سیر فلسفه درغرب

فلسفه اززمان پیدایش دریونان (قرن ششم قبل از میلاد )تاکنون چهاردوره بزرگ طی کرده است .
۱- دوره فلسفه یونان ۲- دوره فلسفه رومی – یونانی
۳- دوره فلسفه قرون وسطی ۴- دوره جدید
دوره اول :فلسفه یونان :این دوره که باتالس از قرن ششم پیش از میلاد آغاز می شود تا حدوداواخر قرن چهارم پیش از میلاد ادامه می یابد . دوره فلسفه یونان خود به سه عصر تقسیم می شود. عصرجهان شناسی ،عصر انسان شناسی ،(توجه انسان به خویشتن )وعصر بحث منظم .
۱- عصر جهان شناس :دراین عصر فلسفه عبارت بود از جهان شناسی (Cosmology) وفیلسوفان این عصر ،یعنی تالس وشاگرد ان وی – که طبیعت گرایان مشهورند – می کوشیدند تااصل هستی وماده همه اشیا جهان (ماده المواد )را بشناسند وبدانند که اصل وماده اشیای جهان چیست .برهمین مبنابود که تالس اصل همه چیز (ماده المواد )راآب دانست وسایر فیلسوفان پیروی هرکدام عنصری از عناصر را ماده المواد انگاشتند.

۲- عصر انسان گرائی (خودشناسی ):درقرن پنجم پیش از میلاد با ظهور سوفسطائیان (Sophists)که گروهی از فیلسوفان بودند ونیز با ظهور سقراط Soorates 399- 469 ق .م – فلسفه به انسان مسائل انسانی توجه کرد وخویشتن شناسی جای جهان شناسی را گرفت و فلاسفه به بحث از علوم ومسائل مربوط به انسان مثل اخلاق ،روان شناسی و سیااست پرداختند . سیسرون – خطیب ومتفکر رومیمی گوید :سقراط ،فلسفه را از آسمان به زمین آورد ودردل شهرها وخانه ها منزل داد.مقصود سیسرون آن است که سقراط از توجه به مسائل جهان شناسی روی برتافت وبه مسائل مربوط به انسان پرداخت .

دراین زمان مساله دیگری نیز مطرح شد وآن اینکه آیا حقایق ثابت و تغییر ناپذیرند (مطلق هستند )وآیا در جهان حقیقی قائم به ذات خود که هستی آن وابسته به اشیا دیگر ونیز وابسته به اندیشه های مانباشد وجود دارد یا نه ؟سوفسطائیان حقایق را نسبی و متغیر می دانستند و عقیده داشتند ،تنها شناخت حقایق نسبی امکان پذیر است وادراکات هرکس به اندازه ادراکات دیگران معتبر می باشد . انسان با طبیعت فردی خویش مقیاس و معیار همه چیزها است . این نظریه به شک نسبی موسوم است . زیرا طرفداران آن منکر حقایق مطلق و شناخت مطلق هستند و حقایق نسبی و شناخت نسبی را معتبر می دانند .

 

سقراط ،برخلاف سوفسطائیان به حقایق ثابت و استواری وضع کند تا مردمان رادر زندگی فردی و اجتماعی سودمند افتد وبه کارآید .بر مبنای نظریه سقراط بود که مکاتب مختلفی مثل مکتب میگاریان (Megaris)به پیشوائی اقلیدس میخاری ،مکتب کلبیان (Cenic) به پیشوادی آنتیس تنس و کتب سیرنائیک ها (Syrenaic) به پیشوائی آریستیپوس پدید آمد . پیروان این مکاتب می کوشیدند تا اصول و دستورالعمل های ثابتی برای زندگی وضع کنند.
۳- عصر بحث منظم : بحث های گذشته – بحث های جهان شناسی وانسان شناسی – بهم آمیخت و نظریه های گسترده و منظمی وسیله دمکریتوس (Democtiros) وافلاطون ،(Plato – 347- 427 ق. م ) وارسطو (Aristle322-384 ق.م ) پدید آمد . دمکرتیوس بحث های پراکنده ای را که فیلسوفان گذشته درباب جهان شناسی مطرح کرده بودند با طرح علمی ترین نظریه ،نظریه ،یعنی نظریه ذره گرائی (Atomism) انتظام و تکامل بخشید . برمبنای نظریه ذره گرائی تمام موجودات ،مرکب از ذره های تجزیه ناپذیر (اتم ها ) هستند . ذره ها (اتم ها )دارای هستی و حرکت جاودانی اند ودر اثر جمع و ترکیب آنها جهان و موجودات پدید آمده است .

