بررسی کامل عقل از ديدگاه اميرالمومنين

فصل اول

لغت و اصطلاح شناسي

لغت شناسي
در زبان عرب «عقل» به معناي درك آمده است ، وقتي گفته مي شود »ما فعلت منذ عقلت‌«‌يعني از وقتي درك كردم چنين كاري نكردم و يا هنگامي كه گفته مي شود،‌»عقل الشي« يعني چيزي را فهميد و درك كرد. اسم فاعل ماده »ع ق ل« عاقل وجمع آن »عاقلون« است. »عقال و »عقلاء« جمع مكسر آن است. مونث عاقل »عاقله« كه جمع سالم ومكسر آن به ترتيب »عاقلات«‌و »عواقل« است »العقل« مصدر و جمع آن عقول است. »عقل را بدان جهت عقل ناميده شد ه است كه از فرو رفتن صاحبش درگرداب (ناداني و خطر) جلوگيري مي كند.

همچنين راغب «عقل» را در لغت چنين معنا كرده:» عقل نيرويي است كه آماده و مجهز كننده صاحبش براي قبول و استفاده ازعلم است»، »العقل يقال للقوة المتهيئه لقبول العلم«.
طريحي در مجمع البحرين آورده است:» نور روحاني تدرك النفس به العلوم الضروريه و النظريه« نوري روحاني كه نفس به وسيله آن، علوم بديهي و نظري را درك مي كند.

علامه طباطبايي در تفسير الميزان در باب معناي لغوي عقل چنين مي نويسد:
»كلمه عقل در اصل لغت به معناي بستن وگره زدن است، لذا طنابي را كه با آن پا و يا زانوي شتر را مي بندند،‌عقال گويند و اين عمل را هم عقل ناميده و مي گويند: ( عقل البعير) يعني (شتر را عقال كن) و به همين معناست اداركهايي كه انسان دارد و آنها را در دل پذيرفته و عقد قلبي نسبت به آنها بسته است و نيز مدركات آدمي را و آن قوه اي كه در خود سراغ دارد و به وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مي دهد، عقل ناميدند.»

ايشان در جاي ديگر مي نويسد: » عقل كه مصدر براي (عقل يعقل) است به معناي ادارك و فهميدن چيزي است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام.»
در كتاب لغت منجدالطلاب نيز معناي عقل به شرح ذيل آمده است:
عقل البعير: زانوي شتر رابست.

عقل الرجل عن حاجته: او را از كارش بازداشت. تعقله:‌او را بازداشت ، او حبس كرد.
العقل: بستن زانوي شتر، خونبها، قلب، عقل، ‌خرد، مغز، عاقل شدن.
العقلي:عقلاني، فكري ،‌آنچه به واسطه عقل درك مي شود ، عقلي.
العاقل: باخرد، با شعور، حكيم. العاقله مونث العاقل: قوه تعقل و تدبر.
العقليه من القوم : رئيس قبيله.

العقل: پناهگاه.
معقول : عقلاني.
معناي لغوي عقل در قاموس قرآن چنين آمده است :‌عقل : فهم،‌معرفت،‌درك »‌ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون« (بقره ۷۵) يعني آن را پس از فهميدن دگرگون مي كردند، در حاليكه مي دانستند . »هم يعلمون« راجع به تحريف و »عقلوه« راجع به فهم كلام ا… است.
»و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير) «ملك ۱۰) و گفتند اگر گوش مي‌داديم و مي فهميديم، در ميان سعير نبوديم »و ما يعقلها الا العالمون «‌(عنكبوت ۴۳) جز دانايان آن را درك نمي كنند.
مرحوم علامه مجلسي دربيان معناي لغوي عقل مي نويسد:«عقل تعقل اشيا و فهم آنهاست » ، «… از واژه متضاد عقل نيز مي توان براي فهم دقيق تر آن كمك گرفت. متضاد كلمه عقل، در لغت عرب جهل است و جهل در اصل به معناي عمل بدون تامل يا عمل ناسنجيده بوده است. بنابراين در حد لغت،‌هم خود واژه عقل و هم واژه مقابل آن يعني جهل،
حاكي از آنند كه عنصر اساسي در واژه عقل بازداري لازم براي تامين سنجيدگي و
پختگي«

جناب محمد تقي فعالي: «خليل نحوي مي گويد: »عقل نقيض جهل است»
و جرجاني هم معتقد است: »عقل صاحبش را از انحراف به كج ، منع مي كند«
و فارس بن زكريا نيز وجه تسميه عقل را اين ميداند كه انسان را از گفتار و كردار زشت باز ميدارد.
مي بينيم كه لغت شناسان، گذشته از بيان معناي اصلي عقل كه منع است، به ابعاد يا كاركردهاي مهم عقل، يعني دو جنبه معرفتي و ارزشي عقل نيز اشاره كرده اند.»

اصطلاح شناسي
با عنايت به اينكه هر مكتبي مي تواند اصطلاحاتي را براي منظور و بيان تعابير مورد نظر خود قرارداد كند، لذا گاهي كلمه اي را دو مكتب مورد استفاده قرار مي دهند و حال آن كه هر يك از آن اصطلاحي ويژه را لحاظ مي كنند و« عقل» نيز يكي از آن كلمات است. برخي از معناي اصطلاحي عقل از ديدگاه علامه مجلسي به شرح ذيل مي باشد.

۱)«عقل» عبارت است از قوه ادراك خير وشر و سبب تميز بين آن دو، و به وسيله عقل مي‌توان اسباب امور را شناخت و به آنها معرفت پيدا كرد وهمچنين به چيزهايي كه به عقل منجر مي شود و يا از دستيابي به عقل مانع ميشود، معرفت يافت و عقل بدين معنا ملاك تكليف و ثواب و عقاب است.
۲-«عقل» ملكه و حالتي است در نفس كه انسان را به سوي انتخاب خير و نفع دعوت مي‌كند و از بديها و مضرات به دور مي دارد و به وسيله عقل ، نفس تقويت مي شود براي دور كردن اسباب شهوت و غضب و وسوسه هاي شيطاني.
آيا معناي دوم عقل مكمل معناي اول است يا اينكه صفت ديگري است و با حالت اول كاملا مغايرت دارد؟ هر دو احتمال هست، اما آنچه دراكثر مردم مشاهده ميشود، از اينكه به نيكي بعضي امور حكم مي كنند، اما آنها را انجام نمي دهند و يا اينكه حكم به بدي بعضي از امور مي كنند اما در

عين حال به انجام دادن آنهاولع دارند، دلالت براين مطلب مي كند كه اين حالت غير از علم به خير و شر است(بدين ترتيب تعريف دوم با تعريف اول مغايرت دارد) آنچه از جست و جوي اخبار ائمه اسلام ا… عليهم براي ما ظاهر مي شود اين است كه خداوند در هر كسي كه به درجه تكليف رسيده باشد، قوه و استعداد ادارك منافع و مضرات و غيره را قرار داده است. بنابراين اختلاف زيادي كه از

لحاظ اين استعداد در آنها هست واقل درجات استعداد سبب تكليف است كه آدمي از حيوانات تميز داده مي شود و به اختلاف درجات استعدادها، تكاليف متفاوت ميشوند ، هر كه استعدادش كاملتر باشد، تكاليف او سخت تر و زيادتر است و اين قوت ادراك در اشخاص گوناگون بر حسب علم و عمل آنان كامل مي شود. پس هر كه در تحصيل علوم مفيدي كه بر حق اوست سعي و تلاش كرده، بدان عمل كند قوه ادراك و استعداد خويش را قوت بخشيده است.

۳-«عقل» قوه اي است كه مردم آن را براي نظم دادن به امور زندگاني خويش به كار مي‌برند. پس اگر موافق قانون شرع بوده وشارع آن را نيكو شمرده باشد، »عقل معاش« ناميده مي شود و در روايات و اخبار نيز مدح شده است. اما اگر در امور باطل و حيله هاي فاسد به كار رود، شرع مقدس آن را »نكرا«‌و »شيطنت« مي نامد و از علماي شرع كساني هستند كه مطلب اخير را براي قوه ديگري مي دانند كه صحت اين گفتار در نزد مامعلوم نيست.

۴)«عقل» مراتب استعداد نفس راگويند،‌براي تحصيل نظريات و نزديك يا دور شدن از آنها. براي چنين عقلي چهار رتبه در نظر گرفته اند: ۱-عقل هيولاني ۲-عقل بالملكه ۳-عقل بالفعل ۴-عقل مستفاد و اين اسامي همه بر عقل ناميده و اطلاق مي شود ما در همه اين مراتب و… مطلب راجع به آنچه ما قبلا ذكر كرديم مي باشد كه عقل در ظاهر قوه واحده اي است وبه حسب متعلقات، اسامي گوناگون مي پذيرد.

۵)«عقل» جوهر مجرد است، البته به قدمت آن اعتقاد نيايد و تاثير واجب را بر ممكنات متوقف براونداند و آن را موثر در خلق اشيا نداند و آن را عقل بنامد و بعضي اخبار را با آنچه او عقل ناميده است، منطبق نمايد. پس امكان دارد بگويد اقبال او عبارت است از، توجه او به مبدا هستي و ادبار او عبارتست از توجه او به سوي نفوس به سبب اشراف عقل بر آن نفوس و كمال يافتن نفوس به وسيله عقل.

جناب محمد تقي فعالي: «درباره معناي اصطلاحي عقل بايد گفت در تاريخ انديشه شرق و غرب، تفسيرهاي مختلفي از عقل شده است. براي مثال عقل يانوس (nous ) براي آناكسا گوراس موجودي است مجرد از عالم كه با ايجاد حركت نخستيني و چرخشي در توده اوليه جهان، باعث پيدايش عالم كنوني ميگردد. عقل در نگاه افلاطون، وسيله اي است كه آدمي با استفاده از آن و براساس ديالكتيك، به عالم مثل عروج كرده ،‌صورت كلي (مثل) را شهود ميكند.

ارسطو، عقل را قوه اي ميداند كه صورت هاي كلي را از افراد جزئي انتزاع مي كند و نيز از بديهيات به نظريات ميرسد. عقل در نظر دكارت، قوه اي است كه تصورات فطري را درخود دارد.
براي كانت عقل نظري، همان قوه استنتاج با واسطه يا استنتاج قياسي است و عقل عملي منشا تكليف اخلاقي و با اين همه، بدون در نظر گرفتن تفسيرهاي جزئي، مي توان گفت در فلسفه وكلام براي عقل دو اصطلاح كلي قابل تشخيص است : در يكي از اين دو اصطلاح، عقل موجودي است كه ذاتا و فعلا مجرد بوده و به طور مستقل، يعني بدون تعلق به نفس و بدن، موجود است.

بسياري از فيلسوفان به مقتضاي قاعده »الواحد لا يصدر منه الا الواحد« و قاعده در امكان اشرف» و دلايل، ديگر وجود سلسله اي از عقول را تصوير كرده اند كه واسطه فيض الهي اند. بدين ترتيب كه از خدا تنها يك موجود –كه عقل اول ناميده مي شود- صادر گشته و از آن، عقل دوم، و از آن عقل سوم، تا عقل دهم، كه عقل فعال نام دارد. عالم طبيعت از عقل فعال صادر شده است. اين عقول ، عقول طولي هستند و درميانشان رابطه عليت برقرار است. شيخ اشراق ضمن اثبات عقول طولي مشايين،‌تعداد آنها را بيش از ده دانسته و گذشته از عقول طولي ، «به عقول عرضي» يا «ارباب انواع» نيز معتقد گشته است. صدرالدين محمد شيرازي نيز ضمن پذيرفتن ارباب انواع، تبيين خاصي درباره آن ارائه كرده است.

در اصطلاح ديگر، عقل يكي از قواي نفس انساني است. در اين معنا، عقل با نفس متحد است و يكي از قوا و مراتب آن به شمار مي رود و درمقابل قواي خيال، وهم وحس قرار مي گيرد. عقل قادر به ادراك كليات است و ميتواند مسائل نظري را از مقدمات بديهي ومعلوم استنباط كند. اين عقل به ملاحظه مدركاتش دو نوع است: عقل نظري و عقل عملي.

برخي، عقل انساني را به عقل استدلال گرا يا جزئي (Ratio) و عقل شهودگر يا كلي‌
(Intellectus) تقسيم كرده اند. عقل استدلال گر همان عقلي است كه نظريات را از ميان بديهيات و معلومات بر مي آورد، اما عقل شهودگر مستقيما حقايق را شهود و وجدان مي‌كند. بسياري از فيلسوفان دربارة نحوة ارتباط عقل انساني و عقل مستقل، معتقدند كليات عقلي در عقل فعال قرار دارد و هم اوست كه اين كليات را بر عقول انساني افاضه مي كند.

