تربيت در نهج البلاغه

دكتر على شريعتمدارى‏
پيش از بررسى تربيت در نهج البلاغه، يادآورى يك نكته ضرورت دارد.
معمولا وقتى از تربيت بحث مى‏شود، دو معنا به ذهن مى‏آيد، اول معناى عام و دوم معناى خاص. تربيت در معناى خاص با پرورش انسان بطور كلى و امر تعليم و تعلّم سر و كار دارد. تربيت بمعناى عام با امورى مانند خويشتن شناسى، رابطه انسان و خدا، رابطه انسان و طبيعت، رابطه انسان با همنوعان و رشد و تكامل انسان در رابطه با ارزشهاى الهى و انسانى و حركت او بسوى اللَّه ارتباط دارد. بدون ترديد اين دو معنا با هم ارتباط نزديك دارند.

مطالعه نهج البلاغه و زندگى حضرت على عليه السلام اين حقيقت را آشكار مى‏سازد كه تربيت در دو معناى عام و خاص در رفتار و گفتار اين شخصيت الهى متبلور و منعكس است.
نهج البلاغه يك كتاب تربيتى

كتاب نهج البلاغه در مجموع يك كتاب تربيتى است. با مطالعه نهج البلاغه فرد مى‏تواند خود را بشناسد و موقع خود را در جهان آفرينش درك كند، با جهان شناسى الهى آشنائى پيدا كند، وظيفه خود را در برابر خدا تشخيص دهد، رابطه خود را با همنوعان در سايه ضوابط و معيارهاى اسلامى استحكام بخشد، از مطالعه موجودات‏مختلف به پيچيدگى مسئله آفرينش و نقش خدا در خلقت موجودات پى برد، از بررسى تاريخى عبرت گيرد، وضع خود را در برابر ارزشهاى معنوى و دنيائى روشن سازد و با الهام از تعليمات اخلاقى نهج البلاغه شخصيت اخلاقى خود را به سوى رشد و تكامل سوق دهد.
شخصيت حضرت على عليه السلام يك الگوى عالى تربيتى است. زندگى على (ع) بمنزله يك مكتب بزرگ تربيتى است. گفتار و كردار و انديشه‏هاى پيشواى بزرگ ما همه جنبه تربيتى دارند. او نه تنها با الهام از مكتب اسلام ارزشهاى عالى انسانى را مطرح نمود، بلكه خود در زندگى مظهر و نمونه اين ارزشها بود. بحث على (ع) از آفرينش جهان عمق و گسترش درك او را نشان مى‏دهد. او الگوى عالى تربيتى براى انسانهاى خداشناس، كمال جوى، حكمت دوست، عدالتخواه و حق طلب بود.
آنچه نويسندگان معروف، چه مسلمان و چه غير مسلمان، در باره او گفته يا نوشته‏اند، نشانه عظمت شخصيت او و نقشى است كه در طرح مبانى الهيات و ارزشهاى عالى انسانى داشته است.

بطور كلى رفتار على (ع) در تعليم، عبادت، جنگ، مبارزه عليه كفر و نفاق، مراعات حق و عدالت و ايثار و از خود گذشتگى، سرمشقى عالى براى پويندگان راه حق و عدالت و آزادى است.
ابعاد اساسى شخصيت على عليه السلام
در شخصيت پيامبران و پيشوايان معصوم، علاوه بر بعد معنوى، مى‏توان چند بعد ديگر را در نظر گرفت. اين ابعاد از لحاظ تربيتى اهميتى خاص دارند. ابعاد مذكور عبارتند از:
۱- بعد شناخت.
۲- بعد جامعيت.

۳- بعد وحدت.
اين ابعاد در شخصيت على عليه السلام بشكلى بارز متجلى هستند.
بعد شناخت:
بحثهاى حضرت على در باره آفرينش جهان و مبدأ اعلاى آن، نمايشگر عمق و گستردگى شناخت او است. در حديثى كه از قول پيامبر اكرم خطاب به على (ع) نقل شده، اهميت شناخت مورد تاكيد قرار گرفته است: يا علىّ اذا عنّ النّاس أنفسهم في تكثير العبادات و الخيرات فأنت عنّ نفسك في ادراك المعقولات حتّى تسبقهم. حديث بالا از قول ابو على سينا نقل شده و بصورت زير بيان گرديده است.

