رويارويي كشورهاي در حال توسعه با چالش ها تكنولوژي

شيوه هاي رويارويي كشورهاي در حال توسعه با چالش هاي تكنولوي هاي نوين اطلاعات و ارتباطات
ICT(Information-Communication Technology تكنولوژي هاي جديد اطلاعاتي ارتباطي شامل تمامي فن آوري هايي است كه گونه هاي مختلف ارتباطات را ميان انسان ها با يكديگر ، انسان ها با سيستم هاي الكترونيكي و سيستم هاي الكترونيكي با هم ميسر مي سازد به نظر مي رسد كه نگاه جهانيان به اين پديده بر طيفي از شيفتگي تا انزجار قرار مي گيرد كه در يك سوي آن ، جهت

گيري كاملاً مثبت ، همراه با شيفتگي و انتظار دستيابي به دموكراسي جهاني و مدينة فاضله ديده مي شود كه تجسم همپوشي فرهنگي بخشي از انواع نگاه هاي كاملاً مثبت به آن است و در آن سوي (Cultural Overlar) و (Push Information) طيف جهت گيري منفي قرار دارد كه با اصطلاح فشار اطلاعات منفعل شدن مخاطب و شكل گيري بزرگراه‌هاي مصرف شروه و به حوزة تلاش به منظور نجات جامعه بومي وارد و با توصيف وضعيت به صورت امپرياليسم فرهنگي و تهاجم فرهنگي از سرانجام بي‌مليتي و‌آمريكايي شدن سخن مي گويد .
شايد بتوان مقدمة ورود كشورهاي در حال توسعه به عصر ICT را آغاز دهه ۱۹۹۰ دانست كه با پوشش گستردة آسيايي شروع به كار كرد . تحقيقات نشان مي دهد كه STAR شبكة ماهواره‌اي برخي از حكومت ها درآسيا بدون شناخت دقيق وضعيت و آينده نگري ، هر كدام در جايي از آن طيف شيفتگي تا انزجار قرار گرفتند ، به گونه‌اي كه عكس العمل آنها در شش دسته جاي گرفت . دستة اول ، كشورهايي بودند كه نه تنها استفاده از تلويزيون ماهواره‌اي را مجاز دانستند ، بلكه

تسهيلاتي نيز براي دريافت برنامه ها به وسيلة مردم فراهم كردند . مانند سنگاپور و كويت ، گروه دوم كشورهايي كه مانعي ايجاد نكردند ، اما با تعيين ماليات براي نصب آنتن ، به طور غيرمستقيم با عمومي شدن آن مقابله كردند . مانند پاكستان . گروه سوم كشورهايي كه مجاز دانستند ولي اقدامات رقابتي را نيز آغاز كردند . مانند هند ، اندونزي ، كرة جنوبي و سريلانكا . گروه چهارم كشورهايي كه با پشتوانة امكانات قوي خود پيش از ممنوعيت ، در رقابت موفق شدند . مانند ژا عربستان سعودي ، بحرين، قطر ، شارجه ، دبي و مالزي . گروه ششم كشورهايي كه سردرگم ، تصميم قانوني نگرفته و هيچگونه اقدام رقابتي را نيز آغاز نكردند . مانند ايران و برخي از كشورهاي تازه استقلال يافتة آسياي ميانه (محسنيان راد ، ۱۳۷۳ ، صص۴۷۰۲۹).
البته ، در سال هاي بعد ، برخي از اين كشورها جاي خود را بر طيف فرضي ما تغيير دادند . در نگاهي كوتاه به بخش مثبت طيف ، مي توان به عنوان نمونه به نظرات كليفورد گيرتز اشاره كرد كه بسيار خوشبينانه ، سرانجام اين عصر را همپوشي فرهنگي مي داند . او در (C.Geerts) تعريف فرهنگ مي گويد ، فرهنگ در جوهرة خود اطلاعاتي است كه گروهي در آن شريك اند . خصلت اطلاعات به عكس اشياء آن است كه دهنده ، آنچه را كه داده مي تواند براي خود نيز حفظ كند . به اين ترتيب فرهنگ ها با يكديگر همپوشي يافته با هم تعامل پيدا مي كنند و وابستگي متقابل مي‌سازند . آنچه اتفاق خواهد افتاد همان است كه در فرهنگ مشترك ميان يك زوج روي مي دهد (۱۹۹۴McCreery , ) . زيرا آنها مي آموزند كه چه انتظاري از يكديگر داشته باشند برخي از كشورهاي خوش بيني خود را در عمل اينگونه نشان داده كه عليرغم اختلافات ديرينه با جامعه ديگر ، فضاي حاصل از ICT را وسيله اي براي نزديكي بيشتر با خصم ديرينه تلقي كرده اند . نمونة اقدامات كرة جنوبي در مقابل ژاپن از مصاديق بارز چنين مواردي است . (۲۰۰۰Ryall, )
در كنار چنين خوش‌بيني هايي ، افرادي مثال پيرلازولي – نويسندة ليبراسيون – معتقد است كه در ICT فقط منابع نظام سرمايه داري ، سودپرستي ، توسعة تبليغات بازرگاني و افزايش مصرف نهفته است . او مي گويد عصر چند رسانه اي مي خواهد كتاب را كنار گذارد . او كتاب را از منظر چشم سوداگران با اينترنت مقايسه كرده و مي نويسد: آنها از ديد تجاري ، به هيچ وجه كتاب را ابزار رسانه اي مناسبي نمي دانند ، چون خودكفاست ، هزينة جانبي ندارد . قابل مبادله و استفادة عدة زيادي است . خواننده كتاب مي تواند خارج از دسترس تبليغات و چرخة كسب و كار ، ساعت ها را با كتاب سپري كند . كتاب استدلال خواهي و افزايش حس گرايش به نقد را در مخاطب

