توماس آلوا ادیسون

کوچکترین فرزند خانواده
توماس آلوا ادیسون در اولین ساعات بامداد یازدهم فوریه سال ۱۸۴۷ در شهر کوچک و پرجمعیت میلان واقع در ایالت اوهاوی پا به جهان نهاد. خانه کوچک و قرمز رنگ پدرش روی تپه ای نزدیک رودخانه هورن قرار داشت که از دریاچه اری نیز چندان دور نبود. زمین پوشیده از برفی انبوه بود. تاریکی زمستان را نور ضعیف شمع و چراغهای نفتی تا حدودی روشن می کرد. اما کودکی که در آن روز به دنیا آمد کسی بود که بعدها با اختراع چراغ برق سراسر نقاط جهان را روشن نمود.

ساموئل ادیسون با نگرانی پشت در بسته اتاق همسرش قدم می زد. همسر او نانسی از درگاه خداوندخواسته بود تا این کودک را به وی اعطاء نماید. زیرا از شش فرزندی که داشت سه تای آخری را در زمستانهای سخت و طولانی از دست داده بود. دختر اولش ماریون به زودی ازدواج می کرد. پیت ادیسون تقریباً ۱۵ ساله بود و هاریت آنکه او را تانی صدا می زدند ۱۳ ساله بود. تولد یک نوزاد می توانست همه آنها را شادمان سازد.

نانسی الیوت ادیسون عاضق بچه ها بود، همه بچه ها ، او زنی قوی و نیرومن با اندامی کوچک بود. خانواده اش از اسکاتلند به امریکا آمده بودند و او قبل از اینکه با ساموئل ادیسون، اهل انتاریو کانادا، ازدواج کند، معلم بود. وی در زمان ازدواج ۱۸ سال داشت.
نانسی زندگی راحتی نداشت. شوهر جوان وبلند قدش قادر بود بهتر از هر کس دیگری بجهد، بدود و بجنگد و در واقع همیشه در حال انجام این سه کار بود. برای او مشکل بود که مدت زیادی به یک کار علاقمند بماند و درنتیجه اکثراً از شغلی به شغل دیگر می پرداخت. بعلاوه او فردی بود

که به سرعت و بسیار زیاد دچار عصبانیت می شد.
سام ادیسون برای فرار از حکومت کانادا به ایالت متحد آمریکا آمد. او در سال ۱۸۳۷ به گروهی که سعی در براندازی حکومت داشت پیوسته بود و پس از آنکه گروه دچار شکست شد سربازانی برای دستگیری او دستگیر شدند. این امر باعث شد که ادیسون تصمیم بگیرد کشور کانادا را ترک بنماید. او به سرعت به سمت ایالات متحده گریخت سربازان و سگهای شکارچیشان نیز سریعاً به تعقیب او پرداختند. او ۲ شبانه روزی بدون هیچ گونه توقفی برای استراحت به فرارش ادامه داد و از یخهای رودخانه سنت کلر عبور کرده به بندر هورن واقع در ایالات میشیگان آمریکا وارد شد.
هنگامی که سام ادیسون فرارش را خاتمه داد و نگاهی به اطرافش انداخت تصمیم گرفت که باز هم به سمت جنوب پیش برود وی سپس به شهر میلان اوهایو رسید و آنرا محل مناسبی برای فروش مصالح ساختمانی یافت. در آن ززمان میلان شهر جدیدی بود که جمعیت زیادی نیز داشت. او در این شهر اقامت گزید و شروع به تجارت چوب نمود. وی خانه قرمز رنگ زیبایی با نرده های سفید ساخت و همسر و فرزندانش را برای زندگی به این خانه آورد.
سالها بعد، سام ادیسون با نگرانی پشت در اتاق همسرش قدم می زد. بالاخره زن همسایه که

مشغول کمک کردن به همسر وی بود در را باز کرده و بیرون آمد و گفت : شما صاحب پس ر زیبایی شدید. او موهای روشن و چشمهای آبی دارد، درست مانند مادرش.
سام ادیسون گفت :
خوشحالم که صورت او شبیه مادرش است. اگر شخصیت وی نیز در بزرگی مانند مادرش بشود بسیار بهتر خواهد بود.

زن همسایه لبخندی زد. همه نانسی ادیسون را انسان خوبی می دانستند. سپس او گفت : نمی دانم این طور خواهد شد یا نه . اما فکر می کنم که او یک کودک معمولی نیست زیرا سر بسیار بزرگی دارد.
وقتی سام ادیسون برای اولین بار هفتمین و آخرین فرزندش را دید با خودگفت که سر او بیش از حد بزرگ است و نگران شد که مبادا او بیمار باشد. از همسرش پرسید : آیا فکر می کنی بدن بچه به اندازه کافی رشد خواهد کرد که برای سری به این بزرگی مناسب باشد؟
نانسی گفت : او کامل است. وی از همان لحظه اول که کودک را دید با تمام وجود او را دوست می داشت و در تمام زندگیش به هر کاری که او می کرد ایمان کامل داشت. وی به دیگران که با تردید به اعمال او نگاه می کردند می گفت که همه کارهای او صحیح است. نام این پسر را توماس الوا ادیسون گذاشتند وقتی جوان بود او را الوا صدا می زدند و ماردش او را همیشه ال می خواند. ال کوچولو خیلی زود ثابت کرد که یک فرد معمولی نیست. اول اینکه تقریباً هرگز گریه نمی کرد، همیشه می خندید و به نظر می رسید که سعی دارد دیگران را نیز بخنداند.
زمانی که یک طفل شیرخوار بود اغلب بعضی از اشیاء توجه او را به خود جلب می کرد به نظر می رسید که در این فکر است که چگونه می تواند این شی را در دستهایش بگیرد. دهان و چشمهایش را درست به حالت فکر کردن اشخاص بزرگ حرکت می داد. او هرگز کاری را که تص

