شيعه چگونه شكل گرفت

آشنايي با فرقه هاي اسلامي (۷)
آفتاب: شيعه يكي از فرقه هاي اسلامي است و تأثيرات شگرفي بر تفكر اسلامي و حتي فقه ساير فرقه هاي اسلامي داشته است. نحوه شكل گيري مذهب شيعه را به روايت استاد علامه طباطبايى (از كتاب شيعه در اسلام ايشان) نقل مي كنيم.

آغاز پيدايش«شيعه»را كه براى اولين بار به شيعه على عليه السلام (اولين پيشوا از پيشوايان اهل بيت عليهم السلام) معروف شدند،همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در ۲۳ سال زمان بعثت،موجبات زيادى در بر داشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ايجاب مى‏كرد (۱) .

الف:پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را به دين خود دعوت كند (۲) صريحا به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت دعوت من سبقت گيرد،و زير و جانشين و وصى من است.على عليه السلام پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت ووعده‏هاى خود را (۳) تقبل نمود و عادتا محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند،ولى به ياران و دوستان سر تا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را با امتياز

وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود،او را از وظايف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.
ب:پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موجب چندين روايت مستفيض و متواترـكه سنى و شيعه روايت كرده‏اندـتصريح فرموده كه على (۴) عليه السلام در قول و فعل خود از خطا و معصيت مصون است،هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد وداناترين (۵) مردم است به معارف و شرايع اسلام.

ج:على عليه السلام خدمات گرانبهايى انجام داده و فداكاريهاى شگفت‏انگيزى كرده بود،مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت (۶) و فتوحاتى كه در جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود،اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق،ريشه كن شده بودند (۷) .

د:جريان«غدير خم»كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا على عليه السلام را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (۸) .
بديهى است اين چنين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود (۹) و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به‏على عليه السلام داشت (۱۰) ،طبعا عده‏اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين وا ميداشت كه على عليه السلام را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند،چنانكه عده‏اى را بر حسد و كينه آن حضرت وا مى‏داشت.
گذشته از همه اينها نام«شيعه على»و«شيعه اهل بيت»در سخنان پيغمبر اكرم صلى الله عليه

و آله و سلم بسيار ديده مى‏شود (۱۱) .
سبب جدا شدن اقليت شيعه از اكثريت سنى و بروز اختلاف
هواخواهان و پيروان على عليه السلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پيش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مى‏داشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيغمبر اكرم از آن على عليه السلام مى‏باشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز جزء حوادثى كه درروزهاى بيمارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به ظهور پيوست (۱۲) نظر آنان را تأييد مى‏كرد.
ولى بر خلاف انتظار آنان درست در حالى كه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش

دفن نشده بود و اهل بيت و عده‏اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند عده‏اى ديگرـكه بعدا اكثريت را بردندـبا كمال عجله و بى آنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند،از پيش خود در قيافه خيرخواهى،براى مسلمانان خليفه معين نموده‏اند و على و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار داده‏اند (۱۳) .على عليه السلام و هواداران اومانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد بر آمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نيز كرده‏اند ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود (۱۴) .
اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على عليه السلام را به همين نام«شيعه على»به جامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز به مقتضاى سياست وقت،مراقب بود كه اقليت نامبرده به اين نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقليت و اكثريت منقسم نگردد بلكه خلافت را اجماعى مى‏شمردند و معترض را متخلف از بيعت و متخلف از جماعت مسلمانان مى‏ناميدند و گاهى با تعبيرات زشت ديگر ياد مى‏كردند (۱۵) .

البته شيعه همان روزهاى نخستين،محكوم سياست وقت شده نتوانست با مجرد اعتراض،كارى از پيش ببرد و على عليه السلام نيز به منظور رعايت مصلحت اسلام و مسلمين و نداشتن نيروى كافى دست به يك قيام خونين نزد،ولى جمعيت معترضين از جهت عقيده تسليم اكثريت نشدند و جانشينى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مرجعيت علمى را حق طلق على عليه السلام مى‏دانستند (۱۶) و مراجعه علمى و معنوى‏را تنها به آن حضرت روا مى‏ديدند و به سوى او دعوت مى‏كردند (۱۷) .