تقويت مي كند . در حالي كه اينترنت سال به سال با از رده خارج كردن كامپيوتر قبلي، مصرف كننده را نيازمند دستگاهي جديدتر مي كند . روز به روز بر تعداد سي دي هاي انبار شدة او افزوده مي شود . ضمن آنكه صنعت تلفن به خاطر كاركرد اينترنت ، هزينة بيشتري از او دريافت مي كند .
البته لازولي تصديق مي كند كه اينترنت عليرغم تمام اين مخاطرات ، ابزاري فوق العاده براي ايجاد ارتباط است و در جاي خود پيشرفتي قابل ملاحظه محسوب مي شود و امكان گفت و گوي آزادانه را با تمام جهان فراهم مي سازد . او در مورد پست الكترونيكي مي گويد ، در جامعة اطلاعات

ي نيز مثل ساير جوامع انساني ، دلنشين ترين ديدارها و برخوردها در بزرگراه ها صورت نمي گيرد ، بلكه به طور غيرمترقبه و در جاده هاي فرعي روي مي دهد . (۲۱ ، ۵ ، ۱۹۹۸ ، Lazuly)
عده اي نگران نابرابري در سواد اطلاعاتي (Information Literacy) و سواد رقومي (Digital Literacy) در ميان اعضاي يك جامعه هستند (۲۰۰۰ ، Inoue). برخي نيز موضوع را وسيع تر يده از نابرابري ميان كشورها سخن گفته و مي گويند همانگونه كه ميان امكانات محله هاي فقيرنشين با ثروت‌مند نشين تفاوت مشهود است ، چنين تفاوتي در مورد جامعة اطلاعاتي نيز در حال شكل گيري است . (برلو ، ۱۹۹۷)
در جامعة ICT ، تمامي اطلاعات خصوصي افراد ، به صورتي نظم يافته و ضمناً دور از دسترس صاحب اطلاعات نگهداري خواهد شد . اگر اكنون تمامي سوابق امكانات تلفني افراد حفظ مي شود . به تدريج زماني خواهد رسيد كه دولت ها قادر خواهند بود اطلاعات عظيمي را دربارة تك تك اعضاي تشكيل دهندة ملت در اختيار داشته باشند . ضمن آنكه هم اكنون نيز بخشي از اين اطلاعات مانند آدرس آبونمان شدگان براي فروش ضبط و به صورت پكيج هاي آماده عرضه مي شود . (۱۹۹۳ ، Seshagiri)
هر چه به درجات بالا تر جهت گيري منفي به ICT نزديك مي شويم ، جوامعي را مي‌بينيم كه در سابقة دستيابي به شرايط مذكور عقب تر هستند . به عنوان مثال آن دسته از كارشناسان ارتباطات كه از اصطلاح امپرياليسم فرهنگي استفاده مي كنند ، كساني هستند كه به مقايسة توان ICT ميان كشورهاي اروپاي مركزي با آمريكا ، اروپاي شرقي سابق با اروپاي مركزي و حتي كره با ژاپن مي پردازند .
اين اصطلاح نيز پيشينه اي ديرينه دارد و مي توان آن را در گزارش مك برايد و بسياري گزارش هاي ديگر مانند جريان بين المللي برنامه هاي تلويزيوني – يك خيابان يك طرفه (۱۹۸۵، Varis) ديد . اكنون نيز همانگونه كه آلن ولز مي گويد ، هرگاه بحث امپرياليسم فرهنگي مطرح مي شود ، موضوع رسانه ها ، جريان اطلاعات و برنامه‌هاي تلويزيوني بيگانه به ميان كشيده مي شود . (۱۴P‌ ،