جناب سعيد بهشتي: در منابع واژه شناسي، از معاني ديگري از عقل سخن رفته است كه رنگ و بويي اصطلاحي دارند،‌مانند »قوه شناسايي مجهولات و بازداشتن انسان از گفتار و كردار ناپسند» ، »نوري روحاني كه نفس به وسيله آن علوم بديهي و نظري را در مي‌يابد»،‌»حالتي مقدماتي براي گام نهادن در راه خير و اجتناب از شر« ،«نيروي بازشناختن امور صالح از فاسد در زندگي مادي و معنوي و سپس، ضبط و حبس نفس بر اساس اين شناخت.» در نتيجه، مي توان گفت كه معناي اصلي عقل،‌با توجه به مفهوم عقال، عبارت است از بستن و بازداشتن . با اين كه عقل در هركسي داراي وجودي يگانه است، نه دوگانه،‌اما دو وجه علمي و عملي دارد، بدين معنا كه از يك سو حق و باطل را در عرصه نظر، و خير وشر را در قلمرو عمل،‌از يكديگر باز مي شناسد ، و از سوي ديگر، همچون عقال، زانوي نفس سركش را مي بندد و آن را از پندار گفتار، و كردار نادرست باز ميدارد.
عقل يكي از منابع چهارگانه احكام است، لذا در علم اصول، اصوليون بحث از عقل و حجيت آن را تدوين نموده اند و تحت عنوان «حجيت قطع» آورده اند،‌در حالي كه اخباريون منكر حجيت عقل مي باشند.

علامه شهيد مطهري: مسائل اصولي مربوط به عقل دو قسمت است : يك قسمت مربوط به »ملاكات« و «مناطات» احكام،‌و به عبارت ديگر به »فلسفه احكام« قسمت ديگر مربوط است به لوازم احكام،‌قسمت اول منبعث و برخاسته از يك سلسله مصالح و مفاسد واقعي مي باشد واما قسمت دوم يعني لوازم احكام : هر حكم از طرف هر حاكم عاقل و ذي شعور،طبعاً يك سلسله لوازم ديگر كه عقل بايد در مورد آن ها قضاوت كند.

متبلورات عقل
ممكن است اين سوال مطرح شود كه به چه علت به جاي كلمه »مترادفات« از واژه «متبلورات» استفاده شد؟ دليل آن كه ابن هلال عسكري در كتاب »الفروق اللغويه« در مورد لغاتي كه از نظر معنايي با «عقل» افتراق دارند ولي وجودواژه عقل در همه آنها مشترك است توضيحاتي داده اند كه بنابراين تعاريف ،‌اين كلمات مترادف نيستند بلكه تجليات و تبلوراتي از لغت عقل مي باشند كه ذيلاً به تلخيص ترجمه آن اشاره ميگردد:

افتراق ميان »علم» و «عقل« عقل همان علم اوليه اي است كه انسان را از انجام قبائح منع ونهي مي كند.
افتراق ميان»عقل» و« أرب« أرب وفور و فراواني عقل است.
افتراق ميان »عقل» و« لب« لب همان عقل صاف و خالص و تصفيه آن است.
فرق بين »عقل» و« نهي« نهي همان انتها و نهايت شناخت و تمايز و قدرت مميزه است.
فرق بين »عقل» و« حجا«‌ حجا همان ثبات عقل است.

افتراق بين »عقل» و «ذهن« ذهن نقيض سوء فهم (كج فهمي ) به عبارتي وجود حافظه و قدرت حفظ آنچه را كه ياد گرفته شده است.
همانگونه كه گذشت در قرآن و روايات وارده از معصومين (عليهم السلام) ازجمله حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام نيز كلماتي همچون»لب« ، »حجي«، »حجر«،‌» وسط«، »نهي« به معناي عقل به كار رفته است كه از آنها تحت عنوان متبلورات عقل ياد مي كنيم و به بيان معاني و تعابير و تفاسيري كه درباره هر يك از كلمات مزبور آمده است مبادرت مي ورزيم:
لب
لب در لغت به معناي »مغز«‌است و در اصطلاح به »عقل خالص و صاف« اطلاق شده است.
علامه طباطبايي (ره) در بيان معاني لب در ذيل آيه »‌و مابذكر الااولي الباب« مي نويسد: »كلمه الباب جمع لب است و لب در انسانها به معناي عقل است،‌چون عقل در آدمي مانند مغز گر دوست نسبت به پوست آن، لذا در قرآن به همين معنا استعمال شده است.»

ايشان در جاي ديگري ذيل آيه »و ما بذكروا الا اولوالالباب« در بيان لب و ويژگي صاحبان آن مي نويسد:«در كلمه (الباب) جمع لب به ضم لام و تشديد باء است و لب به معناي عقل صافي و خالص از شوائب است و خداي متعال در مواردي از كلام مجيدش صاحبان چنين عقلي را ستوده و چنين معرفي كرده است كه اينان اهل ايمان به خدا و انا به و بازگشت به سوي او هستند و

ايشانند كه همواره سخن نيك را پيروي مي كنند، و آنگاه توصيفشان كرده به اينكه ايشان دائماً به ياد پروردگار خويشند و نتيجه اين دوام ذكرشان اين شده كه ايشان اهل تذكر باشند، يعني از معارف حقه منتقل به دليل آن شوند و نيز اهل حكمت و معرفت باشند و فرموده است

:»ٍوالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هديهم ا… و اولئك هم اولوالالباب« (زمر ۱۸) و نيز فرمود است:‌» ان في خلق السموات و الارض واختلاف الليل و النهار الايات لا ولي الالباب ، الذين يذكرون ا… قياماً و قعودا و علي جنوبهم «‌(آل عمران ۱۹۱) كه در آيه اول ايشان را به اجتناب از پرستش طاغوت و به انابه به سوي خدا و شنيدن هر سخن و عمل كردن به بهترين سخن ستوده مي‌فرمايد:‌»اينانند كه خدا هدايتشان كرده و صاحبان لبند« ودر آيه دوم است:» در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب وروز آياتي براي صاحبان لب هستند، همان كساني كه خدا را

ايستاده ونشسته و به پهلو ياد مي كنند. و اين يادكردن، در هرحال و لوازم آن كه همان تذلل و خشوع باشد همان انابه اي است كه موجب تذكر آنان به آيات خدا و انتقالشان به معارف حقه است . همچنان كه مي بينيم يك جا فرموده:« و ما يذكر الا اولوالالباب ‌متذكر نمي شود مگر صاحبان لب(آل عمران۷) پس معلوم ميشود، اولوالالباب همان كساني هستند كه انابه دارند.»
شهيد مطهري در بيان معناي لب مي نويسد:
»لب» به معني مغز، نه به معني مخ، مغز به معني اعم، كه در مورد ميوه ها مثلا مي گوئيم مغز بادام، مغز گردو در زبان عربي و در قرآن شايد هم بيشتر، چون در غير قرآن ما بررسي كرديم ونديديم ، شايد هم از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن اين را زياد به كار برده است. قرآن درباره عقل كلمه لب را زياد به كار برده است . گويي انسان را به يك گردو و يا بادام تشبيه كرده كه همه اين گردو يا بادام پوسته است و اساسش مغز مي باشد كه در درون آن قرار دارد.

انسانها، اين انسان، هيكل و اندامش را در نظر بگيريد، مغز انسان عقل و فكر انسان است،‌حال اگر بادامي مغز نداشته باشد چه مي گوييم؟ مي گوييم پوچ است و پوك و هيچ، بايد آن را بيرون انداخت. انساني كه عقل نداشته باشد، اين جوهر انسانيت، مغز انسانيت، آن ملاك و مقام انسانيت را ندارد ، او انساني پوك و پوچ است يعني يك صورت انسان است و معني انسان در او نيست، اين تعبيري است كه بر حسب اين تعبير معني انسان همان عقل انسان است، عقلي كه

در اين حد باشد. عقل بودن عقل به استقلالش است. »الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه« ببينيد از اين بهتر اساساً ديگر نمي شود تعبيري پيدا كرد. در مورد دعوت به اينكه انسان بايد عقلش بالا ستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراي قدرت انتقاد باشد، بايد بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمي كه از اين موهبت بي بهره است، هيچ است.»

نتيجه اي كه مي توان گرفت اين است كه لب در قرآن به معناي عقل به كار رفته است ولي مرا از آن عقلي است كه خالص بوده و از روشني و صفا برخوردار است، و جوهر وجود انسان مي باشد و خداوند صاحبان چنين عقلي را ستوده است.
۲-حجي
از كلمات ديگري كه تبلور يافته عقل مي باشد و در زيان عرب استعمال شده است كلمه حجي است. راغب در اين زمينه مي نويسد» عقل راحجي نيز ناميده اندو آن از قول عرب گرفته شده است كه مي گويد: حجاه يعني او را جدا ساخت و از اين باب است احجيه (معمي –لغز) پس گويا نام عقل را حجي گذارده اند كه انسان را از كارهاي زشت جدا مي سازد.
حجر

حجر از ديگر كلماتي است كه به معناي عقل به كار رفته است و قاموس در توضيح آن مي‌نويسد:» از نظر لغوي اين لغت از حجر بر وزن فرس گرفته شده كه به معني سنگ است. وقتي در اطراف محلي سنگ بچينند، محل سنگ چيني شده را حجر (بر وزن علم) گويند. (حجر اسماعيل) با همين عنوان به كار ميرود علت تسميه آن ممنوع الدخول بودن در طواف است. كار حرام را نيز با مفهوم ممنوع بودن حجر گويند.» در قرآن مجيد آيه ۱۳۸ سوره انعام مي بينيم : » وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا يطعمها الا من نشاء، گفتند اين چهار پايان و كشت حرام است و آن را جز آن كه بخواهيم نمي خورد.»

راغب در اين باره مي نويسد: »حجر ريشه اش از حجر به معني منع است و به آن جهت اسم عقل قرار داده شده ميشود كه انسان را از خطر دخالت در احكام شرع جلوگيري ميكند بر اين وجه فرموده خداي تعالي واقع شده است: »هل في ذلك قسم لذي حجر« آيا در اين سوگندها كه ذكر شد براي خداوندان عقل سوگند كافي وجود دارد؟» پس مراد از ذي حجر انسان برخوردار از عقل است.

«درقران مجيد حجر به صورت بلوري از عقل آمده ودر آيه ۵ سوره فجر مي بينيم »هل في ذلك قسم لذي حجر« يعني آيا در آن براي صاحب عقل سوگندي است ؟‌در اين آيه حجر به معناي منع استعمال شده است، زيرا عقل شخص را از خواسته هاي نفس منع مي كند.»
وسط
كلمه ديگري كه قرآن كريم آن را به معناي عقل به كار برده «وسط» است در قاموس قرآن چنين آمده است: لغت ديگري در قرآن مرادف عاقل، به معناي متعادل بكار رفته است. بدين ترتيب از نظر قرآن، انسان عاقل، انساني معتدل و متعادل است.»

