زندگي نامه مولانا

دریایی موج در موج و کف آلود. افقی صحنه در صحنه گسترده سرزمینی توده در توده پهن آفتابی درخشنده و پرتو اتفشان شبی تو در تو پیپیده ستاره های چشمک زن و راهنما آفتابی جان بخش و زندگی ساز حیاتی جنبنده و فرساینده عشقی حیات بخش و مولد دیداری امید دهنده و جانفرسا مهار امید بخش تابستان کمال آفرین پاییز پروراننده زمستانی که همه برای حیاتی جدید آماده می کند. انسانی که در بی جان, جان می جوید و دل سوختن به جانداران را می داند. روحی که بهار و گل زندگی را دوست دارد. انسانی که برای انسانها می گیرد بارانی که می بارد, بادی که می وزد آفتابی که متولد می شود ماهی که می میرد. مهتاب نور آفتاب گرمایی احاصه کننده که غرور را می گذارد اشک چشم و آتش دل : مولانا.

در يکي از نوشته هايم نوشته بودم که: «مولانا پايان ناپذير است» مولانا پايان ناپذير است. چه حرف درستي گفته ام چه جمله موجزي بکار برده ام. حيات در تکاپوست. کهنه نو را مي سازد. دنياي يک لحظه پيش, دنيايي لحظه بعد از مي آفريند: مولانا.

دلم از آتش مهرت مي سود. چشمم از محبتت مي گريد. گريه اي که با خنده پهلو مي زند. مثل زميني که از نم نم خيس باران مي شود. چون بوي خاک که پس از باز شدن هوا به مشام مي رسد. در تو مرده ام و فاني شده ام با تو زندگي مي کنم: مولانا.
آثار مولانا: شش دفتر مثنوي (۱) ۲- مجالس سبعد ((۲) مکتوبات (۳) ديوان کبير (۴) ۵- فيه مافيه (۵)
لقب سلطان العلما:
۱) پدر مولانا جلال الدين محمد, محمد بن حسين بن احمد خطيبي است که به «سلطان العلما بهاء الدين ولد» شهرت دارد. خود او در «معارف» به نزديک شدن عمر خود به پنجاه و پنج سالگي در آغاز رمضان ۶۰۰ هر اشاره کردهخ است. (۱) اگر بپذيريم که اين سخن را در پنجاه و چهار سالگي بر زبان آورد, بايد در سال ۵۴۶ ه / ۱۱۵۲ – ۱۱۵۱ م توليد يافته باشد. زنگدگاني بهاء الد

ين که «مولاناي بزرگ» نيز خوانندش – حتي در «ابتدا نامه» هم به کرامات آميخته است. در راس کرامات منسوب بر اين کرامت که قلب «سلطان العلما» را به خصومت محمد (ص) بدو بخشيده است حامي دارد.
۲) بدرستي معلوم نيست که سلطان العلما در چه سالي از بلخ کوچ کرده است. سپهسالار مي نويسد او از بلخ خارج شد. شهر به شهر و دريا به دريا رفت تا به بغداد رسيد. چند صباحي در آن شهر اقامت کرد و راه حج در پيش گرفت و بعد به ارزنجان آمد و زمستان را در آق شهر ارزنجان گذارند. چون خواست از آن شهر سفر کند علاء الدين کيقباد قاصدي فرستاد و او را به قونيه دعوت کرد و سلطان ‌العلما به قونيه آمد.

