روزگار طاهریان

– طاهریان و فرهنگ
طاهر فرزند حسین بن مصعب بن رزیق است. این خاندان ایرانی، از قوالی طلحه بن عبدالله خزاعی، یکی ازچهره های برجسته قبیله عربی خزاعه بودند که زمانی حاکم سیستان بود. و این خود نوعی داخل شدن در نسب عربی بود. در این دوره ۵۰ ساله، نشانی از اینکه آن ها به زبان فارسی توجهی کرده با زبان مزبور رشد و توسعه ای یافته باشد، وجود ندارد. در حالی که در دوره سامانی ها، آثار فراوانی در این باره یافت می شود. این زمان هنوز فارسی جدید به مرحله بلوغ نرسیده بود و زبان پهلوی نیز یارای مطرح شدن در عرصه ای فراتر از عرصه ی یک زبان خانگی و محلی را نداشت.

بنابر این باید از داشتن هرگونه اندیشه ای در این باره که سلسله طاهری یک سلسله ایران گرا و حتی ایرانی به معنای نوعی ملی گرایی است، پرهیز کرد. این زمان، هنوز ایران، به تمام معنا جزء ولاینفک دنیای اسلام بود و جنبش های ایرانی گرا، همگی توسط امویان و عباسیان سرکوب شده و طاهریان در این زمینه، از یاران عباسیان به شمار می آمدند. این مسئله تا به آن جاست که برخی گفتند که طاهریان دستور سوزاندن برخی از کتاب های عجمی مانند قصه وامق و عذرا را دادند.

– تمایلات مذهبی طاهریان
طاهرین از نظر مذهبی سنی بودند وهیچ تمایلی به مذاهب دیگر نداشتند. البته آن زمان، مذهب سنی به درستی شکل نگرفته بود، اما کلیات آن چه که از زمان امویان به ارث رسیده بود، به عنوان مذهب عمومی و رایج مطرح و مورد قبول آن ها نیز بود. به این نکته باید توجه داشت در تاریخ این دوران، به اختلافات مذهبی به عنوان برخورد آرا و عقاید در خراسان، اشاره ای نشده است. طبعاً حرکت و موضع مذهبی آن ها در ادامه و امتداد مواضع خلفای عباسی بوده است. زمانی که مأمون اظهار عقیده معتزلی کرد یا زمانی که متوکل دفاع از جناح مقابل آن ها، یعنی اهل حدیث کرده، طاهریان نیز همان را پیروی می کردند.

در این زمان، شیعیان امامی مذهب، در خراسان نفوذی داشته و عالمان برجسته ای از خود داشتند. تا اواسط قرن سوم که هنوز مسئله غیبت پیش نیامده بود، امامان (ع) وکلایی در خراسان داشتند که بیشتر در نیشابور اقامت می کردند. یکی از برجسته ترین عالمان شیعه در این دوران فضل بن شاذان نیشابوری است که پیش از سال ۲۶۰ هجری در گذشته است.

– برانداختن طاهریان
یعقوب لیث صفاری که در سال ۲۴۷ امیر سیستان شده بود، در اندیشه تصرف نیشابور برآمد. برای این کار به دنبال بهانه بود. در زمانی که یعقوب در هرات بود، فردی به نام عبدالله سگزی، به همراه برادرانش با وی درگیر شده از نزد وی گریخته و به نیشابور آمدند. یعقوب به بهانه باز پس گیری او به نیشابور آمد. عبدالله سگزی به دامغان گریخت اما یعقوب وارد نیشابور شد و همه طاهریان، از جمله محمد بن طاهر امیر خراسان را به اسارت گرفت. وی به همراه محمد، ۱۶۰ نفر از افراد خاندان طاهری را نیز به اسارت گرفت و آن ها را هم همراه خود به سیستان برد. بدین ترتیب سال ۲۹۵ پایان قدرت طاهری بود.

