زندگی نامه رابیند رانات تاگور

تاگور امروزه یک شاعر، نقاش و سراینده ای بزرگ است که قدرت تخیل و بیانش اعجاز آمیز است. وی یک شخصیت ملی و مبارزه جو است که به دلیل محبت و احترام به انسانیت در قلب همه مردم جهان جا دارد.
«رابیند رانات تاگور Rabidranath Tagor» شاعر، متفکر و نابغه ی هندی درششم ماه مه سال ۱۸۶۱ درشهر کلکته درخانواده مهاراجه ای که ثروتش از پارو بالا می رفت متولد گردید و درهفتم

اوت ۱۹۴۱ در شهر کلکته در۸۰ سالگی درگذشت . درآغاز قرن نوزدهم مرد متفکری به نام «راجا را موهان روی » نهضت تازه ای در ادب و فلسفه بنیاد نهاد؛ نهضتی که عظمت آن را هیچ مرد متفکر اروپایی نمی تواند دریابد و همین نهضت بود که صد سال بعد توانست هندی آزاد ومستقل به وجود آورد. تاگور از پیروان شایسته این نهضت عظیم بود. او از محیط مدرسه و معلمین خصوصی تنها توانست قواعد علوم و زبان را فراگیرد و تفکرات تنهایی او وی را بر کرسی افتخار قرار داد، مادر وبراد

ر بزرگش نیز از استعداد فهم زبان و فلسفه ومنطق برخوردار بودند ومشوق او در دانش اندوزی بودند، و بحث های پرشور آنان پایه فهم عمیق وجهان بینی شگفت آوری شد که نام وی را جاودان

ساخت . تاگور کار ادبی خود را درسال ۱۸۷۶ با سرودن اشعار «غنایی» آغاز کرد. وی در بیستم سپتامبر ۱۸۷۷میلادی برای تحصیل حقوق عازم لندن گردید اما حقوق هرگز نمی توانست روح نوجو و فیاض وی را قانع کند، از این رو پس از یک سال به زادگاه خویش بازگشت و در نهضت پر دامنه ای که در تمام زمینه های زیست ، اقتصاد ، سیاست و فرهنگ و فلسفه در این کشور و خصوصاً در ایالت بنگال به حد عصیان رسیده بود نقش حساسی به عهده گرفت و دومین اثر خود را که حاوی

افکار مختلف او بود، در قالب ترانه هایی لطیف و پرشور منتشر کرد. دراین اشعار، زیبایی، عظمت و روح مبارزه جویی همه یک جا گرد آمده و نمایشگر عالی ترین عواطف بشری و تلاش مقدس انسان برای زیستن بود. آثار اولیه ی وی تقلیدی از شعرای بزرگ هندی بود که با مایه ای از فولکلور چاشنی خورده بود، لیکن درسال ۱۸۷۸ منظومه های «ترانه های آفتاب» و «سرودهای شبانه» که حاوی ایده های انسانی و بزرگی بودند انتشار یافت. انتشار آنها در سراسر هندوستان وی را به عنوان یک شاعر بزرگ معرفی کرد. او برای اندیشه های خود قالبی از رمانتیسمی داشت که از

فرهنگ و دانش و سرودهای جاویدان و با عظمت هند باستانی آکنده بود. تاگور درسال ۱۸۸۴ طی یک ماجرای پرشور عاشقانه ازدواج کرد و در آرامش و تنهایی مطلق به تفکر و تحریر و سرودن ترانه های جاویدان و مطالعه برای ایجاد مکتب تربیتی نوین مبتنی بر سنن ارزنده ملت هند پرداخت. دراین زمان مدرسه نمونه ای به نام «سنگر صلح» با هزینه ی خود تأسیس کرد و اصول وعقاید تربیتی خود را درآنجا به کار بست که متضمن نتایج درخشانی برای وی بود ؛ این مدرسه بعدها به صورت

یک کانون آموزش جهانی شناخته شد. او در این دوران با زندگی مردم عادی، با دردها و رنج ها، با گرسنگی و فقر و مرض آشنا شد. او ملت واقعی هند را شناخت و به ترسیم چهره آنان پرداخت: رخساره زرد و نحیف زنان، شکمهای آماس کرده ی کودکان، و دستهای پینه بسته ی مردان دهقانی که هیچ گاه شکم خود را سیر ندیده بودند. تاگور با مفهوم واقعی کار، آشنا شد و از آن پس قهرمانان او به جای روسپی های بزک کرده کاخهای اشرافی، که در قصرهای مجلل با استخرهایی از کاشی های چین و روم زندگی می کردند، به ترسیم سیمای واقعی ملت هند

 

پرداخت. شعر او مرثیه مرگ کودکان گرسنه، و ترانه های او نمایشگر اندوه زنان رنجدیده دهقان بود. او بهترین آثار خود را در این دوران به وجود آورد ، داستانهای هیجان انگیزی به رشته تحریر کشید و نمایشنامه های کم نظیری نگاشت که از میان آنها «باغبان و سنگ های گرسنه»، «امید دهقان»، « مهتاب درخشنده » را می توان نام برد. اما وقایع دردناکی برای وی پیش آمد. درسال ۱۹۱۰ ابتدا زن محبوبش و پس از آن دخترش و سه ماه بعد پسر کوچکش یکی پس از دیگری در ظرف یک سال جان سپردند. این وقایع ضربه ی هولناکی به روح حساس تاگور وارد کرد تا جایی که کنترل اعصاب خود را تا حدی از دست داد.

درسال ۱۹۱۱، مجدداً برای معالجه به انگلستان رفت و در این سال ترجمه انگلیسی اشعار او به نام « آوازهایی از قربانی»، «چیستان جالی » و «مرگ امید» مورد استقبال کم نظیری قرارگرفت و جوامع انگلیسی زبان، یک شاعر بزرگ از مشرق زمین را مورد تجلیل شایسته ای قرار دادند. اشعار تاگور به اغلب زبان های اروپایی ترجمه شده و در سال ۱۹۱۳ به عنوان اولین هنرمند از آسیا جایزه نوبل گرفت.شخصیت تاگور کاملاً در آثار او متجلی است. او به عنوان یک هنرمند رسالت خود را می شناخت و همیشه آماده ی مبارزه با بیداد و ظلم و شقاوت بود و مبارزه پی گیر و بی امانی را علیه ناسیونالیسم آلمان و رژیم نازی آغاز نمود. تاگور پس از مرگ زن و فرزندانش به مسافرت پرداخت و از کلیه ی کشورهای اروپایی ، چین وآمریکا و اتحاد جماهیر شوروی ، ایران ، آمریکای جنوبی وکانادا دیدن کرد. تاگور در ۶۸ سالگی به آموختن نقاشی پرداخت و نمایشگاه آثار نقاشی او در مونیخ ، پاریس ، برلین ، نیویورک و مسکو مورد توجه قرارگرفت. وی در آهنگسازی نیز دست داشت و برای اغلب ترانه ها ی خود آهنگ های جالبی ساخته است .