۳) سلطان العلما در مدتي کوتاه در قونيه شهرت شاياني کسب کرد. چنانکه امير بدر الدين گوهرتاش لله سلطان علاء الدين کيقباد به سلک مريدان او پيوست و مدرسه اي بنام وي بنا نهاد.
به گفته سلطان ولد، سلطان العلما قريب دو سال در قونيه زيست و بالاخره روز جمعه ۱۸ ربيع الاخر سال ۶۲۸ ه / دوازدهم ژانويه ۱۲۳۱ م روي در نقاب خاک کشيد:
در جنازه اش چو روز رستاخير
مرد و زن گشته اشک خونين ريز
نار در شهر قونيه افتاد
از غمش سوخت بنده و آزاد

علما سر برهنه و ميران
جمله پيش جنازه با سلطان
هيچ در قونيه نماند کسي
از زن و مرد و از شريف و سخي
ک نشد حاضر اندر آن ماتم
چون کنم شرح آن کز آن ماتم
شد زغم هفت بر ننشست

دل چو شيشه اش ز درد شکست
هفته اي خوان نهاد در جامع
تا بخوردند قانع و طامع
چون سلطان العلما در سال ۵۴۶ ه / ۵۲-۱۱۵۱ م تولد يافته بنابراين در حال مرگ هفتاد و نه يا هشتاد ساله بوده است.
۴) بنا به روايت مشهور مولانا جلال الدين محمد در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ ه / سي ام سپتامبر ۱۲۰۷ تولد يافته است. در مقابل روايات مذکور در «فيه ما فيه» به گفته زير از مولانا برمي خوريم:
«در سمرقند بوديم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لشکر کشيده جنگ مي کرد و در آن محله دختري بود عظيم صاحب جمال چنانک در آن شهر او را نظر نبود و هر لحظه مي شنيدم که مي گفت : خداوندا کي روا داري که مرا به دست ظالمان دهي و مي دانم که هرگز روا نداري و بر تو اعتماد دارم. چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسير مي بردند و کنيزکان آن زن را اسير مي بردند و او را هيچ المي نرسيد و با غياب صاحب جمالي کس او را نظر نمي کرد.

اگر دقت کنيم متوجه خواهيم شد که مولانا واقعه را از قول کسي نقل نمي کند، بلکه آن را از مشهورات و خاطرات خود روايت مي کند. اگر اين خاطره مربوط به دوران کودکي وي نيز باشد از آنجايي که محاصره و فتح سمرقند بدست خوارزمشاه در سال ۶۰۴ ه / ۱۲۰۷ م (۱) يا ۶۰۹ ه / ۱۲۱۲ م (۲) روي داده، پس بايد در اين سال مولانا در سنيني باشد که بتواند خاطراتش را ضبط کند، بدين ترتيب بايد چند سال پيش از ۶۰۴ تولد يافته است.

نام او با اتفاق تذکره نويسان محمد و لقب او جلال الدين است و همه موخران او را بدين نام لقب شناخته اند و او را جز جلال الدين لقب خداوندگار نيز مي خوانده اند و خطاب لفظ خداوندگار گفته بهاء ولو است و در بعضي از شروح مثنوي هم از روي بمولانا خداوندگار تعبير مي شود. لقب مولوي که از ديرزمان ميان صوفيه و ديگران بدين استاد حقيقت بين اختصاص دارد در زمان خود وي و حتي در عرف تذکره نويسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوين و لقبهاي خاص او نمي باشد و ظاهراً اين لقب از روي عنوان ديگر يعني (مولانا روم) گرفته شده باشد. در منشات قرن ششم القاب ر

ا (بمناسبت ذکر جناب و امثال آن پيش از آنها) باياء نسبت استعمال کرده اند مثل جناب اوحدي فاضلي اجلي و تواند برد که اطلاق مولوي هم از اين قبيل بوده و بتدريج بدين صورت يعني با حذف موصوف بمولاناء روم اختصاص يافته باشد.
يکي از دوستان دانشمند مولف عقيده دارد که تخلص مولوي خاموش بوده زيرا در خاتمه اکثر غزلها اين کلمه را بطريق اشارت و تلميح گنجانيده است.

مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش در ششم ربيع الاول سنه ۶۰۴ هجري قمري اتفاق افتاد و علت شهرت او به رومي و مولانا روم همان طول اقامت وي در شهر قونيه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده چنانکه خو وي نيز مواره خويش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست مي د اشته و ازياد آنان فارغ دل نبوده است.
بهاء ولد پدر مولانا با خاندان خود بر اثر رنجش خوارزمشاه يا خوف سپاه خونخوار مغول شهر بلخ و خويشان را بدرود گفت قصد حج کرد.