همچنين آمده:« كه وسط (به فتح واو، سين) اسم است به معناي ميانه . گوينده
«شي وسط» ميانه است نسبت به مرغوب و نامرغوب. واسطه القلاده، جوهري است در وسط دانه هاي گردنبند وبهترين آنهاست. «كذلك جعلنا كم امه وسطاً لتكونوا شهداء علي الناس ويكون الرسول عليكم شهيداً« (بقره ۱۴۳) »قال اوسطهم ، الم اقل لكم لوتسبحون« (قلم ۲۸) اوسط در اينجا نظير آيه سابق است گويند:« فلان من وسط قومه» او از نزديكان قومش است. يعني عاقلترين آنها گفت : »نگفتم چرا خدا را تسبيح نمي كنيد؟«

نهي
كلمه ديگري كه در قرآن به معناي عقل به كار رفته است كلمه «نهي» است.
مرحوم علامه طباطبايي (ره) در ذيل آيه » افلم يهدلهم كم اهلكنا من القرون بمشون في مساكنهم ان في ذلك لايات لا ولي النهي «‌مي نويسد:»از ظاهر آيه چنين فهميده ميشود كه كلمه (يهد)

معناي (يبين) را متضمن است و معنايش اين است كه (مگر طريق عبرت گرفتن و ايمان به آيات خداي را كثرت اهلاك ما برايشان بيان نكرد و اين همه قرون گذشته كه در آباديهاي خودآمدوشد همي كردند واهل مكه درسفرهاي خود به مساكن عاد،‌كه در احقاف يمن است و مساكن ثمود و اصحابي كه در شام است و مساكن قوم لوط كه در فلسطين است، عبور كرده، همه را ديده اند كه چگونه هلاك كرديم، اين همه صحنه ها طريق عبرت گيري را براي آنان بيان نكرد؟‌با اين كه (ان في

ذلك لايات لا ولي النهي) در اين صحنه ها آيت هايي براي صاحبان عقل است.»
راغب نيز در بيان و توضيح كلمه «نهي» مي نويسد: »نهي جمع نهيه و يا اسم مفرد است. نهي نام آن عقلي گذاشته شده است كه از محسوسات گذشته و به شناسايي معقولات توجه كرده باشد و بدين جهت در فرموده خداي تعالي صاحبان چنين عقلي به تدبر در معاني محسوسات ارجاع شده اند، كه مي فرمايد: »افلم يهد لهم كم اهلكنا من قبلهم من القرون يمشون في مساكنهم، ان في ذلك لايات لا ولي النهي« آيا براي آنان سبب هدايت نشد كه ما چقدر از اهل قرنهاي گذشته را كه درمنازل خود راه ميرفتند هلاك كرديم؟ به درستي كه در اين كيفر هر آينه نشانه هايي براي صاحبان عقل است.

بررسي ارتباط واژه عقل با ساير لغات
اكثريت قريب به اتفاق كساني كه در اطراف خود ديده ايم اعتراف به وجود عقل و توانايي نامحدود آن دارند شايد به اين دليل كه از راه مشاهدات ديده و از طريق بديهيات اثبات شده يا اينكه فطرتا انسان علم به تجرد عقل و عدم محدوديت آن دارد يا هر دو،‌لذا اشخاصي پيرامون ما اغلب اعتقاد و ادعاي عقلانيت و كثرت آن را دارند برخلاف اين كه در چيزهاي ديگر از قبيل :مال ، سلامتي و غيره به دلايل قابل توجيه خود ادعاي ناداري و يا كمبود آن را دارند.

اكنون در اين مبحث با اين عقل كه پايه واساس شناخت و درك فهم موجودات است و ارتباط وجودي جزئي و كلي بين آنهاست سعي برآن شده كه ارتباط موجود ميان عقل و واژه هايي همچون : جهل ،‌اخلاق،‌دين، علم ،‌اراده ، رشد سني و عشق را كه در نظام تربيت عقلاني اسلام مورد توجه قرار گرفته بررسي شود.

عقل در مقابل جهل
در برخي از احاديث، جهل در مقابل عقل قرار مي گيرد. حتي محدثان بزرگي چون كليني «عقل و جهل» را عنوان بابي از ابواب كتاب هاي روايي خويش نهاده اند، نه عنوان »علم وجهل«‌را. البته در احاديث گاه به تقابل علم و جهل نيز بر مي خوريم ،مثلا امام علي عليه السلام مي فرمايند: جهل ثروتمند او را پست مي گرداند و علم فقير، او را بالا مي برد. اما معمولا عقل در جهل قرار گرفته است.

امام علي عليه السلام مي فرمايند:»عقل هدايت ونجات مي بخشد و جهل گمراه و نابود مي گرداند « باز مي فرمايد: »عاقل بر عقل خويش و جاهل برامل و آرزويش تكيه مي كند.«
از احاديثي كه درباره عقل و جهل وارد شده است چنين بر مي آيد كه ويژگي ها و آثار بيان شده براي عقل و جهل،‌درست در نقطه مقابل يكديگرند و ميتوان نتيجه گرفت كه به طور كلي عقل و جهل دو نيروي متضاد در انسانند. اما ازاين كه عقل در مقابل شهوت نيز قرار دارد، مي توان نتيجه گرفت كه جهل در اين احاديث به معناي شهوت نيز هست.

گويا در كلمات حضرت اميرعليه السلام و نيز ديگر معصومان عليهم السلام جهل معناي واحدي ندارد: گاه به معناي ناداني يا عدم علم است، و از اين رو در مقابل علم قرار مي‌گيرد. اين معناي جهل،‌امري عدمي است. اما گاه جهل به معناي شهوت و امري وجودي مطرح است. جهل به اين معنا در مقابل عقل قرار مي گيرد و اين دو يعني عقل و جهل دو نيروي متضادند و آدمي هميشه شاهد تنازع آن ها با يكديگر است.

گفتني است كه در حديث معروف »جنود عقل و جهل«‌منقول از امام صادق عليه السسلام علم از جنود عقل،‌و جهل از جنود جهل برشمرده شده و اين دو در مقابل يكديگر قرار گرفته اند، همان گونه كه فرماندهان آن (عقل و جهل) در مقابل يكديگر صف آرايي كرده اند. روشن است كه مقصود از جهلي كه فرمانده سپاه است، با جهلي كه سپاهي و سرباز است، متفاوت است: جهل فرمانده ،‌همان نيروي وجودي و شهوت است كه در مقابل نيروي وجودي ديگر ،‌يعني عقل قرار مي گيرد وچون امري وجودي است، داراي لشكر و سپاه فراوان است.

از جمله آثار و لشكريان عقل، علم است ، زيرا لازمه پيروي از عقل، فراگيري دانش است. از سوي ديگر جهل به معناي ناداني و فقدان علم از سپاهيان نيروي جهل و شهوت است ، زيرا لازمه جهل و شهوت، ترك علم ودانش است.
اين دو معناي جهل ، ريشه در لغت عرب نيز دارد. فارس بن زكريا مي گويد:
»جهل دو اصل و دو معناي اصلي دارد: يكي خلاف علم است و ديگري خلاف طمانينه است و از همين معناي دوم است كه به چوبي كه با آن تكه هاي آتش را حركت مي دهند،‌مجهل مي گويند. نيز گفته مي شود :‌استجهلت الريح الغصن، يعني باد، شاخه درخت را حركت داد وشاخه مضطرب و متحرك شد.

بنابراين در لغت عرب نيز جهل دو معناي اصلي دارد: يكي عدم علم و ديگري حالتي درانسان كه از آن به سستي و سبكي تعبير مي شود و در مقابل حالت طمانينه قرا ردارد.
ايزوتسو زبان شناس و اسلام شناس معاصر نيز پس از بررسي اشعار زمان جاهليت و نيز تحقيق در آيات قرآن مجيد، سه معنا براي جهل مي يابد: معناي نخست جهل »الگوي برجسته رفتار تند خوي بي پروايي است كه با اندك انگيختگي ممكن است قدرت تسلط بر نفس را از كف بدهد ودر نتيجه بي باكانه به عمل برخيزد، و هوس كور غيرقابل مهاركردني، محرك او باشد، بي آن كه هيچ در آن بينديشد كه پيامد عمل مصيبت بار او چه خواهد بود…در مقابل اين جنبه جهل است كه تصور حلم در درجه اول متعارض است.«

نتيجه معناي اول جهل، معناي دوم آن يعني ضعيف شدن عقل و ناكارآمدي آن است.
معناي سوم جهل، عدم علم است.
عقل و اخلاق
رابطه ميان عقل واخلاق، از مباحث مهم عقل شناسي و نيز علم اخلاق است، لذا جهت وضوح و روشني اين مبحث به تعدادي از احاديث كه مربوط به عقل و اخلاق است و دربحث اشاره كرده و سپس به ذكر مطلب مي پردازيم:
»عقل آن است كه ميانه روي كرده ، اسراف نكني، به وعده هايت عمل كرده، خلف وعده نكني، چون خشمگين شدي ، بردبار باشي.«

»همانا عقل ، دوري جستن از گناه،‌عاقبت انديشي و احتياط است.
»عقل ، تجربه اندوزي است و بهترين تجربه تو آن است كه تو را پند مي دهد.«
همانگونه كه ديده شد اكثر احاديث نقل شده از امام علي عليه السلام در زمينه عقل، به عمل واخلاق مربوط مي شود كه از ديدگاه ايشان عقل آدمي قادر است خوب و بد اعمال را تشخيص دهد وآدمي را به انجام برخي امور و ترك برخي ديگر بخواند. بر اين اساس چند نكته مهم را در زمينه رابطه عقل و اخلاق بر مي رسيم:
يك. از جمله مباحث مهم درباره ارتباط

عقل واخلاق، تأثير و تأثر آن دو بر يكديگرو از همديگر است. تأثير عقل بر اخلاق بر اين است كه انسان بر اساس عقل خويش، مفاهيم اخلاقي و خوب وبد افعال را درك ،‌و نسبت به آنها امرو نهي مي كند.

 

حال بايد ديد تاثير اخلاق بر عقل چيست؟
احاديث بسياري در اين باره ازحضرت اميرعليه السلام نقل شده است كه در آن ها فضايل اخلاقي و اعمال ارزشي از اسباب تقويت عقل برشمرده شده و درمقابل رذايل اخلاقي و گناهان از اسباب تضعيف عقل بيان شده است . امام در اين باره مي فرمايد:
»با شهوتت مبارزه كن، و برخشمت پيروز شو، با عادت زشتت مخالفت كن تا نفست پرورش يا بد و عقلت كامل مي شود.«

همچنين فرموده اند: « آن كه خود را از مواهب دنيا بي نياز كند عقل را كامل كرده است.»
از جمله احاديث آن حضرت كه در آن ها رذايل اخلاقي و گناهان از اسباب تضعيف و فساد عقل شمرده شده اند، سخنان زير است:
– خشم وغضب، عقل ها را تباه مي كند.
– آن كه لهو و خوش گذراني اش فراوان باشد عقلش اندك است.
ازدست رفتن عقل در زياده طلبي است.

نكته مهمي كه از اين دو دسته احاديث –يعني احاديثي كه عقل را وسيله فهم اخلاق مي‌دانند و رواياتي كه اخلاق را باعث افزايش عقل ميدانند-مي توان استفاده كرد، اين است كه عقل و اخلاق رابطه دوسويه دارند و اين رابطه هيچ گاه قطع نمي شود و در نتيجه، عقل و اخلاق در اين تعامل مي توانند سيري تكاملي داشته باشند. به اين بيان كه آدمي با عقلي كه دارد، خوبي برخي افعال وزشتي برخي افعال را درك مي كند. پس از اين ادرك اگر او به مقتضاي عقل عمل كند وافعال خوب را انجام داده، افعال زشت را ترك كند، عقل او بيشتر مي شود و در نتيجه خوبي و بدي هاي بيشتري را درك ميكند. باز اگر به مقتضاي معرفت عقلي عمل كند دوباره افزون مي گردد و در نتيجه محدوده بيشتري از اعمال اخلاقي را درك مي كند. عكس اين حالت نيز مي تواند صادق باشد، يعني اگر آدمي به مقتضاي عقل خويش عمل نكند و مرتكب رذايل و گناهان گردد، همان عقل نيز تضعيف و در نهايت نابود مي گردد، يعني: صم بكم عمي فهم لايعقلون.

پس براين اساس آدمي مي تواند با عقل خويش اخلاقش را تقويت كند و با اخلاق خود، عقلش را كامل كند، همان طور كه مي تواند باعث تضعيف و نابودي عقل و اخلاق خويش گردد.
دو. در تفسير حسن وقبح افعال در ميان متفكران اسلامي و غيراسلامي، نظريات مختلفي مطرح شده است. راي مشهور در ميان فيلسوفان اسلامي كه برخي از اصوليين معاصر نيز موافق آنند در اين باره آن است كه حسن و قبح، از مشهورات عامه و آراي محموده است و عقلا براي سامان دادن به زندگي اجتماعي خود، بروي آن ها توافق كرده اند.

مي دانيم كه مشهورات يكي از مقدمات قياس جدلي است، و از قضاياي يقيني و عقلي كه از مقدمات قياس برهاني اند، محسوب نمي شود. ابن سينا مي گويد: آراي مشهوره ومحموده قضايايي هستند كه علت تصديق آن ها يا شهادت همه طوايف بشر است مثل »عدل نيكو است

« و يا شهادت اكثر مردم ويا چيزي از اين قبيل . اين قضايا از اوليات عقلي و فطريات نيست و دليل وجود اين قضايا درنفس انسان اين است كه از كودكي بدان عادت كرده و يا به جهت مصلحت انديشي و يا بر اثر برخي از خلق هاي انساني مثل حيا و انس به ديگران و يا برخي سنت هاي قديمي يا استقراي بسيار انسان ،‌به آن ها معتقد شده است.
براساس اين نظريه ، افعال في نفسه داراي حسن و قبح نيستند و در نتيجه عقل، حسن و قبح افعال را درك نمي كند، بلكه حسن و قبح افعال امري عقلايي و قراردادي است و عقلا به دلايل مختلف از جمله منافع اجتماعي، خوبي وبدي افعال را اعتبار كرده اند.