يا علىّ اذا رأيت النّاس يتقرّبون الى خالقهم بأنواع البرّ تقرّب انت اليه بأنواع العقل تسبقهم. در اين حديث، شناخت و ادراك در مقايسه با انجام عبادات و خيرات، مهمتر تلقى شده است. على عليه السلام در خطبه معروف خود، شناخت را آغاز و اساس ديندارى تلقى ميكند و مى‏گويد: «اوّل الدّين معرفته» همين شناخت است كه در گفته او منعكس ميباشد: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا»
بعد جامعيت:
افراد برگزيده در جوامع انسانى اعم از دانشمندان، رهبران سياسى، نويسندگان و هنرمندان، غالبا در يك يا دو جهت، برجستگى خاصى دارند و نظر مردم را بخود جلب ميكنند. از باب مثال، دانشمندى در طرح نظريات يا مسائل تازه، ابتكار بخرج مى‏دهد و در ميان ديگر دانشمندان،

برجستگى خاصى پيدا ميكند. رهبرى، قدرت جلب مردم را دارد و از لحاظ اخلاقى در سطح عالى قرار مى‏گيرد و بهمين سبب در ميان رهبران سياسى وجهه‏اى خاص كسب ميكند.
آنچه در شخصيت پيامبران و پيشوايان دينى مشاهده مى‏گردد، جامعيت است.
على (ع) بعد از پيامبر گرامى از لحاظ جامعيت در فضائل اخلاقى و قدرت فكرى، بى‏نظير است. جهات مختلف شخصيت على (ع) برجستگى خاصى دارند.

على (ع) صرفنظر از اين كه در مكتب اسلام پرورش يافته و مستقيما تحت تأثير مكتب وحى قرار داشته است، شخصيتى جامع الاطراف است. او مانند يك حكيم بى‏نظير الهى در باره الهيات به بحث مى‏پردازد خطبه‏هاى معروف‏او ژرف انديشى و گستردگى انديشه او را در باره خدا و آفرينش جهان، منعكس مى‏سازند. حضرت على (ع) وقتى در باره اخلاق صحبت ميكند، مثل يك حكيم اخلاقى به بحث در مبانى اخلاق و تحليل رفتار اخلاقى مى‏پردازد. على (ع)، يك بنده صالح خداست و در موقع عبادت، كاملترين شكل شناخت، اخلاص، خشوع و خشيّت در پيشگاه حق را در رفتار خود نشان مى‏دهد. او در هر زمينه، نه تنها به طرح اصولى مى‏پردازد، بلكه خود، الگو و نمونه‏اى از آن اصول ميباشد. مردم را به عدالتخواهى دعوت ميكند و خود، مجسّمه عدل و داد است.

على (ع) مرد رزم است و در مبارزه عليه ظلم و فساد، آنى آرام نمى‏گيرد. او نه تنها خود را طرفدار مستضعفان معرفى ميكند، بلكه شبها نيز به ملاقات ضعفا مى‏رود و از آنها سرپرستى ميكند. او مردم را به تقوا پيشگى ترغيب مى‏نمايد، و خود، مظهر كامل تقوا و پرهيزگارى است. او طرفدار حق است و پيوسته در رعايت حق، گوى سبقت را از ديگران مى‏ربايد. او مردى ايثارگر است و ديگران را هم به ايثار و از خود گذشتگى تشويق مى‏نمايد. بطور كلى، على عليه السلام، فضائل اخلاقى را بحد كمال در شخصيت خود، منعكس مى‏سازد.
همين جامعيت است كه او را در هر زمينه، الگو و سرمشق علاقمندان قرار مى‏دهد.
بعد وحدت:
كمال و رشد شخصيت در هر فرد، بستگى به درجه و اندازه وحدت و هماهنگى جنبه‏هاى مختلف شخصيت آن فرد دارد. براى اين كه اهميت اين بعد در شخصيت آدمى روشن گردد، توجه خوانندگان را به جنبه‏هاى ناهماهنگ و متضاد شخصيت پاره‏اى از افراد جلب مى‏كنيم. گاهى فرد در ضمن يك سخنرانى يا بحث و تبادل نظر، نكته‏هاى متضاد و گاهى متناقض را مورد حمايت قرار مى‏دهد. در

قسمتى از بحث، روش علمى را مورد حمايت قرار مى‏دهد، اما در قسمت ديگر، طرق غير علمى يا ضد علمى را اتخاذ ميكند. در يك مورد، از اخلاق و مراعات موازين اخلاقى طرفدارى ميكند و در مورد ديگر بر خلاف اصول اخلاقى اظهار نظر ميكند. در يك حالت عدالت را مراعات ميكند، اما در حالت ديگر به حقوق ديگران تجاوز مى‏نمايد.

