایشگر دیگری ازهرآزمودنی خواست تا تکلیف راازنظر جالب بودن ارزیابی کند .آنهایی که توجیه کافی نداشتند (۱دلاری) بیشترازآنهایی که توجیه کافی داشتند (۲۰دلاری ها ) گفتند که این تکلیف رادوست داشتند .آنهایی که ۲۰ دلارگرفته بودند ، ناهمخوانی چندانی نداشتند که با آن دست وپنجه نرم کنند ( یعنی ، « میدانم چرادروغ گفتم – برای اینکه این اسکناس ها رابگیرم !») .آنهایی که ۱دلار گرفته بودند باید با ناهمخوانی ناشی ازفریب دادن دیگران بدون دلیل موجه ، دست وپنجه نرم می کردند («نمی دانم چرادروغ گفتم ») با این حال ، چون ۱دلارارزش دروغ گفتن راندارد ، پس دلیل خوبی است برای اینکه فرد

نگرش خود راتغییر دهد وتصور کند که تکلیف چندان کسل کننده نبود : « اگراین تکلیف چندان کسل کننده نبود، پس من دروغ نگفتم ، گفتم ؟»

توجیه تلاش
هنگام تشریفات ورود به ارتش ، تیم های ورزشی ، باندهای تبهکاران ،وگروههای دیگر، اعضا اغلب تلاش زیادی به خرج می دهند ورفتارهای افراطی انجام میدهند که بعداباید توجیه شوند .سربازی رادرنظربگیرید که بهعنوان بخشی ازآموزش نظامی ، با چتر ازهواپیما بیرون می پرد .برای سربازان تازه کار ، چتربازی رفتارافراطی است .سربازان برای اینکه توجیه کنند چرا زندگی خودرادرمسیری نظیراین به خطرمی اندازند ، معمولا به صورت افراطی به این رفتار علاقمند میشوند .رفتارهای

افراطی عقاید افراطی را پرورش می دهند :« چون این کارراکردم پس حتما باید پادگان رادوست داشته باشم !» .
نظریه ناهمخوانی اعلام می دارد که جذابیت تکلیف دراثر مقدارتلاشی که برای انجام آن صورت گرفته است ، بیشتر میشود .افرادی که رفتارهای افراطی انجام می دهند ، نیازدارند که ارزش های افراطی راپرورش دهند ( آرونسون ،۱۹۸۸)

 

اطلاعات جدید
وقتی به رادیو گوش می دهید ، تلویزیون تماشا می کنید ، درسخنرانی ها شرکت می کنید ، روزنامه می خوانید ، وبا دیگران تعامل می کنید ، با اطلاعاتی مواجه می شوید که ممکن است با عقاید شما مخالف باشند .یک گروه پژوهشگر سیکرها راکه گروهی فرقه مآب هستند درنظر گرفتند.افراداین گروه متقاعد شده بودند که درروزبه خصوصی ،سیل عظیمی شهر آنها وتمام ساحل غربی آمریکا را ویران خواهدکرد ( فستینگر ، ریکن ، شاختر ، ۱۹۵۶،۱۹۵۸) این روز به خصوص مصیبت باربدون هیچ حادثه ای آمد ورفت وسیکرها دریافتند که عقیده راسخ آنها تائید نشد . باتوجه به اینکه عقیده سیکرها تائید نشد ، آنهایی که دچار ناهمخوانی شدند ، چه کردند ؟
برخی ازآنها عقیده خود را کنارگذاشتند وازاین گروه خارج شدند . اما برخی دیگربیش ازحد معقول دلیل تراشی کردند. آنها این عدم تائید را آزمونی برای اعتقادشان به آرمان قلمداد کردند وبا شدت بیشتری دست به تبلیغات زدند .این گروه ازسیکرها با تبلیغ کردن کوشیدند با افزودن عقاید همخوان جدید ( یعنی ، افراد جدیدی که با عقاید آنها موافق باشند ) ناهمخوانی خود راحل کنند .(منصور ۱۳۸۵)
فرایند انگیزشی زیربنای ناهمخوانی
افراد به انواع رفتارهایی می پردازند که نشان میدهند آنها بی کفایت ، بی وجدان ، یا نامعقول هستند .ناهمخوانی بین آنچه فرد بدان اعتقاد دارد ( من با کفایتم ) وکاری که انجام می دهد ( من بی کفایت عمل کردم ) نوعی تناقض شناختی به وجود می آورد که ناهمخوانی نامیده می شود .هنگامی که افراد ازلحاظ روان شناختی ناراحت هستند ، برای کاستن ازناهمخوانی ، به انواع