افلاطون ضمن توجه به همه مباحث نظریه حقایق ثابت را که سقراط مطرح کرده بودند ،نظم و تکامل بخشید و فلسفه را علمی دانست که موضوع آن وجود حقیقی و ثابت و ضروری (مثل )است . نه اشیاء محسوس که پیوسته در تغییرند .
به نظر افلاطون شناخت حقیقی (فسلفه )همانا شناسائی ذات اشیاءیعنی شناخت ماهیات تغییر ناپذیر (مثل )است . زیرا شناخت اصیل وراستین باید دارای موضوعی ثابت واصیل (حقیقت تغییر ناپذیر )باشد .برهمین مبنا فیلسوف کسی است که هدف وی رسیدن به معرفت امور ازلی وحقایق اشیاء(مثل )باشد .

ارسطو شاگرد افلاطون وبزرگترین فیلسوف یونانی – اولین فیلسوفی بود که علوم را طبقه بندی کرد وبرای هر علمی موضوع و هدف خاصی تعیین نمود ،ارسطو را واضح طبقه بندی علوم وپایان گرترقی و شکوه فلسفه یونان می شناسند .
وی فلسفه را به نظری (علوم ریاضی و طبیعی و الهی )،علمی (علم اخلاف ،تدبیر منزل و سیاست )وهنری (هنرهای مختلف :خطابه ،شعر و۰۰۰ )تقسیم کرد و بدین ترتیب به فلسفه چنان معنای گسترده ای بخشید که تمام معارف بشری رادربرمی گرفت ،معنایی که تقریبا”تا آغاز دوره جدید برای فلسفه باقی ماند .اما خود ارسطوبرترین قسمت فلسفه را مابعدالطبیعه یا فلسفه اولی (نخستین )می دانست وآن را هستی شناسی یا علم وجود می انگاشت و معتقد بود که مابعد الطبیعه (فلسفه اولی )علم به مبادی و علت های اصلی و نخستین موجودات است .
دوره دوم :فلسفه رومی – یونانی : این دوره از اوائل قرن چهارم پیش از میلاد آغاز می شود وتا قرون اولیه میلادی – زمان ظهور فلسفه قرون وسطی ،ادامه می یابد دراین دوره ،ابتدا با حمله اسکندر مقدونی ،(متوفی ۳۲۳ متولد ۳۳۵ ق .م ) یونانیان زیر سلطه مقدونیان قرار می گیرند و سپس امپراطوری روم بر یونان استیلا می یابد (۱۴۶ ق .م )وفلسفه یونانی به روم منتقل می گردد وبا تفکرات رومی – که بیشتربه جنبه علمی توجه داشت واندیشه هایی صوفیانه شرقی – که در اثر کشورگشائی اسکندریه عالم غرب یعنی یونان وروم سرازیر شده بود – می آمیزد فشاری که حکومت نظامی اسکندروبه دنبال آن حکومت نظامی رومیان برمردم وارد می گرد از سوئی ،وآمیزش عقاید صوفیانه وتفکرات غربی نیز از سوی دیگر زمینه رابرای رشد اندیشه های اخلاقی و صوفیا نه و تفکرات شکاکانه فرا هم ساخت .