۱۹۹۶Wells , )
به عنوان مثال در تحقيقي كه در سال ۱۹۹۸ در مورد برنامه تلويزيوني كشورهاي روماني ، ليتواني ، اسانيا و پرو انجام شد ، ديده شد كه مدل بومي تلويزيون هاي ليتواني و روماني كه مربوط به قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و حاوي اهداف آموزشي بود تبديل به مدلي مشابه توليدات تلويزيون هاي تجاري پرآگهي اروپاي مركزي شد . محققات تحقيق مذكور مي نويسند كه تلويزيون كشورهاي اروپاي شرقي اكنون تبديل به كارگزاران سبك هاي تلويزيون اروپايي شده و در نتيجه به توسعة ارزش و فرهنگ غربي در اين كشورها پرداخته اند . آنها گزارش مي دهند كه در هر چهار كشور ، توليدات تلويزيون داخلي بر اساس الگوها و سبك توليدات تلويزيون آمريكا شكل مي گيرد

و تأكيد مي كنند كه بسياري از توليدات تلويزيون اسپانيا نه بازتاب ارزش هاي اسپانيايي و نه مربوط به پندارهاي هويت ملي آن كشور ، بلكه نمونه اي از محصولات آمريكايي شده است . آنها نتيجه گرفته اند كه امپرياليسم فرهنگي و در رأس آن ايالات متحده آمريكا سبب شده كه فرهنگ آمريكايي به صورت نفوذ فرهنگي (Cultural Influence) از طريق توليدات تلويزيوني در جهان گسترش يابد و با گسترش اينترنت و تلويزيون هاي ماهواره اي ، فاصله ها از گذشته تنگ تر شده و شرايطي مهيا شده كه بهتر است به جاي جهاني شدن ، آن را آمريكايي شدن (Americanization) و يا حتي بي مليت شدن (Denationalized) بناميم .
آنها دليل مي آورند كه تكثر مورد نياز جهاني شدن ، به طرف تمركز رسانه اي (Concenturated Media) مي رود . ضمن آن كه الگوهاي كليشه‌اي (Stereotype) نيز براي توليدات داخلي تلويزيون هاي جهان در حال توسعه است ( ۲۰۰۰ ، American Invasion). البته اگرچه موضوع امپرياليسم فرهنگي بيشتر متوجه ايالات متحده آمريكاست اما كشورهاي ديگري نيز هستند كه توليدات تلويزيوني خود را به صدها كشور ديگر صادره مي كنند . مانند برزيل كه صادر كننده به ۱۲۸ كشور جهان است . (۱۰۳P، ۱۹۹۶ ،Abercrombie)و يا مصر كه صادر كنندة عمده برنامه هاي تلويزيوني به تمامي كشورهاي عربي است ، ضمن آنكه تحقيقات نشان داده كه اكثر كشورهاي آفريقايي وارد كنندة برنامه هاي تلويزيوني كشورهايي هستند كه روزگاري مستعمرة آنها بوده‌اند (محسنيان راد ، ۱۳۷۶ ، ص ۱۱۲۴)
منفي ترين جهت گيري به ICT با اصطلاح تهاجم فرهنگي مطرح مي شود . اصطلاحي كه مي توان آن را از سياستمداران و مصلحان اجتماعي ايران ، مصري و حتي فرانسوي نيز شنيد و اكثراً از سوي جوامعي به كار مي رود كه در گذشته سلطة خارجي ، آسيب هاي جدي بر ثروت هاي مادي و معنوي آنها وارد كرده است و از نظر نظام ارزشي نيز تفاوت هاي عميق با غرب دارند . يكي از محققان مصري در توصيف تهاجم فرهنگي از اصطلاح ابداعي ديگري به نام تهاجم روشنفكري