راهبردها متوسل میشوند ( همانگونه که قبلا گفته شد : عقیده ناهمخوان رابرطرف می کنند یاعقیده همخوانی را اضافه میکنند وغیره )
افراد با تغییردادن تعداد شناخت های همخوان یا ناهمخوان یا با تغییردادن سطح اهمیتی که برای شناخت های همخوان یا ناهمخوان قایل شده اند ، ناهمخوانی را کاهش می دهند وگاهی آن را برطرف میکنند .
وقتی هماهنگی شناختی وجود دارد ، عمل به صورت موثر وبدون تعارض ، ازخود جاری می شود

، اماوقتی که فرد با رویدادهایی مواجه می شود که ناهمخوانی ایجاد می نند ، مانند چهارموردی که قبلا بحث شد ، تناقض شناختی وانگیزش ناهمخوانی ایجاد میشود وتغییراتی رادرشیوه باورکردن یارفتارکردن ایجاد می کند .بنابراین ،ناهمخوانی به عنوان یک حالت انگیزشی ، عمدتا برپایه حذف کردن حالت هیجانی منفی زودگذر استواراست ، به طوری که تفکرورفتارکردن بتوانند بهصورت نتیجه بخش ، آرام ،وبدون تعارض پیش بروند ( جرارد، ۱۹۹۲؛ هارمون – جونزومیلز ،۱۹۹۹؛ جونز وجرارد، ۱۹۶۷)
اغلب پژوهشگران ناهمخوانی ، انگیزش ناهمخوانی را ازطریق قیاس رنج شرح می دهند – انسان عقاید یا رفتارهای خود راتغییر میدهد تاتجربه ناخوشایند ومداومی رابرطرف کند.اما این نوع توصیف فقط به جنبه آزارنده حالت انگیزشی اشاره دارد ؛ درحالی که ازناهمخوانی میتوان برای رسیدن به هدف های اجتماعی ثمربخش نیزاستفاده کرد . برای مثال ، پژوهشگران با استفاده ازچارچوب

ناهمخوانی ، توانسته اند نگرش ورفتار افراد رانسبت به استفاده ازکاندوم هنگام آمیزش جنسی ( آرونسون ، فرید ، واستون ،۱۹۹۱) صرفه جویی درمنابع طبیعی ( مثل آب ) وکاهش دادن تعصب ( لیپ وایزنسات ، ۱۹۹۴) تغییردهند .نتیجه گیری ازاین سه آزمایش رامیتوان به ترتیب به این صورت خلاصه کرد : « گفتن ، یا انجام دادن ، به معنی معتقد بودن است » . عقاید ازآنچه فرد می گوید وانجام می دهد پیروی می کنند .(محمدي ۱۳۸۵)
نظریه ادراک خویشتن
تعبیردیگر ازناهمخوانی شناختی این است که افراد درپاسخ به حالت هیجانی منفی که ازتعارض شناختی ایجادمیشود ( یعنی ناهمخوانی ) عقایدشان راتغییر نمی دهند ، بلکه به جای آن ، با