چنین بود که مکتب های کلبیان ،رواقیان واپیکوریان ،که همه رنگ اخلاقی داشتند ،پدید آمد ،کلبیان سعادت را دربی اعتنایی به دنیا ندانستند و رواقیان با تعدیل نظریه افراطی انان سعادت را ملول استعفا و احساس بی نیازی نسبت به نیازهای کاذب شمردند.
اپیکور (epicure -270 – ۳۴۱ ق. م ) پیشوای مکتب اپیکوریان – فلسفه را کوششی دانست که انسان را از را ه دلایل عقلی و برهان های استدلالی به زندگی سعادتمندانه رهنمون می شود و سیسرون – فیلسوف رواقی روم – اعلام کرد که فلسفه علم پیدا کردن است به شریف ترین امور و قدرت استفاده ازآن به هر وسیله ای که ممکن شود همین فیلسوف در خطابه ای فلسفه را گرداننده زندگی ،دوست فضیلت و دشمن رذیلت معرفی می کند .

۱- چنانکه پیشتر گفته ایم اخلاق علمی است که می کوشد تا قوانینی برای زندگی انسان وضع کند که رفتار بر طبق آن قوانین انسان را سعادتمند سازد . در هر دوره از تاریخ که ملتی تحت فشار قرار گرفته است ،روشنفکران آن ملت کوشیده اند تا راههایی برای رهایی از فشار بیابند . این راهها ،همواره عبارت بوده است از : مبارزه مسلحانه ،یا پناه بردن به زهد وریاضت ویا گرایش به لذات جسمانی وبی تفاوتی و شک . مردم یونان وروم در دوره مذکور تحت فشار بودند و روشنفکران و متفکران آنها با گرایش به زهد و لذت و شک دستورالعمل هایی برای رهایی انسانها و سعادتمند شدن آنها وضع کردند

روشن است که این فیلسوفان بیشتر به جنبه علمی فلسفه توجه کرده اند و کوشیده اند تا دستورالعمل هایی بیایند که به کار بستن آنها سعادت وآرامش ببارآورد .
در جنب این نظریه ها پیرهون (Pyrrho) قرن چهارم پیش از میلاد ،آرامش انسان را تنها در سایه اجتناب از هر گونه قضاوت (اثبات یا نفی چیزی )میسر می دید . وی فلسفه را به (شک مطلق )کشاند و معتقد شد که هیچ چیز قطعی نیست ودر باب هیچ امری نباید حکم قطعی صادر کرد . حس خطا می کند و عقل هم از اصلاح خطای حس عاجز است . بنابراین نه به عقل اعتمادی است نه به حس و انسان به هیچ علمی (نه علم به امور نسبی نه علم به امور مطلق )نمی تواند رسید و تیمون (Timon) شاگرد پیرهون با برهانی منطقی امکان رسیدن به هرگونه علم را مردود شمرد . او چنین استدلال کرد : هر چیزی باید به وسیله چیز دیگر اثبات شود . در نتیجه در هر استدلال یادو لازم می آید یا تسلسل ودر هر دو صورت هیچ چیزی قابل اثبات نیست .

دراواخر دوره رومی – یونانی ،فلسفه با اندیشه های دینی (ادیان یهودی ،مصری وکلدانی )ونیز با مکاتب صوفیا نه مشرق زمین آمیختگی بیشتری یافت . از پرتواین آمیزش حکمت های الهی صوفیانه ،یا جریانهای دینی – فلسفی پدیدآمد.
مهمترین این مکاتب ،مکتب نوافلاطونی بود ،به نظر بزرگترین فیلسوف این مکتب یعنی افلاطون (۲۷۰ -۲۰۵ م ) هستی واقعی یکی است وآن خداست و هستی های دیگر سایه های هستی او هستند . وهدف فلسفه چیزی جز رسیدن به حق (خدا )نیست وراه سعادت آن است که انسان از امور مادی روی بر گرداند وبه مدد صفای باطن وجذبه وشوق به حقیقت و سعادت برسد .