از احاديثي كه درباره حكم عقل به خوبي و بدي افعال، از امام علي عليه السلام نقل شده است، بر مي آيد كه حسن وقبح افعال امري عقلي ويقيني است و انسان با تعقل و تدبر در افعال به طور يقيني درك مي كند كه اعمالي خوبند و اعمالي زشت، و عقل ، انسان را دعوت به انجام كارهاي خوب و ترك كارهاي زشت مي كند . براي مثال: وقتي حضرت مي‌فرمايند: من علامات العقل، العمل بسنه العدل ،»از نشانه هاي عقل ، عمل به روش عدل است.« فرض اين سخن آن است كه

عدالت عملي خوب است و عقل خوبي عدل را درك و آدمي را به آن دعوت مي كند. از اين رو كسي كه به عدل رفتار مي كند، از عقل بهره مند بوده و از آن پيروي كرده است. يا وقتي مي فرمايند،»عقول،‌ نفوس را از پليدي باز ميدارد« فرض شده است كه پليدي امري واقعي وزشت است و عقل آن را درك كرده ،‌آدمي را از ارتكاب آن باز مي دارد.

عقل و دين
يكي ديگر از واژگاني كه مرتبط با عقل است كلمه دين مي باشد حال ببينيم ارتباط اين دو واژه، ارتباطي متقابل (مانند عقل و جهل)يا متشابه (همچون عقل و اخلاق) است ؟
براي پاسخ به اين سوال احاديث مربوط به عقل ودين را از ديدگاه امام عليه السلام مرور مي‌كنيم.
نزد امام علي عليه السلام : عقل، راه رسيدن انسان به خدا ودين است:»با عقول ، شناخت خدا محكم و پايدار مي شود« ،» مومن به خدا ايمان نمي آورد مگر اين كه تعقل كند« ،
«دين وادب نتيجه عقل است»،« دينداري به اندازه عقل است .«،«نخستين پاية اسلام عقل است.»
عقل از طريق استدلال از آيات آفاقي وانفسي ، خدا را اثبات مي كند و پس از اثبات خدا، خوبي و لزوم تسليم در برابر خداوند و ايمان بخدا را به انسان گوشزد مي كند. آدمي با عقل خويش مخاطب دين و شريعت است و از همين رو است كه از شرايط مكلف شدن در قبال دين و عقايد و احكام آن برخورداري از عقل است.

باز از همين جا است كه حضرت امير عليه السلام مقدار حسابرسي و پاداش وكيفر روز قيامت را به اندازه عقل ميداند: «خداوند، بندگان را به اندازه عقلي كه در دنيا به آن ها داده، حساب مي رسد.»
گذشته از اين كه عقل آدمي، را به دين مي رساند، احكامش جزء‌دين است، زيرا به فرموده امام «عقل» رسول حق-تعالي –است و »عقل»، شريعت دروني و شريعت ، عقل بيروني است.» دربرخي از احاديث ،عقل ،‌حجت باطني و پيامبران وائمه عليهم السلام حجت هاي ظاهري قلمداد شده اند.
از سوي ديگر دين نيز در خرد ورزي انسان و رشد و تكامل عقل او موثر است. امام عليه السلام در خطبه اول نهج البلاغه، درباره فلسفه ارسال رسولان مي فرمايند:
خدا، رسولان خويش را در ميان مردم برانگيخت و پيامبرانش را پي در پي به سوي مردم فرستاد، تا پيمان فطرتش را از انسان ها باز گيرند ونعمت فراموش شده را به ياد آنان آورند و با تبليغ بر‌آن هااحتجاج كنند و گنجينه هاي عقول را آشكار كنند.

در اين خطبه ،‌حضرت معلومات عقلي را به دفينه ها وگنج هاي پنهان تشبيه كرده و يكي از وظايف پيامبران را برانگيختن و برملا كردن اين گنج ها دانسته اند. از اين سخن مي توان دريافت كه اولاً: عقل داراي معلومات فطري وذاتي است و در خود معلوماتي دارد كه از خارج و تجربه به دست نياورده است ،
ثانياً : بدون تذكر و برانگيختن پيامبران، آدمي از اين معلومات غافل است و بدان توجه ندارد و پيامبران توجه انسان را به اين آگاهي ها جلب مي كنند. بنابراين يكي از كارهاي دين، به فعليت درآوردن عقل ومعلومات فطري است.

افزون بر همه اين ها، دين بر عقل مي افزايد، و به فرمايش حضرت امير عليه السلام »ذكر و ياد خدا روشنايي عقل است« و »هر كه خداوند سبحان راياد كند، خدا دلش را زنده و عقل و خردش را نوراني مي گرداند« و » ياد خدا عقل ها را راهنمايي و هدايت مي كند«

نتيجه اين كه، اعمال اخلاقي، اعمال ديني محسوب مي شوند زيرا دستورات اخلاقي زيرمجموعه دستورات و نكات ديني است و همان گونه كه گذشت (در بحث عقل و اخلاق) اعمال اخلاقي باعث تقويت عقل مي شود و گناهان باعث تضعيف و نابودي عقل مي گردند، لذا درباره رابطه عقل و دين گفتني است كه تاثير و تاثر و ارتباط دوسويه اي همانند عقل و اخلاق ميان اين دو نيز حاكم و برقرار است و همواره يكديگر را تقويت مي كنند.

عقل و علم
يكي ديگر از واژه هاي مرتبط با عقل، علم مي باشدكه در اين جا سعي بر آن شده تحت بررسي قرار گيرد.
امام علي عليه السلام عقل را يكي از مبادي علم ودانش ميدانند، حتي از سخنان ايشان مي‌توان استفاده كرد كه عقل مهم ترين مبدا شناخت آدمي است، و همان قوه اي است كه آدمي با آن به حكمت، يعني علم استوار دست مي يابد. ايشان در مقايسه ميان انديشيدن و حس كردن انديشه را خطاناپذير مي دانند، در حالي كه حس را امري خطابردار مي شناسانند. در برخي احاديث نيز عقل را پيشواي حس معرفي مي كنند. احاديث وارده در اين باره راذيلا يادآور مي شويم:
-با عقل ژرفاي حكمت، و با حكمت ژرفاي عقل بيرون آورده مي شود.
-انديشيدن مانند ديدن با چشم نيست، زيرا گاه چشم به صاحبش دروغ مي گويد، ولي عقل، آن را كه از وي اندرز خواسته فريب نمي دهد.
-عقل ها پيشوايان افكار و افكار پيشوايان قلوب و قلوب، پيشوايان حواس و حواس ، پيشوايان اعضا و اندامند.
اين گونه عقل مبدا و منشا اصلي معرفت و علم است. از سوي ديگر امام عليه السلام علم وتجربه را از جمله اسباب و عوامل تقويت عقل ميدانند، زيرا:
-علم و دانش، عقل عاقل را بيشتر مي كند.
-تجربه ها تمام شدني نيستند، و عاقل با آن ها رشد مي كند.
بنابراين هم عقل باعث افزايش علم مي شود و هم علم عقل افزا است. يعني اگر آدمي عقل خود را به كار گيرد به علم مي رسد و وقتي به علم دست يافت ، عقل او افزايش مي يابد و باز اگر عقلي را كه هم اكنون قوي تر شده به كار گيرد، علوم بيشتري را مي يابد و در نتيجه به عقل او افزوده مي شود، اين سير مي تواند همواره ادامه داشته باشد و علم وعقل دريك تعامل تكاملي پيوسته باعث تقويت يكديگرند و شايد به همين علت امام مي فرمايد: »عقل و علم همپاي يكديگرند و ازهم جدا نمي شوند.«

اكنون اين سوال مطرح مي شود كه عقل برتر است يا علم؟
چنان كه خواهد آمد اصولا بدون وجود عقل فراگيري علم غير ممكن است وبا دقت در پاره‌اي از سخنان حضرت امير عليه السلام در مي يابيم كه نياز علم به عقل، بيشتر از نياز عقل به علم است زيرا فرموده اند: كل علم لايؤيده عقل مضله »هر علمي كه عقل آن را تاييد نكند گمراهي است .« و «كسي كه علم او بر عقلش افزون گردد،‌علم ، و بال او خواهد بود«
در توضيح اين مطلب مي توان گفت :دانش مي تواند جهت مثبت (والهي) يا منفي(و شيطاني) داشته باشد، يعني ضرورتاً مثبت و باعث كمال آدمي نيست.
لذا علم آن هم مثبت والهي فرع بر وجود عقل همراه دين و نيازمند به آن است.

براي ما كه در عصر مدرنيته زندگي مي كنيم و شاهديم كه آدمي با علم و تكنولوژي درصدد نابودي خويش بر آمده است، اين سخن نبايد عجيب به نظر آيد آن علم و تكنولوژي كه نتيجه اش سلاحي مي گردد و هزاران انسان بي گناه را در چند ثانيه نابود مي كند، علمي است كه با عقل همراه نگشته است. درحالي كه انسان با عقل و دين مي تواند به علومي دست يابد كه او را در همه عرصه ها از جمله عرصه اجتماعي به كمال برساند.

امام عليه السلام در شعري منسوب به ايشان علم و عقل و رابطه آن دو را در پيمودن مسير كمال به كفش و پا تشبيه فرموده اند. در اين شعر آمده است:
اذا كنت ذا علم و لم تك عاقلا فانت كذي نعل و ليس له رجل
و ان كنت ذا عقل و لم تك عالما فانت كذي رجل و ليس له نعل
»اگر علم داشته باشي و عاقل نباشي ، به سان كسي هستي كه كفش دارد ولي پا ندارد و اگر عقل داشتي وعالم نباشي، همچون كسي هستي كه پا دارد، ولي كفش ندارد.»
انساني كه پا دارد ولي كفش ندارد، مي تواند طي طريق كند هر چند به سختي.اما كفش بدون پا فايده اي ندارد و نمي توان با آن مسيري را پيمود.

عقل و اراده
درحديثي از امام عليه السلام انسان موجودي داراي دو بعد عقل و شهوت معرفي شده است كه اگر بعد عقلانيت را اراده كرده و در مسير تكامل و پيمودن سيرصعودي شكوفا سازد(اراده عقلاني) ميتواند به جايي برسد كه در مقامي برتر از فرشتگان بنشيند كه اين همان انساني است كه شايسته سجده فرشتگان و بهشت جاويد و لايق لقد كر منابتي آدم(اسراء۷۰)مي شود، و اين

شكوفايي، نشانگر رشد مرحله به مرحله اراده وعقل است و به عكس اگر اراده را در طريق شهوت قرار دهد (اراده شهواني) از مسير الي … وحق خارج و منحرف گرديده و به پست ترين درجه اراده و عقل رسيده و چنان سقوط مي كند كه از حيوانات نيز گمراه تر مي شود ، لذا اراده در عرض دو نيروي عقل وشهوت نيست بلكه در طول آن دو است و هنگامي كه فعليت مي يابد به اراده عقلاني وشهواني تقسيم شده و ملاك ارزش آدمي به اين است كه در كدام جهت تلاش كند.
به همين جهت امام عليه السلام در اهميت عقل و ارادة عقلاني مي فرمايند: »قيمه كل امرء‌ عقله« ،ارزش هر انساني خرد اوست.

ديديم كه آدمي داراي اراده و شهوت است و اين خود اوست كه يكي از اين دو را اراده مي كند و پيرو عقل يا شهوت مي گردد. و همچنين انسان با عمل كردن به مقتضاي دين واخلاق، و نيز علم و تجربه اندوزي، مي تواند عقل خود را تقويت كند. بنابراين بايد عقل را داراي درجات مختلف دانست و معتقد شد كه برخي اعمال و علوم باعث تقويت عقل، مي‌شوند. و از سوي ديگر انسان و اراده او در دست يابي به درجات گوناگون عقل دخيل دانسته شده است.

بنابراين اگر بخواهيم فهرستي از مهم ترين عوامل تقويت عقل را به دست دهيم، مي توانيم گذشته از اراده انسان، به عوامل دين، اخلاق، علم و تجربه اشاره كنيم. تاثير اين موارد در قبلا بررسي كرديم و در ادامه رشد سني را بررسي مي كنيم.
عقل و رشد سني
يكي از جمله امور مورد مطالعه مربوط به عقل رشد سني مي باشد كه مي تواند در برخورداري و بهره داري از عقل و رشد آن موثر باشد.