میم به انجامش گرفته بود رها نمی کرد. به محض اینکه توانست راه برود، بدون گرفتن هیچ گونه کمکی، به سمت هر آنچه که می خواست حرکت می کرد.
ال کوچولو ظاهری بسیار زیبا داشت. سر او بزرگ اما خوش فرم بود. لیکن موهای روشن و ضخیم او ایجاد مشکل می کردند. نانسی ادیسون علی رغم میلش مجبور بود موهای او را همیشه کوتاه نگه دارد. در سه سالگی الوا هنگام فکرکردن مانند یک مرد بزرگ انگشتهایش را به داخل موهایش فرو برده و حرکت می داد. زودتر از آنکه کسی بتواند فکرش را بکند توماس الوا ادیسون درباره هر چیزی سوالات بسیاری را مطرح می کرد. به نظر می رسید که او فقط به این علت می خواست حرف را بیاموزد که بتواند سوال کند. و به محض اینکه آنرا آموخت شروع به سوال کردن نمود و این کار را در تمام مدت زندگیش ادامه داد. جواب دادن به بعضی از سوالاتش کار ساده ای نبود و بعضی دیگر از این سوالات دارای اهمیت چندانی نبودند. لیکن او هرگز از پرسیدن دست بر نداشت . وی آنقدر سوال می کرد که اکثر اعضای خانواده اش دیگر میلی به پاسخ گفتن به او را نداشتند. تنها مادرش همیشه سعی داشت وی را یاری نماید.
او از پدرش می پرسید : چرا باد می وزد ؟
سام ادیسون جواب می داند : نمی دانم، ال .
الوا می پرسید : چرا نمی دانی ؟
هر چیزی توجه الوا را به خود جلب می کرد. او چنین تصور می کرد که طبیعت پر است از ناشناخته ها و اوست که باید آنها را کشف نماید. روزی هنگامی که مشغول کمک به مادرش برای جمع آوری تخم مرغها بود، غازی را دید که روی تخم ها خوابیده بود. از مادرش پرسید: چرا این غاز مثل پرندگان دیگر مشغول خوردن نیست ؟
– او روی تخم هایش خوابیده است.
– چرا؟
– برای اینکه آنها را گرم نگهدارد
– چرا می خواهد آنها را گرم نگه دارد؟
– تا اینکه بتواند از تخم بیرون بیایند
– از تخم بیرون بیایند یعنی چه ؟
– یک بچه غاز هنگام به دنیا آمدن پوسته تخمی را که در آن قرار دارد می شکند و از آن خارج می شود
– بنابراین اگر یک تخم نگه داشته شود، یک بچه غاز از آن خارج می شود؟
– اگر موقعش باشد و اگر تخ هم تخم یک غاز باشد
– اوه ، بله

آن روز بعدازظهر ال هیچ ناراحتی برای خانواده اش ایجاد نکرد و آنها او را هیج جا ندیدند. هنگام غروب وقتی که پدرش به جستجوی او پرداخت وی را در مزرعه یکی از همسایگان در حالی که روی چند تخم غاز نشسته بود پیدا کرد. ال ناراحت بود از اینکه چرا هیچ بچه غازی از تخم بیرون نیامده.
برادران و خواهران ال خیلی از او بزرگتر بودند بنابراین او معمولاً تنهائی بازی می کرد. با اینکه در کنار مادرش می ماند. ال سعی می کرد تمام کارهای بردارش پیت را تقلید نماید . وقتی او نقاشی می کرد ال هم نقاشی می کرد. وقتی پیت کتاب میخواند ، ال هم سعی می کرد که بخواند. اغلب اوقات ال نزدیک خانه، جای که در معرض دید مادرش باشد بازی می کرد. اما همین که

مادرش چشم از او بر می داشت ال فرار می کرد و از آنجا که همه چیز برایش جالب بود اکراً در معرض خطر قرار داشت. یکبار که در داخل انبار گندم شده بود، با سر به میان گندمها افتاد و اگر چنانچه شخصی که از آنجا عبور میکرد پای او را که از میان گندمها بیرون مانده بود، نمی دید و او را بیرون نمی کشید جان سالم به در نمی برد. یک بار دیگر که در آب سقوط کرده بود او را خیس وهراسان از آب بیرون کشیدند او اکثر اوقات به آسیاب غله سام وینچستر که علاقمند به انجام برخی آزمایشات بود سری می زد. در این هنگام وینچستر سعی داشت دستگاهی بسازد که بتوان به کمک آن پرواز نمود. برای انجام این کار او کیسه بزرگی را با گازی سبکتر از هوا پر کرد. این موضوع باعث شد که ال به پرواز علاقمند شود. او چند ماده شیمیایی را با یک دیگر ترکیب کرد و معتقد بود که هر که از آنرا بخورد وزنش سبکتر از هوا خواهد شد بنابراین از مایکل اوتز که برای پدرش کار می کرد درخواست کرد آنرا بخورد و پرواز کند. پس از آنکه مایکل اوتز ترکیب ساخته شده توسط ال را خورد چنان بیمار شد که در بستر افتاد. اما ال همچنان فکر می کرد که علت شکست مایکل اوتز است نه خود او. به خاطر انجام این کارها ال تنبیه می شد. پدرش فکر می کرد که تنها به این وسیله می توان ال را از دردسر به وجود آوردن بازداشت. مادر ال معتقد بود که اگر پسری به خاطر اشتباهش تنبیه نشود، در آینده انسان خوبی نخواهد شد. در نتیجه تصمیم گرفت که اجازه ندهد چنین اتفاقی برای ال روی دهد. او تنبیه می شد اما هرگز توجه و علاقه ای را که نسبت به همه چیز نشان می داد از دست نداد.
وقتی ال ۶ سال داشت چنان تنبیه شد و شلاق خورد که تا آن زمان برایش سابقه نداشت. در آن هنگام او مشغول بازی کردن در یکی از ساختمانهای چوبی مزرعه پدرش بود. ناگهان تصمیم گرفت اتش کوچکی درست کند. او می گفت : می خواستم ببینم که چه می شود . سپس آتش به سرعت در همه جا گسترش یافت. ال موفق به فرار شد لیکن ساختمان به کلی سوخت و از بین رفت. علاوه بر آن سرعت انتقال آتش به حدی بود که نزدیک بود تمام شهر را دچار حریق سازد. کاری که ال انجام داده بود بدتر و خطرناک تر از آن بود که بتوان در مورد آن عکس العملی نشان نداد. اما هیچ کس نمی تواند تنبیهی را که درباره یک فرد بالغ خطاکار اعمال می شود، نسبت به یک پسر بچه ۶ ساله به کار بندد.
ساموئل ادیسون برای اینکه به پسرش بیاموزد که دیگر دست به کارهای خطرناک نزد، تصمیم گرفت که او را در وسط شهر شلاق بزند. او از مردم شهر خواست که همگی برای تماشا بیایند در آن

زمان بچه ها اغلب تنبیه می شدند اما هرگز این کار در میان جمع صورت نمی گرفت. در موعد مقرر مردم شهر جمع شدند و بچه هایشان را نیز با خود آوردند تا به آنها یاد دهند که مرتکب چنین اعمالی نشوند. سام ادیسون در حضور همه آنها پسر کوچکش را شلاق زد. الوا به خاطر اینکار از دست پدرش عصبانی نشد لیکن از آن به بعد دیگر درد برایش اهمیتی نداشت و خواه این درد مربوط به خودش بود و خواه مربوط به دیگران از آن ناراحت نمی شد.
چندی نگذشته بود که ال دوباره دچار دردسر شد. روزی با یکی از هم بازی هایش به کنار رودخانه

