چگونه نفت در كره زمين تشكيل شد ؟

مي گويند نفت از بقاياي موجودات زنده ي پيشين و بسيار قديمي در دل زمين تشكيل شده است . ميليونها سال پيش ، بخشهاي وسيعي از خشكيهاي كنوني زير آب بوده وخورشيد بر پهنه گسترده آب و تمام موجودات زنده درون آن مي تابيد.
گياهان و جانوران دريايي ، انرژي خورشيد را در بدن خود ذخيره مي كردند . وقتي اين جانوران مي مردند بقاياي جسدشان به كف دريا مي رفت و در لايه اي زير مواد رسوبي ( ذرات ريز سنگ و ماسه ) مدفون مي شد هنگامي كه بقاياي آلي اين جانوران و گياهان در زير چندين لايه ماسه و لجن مدفون مي شد، مواد شيميايي و باكتريهاي گوناگون ، به فعاليتهاي خود ادامه مي دادند .

البته هنوز به طور قطعي بر كسي روشن نشده است كه چگونه اين ميكروبها و مواد شيميائي در اثر فعل وانفعالاتي كه بر روي چربي و روغن موجودات زنده پيشين دريا انجام مي دادند باعث تبديل آنها به گاز مي شدند ولي پس از گذشت مدتهاي طولاني ، قطرات كوچك روغن سنگ يا … نفت امروزي تشكيل مي شد .

بعدها لايه هاي ماسه و لجن ورسي كه روي هم خوابيده بود به سنگهاي شني و آهكي تبديل شد . اين سنگها را سنگهاي رسوبي مي نامند . زيرا در اثر رسوبهاي پيش گفته تشكيل مي شدند . با گذشت زمان ، قطرات كوچك نفت به درون لايه هاي اين سنگهاي متخلخل رخنه كردند ودر آنجا ، به شكلي كه يك تكه اسفنج يا ابر را نگه ميدارند ، ماندگار شدند .

در طي ميليونها سال ، پوستهكرهزمين در حال حركت بوده است . بسترهاي پيشين درياها و نفت درونشان ، در برخي نقاط ، به خشكي تبديل شدند . برخي ديگر از همين بسترها در زير اعماق درياها قرار گرفتند ، سطح كرهزمين جابجا شد وشكل ظاهر قاره ها تغيير پيدا كرد.

به همين علت است كه امروزه برخي از لايه هاي سنگهاي نفت دار در اعماق خشكيها پ

يدا
مي شود و بيشتر ميدانها سرشار نفتي در مناطقي بياباني واقع شده اند . اين بيابانها ميليونها سال پيش، احتمالا جزء مناطق زير آب بوده اند .

گروههاي شيميايي جدول تناوبي
قليايي فلزيها
قليايي خاکيها

لانتانيدها
آکتينيدها
فلزات انتقالي
فلزات ضعيف
شبه فلزات
غير فلزات
هالوژنها
گازهاي کامل

در اينجا روشهاي ديگر براي نمايش جدول ارايه شده‌اند:
جدول استاندارد – جدول جايگزين – جدول ضد – جدول بزرگ – جدول عظيم – جدول عريض – جدول توسعه يافته – جدول ساختاري – فلزات و غير فلزات
کد رنگ براي اعداد اتمي:
• عناصر شماره گذاري شده با رنگ آبي ، در دماي اتاق مايع هستند؛
• عناصر شماره گذاري شده با رنگ سبز ، در دماي اتاق بصورت گاز مي باشند؛
• عناصر شماره گذاري شده با رنگ سياه، در دماي اتاق جامد هستند.

رجوع به جدول تناوبي
اين نوشتار ناقص است. با گسترش آن به ويکي‌پديا کمک کنيد.

فرض کنيد براي مثال بايد به يک حالتي با حجم متفاوت برسيم. واضح است که اگر تحول به آرامي انجام نشود، فشار به همراه دما براي مدت زيادي در اين حجم ثابت نخواهد ماند. در حالت کلي ، صحبت درباره هر فشار و دماي معيني بي‌معني خواهد بود، چون آنها در نقاط مختلف ، متفاوت خواهد بود. به علاوه ، توزيع فشار و دما در يک حجم فقط به حالتهايي اوليه و نهايي بستگي ندارد، بلکه به نحوه انجام اين تحول نيز وابسته است. بنابراين حالتهاي مياني در يک چنين فرايندي ، ناترازمند هستند. اين فرآيند ، فرآيند ناترازمندي (فرآيند عدم تعادل) ناميده مي‌شود.