مشاهده کردن رفتارشان این کاررا انجام می دهند .برای مثال ، اگربه هردلیلی ماهی مرکب بخوریم ( شاید نمی دانستیم که این ماهی مرکب بوده است زیرا گارسون رستوران آن را ماهی سفید نامید ) ، بعدازانجام این کار فرض میکنیم چون ماهی مرکب خوردیم بنابراین بایدآن را دوست داشته باشیم .کسب کردن وتغییردادن نگرش ها ازطریق خودنگری رفتار، اصل بنیادی نظریه ادراک خویشتن است (بم ، ۱۹۶۷، ۱۹۷۲؛ بم ومک کانل ، ۱۹۷۰)
نظریه ناهمخوانی شناختی ونظریه ادراک خویشتن هردوبرپایه این اصل استوارهستند که «گفتن یا انجام دادن به معنی اعتقاد داشتن است » تفاوت این دونظریه دراین است که نظریه ناهمخوانی شناختی اعلام میدارد که عقاید به علت عاطفه منفی ناشی ازناهمخوانی های شناختی تغییر میکند ، درحالیکه طبق نظریه ادراک خویشتن ، ماصرفا هرکاری راکه انجام دهیم وهرچیزی را که برزبان آوریم ، باورمی کنیم .
مجادله ناهمخوانی دربرابر ادراک خویشتن ، مقدارزیادی پژوهش به بارآورده است . نتیجه گیری این بوده که هردو نظریه ناهمخوانی شناختی وادراک خویشتن درست هستند ، اما هریک درموقعیت های متفاوتی کاربرد دارد . نظریه ادراک خویشتن درموقعیت های بهتر کاربرد دارد که عقاید افراد درآغاز مبهم وضعیف باشند . افراد درچنین مواقعی درواقع ، ازرفتارشان نتیجه گیری میکنند. برای مثال ، فرض کنید برای خریدن کرم دست به سوپرمارکت می روید ولی مارک بخصوصی رادرنظرندارید . وقتی تصادفا یا به خاطر کوپنی که داشته اید ، مارک x رابه جای مارک y بر

می دارید ، دفعه بعد تمایل دارید همین کرم را بخرید . طبق تعبیرنظریه ادراک خویشتن ، چون ابتدا مارک x را خریده اید ، بنابراین اکنون باید همین مارک راترجیح دهید . ازسوی دیگر ، نظریه ناهمخوانی درموقعیت هایی بهتر کاربرد دارد که عقاید افراد درابتدا روشن ، بارز وراسخ است . برای مثال ، درزمینه خود پنداره ، افراد خود انگاره محکمی را تشکیل میدهند . درچنین مواردی ، افراد بعد ازپیروی کردن ازرفتار مخالف با نگرش ، واقعا دستخوش هیجان منفی می شوند.
هویت
دومین جنبه مهم خود ،هویت است . هویت وسیله ای است که خود ازطریق آن با جامعه ارتباطوهمکاران ، ۱۹۹۵؛ گکاس وبروک ،۱۹۹۵) البته ، انسان ها صفات شخصیت وتلاش های منحصربه فردی دارند ، ولی در عین حال اعضای گروه های اجتماعی وفرهنگی نیز هستند . این گروههای فرهنگی واجتماعی ، هویت هایی رابه اعضای خود می دهند وافراد درون این بسترفرهنگی یا اجتماعی نقشی را که به صورت اجتماعی یا فرهنگی تعریف شده است ، ایفا میکنند . وقتی کسی نقشی راایفا میکند ، این هویت اورابه سمت دنبال کردن رفتارهای خاصی هدایت می کند ( رفتارهای تائید کننده هویت ) وازرفتارهای دیگردورمی کند ( رفتارهای ردکننده هویت )
پنج پارامتر هویت ( بانقش های نمایانگر درپرانتزها ) عبارتند از : روابط ( دوست ، پدربزرگ ) ،مشاغل ( موسیقیدان ، فروشنده ) ، عقاید سیاسی ( جمهوریخواه ، لیبرال ) ، گروههای معرف ( سیگاری ، فردبی خانمان ) وگروههای قومی ( کاتولیک ، اهل جنوب ) افراد علاوه برایفاکردن این نقش های فرهنگی گسترده ،تعداد زیادی نقشهای اجتماعی هم دارند که دانشجو ،مادر ، دونده ، وشاعر ازآن جمله هستند.(دادستان ۱۳۸۵)
نقش ها
نقش عبارت است ازانتظارات فرهنگی ازافرادی که جایگاه اجتماعی خاصی دارند که به شیوه خاصی رفتارکنند .هریک ازما چندین جایگاه اجتماعی (نقش) داریم واینکه درهرلحظه خاص چه نقشی را ایفا کنیم به موقعیتی که درآن قرارداریم وافرادی که با آنها تعامل می کنیم بستگی دارد .برای مثال ، دردانشگاه ، هنگامی که با سایردانشجویان وبا استاد تعامل میکنید ، نقش دانشجو را ایفا می نمایید. وقتی دانشگاه را ترک می کنید وبه محل کارتان درکلینیک روان شناسی می ر