متد فلسفی این نابغه ی بزرگ مبتنی بر درون بینی و اعتماد به تجلی بارقه ای از نورخداوند در وجود انسان است و اندیشه های فلسفی او در پیدایش مکاتب فلسفی جدید تاثیری عظیم بخشیده است .
تاگور بیش از شصت جلد از آثار منظوم خود منتشر نمود وداستانهای بزرگ ، مقالات ، نمایشنامه های او به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است . ازآثار جاویدان او می توان «سلطان قصر سیاه »، «میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته های گسسته»، «نامه هایی به یک دوست»،

برد .

رابیندرانات تاگور
رابیندرانات تاگور (به زبان بنگالی ‎রবীন্দ্রনাথ ঠাকুর‏) (زاده ۷ مه۱۸۶۱،درگذشته ۷ اوت۱۹۴۱ (میلادی)) شاعر،فیلسوف،موسیقیدان و چهره‌پرداز هندی بود. ناماوریش بیشتر از برای شاعری اوست. وی نخستین کسی است که از آسیا توانست به جایزه نوبل دست یابد. پدرش دبندرانات(مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. تبار
تاگور از خاندان برهمنان هند بود. بنیادگذار خاندانش مردی به نام پَنچامَن کوشاری بود. او در آغاز در جسورJesseor در بنگال جنوبی می‌زیست ولی پس از پیدا کردن اختلاف با مرزبان آن سامان در سالهای پایانی سده هفدهم از شهر خویش به دهکده ماهیگیری کوچکی به نام گوویندپور کوچید. مردم این دهکده که از طبقه‌های پست هندوستان شمرده می‌شدند زیستن خانواده‌ای از طبقه برهمنان را در میان خویش ارج نهادند و به پنچامن لقب تهاکور Thakur دادند که معنای سرور را در زبان هندی می‌رساند.پس از چندی که این خاندان با انگلیسیان ارتباط برقرار کردند و به داد و ستد با هم پرداختند نزد انگلیسیان تاگور Tagore خوانده شدند که تغییر شکل داده همان تهاکور بود و رفته رفته به عنوان نام خانوادگی بر این خاندان به جای ماند.

پس از چندی دهکده زیستگاه آنان و دهکده‌های گرد آن به شهری دگرش یافت و نام کلکته را به خود گرفت. خاندان تاگور هم که داد و ستد گسترده‌ای با انگلیسیها داشتند به رونق و سود و دارایی بسیاری دست یافتند. اوج پیشرفت این خاندان در زمان پدربزرگ رابیندرانات تاگور که دورکنات Dwarkanath نام داشت پدید آمد. وی که در ۱۷۹۴ دیده به جهان گشوده بود به جوانمردی و بخشندگی ناماور بود،همچنین وی رهبر آیین راج رامهوم روی Raja Rammohum Roy بود.وی دو بار به انگلستان رفت که بار دوم به سال ۱۸۴۴ بود وی از این سفر باز نگشت و در سال ۱۸۴۶ در شهر لندن درگذشت. از او سه پسر به جای ماند که بزرگترین آنها دبندرانات Dbendranath ه در سال ۱۸۱۷ زاده شد پدر رابیندرانات تاگور است. از آنجا که وی مردی دیندار و پارسا بود از سوی هندوان لقب مهاریشی -را که لقبی است ویژه رهبران دینی – یافت.
مادر رابندرانات ،سارادادیوی Sarada-devi نام داشت که در ۸ مارس۱۸۸۵ درگذشت.
مهاریشی چهارده فرزند داشت که رابیندرانات کوچکترین آنها بود. بزرگترین برادر رابیندرانات دویجیندرانات نام داشت که مردی دانشمند بود و دستی در فلسفه و شعر و ریاضی و موسیقی و ادب داشت. وی در سال ۱۹۲۶ درگذشت. دومین پسر او ساتین‌درانات نام داشت که دارای دانش سانسکریت و چیره به زبانهای بنگالی و انگلیسی بود. سومین پسر او همن‌درانات که در چهل سالگی درگذشت و از رابیندرانات بیش از دیگران پرستاری کرد و بدو بنگالی و انگلیسی آموخت.

پنجمین پسرش جوی‌تیرین‌درانات نام داشت که شاعر،نویسنده،موسیقیدان و همچنین مردی میهنپرست بود. او تاثیر بسیاری بر رابیندرانات گذارد. وی در سال ۱۹۲۵ درگذشت. از دختران او یکی سودامینی بود که پرستار پدر پیرش و برادر خردسالش رابیندرانات بود،دیگری که پنجمین دختر مهاریشی هم بود سورناکوماری نام داشت که نویسنده و موسیقیدانی آزادیخواه بود که در بیداری زنان بنگالی کوشش بسیار نمود.
آغاز زندگی

رابیندرانات در بامداد هفتم ماه مه سال ۱۸۶۱ ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی می‌خواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد.
وی زیر تاثیر خانواده از کودکی با فلسفه و چهره‌پردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر می‌گفت. وی را به آموزشگاههای گوناگون فرستادند ولی وی با مدرسه خو نمی‌گرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزه‌ای از بیمارستان و زندان خواند.
هنگامی که وی دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاههای هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتی‌نیکتان(به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس

دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی می‌آموخت.
وی در سال ۱۸۷۵ هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جوی‌تیرین‌درانات وی را به خانه خود برد و همسرش کادامبری چون مادر از او پرستاری کرد. در آوریل ۱۸۸۴ کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت.