کوچکی رفته بود. پس از مدتی متوجه شد که تنهاست. ابتدا منتظر شد که پسرک بازگردد اما وقتی او تا دیر وقت نیامد، ال به تنهایی به خانه بازگشت او در باره این موضوع به کسی چیزی نگفت، نیمه های شب بود که او را بیدار کردند و درباره دوستش از وی سوال نمودند. ال پاسخ داد من خیلی منتظر او شدم ولی او هرگز نیامد.
پسرک در آب افتاده و مرده بود.ال این مطلب را درک نمی کرد که بایستی سایرین را از این اتفاق آگاه می کرد. به هر حال پس از این واقعه سام با خود فکر می کرد که ال دارای رفتار غیر طبیعی است و از اینکه پسرش به دیگران و آنچه که برایشان اتفاق می افتد اهمیتی نمی داد بسیار ناراحت و متاسف بود.
ال ۷ ساله بود که در وضع کار و تجارت پدرش مشکلاتی به وجود آمد و رونق سابق را از دست داد ساموئل ادیسون تصمیم گرفت به شهر دیگری برود. وی به یاد بندر کوچک وزیبای هورن واقع در میشیگان افتاد، شهری که برای اولین بار هنگام ورودش به ایالات متحده به آنجا وارد شده بود.
بندر هورن در منطقه ای که رود سنت کلر به دریاچه هورن می ریزد بنا شده است. سام ادیسون خانه بزرگی در ناحیه شمالی شهر با معماری فرانسوی پیدا کرد که درختان زیادی اطراف آنرا احاطه کرده بودند و از آنجا دریاچه و رودخانه قابل روئیت بود، خانه دارای اتاقهای وسیع، چهار شومینه بزرگ، یک باغ و درختان سیب بود. خانواده ادیسون همه اثاثیه خود را جمع کرده و به وسیله ترن به شهر دیترویت واقع در ایالات میشیگان رفتند. سپس از آنجا با یک کشتی از طریق رودخانه سنت کلر خود را به منزل جدیدشان رساندند.
پیش از آنکه ال فرصت کافی برای شناختن بندر هورن را داشته باشد، دچار بیماری مخملک گردید و برای مدتی طولانی در بستر افتاد. بنابراین مادرش در آن سال او را به مجلسی نفرستاد. ال به تنهایی بازی می کرد و نزد مادرش که به بدون او در کنار خود بسیار علاقمند بود، می ماند. بعدها وقتی ال ناشنوا شد، علت اولیه آنرا ابتلا به این بیماری دانستند.
چندی بعد ساموئل ادیسون تصمیم گرفت روی یک تپه، ساختمان بلندی به ارتفاع بیش از ۳۰ یارد بسازد تا مردم بتوانند از آنجا زمینهای اطراف بندر هورن را تماشا کنند. هر فرد با پرداخت ۲۵ سنت می توانست به بالای ساختمان رفته و از آنجا به وسیله یک تلسکوپ مناظر اطراف را مشاهده نماید. ال کنار ساختمان می ایستاد و پولهای را که مردم می پرداختند جمع آوری می کرد. پس از مدتی مردم دیگر برای تماشای منظره نمی آمدند. ال و مادرش اغلب به تنهایی با لای ساختمان می رفتند و از آنجا ردیاچه و رودخانه را نگاه می کردند و چنان با یکدیگر گرم صحبت می شدند، که گویی هم سن هستند.
چون خانواده ال از شهری به شهر دیگر رفته بودند و خود وی نیز دچار بیماری شده بود، تا سن ۸ سالگی نتوانست به مدرسه برود. پس از آن به مدرسه ای رفت که تمام کلاسهایش در یک اتاق تشکیل می شدند. معلمان این مدرسه عبارت بودند از یک کشیش و همسرش به نام آقا و خانم انگل. بخش عمده از طریق دادن مطالب حفظ کردنی به دانش اموزان انجام میگرفت . ال دوست داشت که بپرسد چرا و جواب بگیرد، نه اینکه تنها به یادگیری و حفظ نمودن آنچه معلم گفته بود اکتفا نماید. بنابراین او در این مدرسه پیشرفت خوبی نداشت.

