سلیمان راوش

رابعه بلخی
یا
حمامهء در حمام خون ذؤیان خرد

سخن از یمامه ازاده ی بلخ، رابعه است ، کبوتری بلند پرواز که ذؤیان و صیدان خونریز اهریمن خوی ، بال های یاقوتی جانش را با شمشیر برید ند و پیکر مهتابینه اش را در گرما به ً خونین ، به خون رنگین ساختند .
از آن تاریخ تا به امروز که بیشتر از هزار سال ازآن میگذرد ، رابعه را از حمام خون ذ ؤ یان خرد بیرون نیاوردند، واقعیت اندیشه وتفکر شاهد خت بلخ رابعه همچنان از سده ها بدین سو است که در زندان نویسنده و شاعر امکان پیدا نموده اند ،که فقط روی بٌعد آزاد اندیشی رابعه در انتخاب وگزینش عشق خشونت هایی فکری وباوری در بند و زنجیر است. تنها در پسینه سالها است که از او چند نویسنده و شاعر امکان پیذا نمودند که فقط روی بعد آزاد اندیشی رابعه در انتخاب و گزینش عشق بحث نمایند و در تکیه به سرنوشت جانگداز او قاتلین و منکران عشق را محکوم بدارند، که از جمله این کسان در پسینه سالها برعلاوه چند تن ازمتقدمین سده هایی پیش که از آنها نام خواهیم برد ، زنان چون مهریه آذرخش و لیلی رشتیا عنایت سراج و چند تن دیگر میتوان نام برد .

اما سوال اساسی که میتواند مطرح گردد اینست که چرا در تاریخ ادبیات ما از رابطه های عاشقا نه افسانه یی مانند ، یوسف و زلیخا ، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا و ویس و رامین ، به ویژه از یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون ، داستان و دیوان های شعری داریم ، اما از رابعه بلخی که فداکارانه ترین و درعین حال سوگمندانه ترین حماسه عشق را با خون خویش در تاریخ عشق وحماسه در سر زمین ما رقم زده است،نشانه ء فقط در حد اولین شاعر زن و سوانح مختصر آن چیزی بیش از این نمیتوان یافت.

در حالیکه سراسر دیوان های شعری و ادبیات عاشقا نه ما از تمثیل ها و تصاویر لیلی و مجنون ویوسف و زلیخا مشحون است.تمثال ها وتند یس های که نه تنها رابطه ای با فرهنگ قبل از اسلام شدن ما ندارد ، بلکه آن تندیس ها خاص اعراب بادیه نشین به شمار می آید . مثلا” یوسف و زلیخا که قصه ا ی یهود یان است و این قصه به نقل از تورات در قرآن هم نقل شده است ، قصه ء مردی معبری بنام یوسف است که برادران نا مادریش بنا بر عقده های که داشتند یوسف را طبق روایت تورات به تجار اسماعیلیان به بیست پاره ء نقره فروختند.۱
آن تجار یوسف را خریده به مصر می برد ، در مصر فوطیفار که خواجه و سردارافواج فرعون بود او را از اسماعیلیان خریده و بحیث غلام در خانه خویش می گمارد، در خانه فوطیفار است که باری بگفته تورات ، زن اربابش از او تقاضای همخوابگی مینماید ، در این تقاضا بنا بر روایت تورات هیچگونه نشانه از عشق و محبت نیست، بعید نیست که خواهش زلیخا بالفرض اگرصحیح باشد، در اثر ضرورت و نیازمندی های جنسی ناشی از بی میلی ها و یا کمبود های مردانگی شوهرش بوده باشد، زیرا یکی از علت های به کژراهه در رفتن ها فقر است. و یا هم شاید بر عکس ادعای تورات و قرآن زلیخا بی گناه بوده با شد. که باید هم چنین باشد ، زیرا اگر قصور از زلیخا میبود بدون تردید شوهرش او را مطابق دستور شریعت یهودیان سنگسار میکرد. گفتنی است که سنگسار نمودن زانی و زانیه شیوه ء عمل شریعت یهود یان است که بعد ها الله تعالی در زمان عیسی این فرمان خویش را منسوخ میسازد، اما دو باره مثل اینکه پیشمان شده باشد در زمان محمد انرا نافذ میگرداند. ولی ملاحظه میگردد که فوطیفار شوهر زلیخا یوسف را مجرم دانسته به زندان می اندازد. در زندان این جوان معبر مشغول تعبیر نمودن خواب های زندانیان میگردد ، تا آنکه کارش رونق میگیرد وسر انجام پای تعبیر خواب فرعون به آن بارگاه راه میابد و زانو میزند. در اثر فراستی که دارد کارش به جای میرسد که فرعون به او میگوید: « بدانکه تو را بر تمامی زمین مصر گماشتم و فرعون انگشتر خود را از دست خویش بیرون کرده ، آن را بر دست یوسف گذاشت ، و او را به کتان نازک آراسته کرد ، و طوقی زرین بر گردنش انداخت ، و آسنات، دختر فوطی فارع ، کاهن اون را بدو به زنی داد. » ۲
بدین گونه یوسف در اثر رحمت ولطف فرعون به مقام ومنزلت می رسد ،همین مقام وقدرت است که چاپلوسان وجیره خواران خوان کرم را وا میدارد که برای بدست آوردن جاه و مقام بیشتر سعی نما یند تا شانه های ارباب خویش را از بار گناه سبکدوش سازند ودامن زلیخا را آلوده ی گنا ه گردانند. زیرا در ادیان سامی زن همیشه محکوم بوده قتل و رسوایی زن شگفتی ندارد و آن را صفت ذاتی زن میشمارند. چنانچه که در قرآن با استفاده از همین ترفند یهودان به محکوم نمودن زنان پرداخته شده است وزن را مکار و حیله گر میداند و میگوید : « فلمار اقمیصه قد من دبر قال انه من کید کن ان کید کن عظیم» { ترجمه: وچون دید پیراهنش دریده شده( حقیقت را دریافت و) گفت این از مکر شما ( زنان) است که مکر تان عظیم است ] ۳

گذشته از آنکه بنا بر آنچه در تورات ملاحظه میشود ، یوسف هرگز پیغمبر نیست بلکه بر عکس تا آخر عمر خدمگذار فرعون بوده است ، و پس از آنکه بدربار فرعون مقام پیدا مینماید ، دیگر از زلیخا خبری نیست . و زلیخا هم خبری یوسف را که به قول عشقنامه نویسان عاشقش شده بود نمی گیرد، و یادی از او در زندان نمی کند.
اینجاست که باید پرسید، که این شاعران و عشق نامه نویسان ، سوز وگداز عشق زلیخا را از کدام منبع دریافت نموده اند، و این آقا یوسف وخانم زلیخا چه حماسه عشقی آفریده اند که عاشقانه

