حكومت جهانى واحد

الحمد للَّه و السلام على رسول اللَّه و آله. براى من توفيق با ارزشى است كه در جمع علما و فضلاى حوزه در يك موضوع بسيار با اهميت براى امروز و آينده جهان اسلام و بشريت حرف مى‏زنم. اعتراف مى‏كنم در حوزه افراد شايسته‏ ترى وجود دارند كه اين مسائل را مطرح كنند و نيازى به آمدن امثال بنده نيست، ولى آقايان محبت مى‏فرمايند و ما هم نمى‏توانيم محبت‏هاى آنان را رد كنيم. بايد امسال اظهار خوشحالى بكنيم از تحركى كه در بحث ولايت و مهدويت ديده مى‏شود تا آن جايى

كه آشنا هستم از كارهايى كه توسط سازمان تبليغات و دفتر تبليغات اسلامى و ساير بخش‏هاانجام مى‏شود، به مسائل اصلى پرداخته‏ اند و سراغ مسائلى كه واقعاً امروز مورد بحث و نياز است رفته‏ اند. و ما به عنوان حوزه و حكومت اسلامى مكلفيم به اين مسائل بيش‏تر بپردازيم.
همه موجوديت ما از حضرت مهدى(عج) است و ما به نيابت ايشان خود را محق دانسته، براى نظاممان مشروعيت قائليم كه اين تصرفات را انجام بدهيم. بنابراين، مسأله براى ما خیلی مهم

است.
بعد از ملاقاتى كه با مسئولان مؤسسه فرهنگى انتظار نور در رابطه با گفتمان مهدويت داشتم، مسائل زيادى را مطرح كردند و من هم به بعضى از يادداشت‏ها و منابع مراجعه كردم. واقعاً مسأله را حائز اهميت مى‏بينم. در اين‏جا آن مقدارى كه مى‏شود در يك جلسه مطرح كرد، مطرح مى‏كنم؛ اما انتظار اصلى من اين است كه آقايان مسائل را بهتر، عميق‏تر و مفصل‏تر بررسى و مطرح بكنند.
آيه قرآن مى‏فرمايند:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِالذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّلِحُونَ.»(۴۹)
كلمه به كلمه اين آيه قابل تعمق و بررسى است. سخن از خدا خطاب به پيغمبرصلى الله عليه وآله است، آن هم در موقعى كه اسلام در محاصره بود و به تازگى سوسوى نورِ اميد در ذهن‏ها پيدا شده بود. اين حرف كجا، اين ادعاى بزرگ كجا و واقعيت‏هاى آن روز كجا؟ آيه تأكيد خيلى دارد. كلمه «لقد» و تعبير «كتبنا» معناى خاصى دارد. اين نوشته خطى كه نيست. خداوند كه مى‏نويسد، جور ديگرى مى‏نويسد. در واقع، اين خبر از يك واقعيت حتمى و جزمى كه در يك زمانى تحقق پيدا مى‏كند، مى‏دهد. مكتوب است؛ اما نه به مركب. خداوند واقعيت‏هاى حتمى آينده را با اين تعبير و تعبيرات شبيه به اين مضامين بيان مى‏كند.
«…فى الزبور…» زبور چيست؟ معمولاً مى‏گويند يكى از صحفى است كه در اختيار يكى از انبياى گذشته بود. به نظر من، روشن نيست اين زبور همان زبور باشد. بايد روى كلمه زبور هم بيش‏تر بررسى بشود:
«…مِنْ بعد الذكر…»؛ بعد از اين خبر و واقعيت اين نيز يك تحقيق و بررسى ديگرى مى‏طلبد. «…يرثها عبادى الصالحون.» كلمات «ارث»، «عبادى» و «صالح» همه اين‏ها از نقاطى است كه در اين آيه قابل بحث و بررسى است و ان شاءاللَّه در بحث‏هايى كه شما مى‏كنيد، ما از ثمرات آن برخوردار مى‏شويم. درباره امام زمان(عج) بحث‏هاى فراوانى مطرح است. در ديدار با آقايانى (۵۰)كه از قم تشريف آورده بودند، مى‏گفتند: ما تاكنون هزار شبهه را كه به جامعه القا شده شناسايى كرده‏ايم. القاى شبهه از قديم بوده، الان هم از طريق اينترنت و جاهاى مختلف اين كار را مى‏كنند. علتش هم مى‏تواند بحثى باشد كه مطرح مى‏كنم.
شما با بحث‏هايى كه در مورد وجود مقدس حضرت مهدى(عج) در همه اعصار تاريخ، در جوامع اسلامى از زمان پيغمبرصلى الله عليه وآله تا به امروز، مطرح است آشنا هستيد. اگر از كلمه «مهدى(عج)» صرف نظر كنيم، بحث منجى هميشه مطرح و جزء برنامه‏هاى انبيا بوده است. مسأله منجى، آينده خوب جهان، بشر و زمين، متواتر است.
كمتر مكتب، دين و ملتى پيدا مى‏شود كه به نوعى به آسمان و معنويات و غيب اعتقاد داشته باشد؛ اما مسأله منجى بشر و آينده خوش دنيا برايش مطرح نبوده باشد. به آسانى نمى‏توان پذيرفت. اين كه بعضى مى‏خواهند اين‏گونه القا كنند چون معمولاً اديان و مروجين معارف آسمانى در مضيقه و