بنابر مفاد برخي از احاديث، انسان هنگام بلوغ،‌از نور عقل بهره مند مي گردد و خوب و بد را مي فهمد.اين روايات، با احاديث بسياري كه عقل را حقيقت الهي و ملاك تكليف و حساب رسي وكيفر و پاداش مي دانند،‌و نيز احاديثي كه سن بلوغ را سن تكليف معرفي مي‌كنند، تاثيد و تقويت مي شود.

فقها و مراجع نيز از يك سو شرط تكليف را عقل مي دانند و از سوي ديگر سن تكليف را سن بلوغ ذكر مي كنند.البته ممكن است اشخاصي قبل از بلوغ نيز از عقل بهره مند باشند كه به اين سن، حد تمييز گفته مي شود، يعني سالي كه بچه خوب وبد از هم تشخيص ميدهد. ميتوان گفت آدمي هنگامي بلوغ از مقداري عقل بهره مند است كه براي فهم تكليف و حسن و قبح اعمال و درك واقعيات و عقايد پايه اي، ضروري است.

در احاديثي كه از امام عليه السلام نقل شده است، بهره مندي از عقل پس از سن بلوغ نيز ادامه خواهد داشت تا اين كه سن آدمي به ۲۸ يا ۳۵ سالگي برسد. پس از آن رشد عقل تنها از طريق رشد غيرسني و ازطريق تجارب ممكن و ميسر است. احاديث حضرت در اين مورد بدين قرار است:
– هنگامي كه عاقل پير مي شود، عقلش جوان (وقوي) مي گردد.
– عقل انسان تا ۲۸ سالگي رشد مي كند، مگر تجارب.

 

– پايان دوره رشد عقل ۳۵ سالگي است، و هر چه پس از آن باشد، بر اثر تجربه است.
بر اساس اين حديث علوي ،‌رشد سني آدمي در رشد عقل او مؤثر است، و رشد عقل همراه رشد سني تا ۲۸ يا ۳۵ سالگي ادامه دارد و پس از آن رشد عقل تنها با تجارب ممكن است. به نظر مي رسد عقلي كه با رشد سني كمال مي يابد، همان عقل تجربه، يا عقل مسموع است.
جنان كه ديديم در دو حديث، ۲۸ سالگي، و در يك حديث، ۳۵ سالگي، نهايت رشد سني
عقل بيان شده است. شايد منظور از اين باشد كه ۲۸ سالگي براي افراد متعارف نهايت رشد سني عقلي است و ۳۵ سالگي براي افراد خاص. يعني نهايت رشد سني عقل در مورد افراد، متفاوت است.

عقل در مقابل شهوت و هواي نفس
در مباحث پيشين گذشت كه امام عليه السلام عقل را در مقابل شهوت قرار دادند و انسان را موجودي مركب از عقل و شهوت معرفي كردند. آن امام گرامي به اين تقابل به اشكال مختلف اشاره فرموده اند، به عنوان نمونه:
– هرگاه عقل كامل شود شهوت ناقص مي گردد.
– آن كه بر شهوتش غالب شود،‌عقلش آشكار مي گردد.

و بالاخره در سخني روشن تر مي فرمايند:
عقل و شهوت ضد يكديگرند و تاييد كننده عقل، علم است و تزيين كننده شهوت هواي نفس است، و نفس در ميان اين دو، مورد تنازع است هريك پيروز شود نفس در طرف او قرارمي گيرد.
در اين حديث، هواي نفس تزئين كننده شهوت معرفي شده است. همچنين در برخي سخنان منقول از حضرت اميرعليه السلام عقل در مقابل هواي نفس قرار گرفته است، به عنوان مثال:
– آفت عقل، هواي نفس است.

– اطاعت ازهواي نفس عقل را فاسد مي كند.
-هواي نفس دشمن عقل است.
– عقل صاحب و فرمانده لشكر رحمان است وهواي نفس فرمانده لشكر شيطان، و هر يك از اين دو مي خواهند نفس را به سوي خود كشانند. پس هر يك پيروز گردد، نفس در اختيار او خواهد بود.
از مقايسه اين احاديث با يكديگر متوجه مي شويم كه شهوت و هواي نفس يا يك چيزند ياد و چيز قريب به يكديگر. به هر حال هواي نفس و شهوت در احاديث گذشته، در مقابل عقل قرار گرفته اند.
عقل و عشق

اهل معرفت، عقل متعارف را براي يك مرحله لازم مي دانند اما در مرحله ديگر، همين عقل، «‌عقال» مي شود، جايي كه جلوي غرايز و اميال سركش مي گيرد و زانوي شهوت و غضب سركش را مي بندد و «عقال» مي كند، ولي همين عقل مصطلح كه همه تلاش وكوشش آن براي حفظ حيات ظاهر است، در مراحل بالاتر، عقال است وبايد از دست وپا گرفته شود، مثلا انساني كه بخواهد به اوج لقاي حق راه پيدا كندعقل متعارف، مانع آن است و ميگويد سلامت خود را از دست مده.اگر بخواهد شهيد بشود عقل متعارف مي گويد ديگران هستند، تو فرزنداني داري و مسئول تربيت آنها هستي. به علاوه تو مي تواني از راههاي ديگر به جامعه خدمت كني.

اگرابراهيم عليه السلام با عقل عادي مي انديشيد ،‌همين عقل عادي براي او عقال و پاي بند بود و هرگز حاضر نبود تن به آتش بسپارد يا هنگامي كه دستور يافت فرزندش را ذبح كند، اگر عقل عادي را معيار عمل خود قرار مي دادو گفت : قرباني كردن فرزند مصلحت نيست،زيرا اين جوان فردا كامل مي شود و به سود جامعه اقدام مي كند، چنين برداشت وانديشه عاقلانه اي عقال پاي او مي شد.

جنگ عقل و عشق
اهل معرفت مي گويند جهاد سه قسم است:
»جهاد اصغر«‌ كه انسان در بيرون هستي خود با دشمن مهاجم مي جنگد. از اين بالاتر،
« جهاد اوسط» است كه در صحنه نفس، بين رذيلتها و فضيلتها نزاع و تهاجم وجود دارد و انسان مي كوشد در جنگ بين فجور و تقوا وحرص و قناعت، و جهل و عقل و… فضليت را فاتح كند، يعني آنچه در علم اخلاق و فن ته

ذيب نفس به «جهاد اكبر» موسوم است نزد اهل معرفت، جهاد اوسط است.
اما «جهاداكبر» نزد اهل معرفت، همان جنگ عقل وعشق است كسي كه عارف ومشتاق لقاي حق باشد، جهاد اكبر يا جنگ بزرگتر را بين عقل و عشق مي داند،‌نه بين عقل و جهل، و آنگاه مي كوشد تا عشق و محبت را برعقل پيروز كند، يعني عقل در مقابل جهل، عهده دار عقال كردن غرايز و اغراض وهمي و خيالي از يك سو و اهداف شهوي وغضبي از سوي ديگر است، ليكن عقل در مقابل عشق، عقال شده عشق است، زيرا عقل مصطلح در ساحت عشق چونان وهم و خيال است در مصاف با عقل مصطلح عاقلان.

در قيام سالار شهيدان عليه السلام نيز بسياري از مومنان ،‌علما، زاهدان و ناسكان به آن حضرت عليه السلام توصيه مي كردند تا به استقبال صحنه خونين كربلا نرود زيرا مرگ، آوارگي و اسارت را در پي دارد.
البته اين ها انسانهاي عاقل بودند وسعي مي كردند كه عقل را بر جهل و فضايل اخلاقي را بر رذايل اخلاقي پيروز كنند ، ولي عاشق نبودند.
بسياري از دانشمندان در جريان انقلاب اسلامي به امام (رضوان ا…عليه) هشدار مي دادند كه نبرد با ارتش قدرتمند پهلوي كارآساني نيست و خود را به آب و آتش انداختن است. اين هشدار يا نصيحت، عاقلانه بود اما امام راحل (رحمه ا… عليه) عاشقانه قيام كرد نه عاقلانه.
اگر به زكرياي پيغمبر (عليه السلام) مي گفتند پذيرش شهادت دشوار است، آن راتحمل نكنيد مي گفت : من زنده ام براي اين كه توحيد را احيا كنم و اگر توحيد در خطر باشد حيات من، سودمند نيست. چنين انساني عاشق وعارف است. انسان آن گاه كه به مرحله عشق مي رسد تازه مي فهمد كه عقل حقيقي همان »عقل برين« است كه او دارد و ديگران گرفتار عقال و وهمند و آن را عقل مي پندارند.
البته اگر كسي در مسير مستقيم نباشد يعني براساس واجب و مستحب حركت و از حرام و مكروه اجتناب نكند، اصلا سالك نيست و قيام و اقدام چنين شخصي از بحث خارج است، چون راه لقاي حق يكي بيش نيست و آن هم انجام دادن واجبها ومستحبها و ترك حرامها و مكروهه است و بس.

فصل دوم

نگرش هاي متفاوت به عقل

عقل از منظر قرآن
در آيات قرآن كريم به مواردي از قبيل اهميت تعقل و شرايط آن، هدف و غايت تعقل و نتايج و آثار آن و نيز مواردي كه بايد روي آن تعقل و تفكر نمود پرداخته است.
واژه عقل در قرآن به كار نرفته است، ليكن كلمه هاي هم ريشه عقل ۴۹ مورد و نيز واژه هاي مشابه و نزديك به عقل مانند تدبر و تفكر در آيات قرآن فراوان به كار رفته است مطالعه آيه هاي مربوط به عقل و تعقل ، به ما مي فهماند كه براي ما انديشيدن لازم است وعوامل بسياري و شايد تمام هستي دست به دست هم داده اند كه انسان تعقل و تفكر كند.

به عنوان مثال، در سوره بقره آيه ۲۴۲ آمده است »كذلك يبين ا.. لكم آياته لعلكم تعقلون « خدا آيات خود را براي شما بدين گونه روشن بيان مي كند باشد كه خردمند شويد يا در سوره آل عمران آيه ۶۵ آمده است »يا اهل الكتاب لم تحاجون في ابراهيم و ما انزلنا التوراة‌والانجيل الا من بعده افلا

تعقلون« اي اهل كتاب چرا در آيين ابراهيم با يكديگر مجادله مي كنيد( كه هر يك به خود نسبت مي دهيد او را ) و حال آن كه فرستاده نشده تورات وانجيل مگر بعد از ابراهيم (به قرنها فاصله) آيا تعقل نمي كنيد. در برخي ديگر از آيه‌هاي قرآن، سبكسري و نينديشيدن ، ويژگي منفورترين و پست ترين

انسانها،‌يعني كافران و منافقان به حساب آمده و گويا قرآن نخواسته است جز با اين ويژگي آنها را بشناساند ( به عنوان مثال در سوره بقره آيه ۴۴ آمده:» تامرون الناس بالبرو تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون «‌چگونه شما كه مردم را به نيكوكاري دستور مي‌دهيد خود فراموش مي كنيد در صورتي كه شما كتاب خداي را مي خوانيد چرا انديشه و تعقل در آن نمي كنيد.( تا گفتار نيك خود را به كردار آريد) يا در سوره انبيا آيه ۶۷ آمده است :»‌اف لكم و لما تعبدون من دون ا.. افلا تعقلون« اف بر شما و بر آنچه به جز خداي يكتا مي پرستيد،‌آيا شما عقل خود را هيچ كار نمي

بنديد. قرآن در سوره عنكبوت آيه ۴۳ ،‌مي آموزد كه عقل عامل شناخت حقايق است و براي عاقل بودن بايد عالم بود(گرچه هر عالمي عاقل نيست) ،‌» وتلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون« و ما اين همه مثالها مي زنيم (تا حقايق) براي مردم روشن شود و به جز مردم دانشمند كسي تعقل آن نخواهد كرد .» اگر در آيات قرآن تتبع كنيم خواهيم ديد كه عقل در قرآن به معني فهم ، درك و معرفت است.«

قرآن كريم در سوره ملك آيه ۱۰،‌از قول افرادي كه از عقل خود بهره نمي گيرند ،‌مي فرمايد:
»قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير.«‌و آنگاه گويند كه اگر ما (در دنيا) سخن انبياء را شنيده يا به دستورعقل رفتار مي كرديم امروز از دوزخيان نبوديم.
آيات فراواني از اين دست در قرآن موجود است مبني بر اينكه افراد را به جهت تضعيف و عدم استفاده صحيح از عقل خويش مورد توبيخ قرار ميدهد.