فرآيند تعادلي

يک تحول مي‌تواند به طرق مختلفي تکامل يابد. يعني بي‌نهايت آرام صورت گيرد. بعد از يک تغيير بسيار کوچک در پارامترها ، تغيير بعدي تا رسيدن سيستم به حالت تعادل صورت نمي‌گيرد، يعني تمام پارامترها در سراسر سيستم ، با مقادير ثابت فرض مي‌شوند. بعد از آن مرحله بعدي صورت مي‌گيرد و به همين ترتيب ادامه مي‌يابد. بنابراين ، تمامي فرآيند شامل حالتهاي تعادلي متوالي

است. چنين فرايندي، فرآيند تعادلي ناميده مي‌شود. در معادله حالت يک گاز ايده‌آل ، ، دو تا از پارامترها (هر کدام) مي‌توانند به عنوان پارامترهاي مستقل در نظر گرفته شوند و مشخص کننده فرآيند باشند. يک نمونه از اين فرآيند در انتقال از حالت و به حالت و در نظر گرفته مي‌شود. در هر نقطه از اين فرآيند ، دما منحصرا از معادله حالت بدست مي‌آيد.

فرآيندهاي برگشت پذير و برگشت ناپذير
فرآيندي که در تحول برگشت از حالت نهايي به حالت اوليه توسط حالت مياني ، نظير فرآيند جلو برنده ، انجام گيرد، فرآيند بازگشت پذير ناميده مي‌شود.

اگر فرآيند برگشت ، بوسيله همان حالت مياني غير ممکن باشد، فرآيند
بازگشت ناپذير است.واضح است که يک فرايند غير تعادلي (ناتراز مندي) در حالت کل

ي نمي‌تواند برگشت پذير باشد. از طرف ديگر ، يک فرآيند تعادلي همواره برگشت پذير است. البته اين به آن معنا نيست که مفهوم فرآيند برگشت پذير ، معادل يک فرآيند بسيار آرام (کند) باشد. برخي فرآيندهاي بي‌نهايت آرام غير قابل برگشت (برگشت ناپذير) هستند. براي مثال تغيير شکل مومسان (پلاستيکي) جامدات ممکن است به صورت بي‌نهايت آرام صورت گيرد، ولي با وجود اين يک فرآيند برگشت ناپذير است.

بنابراين از اين پس فقط فرآيندهاي برگشت پذير را در نظر خواهيم گرفت. به مثالي در مورد انبساط همدما (تک دما) در يک گاز توجه کنيد. گازي با حجم اوليه در ظرفي که با پيستوني ……….مسدود شده است، قرار دارد. براي کنترل فشار پيستون روي آن دانه‌هاي شن و ماسه ريخته شده است. بعد از اينکه حجم گاز از به V افزايش يافت. انتقال بعدي دانه‌هاي شن و ماسه از روي پيستون متوقف مي‌شود. گاز مراحل متوالي را طي کرده است که در هر کدام از مراحل مقادير حجم و فشار معين بود، در حالي که درجه حرارت ثابت مي‌ماند. کار انجام گرفته توسط گاز برابر بيرون راندن هواي اتمسفري از حجمي است که اکنون توسط گاز در داخل سيلندر اشغال شده است و پيستون به همراه شن تا ارتفاع مشخصي بالا برده شده است. دانه‌هاي شن که به منظور بالا بردن پيستون تا ارتفاعهاي مختلف در آنجا قرار داده شده‌اند، برداشته مي‌شوند.
حال بياييد به تدريج پيستون را با دانه‌هاي شن پر کنيم که قبلا به منظور بالا بردن پيستون برداشته شده بودند و آن را به ارتفاع اوليه برسانيم. اين دانه‌هاي شن ، جرم پيستون را افزايش مي‌دهند. در نتيجه ، فشار گاز افزايش مي‌يابد و با شروع فشرده شدن ، حجم آن کاهش مي‌يابد. کل فرآيند در جهت معکوس انجام مي‌گيرد و دما به علت مبادله گرما با محيط پيرامون در يک مقدار ثابت باقي مي‌ماند. فشار گاز مربوط به هر کدام از وضعيتهاي سيلندر نظير فرآيند انبساط گاز است. در نتيجه ، با کاهش حجم ، گاز موجود در سيلندر تمامي حالتهاي فرآيند انبساط را طي مي‌کند. ولي اين بار نظم (ترتيب) در جهت عکس است.
وقتي که گاز تا حجم فشرده مي‌شود، پيستون همه دانه‌هاي شن را که قبلا برداشته شده بود، حمل مي‌کند. حال جرم پيستون به همراه شن برابر است. بنابراين کل سيستم به حالت اوليه