مادر مولانا که از وي به مادر سلطان تعهيد مي کنند، همان مومنه خاتون است که که در خراسان (لارنده) مدفن است. وقتي که پدر مولانا سلطان العلما محمد بهاء الدين از بلخ مهاجرت مي کرد، مي بايست که مولانا جواني تقريبا بيست ساله باشد. به روايت جامي و دولتشاه، سلطان العلما در راه مهاجرت از بلخ در نيشابور با فريد الدين عطار عارف بزرگ ديدار کرد. عطار در اين ديدار نسخه اي از «اسرارنامه» را به مولانا هديه کرد. (۳) مولانا از اين کتاب بهره ها برده و برخي از حکايات آن را در مثنوي باز آورده است. بنا به نوشته برخي ماخذ، مولانا در لارنده با گوهر خاتون دختر خواجه لالاي سمرقندي ازدواج کرده سلطان ولد و علاء الدين چلپي فرزندان اين خاتونند.

۵) در اينجا بالضروره بايد به تفصيل از زندگاني سيد برهان الدين محقق که تاثير عمده اي در حيات مولانا داشته است بحث کنيم. متاسفانه بايد اذعان کنيم که زندگاني و مناقب برهان الدين پشت پرده مه آلودي نهان شده است. و آنچه به روشني از حيات اين شخص مي دانيم عبارت از اين است که نامش چيست. اهل کجاست. از خلفاي سلطان العلما است. يکسال بعد از وفات بهاء الدين به قونيه آمده است. نه سال ارشاد مولانا را برعهده داشته و سرانجام در قيصريه روي در نقاب خاک کشيده است.
۶) چون بر ضماير اشراف داشت، يا به علت آنکه آمدن شمس را بدون ذکر نام به مولانا خبر داده بود «سيد سردان» نام يافته بود. در کهن ترين مناقب مربوط به مولويان يعني در رساله سپهسالار «فخر المجد و بين» خوانده شده است.
۷) به نوشته سپهسالار برهان الدين دوبار از مولانا رخصت خواست تا به قيصريه سفر کند و مولانا رخصت نداد. سيد علي رغم خواهش مولانا از قونيه خارج شد؛ بين راه اسب رم کرد و پاي برهان الدين شکست. ناگزير به قونيه بازگشت. از مولانا پرسيد که چرا اجازه سفر نمي دهد؟ مولانا گفت چرا از ما دوري اختيا مي کني؟ گفت شيري عرين عزيمت اين جانب کرده است

او شير و من سير. با هم سازگاري نتوانيم کرد. مولانا بدو رخصت داد. اندکي بعد عزيمت برهان الدين شمس الدين به قونيه وارد شد.
۸) نمي دانيم روايت فوق تا چه حد مقرون به حقيقت است ولي مي دانيم که شمس الدين دقيقاً پنج سال بعد از وفات برهان الدين به قونيه آمده است.
۹) مولانا چون از وفات برهان الدين خبردار شد، به قيصريه رفت. کتابهاي سيد را جمع آوري کرد و همراه خود به قونيه آورد و تا پايان حيات او را از ياد نبرد. چنانکه به مناسبت از وي در «مثنوي» ياد کرد و به نقل سخنان او در «فيه ما فيه» پرداخت.