نقطه مقابل اين مطلب نيز در برخي از آيات به چشم مي خورد كه اسباب وعوامل تعقل را به انسان معرفي مي كند. به عنوان نمونه :
»انّ في خلق السموات والارض واختلاف الليل و النهار و الفلك التي تجري في البحر بما ينفع الناس و ما انزل ا… من ماء‌فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابه و تصريف الرياح والسحاب المسخر بين السماء و الارض آلايات لقوم يعقلون.«

همانا كه در خلقت آسمانها و زمين و گردش شب و روز كشتيها كه براي منافع مردم در دريا حركت ميكنند،‌و بارانهايي كه از آسمان نازل مي كند و زمين مرده را احيا مي كند وجنبندگان را در آن پراكنده مي سازد و در تحريك بادها و ابرهايي كه بين آسمان و زمين مسخرند، درهمه اينها آيه و نشانه هايي است براي مردمي كه تعقل كنند.
همان گونه كه اشاره شد واژگاني در قرآن و جود دارد كه از نظر معنا تقريبا به واژه تعقل نزديك است ، كلماتي همچون تفكر و تذكر كه در اينجا به بررسي آنها مي پردازيم:
آيت ا.. مشكيني در تعريف واژه تفكر چنين فرموده اند: »تفكر» به كار انداختن فكر و«تدبر» پيگيري مطالب است.«

»تفكر« به عنوان پايه و اساس تعقل خود ‌نوعي تعقل است.
آياتي كه توصيه وسفارش به تفكر نموده اند در قرآن بسيار است به عنوان مثال:
»وهو الذي مدالارض وجعل فيها رواسي و انهارا و من كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين يغشي الليل النهار ان في ذلك لايات لقوم يتفكرون.«
او خدايي است كه زمين را بگسترد و در آن كوهها قرار داد ونهرها جاري ساخت، و از هر ميوه اي در زمين جفت بيافريد، و شب را به روز بپوشانيد. همانا در اين امور آيه ها و نشانه هايي است براي مردمي كه تفكر داشته باشند.
و مي فرمايد :
»قل هل يستوي الاعمي و البصير افلا تتفكرون.«
بگو آيا فرد كور و بينا يكسان هستند؟ چرا فكر نمي كنند؟
مثال قرآني واژه تذكر:
»وذكر فان الذكري تنفع المومنين«
و در جاي ديگر مي فرمايد:» فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر الا من تولي وكفر فيغذ به الله العذاب الاكبر«

اي پيامبر!‌ مردم را بيدار كن، تذكر بده، يادآوري كن.
علامه شهيد مطهري در كتاب سيري درسيره نبوي خود در اين باره چنين فرموده اند:»در قرآن دو مطلب نزديك به يكديگر ذكر شده است يكي تفكر و ديگري تذكر.
«تفكر» يعني كشف چيزي كه نمي دانيم(كشف مجهول). قرآن دعوت به تفكر هم مي كند. و اما تذكر يعني يادآوري.

«تذكر» يعني به ياد آوردن. خيلي مسائل در فطرت انسان و حتي گاهي در تعليم انسان وجود دارد، ولي انسان از آنها غافل است واحتياج به تنبه وبيداري دارد،‌احتياج به تذكر و يادآوري دارد. به عبارت ديگر، بشر دو حالت مختلف دارد: يكي جهل و ديگر حالت خواب. گاهي ما از اطراف خودمان بي خبريم به دليل اينكه نميدانيم.(درحاليكه) بيداريم ولي چون نميدانيم بي خبريم. و گاهي از اطراف خود بي خبريم نه به دليل اينكه نمي دانيم ، مي دانيم، ولي فعلا خوابيم. آدم خواب، عالم است

ولي حالتي بر او استيلا پيدا كرده است كه از دانسته هاي خود استفاده نمي كند . اين در خواب ظاهري (است) . بشر يك خواب ديگري هم دارد كه اسم آن راميگذارند خواب غفلت يا غفلت.
اي پيامبر! تو خيال نكن كه فقط با جاهل روبرو هستي ،‌با غافل هم روبرو هستي. جاهل را به تفكر وادار و غافل را به تذكر و مردم بيش از آن اندازه كه جاهل باشند غافل و خوابند، خوابها را بيدار كن و غافلها را متنبه.

عقل در منظر روايات
پيشوايان دين نيز به پيروي از قرآن و در مقام تفسير آن، بطور اعجاب انگيزي از عقل و حقيقت آن سخن گفته اند. بخش عظيمي از روايات و احاديث منسوب به پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليهم السلام اختصاص به مقوله عقل واهميت تعقل دارد تا جايي كه در جوامع روايي ما، بابي مستقل تحت عنوان كتاب «العقل» وجود دارد.
پيامبر گرامي اسلام-حضرت محمد-صلي ا.. عليه و آله و سلم در مورد حقيقت عقل مي فرمايد:
»العقل نور في قلب يفرق بين الحق و الباطل«‌عقل نوري است در دل كه بدان، ميان حق و باطل را جدا ميكند.

از امام صادق عليه السلام پرسيدند عقل چيست؟، فرمود: »عقل آن است كه به وسيله آن خدا پرستش شود و بهشت تحصيل گردد.«
در حديث هشاميه از امام موسي كاظم عليه السلام آمده است:» ما عبدا.. بشي افضل من العقل«‌خداوند به چيزي برتر از عقل عبادت نشده است.

حضرت علي عليه السلام مي فرمايد:» العقل غريزه تزيد بالعلم و التجارب «‌عقل غريزه و نيرويي است كه به واسطه علم و تجربه افزون مي گردد.
فقيه و محدث بزرگوار شيخ حرعاملي (رض) درباره معاني عقل در احاديث، چنين مي‌فرمايد كه با جستجو در احاديث، سه معنا برايش به دست مي آيد:
۱- نيرويي كه بدان خوبي ها و بدي ها و تفاوتها و زمينه هاي آن شناخته گردد، و اين معيار تكليف شرعي است.
۲- ملكه اي كه به

انتخاب خوبي ها و پرهيز از بدي ها فرا ميخواند.
۳- تعقل و دانستن، واز اين روست كه در برابر جهل و ناداني قرار مي گيرد، نه در برابر ديوانگي. بيشترين استعمال عقل در احاديث، معناي دوم و سوم است.
درادامه بحث از عقل واهميت تعقل احاديث ديگري را از كلام ائمه عليهم السلام در مورد منافع عقل متذكر مي شويم:
»حضرت علي عليه السلام:«خداوند عقل را در مردي وديعه ننهاده (نبخشيده) مگر آن كه او را باآن يكي از روزها (با چاره سازي آن از فتنه و تباهي دنيا يا به وسيله طاعت و بندگي از گرفتاري آخرت) رهايي دهد.«
»اميرالمومنين عليه السلام : عقل و خرد نهي كننده از كار زشت و ناپسند، وامر كننده به كارهاي نيكو و پسنديده است.«
»از ايشان (عليه السلام) : خردمندي چاره هر كاري است.«
»امام علي عليه السلام : خرد داشتن به اعلاعليين و آسمانها بالارفتن است.«
»امام باقر عليه السلام : هيچ مصيبتي مانند نداشتن عقل نيست«

»امام صادق عليه السلام : همانا خداوند عزوجل عقل را آفريد و اين همان اولين خلقت از مجردات و معنويات است كه خداوند متعال آن را از طرف راست عرش از نور خود خلق كرد.«
»ازايشان عليه السلام: خداوند متعال عقل را از چهار چيز خلق نمود: از علم ودانش ، قدرت و توانايي و نور، روشنايي و اراده انجام كاري، در نتيجه عقل را قيام كننده به واسطه دانش و ابدي درملكوت قرارداد.«

»امام كاظم عليه السلام در سفارش و وصيت خود به هشام بن حكم چنين فرمودند: ياهشام! بين بندگان چيزي بهتر از عقل تقسيم نشده، زيرا خواب عاقل ( در حالي كه اعتقاد و يقين به خدا ،‌نبوت ،‌… دارد) بهتر از شب زنده داري فرد نادان (درحالي كه شك و ترديد يا جهل نسبت به اساس دين دارد) است. و خداوند متعال پيامبري را مبعوث نكرده مگر اينكه عاقل باشد تا عقل او بهتر از عقل تمام مجتهدين و كوشاگران عرصه هاي علمي باشد، و بنده اي فريضه و واجبي را از واجبات الهي ادا نكرده مگر اينكه از روي عقل و فهم باشد.»

»امام رضا عليه السلام دوست هر كس عقل و خرد اوست و دشمن او جهل و ناداني وي مي باشد «
در ادامه بحث صحبت از تفسير عقل كه در احاديث و روايات آمده است:
»رسول خدا صلي ا.. عليه واله:همانا عقل بازدارنده جهل است ، و نفس مانند بدترين و خبيث ترين جنبندگان است، پس اگر تعقل ورزيده نشود آن گاه نفس مشتعل مي شود.

رسول الله صلي عليه و اله: عقل نوري است كه خداوند متعال آنرا براي انسان خلق كرد، و نور عقل را قرار داد در حالي كه بر قلب و دل روشني مي بخشد، تا اينكه به واسطه نور عقل تمايز و فرق بين آنچه ديدني است (محسوسات) از آن چه ناديدني است (معقولات) را بشناسد و بفهمد.
»امام علي عليه السلام : عقل حفظ تجربه ها است، و تو بهترين چيزي كه تجربه كردي آن چيزي است كه تورا پند دهد.«

»اميرالمومنين عليه السلام: عقل آن چيزي است كه بگويي آنچه را كه دانستي و شناختي و عمل بكني به آنچه كه ميگويي«
به دنبال مطالب فوق در اينجا به نقش عقل در ثواب و عقاب انسان در احاديث ميپردازيم:
»رسول اكرم صلي ا.. عليه واله:‌تمام نيكي ها فقط به واسطه عقل درك ميشود و كسي كه ديني ندارد عقلي هم ندارد.«
»امام حسن مجتبي عليه السلام: به وسيله عقل است كه هر دو دنيا درك ميشود ،‌و كسي كه از عقل محروم شده از هر دوي آنها محروم شده است .«

»امام باقر عليه السلام :‌هنگامي كه خداوند متعال عقل را خلق نمود به آن فرمود: پيش بيا پس جلو آمد، سپس فرمود: دور شو، دور شد، پس خداوند فرمود: قسم به عزت وجلالم خلقي را بهتر از تو نيافريدم، تنها تو را امر ميكنم و فقط تو را نهي مي كنم، و بس تو را پاداش و ثواب مي دهم و فقط تو را كيفر مي دهم.»
»امام باقر عليه السلام : آنچه كه از قول خداوند متعال وحي شده به سوي موسي عليه السلام آن است كه ، من بندگانم را به اندازه آن مقدار از عقلي كه به آنان عطا كرده ام مواخذه وبازخواست ميكنم.«

»امام كاظم عليه السلام:‌كسي كه بي نيازي را بدون داشتن مالي اراده كند وآرامش دل وقلب را ازحسد وسلامتي و درستي را در دين ، پس بايد كه گريه و تضرع كند به درگاه خداوند متعال درخواستن آن تا اينكه او عقلش را كامل كند.«
در دنباله كلام ملاك اعتبار عقل از بيان روايات نقل مي شود:
»رسول ا..صلي عليه وا له: آگاه باشيد كه به راستي از نشانه هاي عقل خالي بودن از غرور و تكبر، و بازگشت به سوي خانه آخرت، و توشه گرفتن براي سكونت در قبر، و آمادگي براي روز پراكندگي و سرگرداني است.«

»امام علي عليه السلام : پيام آور تو (براي ديگري) عقل تو را بيان مي كند(پس بايد زيرك و دانا باشد تا بتواند مراد تو را با الفاظ شيرين وسخن رسا بفهماند) ونامه تو رساتر از چيزي است كه از جانب تو سخن مي گويد (مانند زبان تو است و چون پيام برنده نيست، و شايد كه كم وزياد بگويد و باعث گرفتاري و تباهي گردد.«
»حضرت علي عليه السلام : در شش مورد عقل مردان آزمايش مي شود: همنشيني و دوستي ،همكاري و معامله ، سرپرستي و مسئوليت و مديريت ، در بركناري از مسئوليت ها، ثروت ودارايي و در فقر و نداري.«