وید ، نقشی را که اختیار میکنید به احتمال خیلی زیاد تغییر می کند ، به طوریکه ممکن است هنگام تعامل با درمانجویان ، نقش مشاوررا ایفا کنید . وقتی درخانه هستید ، نقش شما ونقش های کسانی که با شما تعامل میکنند ، باردیگر تغییر کرده وشما درنقش مادر( یا پدری) راایفا می کنید که با دخترش تعامل می کند .
وقتی افراد نقشی رابه جای نقش دیگر برعهده می گیرند ، نحوه رفتارشان تغییر میکند .آنها موضوع بحث ، کلماتی که به کارمی برند ، لحن صدا، وغیره را تغییر میدهند . بااینکه «ماری » هنوزهمان فرداست ، وقتی نقش «استاد»رادارد بسیارمتفاوت بازمانی که نقش «مادر»رادارد ، گفتگومی کند . رفتارازیک نقش به نقش دیگربه قدری تغییر می کند که بهتراست به جای اینکه بگوییم انسان یک هویت دارد بگوییم چندین هویت دارد .افراد چندین هویت دارند وهویت خاصی راکه برای موقعیتی خاص بیشترین مناسبت رادارد ، به دیگران نشان می دهند . برای مثال ، اگربه اداره ای تلفن کنید ،

کسی که به شما جواب می دهد احتمالا نقش منشی راایفا میکند .پی بردن به اینکه شما کیستید ( چه نقشی رااین موقعیت برای شما تعیین کرده است )وآن کسی که با شما صحبت می کند کیست ، باری است که بردوش فردی که به تلفن جواب میدهد قراردارد .
شاید احمقانه به نظربرسد ، ولی زمانی که هویت های خود ودیگران موردتردید قرارمی گیرند ،تصمیم گیری درباره اینکه چه گفته شود وچه کاری انجام گیرد ، خیلی مشکل می شود .آگاهی ازاینکه خود ودیگران چه نقش هایی رادرموقعیتی خاص برعهده دارند ، به تعامل کنندگان میگوید چه رفتارهایی وچه روش های تعاملی بیشترازهمه وکمترازهمه مناسب هستند ( فوت ، ۱۹۵۱) وقتی یک « درمانجو» به «متصدی پذیرش » تلفن می زند، هردونفرمی دانند چگونه رفتارکنند ، چه بگویند ، وچگونه گفتگوی آنها پیش خواهد رفت . درمانجو رفتارهایی رانشان می دهد که با نقش درمانجو هماهنگ هستند ، ومتصدی پذیرش رفتارهایی راآشکارمیسازد که با آن نقش سازگارند .
جامعه شناسان به این فرایند پی بردن به نقش ها ، « تعریف موقعیت » می گویند (گافمن ، ۱۹۵۹؛گوناس ، ۱۹۷۷). هروقت که افراد مشارکت اجتماعی می کنند ، اولین وظیفه آنها تعریف کردن نقش های خود ودیگران است . وقتی این کار انجام شد ، تعامل اجتماعی می تواند تا جایی پیش برود که هردو تعامل کننده با هویت های هم وتعریف موقعیت ، موافق باشند .(دوستي ۱۳۸۴)
نظریه کنترل عاطفه
طبق نظریه عاطفه ( هیز ، ۱۹۷۰،۱۹۸۵؛ مک کینون ، ۱۹۹۴؛ اسمیت – لووین وهیز ، ۱۹۸۸) ، چون افراد هویت های مختلفی دارند ، ازیک موقعیت به موقعیت دیگر به صورت متفاوتی رفتار می کنند . گروههای فرهنگی واجتماعی دامنه وسیعی ازهویت هارا ارائه می دهند وهریک ازاین هویت ها ، نیمرخ رفتاری مورد انتظاری دارد . درنظریه کنترل عاطفه ، هویت های متعددی که هرکس اختیار می کند ، به صورت عددی درسه بعد معروف به EPA نشان داده می شوند : ارزیابی ( E؛ میزان خوبی ) ، قدرت ( P؛میزان قدرتمندی ) وفعالیت ( A ؛ میزان تحرک ) . برای مثال ، یک آموزگار ، وکیل ، یا معتاد به مواد مخدرچقد رخوب ، قدرتمند، وپرتحرک است ؟ نکته مهم این است که برای پی ب