(Intellectual Invasion) استفاده كرده كه به نظر مي رسد مشابه همان اصطلاح قديمي است كه يكي از جامعه شناسان ايران به نام جلال آل احمد (۱۹۶۹-۱۹۲۱) آن را به صورت غرب زدگي مطرح كرد. (جلال آل احمد ، ۱۹۲۱ ، غرب زدگي ، ص۸۹)
صالح المقاوري در بررسي تاريخي خود تهاجم روشنفكري را به سه مرحله تقسيم كرده است : مرحلة اول را دروان فيلسوفان باستاني يونان مي داند كه تلاش مي كردند تمامي فرهنگ ها را به پذيرش مفاهيم و طبقه بندي هاي آنان وادار كنند . مرحلة بعدي مربوط به قرون وسطي بود كه از طريق جنگ هاي صليبي تلاش مي شد كه از توسعة اسلام در اروپا ممانعت به عمل آيد . سو

مين مرحله را مربوط به عصر حاضر دانسته و آن را تهاجم روشنفكري مي نامد كه تركيبي است از همان امپرياليسم فرهنگي به علاوه تهاجم روشنفكران داخلي به منظور كنترل وضعيت فرهنگي آنها ، المقاوري هدف اين تهاجم را در كشورهاي اسلامي كوشش بر تغيير اصول اسلامي ، ايجاد ترديد در تاريخ اسلام ، بي ثبات كردن شخصيت ملت هاي مسلمان و پديد آوردن مفاهيم جديد به جاي قوانين اسلامي ، يورش به رهبران مذهبي و بي اعتبار كردن آنها ، نفوذ به نهادهاي آموزشي به ويژه رسانه ها و توسعه تئوري هاي فلسفي همچون اگزيستانسياليسم و سكولاريسم مي داند . (۲۰۰۰El-Maghawrye , ) ضمن آنكه نگران نفوذ ميسيونرهاي ذهبي در جامعه مصر نيز هست .
در يك جمع بندي از آنچه روي طرف مورد بحث قرار گرفته مي توان گفت كه در مورد آينده ICT سه سوال فرضيه گونه پيش روي ماست :
۱- آيا آيندة اين تحولات به تعامل – به مفهوم تبادل فرهنگي – منتهي خواهد شد؟ و يا،
۲- پروسه و فرايندي همچون هرنابرابري ناشي از جبر و اختيار ديگري در جريان است كه در طول تاريخ ، ملت ها ، با مشابه آن مواجه بوده و به دليل دسترسي هاي متفاوت به سخت افزار و نرم افزار ، از دستاوردهاي نابرابر برخوردار شده اند ؟ و يا اينكه ،
۳- سرانجام روابط از قبل طراحي شدة يك سويه اي خواهد بود كه به صورت يك پروژه نه پروسه جنگ نابرابري را به وجود آورده كه كليد واژة آن تهاجم فرهنگي است؟ من ترديد دارم كه فرضية اول به وقوع بپيوندد و از جمله كساني هستم كه بر اساس شواهد ،‌آينده نگري هاي خوش‌بينانة مربوط به جهان چندرسانه‌اي را نوعي توهم مي دانم . در اين مورد لازولي مي نويسد : همان توهمي كه در آغاز اختراع تلويزيون ايجاد شد و همه معتقد بودند كه اين نوآوري شگفت انگيز ، دستيابي آزادانة همگان را به فرهنگ و هنر فراهم مي سازد اكنون بر اينترنت حاكم شده و بشر يك بار ديگر دچار ساده لوحي شده است . (۲۱ ، ۵ ، ۱۹۹۸ ، Lazuly) اين ساده لوحي در عصر راديو نيز روي داد ، چنانكه چارلز رد مورخ آمريكايي در ششمين سال آغاز به كار راديو نوشت : راديو ، جهان وطني را به همراه خواهد آورد . گويي روي بال هاي باد باشي و جهان را درنوردي (كري ، ۱۳۷۶ ، ص۲۵۴) قبل از آن نيز ساموئل مورس ، به هنگام اختراع تلگراف ، در ۱۸۳۵ نوشت ، عصب هاي تلگراف به سرعت تفكر ، دانش و همه آنچه را كه در اين سرزمين رخ مي دهد منتقل مي سازد . (كري ، ۱۳۷۶ ، ص۲۹۲) .
من طرفدار فرضية دوم هستم . يعني معتقدم كه پروسه و فرايندي همچون نابرابر ناشي از جبر و

