مقدمه :

سیاوش چهره همیشه مغموم شاهنامه با اختر بد میزاید رستم که بیم دارد محیط دربار کاوس و شاید خلق و خوی او روح سیاوش را تباه کند می آید و به کاوس میگوید :
چو دارندگان تو را مایه نیست به گیتی مراو را چومن دایه نیست
و اورا به زابلستان میبرد و وقتی پهلوانی تمام عیار از او میسازد وی را به در بار باز میفرستد. پیداست بخشی از جنبه های مثبت شخصیتی اش را از رستم و محیط او دارد که دلیری و شرم و سبوری و نیک عهدی از آن جمله است .

سیاوش
رستم سیاوش را ناخود آگاه به جای پسر مقتولش دوست میدارد و به اصطلاح قسم راست او سیاوش است . او با وجود جوان سالی در خردمندی یگانه است :
بدان اندکی سال و چندان خرد تو گفتی روانش خرد پرورد
پیران بعدها نزد افراسیاب علاوه بر ستایش از نژادگی میگوید :
هنر با خرد نیز بیش از نژاد زمادر چنو شاهزاده نزاد
همه از زیباییش حیرانند. او یوسف شاهنامه است و روحیات وی و برخی از جنبه های زندگی او از جمله عشق ممنوع و هوسبازانه زن شوهردار به او و پاکی وی در این ماجرا شبیه یوسف است جز در مورد عاقبت که سیاوش از عزت به ذلت می افتد و یوسف برعکس

.
پدر هفت سال می آزمایدش و به هر کار جز پاک زاده نبود . تا حدودی مایه های زن گریزی دارد چنان که وقتی کاوس ساده لوح به القای سودابه می خواهد پسر را به شبستان بفرستد سیاوش در مخالفت با او میگوید:
چه آموزم اندر شبستان شاه ؟ به دانش زنان کی نماینده راه؟
سخت درون گرا و تودار است . در بدو ورود به دربار پدر :
نخست آفرین کرد و بردش نماز زمانی همی گفت با خاک راز
سیاوش با خاک چه کار دارد چه رازی میگوید؟احساسش در آن لحظه چیست؟ آیا بویی غریب از ان خاک شنیده؟ به هر حال به کمانم باید روی راز با خاک گفتن تامل کرد . معمولا کسانی که خود را تنها حس میکنند با خاک یا چاه رازونیاز میکنند. زیا دبر خود می پیچد از جمله وقتی پدرش وی را به رفتن به شبستان ترغیب میکند : بپبچید و بر خویشتن راز کرد.

گاهی به وضوح نشان میدهد که قاطعیت چندانی ندارد و از این لحاظ به اسفندیار می ماند . مثلا با علم به این که جایش در شبستان نیست پس از استدلال مخالفت آمیزش تسلیم پدر میشود و با رفتن او به شبستان رشته رویدادهای منجر به واژگونگی بخت وی آغاز میگردد و این در حالی است که میداند کار کار سودابه است .
وقتی سودابه با حیله گری دختران خود را بر او عرضه میدارد تا یکی را از آنان برگزیند:
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد چنین آمدش بر دل پاک یاد
که من بر دل پاک شیون کنم به آید که از دشمنان زن کنم

اوماجرای ناجوانمردی پدر سودابه با کاوس را شنیده اما همچنان با دل در گفتگوست . هنگامی که سودابه او را بر میگیرد و جامه چاک میدهد و از او کام میطلبد وی که خیانت به پدر را روا نمیداند همچنان از خدعه گری سودابه و تسلیم کاوس در برابر او آگاه است ولی راه نرمی و مدارا بر میگزیند در حالی که همان وقت می توانست نزد کاوس رود و با مطلع کردنش از قضایا دست پیش را بگیرد. به زن می گوید : بیا میخت با جان تو مهر من و :
تو این رازمگشای و باکس مگوی مرا جز نهفتن همان نیست روی
اما زیرکانه به او یادآور میشود :