ردن به رفتاری که هویت آن را با انگیزه کرده ، لازم نیست صد هویت متفاوت را بررسی کنیم ؛ درعوض ، کافی است از« نیمرخ EPA» هویتی که فرد درحال حاضر دارد ، آگاه شویم .
دامنه نمره های EPA از ۴- تا ۴+ است وبه صورت زیرتعریف می شود : ارزیابی – بد تا خوب ؛ قدرت – ضعیف تا قوی ؛ وفعالیت – آرام تا پرتحرک . اعداد ۰ تا ۴۰ میزان خوبی وبدی ، ضعف وقدرت ، آرامش وپرتحرکی راتوصیف می کنند .ارزیابی ها به این صورت توصیف می شوند : ۰= «خنثی » ، ۱= «اندکی» ، ۲= « بسیار»،۴= «بی نهایت» .
طبق ارزیابی شهروندان ایالات متحده،(فرهنگ مرجع درمثال زیر) نیمرخ EPA برای آموزگار۵/۱ ، ۴/۱ ، ۶/۰ – است . یعنی ، طبق فرهنگ ایالات متحده ، آموزگاران نسبتا خوب ، اندکی قدرتمند ، واندکی آرام هستند . نیمرخ EPA برای وکیل عبارت است از :۱ ، ۷/۱ ،۲/۰ (اندکی خوب ، نسبتا قدرتمند ،ونه پرتحرک نه آرام ) .نیمرخ EPA برای فرد معتاد عبارت است از : ۲- ، ۷/۱- ، ۷/۰- ( نسبتا بد ، نسبتا ضعیف ، واندکی پرتحرک ) برای اینکه بدانید چگونه هویت های مختلف رامیتوان برحست نیمرخ EPA شناخت ، این ۱۰ نیمرخ EPA راکه به هویت مربوط هستند ، درنظر بگیرید:
هویت E P A هویت E P A
الکلی ۶/۱- ۶/۱- ۵/۰- موسیقیدان ۳/۱ ۴/۰ ۳/۰
بچه ۵/۲ ۳/۲- ۳/۲ تازه وارد ۹/۰ ۸/۰ ۲/۰
گدا ۰/۱- ½ ۳/۱- آدم بیعار ۶/۱- ۳/۱- ۲/۰-
تبهکار ۸/۱- ۳/۰- ۱/۱ ستاره سینما ۰/۱- ۰/۲ ۸/۱
دختر ۵/۱ ۳/۰- ۲/۱ یارورزشی ۴/۱ ۲/۱ ۴/۱
سعی درنشان دادن هویت با نیمرخ سه بعدی ممکن است ابتدا پرزحمت به نظربر