هایی پر سوز و گداز ما در هیئت آنها مطرح گردیده است.
یا مثلا” اعرابی دیوانه ء بنام قیس که اعراب که خود در جاهلیت غرق بودن او را از خود جاهل تر یافته ، بنام مجنون یعنی دیوانه مسمی نمودند ،عاشق دختری عرب زاده ء ثرومندی میشود و در اثر آن راه کوه وبیابان را می گیرد و با همان جنون و دیوانگی در ریگستانهای میماند تا میمرد، لیلا اش هم در کنار شوهر آرام زندگی دارد، این ها چه کرده اند ؟، کدام فداکاری در راه رسیدن به عشق خود انجام داده اند که با ید سرمشق عا شقان و عارفان باشند . چرا مردی معبر عبری که خواب به قدرت رسید نش تصاتفا” به حقیقت پیوست و ازدریوزگی به پادشاهی رسید و گناه خویش نیز به گردن زن انداخت ، در ادبیات ما مظهر زیبایی وجلال ملکوتی است ، ویا دیوانه ای عربی ( مجنون) مظهر وفا و استقامت و پایداری در عشق وارد ادبیات ما میشود. مگر نه اینست که ما احساس ها ، عاطفه ها ، حماسه ها ، اسطوره ها و تاریخ خویش را فراموش نموده و دامن آویز اعراب شده ایم. اگر چنین نیست ، پس چرا ؟ رابعه که با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود ، در ادبیات و حماسه های عشقی ما آنگونه که یوسف و زلیخا عبری و لیلی و مجنون عربی راه یافته ، جای ندارد.
البته پاسخ با درنظر داشت اسیب دیدگی روان جامعه نا روشن نیست، و این عدم التفات منطقا” نباید شگفت آور هم با شد زیرا در جامعه ایکه افراد آن نتواند عشق خویش را بدون خواندن دعای سر اعراب بر خود حلال بسازد، و یا کاری را بدون صلوات فرستادن بر اعراب انجام داده نتواند . چگونه میتواند در حالیکه خود تابع فرهنگ عرب باشد ، با فرهنگ خویش بیگانه نبا شد و فرهنگ عرب را جانشین داشته های بومی خویش نسازد.
اما بهر حال ، با وجود جو دینی و فرهنگ عربی حاکم بر جامعه ء ما ، بودند کسانی زیادی مانند عا رفان چون شیخ فریدالدین عطاری، ابو سعید ابوالخیر بلخی و عبدالرحمن جامی که یاد و کلام رابعه بلخی را زنده نگهداشته اند .
اما رابعه در اشعار و آثار این عارفان بزرگ کشور ما بمثابهء اولین عقاب بلند پرواز ماد ینه ایکه آشیان بر ستیغ بلند خرد داشت و پروازش کلاغان را به مرگ میراند ، بنا بر ملحوظاتی ، بازتاب نیافته است. انچه که این راد مردان عارف نموده اند ، نجات رابعه است از بد نامی در جامعه عربی اندیش و زن سیتیز.
در شریعت عرب، مرد حق لذت بردن وعشق وهمچنان حق بدست آوردن زن را تا سرحد تجاوز دارد ، که البته سرحد تجاوز در هنگام جهاد از صدر اسلام تا به امروز لایتناهی مشخص و معین است ،

و این همان مساله به کنیزی گرفتن زنان است . اما اگر زن عاشق شود و اظهار عشق نماید ، فورا” متهم به روسپیگری میشود . در فرهنگ و سنت و شریعت عرب همیشه مرد عاشق زن شده است ، مجنون عاشق لیلی است ، وامق عاشق عذرا، ماجراء یوسف و زلیخا را که گفتیم. در حالیکه در حوزه غیر عرب معمولا” در اسطوره ها ورابطه های تاریخی در این مورد زنست که مرد دلخواه خویش را انتخاب نموده است. رودابه است که عاشق زال میشود واین عشق چنان فداکارانه است که رودابه دریغ نمی دارد که گیسوان خود را از بام به پایین نیاویزد که تا زال را به ب

الا بیاورد ، تهمینه در سمنگان عاشق رستم میشود ، منیژه عاشق پیژن است. ویا شرین عاشق خسرو است و ویس عاشق رامین و هم چنان رابعه که فکر و اندیشه اش را از زندان تفکرات عرب رها سلخته ، در سرزمین لاله زار بلخ در انتخاب همسر راه رودابه و تهمینه را بر می گزیند. راهیکه در کتاب عرب مستلزم سنگسار است. بدین لحاظ است که عارفان و عاقلان سرزمین ما سعی میدارند که حداقل روح معصوم و پاک و آزاده ء رابعه را در اجتماع مستغرقه شریعت عرب در آینده ها تبرئه نمایند . بدین لحاظ که است که ابو سعید ابوالخیر عارف آزاده و آگاه بلخ چنانکه حضرت عبدالرحمن جامی در نفحات الانس از قول او مینویسد گفته است: « دختر کعب عاشق بود بر آن غلام . اما پیران همه افقاق کردند که این که او می گوید نه آن سخن باشدکه بر مخلوق توان گفت او را جای دیگر کار افتاده بود.» ۴
ستایشگر فرزانه ی سیمرغ ، شیخ فرید الدین عطار هم در الهی نامه در تکیه بر سخن ابو سعید ابو الخیر میفرماید:
زلفظ بو سعید مهنه دیدم
که او گفتست من آنجا رسیدم
بپر سیدم ز حال دختر کعب
که عارف گشته بود او عارف صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد
ز سوز عشق معشوق مجازی
نبگشاید چنین شعری به بازی
نداشت ان شعر با مخلوق کاری
که او را بود با حق روزگاری

کمالی بود در معنی تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش ۵
در نزد عارفان و صوفیان متکی برعقل و علم عشق معنی خاص خویش را دارد . ابن عربی میگوید : « حرکتی که حتی هستی و وجود این دنیا ست ، حرکتی است که (عشق) آن را بر انگیخته است ؛ اگر این ( عشق) نبود دنیا همچنان در عدم بود ؛ از هر زاویه ای که بنگریم و از هر جنبه ای که ملاحظه کنیم ، حرکتی است از استتار به کشف.» ۶
ودر جای دیگر کتاب فتوحات المکیه مینویسد: « و اگر موجودی را بخاطری جمالش دوست میدا

ری هیچ کسی جز خدا را دوست نمیداری ، زیرا که وجود زیبا ست . به همین سان ، از همه وجوه ، موضوع عشق تنها خداست . افزون بر این ، همچنانکه خدا خودش را می شنا سد و با شناختن خویشتن خویش است که دنیا را می شناسد ، آن را به اضافه ، شبیه تصویر خویش آ فریده است . بدین قرار دنیا برای او همچون آینه ای است که تصویر خود را در آن می بیند و به این سبب است که خدا خویش خود را دوست می دارد . » ۷
داریوش شایگان نویسنده کتاب آیین هندو و عرفان اسلامی در تشریع گفتار محی الدین عربی میگوید: «به خاطر این جمال متعالی است که خدا خود را به خویشتن می نمایاند و تصویر خود خود را بر جوهر های صور نوعی که همچون آینه های تاباننده ء تجلیات الهی هستند ، می افگند و خود را در آنها مشاهده و ستایش می کند . تصاویر منعکس شده روی این آینه ها همان دنیا ست و چون تصویر تابانده شده ، شکل خدایی نما دینه شده را باز آفرینی می کند ، گفته شده که خدا دنیا را به شکل خویش خلق کرده است .» ۸
د ر نظر عرفای غیر متشرع عشق به دنیا در حقیقت ممنونیت از احسان خدا است ، نه عشق ورزیدن به خدا.
مقوله ء عشق بخدا جز ترفندی بیش نمیتواند باشد ، وقتی نقاشی تصویر زیبای می آفریند و آن را در معرض دید قرار میدهد ، پس از دیدن بیننده میتواند عاشق تصویر گردد ، مسخره است اگر تصویر ف ذهن و قلبش را تسخیر نموده باشد ، ولی تصویر را کنار بگزارد و به عوض آن عاشق نقاش شود. نقاشی که نه آن را دیده و نه میداند که در کجاست. اما همین تصویر دلخواه هرچه باشد، از سوی نقاشی آفریده شده ، و علاقمند این نقش بواسطه این تصویر دلخواه خویش است که مرهون صانع میشود ، نه عاشق آن، و به ستایش نقاش و نیایش او می پردازد . یا مثلا” پادشاهی عادل است و رعیت خود را در کمال رفاه و سعادت نگهداشته باشد ، رعیت عاشق پادشاه نمی شود ، بلکه به تعریف و تمجید او می پردازد و سعادت خود را مرهون عدل و اصاف و ارزانی نعمات او میداند. در حقیقت وجود نعمات است که خدا را به انسان می شناساند ، یعنی تصویر است که موجودیت نقاش را ثابت میکند و عشق و علاقه به تصویر است که انگیزه ء ستایش و نیایش صورتگر را در قلب و ذهن عاشق تصویر بار می آورد. تا جایکه در اثر غلو ی عشق به صورت مورد علاقه، تصویر جای صانع را میگیرد و به عین صانع تبدیل می یابد. چنین حالتی را در عرف عرفای خویش بسیار میتوان مشاهده نمود. چنانچه که یکی دیگر از صدر نشینان عشق و عرفان مولوی بلخی را این حالت بسیار پیش آمده است. مثلا” وقتی که مراتب عشق و دلبستگی خود را نسبت به شمس بیان نموده میگوید :
پیر من و مراد من، درد من و دوای من ــــــــ فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من ۹
با این وصف است که نمی توان عشق رابعه را به بکتاش عشق ربانی خواند و مقام بلند عشق انسانی او را پست جلوه داده زاهدانه گفت. در زهد و زاهدی عشق نیست ، زهد و زاهد ی مظهر ریا و سالوسی در عرفان است در اثار عرفای ما « از خرقه پوشان و دراویش منحرف و روحانیان قشری و ریا کار ، چون مفتی، زاهد ، محتسب ، مرشد و جز این ها به بدی یاد شده است :
زرهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح ــــــ که چو مرغ ، زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