ناراحتى بوده‏اند يك مسأله دل خوش كن و اميدبخشى برايشان مطرح مى‏شده كه آن‏ها را از لحاظ روحى تقويت بكند. اين القائات با جهان بينى و عقايد ما و همه اديان الاهى نمى‏سازد؛ چون خداوند كه عاجز نيست تا با واقعيت‏ها دنيا را اصلاح بكند؛ پس چرا با دلخوش كردن و فريب دادن و كذب، اين مسأله را وعده دهد.

اين توجيه به درد كسانى مى‏خورد كه همه چيز را از ديد مادى، سياسى و فريبكارى بررسى مى‏كنند.
حكومت جهانىمن فكر مى‏كنم در ميان همه بحث‏هايى كه درباره امام زمان(عج) هست، مهم‏ترين آن مسأله حكومت جهانى است. اين‏كه يك روزى دنيا زير يك پرچم و در اداره يك حكومت و با يك قانون و فرهنگ اداره شود، دنياى به اين عظمت كه امروز شش ميليارد جمعيت دارد – آينده هم نمى‏دانيم چه خواهد شد و چگونه خواهد بود؟ – و با اين همه تنوع فكرى، فرهنگى، سياسى، نژادى و اختلاف سلايق. اين مسأله خيلى مهمى است. ما چون عادت كرده‏ايم بعضى از مسائلمان را با معجزه و با مسائل فوق‏العاده و استثنايى حل كنيم، شايد آسان از كنار اين مسأله بگذريم؛ اما اگر روى اين مسأله جدى فكر كنيم و از حد اين بحث‏هاى مَدْرَسه‏اى بيرون بياوريم – ما عقيده داريم به صدق سخنان خداوند، پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه (عليهم السلام) و انبياى گذشته‏عليهم السلام كه گفته‏اند يك روز دنيا با يك حكومت، يك قانون، يك فرهنگ و تحت پرچم واحد و… اداره مى‏شود – ببينيم چطور اين انجام مى‏شود؟ما هم كه بشر، محيط و خودمان را مى‏شناسيم كه چقدر تنازع، تنوع و اختلاف سليقه و خودخواهى‏ها و… بر ما حاكم است؛ چطور بنا است دنيا يك چنين سرنوشتى داشته باشد و زمين به چنين نقطه‏اى برسد.
حتماً بايد روى اين مسأله بيش‏تر كار پژوهشى انجام شود. گر چه اين مباحث در معارف گذشته و امروز هم هست.خوشبختانه امروز بحث كردن از مسأله حكومت واحد جهانى از پنجاه سال پيش آسان‏تر است.امروز وقتى كه صحبت از حكومت واحد جهانى مى‏شود به گوش انسان آن‏قدر سنگينى نمى‏كند كه چهل، پنجاه سال پيش سنگينى مى‏كرد؛ چون خود دنيا قطع نظر از معارف اسلامى و افكار ما، همين حرف‏ها را مى‏زند و به اين طرف مى‏رود.تعبير دهكده جهانى به عنوان يك بحث كاملاً جدّى در محافل تصميم‏گير دنيا مطرح است. تعابير دنياى تك قطبى و جهانى شدن، حتى قبل از اين‏كه بگويند عملاً خودشان را براى آن آماده مى‏كنند.تأسيس بانك جهانى، صندوق بين المللى پول، تأسيس سازمان ملل، شوراى امنيت، پليس بين الملل، دادگاه جهانى بين المللى و جهانى شدن اقتصاد، فرهنگ و كارهاى سازمان‏هايى مثل يونسكو و يونيسف و بهداشت جهانى نمونه‏اى از اين اعمال است. الان خيلى از سازمان‏ها هستند كه سرنوشت دنيا را به هم مى‏دوزند و طراحان و استراتيژيست‏هايى هستند كه دارند اين جزئيات را هم طراحى مى‏كنند. البته آن‏ها با يك ديد ديگرى اين كارها را مى‏كنند و ما با يك ديد ديگرى اين مباحث را مطرح مى‏كنيم. اما ميان هر دو گروه اين مباحث هست. بنابراين، بحث از حكومت واحد جهانى امروز ديگر در گوش ذهن و قلب مستمعين سنگينى نمى‏كند.
حالا بحث من اين است كه چه كسى مى‏خواهد اين كار را بكند؟ و چگونه مى‏خواهد اين كار اتفاق