دو مسئله جانشينى و مرجعيت علمى
«شيعه»طبق آنچه از تعاليم اسلامى به دست آورده بود معتقد بود كه آنچه براى جامعه در درجه اول اهميت است،روشن شدن تعاليم اسلام و فرهنگ دينى است (۱۸) و در درجه تالى آن،جريان كامل آنها در ميان جامعه مى‏باشد.
و به عبارت ديگر اولا:افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بينى نگاه كرده،وظايف انسانى خود را (به طورى كه صلاح واقعى است) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.
ثانيا:يك حكومت دينى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجرا نمايد و به طورى كه مردم كسى را جز خدا نپرستند و از آزادى كامل و عدالت فردى و اجتماعى بر خوردار شوند،و اين دو مقصود به دست كسى بايد انجام يابد كه عصمت و مصونيت خدايى داشته باشد و گرنه ممكن است كسانى مصدر حكم يا مرجع علم قرار گيرند كه در زمينه وظايف محوله خود،از انحراف

فكر يا خيانت سالم نباشد و تدريجا ولايت عادله آزاديبخش اسلامى به سلطنت استبدادى و ملك كسرايى و قيصرى تبديل شود و معارف پاك دينى مانند معارف اديان ديگر دستخوش تحريف و تغيير دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها كسى كه به تصديق پيغمبر اكرم در اعمال و اقوال خود مصيب و روش او با كتاب خدا و سنت پيغمبر مطابقت كامل داشت همان على عليه السلام بود (۱۹) .
و اگر چنانچه اكثريت مى‏گفتند قريش با خلافت حقه على مخالف بودند،لازم بود مخالفين را بح

ق وادارند و سركشان را به جاى خود بنشانند چنانكه با جماعتى كه در دادن زكات امتناع داشتند،جنگيدند و از گرفتن زكات صرفنظر نكردند نه اينكه از ترس مخالفت قريش،حق را بكشند .
آرى آنچه شيعه را از موافقت با خلافت انتخابى باز داشت،ترس از دنباله ناگوار آن يعنى فساد روش حكومت اسلامى و انهدام اساس تعليمات عاليه دين بود،اتفاقا جريان بعدى حوادث نيز اين عقيده (يا پيش بينى) را روز به روز روشنتر مى‏ساخت و در نتيجه شيعه نيز در عقيده خود استوارتر مى‏گشت و با اينكه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود به هضم اكثريت رفته بود و در باطن به اخ

ذ تعاليم اسلامى از اهل بيت و دعوت به طريقه خود،اصرار مى‏ورزيدند در عين حال براى پيشرفت و حفظ قدرت اسلام،مخالفت

” پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موجب چندين روايت مستفيض و متواترـكه سنى و شيعه روايت كرده‏اندـتصريح فرموده كه على (۴) عليه السلام در قول و فعل خود از خطا و معصيت مصون است،هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد وداناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام…. “

علنى نمى‏كردند و حتى افراد شيعه،دوش به دوش اكثريت به جهاد مى‏رفتند و در امور عامه دخالت مى‏كردند و شخص على عليه السلام در موارد ضرورى،اكثريت را به نفع اسلام راهنمايى مى‏نمود (۲۰) .
روش سياسى خلافت انتخابى و مغايرت آن با نظر شيعه

«شيعه»معتقد بود كه شريعت آسمانى اسلام كه مواد آن در كتاب خدا و سنت پيغمبر اكرم روشن شده تا روز قيامت به اعتبار خود باقى و هرگز قابل تغيير نيست (۲۱) و حكومت اسلامى با هيچ عذرى نمى‏تواند از اجراى كامل آن سرپيچى نمايد،تنها وظيفه حكومت اسلامى اين است كه با شورا در شعاع شريعت به سبب مصلحت وقت،تصميماتى بگيرد ولى در اين جريان،به علت بيعت‏سياست آميز شيعه و همچنين از جريان حديث دوات و قرطاس كه در آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم

اتفاق افتاد،پيدا بود كه گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند كه كتاب خدا مانند يك قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بيانات پيغمبر اكرم را در اعتبار خود ثابت نمى‏دانند بلكه معتقدند كه حكومت اسلامى مى‏تواند به سبب اقتضاى مصلحت،از اجراى آنها صرفنظر نمايد.و اين نظر با روايتهاى بسيارى كه بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بينى

خود اگر اصابت كنند مأجور و اگر خطا كنند معذور مى‏باشند) تأييد گرديد و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد كه خالد بن وليد يكى از سرداران خليفه،شبانه در منزل يكى از معاريف مسلمانان«مالك بن نويره»مهمان شد و مالك را غافلگير نموده،كشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانيد و همان شب با زن مالك همبستر شد!و به دنبال اين جنايتهاى شرم آورد،خليفه به عنوان اينكه حكومت وى به چنين سردارى نيازمند است،مقررات شريعت را در حق خالد اجرا نكرد (۲۲) !!
و همچنين خمس را از اهل بيت و خويشان پيغمبر اكرم بريدند (۲۳) و نوشتن احاديث پيغمبر اكرم

به كلى قدغن شد و اگر در جاى حديث مكتوب كشف يا از كسى گرفته مى‏شد آن را ضبط كرده‏مى‏سوزانيدند (۲۴) و اين قدغن در تمام زمان خلفاى راشدين تا زمان خلافت عمر بن عبد العزيز خليفه اموى (۹۹ـ۱۰۲) استمرار داشت (۲۵) و در زمان خلافت خليفه دوم (۱۳ـ۲۵ ق) اين سياست روشنتر شد و در مقام خلافت،عده‏اى از مواد شريعت را مانند حج تمتع و نكاح متعه و گفتن«حى على خير العمل»در اذان نماز ممنوع ساخت (۲۶) و نفوذ سه اطلاق را داير كرد و نظاير آنها (۲۷) .
در خلافت وى بود كه بيت المال در ميان مردم با تفاوت تقسيم‏شد (۲۸) كه بعدا در ميان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجيب و صحنه‏هاى خونين دهشتناكى به وجود آورد و در زمان وى معاويه در شام با رسومات سلطنتى كسرى و قيصر حكومت مى‏كرد و خليفه او را كسراى عرب مى‏ناميد و متعرض حالش نمى‏شد.
خليفه دوم به سال ۲۳ هجرى قمرى به دست غلامى ايرانى كشته شد و طبق رأى اكثريت شوراى شش نفرى كه به دستور خليفه منعقد شد،خليفه سوم زمام امور را به دست گرفت.وى در عهد خلافت خود خويشاوندان اموى خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و ساير بلاد

اسلامى زمام امور را به دست ايشان سپرد (۲۹) ايشان بناى بى‏بند و بارى گذاشته آشكارا به ستم و بيداد و فسق و فجور و نقص قوانين جاريه اسلامى پرداختند،سيل شكايتها از هر سوى به دار الخلافه سرازير شد،ولى خليفه كه تحت تأثير كنيزان اموى خود و خاصه مروان بن حكم (۳۰) قرار داشت،به شكايتهاى مردم ترتيب اثر نمى‏داد بلكه گاهى هم دستور تشديد و تعقيب شاكيان را صادر مى‏كرد (۳۱) و بالأخره به سال ۳۵ هجرى،مردم بر وى شوريدند وپس از چند روز محاصره و زد و خورد،وى را كشتند.