«امام علي عليه السلام: بر عقل هركس به واسطة آن چه كه بر زبانش جاري مي كند، نتيجه گيري مي شود.»
در بحث اهميت عقل وتعقل به اسباب افزايش عقل اشاره مي شود:
»امام علي عليه السلام: به واسطه ترك آن چيزي كه بي معنا و بيهوده (لغو و تكراري و زائد بر احتياج است چه در امور كلامي چه در امور غيركلامي) است عقل تو كامل مي شود«
»امام صادق عليه السلام: بسياري بينش و توجه در حكمت (برترين دانش ) عقل را بارور مي كند«
در ادامه كلام موجبات ضعف عقل را يادآور مي شويم:

«امام علي عليه السلام : تباه شدن عقل ها در زياده خواهي ها است.»
«حضرت علي عليه السلام : چيزي از كبر و خودبزرگ بيني وارد قلب كسي نشد مگر اينكه از عقلش كم شد.«

در دنباله بحث ملاك شناخت ضعف عقل آمده است:
«امام علي عليه السلام: هنگامي كه عقل ها كم شود افزون طلبي بسيار مي شود.»
«اميرالمومنين عليه السلام: كسي كه عقلش كم شود فصاحت كلام وسخنوري او فاسد ميشود.»
«حضرت علي عليه السلام از نشانه بي عقلي، دوستي و همنشيني با جاهلان و نادانان است.»
«مولا علي عليه السلام: بسياري آرزوها و خواسته ها از فساد و تباهي عقل است.»
عقل از منظر انديشمندان
الف- مسلمانان
۱-كلام
-اهل حديث
مكتب اهل الحديث، افزون بر اينكه خود يكي از نخستين جريان ها و گرايش هاي مهم اعتقادي در اسلام به شمار مي رود، در پيدايش مكتب اشعري نيز تاثير فراوان داشته است . از اين رو قبل از بحث درباره ي مكتب اشعري، بهتر است به اجمال روش و آراي اين گروه را نيز از نظر بگذارنيم.

جريان اهل حديث در اصل يك جريان فقهي و اجتهادي بود. به طور كلي فقيهان اهل سنت از نظر روش وشيوه به دو دسته كلي تقسيم مي شوند: گروهي كه مركز آنان عراق بود و در يافتن حكم شرعي افزون برقرآن و سنت،‌از عقل نيز به گسترده ترين معناي آن استفاده مي‌كردند. آن ها قياس را در فقه معتبر مي شمردند و حتي در برخي موارد، آن را بر نقل مقدم مي داشتند. اين گروه به «اصحاب رأي» معروف شدند كه در رأس آنها ابوحنيفه (م .۱۵۰ هـ. ق ) قرار داشت.

گروه ديگر كه مركز آن ها سرزمين حجاز بود، تنها بر ظواهر قرآن و حديث تكيه مي كردند و عقل را به طور مطلق انكار مي نمودند اينان به «اهل حديث» يا «اصحاب حديث» مشهور بودند و در رأس آنان مالك بن انس (م. ۱۷۹ هـ.ق)، محمد ادريس شافعي (م ۲۰۴ هـ ق) و احمد بن حنبل و (م ۳۰۳ هـق) قرار داشتند.
اشاعره
اشاعره نامي است براي پيروان ابوالحسن اشعري (۲۶۰- ۳۲۴هـ..ق) همان گونه كه ديديم، پيدايش مذهب اعتزال، تاحدي بازتاب دو جريان متضاد خوارج و مرجئه در مساله ايمان و عمل وحكم مرتكب كبيره بود.

اما ابوالحسن اشعري، درصدد يافتن راهي ميان روش افراطي معتزله در استفاده از عقل و تفريط گرايي در عقل از سوي اهل حديث بوده در سده دوم هجري، اين دوجريان فكري در امت اسلام رو به گسترش و در تقابل با يكديگر بودند: جريان اول،‌بر عقل به عنوان منبعي مستقل براي عقايد ونيز روشي براي دفاع از اسلام تاكيد مي كرد و در به كارگيري آن به افراط مي گراييد. از سوي ديگر، جريان دوم منكر هر گونه استفاده ازعقل در عقايد بود و ظواهر نقل را بدون هرگونه تحليل و تفكر به عنوان تنها ملاك و مدرك در معارف ديني اعلام مي كرد. در گيرودار مبارزه اين دو جريان فكري،

مذهب اشعري در اوايل سده چهارم هجري در پوشش دفاع از عقايد اهل حديث و درعمل به منظور تعديل اين دو جريان و نشان دادن راه ميانه و معتدل و موافق با عقل ونقل پا به ميدان گذاشت.
ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري از اوان جواني به انديشه هاي معتزلي دلبستگي تمام داشت و اصول و عقايد آن را نزد معروفترين استاد معتزلي زمان خود، ابوعلي جبايي
(م ۲۰۳ هـ . ق) فرا گرفته بود و تا چهل سالگي از مدافعان معتزله به شمار مي رفت و كتابهاي بسياري نيز به همين منظور نگاشت. در همين دوران بود كه به يكباره از اعتزال روي بر تافت و آراي تازه اي در مقابل معتزله وهمخوان با اهل الحديث ارائه كرد. اشعري از يك سو، يگانه منبع عقايد را

كتاب و سنت معرفي كرد و از اين جهت با معتزله ازدر مخالفت درآمدوبه اهل حديث گراييد، اما بر خلاف اصحاب حديث نه تنها بحث واستدلال در تبيين و دفاع از عقايد ديني راجايز مي شمرد، بلكه آن را عملا به كار بست. در همين راستا، وي كتابي به نام «رساله في استحسان الخوض في علم الكلام» به رشته ي تحريردرآورد و در آن به دفاع از علم كلام و ضرورت آن پرداخت. اشعري ضمن اصالت دادن به نقل، براي عقل نقش تبيين گري و نيز مدافعه گري را پذيرفت. او كه در آغاز، رسالت خويش را رد و نقض آراي معتزله مي دانست،‌در عمل ضمن مبارزه با روش و عقايد معتزله ، آراي اهل حديث را به شيوه ي عقلي تبيين و تعديل كرده و تا حدودي به نظريات معتزله نزديك ساخت.
ماتريديه
چنان كه گذشت مكتب، اشعري در اوايل سده چهارم هجري پا به ميدان گذشت. هم زمان با نهضت اشعري در عراق، دو نهضت، كلامي ديگر،‌كه در روش، اهداف وعقايد با وي مشابهت بسيار داشتند. يكي درماوراء النهر و ديگري در مصر ظهور كردند. بيانگذار يكي از اين دو نهضت، ابونصر ماتريدي (م.۳۳۳ هـ .ق) بود و پايه گذار، نهضت ديگر ابوجعفر طحاوي (م ۳۲۱ هـ . ق) نام داشت. هر سه نهضت به انگيزه ي دفاع از عقايد ديني و رد معتزله و درعمل براي ارائه راهي در ميانه ي دو مكتب اهل الحديث و معتزله پا به عرصه ي وجود نهادند.

اشعري در فقه پيرو شافعي بود، اما ماتريدي و طحاوي ازمذاهب حنفي پيروي مي كردند و در عقايد نيز مدعي بودند كه اصول عقايد ابوحنيفه را تبيين وتشريح مي كنند. از نظر اهميت و ميزان تاثير درجان اسلام ،‌اشعري مقام نخست را دارد ،‌ماتريدي،‌در مرتبه ي بعد قرار مي گيرد و طحاوي از اهميت كمتري برخوردار است. شايد يكي ازادله نفوذ و تاثير اشعري اين بود كه مبارزه ي او با معتزله درمركز اعتزال، بلكه در مهمترين پايگاه هاي فكري مسلمانان،‌يعني بصره و بغداد آغاز شد، اين در حالي بود كه ماوراء النهر و مصر، از مراكز اصلي فرهنگي فاصله ي زيادي داشتند.

تفاوت طحاوي و ماتريدي در اين بود كه ماتريدي بيش از طحاوي به اجتهاد و استدلال مي پرداخت.
غرض طحاوي ارائه ي تلخيصي از آراي ابوحنيفه و بيان موافقت آن با عقل و نقل بود، درحالي كه ماتريدي سعي مي كرد كه تا براساس اصول ومباني ابوحنيفه به اجتهاد در عقايد بپردازد و نكته هاي نوتازه اي پديد آورده از آنجا كه طحاوي در تاريخ مذاهب و فرق چندان جايگاهي ندارد، به همين اشاره بسنده مي كنيم و در عوض از ماتريدي كه حنفيان بسياري در عقايد از او پيروي مي كنند، قدري بيشتر سخن مي گوييم.

زادگاه ماتريدي چنان كه پيداست، قريه ي ماتريد است. اين قريه در ماوراء النهر، يعني در حوالي نهر جيحون، و در نزديكي سمرقند واقع شده است . او از نظر فقهي و اعتقادي پيرو ابوحنيفه بود. هر چند ماتريدي در كلام و عقايد خود اهل اجتهاد بود اما سعي مي كرد در روش و اصول از ابوحنيفه پيروي كند. تفاوت او با اشعري از همين نقطه آغاز مي شود. پيشتر ديديم كه ابوحنيفه برخلاف شافعي و ابن حنبل و مالك، در فقه اهل قياس بود و به عقل به عنوان يك منبع فقهي مستقل مي نگريست . بدين سان او در عقايد نيز از عقل بسيار بهره مي گرفت. ماتريدي نيز مانند مقتداي

خويش عقل را به عنوان سرچشمه اي براي عقايد ديني پذيرفت. بنابراين درحالي كه اشعري از عقل صرفاً در مقام تبيين و دفاع از عقايد ديني استفاده مي كرد، ماتريدي گذشته از اين موارد، در مقام كشف ودريافت اصول نيز به خرد توسل مي جست . همين تفاوت روش شناختي است كه اين دو مكتب را از يكديگر متمايز مي كند.

با اين وصف در حالي كه اشعري را مي توان در ميانه اهل حديث و معتزله دانست، ماتريدي به عنوان حد مياني اشعري و معتزله ارزيابي مي شود.
معتزله
در انديشه ي معتزله ، عقل واحكام عقلي نقش اساسي و تعيين كننده در كشف و استنباط عقايد ديني ونيز اثبات و دفاع از اين عقايد برعهده دارد . در اين روش هرمساله اي را بايد برخردآدمي عرضه كرد و تنها با يافتن توجيهي عقلاني براي آن، قابل پذيرش خواهد بود. مبنا و اساس اين مكتب بر آن است كه« همه ي معارف اعتقادي معقول است» وجايي براي تعبد در عقايد وجود ندارد. معتزله، مانند ديگر متكلمان، به نقل نيز رجوع مي كردند، اما مفاد ومحتواي نصوص ديني تنهادر صورت توافق با عقل قابل قبول بود، درغير اينصورت به تأويل وتوجيه نصوص مي پرداختند. به سخني ديگر، نقش نقل در مكتب اعتزال، تأييد و ارشاد به حكم عقل است و خود به تنهايي منبع مستقلي محسوب نمي شود. معمولا اين مبنا در قالب قاعده ي معروف معتزله »الفكر قبل ورود السمع« بيان مي شود. برخي از معتزله تا آنجا پيش رفتند كه همه واجبات را عقلي دانسته، بر آن شدند كه عقل حسن وقبح همه ي افعال را درك مي كند.

۲-فلسفه
ابن سينا در كلام خود در مورد عقل مي گويد:
ابن سينا به تبعيت از كندي و فارابي قوه نظري نفس ناطقه يا عقل را به چهار درجه يا حالت تقسيم مي كند،‌پايين ترين درجه آن عقل هيولايي است كه قدرت و امكان وموهوب براي كسب علم است و همه افراد بشر آن را دارند. پس از آن، چون آدمي اصول اساسي معرفت و انديشه صحيح را بياموزد، به درجه عقل بالملكه ميرسد، و چون گامي بيشتر رود و قابليت آن را پيدا كند كه به معرفت برسد و فعاليت عقلي خويش را به راه بيندازد، به درجه عقل بالفعل مي رسد. در آخر كار، آخرين

مرحله اي كه آدمي به آن مي تواند برسد، گذشته از پيامبران كه در نتيجه كمال كلي طبعشان از حالت خاصي برخودارند، درجه عقل بالمستفاد است كه در آخرين مرحله جهان هستي در درون آدمي تحقق پيدا مي كند و انسان نسخه اي از جهان معقول مي شود در بالاي اين درجات و ترازهاي عقل، عقل كلي يا عقل فعال قرار گرفته است و آن عقلي است كه به ميانجي گري آن هر معرفتي از طريق اشراق دريافت مي‌شود، وعقل آدمي در درجه متعالي خود با آن متحد مي

گردد.»
»شيخ طوسي در تفسير خود درباره عقل مي گويد: عقل،‌فهم، لب و معرفت ،‌نظير هم هستند وضد عقل حمق نام دارد. عقل مجموع دانشهايي است كه به خاطر آنها، بسياري از زشتيها انجام نمي گيرد و بسياري از و اجبات تعقل مي شود … فرق ميان عقل وعلم اين است كه گاهي عقل كسي كه برخي علوم راندارد، كامل است ولي كسي كه در عقل ، نارسايي داشته باشد، نمي تواند درعلم كامل باشد.»