بيافتد؟ آيا ما واقعاً مدعى اين مسأله هستيم؟ و اگر هستيم ظرفيت اين كار را داريم؟ اين‏ها بحث‏هايى است كه بايد قدرى روى آن درنگ كرده و ببينيم چگونه است؟
مدعيّان حكومت واحد جهانىداعيه داران هدايت جهان و حاكميت بر جهان چه كسانى هستند؟البته ممكن است خُرده مكاتبى در دنيا باشند كه اين مباحث را مطرح كنند؛ ولى الان سه قطب مهم

داعيه حكومت واحد جهانى دارند.
الف) اسلام
اسلام ريشه دارترين مكتب است و از قديم اين حرف را مى‏زده است. اين‏گونه نيست كه امروز فرصت‏طلبى كرده باشد. پيش از اين‏كه ديگران اصلاً تصورش را بكنند، اين مسأله را مطرح كرده است.آنچه واقعا مهم است، تعبيرات قرآن است كه معمولاً مخاطبش ناس و بشر است نه عرب نه مكى‏ها نه مدنى‏ها نه حتى مسلمين.
خود پيغمبرصلى الله عليه وآله هم مبعوث به كافه ناس و تمام مردم است. اين مطالب را ما امروز نمى‏گوييم. اين را پيغمبرصلى الله عليه وآله زمانى مى‏فرمودند كه در مكه بودند و تنها پنج، شش نفر دوست و افراد وفادار داشتند. اين يك سخن سياسى نمى‏تواند باشد بلكه سخن مخصوصى است كه ريشه‏اش در عرش و آسمان است. اديان گذشته هم اين حرف‏ها را داشته‏اند. مسيحيت هم همين ادعا را دارد.البته با عنوان برگشت حضرت مسيح‏عليه السلام كه خيلى به معارف ما درباره حضرت مهدى(عج) نزديك است.
البته اسلام جوهره اديان الاهى و آخرين، بر حق‏ترين و امروزى‏ترين اديان است؛ و همين حرف‏ها در ريشه‏هاى آن يعنى صحف آسمانى كه در اختيار حضرت ادريس‏عليه السلام و ساير انبيا بود نيز وجود دارد.
ب) ماركسيزم
دوم از مكاتب داعيه‏دار حكومت واحد جهانى ماركسيزم است. آن‏ها تز خود را با تحليل تاريخى و ماترياليسم تاريخى با روش ديالكتيك و فلسفه خودشان اثبات مى‏كردند كه دنيا از يك امت واحده ابتدايى جهانى كوچك شروع شده و با مسيرى كه طى مى‏كند سرانجام و در نهايت از دنياى صنعتى و سرمايه‏دارى عبور مى‏كند و دوباره به كمون (نه به كمون اوليه) كمون جهانى و ملت و امت واحده جهانى با مرام اشتراكى برمى‏گردد كه تز آخرالزمان آن‏ها بوده است. تعبير آخرالزمان به ميان آن‏ها هم رفته بود و تعبير مى‏كردند.
آخرين و عالى‏ترين نقطه تكامل تاريخ را به شيوه ديالكتيك و ماترياليسم كه فلسفه تاريخ ماركسيزم به آن‏ها آموخته بود، مى‏ديدند.
ج) سرمايه‏دارى
سومين مكتب داعيه‏دار حكومت واحد جهانى، سرمايه‏دارى است. آن‏ها هم اخيراً تز آخر الزمان را مطرح مى‏كنند. از وقتى كه ماركسيزم به اين روز افتاده، آن‏ها حرف‏هاى جديدترى مى‏توانند بزنند و از موضع بالاترى حرف مى‏زنند. مى‏گويند همه چيز به طرف حاكميت سرمايه‏دارى با فرهنگ غربى كه سرمايه اصلى آن‏ها است، مى‏رود.
با ابزار علمى و فنى دنياى غرب، با سرمايه عظيم، قدرت نظامى بى سابقه و عظيم دنياى غرب