خليفه سوم در عهد خلافت خود حكومت شام را كه در رأس آن از خويشاوندهاى اموى او معاويه قرار داشت،بيش از پيش تقويت مى‏كرد و در حقيقت سنگينى خلافت،در شام متمركز بود و تشكيلات مدينه كه دار الخلافه بود جز صورتى در بر نداشت (۳۲) خلافت خليفه اول با انتخاب اكثريت صحابه و خليفه دوم با وصيت‏خليفه اول و خليفه سوم با شوراى شش نفرى كه اعضا و آيين نامه آن را خليفه دوم تعيين و تنظيم كرده بود،مستقر شد .و روى هم رفته سياست سه خليفه كه ۲۵ سال خلافت كردند در اداره امور اين بود كه قوانين اسلامى بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت كه مقام خلافت

تشخيص دهد،در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامى اين بود كه تنها قرآن بى اينكه تفسير شود يا مورد كنجكاوى قرار گيرد خوانده شود و بيانان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم (حديث) بى اينكه روى كاغذ بيايد روايت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نكند.
كتابت،به قرآن كريم انحصار داشت و در حديث ممنوع بود (۳۳) پس از جنگ يمامه كه در سال دوازده هجرى قمرى خاتمه يافت و گروهى از صحابه كه قارى قرآن بودند در آن جنگ كشته

شدند،عمر بن الخطاب به خليفه اول پيشنهاد مى‏كند كه آيات قرآن در يك مصحف جمع آورى شود،وى در پيشنهاد خود مى‏گويد اگر جنگى رخ دهد و بقيه حاملان قرآن كشته شوند،قرآن از ميان ما خواهد رفت،بنابر اين،لازمست آيات قرآنى را در يك مصحف جمع آورى كرده به قيد كتابت در بياوريم (۳۴) ،اين تصميم را درباره قرآن كريم گرفتند با اينكه حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه تالى قرآن بود نيز با همان خطر تهديد مى‏شد و از مفاسد نقل به معنا و زياده و نقيصه و جعل و فراموشى در امان نبود ولى توجهى به نگهدارى حديث نمى‏شد بلكه كتابت آن ممنوع و هر چه به دست مى‏افتاد سوزانيده‏مى‏شد تا در اندك زمانى كار به جايى كشيد كه در ضروريات اسلام مانند نماز،روايات متضاد به وجود آمد و در ساير رشته‏هاى علوم در اين مدت قدمى بر داشته نشد و آنهمه تقديس و تمجيد كه در قرآن و بيانات پيغمبر اكرم نسبت به علم و تأكيد و ترغيب در توسعه علوم وارد شده بى اثر ماند و اكثريت مردم سرگرم فتوحات پى در پى اسلام و دلخوش به غنايم فزون از حد كه از هر سو به جزيرة العرب سرازير مى‏شد،بودند و ديگر عنايتى به علوم خاندان رسالت كه سر سلسله‏شان على عليه السلام بود و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم او را آشناترين مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفى كرده بود نشد،حتى در قضيه جمع قرآن

(با اينكه مى‏دانستند پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مدتى در كنج خانه نشستند و مصحف را جمع‏آورى نموده است) حضرت علي را مداخله ندادند حتى نام او را نيز به زبان نياوردند (۳۵) .
اينها و نظاير اينها امورى بود كه پيروان على عليه السلام را در عقيده خود راسختر و نسبت به جريان امور،هشيارتر مى‏ساخت و روز به‏روز بر فعاليت خود مى‏افزودند.على نيز كه دستش از تربيت عمومى مردم كوتاه بود به تربيت خصوصى افراد مى‏پرداخت.
در اين ۲۵ سال،سه تن از چهار نفر ياران على عليه السلام كه در همه احوال در پيروى او ثابت قدم بودند (سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد) در گذشتند ولى جمعى از صحابه و گروه انبوهى