سد ، اماوقتی درگیرآن بشوید متوجه خواهید شد که اطلاعات زیادی ازآن حاصل میشود ، نیمرخهای عددی EPA زمینه مشترکی رانشان می دهند که اتفاق نظر فرهنگی درباره آنها وجود دارد وبنابراین به شناخت هویت های درون آن فرهنگ کمک می کنند .
معنی فرهنگی رفتارها وهیجان هارامیتوان مانند هویت ها به صورت نیمرخهای EPA نشان داد .یعنی ، هرعملی راکه فرد انجام می دهد وهرهیجانی راکه ابراز می کند میتوان برحسب معنی فرهنگی آن شناخت – یعنی ، خوبی ، قدرتمندی ، وتحرک آن .« توهین کردن » به کسی بسیاربد ، اندکی قدرتمند ونسبتا فعال است ( EPA= 0/3-، ۲/۱ ، ۰/۲).
«درآغوش گرفتن » کسی نسبتا خوب ، نسبتا قدرتمند ، اما نه چندان فعال یا پرتحرک است ( EPA= 3/2، ۹/۱، ۰/۲-) .نیمرخهای بیانگر برای پنج رفتار (سمت راست

) وپنج هیجان (سمت چپ ) به قرارزیرهستند :
رفتار E P A هیجان E P A
سرگرم کردن ۹/۱ ۳/۱ ۳/۱ خشم ۸/۰- ۲/۰ ۷/۰
دستوردادن ۳/۰- ۰/۲ ۰/۱ نفرت ۱/۱- ۳/۰- ۲/۰
خیانت کردن ۵/۲- ۱/۰ ۰/۱ ترس ۸/۰- ۹/۰- ۲/۰-
گریختن ۲/۰- ۶/۰- ۳/۱ شادی ۶/۱ ۹/۰ ۳/۱
کارکردن ۱/۰ ۰/۱ ۵/۰ غم ۳/۱- ۱/۱- ۰/۱-
این نیمرخ های EPA ازگردآوری اطلاعاتی به دست آمده اند ، که به موجب آن اعضای فرهنگ ایالات متحده ، خوبی ،قدرتمندی ، وتحرک هویت ها ، رفتارها ، وهیجان ها را ارزیابی کردند . برای فرهنگ های چین ، ژاپن ، کره ،ایرلند ، کانادا ، وآلمان نیز نیمرخ EPA وجود دارد .
سه ساختار ، فرایندهای انگیزشی درنظریه کنترل عاطفه رابه شرح زیرتوضیح می دهند:
گرایش اساسی :نیمرخ EPA هویت به گونه ای که توسط فرهنگ تعریف می شود ، برای مثال ، « آموزگار» ۵/۱، ۴/۱، ۶/۰- است .

برداشت زودگذر: نیمرخ EPA که رفتارجاری فرد آن رانشان می دهد .برای مثال « سرگرم کردن »۹/۱، ۳/۱،۳/۱ است وکسی آن را انجام می دهد که هویتش نسبتا خوب ، اندکی قدرتمند ، واندکی فعال است .
انحراف : اختلاف بین گرایش اساسی فرد ( فرد طبق نقش اجتماعی ،کیست ) وبرداشت زودگذر( فرد ازنظر رفتارش ، کیست ) انحراف ، با درنظر گرفتن اختلاف های بین دونیمرخ EPA، به صورت ریاضی محاسبه می شود .
گرایش اساسی ، نیمرخ EPA برای هرهویت خاص است .وقتی هویت ها درتعامل اجتماعی دخالت میکنند ، رفتارها وهیجان هایی که روی می دهند ، وبرداشت زودگذری رادرباره اینکه فرد کیست ، به وجود می آورند . بنابراین ، اگر «آموزگاری» ( EPA= 5/1، ۴/۱، ۶/۰-که گرایش اساسی است ) دانش آموزی را « مجبورکند » (EPA= 0/1- ، ۴/۱، ۰/۰) عمل مجبور کردن ، برداشتی موقتی رادرباره اینکه آموزگار چگونه به نظر می رسد باشد ، به وجود می آورد : آیا این آدم آموزگار است ( کسی که EPAاو ۵/۱ ، ۴/۱، ۶/۰- است ) یا آدمی است که زورمی گوید ( کسی که EPA او ۰/۱- ، ۴/۱، ۰/۰ است )؟ به این اختلاف ، انحراف گفته می شود . انحرافها ازهی