و با ابزار اطلاع رسانى كه نمونه‏اش را شما در ماهواره و اينترنت و… مى‏بينيد، مرزها را مى‏شكنند و به سرعت نور و ما فوق سرعت نور ارتباط برقرار مى‏كنند و دنيا را به هم پيوند مى‏دهند و همه بشريت را در يك محدوده قرار مى‏دهند.سخن آن‏ها سرمايه، صنعت، فن، فرهنگ، و قدرت و برنامه است. غربى‏ها شايد امروز حرفشان از بقيه مكتب‏ها و راه‏ها مستمع بيش‏ترى داشته باشد و تأثير بيش‏ترى بتوانند بگذارند.

سوسياليست‏ها سرخورده شدند. البته بعضى از آن‏ها مى‏گويند اين موجى است و دنيا بعد از يك آزمايشى كه از قطب سرمايه‏دارى كرد – چون محور و شعار سوسياليست‏ها و اجتماعيون عدالت و مساوات مطلق است و اين چيزى است كه در فطرت انسان است و سوسياليست‏ها دنبال آن هستند – بعد از موج دوم، دوباره سراغ سوسياليزم و ما مى‏آيند.
اسلام كه با منطق و مبنا و روش آن تا حدودى آشنا هستيم، جور ديگرى مسأله را مطرح مى‏كند كه من روى آن يك مقدار تأكيد مى‏كنم.
البته در ساير اديان باستانى و قديمى هم مسأله مهدويت يا منجى بشر وجود دارد؛ اما در آن‏ها داعيه جهانى را به صورتى كه كمونيسم يا سرمايه‏دارى غرب مطرح مى‏كنند نديدم يا با آن صراحتى كه ما درباره حكومت واحد جهانى داريم به همين تعبير «… اَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّلِحُون»(۵۱) مطرح نشده است. اين ادعاى صريح را در جاهاى ديگر نمى‏بينيم. با يك مقايسه اجمالى بين اين سه مكتب مى‏توانيم دريابيم امتيازاتى در اسلام است كه آن‏ها ندارند.در حال حاضر غربى‏ها امتيازاتى دارند ولى امتيازات آن‏ها مبنايى نيست و به خاطر نداشتن بعضى از نيازهاى واقعى حكومت جهانى واحد مشكل برايشان ايجاد مى‏كند.
اين را تقريباً همه متفكرين دنيا قبول دارند كه اگر يك مكتبى بخواهد جامعيت داشته باشد، پيش از هر چيز احتياج به يك جهان‏بينى دارد كه واقعيت جهان و انسان را ترسيم بكند؛ و اگر بخواهد دوام داشته باشد و منطبق با حقيقت خارجى حركت بكند، بايد اول جهان و انسان را آن جورى كه هست بشناسد و ارزيابى درستى از آن داشته باشد؛ بعد ايدئولوژى يا به تعبير ديگر كه همه قبول دارند استراتژى لازم دارد. چون غربى‏ها حكومتى كه مبنايش بر ايدئولوژى اداره شود، حكومت جزمى مى‏دانند كه خيلى رويش حساب نمى‏كنند؛ ولى استراتژى را همه قبول دارند. استراتژى از ايدئولوژى بيرون مى‏آيد. استراتژى اصول راهنمايى است كه زندگى را در يك مسيرهاى مشخصى قرار مى‏دهد. بعد هم بر اساس اين فرهنگ خلق مى‏شود و خلق فرهنگ همان جريان‏هاى عملى زندگى بشري

ت است و راهنمايى‏ها و خيلى چيزها مؤثر است تا اين‏كه فرهنگى به وجود بيايد و در دل‏ها و عمل انسان‏ها به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه رسوخ پيدا بكند و مردم تحت تأثير آن سرمايه حركت كنند.
وقتى كه جهان بينى و ايدئولوژى و فرهنگ خاص جامعه‏اى شكل بگيرد، بر اساس آن، برنامه‏ها

نوشته مى‏شود و ابزار اجرايى به كار گرفته مى‏شود و اجرا مى‏شود. اشكال اصلى آن دو مكتب كه در مقابل ما هستند، نقص بسيار جدى در جهان‏بينى آن‏ها است كه واقعاً از عهده دفاع بر نمى‏آيد. هر گاه فيلسوف و دانشمند منصفى از اين‏ها با اين مباحث مواجه مى‏شود، مى‏گويد حالا ما داريم به واقعيات و عمل بيش‏تر توجه مى‏كنيم.