در موقعيتى، رفتار ايثارگرانه از خود ظاهر مى‏سازد، اما در شرايط ديگر، بصورت فردى‏خودخواه ظاهر مى‏گردد. در يك جا بعنوان فردى اجتماعى اقدام ميكند و در جاى ديگر، با فرض يكسان بودن شرايط، مرتكب اعمال ضد اجتماعى مى‏شود.
تحليل گفتار و انديشه و بطور كلى رفتار اين چنين فردى يك حقيقت را آشكار مى‏سازد و آن اين كه در وجود او چند عامل متضاد يا ناهماهنگ نفوذ دارند. به سخن ديگر، اين فرد، چند شخصيتى است.
آنچه در شخصيت على (ع) و ديگر پيشوايان معصوم، مشاهده مى‏گردد، وحدت شخصيت است.

على (ع) همه جا طرفدار اصول است. او همه جا عدالت را مراعات ميكند، چه در برخورد با همسر گرامى خود، چه هنگام برخورد با برادران خود، چه در مورد ضارب خود، چه در مورد دشمنان خود، در تمام موارد، او عدالت را در رفتار خود منعكس مى‏سازد. نحوه بحث او در هر زمينه، حاكى از اعتقاد به اصول معينى است.
آنچه در تربيت ديگران تأثير دارد وحدت شخصيّت مربّى است. وقتى شاگرد، گفته‏هاى مربى را در موارد مختلف مى‏شنود و واكنش او را در برابر موارد يكسان ملاحظه ميكند و نفوذ اصول اساسى را در هر مورد در رفتار مربى مى‏بيند، بيشتر تحت تاثير شخصيت او قرار مى‏گيرد. على (ع) در طول حيات پرثمر خود و همچنين در گفتار خويش بعد وحدت را بنحو كامل در شخصيت خويش ظاهر مى‏سازد.
اكنون به بررسى نكته‏هاى تربيتى در زمينه تعليم و تعلّم و تأديب مى‏پردازيم.

نكته‏هاى تربيتى در نهج البلاغه جنبه عقلانى در شخصيّت آدمى:
در شخصيت آدمى، جنبه‏هاى مختلف وجود دارند. جنبه معنوى و اخلاقى، جنبه عقلانى، جنبه عاطفى، جنبه اجتماعى و جنبه بدنى از جنبه‏هاى اساسى شخصيت انسان محسوب ميشوند. از نظر فيلسوفان تربيتى، آنچه در زمينه تربيت، بيشتر از هر جنبه بايد مورد توجه قرار گيرد جنبه عقلانى است. دلائل متعددى در اين زمينه مى‏توان ارائه داد. اول اين كه جنبه عقلانى، وجه امتياز انسان از ديگر حيوانات است.
بعبارت ديگر، انسانيّت انسان، در حدى گسترده، بستگى به پرورش قدرت عقلانى او دارد. در اين رابطه، گفته حضرت رسول اكرم (ص) را در كتاب تحف العقول صفحه‏۵۳ مى‏بينيم كه: انّما يدرك الخير كلّه بالعقل و لا دين لمن لا عقل له.
هر راه خيرى بوسيله عقل ادراك مى‏شود و آنكه برخوردار از عقل نيست دين نيز ندارد دوم اين كه جنبه عقلانى، ضمن اين كه خود، تحت تاثير ديگر جنبه‏ها قرار دارد، در پرورش آنها نقشى اساسى ايفا ميكند. از باب مثال، رشد عاطفى عبارتست از فراگيرى نحوه ابراز عواطف و كنترل آنها و اين امر در اساس، فعاليتى عقلانى است.