سر بانوانی و هم مهتری من ایدون گمانم که تو مادری
بدین سان با سخنی دو پهلو هم میگوید تو برای من حکم مادر را داری و هم بدین وسیله مادر بودن سودابه را که منافی با این گونه هوسهای ممنوع است به او یاداور میشود . در هر صورت او اهل سازش است و یکسره از خشونت یا برندگی بی بهره . ولی مگر میشود با کسی چون سودابه نرمی کرد چرا که وقتی کام وی بر نمی آید آن سلیطه گریها را از خود بروز میدهد . کاوس در این میان تلون و تذبذبی را دارد که همیشگی اوست . نخست تصمیم به کشتن سودابه میگیرد ولی از بیم شورش ها ماوران و نیز با یاد آوردن یاری سودابه به وی در محبس شاه هاماوران منصرف

میشود . او همیشه رعد و برق بی باران است! پس از چند بار حیله گری سودابه کاوس حیران و متزلزل رای موبدان را مبنی بر گذشتن سیاوش ازآتش می پسندد .سیاوش خلیل وار با شهامت و اطمینان به نفسی عجیب لبخند زنان با جامه سپید و اسب سپیدش که هر دو نماد پاکی است از میان کوه آتش آنچنان میگذرد ( که گفتی سمن داشت اندر کنار) صحنه ای با شکوه و تصویری است . وقتی کاوس بار دیگر عزم کشتن سودابه میکند آن بزرگواری که در خواست بخشش او را از کاوس میکند کسی جز سیاوش نیست . ضمنا او فکر میکند که اگر شاه سودابه را بکشد ممکن است با آن تلون طبع پشیمان شود و آن را از چشم پسر ببیند هنگامی که سیاوش برای مصون

ماندن از شر سودابه راهی مقابله با سپاه افراسیاب می شود و پدر و پسر وداع میکنند دی آگاهی میدهد که دیگر دیداری در پی نخواهد بود . سیاوش به یاری رستم بر سپاه توران پیروز میشود و از کاوس اجازه می خواهد تا وارد خاک توران شود که کاوس در پاسخ او را این کار باز می دارد به این دلیل که اگر سپاه بیش از حد در جایی پراکنده شد خطر هم بیشتر می شود و میگوید :
همی از لبت شیربوید هنوز که زد بر کمان تو از جنگ توز؟

افراسیاب به دنبال خوابی وحشت زا که دیده میکوشد تا با آشتی جویی و باژ دادن قضا را از مسیر خود بگرداند بدین سان که نه سیاوش کشته شود و نه عواقب آن دامنگیر .
سیاوش به عنوان شروط صلح از افراسیاب می خواهد تا صد تن از همخونان خود و دلاوران تورانی را به رسم گروگان نزد وی فرستد و هر شهری را هم که بدان دست یافته تخلیه کند . کاوس بیخرد این بار به رستم که به عنوان پیام آور سیاوش نزد شاه آمده میتازد که او و سیاوش به مال تطمیع شده و محافظه کاری پیشه کرده اند گویی این آن کاوس نبوده که سیاوش را اندکی پیش به صراحت از ادامه جنگ و پیشروی باز داشته بود! سیاوش را به پیشروی در توران تا کاخ افراسیاب و کشتن و غارت و سوختن فر مان میدهد و این که گروگان ها را برای اعدام نزد خود او بفرستد . رستم میگوید :
وقتی سیاوش در رزم دلیری و جانبازی میکرده کاوس جز به بزم و گنج نمی اندیشیده وانگهی سیاوش ممکن نیست پیمان بشکند در حقیقت او مظهر درست پیمانی هم هست . کاوس رستم را با گفتن سخنانی تند می آزارد از این دست :

تو اینها را به سیاوش آموخته ای تو همین جا بمان و سیاوش باز گردد و طوس سپاه داری را بر عهده گیرد. رستم بر سر کاوس بانگ میزند و به قهر باز میگردد.
کاوس در نامه ای به سیاوش همین سخنان را تکرار و انواع اهانت ها را به وی می کند و حتی به ناروه میگوید که اومعاشر زنان و زن صفت است .
سیاوش با خود می اندیشد که فرستادن گروگانها نزد کاوس جنگیدن با افراسیاب کاری پیمان شکنانه است که خداوند آن را هیچ گاه نخواهد بخشود .