***
حافظا می خور ورندی کن وخوش باش ولی ــــــ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را ۱۰»
***
در اشعار هر چند محدود که از رابعه به یاد گار مانده است. این دوشیزه ای صدر نشین کرسی ادب و اندیشه هرگز قرآن اندیشی نکرده و در تکیه بر قرآن و حدیث شعری نگفته است، امیال و خواهش های انسانی خود را بهر فریب خلق ریاکارانه مانند مشتی بیشمار ملا شاعران که

« چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند» پهنان نکرده است. بلکه بسیار زنانه یعنی خداگونه ، اَ شا یی، روشن و زیبا می گوید :
الا ای باد شبیگیری پیام من به دلبر بر ـــــــ بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر بر

عشق او آنچنانکه داکتر مریم حسینی نویسندهء ایرانی میگوید : عشق خاکساری و حب عذری است. نیست .۱۱
حب عذری عشقی است منسوب به قبیله بنی عذره که در ان قبیله، عشاق به وصال نمی رسیدند و تعفف پیشه میکردند.۱۲ رابعه عشق خود را پنهان ننموده می گوید:
نعیم بیتو نخواهم جحیم با تو رواست ــــــ که بیتو شکر زهر است و با تو زهر عسل
***
تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم به تابه بر ـــــــ غم عشقت نه بس باشد جفا بنهادی از بر بر
***
این حقیقت را بر خلاف خانم داکتر مریم حسینی ایرانی که شاید بر اثر فشار و اختناق شریعت اسلامی در ایران که همانند قرون اولیه اسلامی وارد است ،و نخواسته باشد که احساس و عاطفه وعشق انسانی به ویژه انسان زن را بیان نماید . اما لیلی رشیتا عنایت سراج اندیشمند زن آزاده ی افغانستانی با تمام صداقت زنانه بیان داشته می نویسد:
« بر عکس انچه که عرفا عشق او را به غلامش بکتاش ، حقیقی نه بل مجازی میپنداشته اند ، اشعارش محض بازگوی احساستش نسبت به بکتاش بوده است . از هفت قطعه شعر رابعه که بجا مانده است ، پنج تای آن در وصف عشق ناسوتی و دو تای آن در وصف زیبای طبیعت سروده شده است .» ۱۳
نباید ناگفته گذاشت ، که عشق درک و یا جستجوی لذت مقبول در وجود شئی معین است . عشق بین دو انسان نا متجانس یعنی زن و مرد سنگپایه احساسی و خواستگاه جسمانی و نفسانی دارد . انکار این حقیقت در واقع انکار هستی انسان به مثابه موجود زنده در فرایند زندگی است. عشق مرحله متعالی احساس است و حواس اجزای ساختاری و ناسوتی انسان است. و نفس حقیقت انسان را تشکیل میدهد. قناعت نفس از طریق حواس باعث تقویت جسم و جان میگردد. که مجموعهء این ریشه ها در کالبد انسان باعث بقای بشر میتواند باشد. قتل نفس ، و به تزکیه کشاندن آن از خواست های ناسوتی ، احساس ها و عواطف انسانی در وا قع نفی انسان وماندن در بی حسی هایی جمادی و نباتی است. همچنانکه قتل نفس و یا غارت نفس دیگران برای تقویت نفس خویش و انحصار لذایذ زندگی وحشیانه و حیوانی میباشد . انسان متکی بر عقل و خرد اتکابر نفس لوامه دارد. و در لذایذ قناعت بر اعتدال .
عشق بیگمان لذت زندگی است و جزء سیرت انسان میباشد . در مورد این سیرت ابو بکر

محمد بن زکریای رازی فیلسوف و درمانگر درد ها که در یازده سده پیش از امروز میزیست می گوید : « اختیار این سیرت مستلزم این نیست که مردم شیوه مرتاضان هند را در سوختن جسم و افگندن بر آهن تفته و یا سیره مانویت را در ترک جماع و گرسنگی و تشنگی و پلید نگهداشتن خود ، و یا روش نصار را در رهبانیت و انزوایی در صوامع و یا طریقه ء جمعی از مسلیمن را در اعتکاف در مساجد و تر ک مکاسب و اقتصار بر کم خوراکی و درشت پوشاگی اختیار کنند و از لذات فعلی چشم بپوشند بلکه باید بدیده عقل در لذایذ بنگرد و از آنها در حد اعتدال بهره بگیرند .»۱۴
همچنان بیجا نخواهد بود که به تایید قول زکریای رازی نظر فیلسوف بزرگ اروپا پس از چند