شمس الدين تبريزي و مولانا
۱۰) در بحران اين گيرو دار حادثه اي عظيم رخ نمود و از مولانا مولاناي ديگر ساخت. ناگهان شمس تبريزي به قونيه وارد شد. اين انسان شگفت که توانست صوفي با تمکين و متبحري چون مولانا را از او بگيرد و به درياي محبت اندازد، کيست؟ مولانايي که قبلا محضر پدري مثل سلطان العلما و خليفه اش برهان الدين و صوفيان ديگر را دريافته بود و با بسياري از عارفان وارسته ديدار کرده بود چگونه شيفته وي شد؟
آفتاب عشق و شمس حقيقت پرتوي بر آن جان پاک افکند و چنانش تافته و تابناک ساخت که چشمها از نور او خيره گرديد و روز کورانم محجوب که از ادراک آن هيکل نوراني عاجز بودند از نهاد تيهر خود بانکار برخاستند و آفتاب جان افروز را خيرگي چشم شب تاريک پنداشتند. مولانا طريقه و روش خود را بدل کرد. اهل آن زمان نيز عقيده خويش را نسبت بوي تغيير دادند؛ آن آْفتاب تيرگي

سوز که اين گوهر شب افروز را مستغرق نور و از ديده محبوبان مستور کرد و آن طوفان عظيم که اين اقيانوس آرام را متلاطم و موج خيز گردانيد و کشفي انديشه را از آسيب آن بگرداب حيرت افکند سر مبهم و سر معضل تاريخ زندگاني مولانا شمس الدين تبريزي بود.
شمس الدين بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر سنه ۶۲۴ به قونيه وصول يافت. به

نوشته افلاکي نام وي محمد بن علي بن ملک داده است. در رساله سپهسالار نام پدر و اجداد او قيد نشده است. سپهسالار با اين عبارات از شمس سخن مي گويد:
«پادشاهي بود کامل مکمل؛ صاحب حال و قال، ذوالکشف، قطب همه معشوقان جناب احدي و خاص الخاص درگاه صمدي از مستوران حرم قدس و مقبولان خطيره انس در معارف و حقايق رجوع اهل تحقيق بردو بودي و سالکان قدس را از طريق کشف و وصول از نمودي در تکلم و تقرب مشر

ب موسي عليه السلام داشت. در تجرد و عزلت سيرت عيسي عليه السلام. پيوسته در مشاهده سلوک مي فرمود و مجاهده روزگار مي گذرانيد. تا زمان حضرت خداوندگار هيچ آفريده را بر حال از اطلاعي نبود و الحاله هذه هيچ کس را بر حقايق اسرار او وقوف نخواهد بود. پيوسته در کتم کرامات بودي و از خلق و شهرت خود را پنهان داشتي به طريقه و لباس تجار بود. بهر شهر که رفتي در کاروانسراها نزول کردي و کليد محکم بر در نهادي .سپهسالار و سپس چند کرامت از شمس نقل مي کند و بيتي از مولانا را که در ستايش شمس است بازآورد:
«طيور الضحي لاتستطيع شعاعه فکيف طيور الليل تطمع ان تري»
۱۱) شمس نيز چون مولانا معارض فلسفه و فيلسوفان بود. اساسا مولانا عناد با فلسفه را از شمس و از پدر خويش ميراث دارد. حتي رفتار خشونت آميز وي با مشايخ نيز به تاثير شمس بوده است. به عقيده شمس وصول به حقيقت تنها از راه متعابعت و عشق مقدور است.
۱۲) شايان دقت است که هنوز کلاهي از شمس در موزه قونيه نگهداري مي شود.

۱۳) در قسمت فوقاني اين کلاه «الله اکبر» و در پيشاپيش آن کلمه توحيد «لاالله الا الله» و پشت آن «محمد رسول الله» و درون آن «بسم الله الرحمن الرحيم» نوشته شده است.

۱۴) پيش از انکه شمس به قونيه وارد شود، کجا بود؟ چکار مي کرد؟ در اين باب اطلاعات اندکي از «مقالات» به دست مي آيد، به او بسيار سفر مي کرد. تا در دياري شناخته مي شد، کوچ مي کرد و راه ديار ديگري در پيش مي گرفت. از اين رو او را «شمس پرند» مي گفتند. به پاس کمالات معنويش «کامل تبريزي» مي خواندند.
۱۵) مولانا هنگکام ملاقات با شمس نزديک پنجاه سال داشت ولي از مدت عمر شمس اطلاع دقيقي در دست نيست.
۱۶) بعد از ملاقات با شمس، تحولي عظيم در حيات مولانا روي نمود. شايسته است که اينجا رشته کلام را به مولانا واگذاريم:
۱۷) به جان جمله مستان که مستم بگير اي دلبر عيار دستم
به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم
عطار دوار دفتر باره بودم زبردست اديبان مي نشستم
چو ديدم لوح پيشاني ساقي شدم مست و قلمها را شکستم