مهاریشی به پیشنهاد ساتین‌درانات برادر دیگر رابی وی را برای دانش‌اندوزی به انگلستان فرستاد. در سپتامبر۱۸۷۸ رابی به همراه برادرش ساتین‌درانات به انگلستان رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق بدانجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت.

تاگور در کنار همسرش مری‌نالینی در سال ۱۸۸۳
در ۱۸۸۳ رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری Bhavatarini rai Chowdhry پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مری‌نالینی Mrinalini می‌خواند.
در ۲۲ دسامبر۱۹۰۱ وی به شانتی‌نیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود .این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد.
در همان سال همسرش مری‌نالینی سخت بیمار شد،وی را به کلکته بردند ولی وی در ۲۳ نوامبر۱۹۰۲ درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند.

چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر۱۹۰۳ نه ماه پس از مادر و در سیزده‌سالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در ۹ ژانویه۱۹۰۵ پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در ۲۳ نوامبر۱۹۰۷ جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد،وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد.
ناماوری
وی در سال ۱۹۱۲ در اندیشه افتاد تا شعرهای دفتر شعر پرآوازه خود گیتانجلی Gitanjali را به انگلیسی برگرداند. وی در ۲۷ مارس همان سال با پسرش راتیندرانات و همسر او به لندن رفت،در آنجا برگردان گیتانجلی را به پایان رساند. این شعرها در انگلستان بسیار پذیرفته شد و با اقبال اهل ادب روبه‌رو گردید. وی در ماه اکتبر همان سال با پسر و همسرش به آمریکا رفت و در ژانویه۱۹۱۳ به لندن بازگشت و چندی پس از آن به زادگاهش بازگشت. در نوامبر همان سال در شانتی‌نیکتان آگاه شد که شعرهای گیتانجلی برایش جایزه نوبل را به ارمغان آورده است. او از این پس آوازه جهانی یافت. تاگور نخستین آسیایی است که به جایزه نوبل دست یافت. وی در ۱۹۱۴ جایزه نوبل و نشان فرهنگستان سوئد را از دست لرد کار مایکل مرزبان بنگال دریافت داشت.
در هنگام برپایی جنگ جهانی یکم در مه۱۹۱۶ به ژاپن رفت و پس از سه ماه در ماه سپتامبر همانسال برای دومین بار به آمریکا رفت. در ژانویه ۱۹۱۷ به ژاپن و از آنجا به هند بازگشت.
در ۳ ژوئن۱۹۱۵ دولت انگلستان بدو لقب شوالیه داد ولی پس از کشتار مردم پنجاب در ۱۳ آوریل۱۹۱۹ تاگور از لقب و نشان انگلیسیها چشم پوشید و آن را برای فرماندار آن زمان هندوستان پس فرستاد.
وی در بسیاری از کشورهای آسیا،اروپا،آفریقا و آمریکا به گردش و دید و بازدید و سخنرانی پرداخت.

تاگور در کنار نمایندگان مجلس ایران،تهران،آوریل و مه ۱۹۳۲
وی در ۱۵ آوریل۱۹۳۲ به همراه عروسش پراتیمادیوی ودینشاه ایرانی(از پارسیان نامدار هند) به دعوت دولت ایران به ایران رفت. جشن هفتادمین زادروز او در تهران برپا گردید. در این هنگام از رضاشاه پهلوی شاه ایران خواست تا برای آموزش جوانان هندی استادی را به هندوستان به دانشگاه او بفرستد که او ابراهیم پورداوود را برگزید وبه هندوستان فرستاد.
پس از آن وی از راه بغداد به هند بازگشت. در این هنگام بود که خبر درگذشت نوه‌اش نیندرانات را که در آلمان درس می‌خواند را شنید.

تاگور در ۱۵ مه۱۹۲۶ به دعوت بنیتو موسولینی به ایتالیا ره سپرد. در آن هنگام با جواهر لعل نهرو و همسرش دیدار کرد و میهندوستی و آزادگی وی را ستود.
وی در سپتامبر ۱۹۴۰ به کوههای هیمالیا همانجا که در کودکی پدرش وی را بدانجا برده بود رفت. ناگهان ناخوش شد و به ناچار به کلکته بازگشت. پس از درمان به شانتی‌نیکتان رفت. دوباره بیمار شدو او را در ۲۵ ژوئیه۱۹۴۱ به کلکته بردند. در انجا او را جراحی کردند ولی حالش بدتر شد. سر انجام در ۷ اوت همان سال در حالی که هشتاد سال و سه ماه از زندگیش می‌گذشت جان سپرد. او آن اندازه زنده نماند تا آزادی هند را ببیند.
فرزندان
۱٫ مادوری‌لاتا Madhurilata،دختر
۲٫ راتیندرانات Rathindranath (یا راتیRathi)،پسر
۳٫ رنوکا Renuka،دختر؛درگذشته به سال ۱۹۰۳
۴٫ میرا Mira،دختر
۵٫ سامیندرا یا سامیندرانات Samindra،پسر؛درگذشته به سال ۱۹۰۵
تاگور و گاندی

تاگور در کنار گاندی،سال ۱۹۴۰
تاگور نخستین بار در ۱۰ مارس۱۹۱۵ با ماهاتما گاندی در شانتی‌نیکتان دیدار کرد و گاندی شش روز مهمان تاگور بود. از این پس دوستی پایداری میان این دو پدید آمد. بار دوم در مه ۱۹۲۵ باز گاندی چند روزی را در کنار تاگور گذراند. در هنگامی که در سال ۱۹۳۲ گاندی دست به روزه برای پذیرش خواسته‌های هندیان از سوی انگلستان زد در آغاز کار نامه‌ای به ناگور نوشت و در آن از او خواست تا برایش دعا کند. تاگور به دیار او شتافت و پس از بیست و شش روز که انگلستان درخواستهای او را پذیرفت وی در حالی که سر بر بالین تاگور داشت روزه خود را گشود.

در سکوت شب

رابيندرانات تاگور
ترجمه خسرو ناقد
پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،
به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.
سد کرده است راه مرا،
ديواری از صخره‌های سخت.
تاب و توان خود از دست داده‌ام
و زمان، زمانِ فرورفتن
در سکوتِ شب است.

اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.
و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم،
آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،
گُم شود از ديدگان من،
باری چه باک، رخ می‌نمايد،
گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

رابيندرانات تاگور
RABINDRANATH TAGORE
صداى ميراث معنوى هند

همه انسانها در قلب هايشان شعر دارند و برايشان ضرورى است كه تاحدامكان عواطف و احساسات خويش را بيان كنند.
براى اين كار بايد وسيله اى سيال و انعطاف پذير دراختيار داشته باشند كه بتواند درهرنسل و دوره اى تجديد شود و ازآن خودشان باشد.
همه زبان هاى بزرگ دچار تغييرمى شوند. آن زبان هايى كه دربرابر تغيير و پويايى مقاومت مى كنند روبه زوال مى روند و هرگز قادرنخواهندبود ثمرات بزرگى درانديشه و ادبيات به بارآورند.
وقتى شكل ها صلب ثابت مى شوند، روح يا ازروى ضعف، حبس خود را مى پذيرد يا سر به طغيان مى گذارد.
همه تحولات بزرگ عبارتند از نزاع «درون» عليه هجوم از «بيرون»… همه حركت هاى بزرگ انسانى مرتبط با انديشه ها و آرمان هاى بزرگ است.»
رابيندرانات تاگور

شاعر بزرگ هند رابيندرانات تاگور درسال ۱۸۶۱ دركلكته به دنيا آمد. او كوچكترين پسر دبندرانات تاگور رهبر برهمو سماج بود، يك فرقه مذهبى جديد در بنگال در قرن نوزدهم كه مى كوشيد اساس يكتاپرستى آيين هندو را آن گونه كه در اوپانيشادها (كتاب مذهبى بزرگ اديان هند) استقرار يافته بود، احياكند و به تحولات جديد در دنياى معاصر نيز توجه داشت.

اين جريان، ريشه در انديشه هاى «رام موهان روى» (Ram Mohan Roy) (۱۷۲۲ـ۱۸۳۳) داشت كه رابيندرانات از او با ستايش يادمى كرد و در مصاحبه اى با رومن رولان در سال ۱۹۳۰ هنگامى كه رولان از او درباره پيام بزرگى كه غرب از شرق انتظاردارد به رام موهان روى اشاره مى كند و مى گويد: «او انسانى با ذهن و انديشه فراگير و جهانى در قرن نوزدهم بود و دلمشغولى عميق به

حقيقت داشت.در يك خانواده سنتى هندو به دنيا آمده بود اما همه قيدهاى خرافه و قشرى گرايى را گسست و به بررسى آيين ها و اديان مختلف جهان و مطالعه عبرى، يونانى، عربى، فارسى، انگليسى و فرانسه پرداخت و سفرهاى گسترده در سراسراروپا كرد و سرانجام در بريستول درگذشت.
او به تحقيق دريافته بود كه رشته وحدتى معنوى كل بشريت را به هم پيوند مى دهد و هدف دين آن است كه انسانها را به آن وحدت و يگانگى بنيادين در روابط انسانى، برساند.»
وقايع زندگى و انديشه رام موهان روى شايان توجه است از جمله تحصيل او در دانشگاهى اسلامى و علاقه مندشدن او به عرفان و تصوف اسلامى.
به هرروى انديشه ها و كردار او پس از وى هم منشأ اثربود و درشكل گيرى جريان برهمو سماج در سال ۱۸۴۳ توسط پدر رابيندرانات و بالتبع در دنياى انديشه و شعر رابيندرانات نقشى مهم ايفاكرد.رابيندرانات تحصيلات اوليه خود را دروطنش سپرى كرد.
در ۱۷سالگى براى تحصيل رسمى به انگلستان فرستاده شد اما مطالعاتش را درآنجا به پايان نرساند.درطول اين سالها و در دوران جوانى در فعاليت هاى مختلف ادبى نقش داشت، درعين حال از فعاليت هاى اجتماعى هم دورنبود.او همچنين مدرسه اى تجربى درمنطقه شانتى نيكتان بنيان نهاد و سعى كرد آرمان هايش درباره آموزش نوين را كه ملهم از اوپانيشادها بود درآن جامه عمل بپوشاند.
اين مكان آموزشى امروزه به صورت دانشگاهى دولتى درآمده است.

تاگور افزون براين درحركت هاى ملى هند نيز شركت مى جست اما به شيوه غيراحساسى و خاص خود و با گاندى رهبر سياسى هند جديد دوستى صميمى داشت. تاگور در ۱۹۱۵ ازسوى حكومت بريتانيا نشان شواليه دريافت كرد اما چندسال بعد در اعتراض به سياست هاى بريتانيا درهند آن را بازگرداند.
تاگور زمانى كه هنوز بيست سال بيشترنداشت در بنگال به عنوان يك شاعر ملى شهرت پيداكرد و باترجمه پاره اى از اشعارش، به سرعت درغرب نيز شناخته شد.
شهرت او چنان فزونى گرفت كه درغرب از او باعنوان «صداى ميراث معنوى هند» يادمى شد.تاگور درانواع مختلف ادبى ازجمله نمايشنامه نويسى، داستان نويسى، مقاله نويسى و سفرنامه نويسى قلم زد اما مقدم برهرچيز يك شاعر بود، شاعرى با دركى پرطراوت از هستى.براى او هستى و وجود، خود بزرگترين شگفتى ها و حيرت ها است.