طل کردن و ترک دنیا گفتن فضیلت نیست ، فضیلت عمل کردن به مقتضای طبع و پا فشاری در ابقای وجود خویش است و چون اندوه منافی این منظور و شادی مساعد آنست باید همیشه شادمان بود ، از تمتعات نباید خود را محروم کرد در حد اعتدال باید خورد و نوشید و بوی خوش باید بویید زیبایی و صفا باید دید ، آهنگ های موزون باید شنید ، تفریح باید کرد حتی از زینت و آرایش هم نباید پرهیز داشت ، و اگر در این امور افراط نکنند و حد معمول دارند که از توانایی وجود انسان نکاهد بلکه بیفزاید، رسید ن به کمال را یاری میکند خصوصا” اگر در لذایذ ی که در بدن موضع خاص دارد اسرار نورزند و بیشتر به تمتعات بگرایند که کلیه طبع را خوش می کند و فرح و انبساط می آورد . » ۱۵
عشق اقتضای طبع است ، رابعه وقتی بکتاش را می بیند ، لذت مقبول طبع خویش را در وجود او احساس میکند .
نفس اش خاستار میگردد ، او که نه بر جمادی و نه بر نباتی تعلق دارد بلکه انسان است . به خواست و خواهش و قناعت ملزومی نفس می پردازد تا به کمبودی تن و جان اقدام کرده خود را به مثابهء انسان تکمیل نماید . قتل نفس و خوار داشتن جان و پرهیزگاری از نعمات هستی در حقیقت پیوستن به تفکر عدم اکمال انسان است . یعنی انسان که در اثر پرهیزگاریهای دینی و زاهدانه ترک دنیا می نماید ، در واقع انسان کامل نیست و صفت فضیلت را نمی توان بر او اطلاق کرد . کودک نوازاد نه انسان کامل و نه دارای فضیلت است. زیرا در او نه نفس کامل است و نه جسم . در این صورت اگر کسی بخواهد که نفس را در وجود خویش بکشد و جسم را خوار دارد و از لازمه هایی رشد جسم و جان پرهیز نماید ، این چنین آدمی اگر آدم باشد نوزاد پیش نیست ، یعنی او با انجام جراحی در وجود خویش ، خود را کودک ساخته است.
اما مطلب جالب و خنده دار که در عین حال عصبیت بار می آورد اینست که امامان نفی نفس وجسم ، خود از جمله تقویت کنندگان نفس و جسم خویش به شمار می آیند . نه تنها برای خویش که دوستان و نزدیکان خویش را نیز به تکلیف تزکیه و قتل نفس سزاوار نمی دانند. به ویژه تقویت جسم و جان خویش را به وسیله[ زن] و[زر] . بخصوص زن که در تقویت جسم و جان دمی مسیحایی دارد وهسته اساسی حیات و عشق است. چنانکه حتی الله تعالی نیز رسول خویش را وادار به نفی نفس و لذت نکرده و بر عکس به ویژه در برخورداری از لذت زن به پیغمبر دوست

داشتنی خویش میفرماید: یایها النبی انا احللنالک ازوّجک التی ء اتیت اجوهن و ما ملکت یمینک مما افا الله علیک و بنات عمک و بنات عمتک و بنات خالک وبنات خلّک التی هاجرن معک و امراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان ارادالنبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازوجهم و ما ملکت ایمنهم لکیلا یکون علیک حرج و کان الله غفورا رحیما . [ ترجمه: ای

پیامبر ، ما همسرانت(یعنی) انانی را که مهر شان را
داده ای ، بر تو حلال داشته ایم ، و آنانی را که خداونداز طریق فئ و غنیمت به تو بخشیده است ، و ملک یمین تو هستند ، و هچنین دختران عمویت و دختران عمه ات و دختران دایی ات، و دختران خاله ات که همراه با تو هجرت کرده اند ، و نیز زن مومنی را که خویشتن را به پیامبر ببخشد ـ به شرط آنکه پیامبر بخواهد او را به همسری خود در آورد ـ که این خاص توونه سایر مومنان است ، خود بخوبی میدانیم که برای ایشان در مورد همسرانشان و ملک یمینهایشان چه چیز ها یی چیز هایی مقرر داشته ایم ، تا ( در نهایت) برای تو محظوری نباشد، و خداوند امرزگار و مهربان است.] ۱۶
بنظر می آید که بهترمی بود که مترجم محترم بجای کلمه محظور که ممنوع و حرام و ناروا معنی میدهد که خود عربی است اصل کلمه ذکر شده در آیت را که ( حرج) است و معنی گناه و در عین حال تنگی و فشار را نیز میدهد بکار میبرد معنی و مقصود درست تر افاده می گردید چنانکه در ترجمه ابوالقاسم پاینده حرج تکلیف معنی شده است .
بهر حال ملاحظه میگردد که الله تعالی خود در تقویت خواهش های نفسانی دوستان خود کریم و رحیم است. چنانکه
ام المومنین حضرت عایشه زن جوان ومقبول پیغمبر از این عنایت الله نسبت به پیغمبرش به خشم امده خطاب به آنحضرت گفت « انی اری ربک یسارع فی هواک» یعنی میبینم خدایت به انجام خواهش های نفسانی تو می شتابد ۱۷
حتی باری تعالی در آیه های متعد د که شمار آن بیشمار است ارضا یی نفس مرد را بوسیله زن در آن دنیا نیز وعده داده است ، بر علاوه ء که از حوریان که معنی ( سفید پوست سیاه چشم) را می دهد نام میبرد حتی از ذکر سن و پستان های انارین سفید پو ستکان سیاه چشم ( حور) برای مومنین و پرهیزگاران در آن دنیا پرده به عمل نیامده است . چنانچه حق تعالی می فرماید : ان للمتقین مفازا ـ حدائق واعنبا ـ وکواکب ا ئرابا ـ و کاسا دها قا . یعنی :
بیگمان پرهیزگاران را رستگاری است .
بوستانها و درختان انگور
و [حوریان] نار بستان همسا ل
و جامهای سر شار. ۱۸
این تکته نباید نا گفته بماند که در ادیان سامی زن وسیله تعیش مرد بوده و خود شامل امتیازات و برتری های که از سوی الله تعالی برای مردان داده شده نمی باشد ، چنانکه در هیچ جای کتاب اسمانی ذکر به عمل نیامده که زنان
پرهیزگار را ، با مردان کمر پر و دارای بازوان قوی و شانه های ستبر روی تخت ها ی ردیف شده جفت همدیگر گردانیم. در حالیکه الله تعالی به مردان وعده میدهد که :
یبگمان پرهیز گاران در مقام امن هستند.
در میان باغها و چشمه ساران.
جامه هایی از ابریشم نازک و ابریشم ستبر در بر کرده رو به روی یگدیگرند.

آری چنین است ، آنان را جفت حوریان درشت چشم گردانیم .۱۹
به این حساب حتی سرنوشت زنان که در این دنیا شوهران داشتند معلوم نیست ، زیرا حق تعالی همه پرهیزگاران را جفت سفید پوستان سیاه چشم بهشتی میسازد. کدام مردی پیدا خواهد شد که از این رحمت انکار نماید .
بدینگونه است که زن، فاقد ارزش های انسانی در ادیان سامی تلقی میگردد. و چون کالا و ابزار در دست و اختیار مرد است. و برای تعیش مرد افریده شده است . چنانکه در کتاب یهود در تورات امده و از روی آن قرآن کتاب مسلمان ها نقل به عمل آورده است میگوید : « . . . و خداوند خوابی گرانی بر آدم مستولی گردانید تا بخفت ، و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد .

و خداوند آن دنده را که از آدم گرفته بود ، زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد .» (تورات ،کتاب پیدایش ، باب ۲) ۲۰
محمد بن جریر طبری که مفسر قرآن است و تفسیر کبیر از او میباشد در جلد اول تاریخ الرسل و الملوک در رابط به اینکه زن را الله تعالی برای آرامش آدم خلق نموده مینویسد : « و خدا آدم را در بهشت مقر داد که در آن تنها همی رفت و همسری نداشت که بدو آرام گیرد و لحظه ای بخفت و چون بیدار شد زنی را بالای سر خود دید که خدای از دنده ء او خلق کرده بود و از او پرسید کیستی ؟
گفت : زنی هستم
گفت: برای چی خلق شدی ؟
گفت تا به من آرام گیری. » ۲۱
گرچه به گمان نزدیک به یعقین و منطقی تر ، خداوند نخست باید زن را آفریده باشد ، و از دامن زن مرد را آفریده باشد چنان که این اصل تا به امروز تداوم دارد . و مثال دیگر که حضرت عیسی را از دامن مریم افرید ، و بدین گونه نوع خلقت انسان را نشان داد.
اما بهر حال چون کاتبان کتب همه نرینه بوده اند و برای اینکه خود را بر تر از زن نشان داده باشند و گویند که زن برای معیشت انها آفریده شده به واژگونه سازی متوسل گردیده اند . در اثراین اژگونه سازیها و تحریف ها بوده که مفتییان شرع و امامان ورع توانستند زن را نه تنها محکوم خویش بسازند، بلکه به مثابه منبع نشاط و لذت و تقویت نفس و جسم ، قباله ،غارت و تجاوز بر آن را نیز بر خود حلال بسازند ، همزمان سعی نموده اند که دیگران را از تلاش به این منبع حیات در پهلوی سایر نعمات لازمه ء زندگی در دنیا محروم گردانیده تا این محرومیت را با صبر و حوصله و تقدیر متقبل گردند. و اصل تزکیه نفس و خوار داشتن جسم را در دنیا به مثابه نردبان رسیدن به عشق واقعی که همانا منظور الله است اشاعه داده اند . در حالیکه پایان آن عشق هم حور است و شراب است و بره های بریان . کاری که نموده اند اینست که قرض را به دیگران به وعده گذاشته اند و نقد را چار دست و پای خود گرفته اند. و نه تنها این بلکه ذات زن را تلاش نموده اند بد جلوه داده و آن را مایه فساد و شرر دانسته و همزاد شیطان بخوانند ، در حالیکه خود یکشب را نمی توانستد و نمی توانند بدون این شیطان بخوابند. در نظر این مفتیان شرع زن آزاد نیست و در انسان اسیر بنا بر عدم ازادی و اختیار نفس زایل میشود و جسم ضایع. و این کار یعنی زندانی داشتن زن عمدا” از سوی بیضه داران مذهب و حاکمان شرع بر جامعهء زن تحمیل میگردد تا خود صاحب نفس زنان باشند و زنان خود ، نفس خویش را بنا بر حکم شرع تابع آنها بدانند.
در تاثیر یک چنین بینش مذهبی است که حتی سکو نشینان عرفان در گفتار و اشعار خویش دریغ نکرده اند که به پیروی از ذؤیان خرد و عقل ف سگالیده و یا نا سگالیده به تحقیر و انکار و تکفیر زن نپردازند.

حضرت مولانا جلالدین بلخی یکی ازاین سکو نیشنان است، او که عارف و شاعر چند بعد ی نه که چندین بعدی است . با زنان از دیدگاه شرع واشعریت مینگریسته است . با حفظ ستایش شکل کلام و خردینه های پندار مولانا ، بی ربط نخواهد بود تا در مقالت در باره حمامه ء بلخ رابعه بلخی بینش خداونگار بلخ را در باره زن از نویسنده ایرانی آقای دکتر اکرم جودی نعمتی با اختصار به خوانش بنشینیم. اقای جواد نعمتی مینویسد .:

« مولانا معتقد است که زن در کنار سیم وزر از جاذبه های نیرومند طبیعت بشر است که خداوند آفریده و در ازمونی سخت ، مرد را در معرض این جاذبه قرار داده است ، او در لین آزمون ، گاه مجذوب خواسته های زمینی میشود که زن مصداق بارز آن است ، گاه نور اسمانی جانش را می رباید و در این کشاکش پرطلاطم ، کشتی وجودش را خود بسوی نجات یا نابودی نهایی می پیماید :
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
اینسو کشان سوی خوشان وان سو کشان با نا خوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردراب ها
. . .
بدلیل آثاریکه دلبستگی به مادیات بر روح و روان انسان می گذارد و او را از خدا و معنویات دور میکند ، مولانا زر و زن را مظهر نفس و ملازم کافری میداند و مخاطبان خود را از پرستش آنها باز داشته ، به مبارزه با نفس فرا می خواند :
زر و زن را به جان مپرست زیرا
برین دو ، دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجریست
برای این دهد شه لشکری را
گمراهی مرد از آنجا شدت می گیرد که افزار های اغوا گری بطور کامل در زن قرار دارد. مو لانا میگوید ابلیس در آغاز آفرینش و در ماجرای مهلت خواستن از پروردگار برای گمراه ساختن بندگانش ، ابزار های چون خمر و باده و چنگ را دید ، اما چون زیبایی زنان را مشاهده کرد ، از فرط شادی و شعف بشکن زد و به رقص افتاد که با این ابزار ها زود تر میتوان به مقصود رسید . زیرا کیفیت و لطافت این زیبایی ها بگونه ای است که فطرت زیبای خواه انسان را که در جستجوی تجلی خداوند است ، بدین پندار غلط می افگند که خداوند در پرده لطیف و نازک وجود زن جلوه کرده است . یعنی در جستجوی آب به آسانی در سراب می افتد :
. . . چون که خوبی زنان با او نمود
که زعقل و صبر مردان میربود
پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد
که بده زود تر رسیدم در مراد
چون بدید آن چشمهای پر خمار
که کند عقل و خرد را بی قرار
وان صفای عارض آن دلبران
که بسزد چون سپند ای دل بر آن
رو و خال و ابرو لب چون عقیق
گوییا حق تافت از پرده رقیق
میزان تاثیر زیبایی زن بر مرد و مقایسه آن با سایر جاذبه های مادی از چشم انداز دیگری هم قابل بررسی است .
شیفتگی انسان به مادیات دیگر یک طرفه است ، مثلا” جاه ومال و مقام بی جان هستند و نمی توانند در بر انگیختن انسان فعا لیتی کنند ، اما زیبا موجود زنده است و مظاهر حیات را دارا است ، لذا میزان مجذوبیت انسان به او بیش از پدیده های دیگر است . مولانا می گوید : « ه

یچ دامی خلق را ماورای صورت خوب زنان جوان نیست . زیرا آرزوی زر و لقمه از یک طرف است : تو عاشق زری ، اما زر را حیات نیست که عاشق تو باشد . در حالیکه عشق صورت زنان جوان از هر دو سوی است . تو عاشق و طالب اویی و او عاشق و طالب توست . تو حیله می کنی تا او را بدزدی و او حیله می کند تا تو به وی راه یابی . . . . »
حال اگر زیبایی و عشوه و غمزه ء زن با صدای لطیف او نیز همراه شود ، فتنه انگیزی و ا

غوا گری صد برابر می گردد:
هست فتنه غمزه ء غمازه زن
لیک آن صد تو شود ز آواز زن
مي‏توان گفت زيبايي زن آزمون بزرگي بر سر راه مرد است، لكن خود زن نيز در اين آزمون خطير آزموده مي‏شود. به ديگر سخن، زن هم آزمون است و هم آزموده، شايد موفقيت وي در اين آزمون دشوارتر از موفقيت مرد باشد. زمينة غريزي خطا در وجود آدمي مهياست و ابزارهاي آن نيز در اختيار اوست؛ حال اگر عقل و تقوا، مهار نفس را رها كنند، مستورگان نيز از لغزش مصون نمانند؛ چنانكه مولانا مي‏گويد: «بسيار زنان باشند كه مستور باشند اما روباز كنند تا مطلوبي خود بيازمايند…»[i][8] به دليل همين مساعد بودن زمينه هاي نفساني انسان و حضور دائمي وساوس شيطان، مولانا در مواضع متعددي توصيه مي‏كند كه حكايت زن و مرد نامحرم در خلوت، حكايت آتش و پنبه است كه در يك چشم بر هم زدن هستي هر دو را خاكستر مي‏كند؛ پس اجتناب از لغزشگاهها ضروري است:
هيچكس را با زنان محرم مدار
كه مثال اين دو پنبه ست و شرار
آتشي بايد بشسته ز آب حق
همچو يوسف معتصم اندر رَهَق(گناه)
كز زليخاي لطيف سروقد
همــچو شيــران خويشتن را واكشد[ii][9]