برگشته است. انبساط و فشرده شدن (انقباض) گاز به صورت معکوش صورت مي‌گيرد.
همچنين گاز مي‌تواند به صورت بازگشت ناپذير انبساط يابد، براي مثال با برداشتن سريع تمامي دانه‌هاي شن از روي پيستون ، وقتي که پيستون در پايين‌ترين موقعيت است. در اين صورت جرم پيستون بدون شن به اندازه کافي سبک خواهد بود. تحت اين شرايط ، پيستون با شتاب زيادي به سمت بالا حرکت خواهد کرد و در نتيجه حجم گاز افزايش خواهد يافت. در اين حالت درجه حر

ارت تغيير مي‌کند و در قسمتهاي مختلف حجم سيلندر مقادير متفاوتي را خواهد داشت و فقط حجم گاز مقدار معيني را دارا خواهد بود. حالت گاز موجود در سيلندر با هيچ يک از مقادير P و V قابل توصيف نيست. بدين علت فرآيند نمي‌تواند با يک خط پيوسته نظير فرآيندهاي برگشت پذير نمايش داده شود.

نکته ۱
تمامي حالتهاي مياني در يک فرآيند تعادلي ، حالتهاي متعادل هستند. در حاليکه حالتهاي مياني در يک فرآيند ناترازمند ، شامل حالتهاي ناترازمندي هستند فرآيندهاي تعادلي برگشت پذير هستند، در حاليکه فرآيندهاي ناترازمندي ، برگشت ناپذير هستند
يک فرايند بي‌نهايت آرام (کند) لزوما يک فرآيند تعادلي و برگشت پذير نيست.

نکته ۲
تغيير حالت در يک سيستم همواره با يک تحول به حالت غير تعادلي يادآوري مي‌شود. هر چه تغيير در سيستم سريع‌تر صورت گيرد، اهميت انحراف از حالت غير تعادلي بيشتر مي‌شود. براي برگشت به حالت تعادل مقدار زمان زيادي لازم است. از اين رو با تغيير حالت سيستم به صورت بسيار آرام ، ما سيستم را از حالت تعادل خارج نخواهيم کرد و از طرف ديگر ، با زمان‌دهي کافي به سيستم براي برگشت به حالت تعادل در هر مرحله مياني ، سيستم از حالت تعادل خارج نخواهد شد. در نتيجه سيستم حالتهاي تعادلي متوالي را طي خواهد کرد.

تقريبي در نظر گرفتن اين اظهارات و فرض کردن اين که سيستم فقط يک رشته حالتهاي نزديک تعادلي و نه خود تعادلي را طي مي‌کند، کاملا اشتباه است و در واقع خود حالت تعادل توسط افت و خيزهايي بوسيله حالتهاي غير تعادلي بدست مي‌آيد. بنابراين اگر حالتهاي نزدي