بعد از سه ماه که دراین مدرسه بود، روزی شنید که انگل می گوید : این ادیسون ذهنش خوب کار نمی کند و نمی تواند یاد بگیرد. ال پسر آرامی بود، اما این بی انصافی و قضاوت نادرست او را بسیار عصبانی کرد. کلاه و کتش را برداشت و به خانه برگشت. او گفت : من دیگر هرگز به آن مدرسه نخواهم رفت. وقتی مادر ال ماجرا را شنید او بیشتر از ال عصبانی شد. صبح روز بعد به دیدن آقای انگل رفت و به او گفت : شنیده ام که شما عقیده دارید که پسر من ذهنش خوب کار نمی کند.
– او هنگام درس خواندن به قدر کافی دقت نمی کند .
– من هم یک معلم بوده ام و می توانم بگویم که ذهن ال بهتر از اکثر پسران هم سنش کار می کند.
نانسی ادیسون همچنین گفت که روش انگل ها بایستی غلط باشد. انگل در جواب گفت عشق مادری مانع داز آن می شود که او حقایق را در مورد فرزندش قبول نماید. نانسی ادیسون خشمگین شد و گفت: من خودم ال را درس می دهم، او دیگر به اینجا نخواهد آمد.
ال در طول زندیگیش فقط سه ماه به مدرسه رفت. پس از آن مادرش معلم او بود. او بر طبق برنامه سختی که مادرش تدارک دیده بود، نه تنها در زمستان بلکه در تابستان هم که بچه های دیگر مشغول بازی بودند، هر روز درس می خواند. او با این مسئله مخالفتی نداشت زیرا مادرش نهتنها علم را به او می آموخت، بلکه در او عشق به یاد گرفتن را زنده می کرد. زیرا عقیده داشت فکر کردن مهم تر از آن است که فرد صرفاً مطالب را حفظ نماید.
روش آموزشی نانسی ادیسون بدین ترتیب بود که بهترین کتابهایی را که در دسترس داشت، از قبیل کتابهای نویسندگان بزرگی چون شکسپیر و دیکنز و بسیاری از کتابهای مهم تاریخی را برای ال می خواند. وقتی ال هشت ساله بود علاقه شدیدی به خواندن کتابهای ارزنده داشت و در نه سالگی قادر بود که کتابهای مشکل را در کوتاهترین مدت بخواند. او یاد گرفته بود که هر کاری را خودش انجام دهد و آزمایش نماید. او بعضی از مطالب را که نیاز به حفظ نمودن اصول و قوانینخاصی داشت هرگز بخوبی یاد نمی گرفت. او حل کردن مسائل ریاضی را یاد میگرفت لیکن علاقه چندانی به این کار نداشت.
وی برداشت خاصی را که اکثر مردم نسبت به اعداد دارند درک نمی کرد. روزی پس از آنکه یاد گرفته بود که یک بوشل (واحد وزن برای سنجش غلات، میوه و مانند آن). گندم ۸۰ پوند وزن دارد، به مادرش گفت: من یک بوشل گندم هستم. مادرش پرسید: به چه علت این را می گویی؟ و او جواب دلد: زیرا وزن ن ۸۰ پوند است.
ال در نه سالگی یکی از کتابهای درسی را که درباره علوم نوشته شده بود مطالعه کرد. این کتاب مطالبی را در بر داشت که آزمایش نمودن آنها در خانه امکان پذیر بود. این کتاب دنیای تازه ای را در مقابل چشمان او قرار داد. از آن زمان به بعد، ال تمام پولهایش را برای خریدن وسائلی که برای انجام آزمایشات به آنها نیازمند بود صرف می کرد.
بعضی از آزمایشات ال خسارتهایی در خانه به بار می آورد. به ناچار پس از مدتی نانسی ادیسون از ال خواست تا تمام وسایل مربوط به آزمایشاتش را از محل استراحت خانواده خارج نماید. الوا نیز در زیر زمین منزل جایی پیدا کرد که می توانست آن را به عنوان اولین آزمایشگاهش مورد استفاده قرار داد. در این زمان او ۱۰ سال داشت. پس از آنکه آزمایشگاه ال آماده بهره برداری شد دیگر مادرش نمی توانست به آسانی او را وادار نماید که برای صرف غذا از آنجا خارج شود.
گاهی اوقات پدر ال برای خواندن کتابهایی خارج از محدوده علوم به او پول می داد. ال نیز هر کتابی را می خواند تا از این راه بتواند برای انجام آزمایشاتش پول کافی به دست آورد. او خواندن را دوست داشت. قبل از سن ۱۰ سالگی کتابهای مشکل و قطور بسیار درباره تاریخ انگلیس، رم و تمام نقاط جهان مطالعه نموده بود وحالا نیز کتابی از توماس پین که افکارش در شکل گیری و پیدایش ایالات متحده تاثیر به سزا داشت، مطالعه می نمود.
در دوران جوانی توماس الوا ادیسون مسائل مربوط به الکتریسیته به اندازه ای مورد توجه عموم بود که امروزه مسافرتهای فضائی نظر مردم را بخود جلب نموده است. ال ادیسون که نخست به همه چیز توجه و علاقه نشان می داد، از طریق تلگراف که اختراع بزرگ و تازه ای در آن زمان بود، مجذوب الکتریسیته شد. تلگراف برقی بوسیله ساموئل مورس، هنرمندی که در شهر نیویورک می زیست اختراع شد. مورس کار بر روی تلگرافش را در سال ۱۸۳۲ آغاز کرد. در سال ۱۸۴۴، سه سال پیش از تولد ادیسون، بالتیمور و مریلند که با یکدیگر ۴۰ مایل فاصله دارند، بوسیله سیم تلگراف ارتباط برقرار نماید.
تلگراف مورس کلمات را از طریق سیم بوسیله وصل و سپس قطع نمودن یک مدار برق منتقل می کند. هنگامیکه فرستنده کلمات، کلیدی را فشار می دهد، مدار برای لحظه ای کامل می شو

د. سپس جریان برق از طریق این مدار به قسمت تولید کننده صدا منتقل می شود. در این قسمت نوعی آهنربای الکتریکی وجود دارد که یک قطعه آهن را به طرف خود جذب می کند. این آهنربای الکتریکی از قطعه ای آهن که سیمهای زیادی بدور آن پیچیده شده تشکیل می شود. وقتی جریان برق از سیم پیچ عبور می کند، آهنربا بوجود می آید. آهنربا قطعه آهن را بطرف خود می کشد و صدا تولید می شود.
مورس روشی را بنام کد رمز مورس تدوین نمود که در آن فواصل کوتاه و بلند بین این صداها هر یک مفهوم حرف یا عددی را می سازند. فرستنده پیغام برای رساندن حروف و کلمات، کلید مربوطه را با فشار انگشت قطع و وصل می نمود، از سوی دیگر گیرنده پیام به صداها گوش می داد و کلماتی را که بوسیله این صداها بیان می شدند، می نوشت.
این اختراع از نظر راه آهن بسیار با اهمیت تلقی می شد زیرا کارکنان ایستگاههای دوردست به

این وسیله می توانستند با یکدیگر ارتباط برقرار کرده و پیغامهای خود را به یکدیگر برسانند. برقراری ارتباط بین ایستگاههای را آهن نقش بسزائی در سرعت بخشیدن به ترنها و ایجاد ایمنی بیشتر در آنها داشت. سیمهایی در فواصل بین ایستگاههای راه آهن و کلیدهای تلگراف در ایستگاهها کشیده شد و اشخاصی که در ایستگاهها کار می کردند با سیستم صداها و حروف مورس آشنائی پیدا کردند.
تا قبل از یازده سالگی ال، سیمهای تلگراف از شهر نیویورک به شهرهای دور دست مانند شیکاگو که حدود۸۰۰ مایل با آن فاصله داشت، کشیده شده بود. روزنامه ها پر از خبرهائی راجع به کارکنان تلگراف بود که سیمهای تلگراف را در سرتاسر ایالات متحده می کشیدند.
ادیسون در یازده سالگی اولین تلگراف خودش را ساخت. او این کار را از طریق یک کتاب علوم آموخته بود. برای بدست آوردن جریان برق مورد نیاز، ادیسون به پاهای دو حیوان کوچک سیم هائی وصل کرد وشروع کرد به مالش دادن پوست آنها اما وی از این راه نتوانست برق لازمه را تولید نماید.
او کاملاً مطمئن بود که می تواند تلگراف درست کند. لیکن برای خریدن وسائل برقی نیاز به پول داست. وضع شغلی ساموئل ادیسون در آن هنگام خوب نبود و خانواده بجز برای خرید اشیإ بسیار ضروری پولی در بساط نداشت. ال در این فکر بود که از چه طریق می توان پولی بدست آورد. وی سپس تصمیم گرفت به کار زراعت بپردازد. او و مایکل اوتز باغ بزرگی بر روی زمینهای سام ادیسون ایجاد کردند و برای فروش بلال و سایر چیزهائی که در باغ کاشته بودند از خانه ای به خانه دیگر می رفتند.
آنها توانستند از این راه چند صد دلار بدست آوردند لیکن بخش عمده ای از این پول را به مادر ال دادند.
ال نمی خواست اوقاتش را به زراعت بگذارند. او اطلاع یافت خط آهن تازه ای که از دیترویت به بندر هورن کشیده شده بود برای فروش میوه و شیرینی در قطار به پسر بچه ای احتیاج دارد و برای این کار دوطلب شد. راه آهن بجز سودی که از راه فروش شیرینی و میوه در قطار عاید وی می شد، حقوق دیگری به او نمی پرداخت.
ال فقط دوازده سال داشت و برای انجام این کار کوجک بود. مادرش مایل نبود که او این شغل را بپذیرد و به خطراتی فکر می کرد که ممکن بود روی دهد، به تصادف احتمالی ترنها و از دست دادن کنترل و به این گوشه و آن گوشه پرت شدن. او به ال عزیزش فکر می کرد که مجروح، زیر گوشه و آن گوشه پرت شدن. او به ال عزیزش فکر می کرد که مجروح، زیر وگنهای سنگین قطار افتاده است. همچنین می ترسید مبادا وی هنگامیکه در دیترویت منتظر ایستاده است به مردمان ناباب برخورد نماید. از طرفی پدر ال که می دانست پول کافی برای فرستادن او به مدرسه نخواهد