– گرایش مذهبی صفاریان
از نظر مذهبی، سیستان نیز از همان زمان فتح، بر مذهب سنت و جماعت بوده است. اما از سوی دیگر، پس از بیرون راندن خوارج از عراق و غرب ایران، آن ها به سیستان روی آوردند و طی چند قرن در آن جا قدرت و نفوذ داشتند. در عین حال علاقه به اهل بیت پیامبر (ع) در سیستان گسترده بوده است. نوشتند که وقتی امویان دستور دادند تا بر منابر به امام علی (ع) لعن کنند، مردمان سیستان با این دستور مخالفت کرده و هیچگاه اجازه چنین کاری را در دیار خود ندادند.
هم چنین در خبر دیگر آمده است که چون خبر شهادت امام حسین و اسارت زنان اهل بیت، به سیستان آمد، مردمان سیستان گفتند: نه نیکو طریقتی برگرفت یزید فرزندان رسول (ع) چنین کرد، و پاره ای شورش گرفتند.

دولت صفاری دو بنیاد خویش، بنیاد مذهبی نداشت و بیشتر بر جریان عیاری به عنوان دولتی ملی – در صورت عصبیت محلی و منطقه ای نه عنوان میهن دوستی و ملی گرایی که مفهومی نوع ظهور است- پایه گذاری شده بود.
– زوال صفاریان
دولت صفاری از عیاران خراسان پدید آمده بود. اما اندک اندک تنومند شده و مجموعه ای بزرگ را در اختیار گرفته بود. در روزهای نخست، مشروعیتش را از تیغ یعقوب به دست آورد اما این زمان، در دنیای بزرگتر، مجبور شده بود تا فرمان خلیفه را برای مشروعیت داشته باشد در غیر این صورت، جز تنی چند از سیستانیان از وی حمایت نمی کردند.

معتضد عباسی (۲۸۹-۲۷۹) با زیرکی تمام، از هر حیث می کوشیدند تا با ایجاد دشمنی میان امیران مختلف، راه را برای سلطه بیشتر عباسیان هموار کند. نفوذ دینی عباسیان به عنوان خلیفه مشروع نیز همیشه به آن ها کمک می کرد تا از هواداری توده های مسلمان بهره مند باشند.
به هر روی خلافت عباسی در اساس، دلخوشی از صفاریان نداشت. دلیلش هم آن بود که یعقوب، هیچ احترامی برای خلیفه عباسی قائل نبود و عمر و نیز، گرچه رفتار بهتری با عباسیان داشت، اما زور تیغ را بر منشور خلیفه ترجیح می داد.

این بار مشکل اساسی صفاریان سلسله جدیدی بود که از چند دهه پیش از آن، در ماوراءالنهر به طور محدود قدرت را در اختیار داشتند. پیدایش سلسله جدید سامانی، زنگ خطری بود که تا جدی تر شدن خود، بانگ رحیل را برای دوست صفاری به همراه داشت. معتضد فرمان ماوراء النهر و بلخ را برای عمرو فرستاد و اعلام کرد که اسماعیل سامانی را به امارت نمی شناسد. این فرمان، عمرو را به عمق ماوراء النهر کشایند تا بتواند آن مناطق را نیز زیر سلطه خود درآورد.

حمله عمرو به ماوراءالنهر، از نظر سامانیان و مردمان این خطه یک تجاوز آشکار خارجی بود که تنها می توانست به قصد زیر سلطه درآوردن این منطقه و بردن غنائم صورت پذیرد.
در نبردی که به سال ۲۸۷ در نزدیکی بلخ صورت گرفت، عمرو به اسارت درآمد و اسماعیل او را به بغداد فرستاد. در سال ۲۸۹ عمرو در زندان بمرد یا کشته شد و امارت صفاری یکباره فرو ریخت. خلیفه که از این خبر سخت شادمان گشت فرمانی برای اسماعیل سامانی فرستاد و بخش شرقی ایران را به وی واگذار کرد. بدین ترتیب روشن شد که فرستادن منشور ماوراء النهر برای عمرو، دادن وی به دست شیر بوده است. البته خود عمرو هم در گرفتن این فرمان اصرار داشت.
روزگار سامانیان