اگر هم نزد پدر رود ممکن است آسیبی به او از جانب پدر برسد زیرا فتنه گری به نام سودابه در آنجاست .
سیاوش درضمن درد دل کردن و بیان این مسائل برای بهرام و زنگه شاوران که شوربخت است . سیاوش این ایرجی تبار و اسطوره پاکی و مظلومیت معتقد است :
به کین بازگشتن بریدن زدیدن کشیدن سر از آسمان و زمین
چنین کی پسندد زمن کردگار؟ کجا بر دهد گردش روزگار
و تصمیم میگیرد:
شوم کشوری جویم اندر جهان که نامم زکاوس ماند نهان
او توصیه بهرام وزنگه را که از وی میخواهند نامه ای به کاوس بنویسد و پیلتن را بخواهد و به فرمان او عمل کند نمی پذیرد و میگوید نمی خواهد از پدر نافرمانی کند ولی اگر فرمان او با فرمان خداوند در تضاد باشد سر از کردگار نخواهد تافت.

تصمیم میگیرد به دشمن پناه ببرد گاو او به چرم اندر است و رفتن نزد افراسیاب هنوز اول ماجراست!
چقدر کسی باید شور بخت باشد که افراسیاب دشمن اینگونه بر او دل بسوزاند:
چو بشنید پیچان شد افراسیاب دلش گشت پر درد و سر پر زتاب
او هیچ گاه شادی خلص و بدون شائبه اندوه ندارد . وقتی نامه دعوت افراسیاب به او میرسد نیزشادیش آمیخته به غم است و چه طوفانی در درون شهزاده برپاست:
سیاوش به یک روی از آن شاد شد به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد از آتش کجا بر دمد باد سرد ؟
دلش گویی خبرهای غریبی میدهد:
ندانم کزین کار بر من سپهر چه دارد به راز اندر از کین و مهر
اما تن به قضا میسپرد. عجالتا راه بیرنج است و شهرهای میان راه خرم چون بهار و همه چیز از خوردنی و گستردنی فراهم . آرام و سبک به سوی تقدیر راه میسپرد. پیشبازتورانیان به پیشوایی پیران پر شکوه است اما درست در میان شور و هلهله مردم و آواز چنگ و رباب سیاوش را درد فرا میگیرد:
به یاد زابلستان و دیگر جاهای وطن می افتد:
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت به کردار آتش رخش بر فروخت

روی از پیران بر میگرداند تا درد را از چهره ا ش نخواند اما پیران هشیار تر از آن است که در نیابد :
بدانست کورا چه آمد به یاد غمی گشت و دندان به لب بر نهاد
انگار بوی غریبی از حادثه از دور شنیده از پیران می خواهد که اگر بدی و گزندی در انتظار اوست وی را به کشوری دیگر راه نماید اما پیران معلوم نیست چرا اینقدر به افراسیاب دل خوش داشته و از اینکه پهلوان و رهنمون و هم خون اوست دم میزند .
البته مبالغه ای در حق افراسیاب دارد :
پراگنده نامش به گیتی بدیست ولیکن جز این است مرد ایزدیست
خرد دارد ورای و هوش بلند به خیره نیاید به راه گزند
مگر نه اینست که فردوسی در جایی میگوید :

