بسمه تعالی
مقدمه:
ازدهه ۱۹۶۰ به این سو جنبش های اجتماعی اقدامات اعتراض آمیز و بطورکلی تر سازمانهای سیاسی غیر همسو احزاب سیاسی یا اتحادیه های تجاری به جزء ثابتی از دموکراسی غربی تبدیل شده اند. در این دوره نوسان زیادی در شدت بسیج جنبش میزان تندروی آن و توانای اش برای تأثیرگذاری بر فرآیندهای علمی و سیاسی وجود داشته است.

پیش بینی ها از آن حکایت داشتند که موج اعتراض در ۱۹۶۸ به سرعت فرو خواهد نشست و وضعیت همیشگی یعنی سیاست مبتنی بر منافع که بر طبق شکافهای سیاسی سنتی سازمان یافته ایت دوباره حاکم خواهد شد. اما این پیش بینی ها تا حد زیادی اشتباه از آب درآمد.
در سالهای اخیر اشکال گوناگون اعتراض به شیوه های مختلف و با طیف وسیعی از اهداف و ارزشها پیوسته در حال ظهور بوده اند.

جنبش های آن دوره آشکار ساختند که در مدل نظری و اصلی تفسیر منازعه اجتماعی( مدل مارکسیستی و مدل کارکرد گرایی ساختاری) در توضیح احیای عمل جمعی دارای مشکلاتی هستند. در هردو سوی آتلانتیک واکنش هایی به این نقایص نظری صورت گرفت. در آمریکا نقد کارکرد گرایی ساختاری در چارچوب سه دیدگاه عمده صورت گرفت:
۱- رفتار جمعی( Collective behavior )
2- بسیج منابع source mobilization

۳- فرآیند سیاسی
هر یک از این سه دیدگاه از نقاط شروع متفاوتی به بررسی مکانیسم هایی پرداختند که انواع گوناگون تعارض ساختاری را به عمل جمعی تبدیل می کنند. اما در اروپا نتیجه نارضایتی از مارکسیسم توسعه دیدگاه در جنبش اجتماعی جدید، بود که به دگرگونی های ساختاری منازعه می پرداخت. بدین ترتیب دو رویکرد متفاوت شکل گرفت که تحت عنوان رویکردهای« امریکایی» و « اروپایی» به مطالعه جنبش هایی که تحت تأثیر علم بودند معروف شده اند.
ریشه های این تحولات نه تنها به تفاوت سنت های فکری آمریکایی و اروپایی باز می گردد بلکه به تنوع موضوعات مطالعه نیز مربوط می شود( که ایرمن و جیمسون در سال ۱۹۹۱ و کریستین ژاکوب در سال ۱۹۹۸ این موضوع را در مطالعه تطبیقی خود در مورد جنبش های ضدهسته ای در ایالات متحده و آلمان مورد تأکید قرار داده اند.)

هر چند جنبش های دانشجویی اواخر دهه ۱۹۶۰ و جنبش های بعدی( از جنبش های فمینیستی گرفته تا جنبش های زیست محیطی) در یک زمان توسعه یافتند و ارتباط نزدیکی با هم داشتند اما در دو قاره آمریکا و اروپا تا حدی با هم متفاوت بودند.
در ایالات متحده سازمانهایی که طی امواج اعتراض پدید آمدند به سرعت عملگرا شدند ودر اکثر موارد به شکل گروههای ذینفع سازمان یافتند. در اروپا جنبش های اجتماعی نوظهور، بسیاری از ویژگی های خود و از جمله تأکید شدیدشان بر ایدئولوژی و مکاتب فلسفی و علمی را از جنبش های کارگری وام گرفتند.
۱- دیدگاه نظری و پژوهشی علمی در مورد جنبش های اجتماعی