از تابعين در حجاز و يمن و عراق و غير آنها در سلك پيروان على درآمدند و در نتيجه پس از كشته شدن خليفه سوم،از هر سوى به آن حضرت روى نموده و به هر نحو بود با وى بيعت كردند و وى را براى خلافت برگزيدند.
انتهاى خلافت به امير المؤمنين على (ع) و روش آن حضرت
خلافت على عليه السلام در اواخر سال ۳۵ هجرى قمرى شروع شد و تقريبا چهار سال و پنج ماه ادامه يافت.على عليه السلام در خلافت،رويه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را معمول مى‏داشت (۳۶) و غالب تغييراتى را كه در زمان خلافت پيشينيان پيدا شده بود به حالت اولى برگردانيد و عمال نالايق را كه زمام امور را در دست داشتند از كار بر كنار كرد (۳۷) .و در حقيقت يك نهضت انقلابى بود و گرفتاريهاى بسيارى در بر داشت.
على عليه السلام نخستين روز خلافت در سخنرانى كه براى مردم نمود چنين گفت:«آگاه باشيد !گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت پيغمبر خدا داشتيد امروز دوباره به سوى شما برگشته و دامنگيرتان‏شده است.بايد درست زير و روى شويد و صاحبان فضيلت كه عقب افتاده‏اند پيش افتند و آنان كه به ناروا پيشى مى‏گرفتند،عقب افتند (حق است و باطل و هر كدام اهلى دارد بايد از حق پيروى كرد) اگر باطل بسيار است چيز تازه‏اى نيست و اگر حق كم است گاهى كم نيز پيش مى‏افتند و اميد پيشرفت نيز هست.البته كم اتفاق مى‏افتد كه چيزى كه پشت به انسان كند دوباره برگشته و روى نمايد» (۳۸) .
على عليه السلام به حكومت انقلابى خود ادامه داد و چنانكه لازمه طبيعت هر نهضت انقلابى است،عناصر مخالف كه منافعشان به خطر مى‏افتد از هر گوشه و كنار سر به مخالفت بر افراشتند و به نام خونخواهى خليفه سوم،جنگهاى داخلى خونينى بر پا كردندـكه تقريبا در تمام مدت خلافت على عليه السلام ادامه داشتـبه نظر شيعه،مسببين اين جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خونخواهى خليفه سوم،دستاويز عوامفريبانه‏اى بيش نبود و حتى سوء تفاهم نيز در كار نبود (۳۹) .سبب جنگ اول كه«جنگ جمل»ناميده مى‏شود،غائله اختلاف طبقاتى بود كه از زمان خليفه دوم در تقسيم مختلف بيت المال پيدا شده بود،على عليه السلام پس از آنكه به خلافت شناخته شد،مالى در ميان مردم بالسويه

 

” درست در حالى كه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بيت و عده‏اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند عده‏اى ديگرـكه بعدا اكثريت را بردندـبا كمال عجله و بى آنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند،از پيش خود در قيافه خيرخواهى،براى مسلمانان خليفه معين نموده‏اند و على و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار داده‏اند. على عليه السلام و هواداران او مانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيغمبر اكرم

صلى الله عليه و آله و سلم و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد بر آمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نيز كرده‏اند ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود… “

قسمت فرمود (۴۰) چنانكه سيرت پيغمبر اكرم نيز همانگونه بود و اين روش زبير و طلحه را سخت بر آشفت و بناى تمرد گذاشتند و به نام زيارت كعبه،از مدينه به مكه رفتند و ام المؤمنين عايشه را كه در مكه بود و با على عليه السلام ميانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهى خليفه سوم!نهضت و جنگ خونين جمل را بر پا كردند (۴۱) .
با اينكه همين طلحه و زبير هنگام محاصره و قتل خليفه سوم در مدينه بودند از وى دفاع نكردند (۴۲) و پس از كشته شدن وى اولين كسى بودند كه از طرف خود و مهاجرين با على بيعت كردند (۴۳) و همچنين ام المؤمنين عايشه خود از كسانى بود كه مردم را به قتل خليفه سوم تحريص مى‏كرد (۴۴) و براى اولى بار كه قتل خليفه سوم را شنيد به وى دشنام داد و اظهار مسرت نمود.اساسا مسببين اصلى قتل خليفه،صحابه بودند كه از مدينه به اطراف نامه‏ها نوشته مردم را بر خليفه مى‏شورانيدند .
سبب جنگ دوم كه جنگ صفين ناميده مى‏شود و يك سال و نيم طول كشيد،طمعى بود كه معاويه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهى خليفه سوم اين جنگ را بر پا كرد و بيشتر از صد هزار خون ناحق ريخت و البته معاويه در اين جنگ حمله مى‏كرد نه دفاع،زيرا خونخواهى هرگز به شكل دفاع صورت نمى‏گيرد.
عنوان اين جنگ«خونخواهى خليفه سوم»بود با اينكه خود خليفه سوم در آخرين روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاويه استمداد نمود وى با لشگرى از شام به سوى مدينه حركت نموده آنقدر عمدا در راه توقف كرد تا خليفه را كشتند آنگاه به شام‏برگشته به خونخواهى خليفه قيام كرد (۴۵) .
و همچنين پس از آنكه على عليه السلام شهيد شد و معاويه خلافت را قبضه كرد،ديگر خود خليفه سوم را فراموش كرده،قتله خليفه را تعقيب نكرد!!
پس از جنگ صفين،جنگ نهروان در گرفت،در اين جنگ جمعى از مردم كه در ميانشان صحابى نيز يافت مى‏شد،در اثر تحريكات معاويه در جنگ صفين به على عليه السلام شوريدند و در بلاد اس