جمال يار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم
زحسن يوسفي سرمست بودم که حسنش هر دمي گويد الستم
در آن مستي ترنجي مي بريدم ترنج اينک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزان هستيم گر بي تو هستم
تويي معبود در کعبه و کنشتم تويي مقصود از بالا و پستم
«منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدين

دلم پر نوش هجرانست بهر نوش شمس الدين
چو آتشهاي عشق از زعرش و فرش بگذشتست
در اين آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدين
در آغوشم ببيني تو ز آتش تنگها ليکن

 

شود آن آب حيوان از پي آغوش شمس الدين
چو ديگي پخت عقل ؛ چشيدم بود ناپخته
زدم آن ديگ در رويش ز بهر جوش شمس الدين
در اين خانه تنم بيني يکي را دست بر سر زن
يکي رنجور در نزع و يکي مدهوش شمس الدين
زبان ذوالفقار عقل کاين دريا پر از در کرد
زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدين

۱۸) شمس ديگر در نظر مولانا مز جمله کائنات بود. مولانا او ار از دات باري تغريق نمي کرد و او را ظهور کمال مطلق مي دانست. چنانکه در بيت زير مي گويد:
«در بسته بود محکم، آن پادشاه اعظم
پوشيد دلق آدم، ناگاه از در آمد»
سلطان ولد در انتهانامه ماجراي پدر را با شمس چنين بيان مي کند:

مولانا را شمس همدم شد و صحبت او را چون جان برگزيد. شب و روز در خدمت وي بود در جمال او نور خدا را مي ديد. جمالي که هيچکس جز مولانا آن را در نيافت و رايحه آن را سي جز وي نشيند. در اينجا سلطان ولد، مولانا را به اويس قرني – که شيفته پيامبر بود – مانند کرده است.
شيفتگي صوفي عارف و مدرس پرهيزگاري چون مولانا که مردم دوستش داشتند و دستش را مي بوسيدند و مستجاب الدعوه اش مي دانستند و در مجلس وعظش مي نشستند و فتوايش را مي پذيرفتند، آن هم به شخص گمنامي چون شمس، و غيبت شش ماهه او و برکنار نهادن درس و وعظ و فتوي، سپس ظهور وي با عشق و جذبه اي که :
« در دست هميشه مصفحهم بود در عشق گرفته ام چغانه
اند دهني که بود تسبيح شعرست و دوبيتي و ترانه
نه تنها شريعتمداران بلکه صوفيان را نيز ناگهان حيرت زده ساخت.
۱۹) به گفته افلاکي ماجراي زير مخصوصاً موجب شهرت شمس در قونيه شد. جلال الدين قرطايي مدرسه اي ساخت چون ساختمانم آن تمام شد گروهي را دعوت کرد. مولانا هم بين جمع بود. عادت علما علي الاصول بر اين است که در اينگونه مجالس بحثي بيفايده به ميان مي کشند و قول پيشينيان نقل مي کنند و ادله عقلي و نقلي در تاييد سخن خود مي آورند و رد و قبول اين ادله ساعتها زمان مي گيرد. کتابها ورق مي خورد و تعريفها طراح مي گردد.