اختيار ديگري در جريان است كه در طول تاريخ ، ملت ها با مشابه آن مواجه بوده و به دليل دسترسي هاي متفاوت به سخت افزار و نرم افزار ، از دستاوردهاي نابرابر برخوردار شده اند ، بشر اين دوران را مكرر تجربه كرده است . روزگاري بود كه كشتي هاي بازرگاني و نظامي پرتقال و اسپانيا ، درياهاي جهان را در اختيار دشتند و در همان مقاطع فرهنگ هايي همچون اينكاها با يك نابرابري سهمگين سخت‌افزاري و نرم افزاري مواجع بودند . در مورد رسانه ها نيز اين نابرابري سابقه اي ديرينه دارد . مثلاً هنگامي كه اروپا از محصول اختراع گوتنبرگ سود مي برد ، بسياري از

كشورهاي آفريقايي و آسيايي حتي از اين پديده بي اطلاع بودند . (ايرانيان ۲۰۴ سال پس از اروپايي ها به چاپ دست يافتند ) اما بايد دانست وقتي طرفدار فرضية دوم باشيم و بخواهيم تحولات ICT را نه به صورت يك پروژة عظيم شمال عليه جنوب به صورت يك پروسة تاريخي نگاه كنيم ، ماهيت آن تغيير نمي كند، بلكه رفتار ماست كه بايد تغيير كند .
ICT اين امكان را فراهم كرده كه برخي از جوامع توسعه يافته به مراتب بيش از گذشته ، فرصت عرضة ارزش هاي خود را در جوامع ديگر به دست آورند . در حالي كه اين داوري نيز از سوي برخي وجود دارد كه مجموعه ارزش هاي تشكيل دهنده مدل ليبرالي غرب ، كسب سود و منفعت به هر شكل ، اما تحت لواي آزادي است و از آنجا كه سكس و خشونت سبب فروش بهتر تبليغات مي شوند و مخاطبان را به رسانه‌ها معتاد مي سازند ، محتواي رسانه ها بيشتر ميل بر حول اين موضوعات خواهند داشت (۲۷P. ، ۲۰۰۰ ، Bagdikian) . علت عدم پذيرش فرضية سوم ، سواي شواهد اثباتي فرضية دوم ، تفاوت هاي اساسي پديدة حاضر با شرايط تهاجم فرهنگي است . هنگامي كه به واژة تهاجم فرهنگي – كه بيشتر در متون و منابع غير علوم ارتباطات ديده مي شود – مي انديشيم ناچار و حتي ناخودآگاه آن را در قالب تهاجم نظامي نگاه كرده و ساخت و كاركردي مشابه و مفهومي مشترك با تهاجم نظامي را براي آن جستجو خواهيم كرد . در اين ميان به نظر مي رسد كه ميان تهاجم فرهنگي با تهاجم نظامي دو مشابهت ظاهري وجود دارد :

۱-مشابهت در شليك گلوله به دورترين فاصله و ارسال پيام نيز به دورترين فاصله
مي دانيم كه جنگ جهاني اول را آغاز دوران جنگ هاي نوين مي دانند كه اساس آن بر رزم دور به جاي رزم نزديك نهاده شده بود و در واقع مجموعه اي از فن‌آوري‌هاي نوين به صورت اقدامات لجستيكي همراه با انواع استراتژي ها و تاكتيك‌هاي نظامي ، تسلط آن را بر فاصله ممكن ساخت .