در زمينه اجتماعى نيز نقش عقل را در تحقّق جريانهاى اجتماعى نمى‏توان مورد انكار قرار داد. به سخن ديگر، همكارى، سازگارى اجتماعى، توافق مخالفت و تشابه فرهنگى در مرحله نهائى، همه جنبه عقلانى دارند.
در زمينه اخلاقى نيز ايجاد انگيزه‏هاى اساسى، تدوين و تهيه ضوابط اخلاقى، گزينش آرمانها و هدفهاى اساسى در فعاليتهاى اخلاقى، تميز خوب و بدو پرورش وجدان اخلاقى، همه امورى عقلانى هستند.

سوّم اين كه عمل تربيت، بطور كلى يك فعاليت عقلانى است. بررسى ماهيت انسان، تشخيص نيازهاى اساسى مادى و معنوى او، تهيه برنامه‏هاى آموزشى، گزينش روشهاى اساسى در تعليم و تربيت و ارزيابى پيشرفت فرد از لحاظ تربيتى همه جنبه عقلانى دارند.
پيش از نقل عباراتى از نهج البلاغه يك نكته ديگر را يادآور مى‏شويم. معمولا ما عقل را در برابر حس قرار مى‏دهيم و شناخت عقلانى را از شناخت حسى جدا مى‏سازيم. با اين كه اين امر در فلسفه اثبات شده كه ما شناخت حسى نداريم و آنچه بعنوان شناخت براى انسان مطرح مى‏شود، جنبه عقلانى دارد.
عقل و تفكر در نهج البلاغه:

در خطبه ۲۳۹ در نهج البلاغه كه فضائل آل محمد عليهم السلام در آن ذكر شده، در باره نقش عقل چنين آمده است: عقلوا الدّين عقل وعاية و رعاية، لا عقل سماع و رواية، فانّ رواة العلم كثير و رعاته قليل.
آنها دين را مورد تعقل و شناخت قرار دادند، شناختى توام با فهم و عمل، نه شناختى بصورت شنيدن و نقل نمودن. روايت كنندگان يا نقل كنندگان علم فراوان هستند، اماآنهائى كه روح علمى دارند و علم را در عمل، مراعات ميكنند كم هستند.
همچنين در قسمتى از خطبه ۸۲ چنين آمده است: فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه تقيّة ذي لبّ شغل التّفكّر قلبه.
اى بندگان خدا تقوا پيشه كنيد، تقواى خردمندى كه فكر، دل او را بخود مشغول داشته است در اين خطبه تقوا و تعقل و تفكر در رابطه با هم مطرح شده‏اند و ما در قسمتى ديگر از اين سخن در باره اهميت تقوا در تعليم و تربيت بحث خواهيم كرد.

در تعليم و تربيت، آنچه اهميت دارد «فهم» و «تعقل» است. در هر زمينه، چه در مطالعه نظريات علمى و فلسفى و چه در بررسى مبانى اخلاقى، آنچه پايه و بنيان فراگيرى را تشكيل مى‏دهد، فهم است. منظور از فهم، درك معناى يك امر و توجه به ارتباط آن امر با ديگر امور با درك ارتباط يك امر بعنوان يك جزء با كل موضوع مورد بحث است. در تعليم، آنچه از لحاظ تربيتى، اهميت دارد، اين است كه فرد، علت طرح يك نظريه را درك كند، مفاهيم، قواعد و اصول مندرج در يك نظر را در ارتباط باهم

فرا گيرد و نحوه تدوين نظريه را تشخيص دهد. در اين صورت است كه فرد، نظريه مورد بحث را فهميده است. آنكه نظريه‏اى را حفظ ميكند و در سايه تكرار آن را بخاطر مى‏سپارد و مى‏تواند به نقل آن اقدام كند، از فهم اين نظريه عاجز است.
خواندن يك مطلب و تكرار اين عمل و در نتيجه حفظ كردن مطالب و بخاطر سپردن آنها غالبا با فهم توام نيست و ارزش تربيتى ندارد.