– اسماعیل سامانی بنیان گذار سلسله
اسماعیل بنیان گذار دولت سامانی است. وی به سال ۲۳۴ در شهر فارغانه متولد شد، در سال ۲۷۸ بر صفاریان غلبه کرد و پس از ۸ سال امارت مطلق در شهر بخارا، در چهاردهم صفر سال ۲۹۵ هجری درگذشت. گذشت که اسماعیل، پس از شکست دادن برادرش نصر، قدرت بی چون و چرای ماوراء النهر را بدست آورد. پس از درگذشت نصر، فرمان تمامی ولایات ماوراءالنهر را از خلیفه عباسی گرفت و شروع به توسعه اسلام در نواحی دور دست شرقی کرد.
– زمانی که سامانیان به قدرت رسیدند، نزدیک به دو قرن از ورود اسلام به ماوراءالنهر می گذشت. در این مدت، بسیاری از مردم این منطقه به اسلام گرویده و در برخی شهر ها، مراکزی برای تعلیم و تربیت دینی ایجاد شده بود. بیشتر مراکز مقدسی که پیش از آن در اختیار بودائیان، مسیحیان نسطوری و زرتشتیان بود، به مسجد تبدیل شد و این نشان از کاهش پیروان آن ادیان و فزونی مسلمانان بود.
شهر بخارا در سال ۸۹ هجری به دست قتیبه بن مسلم گشوده شد و سپاه اعراب همراه با مسلمانان غیر عربی که از خراسان بودند، در این شهر سکونت داشته اند. این سکونت وسیع، سبب شد تا اسلامیت بخارا تضمین شده و به سرعت به مرکزی برای دانش اسلامی در تمامی آن نواحی تبدیل شود.

– در آغاز فتح بخارا، مردم شهر هر بار با حضور اعراب تسلیم می شدند اما به محض آن که اعراب از آن جا دور می شدند، از اسلام بر می گشتند. در این باره نرشخی عبارت زیبای دیگری دارد که تقریباً درباره سایر بلاد ایران و ماوراء النهر نیز صادق است. وی می نویسد:
” هر باری مردم بخارا مسلمان شدندی، و بازار چون عرب بازگشتندی، بازردت آورندی. قتیبه بن مسلم سه بار ایشان را مسلمان کرده بود، بازردت آورده کافر شده بودند. این بار چهارم قتیبه حرب کرده شهر را بگرفت و از بعد رنج بسیار اسلام آشکار کرد، و مسلمانی اند دل ایشان نشاند، به هر طریقی، کار بر ایشان سخت کرد و ایشان اسلام را پذیرفتند به ظاهر و به باطن بت پرستی می

کردند. قتیبه چنان صواب دید که اهل بخارا را فرمود یک نیمه از خانه های خویش به عرب دادند تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان با خبر باشند تا به ضرورت مسلمان باشند. بدین طریق مسلمانی آشکار کرد، و آثار کفر و رسم گبری برداشت و جد عظیم می کرد، و مسجد جامع بنا کرد و مردمان را فرمود تا نماز آدینه آورند تا اهل بخارا را ایزد تعالی ثواب این خیر ذخیره آخرت او کند”
در اواخر قرن دوم هجری، هنوز در بخارا، نامسلمانی بودند که مسلمانان را آزار و اذیت می کردند اما حضور طاهریان در خراسان و پی از آن قدرت یافتن سامانیان، منطقه را به طور کامل در اختیار

اسلام قرار دارد. آیین سودایی به دلیل آن که یک آیین بت پرستی بود به سرعت از بین رفت زیرا مسلمانان به هیچ روی بابت پرستی میانه ای نداشته و اجازه زندگی به بت پرستان را نمی دادند. در حالی که آیین زرتشتی و مسیحی و یهودی برای مدت بیشتری دوام آوردند. البته، به دلیل عدم حضور ساسانی ها در این بخش، این آیین هم از قبیل پشتوانه درستی نداشت. به تدریج بخارا، به دلیل اهمیت مذهبی – علمی خود، روحانیون قدرتمندی یافت که در جریان دعوت اسماعیل

سامانی به این شهر، نقش فعالی را به عهده داشتند و مردم فرمانبردار آن ها بودند. این خصلت شهر دقیقاً با ویژگی های مذهبی امیران سامانی سازگار بود. از یک سو آن ها اشراف بودند و توانستند طبقات بالای جامعه را با خود همراه کنند، از سوی دیگر، سخت متدین به اسلام بودند. این مسئله عاملی برای حفظ وحدت و یکپارچگی میان طبقات بالا و پایین جامعه بود.