چ (رفتارتائید کننده هویت ) تا بسیارزیاد ( رفتارنقض کننده هویت ) نوسان دارند .
اصل کنترل عاطفه اصولا ازاین قراراست : افراد به گونه ای رفتارمی کنند که انحراف عاطفی رابه حداقل می رسانند ( مک کینون ، ۱۹۹۴) یعنی ، افراد رویدادهای جدید به وجود می آورند (رفتار) تامعانی قدیمی راحفظ کنند (هویت ) انحراف به همان صورت هماهنگی طرحواره خود وناهمخوانی شناختی عمل می کند . افراد برای این

که انحراف عاطفی رابه حداقل برسانند ، طوری رفتارمیکنند که هویت شان راحفظ کند ووقتی انحرافهایی ایجاد می شوند ، این هویت رابرگردانند ( یعنی ، خود هماهنگ )(دادستان ۱۳۸۵) .
چرا افراد خود را تائید می کنند ؟
خود ، بازخوردی راترجیح می دهد که طرحواره ها وهویت های اجتماعی آن را تائید کنند نظریه تائید خود ونظریه کنترل عاطفه فرض میکنند که عامل مهم برای روابط میان فردی بی دردسر، این است که فرد بتواند تشخیص دهد دیگران وجامعه درکل ، چگونه اورا برداشت میکنند . خود به این موضوع توجه دارد که دیگران چگونه به آن پاسخ می دهند واین پاسخ های اجتماعی وفرهنگی رادرخود پنداره ودرک هویت درونی می کند .نقش خود پ

داره وهویت های استواردرتماس خود با واقعیت اجتماعی به قدری اساسی است که خود بازخوردی راترجیح می دهد که طرحواره ها وهویت های آن را تائید می کند (سوان، ۱۹۹۲) افراد دارای خود انگاره مثبت ، مصاحبت با دوستانی را ترجیح می دهند که بازخورد مثبت را افزایش دهند وازبازخورد منفی جلوگیری کنند ، افراد دارای خود انگاره منفی ، همنشینی با دوستانی راترجیح میدهند که ازبازخورد مثبت خودداری کنندوبازخورد منفی را افزایش دهند ( رابینسون واسمیت – لووین ، ۱۹۹۲؛ سوان ، ۱۹۹۲؛ پلهام ، وکرال ، ۱۹۸۹؛ سوان ، ونزلاف وتفردی ، ۱۹۹۳ )
افراد به دلایل شناختی ، دانشی ،وعملی ، بازخورد تائید خودرا ترجیح میدهند .ازنظرشناختی ، افراد خودرابه این علت تائید می کنند که میخواهند خودشان رابشناسند ( وباخودشان روراست باشند) دررابطه با مسائل دانشی ،افراد به این دلیل به دنبال تائید خود هستند که تائید های خود ، برداشت آنها را ازاینکه دنیا قابل پیش بینی ومنسجم است ، تقویت می کند ( سووان وپلهام ، ۲۰۰۲ ) .ازلحاظ عملی ، افراد به این دلیل خود را تائید می کنند که دوست دارند ازتعامل هایی که احتمال دارد آکنده از سوء تفاهم ها وانتظارات نامعقول باشند ،ند (سووان ، ۱۹۹۲ ، ۱۹۹۹؛ سوان وپلهام ، ۲۰۰۲ )(محمدي ۱۳۸۵)
عامل بودن
خودی که تا اینجا مطرح شد ، خود شناختی واجتماعی بود .اما ازخودساختارهای شناختی ( خودپنداره ) وروابط اجتماعی ( هویت) عمیق تراست .درون خود ، انگیزشی وجوددارد که به آن کیفیت عامل بودن می دهد ( ریان ، ۱۹۹۳) عامل بودن عمل ر

 