دلها مي شکند و سرانجام علم، جهل را مغلوب مي کند. بگومگوها مدتي ادامه مي يابد تا نشخوار دومين اجتماع فراهم مي شود. آن روز هم مسئله اي طرح شد، صدر مجلس کجار گويند؟ «مولانا فرمود که : صدر علما در ميان صفه است و صور عرفا در کنج خانه و صدر صوفيان در کنار صغه و در مذهب عاشقان، صدر در کنار يارست، همانا که برخاست و پهلوي شمس الدين تبريز بنشست.
ظاهرا اين صور نشيني و صدر گزيني عقده دردناکي بر دل علماي مقام طلب و شيفته بزرگي نهاده بود،‌ چنانکه يکبار نيز در مجلس صدر الدين از مولانا پرسيدند که : «محل صدر در سنت شما کجاست؟ حضرتش فرمود که:
آستان وصدر در معني کجاست

واوفي کو آن طرف کان يار ماست
صدر آنجاست که يار است. سيد شرف الدين گفت: کو يار؟ فرمود که » کوري، نمي بيني.
تو ديده نداري که بدو در نگري ورني ز سرت تا قدمت اوست همه
همانا که برخاست و به سماع شروع کرد…
۲۰) آثار مولانا بوضوح نشان مي دهد که وي آثار علما و شعراي عرب و ايراني را دقيقاً خوانده است اما شمس عارف وارسته اي است که بر عشق و جذبه تکيه مي کند و معتقد است که علم هدف نيست، بلکه وسيله اي است که عرفا را از دريافت حقيقت نشان مي دهد.
بنابراين او ابتدا مولانا را از کارهاي مورد علاقه اش باز مي دارد. بيشتر اوقات مولانا را که در جماعت خانه مدرسه به مطالعه سرگرم بود، از مطالعه منع مي کرد و مخصوصاً اجازه نمي دهد که مولانا «معارف» بهاء الدين و ديوان مبتني را بخواند حتي بدو رخصت ملاقات با هرکسي را نمي دهد. در مدخل مدرسه مي نشيند و به کساني که مي خواهند مولانا را زيارت کنند مي گويد: شکرانه چه آوردي تا او را به تو بنمايم؟ روزي ابوالفضولي از سر خشم مي گويد: تو خود چه آوردي که از ما چيزي مي خواهي؟ مي گويد: من خود را آوردم و سر خود را فداي راه او کردم. براستي تحمل شمس طاقت فرساست روزي صوفيان در خانقاه نصرت الدين وزير گرد آمده بودند. يکي سخن از گذشتگان نقل مي کرد و ديگري حديثي باز مي گفت و آن ديگري از کرامات عارفي نکته اي بر زبان مي آورد. ناگهان شمس که چون گنجي به گنجي نشسته بو از سر غيرت بانگ بر ايشان زد که «تا کي از اين حد ثنا مي نازيد؟ و بر زين بي اسب سوار گشته در ميدان مردان مي تازيد؟ خود يکي در ميان شما از حديثي عن و بي خبري نگويد؟
۲۱) دوستداران مولانا، با مولاناي واقعي کاري نداشتند، بلکه شيفته آرزوها و امال خود بودند چون مولانا از تمنيات آنان تهي گرديد بر شمس خشم گرفتند.
۲۲) سلطان ولد در «ابتدا نامه در بيان اين گويد:

همه به ثناعت پرداختند آن مريدان بي خبر که چون رمه بودند گفتند که « شيخ ما از چه رو برما پشت کرد و به شمس رو آورد؟ ما همه نامداران اصيل و نژاده اي هستيم که از او کودکي در طلب حق بوده ايم و بندگان صادق راه شيخ و عاشق راستين اوييم. ما از او کرامتها ديده ايم که کس نديده است. حکمتها شنيده ايم که کس نشنيده است. چون باز شکاري صيدها کرديم و جمله را نثار او ساختيم. ما شيخ را شهره آفاق کرديم. دوستانش را مسرور و دشمنانش را متهور ساختيم. پس اين شمس چه مي گويد که شيخ ما را فريفته خود کرد. چنانکه ما از ديدار وي او محروميم