بخارا در آستانه روی کار آمدن سامانیان، کشش تبدیل شدن به یک شهر بزرگ اسلامی را داشت، آن گونه که نامش در تمامی جهان اسلام برای قرن ها جاودانه شد. سامانیان، با بهره گیری از این فرصت تاریخی، و با همت خویش، بخارا را به اوج شهرت رساندند. در نیمه دوم قرن سوم هجری و پس از آن در نتیجه نخست قرن چهرام، اسلام به طور کامل، بر تمامی نقاط ماوراء النهر چیره گشت.

روزگار علویان طبرستان
سادات در ایران
مهم ترین نکته به عنوان درآمد تشکیل دولت علویان در ایران، بحث از ورود سادات یعنی افراد وابسته به خاندان پیامبر (ص) از طریق امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) به ایران است. این مهاچرت، از همان قرن نخست هجری آغاز شد و در نیمه های قرن دوم هجری، سرعت گرفت. در اواخر قرن دوم و تا قرن سوم، گروه های زیادی از سادات، در شهر های مختلف ایران از جمله قم، ری، اصفهان و گرگان در کنار سایر قبایل عربی مهاجر، زندگی می کردند.

 

چند دلیل برای مهاجرت آن ها به ایران وجود داشت. نخست آن که، آن ها هم مانند سایر اعراب به دنبال زندگی بهتری بودند و مهاجرت به ایران را برای رسیدن به چنین هدفی مناسب می دیدند.مهم آن بود که آن ها به دلیل محبوبیتی که به عنوان نواده پیامبر داشتند، از سوی مسلمانان با استقبال بیشتری روبرو می شندن. دلیل دوم نیز این بود که در دوره اموی و عباسی، آن ها در عراق و حجاز امنیت نداشتند. از زمان منصور عباسی که سرکوبی علویان را با شدت دنبال می کرد، علویان به اجبار به هر سوی می گریختند. در این زمان ایران هم محل مناسبی برای آن ها بود.
از سوی دیگر، علوبیان در زندگی مذهبی خود، انسان هایی پرهیز گار بودند و به همین دلیل، مردم به آن ها احترام می گذاشتند. ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان می نویسد:

” به هر وقت ساداتی را که به نواحی ایشان نشسته بودند، می دیدند، زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد می کردند و می گفتند آن چه سیرت مسلمانی است، با سادات است”
یکی از ویژگی های این خاندان، آن بود که در برابر عباسیان ادعای خلافت داشتند درحالی که سایر قبایل عربی چنین ادعایی نداشتند. این مسئله برای جریان هایی که با عباسیان مخالف بودند، بسیار اهمیت داشت. آن ها در جستجوی رهبرانی بودند تا بتوانند مخالفت و مبارزه خود را با عباسیان مشروعیت بخشند. طبعاً پذیرفتن علویان به عنوان رهبر، قدم مهمی برای جلب حمایت توده های مردم در این مبارزات می شد. این مسئله سبب حساسیت حکومت های وابسته به

خلافت نسبت به علویان بوده و در بسیاری از موارد، به آزار و اذیت علویان منتهی می شد. به هر روی، مهاجرت سادات به ایران از جهت سیاسی و اجتماعی تأثیر مهمی در ایران داشت، خواهیم دید که در قرون بعد، سادات در هر شهر، نقیبی ویژه خود داشتند وبه عنوان شریف، رئیس یا صدر، در تحولات اجتماعی و سیاسی شهر، نقش مهمی بر عهده داشتند.