ک تعادل با حالتهاي تعادلي بوسيله مقدار کوچکي نسبت به حالتهاي افت و خيز تفاوت داشته باشد، آنها به سادگي مي‌توانند به عنوان حالتهاي تعادلي در نظر گرفته شوند. اين مطلب همواره مي‌تواند حاصل شود، به شرطي که فرآيند به اندازه کافي آرام انجام گيرد.
به جاي مقدمه
موضوع سنت و مدرنيته، صرفنظر از بحث و جدل هاي جانبي آن که در داخل صفحه نظرات آن به پا شد، موضوع گسترده و بحث بر انگيزي است که سالهاي سال در محافل روشنفکري و ادبي ايران محل بحث و جدل هاي فراوان بوده و هنوز هم در اشکال متنوع و به بهانه هاي مختلف ادامه دارد و معمولا هم گروه ها چنان از موضوع اصلي دور مي افتند که نهايتا آن را بدون نتيجه گيري قابل اعتنا رها ميکنند. دوستاني که با جديت در اين بحث وارد شده اند و قصد ادامه آن را دارند نيز اگر تجربياتي در اين زمينه داشته باشند احتمالا با نظر بنده موافق خواهند بود که في الحال بهتر است از بحث هاي جانبي اين مبحث بسيار گسترده بگذريم و سعي کنيم نظرات دوستان را حول يک محور مشخص متمرکز کنيم با اين فرض که مي دانيم ميل به تفرق و بي نظمي در اجتماعات هماره به نظم و تقرب مي چربد.
از اين رو تلاش خواهيم کرد تا بحث را فعلا حول هسته اصلي جامعه – يعني فرد – گرد آوريم و در آن خصوصياتي که انسان سنتي را از مدرن باز مي شناساند دقيق تر شويم و براي رسيدن به اين مقصد از تاريخ مدد خواهيم گرفت تا با اختلافات قهري که تاريخ به اين دو گروه تحميل کرده است بيشتر آشنا شويم و پس از آن تلاش مي کنيم تا با کمک نظرات دوستان به جمع بندي و سياهه اي از اختلافات رفتاري دو گروه سنتي و مدرن برسيم و با تعمق در رفتار و کردار خودمان ببينيم چقدر سنتي و چقدر نوانديش هستيم. پس از پايان اين بحث احتمالا در مورد اين سئوال که چرا بايد مدرن بود و يا اصلا ضرورتي به ورود به مدرنيته وجود دارد يا نه، به نتيجه اي در خور توجه خواهيم رسيد که خود مي تواند موضوع ادامه بحث براي پاسخ به اين پرسش باشد.
قسمت اول :
مي خواهيم سعي کنيم تا انسان سنتي و مدرن را از روي عوارض آن ها تشخيص دهيم. به اين معنا که بپذيريم با هزاران تظاهر که هر انسان ممکن است درگير آن باشد، ولي از آنجا که هر يک از اين دو مفهوم سنت و مدرنيته آثاري تغيير ناپذير در ذهن انسان مي گذارد که به تبع آن عملکرد فرد را خواهي نخواهي تحت الشعاع قرار مي دهد. براي ورود به اين بحث در ابتدا بايد شاخصه ها يي را که تاريخ به اين دو مفهوم تحميل کرده است شناسايي کنيم تا به بيراهه نروي