داشت، بر این عقیده بود که ال هنگام انتظار برای رسیدن قطار می تواند چیزهای مفیدی بیاموزد. ال تنها به فکر بدست آوردن پول کافی برای انجام آزمایشات علمی خود بود.
خانواده ادیسون احتمالاً به دلارهای اندکی که ال می توانست از طریق بدست آوردن این شغل به آنها بپردارد، نیاز داشت. پس از مدتی مادر ال با انجام این کار موافقت نمود و ال در خط آهن گرندترانک مشغول کار شد.
در این حال او دوازده سال داشت و دوران کودکیش به پایان رسیده بود.
مخترع دستگاههای ارزنده
یکی از خوش ترین دوران زندگی ادیسون زمانی بود که او در بوستون اقامت داشت. او و میلیتون آدامز با هم در یک خانه زندگی می کردند و غذایشان را نیز اکثرا با هم در محلی واقع در یک مایلی منزلشان صرف می کردند. آقای میلیکن، رئیس اداره تلگراف شهر بوستون به تام علاقه داشت و به نظر می رسید که می داند تام یک فرد عادی نیست به همین علت کمتر از دیگران از شوخی های ادیسون ناراحت می شد.
یکی از این شوخی ها وصل کردن سیم برق به ظرفی بود که افراد از آن آب می نوشیدند. هر کس ظرف را بلند می کرد تا از آن آب بنوشد، بجای آب جریان برق به وی وصل می شد. اما با این وجود این تام بر سر کارش باقی ماند.
بوستون محل خوبی برای زندکی کردن بود. همه می توانستند از کتابهای کتابخانه عمومی شهر استفاده نمایند و ناحیه شمالی شهر با ساختمانهای شگفت انگیز و خیابانهای پیچ در پیچش برای پسرک اهل میشیگان جالب و دیدنی بود. او و میلتون در خیابانهای شهر قدیمی بوستون قدم می زدند و به مغازهائی که کتابهای مستعمل و بسیاری چیزهای دیگر می فروختند، نگاه می کردند. یک روز تام کتابی خرید به قلم مایکل فاراده دانشمند انگلیسی که آزمایشاتی در مورد التریسیته انجام داده بود. کتابهائی از این قبیل، دنیائی کاملاً تازه را در مقابل دیدگان تام به نمایش در می اورد. به نظر تام، فاراده یکی از بزرگترین مردان دنیا بود. وی مانند تام پسری تهیدست بود و نیز مانند او هرگز به مدرسه نرفته بود. فاراده دستگاههای مهم بسیاری را اختراع نمده بود. مهمتر از همه دستگاه دینام بود که بوسیله حرکت خود برق تولید می نمود.
فاراده اختراعات خود را بخاطر بدست آوردن پول یا شهرت بوجود نیاورده بود. او عاشق حقیقت بود. مطالعه و درک نوشته هایش به آسانی امکان پذیر بود زیرا وی قادر بود نظریات و اختراعات خود را بدون استفاده از ارقام مشکل و به نحوی ساده بیان نماید.
ادیسون در ساعت سه بعد از نیمه شب کتابهای تازه اش را به خانه می آورد و شروع به مطالعه می نمود. هنگامی که میلت آدامز از خواب بر می خاست، تام هنوز در حال خواندن بود. تام به آدامز می گفت : آدامز ، در حال حاضر ۲۱ سال از عمر من گذشته است و من بایستی کارهای بسیار زیادی را انجام دهم. زمان به سرعت می گذرد، پس من باید خیلی سریع کارکنم. و در آن لحظه تام به سرعت به طرف محلی که در آنجا غذا می خوردند می دوید.
در بوستون، ادیسون تمام اوقات فراغتش را صرف انجام آزمایش می نمود. زمانی هم که سر کار بود فرصت های کوتاه به دست آمده در میان کا تلگراف را به فکر کردن و نوشتن می پرداخت. اطاق خوابش بیشتر شبیه مطالعه و آزمایشگاه بود تا محلی برای نشستن یا خوابیدن . تام همه چیز