از جمله شهر هایی که شمار زیادی علوی در آن زندگی می کرد، شهر ری بود. از آثار بر جای مانده از مهاجرت سادات به آن، مرقد عبدالعظیم حسنی (ع) است که در نیمه قرن سوم هجری در این شهر گذشت. اصولاً شمار علویان ساکن این شهر فراوان بوده است.
– طبرستان در آستانه تشکیل دولت علوی
بخش شرقی طبرستان، به ویژه گرگان، در زمان خلافت عمرو عثمان به دست مسلمانان فتح شد اما بخش غربی آن، دیر زمانی گذشت تا به مرور با مسلمانان کنار آمد. حتی در همین دوران، بسیاری از ساکنان گرگان از اعراب بودند.

فهرستی از مساجد این شهر که در قرن ۴ شمارش شده، همه به نام قبایل عربی است، مانند: مسجد ازد، مسجد عبد قیس و مساجد دیگر.
زمانی که طاهریان خراسان را داشتند، طبرستان نیز تحت سیطره آنان درآمد. این از زمانی بود که مازیار، در پی کوشش برای احیای آیین باستانی ایران بود. وی به دست عبدالله بن طاهر اسیر و بساط حکومت وی برچیده شد. از ان پس امیران طاهری و نمایندگان آن ها، بر این سرزمین حکم رانی می کردند.

در سال ۲۵۰ جرقه تشکیل دولت علوی در طبرستان زده شد. این جرقه، رویدادی بود که ریشه در تحولات پیشین داشت. عاملان طاهری در طبرستان به مردم ستم می کردند و به تدریج خشم مردم را بر می انگیختند. شخصی به نام جابر بن هارون نصرانی، زمینه های بی مالک دیلم و گیلان را به نام امیر طاهری به تصرف در می آورد. این رخداد ها زمینه یک شورش را فراهم کرد.

دوبرادر با نام محمد و جعفر فرزندان رستم- که به نظر می رسد پدرشان از آیین زرتشتی بریده و مسلمان شده بود- نفوذ چشم گیری در این ناحیه داشتند. آن ها یکی از علویان مقیم طبرستان- محمد بن ابراهیم- را به یاری خواستند. وی گفت که شخص قوی تری را می شناسد که بهتر می تواند آن ها را رهبری کند. او حسن بن زید علوی را که در شهر ری اقامت داشت به آن ها معرفی کرد. آن ها همراه با نامه ای از آن علوی، به سوی حسن بن زید رفتند و او را به طبرستان دعوت

کردند. وی دعوت را پذیرفت و وقتی به طبرستان آمد، همه مردم آن ناحیه از چالوس تا رویان و مازندران را آماده بیعت با خود دید و به گفته ابن اسفندیار: ” جمله مردم طبرستان بیعت قبول کردند”
بدین ترتیب هیچ جیز برای ایجاد یک شورش بر ضد طاهریان فراهم شده بود. در ضمن طاهریان با کشتن یحیی بن عمر علوی در کوفه، زمینه دشمنی میان خود و علویان را فراهم کرده بود.
– محمد بن زید داعی کوچک
حسن بن زید، برادرش محمد را به عنوان جانشین خود معین کرد وبرای او بیعت گرفت. محمد بن زید را داعی صغیر می نامیدند. وی با دشواری های فراوان روبرو بود. نخست آن ها درگیر شدن با داماد داعی کبیر، یعنی ابوالحسین بود که با زحمت توانست او را آرام کرده، آمل را از دست وی خارج کند اما دشمنان خارجیش فراوان بودند. از یک سو صفاریان، از سوی دیگر رافع بن هرثمه، از

امرای وابسته به طاهریان و از سوی دیگر از کوتگین از فرماندهان ترک.
– دولت ناصر کبیر
حسن بن علی ملقب به اطروش و الناصر للحق – به اختصار ناصر- از عالمان و رهبران بلند پایه دولت علویان زیدی در طبرستان است. او به خاطر ضربه شمشیر که در یکی از نبردها به سرش اصابت کرد – و یا به دلیل ۱۰۰۰ تازیانه ای که رافع بن هرثمه بر او زده بود – ناشنوا گشته بود و به همین جهت، ملقب به اطروش بود. وی مذهب زیدی داشت. و خود از فقیهان و متکلمان این گرایش مذهبی بود. از میان سه پسرش ابوالحسین احمد، شیعه امامی بود.