م.
به نظر مي رسد زمان مناسب براي بررسي اين شاخصه ها زماني باشد که تاريخ مدون و موجود، انتقال از سنت به دنياي مدرن را طي ساليان متمادي و طولاني نشان ميدهد که اين زمان در اروپا از قرن هاي چهارده و پانزده ميلادي شروع و تا اوايل قرن بيستم که رسما به دنياي نو پا گذاشته شد خاتمه پيدا مي کند. از آن پس هم اگر چه مدرنيته در معنا ادامه پيدا مي کند ولي کلمات و الفاظ ديگري براي ناميدن اين سده انتخاب شده است که در فارسي ” ما بعد مدرن “، ” پسا مدرن ” و امثال آنها لقب گرفته اند. به هر حال در اين مقال، که پيش بيني مي کنم به درازا خواهد کشيد قصد داريم به مدرن بسنده کنيم با اميد به اينکه دوستان ديگر به گوشه هاي ديگر آن، از جمله پست مدرن و معناهاي ديگر در دنياي بعد از مدرن بپردازند تا من هم استفاده ببرم.
قسمت دوم :
بگذاريد آنچنان که قبلا هم گفتم بحث را ابتدا از محور اصلي جامعه يعني افراد جامعه شروع کنيم و بگذاريم ذهنمان روي آن دسته از مشخصه ها معطوف شود که ماهيتا اختلاف بين انسان سنتي و مدرن را باعث مي شوند و به منظور درک تفاوت هاي اين دو گروه ناچار هستيم اندکي به تاريخ نقب بزنيم و ذهن خود را به بررسي جريان سنت و مدرن در تفکرات و رفتارهاي انسان ها و نسل ها و عوارض ناشي از هر کدام معطوف کنيم که براي خوانندگان ملموس تر است. هم در آنجاست که شايد متوجه شويم در درونمان چه چيزهايي تا عمق وجود سنتي است و با اين همه فرياد ” زنده باد مدرن ” مان گوش فلک را کر کرده است. بعدها – نمي دانم کي – سنت و مدرن را نيز در فلسفه و جامعه مورد دقت بيشتر قرار خواهيم داد و اين مهم باز مي گردد به رويکرد و اشتياق دوستان در اشتراک نظراتشان و تکميل مبحث توسط مشارکت دوستان گرامي.
آن طور که مي توان از تاريخ برداشت کرد نطفه هاي مدرنيته از اولين ” چرا ” ي جدي اي شروع شد که در مقابل رفتارهاي غير آگاهانه ابراز شد و عجيب نيست اگر بگوئيم اين اولين ” چرا ” به رفتارهاي سنتي مذهبي در عصر کلاسيک بود و باز هم نبايد براي شنونده چندان عجيب باشد که بگوئيم اين اولين چرا از طرف ديگر مذهبيون و حتي معتقدين دو آتشه کليسا اعلان شده که بسياري پشت سرشان نماز مي خوانده اند!!. حکايت گاليله و گردي زمين، داستان جوردانو برونو و بسياري حکايت هاي ديگر که بيشتر آنها منجر به محاکمه و محکوم شدن آنها يا افرادي ديگر شد و اي بسا آنهايي که در آتش سوزانده شدند يا به زندان هاي مخوف سپرده شدند از جمله داستان افرادي هستند که چراهاي آن زمان را ابراز کرده اند و عکس العمل سنت حاکم را در مقابل آن توصيف مي کنند.

هم اينجا بگويم که مي توان شعار جدايي دين از سياست را به دليل اين تجربه تلخ تاريخي دانست و هراس از اين واقعيت که اگر مذهب – به عنوان يک نوع تفکر شخصي و دروني که مي تواند با احکامي بر جمعي معتقد اثر بگذارد و آنها را به واکنش هايي غير قابل پيش بيني وادارد – حاکم شود باز همان آش و همان کاسه دوران تاريک کليسا و تفتيش عقايد خواهد بود، اين گروه را به وادي سکولار انداخته است.
از زماني که اين اولين سئوال ها مطرح شد تا آن زمان که اولين رشحات مدرنيته به معناي افرادي که بدنبال پاسخ هايي براي پرسش هاي اساسي خود که عمدتا حول محورهاي فلسفي و اجتماعي دور مي زدند، بودند صدها سال گذشت. شايد حدود قرن شانزدهم را بتوان به عنوان آغاز روشنگري در اروپا پذيرفت اگر چه نمي توان به دقت چنين تاريخ هايي را رقم زد. در آن هنگام اومانيسم به مثابه هويت يابي مفاهيم و حقوق فردي در جامعه در حال شکل گرفتن بود و مي رفت تا به عنوان نهضتي اجتماعي حرف هاي خود را به گوش جهانيان برساند. ولي آنچه اومانيسم مي گفت چيزي نبود جز سر پيچي از تقليد کورکورانه سنت هاي پيشين! همان چيزي که هم اکنون نياز اصلي جامعه ما است.
بررسي انسان به مثابه يک حيوان، اين امتياز را داشت تا به نيازهاي اصلي و پايه اي فيزيک و فيزيولوژي اين توده زنده متحرک پي ببرد و بر اساس آن مانيفست حقوق انساني ر

 

ا تدوين کند. در اين نوع نگاه به انسان، او موجودي روحاني و الهي نبود که از بهشت به زمين پرتاب شده باشد و نتيجتا بايد بوسيله دوري از ماديات و تهذيب خود را براي صعود به مامن خود آماده کند، بلکه موجودي کاملا زميني و حتي در رديف ديگر حيوانات در نظر گرفته مي شد و به همان ترتيب هم به نيازهاي به عنوان يک حيوان پرداخته مي شد و اين همان سرپيچي از سنت هاي کهنه کليسايي محسوب ميشد. همان سنتي که اينک به دليل در دست داشتن قدرت و حکومت توامان و اقتصاد جامعه خود را به عنوان تنها مالک کليه اموال مادي و معنوي افراد جامعه با اقتدار تمام شناسانده بود.