لامى به آشوبگرى پرداخته هر جا از طرفداران على عليه السلام مى‏يافتند مى‏كشتند،حتى شكم زنان آبستن را پاره كرده جنينها را بيرون آورده سر مى‏بريدند (۴۶) .
على عليه السلام اين غائله را نيز خوابانيد ولى پس از چندى در مسجد كوفه در سر نماز به

دست برخى از اين خوارج شهيد شد.
بهره‏اى كه شيعه از خلافت پنجساله على (ع) بر داشت
على عليه السلام در خلافت چهار سال و نه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ريخته اسلامى را كاملا به حال اولى كه داشت‏برگرداند ولى از سه جهت عمده موفقيت حاصل كرد:
۱ـبه واسطه سيرت عادله خود،قيافه جذاب سيرت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را به مردم،خاصه به نسل جديد نشان داد،وى در برابر شوكت كسرايى و قيصرى معاويه در زى فقرا و مانند يكى از بينواترين مردم زندگى مى‏كرد.وى هرگز دوستان و خويشاوندان و خاندان خود را بر ديگران مقدم نداشت و توانگرى را به گدايى و نيرومندى را به ناتوانى ترجيح نداد .
۲ـبا آن همه گرفتاريهاى طاقت فرسا و سرگرم كننده،ذخاير گرانبهايى از معارف الهيه و علوم حقه اسلامى را ميان مردم به يادگار گذاشت.
مخالفين على عليه السلام مى‏گويند:وى مرد شجاعت بود نه مرد سياست،زيرا او مى‏توانست در آغاز خلافت خود،با عناصر مخالف،موقتا از در آشتى و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضى و خشنود نگهدارد و بدين وسيله خلافت خود را تحكيم كند سپس به قلع و قمعشان بپردازد .
ولى اينان اين نكته را ناديده گرفته‏اند كه خلافت على يك نهضت انقلابى بود و نهضتهاى انقلابى بايد از مداهنه و صورت سازى دور باشد.مشابه اين وضع در زمان بعثت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز پيش آمد و كفار و مشركين بارها به آن حضرت پيشنهاد سازش دادند و اينكه آن حضرت به خدايانشان متعرض نشود ايشان نيز كارى با دعوت وى نداشته باشند ولى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نپذيرفت با اينكه مى‏توانست در آنروزهاى سخت،مداهنه و سازش كرده موقعيت خود را تحكيم نمايد،سپس به مخالفت دشمنان قد علم كند .اساسادعوت اسلامى هرگز اجازه نمى‏دهد كه در راه زنده كردن حقى،حق ديگرى كشته شود يا باطلى را با باطل ديگرى رفع نمايند و آيات زيادى در قرآن كريم در اين باره موجود است (۴۷) .
گذشته از اينكه مخالفين على در باره پيروزى و رسيدن به هدف خود از هيچ جرم و جنايت و نقض قوانين صريح اسلام (بدون استثنا) فرو گذارى نمى‏كردند و هر لكه را به نام اينكه صحابى هستند و مجتهدند،مى‏شستند ولى على به قوانين اسلام پايبند بود.