ناصر در رویدادهای زمان محمد بن زید حضور داشت. پس از آن سامانیان بر طبرستان مسلط شدند، امکان اقدامی نیافت. وی در طول ۱۳ سال، در دیلم و گیلان به نشر اسلام مشغول بود. تا این زمان اسلام در گیلان انتشار چندانی نیافته و مردم بر آیین کهن خود بودند. بر اثر اقدامات وی، و رفت و شد او در روستاهای مختلف، شمار فراوانی از مردم این ناحیه به اسلام گرویدند. نوشته اند کسانی در جبل و دیلم باقی نماند جز آن که به دعوت او به اسلام گروید.

یکی از فرماندهان ناصر کبیر، حسن بن قاسم، عموزاده او بود که بر وی شورید ناصر را اسیر کرده و به قلعه لاریجان فرستاد اما چیزی نگذشت که ناصر بر اوضاع مسلط شد. او حسن را با کمال بزرگواری بخشید و به حکومت جرجان گماشت.
– جانشینان ناصر کبیر و زوال دولت علویان
حسن بن قاسم که رهبری دولت علوی را به دست داشت.
نوشته اند که وی ” سیدی نیکو سیرت و عادل و عالم بود ” و ” مردم طبرستان به هیچ عهدی چندان امن و رفاهیت و عدل ندیدند که به ایام او و کفایت و سیاست او بیشتر از جمله سادات بود”.
ابوالقاسم جعفر فرزند ناصر، حکومت حسن را نپذیرفت و آمل را از وی

گرفت. حسن بن قاسم به گیلان رفت. برخورد جعفر با مردم چندان مناسب نبود. به همبن دلیل با حسن بن قاسم به حکومت طبرستان بازگشت.
امرای محلی نیز مانند اسپهبد شروین و شهریار و ندامیه پذیرفتند تا به وی خراج دهند. در این وقت گرگان نیز در اختیار ابو الحسین احمد فرزند دیگر ناصر بود. حسن بن قاسم با این دو برادر گاه در توافق و گاه در مخالفت و جنگ بود. مشکل دیگر، امرای محلی بودند که هر بار می کوشیدند تا یکی از این سه تن را بر دیگری یاری دهند.
سامانیان در پی تصرف گرگان بوده و آن ها نیز لشکرکشی هایی در این ناحیه داشتند. به طور معمول وقتی دشمن خارجی یعنی سامانیان یا امرای آنها حمله می کردند، داعی و فرزندان ناصر با یکدیگر متحد می شدند، اما وقتی از جنگ با آن ها فراغت هر کدامم با دیگری به دشمنی بر می خاستند.
یکی از مهمترین نبرد ها میان سیمجوردواتی امیر خراسان با علویان بود که به شکست علویان منجر شد. اندکی بعد، داعی موفق شد از دیلم و گیلان نیرویی به گرگان اعزام کرد و لشکر علوی توانست به فرماندهی ابوالحسین احمد، ترکان را از گرگان بیرون کند. به هر روی گرگان از آن احمد شد و آمل از ان داعی.

پس از دفع دشمن خارجی، باز فرزندان ناصر با داعی به جنگ پرداختند تا آنکه وی از آمل گریخت و ابوالحسین احمد به امارت طبرستان رسید. او در ۲۹ رجب سال ۳۱۱ درگذشت و حکومت به برادرش ابوالقاسم جعفر رسید که برخوردی ظالمانه با مردم داشت، تا ان جا که به قول این اسفندیار ” روزگار داعی را مردم به جان می جستند “. ابوالقاسم نیز سال بعد درگذشت.
این بار، باز مردم دو قسمت شدند. بخش گرگان که در اختیار ماکان بن کاکی از امرای علویان بود، با اسماعیل فرزند ابوالقاسم جعفر که کودکی بیش نبود، بیعت کرد اما مردم گیل و دیلم با ابو علی محمد فرزند ابوالحسین احمد که در” نیکو سیرتی و عقل و فضل و علم و شهامت و شجاعت ” ” خلائق، عاشق خدمت و طاعت او بودند” بیعت کردند.