دوره سوم : فلسفه قرون وسطی : این دوره از قرون اولیه میلادی شروع می شود و تا رنسانس قرن ۱۵- ۱۴ میلادی ادامه می یابد . فلسفه این دوره عبارت است از فلسفه فیلسوفان مسیحی در غرب و فلسفه فیلسوفان اسلامی در شرق . هدف فیلسوفان قرون وسطی چه در غرب وچه در شرق آشتی دادن دین و فلسفه یا تلفیق میان عقل و نقل بود فیلسوفان این دوره باور داشتند که فلسفه حقیقی با دین واقعی مخالف نیست . حق فیلسوفان اسلامی با همه اتکائی که در حل مشکلات پر تعقل و استدلال داشتند . معتقد بودند که : هر آنچه را که عقل می پذیرد یا مرد ود می شمارد . دین نیز آن را می پذیرد یا مردود می شمارد . (کلما حکم به العقل حکم به الشرع ).
فیلسوفان مسیحی و مسلمان همه تحت تاثیر فلسفه افلاطون وارسطو بودند . مثلا”توماس آکویناس (Thomas- Aqinas ) – فیلسوف مسیحی ۱۲۲۵ – ۱۲۷۴ م- می گفت : حکمت (فلسفه )صحیح ،همان فلسفه ارسطو است ،یعنی علم به وجود از حیث اینکه وجود است “یعنی شناخت حقیقت وجود (هستی )وعلت های نخستین آن ،همچنین به نظر فیلسوفان اسلامی ،فلسفه

عبارت است از آگاهی از احوال و حقیقت موجودات خارجی ،به اندازه توانائی انسان . بر مبنای این تعریف نیز فیلسوف کسی است که به اندازه توانائی خویش در شناخت ذات و حقیقت اشیاءبکوشد واز حقیقت هستی پرده گیرد واین درست همان معنی و هدفی است که افلاطون وارسطو از فلسفه اراده کرده اند .
دوره چهارم : فلسفه در عصر جدید : به دنبال نهضتی که در تااریخ علم و هنر و فلسفه اروپا به نوزائی (Renaissance ) یا تجدید حیات علمی و هنری و فلسفی معروف است عصر جدید ،در فلسفه اروپا آغاز می گردد وتا قرن بیستم – عصر معاصر – ادامه می یابد در پیدائی این نهضت

علمی عوامل گونه گونی دخالت داشته است که مهمترین آنها زنده کردن علم وفلسفه یونان وروم و اصلاح دینی است که از اوسط قرن پانزدهم میلادی آغاز گشت در دوره های قبل – یعنی دوره فلسفه یونان فلسفه رومی – یونانی ودوره فلسفه قرون وسطی ومخصوصا”بعداز ارسطو توجه فلاسفه به هستی شناسی یاوجود شناسی (ontology)بود وکوشش می شد تا حقیقت وذات هستی موجودات شناخته شود .در عصر جدید برخلاف قرون وسطی – فلسفه از دین جداشد و پایگاه عقلی خود را بازیافت ونیز انسان به عنوان یک فرد که برای خود احساس شخصیت می کند و همچنین طبیعت و جهان مادی و مقام دنیوی انسان مورد توجه قرار گرفت . در جنب این انسان گرائی و طبیعت گرائی (توجه به انسان طبیعت مادی )مساله تازه ای به جای هستی شناسی مطرح شد وآن مساله شناخت یا بحث شناخت شناسی (Epistemology ) بود .به عبارت دیگر فلسفه عصر جدید به مساله شناخت بیش از مساله وجود (هستی )توجه کرد .

( مساله شناخت یا شناخت شناسی بیشتر مورد بحث قرار گرفت )
باری تا عصر جدید – چنانکه گفته شد – فیلسوفان متوجه شناخت حقیقت وذات هستی بودند . از عصر جدید این شناخت مورد تردید قرار گرفت و متفکران به بحث از امکان وحدود وارزش شناخت ونیز به بحث از ابزار رسیدن به شناخت و مسائلی ازاین دست که مورد بحث شناسی است

،پرداختند . به بیان دیگر فلاسفه عصر جدید کوشیده اند تاروشن سازند که شناخت انسان محدود به ظواهر وپدیده هاست یا امکان شناخت ذات ها و حقیقت ها نیز هست ؟ونیز به بحث از این مطالب پرداخته اند که آیا وسیله وابزار شناخت حس و تجربه است ،یا عقل و استدلال ویا پای استدلالیان چوبین است وابزار دیگری غیراز حس وعقل لازم است تاشناخت حاصل گردد؟
چنین بود که با توجه به مسائل تازه ای در فلسفه – یعنی مساله انسان ،طبیعت و مخصوصا”مساله شناخت – مکتب های نوینی در عصر جدید پدیدآمد: مکتب تجربه گرائی