«اين كه من هستم شگفتى و حيرت افزاى مستمرزندگى است». «بنيادى ترين شوق و تمناى زندگى تمناى وجودداشتن است.»
درشعر و انديشه تاگور احساس وحدت و همدلى با هستى و شورعشقى كه درتاروپود عالم وجود سريان دارد برجسته است: «براى ما والاترين هدف اين جهان آن نيست كه صرفاً درآن زندگى كنيم، آن را بشناسيم و ازآن بهره بجوييم. بلكه خودمان را با وسعت بخشيدن به احساس همدلى و يگانگى مان با آن از عمق وجودبشناسيم و به كمال ره بجوييم. نه آنكه از عالم بيگانه شويم وبرآن چيرگى و سلطه يابيم بلكه دركى ژرف از آن پيداكنيم و به وحدت و يگانگى با آن برسيم.»
معروف ترين كتاب شعر رابيندرانات تاگور، گيتانجالى (Gitanjali) نام دارد كه در ۱۹۱۰ منتشرشد و ترجمه انگليسى آن مورداستقبال فوق العاده محافل ادبى دراروپا و آمريكا قرارگرفت و باتوجه به مجموعه آثارادبى تاگور تا آن زمان جايزه نوبل ادبيات را درسال ۱۹۱۳ براى او به ارمغان آورد.
تاگور علاوه بر پديدآوردن انواع آثار ادبى درزمينه نقاشى و موسيقى و آهنگسازى و نمايشنامه هاى موزيكال و جز اينها نيز فعال بود.از او طرح ها و نقاشى هاى بسيار و آوازهايى كه خود براى آنها موسيقى تصنيف كرد و نيز دوزندگينامه خودنوشت يكى در سالهاى ميانى و ديگرى كمى قبل از مرگش به جا مانده است. تاگور در ۷اوت ۱۹۴۱ ازدنيا رفت.
«مرگ ازبين رفتن روشنايى نيست، خاموش كردن چراغ است آنگاه كه روشنايى سپيده دم پديدارمى شود.»
***
فراسوى ملى گرايى: تاگور و گاندى معاصر و دوست هم بودند و يكديگر را تحسين مى كردند. تاگور گاندى را «روح بزرگ در جامه روستايى» مى خواند و گاندى او را «نگهبان بزرگ». مع الوصف اين موضوع مانع از آن نبود كه ميان آنها از پاره اى جهات اختلاف وجودنداشته باشد.
تاگور در اكتبر ۱۹۲۱ نخستين مقاله اصلى اش درباره گاندى و نهضت استقلال هند را با عنوان «نداى حقيقت» منتشرساخت و درآن استدلال كرد كه حقيقت هم به دل وابسته است و هم به سر.درحالى كه گاندى عمدتاً برعشق و حقيقت درونى تأكيدمى كرد.

تاگور اطاعت محض همگان در برابر پيام charkha گاندى را يعنى تصوير چرخ متحرك كه نماد استقلال و خوداتكايى هند در صنعت بومى و خانگى بود، نمى پذيرفت. تاگور مى خواست رهبران و اقتصاد دانان هندى در باره طرح گاندى تحقيق جامعى كنند و معلوم كنند كه آيا اصولاً چنين طرحى از لحاظ اقتصادى معنى دارد يا نه. تاگور خود در اين باره ترديد داشت و بعيد مى دانست كه چنين طرحى به پيشرفت هند كمك كند. گذشته از اين تاگور به سوزاندن پارچه هاى خارجى در هند به اين دليل كه خارجى است اعتراض مى كرد.گاندى بر خودكفايى در هر حوزه اى از زندگى پاى مى فشرد در حالى كه تاگور هند را مثل هركشور ديگر نيازمند همكارى بين المللى و شركت جستن در فعاليت

هاى كل بشر مى دانست. به اعتقاد او در عصر جديد هند بايد از خارج مثلاً در زمينه علوم چيزها بياموزد. تاگور بر آن بود كه هند پيامى براى جهان دارد اما هند هم بايد «پيامهاى ديگران» را در قلمرو فرهنگ خود جذب كند.
گاندى مى خواست چرخ ريسندگى در كانون فعاليت اقتصادى خودسالار هند قرار گيرد و همگان مى بايست با آن پارچه ببافند. در اين مورد اين مثال را مى زد: «وقتى خانه اى آتش مى گيرد همه ساكنان خانه به بيرون مى دوند و هر يكى براى خاموش كردن آتش سطلى آب برآن مى ريزد.» اما تاگور چشم انداز گسترده ترى از استقلال و پيشرفت هند داشت و برخلاف گاندى معتقد نبود كه طرح چرخ ريسندگى بتواند رهايى و استقلال اقتصادى هند را در درازمدت تأمين كند. گاندى او را متهم به برج عاج نشينى و عافيت طلبى مى كرد. به هر روى، تاگور به تعبير يكى از زندگينامه نويسانش هرگز با هيچ يك از رهبران سياسى موافقت كامل نداشت گرچه در واپسين دهه عمر خود نسبت به طرز فكر جواهر لعل نهرو همدلى نشان مى داد. او به نهضت استقلال هند به شيوه خود، مدد مى رساند ولى در عين حال به افق هاى فراسوى ملى گرايى نيز نظر داشت. او (به تعبير يكى از زندگينامه نويسانش، شايد بويژه پس از دريافت جايزه نوبل در ۱۹۱۳) بيشتر بر دلمشغولى ها و علايق بين المللى خود پاى مى فشرد و تأكيد بيش از حد بر ملى گرايى را نه تنها در هند بلكه در ژاپن و چين و غرب مطرود مى شمرد.
تاگور اهل ديالوگ و گفت وگو بود. گزارش گفت وگوهاى او با شخصيت هاى معروفى چون رومن رولان، آلبرت انيشتين، اچ.جى.ولز موجوداست. اين گرايش غير مصلحتى او به ارتباط و گفت وگو با ديگران و در نورديدن مرزهاى ملى گرايى پيوندى عميق با شعر و انديشه اش داشت، با ميل او به همدلى با عالم هستى و وحدت. «معناى اصيل وجود ما در جدايى از خدا و ديگران نيست بلكه در تحقق مداوم وحدت است.» به ديد او اما اين وحدت (و ارتباط عميق ميان شرق و غرب) به معناى

يك دست و همگن كردن همه فرهنگ ها و انسانها نبود. او بر اين نظر تأكيد مى كرد كه «گرايش كلى در تمدن جديد آن است كه جهان را يك شكل و يك دست كند… فكر بايد جهانشمول باشد اما فرد نبايد قربانى شود.»
تاگور در سرود Bharat Tirtha (زيارت هندى) طرحى از شريف ترين آرمانهاى ملى خود را براى هند به تصوير مى كشد: روادارى، پذيرندگى، تعامل و تلاش براى نيل به كمالات انسانى از طريق همدلى و همبستگى عميق با طبيعت و بازشناسى نامتناهى در متناهى كه يكى از موضوعات اصلى آثار اوست. در بخشى از اين سرود، تاگور آريايى ها و غير آريايى ها، هندوها و مسلمانان و مسيحيان را ندا در مى دهد كه ذهن خود را بشويند و دست در دست هم در جمعى فرخنده كينه و اهانت را به كنار نهند و از آب مقدس وحدت بنوشند.
ادامه دارد

 