قضا ز آسمان چون فروهشتپر همه عاقلان کور گردند و گر

پیران در حد مقدور انسانی هر چه دارد در طبق اخلاص نهاده اما طبعا تعهدی در قبال قضا نداردوانگهی اگر تقصیری از خود سیاوش سر زند چه؟
پذیرفتم از پاک یزدان ترا به رای و دل و هوشمندان ترا
که بر تو نیاید ز بد ها گزند نداند کسی راز چرخ بلند
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر بیامیزی از دور تریاک و زهر
سیاوش رام میشود و موقتا اندیشه از دل بیرون میکند افراسیاب نیز پس از استقبالی گرم بهترین نشستنگاه و اسباب ممکن و هدایای شهوار را صادقانه به او تقدیم مکند.
همه چیز به خوبی آغاز شده است .
سیاوش در میدان چوگان و هنر نماییهای دیگر گوی از همهگان مرباید و جوهر ذاتی را آشکار میکند او چنان خرد مند و دور اندیش است که از گوی زدن در برابر افراسیاب خود داری و چنان وانمود میکند که حریف شاه نیست مبادا از این تفریح سالم کینه ای نا سالم انگیخته شود .

وقتی افراسیاب کمان وری سیاوش را میازماید گر سیوز از کشیدن کمان سیاوش فرو میماند . گر چه کینه به این زودی ها بروز نمی کند ولی همین چیزهای به ظاهر کوچک است که گاهی نخستین بذر کینه را در دل میکارد کینه ای که آرام آرام در درون متمکن میشود و روزی سر باز خواهد کرد .

در همین میدان هنگامی که افراسیاب و سیاوش از بازی دست کشیده و ناظر بازی اند وقتی

ایرانیان مجال عرض اندام به ترکان نمیدهند سیاوش برای آنکه افراسیاب نفهمد به زبان پهلوی به ایرانیان ایراد میگیرد ” که میدان بازیست گر کارزار؟” و ازآنان میخواهد یک بار هم که شده بازی را به تورانیان واگذارند و ترکان که مجال یافته اند تاخت می آورند اما افراسیاب هنگامی که میبیند ورق بازی برگشته در میا بد که مضمون سخن سیاوش چه بوده است. آنگاه که سیاوش در میدان نخچیر گوری را چنان با تیغ بر دونیم میکند که هیچ نیمه ای ذره ای کم و زیاد نسبت به نیمه دیگر ندارد این جاست که ترکان طاقتشان طاق می شود و در اندیشه فرو میروند:

به آواز گفتند یک بار دگر که مارابد آمد ز ایران به سر
سر سروران اندر آمد به ننگ سزد گر بسازیم با شاه جنگ
ملاحظه می فرمایید که فردوسی با چه مهارتی قضایا را آرام آرام تهمید می کند و تدرج و حرکت منطقی داستان چقدر هنرمندانه است.
یک سال به خوبی و خوشی میگذرد مگر در درون امثال گرسیوز. پیران برای اینکه سیاوش تنها نباشد دخترش جریره را به او میدهد بعد برای این که همخون شاه شود و کمترین احتمال سوئی از بین برخیزد ترتیبی میدهد که فرنگیس دخت افراسیاب به همسری شهرزاده در آید. اما طرح

داستان چنان است که تقدیر باید به تناوب در گوش سیاوش خواننده زنگ بزند تا مبادا این شمشیر داموکلس که بر فرق انسانهاست از یاد برود و کسی گمان کند که با خرد میتواند از پس آن بر آمد. مثلا وقتی سیاوش حتی پس از ازدواج با جریره و در آستانه همسری با فرنگیس باز از یاد وطن پدر رستم و غیره دلتنگ و گریان است صدای پیران را میشنوی که به یادت می آورد که خرد و خردمند پایاب رویارویی با تقدیر را ندارد:
همی گفت و مژگان پر از آب کرد همی برزد اندر میان باد سرد
بدو گفت پیران که با روزگار نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر کزویست آرام و پرخاش و مهر

به ایران اگر دوستان داشتی به یزدان سپردی و بگذاشتی
نشست و نشانت کنون ایدرست سر تخت ایران به دست اندرست
همچنین افراسیاب به توصیه پیران سر از پیروی ستاره شماران میپیچد و فرنگیس را به سیاوش میدهد و این سر آغازی خواهد شد برای برها بعد(عصر کیخسرو). پذیرش این پیوند از سوی افراسیاب نیز امر تقدیر و در حکم نادانسته بریدن شاخه زیر پاست زیرا مولود این ازدواج روزی بساط پادشاه توران در هم خواهد نوردید. تنها سیاوش نیست که رو به کوی تقدیر دارد چون افراسیاب پیران جریره و فرنگیس همگی در آستانه تقدیری قرار دارند که همه چیز را از این رو به آن رو خواهد کرد و حتی سرنوشت یک نسل بعد نیز در همین جا رقم زده میشود.