قسمت سوم :
پيش از همه تحولات فکري در خود کليسا و دقيقا در اوج اقتدار آن، همان زمان که لاجرم فساد نيز در دربار آن مقدسين بيداد ميکرد، نطفه هاي اصلاحات در دل آن رشد کرد که به آن نهضت اخلاقي کليسا نام دادند ( قرن يازدهم ). بخشي از اين اصلاحات به دخالت کليسا در امور دنيوي باز مي گشت که کليساي مقتدر و فربه آن زمان را خوش نمي آمد.
تقريبا هم زمان با تحولات فکري، و يا حتي زودتر از آن، تغييراتي هم در علوم و در نتيجه نگرش انسان ها به جهان رخ داد و اينکه زمين گرد است و يا مرکز کائنات نيست در همان زمان محل جنگ و جدل هاي بسيار بود که کم و بيش از آنها با خبريد. همچنين تشريح بدن انسان که بوسيله هنرمندان و در خفا صورت مي گرفت تا آنچه را که مي نگارند نزديکي بيشتري با واقعيت بيروني داشته باشد سبب شد تا علم تشريح و شناخت اعضا و جوارح ان

سان از تاريک خانه ممنوع بيرون آيد و کم کم جاي خود را در علوم انساني باز کند. حکمت و فلسفه هم که در اوايل قرن دوازدهم با عنوان مکتب فلسفه مدرسي قد علم مي کند باب بحث هاي فلسفي – البته در زمينه هاي کاملا مذهبي – را مي گشايد که خود زمينه اي براي تولد فيلسوفان بزرگ آينده مي شود.
ديري نگذشت که مبارزات اين افراد گسترش يافت و دوراني را پي نهاد که ما اکنون آن را به نام

” عصر نوزائي ” مي شناسيم ( حوالي قرن چهاردهم ). عصر نوزايي يا همان رنسانس که همه تقريبا متفق القولند که آغاز آن در ايتاليا بوده نحله اي از تفکر مسيحي است که به نوعي سعي مي کند با انسان زميني آشتي کند. اين دوران مقارن است با اوج شکوفائي هنر در آن کشور ک

ه ناشي از باز کردن درب هاي فرار از سانسور کليسائي بود. نام هاي آشنائي چون دوناتللو، ميکل آنژ، رافائل که هر يک به سهم خود تحولات شگرفي را در جهان نقاشي و معماري و مجسمه سازي باعث شده اند و صد البته چلچراغ آن دوران که به واقع سهمي بزرگي از رشد علم و هنر به تنهايي بر شانه هاي او استوار است يعني داوينچي باعث رشدي ناگهاني در نگرش به طبيعت و انسان شدند. هم در اين دوران بود که پرسپکتيو به عنوان يک علم – علم مناظر و مرايا – قد علم کرد و انسان را از دو بعد به سه بعد کشاند.
هم در اينجا نبايد تاثير فرهنگ و فلسفه اسلام را در بازتر شدن اين فضا فراموش کنيم. مسلمانان خصوصا اعراب که پس از گذشت حدود پانصد سال از جنگهاي صدر اسلام اينک حکومت رو به افول خلفاي عباسي را تجربه مي کردند، به دليل فقدان امکانات کشاورزي بيشتر به تجارت روي آورده بودند و از آنجا که دوران طلائي علوم و فلسفه خود را به عنوان پشتوانه خود داشتند، در ترويج فرهنگ اسلام و رونق بحث هاي فلسفي و اخلاقي در قلمرو کليسا سهم خود را ادا مي کردند و از اين راه موجب کمرنگ شدن سنت هاي خشک کليسايي مي شدند. در اين بين شايد فلسفه ابن رشد حتي بيش از آنچه در دنياي اسلام موجب اثر باشد، در جهان مسيحيت تغيير ايج