علاوه بر فهم، فرد بايد در باره نظريه تعقّل كند. به عبارت ديگر، فرد بايد بتواند نظريه مورد بحث را ارزيابى و آن را بررسى نمايد. در اين مرحله، فرد، نظريه را از دلائل مربوط به آن جدا مى‏سازد، به رابطه دلائل و نظريه دقت مى‏كند، قدرت اثباتى دلائل را بررسى مى‏نمايد و آن گاه در رد يا پذيرش آن، اقدام ميكند. فهم و تعقل يك نظريه و پذيرش آن، عاملى اساسى در بكار بستن آن نظريه است. اگر در بررسى نظريات علمى يا انديشه‏هاى اخلاقى، فرد از فهم و تعقل استفاده نمايد و در پذيرش يا رد آنها اقدام كند، در اين صورت آنچه را كه پذيرفته است، در عمل نيز مراعات مى‏نمايد. اين كه

گاهى افراد، نظرى را مى‏پذيرند (مثل زيان سيگار كشيدن) ولى در عمل آن نظر را مراعات نمى‏كنند، چند علت دارد: اولا نظر طرح شده را درست درك‏نكرده‏اند. ثانيا دليل طرح نظريه را بررسى ننموده‏اند. ثالثا گاهى عادات نيرومند، جلوى نفوذ فهم و تعقل فرد را مى‏گيرند و مانع رعايت نظر مورد بحث در عمل ميشوند.
انديشه‏هاى اخلاقى، فرد از فهم و تعقل استفاده نمايد و در پذيرش يا رد آنها اقدام كند، در اين صورت آنچه را كه پذيرفته است، در عمل نيز مراعات مى‏نمايد. اين كه گاهى افراد، نظرى را مى‏پذيرند (مثل زيان سيگار كشيدن) ولى در عمل آن نظر را مراعات نمى‏كنند، چند علت دارد: اولا نظر طرح شده را درست درك‏

نكرده‏اند. ثانيا دليل طرح نظريه را بررسى ننموده‏اند. ثالثا گاهى عادات نيرومند، جلوى نفوذ فهم و تعقل فرد را مى‏گيرند و مانع رعايت نظر مورد بحث در عمل ميشوند.
در همين رابطه، عبارتى ديگر در نهج البلاغه ذكر شده است: أوضع العلم ما وقف على اللّسان و أرفعه ما ظهر فى الجوارح و الاركان .
پست‏ترين دانش، دانشى است كه در سطح زبان، متوقف شود و والاترين دانش، آن است كه در كل وجود فرد، ظاهر و منعكس گردد معلوماتى كه بصورت محفوظات در ذهن فرد وارد شوند و فرد، جز الفاظ، چيزى از آنها نداند، در مقايسه با آنچه درك شده و در اعضاء و اركان وجود فرد ظاهر مى‏گردند، بى‏ارزش تلقى ميشوند.

در روان شناسى، بعضى يادگيرى را كسب معلومات يا محفوظات مى‏دانند، اما روان شناسان تربيتى، آنهائى كه به مبانى تربيت آشنائى دارند، يادگيرى را تغيير رفتار از راه تجربه تلقى ميكنند.
كسى امرى را ياد مى‏گيرد كه خود، تجربه كند و حاصل يا جريان اين تجربه، توام با تغيير رفتار فرد باشد. مراد از رفتار در اين عبارت طرز تفكر، نحوه قضاوت يا ارزيابى عادات و گرايشها و تمايلات و مهارتهاست. آنكه رفتارش در سايه تجربه تغيير ميكند، و به سخن ديگر، امرى را مى‏آموزد، نحوه تفكر و قضاوت، تمايلات، عادات و مهارتهاى او نيز دچار تغيير مى‏شود.
كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غيّك من رشدك .
عقل تو براى تو بسنده است، زيرا راههاى خطا را از راههاى صواب براى تو آشكار مى‏سازند.
رحم اللَّه امرأ تفكّر فاعتبر، و اعتبر فابصر خداوند رحمت كند مردى را كه مى‏انديشد و از پس آن عبرت مى‏گيرد و عبرت مى‏گيرد و آن گاه با بصيرت عمل مى‏كند.
انّ اغنى الغنى العقل .
سرآمد بى‏نيازيها برخوردارى از عقل است.
علم و تفكر:
يكى از مسائل تربيتى اين است كه آيا كسب علم مهمتر است يا انديشيدن بطور كلى گفته مى‏شود، مدرسه جاى درس خواندن است و بايد در آنجا، علم آموخت.
بنظر پاره‏اى از متخصصان تعليم و تربيت، بايد در مدرسه، نظريات علمى را فرا گرفت و بعد از طى دوره‏هاى آموزشى به تفكر پرداخت. بعضى با اين نظر، مخالف هستند و مى‏گويند، علم آموختن وسيله تربيت يا پرورش نيروى تفكر است.