(Empiricismsm) به پیشوائی فرانسیس بیکن (۱۵۶۱- ۱۶۲۶م F.Bacon) در انگلستان مکتب عمل گرائی (Rationali)به پیشوائی دکارت (۱۵۹۶- ۱۶۵۰م ) (Descartes ) در فرانسه ،مکتب نقدگرائی (Criticism) کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴م Kant) درآلمان ،مکتب اثبات گرائی (Positivism) اگوست کنت (۱۸۵۸- ۱۷۹۸م Auguste comte ) در فرانسه ،ومکتب تکامل (Evolutionism) یعنی فلسفه هربرت ،اس، پن ،سر (۱۹۰۳- ۱۸۲۰ م H.B.Spencer) در انگلستان :
۱- تجربه گرائی : فرانسیس بیکن :برمبنای این مکتب ،شناخت (معرفت ) انسان حاصل حس وتجربه است . به همین جهت روش قیاسی ارسطوئی مردود است وروش استقرائی (روش تجربی )روشی است که برای کسب معرفت باید به کار گرفته شود . به نظر بیکن فلسفه واقعی ،فلسفه ای است تجربی که به قصد تفسیر طبیعت می کوشد و هدف آن تحصیل قدرت برای دگرگون ساختن طبیعت به نفع انسان است .
۲- عقل گرائی : دکارت :مکتب عقل گرائی ،شناخت انسان را حاصل عقل می داند .برمبنای این مکتب هرآنچه را که عقل دریابد همیشه وهمه جا ضروره معتبر خواهد بود وحقیقت خواهد داشت به عقیده دکارت روش ریاضی ،یعنی برهان (نوعی روش عقلانی )راباید درتمام علوم به کاربرد وبه شناخت حقیقت دست یافت . دکارت فلسفه را عبارت از خردمندی می داند و عقیده دارد که خردمندی گذشته از حزم وعقل ،عبارت است از معرفت (شناخت )کل آنچه را که انسان می تواند بداند ،خواه این شناخت برای پیشرفت کارزندگی مفید باشد ،خواه برای حفظ تندرستی وبا اختراع فنون : همچنین دکارت فلسفه را همانند درختی می داند که ریشه آن متافیزیک (مابعدالطبیعه )است ،تنه اش فیزیک (علوم طبیعی )وشاخه هایش سه علم مختلف است : طب ،اخلاق و مکانیک .
اندیشه دکارت و بیکن بربسیاری از معاصرانشان و فلاسفه زمانهای بعد اثر گذاشت و مکتب آنها یعنی تجربه گرائی و عقل گرائی بوسیله فیلسوفان دیگر ادامه و تکامل یافت .
۳- نقدگرائی : کانت : در عصر جدید همه چیز محک نقد عقل و تجربه آموزرده شد سرانجام کاراین نقادی به خود عقل کشید .آنکس که عقل را به محک نقددرآورد کانت فیلسوف آلمانی قرن

هیجدهم – بود به نظر وی فلسفه عبارت است از نقد قوانین عقل واراده ،به بیان دیگر وظیفه فلسفه به عقیده کانت منحصر به نقد وبررسی عقل نظری نیروی تفکر و عقل عملی ،نیروی ایمان و وجدان می گردد. حاصل نقادی کانت از عقل که دردو کتاب بزرگ وی به نام نقد عقل محض (نظری )ونقد عقل عملی صورت گرفته به شرح زیر است :
۱- با توجه به تعریفی که دکارت از فلسفه به دست می دهد ،می توان گفت : وی همانند گذشتگان مخصوصا”ارسطو ،فلسفه را عملی کلی وشامل می داند که هم جنبه نظری (فکری و چیزی که با فکر وتامل حاصل شود )دارد ،هم جنبه عملی اما دکارت برخلاف ارسطو نظر را مقدمه عمل می شمارد و عقیده دارد که : نظر (فکر )باید درعمل مفید واقع شود درحالی که ارسطو به