می توان چهار دیدگاه مسلط فعلی را در تحلیل جنبش های جمعی مشخص نمود که عبارتند از:
دیدگاههای رفتار جمعی، بسیج منابع، فرآیند سیاسی، و جنبش های اجتماعی جدید یا علمی.
دیدگاه رفتار جمعی توجه تحلیل گران را به عمل جمعی به مثابه فعالیتی معطوف به معنا جلب می کند. دیدگاه بسیج منابع بر اهمیت اجزاء عقلانی و استراتژیک پدیده های به ظاهر غیرعقلانی تأکید می ورزد. در رویکرد جنبش های اجتماعی جدید مسائل مربوط به اهمیت تغییر دگرگونی هایی که بر جوامع علمی و صنعتی رخ داده اند و پیامدهای این جنبش ها بر این جوامع و بالعکس مورد بررسی قرار می گیرند و دیدگاه فرآیند سیاسی توجه خود را بر جنبش های اجتماعی به مثابه بازیگران اصلی جدید در تجمیع و نمایندگی منافع مختلف معطوف نموده است.

۲- بسیج جمعی به مثابه عامل ابعاد تغییر فرهنگی

دردهه ۱۹۶۰ مکتب کارکرد گرایی ساختاری بویژه نیل اسملسر که به رفتار جمعی توجه زیادی نشان داد، جنبش های اجتماعی را نتیجه جانبی دگرگونی اجتماعی فوق العاده سریع تلقی می نمود. به عقیده اسملسر در یک نظام متشکل از نظام های فرعی متوازن، رفتار جمعی نشانگر تنش هایی است که مکانیسم های برقرارکننده تعادل مجدد اجتماعی از مهار موقت آنها عاجز هستند.
در برهه های وقوع دگرگونی های سریع و گسترده، ظهور رفتارهای جمعی( فرقه های مذهبی، انجمن های مخفی، فرقه های سیاسی، آرمانگرایان اقتصادی) معنای دوگانه ای داشت: از یک

طرف انعکاس دهنده عدم توانایی نهادها و مکانیسم های کنترل اجتماعی برای باز تولید انسجام اجتماعی و از طرف دیگربیانگر تلاش های جامعه برای نشان دادن واکنش به وضعیت های بحرانی از طریق پرورش اعتقادات مشترک به عنوان بنیانهای جدید همبستگی جمعی.
هرچند نظریه اسملسر ارگانیک ترین شکل رویکرد کارکردگرایی ساختاری به شمار می رود اما رویکردهای دیگر با نحوه نگرش او به اقدام جمعی به مثال رفتار معطوف به بحران اشتراک نظر دارند. برای مثابه پدیده هایی نظیر ظهور نازیسم، جنگ داخلی آمریکا یا جنبش سیاهان آمریکا و واکنش

های پرخاشجویانه ای تلقی شدند که خواه به واسطه پایان سریع و غیرقابل انتظار دوره های رفاه اقتصادی و افزایش انتظارات د رمقیاس گسترده، و خواه بواسطه مکانیسم های آشفتگی بوجود آمدند.
توجه به جنبش های اجتماعی بعنوان موتورهای تغییر و عمدتاً مرتبط با نظام های ارزشی بوسیله بعضی از آثار متفکران« مکتب شیکاگو» آغاز گردید. این مکتب فکری با توسعه تحلیل رفتار جمعی بعنوان یک حوزه تخصصی درون جامعه شناسی در دهه ۱۹۲۰ اعتبار یافت. تأکید بر مفهوم رفتار جمعی بیانگر تغییر توجهات از انگیزه افراد به سمت اعمال قابل مشاهده آنها بود. شخصیت های اصلی چنین رویکردی به مطالعه جنبش های اجتماعی عبارت بودند از روبرت پارک، ارنست بورکس، و مهمتر از همه بلومر. با رجوع به اصول مکتب شیکاگو توجه خود را به وضعیت های تغییر سریع درساختارها، و احکام اجتماعی معطوف نمودند. ظهور گرایش هایی به سمت سازمانهای بزرگ،

تحرک جمعیت، نوآوری تکنولوژیک، فنی، ارتباط گسترده و زوال قالب های فرهنگی، سنتی،همگی شرایط نوظهوری تلقی می شدند که افراد را به سمت یافتن الگوهای جدید سازمان دهی اجتماعی سوق می دادند. در حقیقت رفتار جمعی به عنوان رفتاری معطوف به تغییر تعریف می شد و جنبشهای اجتماعی، هم بعنوان یک جزء ضروری برای کارکرد طبیعی جامعه و هم تجلی یک فرآیند وسیع تر دگرگونی تعریف شدند.