اد کرد( قرن دوازدهم ).
قسمت چهارم:
کمي پيش ازاعلام جدي اين دست تفکرات از جانب پترارک است که نهضت پروتستانيزم درابتدا با شعارمقابله با فروش عفو و بخشش در کليساي کاتوليک توسط مارتين لوترآلماني اعلام وجود کرده بود. اگر چه اين مذهب نوپا در کل با اومانيسم معرفي شده توسط پترارک و بعد از آن با آراسموس هلندي مخالف بود ولي در زمينه بيزاري از فرهنگ قرون وسطي با يکديگراشتراک مساعي داشتند وهر دو براين نظر که بايد به گذشته و خصوصا فرهنگ و فلسفه به جا مانده از ان دوران به ديدي انتقادي نگاه کرد. همين اصل موجب شد تا پترارک بجاي پذيرش نظريات فلسفي و اجتماعي ارسطو به اعتقادات افلاطون گرايش پيدا کند.
در حوالي قرن شانزدهم تفکراومانيسم که حدود دو قرن درپشت ديوارهاي تمدن ايتاليائي محصور مانده بود راه خود را به کشورهاي ديگر باز کرد و درابتدا به هلند و سپس ديگر کشورهاي اروپا نفوذ کرد. هم زمان با نفوذ اين تفکر، رشد و گسترش فرهنگ و هنر در تمامي اروپا جاري و ساري شد و اومانيست هاي ساير کشورها مدعي شدند که زيبايي، ظرافت، فصاحت، بلاغت، هنر و ادبيات در انحصار تمدن ايتاليايي نيست. نهضت اومانيستي، چنان که پيشترهم اشاره شد، بر پايه انتقاد از فلسفه اسکولاستيکي قرون وسطي رشد کرد و بر اساس طرد آن چه که تا آن زمان مقدس انگاشته مي شد نظرات خود را بيان مي کرد.
شايد اولين بار که کلمه ” رنسانس ” به عنوان دوراني از تاريخ با هويت و مشخصات ويژه استفاده شد مربوط باشد به کتابي به همين نام که توسط ژول ميشله نوشته شده است و تلاش کرده است تا عناصراصلي و بسترهاي پيدايش رنسانس را مورد تحليل و بررسي قرار دهد. در قرن نوزدهم اين بررسي ها اوج گرفت و سعي شد درهمه زمينه ها علل پيدايش رنسانس در جامعه آرام وسطي تجزيه و تحليل گردد. ژول ميشله معتقد بود که اولين پايه گذاران تفکر رنسانسي در قرون وسطي افرادي چون مارتين لوتر و جان کالون در مباحث اخلاقي و ان

ساني و هنرمنداني از قبيل برنولچي و داوينچي که مباني آشتي هنر و عقل را پي ريختند بودند.
به هر تقدير، آن چه که مسلما دوران نوزائي را از دوران کهن متمايز مي کند همانا بازخواني سنت ها و ارزش هاي کهن با نگرشي جديد و نقد و داوري در مورد آنها به عنوان موضوعات نقد پذير است که بيش از همه پايه هاي نگاه سنتي به مذهب را نشانه گرفت و با پالايش آن ديدگاه ها و رسومات جديدي را بنا نهاد. به عنوان مثال همان، مسيحيتي که در پي جنگ هاي صليبي و قتل صدها هزار مسلمان و يهودي در مناطق مختلف اروپا، ناگهان در پروتستانيزم به نوعي خود را از آن همه خون ها که ريخته شد بري مي کند و همه را به صلح و آرامش و صبر و ايمان دعوت مي کند و همه را به تساوي و برادري مي خواند. فراموش نکنيم که اين همان مسيحيت خونخوار است که مثله کردن، آتش زدن و مصلوب کردن از معمولي ترين تنبيه هاي افرادي بود که کمي ازعقايد کليسا منحرف مي شدند
قسمت پنجم:
ولي آنچه که تفکر روشنگري را در بنيان خود دچار تحول جدي کرد، تغيير ديدگاههايي بود که در فلسفه و جهان بيني پيدا شد و آنچنان شالوده هاي جهان بيني دوران ما بعد خود را متحول کرد که هنوز بسياري از متفکران بر اين باورند که بنيان گذار تفکر نوين از همان دوران سرچشمه مي گيرد. در اين ميان از نام دو نفر نمي توان بسادگي گذشت. رنه دکارت ( قر