از على عليه السلام در فنون متفرقه عقلى و دينى و اجتماعى نزديك به يازده هزار كلمات قصار ضبط شده (۴۸) و معارف اسلام را (۴۹) در سخنرانيهاى خود با بليغترين لهجه و روانترين بيان ايراد نموده (۵۰) وى دستور زبان عربى را وضع كرد و اساس ادبيات عربى را بنياد نهاد.وى اول كسى است در اسلام كه در فلسفه الهى غور كرده (۵۱) به سبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفت و مسائلى را كه تا آن روز در ميان فلاسفه جهان،مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده و در اين باب بحدى عنايت به خرج مى‏داد كه در بحبوحه (۵۲) جنگها به بحث علمى مى‏پرداخت.
۳ـگروه انبوهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت كرد (۵۳) كه در ميان ايشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند«اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى»وجود دارند كه در ميان عرفاى اسلامى،مصادر عرفان شناخته شده‏اند و عده‏اى مصادر اوليه علم فقه و كلام و

تفسير و قرائت و غير آنها مى‏باشند.
انتقال خلافت به معاويه و تبديل آن به سلطنت موروثى
پس از شهادت امير المؤمنين على عليه السلام به موجب وصيت آن حضرت و بيعت مردم،حضرت حسن بن على عليهما السلام كه پيش شيعه دوازده امامى،امام دوم مى‏باشد متصدى خلافت شد ولى معاويه آرام ننشسته به سوى عراقـكه مقر خلافت بودـلشكر كشيده با حسن بن على به جنگ پرداخت .
وى با دسيسه‏هاى مختلف و دادن پولهاى گزاف،تدريجا ياران و سرداران حسن بن على را فاسد كرده بالأخره حسن بن على را مجبور نمود كه به عنوان صلح،خلافت را به وى واگذار كند و حسن بن على نيز خلافت را به اين شرط كه پس از در گذشت معاويه،به وى‏برگردد و به شيعيان تعرض نشود،به معاويه واگذار نمود (۵۴) .
در سال چهل هجرى،معاويه بر خلافت اسلامى استيلا يافت و بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى كه كرد به مردم اخطار نموده و گفت:«من با شما سر نماز و روزه نمى‏جنگيدم بلكه مى‏خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسيدم» (۵۵) !!
و نيز گفت:«پيمانى كه با حسن بستم لغو و زير پاى من است!!» (۵۶) معاويه با اي

ن سخن اشاره مى‏كرد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقررات دينى،ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگهداشتن حكومت خود به كار خواهد بست و البته روشن است كه چنين حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشينى پيغمبر خدا.و از اينجا بود كه بعضى از كسانى كه به حضور وى بار يافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (۵۷) و خودش نيز در برخى از مجالس خصوصى،از حكومت خود با ملك و پادشاهى تعبير مى‏كرد (۵۸) اگر چه در ملأ عام خود را خليفه معرفى مى‏نمود.

و البته پادشاهى كه بر پايه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد و بالأخره نيز به نيت خود جامه عمل پوشانيد و پسر خود يزيد را كه جوانى بى‏بند و بار بود و كمترين شخصيت دينى نداشت،ولايت عهدى داده به جانشينى خود برگزيد (۵۹) و آن همه حوادث ننگين را به بار آورد.
معاويه با بيان گذشته خود اشاره مى‏كرد كه نخواهد گذاشت حسن عليه السلام پس از وى به خلافت برسد،يعنى در خصوص خلافت بعد از خود،فكرى ديگر دارد و آن همان بود كه حسن عليه السلام را با سم شهيد كرد (۶۰) و راه را براى فرزند خود يزيد هموار ساخت.معاويه با الغاى پيمان نامبرده مى‏فهمانيد كه هرگز نخواهد گذاشت شيعيان اهل بيت در محيط امن و آسايش بسر برند و كما فى السابق به فعاليتهاى دينى خود ادامه دهند و همين معنا را نيز جامه عمل پوشانيد (۶۱) .
وى اعلام نمود كه هر كس در مناقب اهل بيت حديثى نقل كند هيچگونه مصونيتى در جان و مال و عرض خود نخواهد (۶۲) داشت و دستور داد هر كه در مدح و منقبت ساير صحابه و خلفا حديثى‏بياورد،جايزه كافى بگيرد و در نتيجه اخبار بسيارى در مناقب صحابه جعل شد (۶۳) و دستور داد در همه بلاد اسلامى در منابر به على عليه السلام ناسزا گفته شود (و اين دستور تا زمان عمر بن عبد العزيز خليفه اموى«۹۹ـ۰۱۱»اجرا مى‏شد) وى به دستيارى عمال و كارگردانان خود كه