ازدیدگاه مکتب رفتار جمعی ریشه پیدایش جنبش هاش اجتماعی همزیستی نظام های ارزشی متعارض و گروههایی است که با یکدیگر برخورد دارند. در این مکتب تغییرات ساختار اجتماعی و نظم هنجاری در چارچوب یک فرآیند تکامل فرهنگی تفسیر می گردند. فرآیندی که در طی آن ایده های جدیدی در اذهان افراد ظهور می کند. وقتی هنجارهای سنتی، دیگر نمی توانند یک ساختار رضایت آمیز برای رفتار ارائه دهند. فرد مجبور است نظم اجتماعی را از طریق اشکال گوناگون ناسازگاری به چالش بکشد. یک جنبش اجتماعی وقتی پدید می آید که یک احساس نارضایتی فراگیر شود و نهادهایی که از انعطاف پذیری کافی برخوردار نیستند به این احساس فراگیر پاسخ گویند.
جامعه شناسی جنبشهای اجتماعی بسیاری از آگاهی هایش را مرهون پژوهشگران مکتب رفتار جمعی است. برای اولین بار در این مکتب جنبش های اجتمای بعنوان اقدامات معناداری که غالباً تغییرات اجتماعی ضروری و مفیدی را ایجاد می کند تعریف می گردند. مهمترین و آخرین موضوع این است که در برداشت تعامل گرایانه از نظر رفتار جمعی بر فرآیند های تولید سمبلیک و ایجاد هویت که هر دو از عناصر ضروری رفتار جمعی هستند تأکید می شود.
اما ذکراین موضوع ضروری است که بویژه در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ پژوهشگران مکتب رفتارجمعی پدیده های متنوعی نظیر ازدحامات، جنبش ها، اضطراب ها، دیوانگان، مدها، تکنولوژی و ….. را مورد بررسی قرار دادند. این موضوع دو پیامد داشت. از یک طرف هر چند بسیاری از پژوهشگران رویکرد

رفتار جمعی، جنبشها ، را پدیده های معنادارو هدف مندی تعریف کرده اند اما توجه آنها بیشتر به پویش های غیرقابل انتظار معطوف بود تا به استراتژی های سازمانی آگاهانه یا بطورکلی تر استراتژی هایی که بوسیله بازیگران طراحی شده اند.
از طرف دیگر آنها با تمرکز بر تحلیل تجربی رفتار، غالباً در حد توصیف واقعیت محدود می شدند و به ریشه های ساختاری منازعات ظاهر شدند توجه زیادی نمی نمودند.
۳- اعتراض و نظام سیاسی
کانون اصلی نظریه های فرآیند سیاسی وجود ارتباط میان بازیگران سیاسی نهادی و اعتراض کنندگان است. از این دیدگاه، جنبش های اجتماعی در حین به چالش کشیدن نظم سیاسی با بازیگرانی که از موقعیت تحکیم شده ای در این نظم برخوردارند به تعامل می پردازند.
مفهومی که بیشترین موفقیت را در تعریف ویژگی های محیط بیرونی توسعه جنبش های اجتماعی داشته است،« ساختار فرصت سیاسی» است پیتر آیزینگر مفهوم ساختار فرصت سیاسی را در یک مقایسه میان نتایج اعتراض در شهرهای مختلف آمریکا بکار برد و بر میزان بازبودن یا بسته بودن نظام سیاسی محلی تأکید نمود.
دیگر پژوهش های تجربی در تبیین این مفهوم متغیرهای جدید مهمی نظیر بی ثباتی انتخاباتی، دسترسی به متحدان بانفوذ و تحمل اعتراض توسط نخبگان و دانشمندان را مورد اشاره قرار داده اند. در مجموع هدف از طرح این بحثها بررسی این موضوع بوده است که کدامیک از ویژگی های ثابت یا تغییر پذیر نظام سیاسی بر رشد عمل سیاسی کمتر در چرخه های اعتراض تأثیر می