ا به بارمی آورد ( دچارمز، ۱۹۸۷) دراین بخش تصویری ازخود « به صورت عمل ورشد ازدرون ،به شکل فرایندها وانگیزش های فطری » ارایه می شود (دسی وریان ، ۱۹۹۱)
خود به صورت لوح سفید وارد این دنیا نمی شود که منتظربماند تاتجربیات زندگی،خود پنداره وهویت های فرهنگی رابه آن بدهند .بلکه نوزاد ازخود ابتدایی غیرگفتاری برخورداراست که با نیازهای فطری ، فرایندهای رشد ، ترجیحات ، وقابلیت هایی برای تعامل کردن با محیط ، مشخص می شود .زمانی که نوزاد ازتوانایی های فطری اش استفاده میکند ( مثل راه رفتن ، صحبت کردن ، انگیزش درونی ) خود ،فرایند دایمی کشف کردن ، پرورش دادن ، وتحقق بخشیدن پتانسیل اش را آغازمی کند . خود درانجام این کار ، ازدگرپیروی ( وابستگی به دیگران ) به سمت خود مختاری (اتکا به خویش ) ،درمسیر « انسان کامل » شدن پیش می رود ( راجرز ، ۱۹۶۱؛ ریان ، ۱۹۹۳)
خود به عنوان عمل ورشد ازدرون

درفصل ۵درباره نیازهای روان شناختی ارگانیزمی خودمختاری ، شایستگی ، وارتباط بحث کردیم – نیازهایی که برای پرورش دادن عامل بودن ( یعنی ، ابتکار،عمل ) نیروی انگیزشی طبیعی تامین می کنند . انگیزش درونی ازماهیت فعال خود درحال رشد ، جداناشدنی است ( دسی وریان ، ۱۹۹۱) انگیزش درونی زیربنای عامل بودن است ، به طوریکه به صورت خود انگیخته ،افراد رابرای دنبال کردن تمایلاتشان ، جستجو کردن چالش های محیطی ، به کاربردن مهارت هایشان ، وپرورش دادن استعدادهایشان ، نیرومند می کند .

تمایز وادغام
تمایز وادغام دوفرایند فطری درعامل بودن هستند که انگیزش ورشد جاری راهدایت می کنند . تمایز ، خود را گسترش میدهد وآن را به طور فزاینده ای پیچیده میکند . ادغام ، این پیچیدگی رادریک کل منسجم ترکیب می کند وبدین ترتیب ازادراک خویشتن منفرد ومنسجم محافظت می کند .
تمایزهنگامی صورت می گیرد که فرد تمایلات ، ترجیحات ،وتوانایی های موجود خود را به صورتی مورد استفاده قراردهد که خود نسبتا کلی ونامتمایز ، درچندین زمینه زندگی تخصص یابد .برای مثال ، سابقه خودتان رادرنظربگیرید که چگونه یاد گرفتید همه کامپیوترها مثل هم نیستند ، همه ورزش ها مشابه نیستند ، همه سیاستمداران مانند هم نیستند ، همه روابط مثل هم نیستند ،وهمه مذاهب عین هم نیستند . انگیزش درونی ،تمایلات ، وترجیحات ،خودرا با انگیزه می کنند تا بادنیا به گونه ای تعامل کند که زمینه برای متمایز شدن آن به موجودیتی بسیارپیچیده آماده شود . برای مثال ، کودکی که به هواپیماهای مدل علاقه دارد ،کاتالوگ ها رابررسی میکند ،به کلوپ های مدلسازی می رود، با همسالان درباره مدلسازی صحبت می کند ، مشترک مجله ای درباره این موضوع می شود، مواد جدید وروش های ساختن گوناگون راامتحان می کند ، ودرحال یادگیری ، مهارت های تخصصی راپرورش می دهد .این انگیزش درونی است که به خود عامل بودن را می بخشد که برای بررسی کردن کاتالوگ ها ، رفتن به کلوب های

مدل سازی ، صحبت کردن با همسالان ، وغیره به آن نیازدارد .این جریان تجربه جاری است که به خود امکان می دهد متمایز وپیچیده شود .
برای ادغام کردن پیچیدگی خود درادراک خویشتن واحد وحدتی منسجم ،نوعی گرایش ترکیبی وجود دارد . ادغام فرایندی سازمان دهنده است که اجزای متمایز خودرا کنارهم قرارمی دهد وآنها رامنسجم می کند .