بالاخره اين جهان را چگونه مى‏شناسيم مبدأ و معاد را قبول داريم يا نداريم؟
انسان را بين مبدأ و معاد قبول داريم يا نداريم؟ اين كه جهان هستى خدايى دارد و طراح و مدير عالى و ربّى دارد، اين‏ها را مى‏پذيريم يا نمى‏پذيريم؟اكثريت مردم دنيا، چون در فطرتشان است، مى‏پذيرند؛ حتى بت پرستان و مشركان هيچ وقت نتوانستند خدا را در ذهن خودشان منكر بشوند؛ حتى ملحدترين و مادى‏ترين انسان‏ها هم در شرايط خاصى رجعت به خدا و فطرت و واقعيت و روح عالم دارند؛ ولى در زندگى مى‏خواهند اين را نديده بگيرند.بنابراين، مشكل اين دو مكتب اين است كه با اصل فطرت سازگار نيستند و بخش اساسى و اصلى آن را نديده مى‏گيرند و از وسط مى‏خواهند شروع كنند.مشكل اصلى اين‏ها اين‏جا است. اگر روى اين مسأله براى بشريت يك روزى هماهنگى به وجود بيايد، قدم‏هاى بعدى خيلى سريع‏تر عمل مى‏شود.انكار خدا، توحيد، ربوبيت خدا و انكار حضور اراده الاهى و احاطه عرش الاهى بر جهان، اين مسأله بسيار بسيار مهمى است؛ گر چه در خيلى از مسائل و در اين غوغاى ماديت دنيا مغفول عنه است.نديده گرفتن اين امر و اركان آن خيلى كار دست اين‏ها داده و مى‏دهد و مشكلات جدى ايجاد كرده است.
بسيارى از تحليلگران در رابطه با اُفول ماركسيزم و سوسياليزم مى‏گويند در عمل شيوه‏هاى غلط اقتصادى موجب شكست آن‏ها شد. البته اين مسأله بود؛ اما اين‏ها هيچ وقت تحليل نمى‏كنند كه مشكل و مسأله اصلى اين‏ها انكار خدا، دين، عالم غيب و…. بود. حتى به همين مقدارى كه چراغ دين در غرب روشن است، براى ماركسيزم نبود. اين‏ها مى‏خواستند به كلى خدا را تبديل بكنند به حركت چرخ‏هاى ماشين صنعت و توليد. بدترين تناقض‏ها در زندگى اين‏ها از همين جا در آمد.اين‏ها با نفى و فراموش كردن معنويت و خدا مى‏خواستند «مساوات» را كه مهم‏ترين ركن آن روح ايثار، فداكارى و فراموش كردن خود و توجه به معنويات است در جامعه حاكم بكنند كه اين تناقض بسيار جدى دارد.
انسانى كه خودش را مثل يك درخت تصور مى‏كند كه سبز مى‏شود، رشد مى‏كند و بعد مى‏ميرد و خزان و خشك مى‏شود، چگونه مى‏تواند به مساوات و عدالت فكر بكند؟
اگر در يك جنگلى مساوات پيش بيايد، اگر در يك جامعه حيوانى مساوات معنا داشته باشد، در جامعه با چنين نگرش مادى و خالى از معنويت و خدا هم مى‏تواند معنا داشته باشد.