ن شانزده و هفده ) فيلسوف و رياضي دان فرانسوي که با شک کردن به همه چيز و دور ريختن تمامي اطلاعات بدون پايه سعي کرد به بديهياتي دست يابد تا بر آنها شالوده آگاهي هاي خود پايه ريزد و اينکه تا چه حد موفق بوده و نظر ديگر فلاسفه هم عصر يا متاخر آن چه بوده است بماند. اما همين نکته که شک به آنچه قرن ها بديهي بوده است و نقد اصول تغيير ناپذير گذ

شته چيزي است که نبايد بسادگي از آن گذشت چرا که اساس مدرنيته را در خود نهفته دارد. ديگري فرانسيس بيکن ( قرن شانزدهم ) ايتاليايي است که با تئوري جدايي فلسفه از الهيات اولين مباني نظري تفکيک شئونات مذهب از علم و فلسفه را بنيان نهاد. او معتقد بود که فلسفه بايد کاملا متکي بر عقل باشد و آنجا که احکام ديني در نظر عقل محض کاملا نامعقول نمايد،

هم آنجاست که ايمان در حد اعلي آن به پيروزي رسيده است. او قائل به فلسفه عملي بود و بر اين اعتقاد بود که بشر توسط اکتشافات و اختراعات خود مي تواند و بايد بر نيروهاي طبيعت غالب شود.
در اينجا نکته اي حائز اهميت است و آن نشو و نماي اولين تفکيک ها در مباحث نظري است. تا پيش از آن همه موضوعات نظري به هر شکل در دل مکاتب مذهبي رشد مي کرد و تعليم داده مي شد. حتي علم نيز از اين قاعده مستثني نبود به اين معنا که مدارس عهد وسطي و حتي تا حوالي قرن چهاردهم همه چيز را در کنار درس اصلي يعني مباحث و مسائل مذهبي تعليم مي دادند و به همين دليل هر آنچه در اين مکاتب آموزش داده مي شد ناخودآگاه از فيلتز انگيزيسيون مي گذشت تا ناگهان کلام کفر آلود شايع نشود. اينک اما در نظريه بيکن ماجرا فرق کرده است، او تفکيک مذهب را از علم و فلسفه خواستار شده و تا آنجا پيش مي رود که بجز استدلال در مورد وجود خدا مابقي را به کشف و شهود که کاملا غير علمي و غير منطقي هستند مي سپارد. انصافا بايد اقرار کرد که اين نظريه ريشه هاي خوبي را براي نظريه سکولاريسم گسترانده است!. او همچنين از جمله فلاسفه اي بود که مجددا استقرا را در برابر قياس احيا کرد و پنج عادت فکري را بر شمرد و همگان را از آنها زنهار داد. با توجه به اهميت اين پنج موضوع اجازه مي خواهم و آنها را از کتاب ” تاريخ فلسفه غرب ” مستقيما بازگو مي کنم.
بيکن اين عادات ناپسند فکري را به نام ” بت ” ناميد و معتقد بود که آنها مردم را به اشتباه مي اندازند. ” بت هاي قبيله اي ” ، آن عادت هايي است که فطري بشر است؛ از آن جمله خصوصا اين عادت را ذکر مي کند که بشر از پديده هاي طبيعي نظمي بيش از آنچه واقعا در آنها موجود است انتظار دارد. ” بت هاي غار ” سبق ذهن هاي شخصي است که وجه مشخص شخص محقق است. ” بت هاي بازاري ” مربوطند به جبر کلمات و دشواري مصون داشتن ذهن از تاثير آنها. “

بت هاي تئاتر ” آنايي هستند که به طرز تفکرهاي مقبول و مرسوم مربوط مي شوند و از اين جمله به طبع ارسطو و مدرسيان براي بيکن بيش از همه قابل ذکرند. و دست آخر از ” بت هاي مکاتب ” نام مي برد، که عبارتند از اين گمان که فلان قانون کور ( مثلا قياس به تعبير وي ) مي تواند جاي قضاوت را بگيرد.