پیام تاگور در سرود نیایش
سرود نیایش به گفته ی مسعود خلیلی پژوهشگر فرزانه: « مشحون از جوش و خروش مناجاتیان وآگنده از گلبانگ و نوش خراباتیان» است. در این اثر شاعرانه، تاگور عشق را محور کارش قرار می دهد. عشق به قدرتی که بشر را آفریده، کاینات را خلق کرده، ازلانه موری تا آشیان عقابی، از کلبه ی گدایی تا ایوان پادشاهی، از دل ذره ای تا آفتابی در قلمرو حکم اوست.
تاگور در « گیت آنجلی » با نیایش های روحانی خود گاه در صف خراباتیان خداجوی و زمانی در ردیف مناجاتیان خرابات نشین می نشیند.
تاگور در « گیت آنجلی » با نیایش های روحانی خود گاه در صف خراباتیان خداجوی و زمانی در ردیف مناجاتیان خرابات نشین می نشیند. تاگور در بعضی از اشعارش چنان درد طلب، روحش را می فشارد و چنان در کوره ی غم شعله های عشق خالق یکتا، قلبش را آتشین می سازد که گویی می خواهد روح سرکش و نفس قاهرش را به پای آن برهمن زاده ی مولانا جلا ل الدین بلخی بیندازد. که در دیری صدا می زد:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم،پخته شدم، سوختم.

رابیندرنات تاگور و کار نامه ی فرهنگی او:
تاگور شاعری است که برای شادی و رستگاری انسان می سراید و برای همنوایی با بینوایانی که همنوایی ندارند. اندر باب زندگی نامه او، در همین اثر می خوانیم: تاگور « به تاریخ هفت می، هزار و هشتصد شصت و یک، در خانواده ای از اشراف توانگر و سر شناس از هندوان برهمنی بنگال، در کلکته، به جهان آمد. صد سال پیش از این که او در محیط بنگال به جهان آید. انگلیس ها در بنگال نفوذ کرده در محاربات منظم غلبه یافته بودند. بنگال، نخستین قطعه ی بزرگ هند بود که زیر تسلط

کمپنی برتانوی هند شرقی آمده بود… پدر تاگور مرد دانشمند، صاحب دل و آزاد از تنگ نظری و تعصب و مبری از تمثال پرستی عامیانه بود و چنان به فرهنگ خود علاقه داشت، که اگر کسی از همزبانان هموطن، به وی نامه ای به زبان انگلیسی می نوشت، آن نامه را به نویسنده اش پس می فرستاد !
از همین رو تاگور با وجودی که به چند زبان آشنایی داشت درحدودی که می توانست آثار خود را به آن زبان ها بسراید و بنویسد، با آن هم بیشترین سروده های خود ر اـ به ویژه سرود نیایش گیت آنجلی راـ به زبان بنگالی سروده است.
برچند شهرت تاگور بیشتر در عرصه شعر وشاعری بوده اما این به آن مفهوم نیست که مجموعه ای کارنامه و تلاش فرهنگی او راـ که بیش از سی نمایش نامه و صد داستان بلند و کوتاه و بیست مجموعه مقاله در زمینه های محتلف به شمول تاریخ، علم، مسایل اجتماعی و سیاسی، دین، دستور زبان، عروض است ـ از نظر بیندازیم.
تاگور در پهلوی تلاش های فوق، کتاب های درسی برای کودکان می نوشت و هم چنان دست بلندی در عرصه موسیقی داشت. عارفی بود انسان گرا و عاشق زیبایی وحقیقت؛فرزانه یی بود در معنای بودایی آن، هر چند که بودایی نبود! و در فرجام، او زاده و پرورده سر زمینی بود که سرایشگرانی چون: بیدل ها، غالب ها و اقبال ها را در دامانش پرورانده و مصلحان و فرزانه گانی هم چون: گاندی ها، نهرو ها را بر اوج از افتخار برنشانده است. فرزانه گانی که سیاست را از آلوده گی های اخلاقی دور نگهداشتند و دین را از غرض ورزی ها و آلوده گی هایی سیاسی.

تاگور:من مربوط هیچ دین نیستم. به کدام مذهب خاص پابندی ندارم. بر یک چیز متیقنم، آن این که خداوند، درآن دم که مرا آفرید، خویشتن را از آن من ساخت….
اندره ژید، که یکی از بزرگترین نویسنده گان فرانسه و جهان بود، خودش قلم برداشت، و گیت آنجلی را ترجمه کرد و در مقدمه آن نوشت: « آنچه در گیت آنجلی تحسین می کنم، نخست کوچک بودن آنست. آنچه در گیت آنجلی تحسین می کنم، این است که از اساطیر دینی هند مبری است. آنچه در گیت آنجلی تحسین می کنم، این است که برای خواندن آن ـ هیچ آماده گی بکار نیست، مهابهارانه «۲۱۴۷۷۸» بیت دارد و رامایانا «۴۸» هزار بی

ت دارد، این کتاب چه راحت و فرحت می آورد، اکنون از روی تاگور هند را آفرین می گوییم!».

تاگور وپاسخی به یک پر سش:
در این جا شایسته است،ترجمه نامه ی معروف «۲۵» فبروری «۱۹۱۳» تاگور را که در جواب پرسنده ای در باره عقایدش آمده به اختصار بیاوریم :
« من مربوط هیچ دین نیستم. به کدام مذهب خاص پابندی ندارم. بر یک چیز متیقنم، آن این که خداوند، درآن دم که مرا آفرید، خویشتن را از آن من ساخت…. »

روان فرهادی و انگیزه ای برگردانی این اثر:
روان فرهادی که یکی از افتخارات فرهنگی سر زمین ما است ، در مقدمه ی زند گی منصور حلاج به وی لقب سقراط زمان داده اند. در باره انگیزه ترجمه این اثر می نگارد: « در حدود ۱۳۱۸ خورشیدی مطا بق ۱۹۳۹ میلادی یعنی زمانی که ده ساله بودم، در کتاب های پدرم، که معلم مکتب بود،شماره های مجله کابل را ورق می زدم، آن مجله را انجمن ادبی افغانستان نشر می کرد. به خاطر دارم که در همان زمان دلبسته سیمای شاعر هندی تاگور از روی تصویر او گردیدم. بدنبال آن ترجمه های گیت آنجلی را که از روی ترجمه اردو صورت گرفته بود می خواندم و لذت می بردم. از آن عهد ده سال گذشت تا بیست ساله بودم و در دانشگاه سوربن به تحصیل پرداختم ازآن به بعد به کمک استادان زبان و فرهنگ کوشیدم تا به کاری که از کودکی به آن انس داشتم، دست بیابم.»