را آزمایش می کرد. او هنوز به فکر اختراع دستگاه تلگرافی بود که بتواند دو پیام را به طور همزمان ارسال نماید. او می دانست که اگر بتواند راهی برای انجام این کار پیدا کند، تلگراف به قدری ارزان خواهد شد که همه قادر به استفاده از آن خواهند بود.
میلت آدامز داستانی درباره آزمایشات تام نوشت. پس از آنکه این داستان چاپ شد و کارهای تام مورد توجه سایر مردم قرار گرفت، تام به فکر افتاد که به کار خود در راه آهن وسترن یونیون خاتمه داده و تمام اوقاتش را صرف اختراعاتش نماید. اکنون دیگر ارسال تلگراف و دریافت آن برای تام جالب نبود. بنابراین کارش را همراه با شوخی انجام می داد.
یک روز تلگرافی پر از ارقام مهم دریافت کرد. او این ارقام را به قدری ریز نوشت که هیچکس قادر به خواندن آنها نبود. وقتی رئیسش به او دستور داد ارقام را ردشت تر بنویسد، او آنقدر آنها را ردشت نوشت که فقط چندتائی از آنها نوشته شده بود به قدری زیاد و سنگین شده بود که به آسانی قابل حمل نبود. به خاطر انجام این کار، شغل او تنزل داده شد.
در يانویه سال ۱۸۶۹ ، ادیسون کارش را ترک نمود و یک مخترع تمام وقت گردید. دوست او، چارلز ویلیامز، صاحب یک تعمیرگاه ماشین در خیابان کورت ۱۰۹ بود. تام قسمتی از این محل را به عنوان آزمایشگاه خود مرود استفاده قرار داد.
تام هیچ پولی نداشت. این موضوع برای او مسئله تازه ای نبود. اما وی برای کار کردن روی اختراعاتش احتیاج به پول داشت. شخصی ۵۰۰ دلار به تام پرداخت تا بدین وسیله در سود حاصله از اختراع تلگراف دو طرفه او پس از ساخته شد، سهیم شود. شخص دیگری یک سهم از بهای فروش ماشین شمارش آراء را که تام بر روی آن کار می کرد به قیمت ۱۰۰ دلار خریداری نمود.
در روز اول ژوئن سال ۱۸۶۹ تام ادیسون اولین امتیاز ثبت اختراع خود را از اداره ثبت اختراعات ایالات متحده دریافت نمود. این امتیاز مربوط به ماشین شمارش آراء می شد که برای ساخت آن ، بعضی از خواص دستگاه تلگراف مورد استفاده قرار گرفته بود. تام تصور می کرد که ساخت این دستگاه برای او موفقیت بزرگ و سریعی به همراه خواهد داشت. لیکن هیچ کس خواستار این ماشین نبود و در نتیجه این تلاش وی ناموفق ماند.
این تجربه باعث شد که تام تنها دست به اخرتاع وسائلی بزند که مورد نیاز مردم باشد. بعدها اوگفت که وی هرگز به ساختن وسیله ای نمی پرداخت مگر آنکه قبلاً مطمئن می شد که مردم به آن احتیاج دارند. اگرچه این اختراع ادیسون به فروش نرسید اما باعث به شهرت رسیدن او شد. پس از آن مردم بوستون او را یک مخترع واقعی می دانستند.

یکی از مدارس بوستون از تام دعوت نمود تا برای دانش آموزانش درباره تلگراف سخنرانی نماید. اما در روز موعود تام فراموش کرده و در قسمت فوقانی خانه اش مشغول کار کردن با یک سیم تلگراف بود. در این هنگام میلت دوان دوان به سوی او آمده و به وی یادآوری نمود که بایستی برای سخنرانی به مدرسه برود.
از آنجا که خیلی دیر شده بود، ادیسون با همان لباسهای کثیف کار و موهای نامرتب به مدرسه رفت. زمانی که به مدرسه رسید موضوعی را دریافت که بسیار او را ترساند. دانش آموزانی که قرار بود برای آنها سخنرانی نماید دخترانی جوان، ثروتمند و خوش لباس بودند. او تا آن وقت تصور می کرد که بایستی برای پسران سخنرانی نماید. دهانش از ترس خشک شده بود. یک لحظه فکر کرد که فرار کند، اما بالاخره بر ترس خود غلبه نمود و تمام آنچه را که درباره تلگراف و برق می دانست برای دخترها بازگو نمود.
صحبتهای ادیسون بسیار مورد توجه دخترها قرار گرفت. پس از آن هرگاه یکی از آنها تام را در خیابان می دید به او لبخند می زد و نشان و می داد که مایل است با او صحبت کند. لیکن ترسی که تام از زنها داشت مانع از آن می شد که به لبخندشان پاسخ گوید.
تام معمولاً در هر زمان چندین آزمایش را با هم انجام می داد. یکی از قدیمی ترین رویاهایش ساختن دستگاهی بود که بتواند دو پیام را به طور همزمان ارسال نماید. چون در آن زمان موضوع تلگراف بسیار مورد توجه بود، مخترعین دیگر نیز سعی داشتند چنین دستگاهی را اختراع نمایند.
یکی از این مخترعین استیرنز بود که در بوستون زندگی می کرد.
هنگامیکه دستگاه ادیسون آماده شد، او از اداره تلگراف وسترن بونیون واقع رد بوستون خواست که این دستگاه را مورد آزمایش و استفاده قرار دهد لیکن با این کار موافقت نشد.
سپس ادیسون از شرکت دیگری به نام شرکت تلگراف آتلانتیک پاسیفیک درخواست نمود که دستگاهش را مورد استفاده قرار دهند، این شرکت به او اجازه داد از سیم تلگراف بین شهرهای روچستر و نیویورک سیتی که هر دو در ایالت نیویورک قرار داشتند استفاده نماید. فاصله میان این دو شهر در حدود ۳۰۰ مایل است. ادیسون تمام دستگاهایش را برداشتند و با خود به شهر روچستر برد.
او تلگرامهائی از طریق دستگاهش به نیویورک فرستاد اما هیچگونه پاسخی دریافت نکرد. به متصدی تلگراف شهر نیویورک گفته شده بودکه بایستی چه کارهائی را انجام دهد لیکن او طرز کار با دستگاه اختراعی ادیسون را به طور کامل یاد نگرفته بود و بنابراین نتوانست کار خود را به خوبی انجام دهد. ناتوانی او در این کار باعث شد که تصور شود دستگاه نقص داشته و درست کار نکر