»امام محمد غزالي براي عقل چهار معنا مطرح نموده اند:
۱- آنچه كه سبب امتياز ميان انسان و حيوان است.
۲- دانش كه در درون كودك مميز وجود دارد وحكم به روا بودن كارهاي روا وناروايي كارهاي ناروا مي كند.
۳- دانش بدست آمده از تجربه ها.
توان مآل انديشي و عاقبت بيني.»
راغب اصفهاني مي گويد: عقل نخستين جوهري است كه خداوندايجاد كرده و آن را شرافت داده است.
عقل نمي تواند عرض باشد و در عين حال اولين مخلوق باشد، زيرا وجود عرض پيش از محلش ناممكن است

.
علامه طباطبايي مي گويد: »مراد از سخن خداوند كه فرموده است »اولئك هم اولوالالباب « (سوره زمر، آيه ۱۸) صاحبان عقل مي باشد. و نيز از اين سخن بر مي آيد كه عقل آن چيزي است كه وسيله راهيابي به حق است و نشانه آن، ويژگي پيروي از حق است. بطوريكه در تفسير آيه ۱۳۰ سوره بقره نيز بيان گرديد از اين آيه چنين بر مي آيد كه عقل، ابزاري براي پيروي از دين خداست.
»علامه طباطبايي در تبيين عقل، سه معني را براي آن برشمرده است.«
الف) به يك لحاظ عقل همان ادراك مورد باور و پذيرش در انسان است.

ب) به اعتبار ديگر عقل به اندوخته ها و آموخته هاي ادراكي انسان تفسير مي گردد.
ج) از جنبه سوم عقل را مي توان نيرويي دانست كه انسان به و اسطه آن به تجزيه وتحليل امور نظري وعملي مي پردازد و ميان حق وباطل و خوبي و بدي فرق مي گذارد (عقل نظري وعملي)»
»عقل عبارت است از نيروي مجردي كه در انسان وجوددارد و ميتواند مبدا صدور احكام كلي باشد و آدمي بوسيله آن، ميان صلاح و فساد و ميان حق و باطل و ميان راست و دروغ فرق ميگذارد.«

»ازديدگاه مرحوم استاد محمد تقي جعفري: عقل و تعقل بطور اختصار آن فعاليت ذهني است كه روي مواد خام كه از جهان طبيعت وانسان و روابط بين آن دو صورت گرفته، از جزئيات ،‌كليات را انتزاع مي كند واز مقدمات نتيجه ميگيرد، و هدف انتخاب مي نمايد،‌و قوانين و اصول احراز شده را به موارد خود تطبيق مي دهد.«
ازديدگاه دكتر سروش: «عقل امري ذو مراتب و معاني است، لذا هنگامي كه از عقل سخن مي رود،‌نبايد از آن فقط يك معنا را فهميد. معناي نخست (عقل) همان قوه اي است كه فارق ميان آدمي وحيوانات است.معناي دوم علوم يا بديهياتي است كه آدمي از پيش خود آنها را واجد است. معناي سوم، علوم مكتسبي است كه انسان آنها را فرا مي گيرد، خواه از طريق حس، خواه از

طريق تجربه عرفاني ومكاشفه، و خواه از راه تفكر منطقي وفلسفي. عقل نقاد ويا نقادي عقلاني، از مراتب و شؤون اين عقل است. لذا لفظ »عقل« هم بر قوه «عاقله» وهم بر «معقولات»، هر دو، اطلاق ميشود، يعني هم محتويات «عقل» را عقل ميخوانند و هم آن قوه اي را كه آدمي را بر فهم و درك قادر ميسازد. معناي چهارم عقل، عقل عاقبت انديش است كه برترين مراتب عقل است. در اين عقل است كه دانش و ارزش هر دو با هم مي آميزند و مورد استفاده قرار ميگيرند. عقل عاقبت انديش هم حسب دوري ونزديكي عواقبي كه بدانها مي انديشد ، مراتبي پيدا ميكند.»

۳-عرفان
عين القضاة در كلام خود در رابطه با عقل چنين آورده است :«‌علم» را محصول و «عقل» و«معرفت» را نتيجه «بصيرت» مي داند. او ميگويد: كار عقل در حوزه زمان و مكان است، و اين بصيرت مي باشد كه فراتر از اين حوزه را در مي يابد. عقل جهت درك عالم طبيعت است وكار بصيرت در حوزه ازليت.
عقل به نحوه كار بصيرت آشنايي ندارد. او بصيرت و عقل را دو وسيله، و دو چشم، براي انسان مي داند، اما با اين تفاوت كه، چشم بصيرت،‌از چشم عقل نوراني تر است . به نظر وي:» نسبت چشم عقل با چشم بصيرت ،‌مانند پرتو آفتاب است ب

ذات خورشيد وقصور عقل در ادراك معاني عرفاني، مانند قصور وهم است، در درك معقولات.»
بنابراين حوزه تصرف و ادراك عقل محدود است . »خرد براي دريافت بعضي از موجودات آفريده شده، چنان كه چشم براي ديدن قسمتي از موجودات ديگر خلق شده است، واز دريافت شنيدنيها و بوييدنيها، ناتوان است. همچنان عقل از ادراك بيشتر موجودات است عاجز است.« عقل در جهان زمان ومكان، در محدوده تجريد و انتزاع صورتهاي ذهني، فعاليت دارد و كار او با حس و خيال و وهم، جز ميزان تجريد وانتزاع فرق ديگري نداشته، و مانند آنها با موجودات مادي سروكار دارد، و از ادراك مسائل و حقايق عالم مابعدالطبيعه، عالم الهي، ازليت،‌وملكوت، و عالم ارواح ناتوان است و آنها را تنها با بصيرت مي توان يافت.

و در مورد ارزش عقل و بصيرت نظر عين القضاه ‌چنين است:»بدان كه عقل ميزاني صحيح است ، واحكام آن صادق و يقيني است كه دروغي در آن راه ندارد، واو دادگري است كه هرگز ستم از او متصور نمي شود. با اين همه هرگاه عاقل به سنجش هر چيزي از امور آخرت وحقيقت نبوت ، و حقايق صفات ازلي طمع و رزد، سعي او بي نتيجه خواهد ماند.»

درجايي ديگر مي گويد:« انكار نمي كنم كه عقل براي دريافت مسائل مهمي از غوامض آفريده شده، ليكن دوست هم ندارم كه در ادعايش ازسرشت خود تجاوز كند، و از مرتبه طبيعي فراتر رود«.بنابراين از يك دانشمند ورزيده و پخته انتظار مي رود كه عقل را در حدود خودش به كار گيرد و از آن انتظاري برتر از توانائيش نداشته باشد.
جناب عين القضاه‌ در رابطه بانحوه كار عقل وبصيرت چنين گفته است:» عقل اوليات را، از راه حدس درك ميكند، حقايق مجهول را هم از راه استدلال به وسيله حقايق معلوم به دست مي آورد. اما در قلمرو ممكن خودش، و اگر بخواهد حقايق ازلي را، از راه معلومات مربوط به حوزه كار خود به دست آورد، و دريابد، و به طور مستقيم و بالذات، اين كار از وي ساخته نيست، به ناچار آن حقايق را با مفاهيم و مقولات مورد ادراك خويش تطبيق خواهدداد.

بصيرت هم، حقايق ازلي را به صورت حدس درك مي كند، و در حقيقت رابطه آن با حقايق ازلي، همانند رابطه عقل با اوليات، و حواس با محسوسات است وچنين ادراكي بالمباشره، وبي نياز از مقدمات است. با اين تفاوت كه يقين حاصل از بصيرت قوي تر و صريح تر از يقين حاصل از استدلال و برهان است. در استدلال عقلي «ادراك» مطرح است در صورتي كه در مورد بصيرت «وصول» در كار است، و گمراهي فلاسفه از اينجا ناشي شده كه فرق اين دو را ندانسته اند. در صورتي كه اگر كسي «گمان كند علم به ذات معشوق وصفات او، عين وصول به اوست، گمراهي دامن خود را، بر وي گسترده است. و كسي كه گمان كند گرفتاري درچنگال درنده اي موذي، با تصور آن گرفتاري يكي است، در پرتگاه جهل سرنگون گرديده است.»

اين بود نظر جناب عين القضاه كه درعين حال مي توان گفت نظر عارفان اسلامي است كه عرفا همگي برآنند كه حقايق عرفاني از حوزه عمل عقل و انديشه فراتر و برترند.
با اين ملاحظه، مي توان گفت كه اصولا منطق و]عقل[ به عرفان ارتباطي ندارد، و اگر چه در زمينه انديشه و فكر، درجهت جلوگيري از خطا وانحراف واشتباه موثر و مفيد است، اما در حقايق عرفاني بي حاصل وبي اثر است.

اما با ملاحظه ديگري مي توان، اين دو را به هم ارتباط داد، و منطق و]عقل[ را در مسائل عرفاني سودمند دانست ، اين از چند جهت ممكن است مطرح شود:
الف-يكي آن كه، عده اي از عرفاي بزرگ ورزيدگي و تبحر انسان را در علوم نظري، در كمالات باطني وي موثر مي دانند، چنان كه شيخ اشراق متبحر در بحث و ذوق را، بر كسي كه تنها در مسائل ذوقي تبحر داشته باشد، برتر مينهاد و او را شايسته عنوان«خليفه ا..» مي‌دانست.
سيدجلال الدين آشتياني، ازمحققان پركار معاصر درمسائل عرفاني، درباره ارتباط منطق (و عقل) و عرفان مي گويد:

«بنابرمسلك تحقيق، تكميل ، قوه نظريه ،‌وسير در معارف با عقل و استدلال، براي مردماني كه نفوس آنها مستكفي بالذات نيست، و احتياج به معلم بشري دارند، لازم و واجب است، و معرفت و تحقيق علم وتحصيل معارف از طريق نظر، بذر و ماده مشاهده ومكاشفه است … وطي طريق شهود، و عبور از حجب نوراني وظلماني، از عهده كسي كه عالم به احكام شرع و عارف به موازين حكمت نظري نباشد، خارج است .چه آن كه از به كارانداختن قوه نظري علم اليقين، واز اعمال عقل عملي، و تصفيه نفس از رذائل و تحلية آن به فضائل، حق اليقين وعين اليقين حاصل مي شود اشخاصي عامي و قلندراني ك عالم به موازين شرع و احكام عبادات وطرز تصفيه وطريقه قرب به حق نيستند، و از موازين اطلاع ندارند، بايد آرزوي فتح باب غيب وگشايش روزنه يي از عالم نامتناهي نشأت مقدم بر اين نشأه را، با خود به گور ببرند.»
ب- و ديگر اين كه اگر چه حقايق عرفاني كه حاصل بصيرت وكشف و شهود باطني است، فراتر از حوزه عمل عقل وانديشه قرار دارند، اما عقل مي تواند آنها را به نحوه خصوصي، به قلمرو خويش وارد كند. توضيح مطلب آن كه گاهي عقل را به عنوان قوه اي در مقابل حس وخيال و وهم از ديدگاه عرفا در مقابل اينها و بصيرت اطلاق مي كنند كه كار آن درك كليات و تحصيل معلومات كلي،

استخراج واستنتاج نتايج از مقدمات و امثال اينهاست اما حقيقت اين جنبه اي از جنبه هاي شخصيت عقلاني و ادراكي انسان است و با چنين ملاحظه اي عقل حقيقتي است وراي حس وخيال و وهم بصيرت، اما اگرمنظور از عقل، مطلق قدرت عقل وانديشه انساني باشد، در آن صورت طوري كه مدركات چشم، با گوش درك نمي‌شود، مدركات بصيرت هم بالمباشره و بالذات و بلاواسطه به وسيله عقل درك نمي شود