ابو علی توانست بر ماکان فائق شده و به امارت طبرستان دست یابد. پس از درگذشت وی، مردم، با برادرش ابو جعفر بیعت کردند. اندکی بعد ماکان بن کاکی بار دیگر داعی حسن بن قاسم را از گیلان دعوت کرد و موفق شد تا آمل را ابو جعفر بستاند. پس از آن بود که نصر بن احمد سامانی با لشکری بیکران به طبرستان یورش برد. نا آشنایی سپاه وی به منطقه، سبب شد که به دام افتاده و به اسرار از دایی خواستند تا اجازه بازگشت به آن ها بدهد. داعی با گرفتن ۲۰ هزار دینار اجازه بازگشت به سپاه سامانی را داد. در این وقت، به جز ماکان بن کاکی، اسفار بن شیرویه نیز وارد عرصه سیاسی طبرستان و خراسان شده، گاه با سامانیان و گاه با استفاده از برخی از رهبران علوی، حملاتی بر طبرستان داشت.

در نبردی که در سال ۳۱۶ هجری میان وی و داعی در نزدیکی آمل صورت گرفت، داعی و شماری دیگر از طالبیان کشته شدند. قاتل داعی کسی جز مرداویج بنیان گذار سلسله زیاری نبود. با این حال، ماکان هم چنان در صحنه سیاست طبرستان باقی ماند. از آن پس دولت علویان طبرستان رو به زوال رفت. تا مدت ها، شماری از علویان امارت بخش هایی از منطقه ای را با تزلزل در دست داشتند. اما حضور آل زیار در منطقه، و پس از آن تسلط آل بویه مانع شد که دولت آن ها بتواند عظمت نخست خود را به دست آورد.

بعد از ان، نفوذ علویان در گیل و دیلم و طبرستان باقی ماند و میان انان و امرای محلی، همواره ارتباطات صمیمانه ای وجود داشت و گاه با آنان به عنوان رهبران دینی و سیاسی، بیعت می شد.
– وضعیت مذهبی طبرستان در دوره علویان
گرگان نخستین شهری بود که در این منطقه به دست مسلمانان فتح شد. از آن جا که گرگان به خراسان نزدیک بود، و از زمان امویان در اختیار دولت اموی قرار داشت، بیشتر مردم آن ناحیه بر مذهب سنت بودند. با حضور علویان در منطقه تشیع در جرجان نفوذی یافت و در قرن چهارم، مسجدی مختص شیعیان در جرجان وجود داشت که سهمی مولف کتاب تاریخ جرجان از آن یاد کرده است.

روزگار غزنویان
داستان غزنویان،، با یکی از این سرداران ترک با نام الپتگین که سپهسالار خراسان بود، آغاز شد. وی از آن روی که در توطئه بر ضد امیر سامانی ناکام مانده بود، با سربازان تحت امر خود به غزنه رفت و در آن جا قدرت را به دست گرفت. این شهر که اکنون ایالتی در کشور افغانستان است، در جنوب شرقی کابل قرار داشته و هم مرز با هند از شرق و زابلستان از جنوب بود.

پیش از آن، الپتگین، غلامی ترک با نام سبکتگین را خریداری کرده بود. این شخص- که اندکی بعد سرسلسله غزنویان شد- از ترکان کافر ماوراءالنهر بود که در جنگ های قبیله ای به اسارت در آمده و در این سوی به الپتگین فروخته شده بود.

از آن جا که سبکتگین هوش و ذکاوت خاصی از خود نشان داده بود، به تدریج نزد الپتگین موقعیت بالایی یافت و به منصب ریاست حاجبان او رسید. او با دختر الپتگین نیز ازدواج کرد که در نتیجه آن فرزندش اسماعیل بود که بعد ها امارت بخشی از قلمرو وی را عهده دار شد.