فکر و نظر محض ارج می نهاد و علم را به خاطر نفس علم ارزشمند می شمرد . چنانکه برترین علوم را علمی میدانست که دور از هر گونه نفع مادی باشد “یعنی دانش مابعد الطبیعه یا فلسفه اولی .
۲- نقدیا انتقاد عبارت است از بررسی یک امروبیان جنبه های مثبت و منفی آن ،یا نشان دادن نقطه های قوت و ضعف آن . مثلا”با مطالعه یک داستان یا یک قطعه شعر جنبه های مثبت و قوت آن ونیز

نقطه های منفی و ضعف آن را نشان دهیم به نقد آن داستان یا شعر پرداخته ایم . کانت عقل را نقد کرد و نشان داد که نیروی عقل (تفکر )قادر به شناخت نمودها است (نقطه قوت عقل )ولی قادر به شناخت بودها (حقیقت ها )نیست (نقطه ضعف عقل )عقل نظری می تواند . تنها قادرند که ظواهررا بشناسد ویا رای آنرا ندارند تا به شناخت ذات و حقیقت هستی (اشیاء)برسند . به همین جهت مابعدالطبیعه عقلانی دانشی است بی حاصل زیرا هدف آن شناخت حقیقت مطلق و ذات اشیاءونیز اثبات خدا ،آزادی انسان و جاودانگی روح به مدد عقل نظری (نیروی تفکر )است به عقیده کانت این گونه مسائل از جمله مسلمات عقل عملی (نیروی ایمان ووجدان )هستند وبررسی آنها در قلمرو اخلاق صورت می گیرد به نظر کانت :

الف : عقل عملی (وجدان اخلاقی )خیر رااز شر باز می شناسد وانسان را ملزم و مکلف به انجام عمل خیر و اجتناب از عمل شر میکند یعنی برای انسان تکلیف معین می کند .
ب: لازمه تکلیف اخلاقی واجرای آن ( انجام عمل نیک و اجتناب از عمل بد ) اختیار وآزادی است . یعنی اگر انسان اسیر سرنوشت و مجهور به انجام اعمالی خاص باشد ،تکلیف اخلاقی معنی نخواهد داشت .اما ازآنجا که اگر تکلیف انجام نگیرد ،وجدان ،انسان را مسؤول می شناسد و