باری سیاوش در ساختن کاخ و شهر گنگ رژ بر خلاف گفته اختر شناسان که به او گفته اند “که بس نیست فرخنده بنیاد این” عمل میکند:”از اختر شناسان بر آورد خشم”. همین بنای گنگ دژ دیگر گام مهم سیاوش در جهت تقدیر است. از حکم اختر شناسان هم که بگذریم پیداست بلند پروازی شاهزاده ایرانی چه حسادت و کینه ای در دل ترکان می اندازد ( در مورد عظمت گنگ دژ و چگونگی آن نک ).

طبیعی است که کسانی که از کشوری به کشور دیگر میروند تمایل به ایجاد نام وآبرو برای کشور خود در میان بیگانگان داشته باشند ولی آیا در مورد سیاوش که مطمئن است از چنین دستاوردهای خود بر خورداری نخواهد داشت و دیر یا زود باید جای به افراسیاب بپر دازد یکچنین بلند پروازی رشک انگیزی قدری عجیب نیست؟

ببینید در همان جا چگونه از چیرگی تقدیر با همراز همیشگی اش پیران سخن میگوید :
من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم
بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان
فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیدار دل شهریار
شوم زار من کشته بر بی گناه کسی دیگر آراید این تاج وگاه
زگفتار بد خواه و زبخت بد چنین بی گنه بر سرم بد رسد

او حتی کین توزی های بعدی را هم از پیش خبر میدهد .
سیاوش نوعی دل آگاهی پیامبر گونه دارد ودل او آینه آینده است . او در آخر سخن از باب تسلای خوشتن میگوید :
بیا تا به شادی خوریم و دهیم چو گاه گذشتن بود بگذریم
پس با توجه به این آگاهی به گمان ما غرض سیاوش از ساختن گنگ دژ علاوه بر آنچه گفتیم یکی باقی گذاردن نقشی از خویش در جهان است و دیگر این که کیخسرو از آن برخور دار شود ( مفهوم مصراع ” کسی دیگر آراید این تاج و گاه ” شاید همین باشد اگر چه میتوان آنرا بر افراسیاب نیز حمل کرد ) .

هنگامی که سیاوشگرد را بنا میکند افراسیاب گرسیوزرا مفرستد تا ببیند آن جا چه خبر است و سیاوشگرد چگونه است . از دیدن اوضاع آن جا کینه گرسیوز گل می کند :
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش دگرگونه تر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذرد سیاوش کسی را به کس نشمرد…..

در میدان هنر نمایی که به مناسبت ورود گرسیوز بر پای شده سیاوش از هر لحاظ بر او بر تری میابد وقتی گروی زره ( کشنده سیاوش ) و دمور دو پهلوان نا می توران را یکجا از روی زین بر می کند و آسان وسبک سوی گرسیوز میرود پیداست که گرسیوز به چه حالی دوچار میشود و این هم بر شکست نخستین او مزید می گردد .
در باز گشت اینچنین با بر هم کردن دروغ و راست افراسیاب را بر سیاوش بر می انگیزد :
بدو گفت گرسیوز ای شهریار سیاوش جزآن دارد آیین و راه
فرستاده آمد ز کاوس شاه نهانی به نز دیک او چند گاه