اسطورة زهره
فرهنگ اسلامي و ايراني، اسطوره اي دارد كه در ارتباط با زيبايي، وسوسه انگيزي و اغواگري زن به وجود آمده است: اسطورة ستاره زهره يا ناهيد.
گويند هاروت و ماروت كه ذكر ايشان در آية۱۰۲ سوره بقره آمده است، دو فرشته بودند كه به معاصي و مفاسد آدميان در پيشگاه الهي خرده مي‏گرفتند. خداوند آنها را به صورت انسان در آورد و شهوت آدمي را در ايشان نهاد و به زمين فرستاد تا راستي و درستي پيشه كنند و به عدل و انصاف حكم نمايند. روزي زني به نام زهره شكايت از شوي خود نزد آنها برد. عاشق زن شدند؛ سر باز زد و چون اصرار كردند، به ايشان گفت بايد بت بپرستيد يا قتل كنيد و يا خمر خوريد. خمر را انتخاب كردند كه ظاهراً گناهش كمتر بود. چون در مستي زنا كردند و كسي در آن حال بر ايشان مطلع شد، او را كشتند تا رسوا نشوند. پس اسم اعظم را به آن زن آموختند و او به واسطة اسم اعظم قصد آسمان كرد. نگهبانان آسمان وي را منع كردند و خداوند او را به صورت ستاره اي مسخ كرد و در آسمان نگاه داشت.
زهره همان ناهيد ايراني است كه الهة عشق و باده، خنياگري و طرب و شادي است و در ادبيات فارسي شهرت فراوان دارد. مولانا در موارد متعددي به ويژگيهاي زهره اشاره كرده اس

ت:
-آن مطرب آسمان كه زهره ست
هم طاقت كار ما ندارد[iii][10]
– چو زهره مي‏نوازم چنگ عشرت
شب و روز اي قمر از شيوة تو[iv][11]
– دل پر درد من امشب بنوشيدست يك دُردي
از آنچه زهرة ساقي بياوردش رهاوردي[v][12]

– زهرة عشق هر سحر بر در ما چه مي‏كند؟
دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي‏كند؟[vi][13]
مفسران قرآن در مسألة مسخ زهره اتفاق نظر ندارند، اما ميبدي هم داستان مذكور را آورده و هم حديثي از پيامبر(ص) نقل كرده است كه علت مسخ زهره را فتنه گري او براي هاروت و ماروت مي‏داند.[vii][14]
مولانا با تأييد مسألة مسخ زهره به اين نكته نظر دارد كه در واقع وي نماد زنان زشتكاري است كه در پيشگاه الهي شرمسار شده‏اند:
چون زني از كار بد شد روي زرد
مسخ كرد او را خدا و زهره كرد[viii][15]
اغواگران تاريخ
زنان از ديدگاه مولانا رهزنان دين هستند و بخصوص با استفاده از لوازم آرايش و ايجاد زيباييهاي كاذب در اغواي مردان مي‏كوشند:
اندرآ در جو، سبو بر سنگ زن
آتش اندر بو و اندر رنگ زن
گرنه اي در راه دين از رهزنان
رنگ و بو مپرست مانند زنان[ix][16]
در آثار مولانا به برخي از نمونه هاي تاريخي حيلة زنان و اغواي مردان توسط ايشان اشاره شده است كه از آن جمله اند: فريفتن هند جگرخوار غلام حبشي را به وعدة آزادي و زر و سيم كه منجر به شهادت حمزه عموي پيامبر(ص) در جنگ احد شد،[x][17] حيله گري هاي زليخا دربارة يوسف[xi][18] كه البته نتيجة دلخواه زليخا را نداد ولي بهرحال «يوسف از زن يافت زندان و فشار»،[xii][19]و از همه مهمتر فريفتن حوا، آدم را كه موجب رانده شدن او از بهشت شد. البته در قرآن مجيد نشاني از اين فريبكاري نيست. آدم را حوا نفريفت؛ بلكه هر دو فريفتة ابليس شدند. اما در برخي قصص آمده كه ابليس توسط حوا آدم را فريب داد. بهر حال مولانا معتقد است كه ابليس هر قدر آدم را وسوسه كرد، كارگر نيفتاد تا آنكه حوا گفت از درخت ممنوعه بخور، آنوقت خورد.[xiii][20]
در ماجراي كشته شدن هابيل به دست قابيل هم كه نخستين قتل ناجوانمردانة تاريخ هستي بشر است، پاي يك زن زيبا در ميان است. بنابر قصص قرآني در آغاز خلقت، فرزندان آدم دوقلو بودند و چون مسألة تزويج آنها مطرح شد، به دستور خداوند خواهر هر دوقلو را به برادر دوقلوي ديگر دادند. قابيل و خواهرش بسيار زيبا بودند و هابيل و خواهرش بشدت زشت. قابيل به تزويج مزبور تن در نداد و قرار شد هر كدام يك قرباني به پيشگاه خداوند ببرند و خدا از هر كه پذيرفت، خواهر زيبا از آن او باشد. خداوند قرباني هابيل را پذيرفت؛ قابيل كينة او را به دل گرفت و سرانجام وي را كشت.[xiv][21]
چنانكه ملاحظه مي‏شود، ماجراي مزبور ستيزه ميان دو مرد است، اما مولانا مقصر اصلي را تلويحاً زن مي‏داند و در نتيجه مي‏گويد نوع زن از حوا گرفته تا خواهر قابيل و زن نوح كه وقتي همسرش غذا مي‏پخت بر تاوة او سنگ مي‏انداخت، گمراهاني هستند كه بايد دين خود را از ايشان حفظ كرد:
چند با آدم بليس افسانه كرد

چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولين خون در جهان ظلم و داد
از كف قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بريان ساختي
واهلُهُ بر تابه سنگ انداختي
مكر زن بر كار او چيره شدي