گذارند.
رویکرد فرایند سیاسی موفق شد توجهات را به سمت تعاملات موجود میان بازیگران جدید و سنتی ومیان اشکال نامتعارف تر عمل سیاسی و نظام های نهادینه شده نمایندگی منافع سوق بدهد.
اما نباید از بعضی از مشکلات رویکرد فرآیند سیاسی غفلت نمود از یک طرف حامیان این دیدگاه همواره به بحث در مورد مسائل ظریفی نظیر انتخاب مناسبترین شاخص ها برای سنجش پدیده های نهادی پیچیده می پردازند از طرف دیگر این خط فکری بخاطر گرایش اش به پذیرش نوعی« تقلیل گرایی سیاسی» از بیرون مورد انتقاد قرار گرفته است.
در حقیقت نظریه پردازان رویکرد فرآیند سیاسی توجه کمی به این حقیقت مبذول داشته اند که بسیاری از جنبش های اجتماعی هم در یک بستر سیاسی و هم در یک جو نوآوری فرهنگی، و فنی و تکنولوژیکی بوجود آمده اند.

۴- جنبش های جدید برای منازعات جدید تحت تأثیر علم و تکنولوژی
پاسخ پژوهشگران علوم اجتماعی اروپا به ظهور جنبش های دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نقد مدل های مارکسیستی تفسیر منازعات اجتماعی بود. چنین مدل هایی در توضیح تحولات اخیر با چندین مشکل مواجه بودند. اول اینکه، دگرگونی های اجتماعی که پس از پایان جنگ جهانی دوم رخ دادند محوریت نزاع سرمایه و کار را زیر سئوال بردند. افزایش دسترسی به آموز ش عالی و علمی و تکنولوژیکی و یا ورود گسترده زبان به بازار کار امکان های ساختاری جدیدی برای منازعه خلق نموده بودند و اهمیت معیارهای قشربندی اجتماعی (نظیر جنسیت) که بر کنترل منابع غیر اقتصادی مبتنی بودند را افزایش داده بودند. اما مشکلات تفاسیر مارکسیستی تنها به بروز تردید هایی در مورد تداوم وجود طبقه کارگر در جامعه پسا صنعتی ارتباط نداشتند بلکه به منطق این مدل تبیینی نیز باز می گشتند. اکنون عصر جبرگرایانه سنت مارکسیستی( این حکم جزمی که تکامل منازعات اجتماعی و سیاسی تا حد زیادی بوسیله سطح توسعه نیروهای تولیدی و پویش روابط طبقاتی

تعیین می شود) رد شده بود. براساس این عنصر جبرگرایانه که بویژه در میان مارکسیستهای ارتدکس رایج بود، تنوع و چندگانگی علایق و منازعات درون جنبش های واقعی انکار می گردید و در عوض تصورات عجیب و غریبی درمورد جنبش ها پرورده می شد، بطوریکه آنها بعنوان بازیگرانی

همگون با سطح بالایی از توانایی استراتژیک تلقی می شدند. البته فقط محققان جنبش های جدید از این مشکلات آگاهی نداشتند بلکه مشکلات مشابهی نیز بوسیله کسانی که با بذل توجه به یک بازیگر طبقاتی« قدیمی» نظیرجنبش کارگری اقدامات طبقاتی را از موضعی غیراقتصادی مطالعه نموده بودند مطرح گردید.
با این وجود محققان نحله« جنبشهای اجتماعی جدید» کمک قاطعی به توسعه بحث پیرامون این موضوعات نمودند.
محققان جنبش های جدید معتقدند که موضوعیت نزاع میان طبقات صنعتی روبه کاهش است و به همین ترتیب معرفی جنبش ها بعنوان سوژه هایی همگون دیگر عملی نیست. اما اختلافاتی در مورد امکان شناسایی نزاع اصلی جدید بعنوان خصیصه جامعه نوظهور که به نامهای مختلف جامعه

 