علم بصورتى كامل در مجله‏ها و كتابها تدوين شده است و فرد با اندك فعاليتى مى‏تواند به مطالعه آن اقدام كند. اما انديشيدن و پرورش نيروى تفكر، چيزى نيست كه از كتاب و مطالعه بدست آيد. آنچه در كتابهاى منطق و روش شناسى ذكر مى‏شود، همان قواعد و اصول انديشيدن و تحقيق كردن است. پرورش نيروى تفكر، همان تربيت واقعى است و در مراحلى از رشد، بايد با كمك مربى انجام گيرد. بنظر اين دسته، هدف از تربيت، پرورش نيروى تفكر است. در جاى خود آمده است كه تفكر، وسيله تربيت نيز ميباشد. آنچه معلمان آگاه، مى‏توانند انجام دهند، علم آموختن از طريق تفكر است. با اتخاذ روش تحقيق بعنوان روش تدريس شاگرد هم علم مى‏آموزد و هم در ضمن تحقيق، قدرت تفكر خود را پرورش مى‏دهد. بنا بر اين، مى‏توان گفت ميان علم آموختن و پرورش نيروى تفكر، تضادى وجود ندارد. بسخن ديگر، آموختن علم و پرورش نيروى تفكر، قابل تلفيق هستند.

از نظر تربيتى، اگر امر دائر شود ميان اين كه ما بين آموختن علم و پرورش نيروى تفكر، يكى را انتخاب كنيم بايد دومى را برگزينيم. دليل اين تقدم را در بالا ذكر كرديم. روى اين اصل، پرورش نيروى تفكر، مهمتر از كسب علم است. با توجه به اين حقيقت است كه مفهوم «لا علم كالتّفكّر» روشن مى‏گردد. على عليه السلام در همين جمله كوتاه، اهميت تفكر و تقدم آن را بر علم، بيان مى‏فرمايد.
تربيت و عادت:
در نامه ۳۱ على عليه السلام خطاب به حضرت حسن عليه السلام مى‏فرمايد: فإنّ العاقل يتّعظ بالادب و البهائم لا تتّعظ الّا بالضّرب.
خردمندان، قابل تاديب و تربيت هستند و بهائم جز از طريق تنبيه، پرورش نمى‏يابند.
در تربيت انسان، دو روش اعمال مى‏شود: روش اول، تربيت بمعناى واقعى است و مبانى اساسى آن فهم و تعقل است.
اين روش مى‏گويد: در تربيت افراد، بايد از قدرت فهم آنها استفاده نمود و به آنها در ارزيابى عقايد و انديشه‏ها كمك نمود. همان طور كه در پيش گفته شد، آموزش نيز به‏دو صورت انجام مى‏گيرد. آموزشى كه جنبه تربيتى دارد، مبتنى بر بكار انداختن فهم و استفاده از نيروى تفكر است به اين معنا كه كسب عادات، فرا گرفتن مهارتها، بررسى نظريات، مقايسه نظامهاى فكرى، انتخاب هر

نظام و مطالعه رفتار اخلاقى، همه بايد مبتنى بر فهم و تعقل باشد. اين جريان تربيتى، اختصاص به انسان دارد. روش دوم عادت دادن طرف است كه مبتنى بر تكرار و تمرين و تداعى معانى و تلقين پذيرى است. اين روش هم در مورد حيوانات بكار مى‏رود و هم در آموزش انسان از آن استفاده مى‏شود.

در عادت دادن، صرف مجاورت دو امر و تكرار اين مجاورت، سبب مى‏شود كه موجود زنده از يك امر به امر ديگر، منتقل شود. گاهى رفتارى از موجود زنده سر مى‏زند، مربى براى تثبيت اين رفتار در موجود زنده، به محض مشاهده آن به او پاداش مى‏دهد و همين امر سبب تثبيت آن رفتار در موجود زنده مى‏شود. بايد عادت دادن را جريان شرطى، تشكيل دهد و وقتى اين روش در مورد انسان بكار رود و موضوع آموزش، عقايد و نظريات خاص باشد، علاوه بر تكرار، ارائه موضوع مورد نظر، فرد را به پذيرش بدون چون و چرا ترغيب مى‏نمايند. به سخن ديگر، فرد در اثر برخورد به يك عقيده يا يك اصل يا يك نظريه و تكرار اين امر، خود بخود آن را مى‏پذيرد