آب صاف وعظ او تيره شدي
قوم را پيغام كردي از نهان
كه نگه داريد دين زين گمرهان[xv][22]
در آثار مولانا علاوه بر نمونه هاي مشهور، زنان عادي و گمنامي هم هستند كه در اغواي مردان نقش آفريني كرده اند؛ مثل زن صوفي كه به عادت مألوف با كفشدوز خلوت كرده بود و چون شويش بناگاه رسيد و جايي نيافت كه كفشدوز را پنهان سازد، چادر بر سرش كرد كه يعني خاتوني از اعيان است و به خواستگاري دخترشان آمده است.[xvi][23]يا زن زشتكاري كه حيله مي‏ساخت تا پيش شوي ابله خود با معشوق عشق بازد.[xvii][24]يا پيرزن نود ساله اي كه حرص شوي و شهوت سبب مي‏شد متكلفانه آرايش كند و عشــرهــاي قرآن[xviii][25]ببرد و با آب دهان به گونه هايش بچسباند كه البته نمي‏گرفت و تا مي‏آمد چادر بر سرش كند مي‏افتاد؛ سرانجام كلافه شده گفت: «لعنت بر ابليس!» ابليس در دم بر او ظاهر شد و دشنامش داد كه اين حيله ها كه تو مي‏كني من در تمام عمر نينديشيده ام؛ تو خود صدها ابليس هستي![xix][26]
گاهي هم اغواگري زن در يك لغزش آشكار توسط شوهر او وسيلة رسيدن به مقصود قرار گرفته است؛ چنانكه در ماجراي جوحي مي‏خوانيم كه زن خود را براي فريفتن قاضي (كه مظهر و نماد عقل و حكم و داوري است) و به دست آوردن مالي از اين رهگذر ترغيب مي‏كند و به نتيجه مي‏رسد:
چون سلاحت هست رو صيدي بگير
تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو، تير غمزه، دام كيد
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صيد
رو پي مرغي شگرفي دام نه
دانه بنما ليك در خوردش مده
كام بنما و كن او را تلخكام
كي خورد دانه چو شد در حبسِ دام…[xx][27]
حيله و اغواگري زن بقدري در ذهن مولانا جاي گرفته است كه او علاوه بر ساختن و پرداختن حكايت‏هايي كه ذكرشان رفت، با تلميح به ماجراي يوسف و زليخا و آية «انَّ كيد كنَّ عظيم» و با بدبيني خاص به تأويل نقش زن در تكوين و تولد فرزند مي‏پردازد و با ناديده گرفتن نقش پدر در اين زمينه مطالبي را بيان مي‏كند. وي از زبان يوسف مثالي كه در واقع «نوع» مرد است، از نيرنگ زنان به خدا پناه مي‏برد و مي‏گويد زن عامل اولين و آخرين سقوط و هبوط مرد است: حوا عامل هبوط آدم از بهشت شد و مادرم با شهوت خود و با جاي دادن من در رحم خويش، روحم را از عرش الهي فرود آورد و در زندان تن اسير كرد. [xxi][28]
زن از ديدگاه مولانا همانگونه كه عشوه گري مي‏كند و فريب مي‏دهد، خريدار دروغهاي شيرين نيز هست؛ در حاليكه در راه كمال، حقيقت با همة تلخي اش سازنده تر از دروغهاي شيرين است لذا مولانا به مخاطب خود توصيه مي‏كند كه سيلي و دشنام كاملان را بر مدح و ثناي گمراهان ترجيح دهد:
تا چو زن عشوه خري اي بيخرد
از دروغ و عشوه كي يابي مدد

 

چاپلوس و لفظ شيرين و فريب
مي‏ستاني مي‏نهي چون زر به جيب
مر تو را دشنام و سيلي شهان
بهتر آيد از ثناي گمرهان[xxii][29]

در محل مشورت
در ميان مسلمانان مشهور است كه پيامبر(ص) فرموده با زنان مشورت كنيد و خلاف آنچه گفتند عمل نماييد (شاوروهنَّ و خالفوهنَّ). علماي حديث، از جمله سيوطي در كتاب «اللؤلؤ المرصوع»، اصل و اساسي براي اين سخن قائل نشده اند.برخي نيز احتمال داده‏اند كه اصل آن، جمله اي از عمر خليفة‌دوم باشد كه عسكري در «الأمثال» آورده است: «خالفوا النساء فانّ في خلافهنّ البركة».
سيرة عملي پيامبر(ص) نيز خلاف اين سخن را نشان مي‏دهد؛ در سال ششم هجرت چون پيامبر(ص) قصد زيارت خانة خدا كرد، كفار قريش مانع ورود آن حضرت و يارانش به مكه شدند، تا آنكه پيامبر در حديبيه با ايشان پيمان صلح ده ساله بست و مقرر شد اگر در اين مدت كسي از طرفين به طرف ديگر پيوست، نپذيرند و او را باز پس دهند و مسلمانان سه روز براي انجام حج آزاد باشند. ياران پيامبر (ص) مفاد صلح نامه را ماية سرافكندگي خود تلقي كردند و به گفتة طبري چون پيامبر(ص) فرمود احرام بندند و موي سر كوتاه كنند، اجابت نكردند. پيامبر(ص) اندوهگين شد و چون ام سلمه همسر پيامبر(ص) علت را دانست،‌ به حضرتش عرض كرد كه يا رسول الله(ص) هيچ اندوه مدار و خود موي سر كوتاه كن و قرباني ساز. پيامبر(ص) چنين كرد و يارانش كه از ماوقع مطلع شدند، همگي پيروي كردند.[xxiii][30]
چنانكه ملاحظه مي‏شود، در اين نمونه، پيامبر(ص) يك موضوع اجتماعي ـ و نه فقط مسألة شخصي و خانوادگي ـ را با همسر خود در ميان گذاشته و به رأي و نظر او عمل كرده است. اصولاً در زندگي پيامبر نشاني از اين نمي‏بينيم كه با رأي همسرانش بخاطر زن بودن ايشان مخالفت كرده باشد. اما در ميان مسلمانان چنين حديثي از قول حضرتش شهرت يافته و در شعر شاعران، بخصوص در آثار عرفا تكرار شده و مضمون آفريده است.
در آثار مولانا حديث مورد نظر به كرات آمده است. نحوة استفاده از آن اغلب به ز

بان نماد و تمثيل است، اما نشان مي‏دهد كه مولانا در اعماق وجودش بدان اعتقاد كامل دارد و در صحت و راستي اش ترديدي روا نمي‏دارد. گويند روزي در تفسير «شاوروهنَّ و خالفوهنَّ» سخن مي‏گفت و تعريف مي‏كرد كه ابن مسعود رضي الله در شهر بصره بر بام سراي خود سير مي‏كرد، به خاتون خود اشاره كرد كه من از اين بام فرو جهم؛ زن فرياد كرد و گفت نشايد. نشنيد و از آن بام بلند فرو جهيد و از حكم قضا پايش شكست… .

تا اينجا خواننده گمان مي‏كند كه ماجرا در ردّ اعتقاد به حديث مورد نظر است؛ اما داستان ادامه دارد، مولانا ضمن اينكه شكستن پاي ابن مسعود را به حكم قضاي الهي نسبت مي‏دهد نه به مخالفت با رأي زن، در ادامه مي‏گويد كه در همان ايام عده‏اي از مخالفان سياسي عثمان خليفة‌ سوم از دمشق آمدند و از ابن مسعود خواستند كه در از ميان برداشتن عثمان با ايشان همراهي كند و او عذر آورد كه مي‏بينيد پايم شكسته است و قدرت حركت ندارم. پس چون به بركت آن شكستگي از تبعات مشاركت در بركناري عثمان نجات يافت، اقرار كرد كه پيامبر راست گفته ‏است، زيرا مخالفت با سخن زن سبب شد كه من از گناه كبيره خلاصي يابم.[xxiv][31]
ملاحظه مي‏فرماييد كه مخالفت با رأي زن اگر هم مصلحت عاجل نداشته باشد، منفعت آجل دارد!
اعتقاد به اين حديث، همچنانكه پيشتر گفتيم، در يك زمينة نمادين خود را بيشتر نشان مي‏دهد. نماد پردازي در بارة زن را در بخش ديگر مقاله بررسي خواهيم كرد. اينجا به اجمال مي‏گوييم كه زن در آثار عرفا نماد نفس انسان است و طبعاً به نفسانيات امر مي‏كند. از آنجا كه تعاليم ديني و عرفاني در جهت مبارزه با نفس است، مخالفت با زن نيز در آثار ايشان جايگاه ويژه اي خواهد داشت و بخصوص حديث مورد نظر به كمك عرفا و تأييد نماد پردازي ايشان خواهد آمد. همچنانكه مولانا مي‏گويد:

گفتست مصطفي كه ز زن مشورت مگير
اين نفس ما زنست اگر چه كه زاهده ست[xxv][32]
مولانا در جاي ديگر استدلال مي‏كند كه چون زن عقل و رأي روشني ندارد، بايد خلاف گفته و مشورت او عمل كني؛ در حاليكه زن جزوي از شرّ است. پس نفس كه از زن بدتر و كل شر است، به مخالفت اولي است:
]پيغمبر[ گفت گر كودك در آيد يا زني
كو ندارد رأي و عقل روشني
گفت با او مشورت كن و آنچه گفت
تو خلاف آن كن و در راه اُفت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانكه زن جزوي است نفست كل شر
مشورت با نفس خود گر مي‏كني
هر چه گويد، كن خلاف آن دَني (= پست و فرومايه)[xxvi][33]
نماد نفس بودن زن عمدتاً از دلبستگي او به ظواهر مادي ناشي مي‏شود. به ديگر سخن، هم زن و هم نفس، شيفتة ماديات و جلوه هاي سطحي و ظاهري دنيا هستند. پس نفس اماره در وجود انسان، در حقيقت زني است كه به قول پيامبر(ص) بايد با آن مخالفت كرد:
چو عكسي و دروغيني، همه برعكس مي‏بيني
چوكردي مشورت با زن،خلاف زن كن اي نادان
زن آن باشد كه رنگ و بو بود او را ره و قبله
حقيقت نفس اماره ست زن در بنيت انسان[xxvii][34]
مولانا در يك زمينة كاملاً عرفاني هم سفارش مي‏كند كه در سير و سلوك و در سفر از عالم مادي به عالم معنوي نبايد با زن مشورت كرد؛ بلكه بايد با كسي راي زد كه خود اهل سير و سلوك و جانش بهره مند از حيات برتر باشد تا بتواند در اين سفر معنوي و در رسانيدن تو به مقصد، يعني حيات برتر كمك كند. از آنجا كه زن در بند تعلقات مادي و دنيوي است، چنين حياتي ندارد و اگر تو عزم ترك ديار ماديات كني، حديث «حب الوطن من الايمان» را برايت مي‏خواند و با وسوسه هايش

تو را سست مي‏كند تا مانع سفر معنوي تو گردد. در حاليكه وطن واقعي جان تو اين جهان نيست بلكه عالم ماوراء است؛ پس استناد به حديث مزبور ايجاب مي‏كند كه به آنسو سفر كني تا در وطن حقيقي باشي:
مشورت را زنده اي بايد نكو
كه ترا زنده كند و آن زنده كو؟
اي مسافر با مسافر راي زن
زانكه پايت لنگ دارد رايِ زن
از دَم حبّ الوطن بگذر مايست

كه وطن آن سوست،جان اين سوي نيست
گر وطن خواهي گذر زان سوي شط
اين حديث راست را كم خوان غلط[xxviii][35]
مولانا باز هم دربارة مشورت با زنان سخن گفته است. البته اين نمونه، ترك ادب مولانا در برابر زنان است و خوانندگان شعر او را به انفعال مي‏كشاند. وي آنگاه كه در صفت شيخ و مراد و لزوم پيروي سالك از او سخن مي‏گويد، به سالك سفارش مي‏كند كه اگر مركب تو ـ كه در اين تمثيل خر است ـ به راهي غير از راه راست كه پير نشان داده رفت، گردن او را بگير و به سوي راه بكش. اگر هم راه را نمي‏شناسي، بدان كه خر هميشه به طرف علفزار مي‏رود؛ پس بر عكس راهي برو كه خر مي‏رود؛ همچنين اگر با زنان مشورت كردي؛ خلاف آنچه گفتند عمل‏كن:
گر نداني ره، هر آنچه خر بخواست
عكس آن كن، خود بود آن، راه راست
شاوروهنّ پس آنگه خالفوا
انّ من لم يعصهنّ تالف[xxix][36]
البته مي‏توان در دفاع از مولانا گفت اين فقط يك تمثيل است، اما در آن صورت نيز وي محل انتقاد است كه چرا مثال بهتري انتخاب نكرده است.
براي آنكه از تلخي سخن مولانا در كام خوانندگان كاسته شود، نمونة ديگري از نتيجة مخالفت مردان با مشورت زنان را مي‏آوريم تا با جناب مولانا جدل نيز كرده باشيم! وقتي حضرت موسي دين خود را به فرعون عرضه كرد،او به چالش عظيمي در وجود خويش گرفتار شد و چون در خلوت با همسرش آسيه در بارة آيين موسي مشورت كرد، آسيه وي را به پذيرفتن دين جديد ترغيب و تشويق كرد، اما او كه چند گام بيشتر با نجات و فلاح فاصله نداشت، گفت بايد با وزيرش هامان نيز مشورت كند. آسيه او را از مشورت با هامان برحذر داشت، اما وي نپذيرفت و در نتيجه از اشقياي آخرت و اهل دوزخ گشت.[xxx][37]
اين نمونه نشان مي‏دهد كه «شاوروهن و خالفوهن» نمي‏تواند اصل درست حاكم بر رايزني با زنان باشد و هميشه نتيجة مثبت به دنبال آورد.
نقصان عقل
يكي ديگر از مسائل مورد انتقاد در آثار مولانا اعتقاد او به نقصان عقل زنان است كه اين نيز ريشه در مشهورات و مقبولات مسلمين دارد. حضرت علي (ع) پس از فتنة جنگ جمل، در خطبة كوتاهي به نكوهش زنان پرداخته آنها را ناقص عقل خوانده است.[xxxi][38] بحث دربارة خطبة مزبور مجال ديگري مي‏خواهد؛ در اينجا بدان بسنده مي‏كنيم كه مطالب آن خطبه كلي است، اما همچنانكه مترجمان و شارحان نهج البلاغه نيز توجه كرده اند،‌ عمل عايشه كه جنگ جمل زير بيرق او به راه افتاد و سوء استفاده‏هايي كه از جود او بعنوان امّ المؤمنين در جامعه مسلمين شد، سبب صدور آن خطبة امام گشت. در هر صورت، اين اصل كلي در بين مسلمانان جا افتاد كه زنان ناقص عقل هستند و به اين لحاظ در مرتبة پايين‏تري از مردان قرار دارند.
مولانا تحت تأثير اين ميراث فرهنگي مي‏گويد عقل زن ناقص‏تر و جان او ضعيف‏تر از مرد اس

ت؛ از اين رو خواب و رؤياي او كم ارزش‏تر از خواب و رؤياي مرد است:
خواب احمق لايق عقل وي است
همچو او بي قيمت است و لاشي است
خواب زن كمتر ز خواب مرد دان
از پي نقصان عقل و ضعف جان[xxxii][39]
نكتة جالب اين است كه تلقي مولانا از نقصان عقل زنان، به نوع تلقي اميرالمؤمنين

(ع) شباهت دارد. توضيح آنكه مولانا هم زماني به نقصان عقل زن اشاره مي‏كند كه سخن سخيف و عمل مردودي از وي سرزده باشد كه در واقع آن سخن و عمل، محل ذم و نكوهش است. چنانكه وقتي پادشاهي براي پسر جوانش عروسي از نسل صالحان مي‏خواهد و دختر يكي از زاهدان زمانه را برمي‏گزيند، مادر شاهزاده با نگرش دنيوي اعتراض مي‏كند كه تو همشأني و كفويّت را كه عقلاً شرط ازدواج است، ناديده گرفته اي و پسر ما را با گدايان پيوند مي‏دهي؛ مولانا در اين هنگام مي‏گوي

الهي غنيّ القلب است.[xxxiii][40]يا هنگامي كه نابكاراني خود را به خاندان پيامبر(ص) و علي (ع) نسبت مي‏دهند و سيد و شريف وانمود مي‏كنند، مي‏گويد ادعاي بي اساس او چنين است، چه كسي مي‏داند كه مادر او با چه كسي بوده و پدرش كيست؟ سپس حكم كلي مي‏دهد كه:
بر زن و برفعل او دل مي‏نهيد