زروم وزچین نیزش آمد پیام همی یاد کاوس گیرد به جام
بر او انجمن شد فراوان سپاه بپیچید ازو یک زمان جان شاه…
افراسیاب با به یاد آوردن خواب خویش می خواهد سیاوش را پیش کاوس بر گر داند ولی گرسیوز که دیگر به پای قتل سیاوش ایستاده افراسیاب را هشدار می دهد که اگر پای سیاوش به ایران رسد ( برو بوم ما پاک ویران شود) زیرا وقتی بیگانه خویش تو شود از اسرار تو آگاه است و( یکی دشمنی باشد اندوخته ) و… .
از آن پس نیز آنقدر به نزد افراسیاب میرود و حیله های نو به نو ساز میکند تا شاه به او دستور میدهد تا نزد سیاوش رود و او و فرنگیس ( که گرسیوز او را هم از سعادیت بر کنار نداشته ) را به در بار احضار کند . لحن شاه نسبت به سیاوش آشکار بر گشته و با طعن و گلایه همراه است .
( به مهارت فردوسی نیز دقت کنیم ) :

بر این کوهما نیز نخچیر هست زجام زبرجد می و شیر هست
گذاریم یکچند و باشیم شاد چو آیدت از شهر آباد یاد
به رامش بباش وبه شادی خرام می و جام با من چرا شدم حرام؟
گرسیوز قبل از رسیدن به سیاوشگرد کسی را نزد شهزاده می فرستد و او را به جان شاه سوگند می دهد که از جا بر نخیزد و به پیشباز او نیاید تا بعد نزدافراسیاب وانمود کند که سیاوش به او محل نگذارده است .
سیاوش عزم آن میکند که همراه او به دربار رود ولی گرسیوز از بیم این که اگر سیاوش همراه او باشد ممکن است خدعه او بر شاه عیان شود گریه ای دروغین میکند به دروغ از رنجهایی که شاه بر او روادیده سخن می گوید . این جاست که سیاوش با آن همه خردمندی تحت تاثیر قرار می گیرد و در عالم صفا و سادگی چیز هایی علیه شاه می گوید که به اصطلاح گزک به دست گرسیوز می دهد تا کار سیاوش را تمام کند :

گراز شاه ترکان شدستی دژم به دیده درآوری از دردنم
من اینک همی با تو آیم به راه کنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا زبهر چه آزاردت ؟ چرا کمتر از خویشتن داردت؟
گرسیوز می گوید اگر سیاوش به در بار رود خشم شاه بر او فرود خواهد آمد . پیداست که با این سخنان چه پیش خواهد آمد . جالب توجه است که این مظهر سخن چینی در شاهنامه و نابغه حیله گری نظیر همان جمله ای را که در سعایت از سیاوش به افراسیاب گفته بود ( سیاوش نه آن است کش دید شاه ) در باره افراسیاب به سیاوش میگوید :
تو او را بدان سان که دیدی مدان .
گرسیوز کاری میکند که سیاوش بجای رفتن نزد افراسیاب نامه ای اعتراض آمیز به او بنویسد . چنان خردمندی که در حقش خواندیم ( که گفتی روانش خرد پرورد ) چنین خام می شود و در تقدیر خویش چون همیشه سهیم میگردد :

سیاوش به گفتاراو بگروید چنان جان بیدار او بغنوید؟
وقتی که افراسیاب عازم دستگیری و کیفر دادن سیاوش است فرنگیس از شوی می خواهد که دست روی دست نگذارد و چاره ای بجوید و به جای امن بگریزد . سیاوش که راه تسلیو عارفانه را در پیش گرفته تر جیح میدهد بماند و حلاج وار با خون خود بر بیداد و فساد شهادت دهد . اما عجیب این است که سیاوشی که راز آسمان را به آن دقت باز می گوید نمی داند در زمین و در بن گوش او چه می گذرد . به چشو دیده که چگونگی افراسیاب از این روی به آن روی شده ولی حتی یک بار از خود نمی پرسد که در این میان چه چیزی حادثه شده و پای کدام عزازیلی جز گرسیوز در بین بوده است .