ده است.
رویای چندین ساله و نتیجه ماهها کار و تلاش ادیسون نقش بر آب شد. پولی برایش نمانده بود و در بوستون نیز کسی نبود که بتواند پولی از او قرض بگیرد بنابریان تصمیم گرفت به نیویورک برود ودر آنجا زندگی کند.
توماس ادیسون در صبح یک روز بهاری وارد نیویورک شد، در حالیکه بسیار گرسنه بود و پولی هم نداشت. نزدیک بازار واشنگتن وارد مغازه ای شد که در آنجا بسته های کوچک به عنوان آشنائی با نوشیدنی ملی کشور چین، بطور رایگان به مردم داده می شد. تام بسته چای را به اولین اغذیه فروشی سر راه برده و از فروشنده خواست تا آنرا با مقداری خوراکی عوض نماید. فروشنده که دریافته بود چای از نوع بسیار مرغوب است آنرا با یک کیک سیب و یک لیوان نوشیدنی داغ تعویض نمود. از آن پس تام علاقه زیادی به کیک سیب پیدا کرد و این امر برایش بسیار خوب بود زیرا برای مدتی تنها چیزی که برای خوردن داشت کیک سیب بود.
تام جزئی برای خوابیدن نداشت. بنابراین تمام شب را در خیابانها قدم زد. در این ضمن به یکی از تلگرافی هائی که سابقاً با او آشنا بود برخورد نمود اما او هم بیکار بود و پول چندانی نداشت تنها توانست یک دلار به تام بدهد. قیمت یک کیک سیب و یک نوشیدنی داغ پنچ سنت بود و تام با خود فکر کرد که این یک دلار برای چند روز او کافی خواهد بود. او بدین ترتیب چندین روز در شهر قدم می زد و تنها خوراک روزانه اش یک شام پنج سنتی بود.
تام تصمیم گرفت به ملاقات فرانکلین پوپ برود. پوپ یک مهندس برق بود که تجربیات زیادی در امر تلگراف داشت و در شرکت گلدایندیکیتور کار می کرد. او با تام ادیسون و اختراعش در بوستون آشنائی داشت. در این ملاقات پوپ نتوانست شغلی به تام پیشنهاد نماید لیکن به اوگفت که می تواند یک تختخواب در اطاقی واقع در زیرزمین ساختمان شرکت گلدایندیکیتور در اختیار او قرار دهد.
خوشحال از بابت یافتن محلی برای خواب، ادیسون برای خوابیدن به انجا می رفت و کیکهای سیب خود را می خرد. تمام این اتفاقات در وال استریت روی می داد محله ای واقع در شهر نیویورک که محل خرید و فروش سهام شرکتهای بزرگ است و هر روز در آنجا میلیونها دلار از شخصی به شخص دیگر منتقل می شود.
ادسیون در دوران اقامتش در این محل با طرز کار دستگاهی آشنائی پیدا نمود که قبلاً هرگز با آن برخورد نکرده بود. این دستگاه یک ماشین تلگراف بود که در هر لحظه بهای طلا را در بازار طلای نیویورک به دفاتر بیش از ۳۰۰ فروشنده طلا اعلامی می نمود و فروشندگان طلا در قبال این خدمت مبالغ گزافی به شرکت گلدایندیکیتور پرداخت می کردند.تابستان سال ۱۸۶۹ بود و خرید و فروش طلا به شدت رواج داشت. یک روز که علاقه مردم برای دانستن بهای طلا و چگونگی انجام معاملات بیش از حد افزایش یافته بود، ناگهان دستگاه فرستنده شرکت گلدایندیکیتور از کار ایستاد. پوپ و دکتر ساموئل لاز، مخترع دستگاه که رئیس شرکت نیز بود برای یافتن ایراد ماشین به سوی آن شتافتند، اما هیچ یک نتوانستند به علت خرابی آن پی ببرند.
وقتی دستگاههای گیرنده دفاتر فروش از کار باز ایستاد، فروشنده گان افرادی را برای دانستن چگونگی ماجرا به دفتر شرکت فرستاندند. پس از چند لحظه جمعیتی چند صد نفری در مقابل دفتر شرکت جمع شدند. پوپ عصبی تر از آن بود که بتواند دستگاه را درست کند. لاز شروع به فریاد زدن نمود و سعی کرد جمعیت را وادار کند تا ساختمان را ترک گویند. او نزد خود مجسم می دید که کسب و کار پر رونقش در معرض ورشکستگی است.
تام خود را به کنار دستگاه رساند و متوجه شد که قسمت کوچکی از آن شکسته و روی زمین افتاده است. او با فشار خود را از میان جمعیت به لاز و پوپ که مشغول فریاد کشیدن بر سر یکدیگر بودند، رساند و با صدای که بلندتر از سر و صدای جمعیت بود فریاد زد : فکر می کنم فهمیده باشم ایراد ماشین در کجاست. لاز فریاد زد : درستش کن! درستش کن! فوری.
تام قطعه تازه ای را به دستگاه وصل کرد و آنچه را که برای تعمیر و به راه اندازی مجدد آن لازم می دانست انجام داد. سپس افرادی را که جمع شده بودند به دفاترشان فرستاد و مجدداً گیرنده های خود را به کار اندازند ظرف مدت ۲ ساعت دستگاه مجدداً کار خود را به خوبی آغاز نمود.
به زودی پس از این ماجرا لاز، تام ادیسون را به دفتر خود خواند. او شغلی به تام داد و حقوقی بیش از آنچه تام تا آن زمان دریافت کرده بود برای وی معین نمود. چند ماه بعد، هنگامی که پوپ گلدایندیکیتور را برای شروع کار تازه ای ترک نمود، پست قدیم وی که مهندس برق شرکت بود به تام داده شد و حقوق تام در این هنگام به ۳۰۰ دلار در ماه رسید.
تام روشهای بسیاری برای بهبود وتوسعه کار دستگاههای لاز ابداع نمود. اما طولی نکشید که لاز شرکت خود را به کمپانی وسترن یونیون فروخت. تام هم که نمی خواست برای شرکت وسترن یونیون کار کند مجدداً شغل خود را از دست داد.
ادیسون و پوپ هرگز ارتباط دوستانه میان خود را قطع نکردند و در اکتبر سال ۱۸۶۹ به کمک یکدیگر شرکتی به نام کمپانی پوپ و ادیسون، مهندسین برق را تاسیس نمودند. این شرکت در نوع خود اولین شرکتی بود که در ایالات متحده تاسیس گردید. فرانکلین پوپ کمتر از ۳۰ سال و ادیسون ۲۲ سال داشت. به منظور صرفه جویی، تام همراه با پوپ وهمسرش در شهر الیزابت از ایالات

نیوجرسی واقع در شمال شرقی امریکا زندگی می کرد. او هر روز به قسمت دیگر ایالات نیوجر

سی به ساختمانی که برای شرکت تازه تاسیس شان در نزدیکی خط آهن پنسیل وانیا اجاره کرده بودند می رفت. تام هر روز از ساعت ۶ صبح الی ۱ بامداد روز بعد کار می کرد. یکی از اولین دستگاههای که ادیسون ساخت یک نوع ماشین جدید بود که قیمتهای تجاری را به مراکز و دفاتر فروش اعلام می نمود. کمپانی وسترن یونیون که نوع قدیمی این ماشین را ساخته و در اختیار داشت دستگاه ادیسون را نیز خریداری نمود تا هیچ شرکت دیگری نتواند با خرید آن اینگونه خدمات را در اختیار مشتریان قرار دهد.