در پایان و به گونه یی خلاصه باید گفت: روان فرهادی به هرانگیزه یی که دست به برگردان این اثر برده باشد؛ کاری است در خور ستایش و توجه. و باید آن را ستود و به مطالعه گرفت.

*نام کتاب : سرود نیایش « گیت آنجلی» . سراينده : رابیندرنات تاگور . مترجم : عبدالغفور روان فرهادی .

اشعاری از رابیندرانات تاگور
ترجمه علیرضا بهنام
رابیندرانات تاگور (۱۹۴۱ – ۱۸۶۱ ) شاعر بزرگ هندوستان یکی از معدود هنرمندان مشرق زمین است که توانست از سد محدودیت های زبانی گذشته و شهرتی در خور آثار درخشان خود در میان مردم جهان پیدا کند . او که خود اکثر آثارش را از زبان بنگالی به انگلیسی برگرداند در سال ۱۹۱۳ موفق شد جایزه ی نوبل ادبی را به خود اختصاص دهد . اشعار تاگور با وجود منش مدرن خود به شدت با سنت های فکری شرقی در ارتباط اند و ار منبع سه تمدن بزرگ ژاپن ، هند و ایران تغذیه

می شوند . شعر هایی که در ادامه می خوانید گزیده ای است از مجموعه ای با عنوان شب تاب ها که در سال ۱۹۲۶ به دو زبان بنگالی و انگلیسی منتشر شد . تاگور این شعر ها را در مدت اقامت خود در ژاپن و تحت تاثیر آشنایی با هایکو ( شعر کوتاه ژاپنی ) سرود .

بهار چون كودكي
نقش مي زند بر شن با گل ها
پاك اشان مي كند و از ياد مي برد

* * *
خاطره راهبه اي است
كه حالا را قرباني مي كند
و قلب آن را تقديم مي كند به معبد گذشته ي مرده

* * *
از تيرگي موقر معبد
كودكان مي گريزند تا در خاك بنشينند
خدا در بازي آنها مي نگرد
و كاهن را فراموش مي كند

* * *
ذهن من درنگ مي كند در جرقه اي
در ميان جريان بي وقفه ي افكار
جون آبشاري در يكي از قطره هايش
كه هرگز تكرار نخواهد شد

* * *
در كوهستان آرامش موج برمي دارد
تا بلنداي خودش را نظاره كند
در بركه حركت آرام مي گيرد
تا در عمق خود انديشه كند
* * *
تنها بوسه ي شب رفته
بر چشم هاي فروبسته ي بامداد
مي درخشد در ستاره ي صبحگاهي
* * *
دخترك ، زيبيايي ات چونان ميوه ايست
كه هنوز بايد برسد
همراه با اضطراب رازي سركش
* * *
مصيبتي كه حافظه اش را گم كرده باشد
چون ساعت هاي گيج و تاريكي است
كه در آن نغمه ي پرنده اي نيست
تنها صداي جير جير كريكت به گوش مي رسد
* * *
تعصب مي كوشد حقيقت را درچنگال خود سالم نگه دارد
با فشاري كه آن را خواهد كشت
* * *
براي تشويق يك ستاره ي كمرو
شب بزرگوار تمام ستارگانش را روشن مي كند

که تو نزديکترين : فرهاد كاوه

«رابیندرانات تاگور» Rabindranath Tagore بزرگ ترین نویسنده ادبیات مدرن هندوستان است كه شاعر و رمان نویسی قهار بود. وی از سردمداران دیرین و مدافعان سرسخت استقلال هندوستان نیز به شمار می آید. او اولین نویسنده آسیایی است كه در سال ۱۹۱۳ موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی شد و دو سال بعد نشان شوالیه به او اهدا شد. تاگور این نشان افتخاری را سال ۱۹۱۹ در اعتراض به كشتار وحشیانه مردم بی گناه «آمریتسار» كه طی آن بیش از ۴۰۰ هندی معترض به

دست ارتش بریتانیا به خاك و خون كشیده شدند، به دولت انگلستان پس داد. اندیشه او بر «گاندی» و بسیاری از بنیانگزاران هندوستان مستقل تاثیر فراوان گذاشت و شخصا الهام بخش بسیاری از انقلابیون بود اما شهرت او در غرب به عنوان یك استقلال طلب مانع از آن شد تا رهبران غربی نقش او در جریان اصلاح طلبی و نقد استعماری را كمرنگ و گاها نادیده انگارند.«رابیندرانات تاگور» در پنجم ژوئن ۱۸۶۱ در كلكته در خانواده ای ثروتمند و اصیل دیده به جهان گشود. پدرش

«ماهاریشی دبندرانات تاگور» از پیشوایان مذهبی بود و مادرش «سارادا دوی» نام داشت كه در اوان كودكی او چشم از جهان فروبست. «تاگور» درباره مرگ مادرش می گوید: «اولین باری بود كه با مفهوم نیستی و رفتن بی بازگشت آشنا شدم آن هنگام كه پیكر مادرم را به معبدی بردند و سوزاندند.» پدربزرگ او نیز از بزرگان شهر بود و امپراتوری اقتصادی عظیمی را در تملك داشت و در كنار آن فعالیت های خیرخواهانه بسیاری را از جمله تاسیس دانشگاه پزشكی كلكته انجام می داد. خاندان «تاگور» به مسائل فرهنگی نیز توجه بسیاری داشتند و برای تلفیق فرهنگ بومی هندی و ایده های نوین غربی تلاش فراوانی به عمل آوردند. از این رو فرزندانشان را در كودكی به مطالعه عمیق فرهنگ در زبان رهنمون می شدند تا مبادا در این راه آسیبی به فرهنگ و سنت هندوستان برسد. «رابیندرانات تاگور» اولین اشعار خود را در ۸ سالگی سرود و اولین كتابش كه مجموعه ای از اشعارش بود توسط یكی از دوستانش به عنوان هدیه تولد در سن ۱۷ سالگی به