لطيف‏ترين و عالى‏ترين اوج حركت معنوى انسان را كه همين مساوات و عدالت و انسان دوستى و احساس رنج ديگران است، اين‏ها را مى‏خواهند بدهند به يك موجود خشك بى روحى كه هيچ سرمايه معنوى و خدايى نداشته باشد.الان كسى در تحليل افول ماركسيسم به اين مسأله خيلى نمى‏يابد؛ زيرا فطرت انسان، خودخواه، خودبين و منحصرخواه است. اين‏ها به ادله‏اى در وجود انسان تعبيه شده است.
امروز بحث كردن از اين‏كه غرب دچار اشكال واقعى است كار آسانى نيست. براى اين‏كه چشم‏ها و گوش‏ها پر است از مظاهر قدرت و پيشرفت غربى‏ها، به خصوص اگر از طرف كسانى مثل ما كه در زندگى و اداره جامعه و جهان اسلام بسيار بسيار مشكل داريم، باشد. ما وقتى كه اين حرف‏ها را بزنيم، خيلى آسان از ما نمى‏پذيرند؛ چون مى‏گويند شما اگر اين‏ها را بلديد، خودتان عمل كنيد؛ چرا به ديگران مى‏خواهيد بگوييد.
ما حالا در مقام بحث و تحليل هستيم. ما ممكن است در عمل نتوانسته باشيم و نتوانيم مسلمان‏هاى خوبى باشيم؛ اما ما از اسلام داريم حرف مى‏زنيم نه از خودمان.
سؤال اين است كه آيا امريكا سردمدار غربى‏ها داعيه‏دار حكومت واحد جهانى يك جامعه موفقى است يا نه؟ و آيا غرب صلاحيت دارد حكومت واحد جهانى را اداره كند و عدالت و حق را و آن چيزهايى كه فلاسفه و حكما و انديشمندان دنبال آن بودند و آن مدينه فاضله‏اى كه هميشه روح انسان‏هاى خير خواه را جذب مى‏كرده، پديد آورد؟ آيا آن‏ها مى‏توانند اين كار را انجام بدهند؟ قطعاً نه.شايد در غرب موفق‏ترين ملت‏ها الان امريكا باشد كه از لحاظ مادى از كشورهاى ديگر پيشرفته‏تر است و حقيقتاً در اين ارزش‏هايى كه آن‏ها قائلند و فكر مى‏كنند موفقيت است او پيش‏تر از همه اين‏ها است. عملاً هم مى‏بينيد كه بالاخره او تصميم گير نهايى است، آيا جامعه امريكا واقعا جامعه ايده‏الى است؟ آيا آن‏ها كه الان مى‏گويند ما مى‏خواهيم قطب عالم باشيم و دنياى تك قطبى را اداره كنيم و فرهنگمان را بر ديگران غلبه بدهيم، وضعيت درستى دارند؟ بايد بررسى كنيم و ببينيم در جامعه خودشان چه خبر است؟
در جامعه امريكا حدود سى، چهل مورد اشكالات اصلى مى‏توان پيدا كرد.
البته كسى كه از دور ماهواره را مى‏بيند و خبرهاى روزنامه‏ها و رسانه‏هاى آن‏ها را مى‏بيند، خيال نمى‏كند اين اشكالات در امريكا باشد؛ ولى اگر كسى يك قدرى مطالعه كند. از زبان خود امريكايى‏ها كه جامعه امريكا را مورد تجزيه و تحليل قرار داده‏اند، مى‏بيند به بيش‏تر اين مشكلات اشاره و پرداخته شده است.من به تعدادى از مشكلاتشان اشاره مى‏كنم. اين‏ها از لحاظ فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى تناقض‏ها و گرفتارى‏هاى فراوان دارند.
* فقر
از لحاظ سطح برخوردارى از نعمت‏ها و سطح استاندارد، در جامعه امريكا – چنان‏كه خودشان مى‏گويند – ۱۳ يا ۱۴ درصد مردم زير خط فقرند؛ و اين در يك جامعه ۲۵۰ ميليونى يعنى در حدود ۳۰ يا ۴۰ ميليون نفر زير خط فقر زندگى مى‏كنند. چطور اين جامعه مى‏تواند ايده آل باشد.

* بى‏بند و بارى جنسى  بند و بارى جنسى كه محصول آن بچه‏هاى نامشروع هستند، زياد است و آفتى فوق‏العاده كشنده براى امريكايى‏ها شده است. اين را از ارزش‏هايشان بيرون برده‏اند؛ مثل كسى كه مأيوس شده و غرق شده و كارى نمى‏تواند بكند، تسليم شده‏اند؛ رشته امور از دست مسؤولان خارج شده است. وضع دختران و پسران جوان در مدارس، خانواده‏هاى متزلزلى كه هر روز از هم جدا مى‏شوند و… همه اين‏ها معلول بى بند و بارى جنسى و گرفتارى آن‏ها به اين مسأله است.