« پساصنعتی»،«پسافوردی»،«تکنوکراتیک» یا« برنامه ای» تعریف شده است، وجود دارد. یکی از طرفداران با نفوذ این رویکرد یعنی آلن تورن درتقویت این موضع از بیشترین صراحت برخوردار بودند. به نظر او« جنبش های اجتماعی مخالفان حاشیه ای نظم موجود نیستند بلکه شیوه های محوری هستند که برای کنترل تولید جامعه و کنترل اقدامات طبقات برای شکل دهی به تاریخ مندی با یکدیگر در حال مبارزه اند.»
در جامعه صنعتی و علمی همانند جوامع کشاورزی و تجاری، طبقه حاکم و طبقه عوام، یا محکوم با هم مخالفت می کنند و این وضعیت به عقیده تورن در جامعه برنامه ای یا علمی نیز حاکم خواهد بود که در آن طبقات اجتماعی جدید به عنوان بازیگران اصلی منازعه جانشین سرمایه داران و کارگران خواهند شد.

گسست مبانی جنبش های جامعه صنعتی و جنبش های جدید در دهه ۱۹۸۰ مورد تأکید جامعه شناس آلمانی کلاوس اوفه(۱۹۸۵) نیز قرار گرفت. به عقیده او جنبش ها یک نقد بنیادی و فراسیاسی بر نظم اجتماعی و دموکراسی نمایندگی وارد نمودند و به نام دموکراسی رادیکال فرض های نهادی را درخصوص شیوه های متعارف« سیاست ورزی» به چالش کشیدند. در مقایسه با جنبش« کارگری» یکی از نوآوریهای اصلی جنبش های جدید برخوداری از یک ایدئولوژیک انتقادی در رابطه با مدرنیسم و پیشرفت؛ ساختارهای سازمانی غیرمتمرکز شده و مشارکتی دفاع از همبستگی میان اشخاص در مقابل بوروکراسی های بزرگ، و احیای فضاهای خودمختار به جای امتیازات مادی بود. به عقیده اوفه ویژگی جنبش های جدید وجود یک سازمان باز و سیال یک مشارکت فراگیر و غیرایدئولوژیک، و توجه بیشتر به دگرگونیهای اجتماعی به جای دگرگونی های اقتصادی است.
کمک دیگر به تعریف ویژگی های جنبش های جدید متأثر از علم و توسعه در جامعه برنامه ای توسط« ملوچی» صورت گرفت. ملوچی با بهره گیری از ایده استعمار زیست جهانها(lifeworlds ) که از سوی هابرماس مطرح شده جوامع معاصر را نظامهایی به شدت تفکیک شده توصیف نمود که در همان حال که همگرایی نزدیک تری کسب می کنند و کنترل برروی انگیزه های عمل انسان را افزایش می دهند، بگونه ای فزاینده در ایجاد مراکز عمل مستقل فردی نیز سرمایه گذاری می کنند. به عقیده او جنبش های اجتماعی جدید سعی دارند با دخالت بیجایی دولت و بازار در زندگی اجتماعی مخالفت کنند و در مقابل دستکاری و دخالت همه جانبه از سوی نظام، هویت فردی و حق تعیین زندگی خصوصی و عاطفی فرد را احیاء نمایند. از دیدگاه ملوچی، برخلاف جنبش کارگری جنبش های اجتماعی جدید خود را به تعقیب سود مادی محدود نمی کنند بلکه خود ایده های متداول سیاست و جامعه را به چالش می کشند. بنابراین بازیگران جدید خواهان افزایش دخالت دولت برای تضمین امنیت و رفاه نمی شوند بلکه در مقابل گسترش دخالت سیاسی و اداری در زندگی روزمره مقاومت می کنند و از استقلال شخصی دفاع می نمایند.

این رویکرد چندین ویژگی مثبت دارد. اول اینکه توجهات را به سمت عوامل ساختاری اعتراض معطوف نموده و ارزیابی مجددی از اهمیت منازعه بعمل می آورد. در مقایسه با مارکسیسم نظریه پردازان اجتماعی جدید دو مزیت ویژه دارند:
آنها بار دیگر اهمیت را به بازیگر می دهند و از این توانایی برخوردارند که ویژگی های نوآورانه جنبش ها را که دیگر خود را برحسب نظام تولید تعریف نمی کنند، شناسایی نمایند. بعلاوه نباید وجود حوزه برجسته پژوهشی و علمی که تا حد زیادی از فرضیات اصلی آنها الهام می گیرد مورد غفلت واقع شود.