چاپ رسید. او تحصیلات مقدماتی خود را زیرنظر معلمان خانگی گذراند و سپس به آكادمی بنگال رفت و به تحصیل در زمینه های تاریخ و فرهنگ پرداخت. او سپس به دانشگاه حقوق لندن رفت و در رشته حقوق مشغول به تحصیل شد اما با گذشت یك سال تحصیل را رها و لندن را ترك كرد. او در مدت اقامتش در انگلستان شعر مشهورش با عنوان «قلب شكسته» Bhagna Hridaj را سرود. در سال ۱۸۸۳ «تاگور» با «مرینالینی دوی ریچادهوری» ازدواج كرد و از او صاحب دو فرزند پسر و سه دختر شد. در سال ۱۸۹۰ هندوستان را به قصد بنگال شرقی بنگلادش امروزی ترك گفت و به جمع آوری داستان ها و اساطیر بومی بنگلادش پرداخت. او در خلال سال های ۱۸۹۳تا ۱۹۰۰ هفت جلد مجموعه اشعار به چاپ رسانید كه اشعار «قایق طلایی» Sonar Tari و «كانیكا» KHANIKA در میان آنها است. «تاگور» از این دوره به عنوان پركارترین دوره زندگی خود یاد می كند. مهمترین نكته آثار «تاگور» ساده نویسی و قابل فهم بودن آنها برای عامه مردم است. نكته ای كه برای منتقدان و مخاطبان روشنفكرش قابل پذیرش نبود. او اولین نویسنده هندی تبار است كه از رئالیسم روان شناختی در خلق رمان های خود بهره برد.
«تاگور» پس از آنكه در سال های ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۵ بیش از چهل داستان كوتاه، در هفته نامه های بنگالی به چاپ رسانید دو اثر منثور مشهور خود با عنوان «مایه نفرت» CHOCHER BALI و «آشیانه ویران» NASHTANIR را منتشر كرد كه مخاطبان بسیاری به خود جلب كرد.
داستان های كوتاه «تاگور» ادبیات هند را به شدت تحت تاثیر خود قرار داد كه داستان «مجازات» در صدر آنها است. داستان در یكی از روستاهای دورافتاده اتفاق می افتد و به شرح ظلم و ستمی كه به زنان قشر كارگر وارد می شود می پردازد.
«تاگور» در سال ۱۹۰۱ با هدف تلفیق و نشر فلسفه های هندی وغربی، مدرسه ای خارج ازكلكته تاسیس كرد كه ۲۰ سال بعد به دانشگاهی معظم بدل شد. او در این مدت اشعار زیادی سرود و داستان ها و رمان های متعددی را به رشته تحریر درآورد. یك سال پس از تاسیس این مدرسه، زندگی «تاگور» مرحله ای سیاه را تجربه كرده و او همسر و دو فرزند خود را طی پنج سال از دست داد. «تاگور» پس از انتشار اثر «مدایح» GITANGALI در آمریكا و انگلستان به شهرت رسید. چندی بعد اثر خود را به زبان انگلیسی برگرداند. «ویلیام باتلر ییتس» نویسنده و ادیب برجسته بریتانیایی

درباره این اثر «تاگور» می نویسد: «سادگی این اشعار مرا شگفت زده كرده است، موزون و گوش نواز، رنگ اشعارش به روح من آرامش می دهد و جهانی را به تصویر می كشد كه تمام عمر رویایش را دیده ام.» این شعار توجه ادیب دیگر انگلیسی «ازرا پاوند» و همچنین كمیته ادبی جایزه نوبل را به خود جلب كرد.

ایدئولوژی اصلی «تاگور» بر شناخت خدا از راه تهذیب نفس و خدمت به دیگران استوار بود و سادگی و در عین حال عمیق بودن آثارش از آن نشات می گیرد. در عالم سیاست، او از حامیان گاندی و اندیشه استقلال هند بود اما همیشه خطر ملی گرایی افراطی را به او گوشزد می كرد. او سال های آخر عمر خود را بیشتر در خلوت و سفر گذراند. او در سال ۱۹۱۶ به ژاپن سفر كرد و در سال ۱۹۳۲ توسط رضاشاه به ایران دعوت شد.
«تاگور» تا آخر عمر سرودن را رها نكرد و آخرین شعرش را چند ساعت قبل از مرگش سرود. او در هفت اوت سال ۱۹۴۱ در حالی دیده از جهان فروبست كه بیش از ۳۰ جلد اثر از خود به جای گذاشت و به رغم گذشت سال های سال از وفات او هنوز خوانندگان و مخاطبانی دارد. هوای تو دارد
کودکی تاگور
تاگور دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشته بود. او کوچک ترین فرزند خانواده ای پر جمعیت بود، خانواده ای بزرگ که به دلیل کثرت جمعیت فرصت آن را نداشت که توجه ویژه ای نسبت به فرزندان خردسالش داشته باشد. به همین دلیل بیشتر دوران کودکی او به جای آن که در آغوش مادر یا در کنار پدر بگذرد، در تنهایی خیال انگیزی گذشت که او را سوق می داد به سوی شاعرانه دیدن جهان و شاعرانه حس کردن طبیعت. طبیعت را پر از راز و رمز های شاعرانه می دید و شعرهای ناب طبیعت را به زبان کودکانه ترجمه می کرد. در آن سال ها تنها کسی که مصاحب رابیندرانات خردسال بود خدمتکاری جوان و مستبد بود به نام «شیام» که وظیفه پرستاری و نگهداری از او را بر عهده داشت.

مادرش « سارادا- دوی» به سبب زاییدن فرزند بسیار و رنج و عذاب ناشی از مرگ و میر فرزندانی که اغلب شان در کودکی مردند، فرسوده و پژمرده شده بود و دیگر توان پرستاری از فرزندان خردسالش را نداشت. پدرش « دبن درانات تاگور» نیز یک مصلح بزرگ آیینی و حکیم والامقام آیین هندو بود و چنان گرفتار مسئولیت های خطیر اجتماعی خویش بود که فرصت پرداختن به فرزندان خردسالش را نداشت. در نتیجه رابیندرانات سال های کودکی خود را در تنهایی و در کنار خدمتکاری بی تجربه چون « شیام» گذراند و تنها مصاحب او این جوان نابخرد بود.