شايد او به افسون، شيخ ما را مفتون خود ساخت. نسبش نامعلوم است، زادگاهش را نمي د انيم کاري کرده است که مردم از مجالس وعظ شيخ محروم مانده اند.
و بدين سان همه تشنه خون شمس شدند. چون او را مي ديدند، دست به تيغ مي بردند. دشنامها مي دا دند و در اين انتظار بودند که شمس کي از قونيه خواهد رفت و يا مرگ او کي فرا خواهد رسيد.
۲۴) کساني که مي پنداشتند با رفتن شمس مولانا حال ديرين خود را باز خواهد يافت، خطا کرده بودند. در غزل زير که ظاهرا مولانا در اين دوره فراق سروده است. شمس الدين از گفتار و رفتار مردم متعصب قونيه و ياران مولانا که او را ساحر مي خواندند رنجيده خاطر شده بود و هذا فراق بيني و بينک بهر خواند آن غزلهاي گرم و پر سوز مولانا و اصرار و ابرام و عجز و نياز عاشقانه او هم در شمس کارگر نيفتاد و سرخويش گرفت و برفت و اين سفر روز پنج شنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ واقع

گرديد و بنابراين تمام مدت مصاحبت اين دو تقريبا شانزده ماه بوده است. مولانا در طلب شمس بقدم جدا يستاد «قرب ماهي طلب مي کردند اثري پيدا نشد» ولي گويا آخر الامر خبر يافت که اين مطلع شمس دمشق شام است. نامه و پيام متواتر کرد و پيک در پيک پيوست و بروايت افلاکي اين چهار غزل را در اين هنگام بخدمت شمس فرستاد.

نامه و غزل اول
ايها النور في الفوائد تعال
غايه الوجه و المراد تعال
انت تدري حياتنا بيديک
لاتضيق علي العباد تعال
يا سليماني دار هدهد لک

فتفضل بالا فتقاد تعال
ايها العشق ايها المعشوق
جز عن الصه و العناد تعال
تايها السابق الذي سبقت
منک مسبوقه الوداد تعادل

فمن البحر صحه الارواح
انجز العود يا معاد تعال

نامه و غزل دوم
اي ظريف جهاني سلام عليک
ان دائي و صحتي بيديک
گر بخدمت نمي رسم ببدن
انما الروح و الفوائد لديک
گر خطايي نمي رسد بي حرف
پس جهان چرا پر شد از لبيک
نحس گويد ترا که بدلتي

سعد گويد ترا که يا سعديک
آه از تو بر تو هم بيفيز
آه المستغاث من اليک
دارو درد بنده چيست اگر
قبله النور دقت من شفيتک
اين نامه هاي منظوم که قديمي ترين اشعار تاريخي مولانا نيز مي باشد آخر الامر در دل شمس تاثير بخشيد و ظاهراً مايل گرديد که بار ديگر بجانب آن يار دلسوخته عنان مهر برتابد. ياران مولانا هم که در نتيجه غيبت شمس و پژمردگي و دلتنگي مولانا از ديدار و حلاوت گفتار و ذوق تربيت و ارشاد او بي بهره مانده و مورد بي عنايتي شيخ کامل عيار خود واقع گرديده بودند و از کرده خود نادم و پشيمان شدند و دست انابت در دامن عفو و غفران مولانا زدند.

مولانا عذرشان را پذيرفت و فرزند خود سلطان ولد را بطلب شمس روانه دمشق کرد.
۲۶) مولانا پس از دريافت نامه شمس، سلطان ولد را خواست. نقدينه اي به وي داد و گفت:

رسالت پيش آن سلطان مقبول برد و اين سيمها را نثار قدمش کند و از من بگويش که خطار کاران نادم شده اند، کرم کن و بازگرد. ولد اين رسالت را به جان و دل پذيرفت چرا که او نيز چون پدرش شيفته شمس بود. چنانکه در شرح اين سفر مي گويد: بي تعصب صحراها را در مي نورديدم و کوه ها را چون برگ کاه مي انگاشتم. خار راه زير پايم چون پرنيان بود، زيرا که به يک زبان، هزاران سود مي بردم. گرماي تابستان و سوز زمستان برايم چون قند و خرما مي نمود.
۲۷) شمس با ديدن نقدينه تبسمي کرد و گفت: مولانا چگونه مي خواهد ما را بدين طلا بفريبد؟ خواهش او کافي بود و بازگشت به قونيه را پذيرفت.