آدمی زاده طرفه معجونی است ! و این مصداق آن است که : گهی بر طارم اعلی نشینم…. البته به نظر می رسد او در یک جا به کشف علت تغییر و تغیر افراسیاب نزذیک شده آن جا که فکر می کند :
ندانم که گرسیوز نبکخواه چه گفتست از من بدان بارگاه
اما این سر رشته را دنبال نمی کند . شاید آمدن کلمه ( نیکخواه ) که ساده دلی او را نشان می دهد از این جهت است که او با این داوری مثبت فکر دخالت گرسیوز را از خود میراند و تنها وقتی به حقیقت حال او واقف می شود که کنار افراسیاب بالای سر او ایستاده است. با توجه به چند نمونه ای که از دور اندیشی و احتیاط کاری او نقل کردیم شاید بتوان نتیجه گرفت که او از زمره کسانی است که دور بین اند و نزدیک را نمی توانند دید .

در هر حال سیاوش مسیحای شاهنامه است و پیامبر مهربانی ورحمت. دست بسته و افسار بر سر به سیاوشگرد که اکنون مقتل اوست برده میشود و آخرین سخن ( آن شاه بی کین و خاموش ) دعا به در گاه خداوند است که از تخم او شاهی بیاید که کین او را باز ستاند.
هنگامی که گروی سر از تن او جدا می کند طو فانی از گرد تیره بر می خیزد همچنان که مطابق سر گذشت حضرت عیسی موقع تصلیب او بر خاست که این نیز بیانگر الگو گیری داستان سیاوش از ماجرا های حضرت مسیح است . در سخن فر دوسی ما جرای سیاوش بدین گونه خلاصه شده است :

یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد
او نمود آن پاکی و لطافت بی خلل و فرشته گونه ای است که هر گاه با صلابت در هم آمیزد ویژگیهای آرمانی انسانی که این هر دو را داراست ( کیخسرو ) پدید می آید . این که کیخسرو همراه با بالندگی گیاه خون سیاوش رشد می یابد خود کنایتی از جوشش دائمی خون بیگناه است و پیدایی آن کسی که نمی گذارد این خون به هدر شود و کین بیگناه را می ستاند . سیاوش همواره به یاد آوردنی و در دلهای دیگران زنده است و این معنای آن گیاه است .

 

گودرز به کیخسرو می گوید :
جهاندار یزدان گوای من است که دیدار تو رهنمای من است
سیاوش را زنده گر دیدمی بدین گونه از دل نخندیدمی
و رستم به اسفندیار در نخستین دیدار :
چنان دان که یزدان گوای من است خرد زین سخن رهنمای من است…
که روی سیاوش اگر دیدمی بدین تازه رویی نگردیدمی
که از جایگاه سیاوش در دلهای معاصران و آیندگان حکایت دارد زیرا اگر او چنین محبوبیتی را نمی داشت این گونه مورد سنجش قرار نمی گرفت .

مطب دیگر اینکه در این داستان نقش پیران و گرسیوز را در مقابل یکدیگر میبینیم هرگاه که پیران در صحنه حضور ندارند میدان داری با گرسیوز است. پیران آن همه زحمت را متقبل میشود و تدبیر به کار می برد تا سیاوش پایگاه بلندی نزدافراسیاب می یابد در حالی که گرسیوز حاصل کار پیران را تباه می کند. جالب توجه است که که از وقتی که گرسیوز در غیاب پیران ایفای نقش می کند آنچه در طول زمان و به مرور حاصل شده با چنان شتاب غریبی در هم میریزد و وقایع به سرعت در جهت تخریب و مرگ حرکت میکند و این نکته خود عبرت آموز است که شر و فساد با چه سرعتی جایگزین نیکی می شود.

باز جالب توجه است که پیران و گرسیوز هر دو با افراسیاب درباره کاخ سیاوش سخن می گویند اما پیران به گونه ای که شاه شاد می شود و گرسیوز بدان گونه مغز افراسیاب به جوش می آید.
پیران فرنگیس باردار را از چنگ افراسیاب رهایی میدهد تا فرزندش کیخسرو زاده شود و حال آنکه سعایت گرسیوز از فرنگیس کینه شاه را نسبت به دختر بر می انگیزد.