مسؤولیت نیز وقتی معنی دارد که انسان آزاد و مختار باشد بنابراین اختیار وآزادی انسان مسلم است (اثبات اختیار ).
همچنین وجود تکلیف مستلزم آن است که عدالت اجرا گردد به بیان دیگر انجام دادن تکلیف (انجام دادن عمل نیک واجتناب از عمل بد ) وقتی معنی دارد که عدالت به طور کامل اجرا شود ،یعنی هرکس جزای عمل نیک ،یاکردار بد خود را عادلانه و به طور کامل ببیند .اما می بینیم که دراین عالم ،عدالت بدان گونه که باید اجرا نمی شود اینجاست که ایمان قلبی و احساس دل ما – که به قول ژان ژاک روسو از منطق سربالاتر است – به ما می گوید که : بی گمان جهان دیگر (معاد وآخرت )وجود خواهد داشت یادآوری دادگرا (خدا ) که از روی عدالت حکم می راند . نیکی را سزای نیک می بخشد وبدی را کیفر می دهد و آنچه جاودان می ماند تاآن مزد و کیفر راستین را بگیرد روح است (اثبات جاودانگی روح ) .
بدین گونه کانت که نه تجربه گرائی را یکسره درست می دانست ونه عقل گرائی را کاملا” تایید می کرد و عقیده داشت که عقل و تجربه از حل مساله متافیزیکی ناتوانند ،مابعدالطبیعه ای اخلاقی بنیان می نهد وآنچه را که عقل و تفکر از حل آن عاجزند به مدد تکلیف واخلاق حل می کند وبه قول ویل دورانت – متفکر معاصر آمریکائی – در واقع کانت مانند تردستان از کلاه تکلیف ،مفاهیم خدا ،اختیار انسان در کردار خود و بقای روح را بیرون می آورد .
روش کانت در حل مسائل متافیزیکی (مابعد الطبیعی )را روش اخلاقی یا دلیل اخلاقی نامیده اند .
فلسفه کانت تاثیر برزگی درجهان فلسفه برجای گذاشت . فلاسفه مکتب انگارگرائی (Idealism) آلمان همه تحت تاثیر کانت بودند اینان فلسفه رادر معنای عام وکلی به کابردند و کوشیدند تااثبات کنند که تنها هستی واقعی ،جهان تصوری یا عالم برتر از حس یعنی جهان جان یا روح (عقل )است . این طرز تفکر ،یعنی تنها جهان روح (عقل ) را واقعی انگاشتن مبدائی شد برای پیدائی مکاتب مختلف انگار گرایانه (ایده آلیستی )کانت معتقد بود که ذات وظاهر(بودونمود )دوچیزند .متفکران مکاتب انگار گرائی آلمان – مخصوصا”هگل (Hegel 1831- 1770 م )- این دو گانگی را مردود شمردند ،مثلا”هگل می گفت :واقع و عقل یا ذات وظاهر دو چیز نیستند وکل هستی عبارت است از مطلق فکر ،یا مطلق روح ،ویا به تعبیر خود او مطلق (خدا ) هرچه هست (همه موجودات )پرتوی است از مطلق و فلسفه هم چیزی نیست جز شناخت مطلق :
۳- اثبات گرائی :اگوست کنت : برمبنای فلسفه اثبات گرائی – فلسفه اگوست کنت فقط موضوع های تجزیه حسی – یعنی آنچه قابل حس وتجربه است .شناختنی است و شناخت امور فلسفی ومابعدالطبیعی یعنی امور غیر قابل تجزیه ،ناممکن است . بنابراین به عقیده اگوست کنت ،پرداختن به امور مطلق (ثابت و تغییر ناپذیر )وتلاش برای شناخت ذات و حقیقت اشیا ءتلاشی است بیهوده زیرا شناخت انسان نسبی (Relativem)است و گواه نسبیت شناخت انسان ،به نظر کا

نت قانون مراحل سه گانه است:
۱- کانت تجزیه گرائی بیکن و نیز عقل گرائی دکارت را مورد انتقاد قرار می داد .زیرا به نظر وی تمام شناخت های انسان حاصل تجربه نیستند . بسیاری از احکام بدیهی مثل کل بزرگتر از جزءاست را انسان پیش از هرگونه تجربه می داند . اعتراض کانت به شیوه دکارتی نیز ناشی ازآن بود که وی ریاضیات و فلسفه را متمایز از یکدیگر می دانست وکاربرد و روش ریاضی (برهان )رادر تحقیق و تفکر فلسفی غیر ممکن می دید و می گفت : عمل ریاضی دان بدانگاه که می کوشد تا روش ریاضی رادر فلسفه به کاربرد بدان می ماند که بکوشد تا قصرهایی از کاغذ برافرازد .

مراحل سه گانه تفکر بشری : به عقیده اگوست کنت ،انسان همواره کوشیده است تابرای آنچه درجهان روی می دهد علتی بجوید دراین جستجو فکر انسان ،در طول تاریخ سه مرحله پیموده است : مرحله ربانی (تخیلی )،مرحله فلسفی (عقلی )ومرحله علمی (اثباتی) :
مرحله ربانی (تخیلی ): دراین مرحله ،انسان می پنداشته است که علت تمام رویدادها اراده خدایان یا اراده خدای یگانه است درتاریخ تفکر غربی ،این مرحله را آغاز پیدایش انسان شروع می شود وتا ظهور فلسفه در قرن ششم پیش از میلاد ادامه می یابد در مرحله ربانی افسانه ها ومذهب ها ظهور کرده اند .