جمعى از ايشان صحابى بودند،خواص شيعه على عليه السلام را كشت و سر برخى از آنان را به نيزه زده در شهرها گردانيدند و عموم شيعيان را در هر جا بودند به ناسزا و بيزارى از على تكليف مى‏كرد و هر كه خود دارى مى‏كرد به قتل مى‏رسيد (۶۴) .
سخت‏ترين روزگار براى شيعه
سخت‏ترين زمان براى شيعه در تاريخ تشيع،همان زمان حكومت بيست ساله معاويه بود كه شيعه هيچگونه مصونيتى نداشت و اغلب شيعيان اشخاص شناخته شده و مارك دار بودند و دو تن از پيشوايان شيعه (امام دوم و امام سوم) كه در زمان معاويه بودند،كمترين وسيله‏اى براى برگرد

انيدن اوضاع ناگوار در اختيار نداشتند حتى امام سوم شيعه كه در شش ماه اول سلطنت يزيد،قيام كرد با همه ياران و فرزندان خود شهيد شد،در مدت ده سالى كه در خلافت معاويه مى‏زيست تمكن اين اقدام را نيز نداشت.
اكثريت تسنن،اين همه كشتارهاى ناحق و بى‏بند و باريها را كه به دست صحابه و خاصه معاويه و كارگردانان وى انجام يافته است،توجيه مى‏كنند كه آنان صحابه بودند و به مقتضاى احاديثى كه

از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيده،صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ايشان راضى است و هر جرم و جنايتى كه از ايشان سر بزند معفو است!!!ولى شيعه اين عذر را نمى‏پذيرد،زيرا:
اولا:معقول نيست يك رهبر اجتماعى مانند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم براى احياى حق و عدالت و آزادى بر پا خاسته و جمعى را هم عقيده خود گرداند كه همه هستى خود را در راه اين منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتى كه به منظور خود نايل شد،ياران خود را نسبت به مردم و قوانين مقدسه خود آزادى مطلق بخشد و هر گونه حقكشى و تبهكارى و بى بند و بارى را از ايشان معفو داند،يعنى با دست و ابزارى كه بنايى را بر پا كرده با همان دست و ابزار آن را خراب كند.
و ثانيا:اين روايات كه صحابه را تقديس و اعمال ناروا و غير مشروع آنان را تصحيح مى‏كند و ايشان را آمرزيده و مصون معرفى مى‏نمايد از راه خود صحابه به ما رسيده و به روايت ايشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاريخ قطعى با همديگر معامله مصونيت و معذوريت نمى‏كردند،صحابه بودند كه دست به كشتار و سب و لعن و رسوا كردن همديگر گشودن و هرگز كمترين اغماض و مسامحه‏اى در حق همديگر روا نمى‏داشتند.
بنابر آنچه گذشت،به شهادت عمل خود صحابه،اين روايات صحيح نيستند و اگر صحيح باشند مقصود از آنها معناى ديگرى است غير از مصونيت و تقديس قانونى صحابه.

ان او كرده‏اند اظهار (۶۵) رضايت فرمايد،معناى آن،تقدير از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اينكه در آينده مى‏توانند هر گونه نافرمانى كه دلشان مى‏خواهد بكنند.