۲۸) در اين فاصله مولانا چه حالي داشته است؟ دو غزل زير براي بيان هيجان مولانا کافي است:
«برويد اي حريفان بکشيد يار ما را
به من آوريد آخر صنم گريز پا را
به ترانه هاي شيرين، به بهانه هاي زرين
بکشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او به وعده گويد که دمي دگر بيايم
همه وعده مکر باشد بفريبد او شما را
دم سخت گرم دارد که بجادوي و افسون
به مبارکي و شادي چو نگار من درآيد
بنشين نظاره ميکن تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد چو بود جمال خوبان؟
که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را
برو اي دل سبک رو به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت تو عقيق بي بها را

«آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
راه دهيد يا را آن مه ده چهار راه
کز رخ نوربخش او نور نثار مي رسد
چاک شدست آسمان، غلغله ايست در جهان

عنبر و مشک مي دمد، سنجق يار مي رسد
رونق باغ مي رسد، چشم و چراغ مي رسد
غم بکناره مي رود، مه به کنار مي رسد

تير روانه مي رود، سوي نشانه مي رود
ما چه نشسته ايم پس شه ز شکار مي رسد
باغ سلام مي کند، سرو قيام مي کند
سبزه پياده مي رود، غنچه سواره مي رسد
خلوتيان آسمان، تا چه شراب مي خورند!
روح خراب و مست شد، عقل خمار مي رسد

چون برسي به کوي ما، خامشي است خوي ما
زانکه ز گفت و گوي ما گرد و غبار مي رسد
چون کاروان معشوق به قونيه نزديک شد، سلطان ولد بشارتگري پيش مولانا روانه کرد. مولانا چون پيام دريافت، فرجي و ردا و ستار به بشارتگر بخشيد. صوفيان و اشراف، اخوان و فتيان و بستگان مولانا همراه او به پيشواز رفتند. شمس هشتم ماه مه ۱۲۴۷ م / محرم ۶۴۵ ه وارد قونيه شد. چون چشمش به مولانا افتاد، از اسب پياده شد. همديگر را در آغوش گرفتند و سجده شکر به جاي آوردند. اگر به صورت دو تن بودند، در معني يک جان داشتند.
شهادت شمس
۲۹) بعد از بازگشت شمس، کساني که در آغاز از در مخالفت درآمده بودند، توبه کردند و از راه نياز درآمدند. شمس همه را عفو کرد. مجالس سماع ترتيب داده شد و هر روز ميزباني از مولانا و شمس پذيرايي کرد و هر کسي به قدر وسع ضيافتي ترتيب داد. اما دور

ان اين مجالس سماع، نشئه، ذوق و عشق ديري نپاييد. بار ديگر بدگويي عليه شمس آغاز شد.
۳۰) شمس چون کينه دشمنان ديد، به سلطان ولد گفت: مي بيني چه حالي پيدا کرده اند، آيا مي خواهند مرا از مولانا جدا کنند و بعد از من به شادي نشينند؟ اين بار چنان سفري خواهم کرد که کس نداند کجايم. سالها خواهد گذشت و از گرد من کسي اثري نخواهد يافت. چنان گم خواهم شد که دمها و دورانها بگذرد تا بگويند بي گمان دشمني او را کشته است. شمس مکرر اين سخنان را به سلطان ولد مي گفت. و ناگهان روزي ناپديد شد.
۳۱) مولانا حال غريبي داشت. کشته شدن «او» در لفافه شايعه مي شنيد، ولي باور نمي کرد و مي گفت:
«کي گفت که روح عشق انگيز بمرد؟

جبريل امين ز دشنه تيز بود
آنکس که چو ابليس در استيز بمرد
او پندارد که شمس تبريز بمرد