شرکت ادیسون ۱۵ هزار دلار از بابت فروش این دستگاه دریافت نمود که سهم ادیسون از آن مبلغ ۵۰۰۰ دلار بود . ادیسون تا آن زمان حتی فکر داشتن چنین پولی را نمی توانست بکند. به زودی تام با سایر کارکنان شرکت اختلاف پیدا نمود. چنین به نظر می رسید که تمام کارها را او انجام می دهد بنابراین، از شرکت کناره گرفت و به تنهایی کار جدیدی را شروع کرد.
در این زمان تام به تازه گی در می یافت که اختراعتش تا چه حد برای شرکت وسترن یونیون دارای اهمیت می باشد. این اختراعات از نظر شرکت دیگری موسون به شرکت تلگراف گلدانداستاک که در مالکیت وسترن یونیون و به ریاست ژنرال مارشال لفرتز بود نیز اهمیت خاصی داشت. ادیسون بعضی از اختراعات خود را برای شرکت وسترن یونیون ارسال نموده بود و این شرکت نیز از انها بهره برداری می نمود.
روزی توماس ادیسون، در دفتر کار لفرتز دستگاه جدیدی را برای عده ای از مهندسین شرکت وسترن یونیون به نمایش گذاشت. این دستگاه تعداد اشتباهات موجود در ارقام ارسالی به وسیله دستگاههای فرستنده قیمتهای تجاری به دفاتر فروش را کاهش می داد و بسیار مورد توجه و استقبال لفرتز و سایرین قرار گرفت. لفرتز از ادیسون پرسید که ارزش دستگاه چقدر است. ادیسون با خود فکر کرد که ارزش کار او ۵۰۰۰ دلار یا بیشتر است اما اگر آن را به قیمت ۳۰۰۰ دلار نیز خریداری نماید رضایت بخش خواهد بود. بنابراین از لفرتز خواست تا قیمتی را پیشنهاد نماید. لفرتز پرسید آیا ۴۰۰۰۰ دلار کافی است چیزی نمانده بود که تام از تعجب نقش بر زمین شود. اما فوراً بر این حالت خود غلبه نموده و قیمت پیشنهاد شده را پذیرفت.
سالها بعد تام ادیسون، ماجرای روزهای بعد از این واقعه را با خنده برای دیگران بازگو می کرد و آن از این قرار بود که از تام خواسته شده بود ۲ روز بعد مجدداً برای امضاء قرار داد و دریافت پولش به دفتر لفرتز مراجعه نماید. کمی بعد تام پیش خود تصور نمود که ممکن است لفرتز سر او را کلاه

گذاشته و اختراع را بگیرد بدون اینکه پولی به او پرداخت نماید. در آن روزها تام داستانهای زیادی از این قبیل شنیده بود.
تام به دفتر لفرتز مراجعه کرده و قرارداد را امضاء نمود لفرتز نیز در مقابل، قطعه چکی به او داد تا به بانک رفته و وجه آن را دریافت نماید. این اولین چک بانکی بود که تا آن روز تام ادیسون دریافت کرده بود.
تام چک را به بانک برد او تا آن وقت هرگز به بانک نرفته بود و نمی دانست که چه باید بکند. بنابراین مدتی در خارج از بانک به تماشای سایر افرادی که به بانک مراجعه می کردند، ایستاد. هنگامی ک

ه وارد بانک شد و چک را به یکی از متصدیان بانک داد، متصدی مربوطه شروع کرد به فریاد کشیدن بر سر تام و تام نیز که به علت ناشنوایی حرفهای او را نمی فهمید، چک را گرفت و از بانک بیرون آمد. او تصور می کرد که ترسش به جا بوده و فریب خورده است اما پس از آنکه به دفتر لفرتز بازگشت. دریافت که متصدی بانک فقط از او می خواسته برای اثبات هویت خود چک را امضاء نماید. سپس این شخصی که این توضیحات را به ادیسون داده بود همراه وی به بانک رفت و گواهی داد که تام شخص خود تام ادیسون است. تام نیز پس از امضای چک، مبلغ ۴۰۰۰۰ دلار از متصدی بانک دریافت نمود.
ظرف مدت ۳۰ روز ادیسون تمام این مبلغ را صرف تاسیس اولین کارخانه اش نمود و در آنجا به تولید دستگاههای برقی پرداخت. این کارخانه در خیابان وارد واقع در نیوارک نیوجرسی قرار داشت و افراد بسیاری در آنجا برای ادیسون کار می کردند. اولین کار آنها ساختن ۱۲۰۰ دستگاه از ماشینهای جدید برای شرکت وسترن یونیون بود. همچنین این شرکت با پرداخت مبلغی، این امتیاز را از آن خود نمود که اولین بازدید کننده اختراعات تازه ادیسون باشد ودر صورت نیاز به آن اختراع آن را خریداری نماید.
اگرچه تام ادیسون در بسیاری از موارد از هوش سرشاری برخوردار بود لیکن به جنبه های مادی

کارش توجه چندانی نداشت. او بعدها می گفت که فقط مقدار پولی را که به کارگرانش پرداخت می نمود یادداشت می کرده است. اما پول کسانی را که به او چیزی فروخته بودند، تنها زمانی می پرداخت که آنها نزد او آمده و به خاطر عدم پرداخت پولشان بر سرش فریاد می زدند.
تام ایده های به خصوصی درباره کار کردن داشت ساعات کار را به طور ثابت تعیین نمی کرد و کارگران در مواقعی مشغول کار می شدند که کارشان مورد نیاز بود و یا اینکه خودشان مایل به کار کردن بودند. آنها نیز مانند ادیسون از کارکردن لذت می بردند. نه ادیسون و نه کارگرانش هیچ یک زمانی برای خاتمه دادن به کار نمی شناختند. هیچ کس برای ادیسون کار نمی کرد، آنها با او کا

ر می کردند. ادیسون همراه با جوانترین کارگر ماشین ساز خود کار می کرد و هیچ کاری نبود که ادیسون گاهی آنرا خودش انجام ندهد. کارگرانش مانند برادرانش بودند و رفتار دوستانه او باعث شده بود که همه آنها در افکار و ایده های بزرگ او سهیم باشند. از نظر آنها هیچ چیز در دنیا لذت بخش تر از کار کردن نبود.

ادیسون با شخصی به نام ویلیام آنجر شریک شد و شرکت ادیسون و آنجر شروع به استخدام افرادی جهت ساختن اختراعات ادیسون برای شرکت وسترن یوینیون نمود. آن دروان، آغاز پیدایش مشاغلی بود که با برق سر و کار داشت و اکثر کسانی که برای استخدام مراجعه می کردند، قبلاً در کار ساختن ساعت و یا سایر دستگاههای غیر برقی بودند. حقوق پرداختی به آنها چندان زیاد نبود و ایشان برای بهبود و درست انجام دادن کارشان تلاش بسیار زیادی به خرج می دادند.