عناوين و اسامي قرآن کريم

کلام الهي يعني قرآن کريم به اسامي وعناوين متعددي نامبردار است که از اين اسامي نيز در قرآن کريم ياد شده است. ميان اين اسامي، چند نام داراي شهرت بيشتري مي باشد که مورد اتفاق اکثر دانشمندان علوم قرآني است که مي توان آنها را بعنوان اسامي و نامهاي قرآن تلقي کرد، و آنها عبارتند از: قرآن، فرقان، کتاب، ذکر و تنزيل .
قرآن: از اين نام در قرآن حدود پنجاه و هشت مورد ياد شده است مانند «انه لقرآن کريم » و «فاذا قرات القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم » درباره معني قرآن و مبدأ اشتقاق آن ميان علما، اختلاف نظر وجود دارد:

شافعي مي گويد: قرآن از هيچ مبدئي مشتق نشده است. بلکه ارتجالا و ابتداء براي کلام الهي وضع شده است و بنابراين مشتق از «قرء» نخواهدبود، و الا بايد بتوانيم بر هر چيزي که قرائت مي شود، لفظ قرآن را اطلاق نماييم. زجاج و لحياني واژه قرآن را مهموز مي دانند با اين تفاوت که زجاج گويد: قرآن مشتق از «قرء» بمعني جمع و گردآوري است، و کلمه قرء در جمله «قرات الماء في الحوض» بهمين معني است. و چون قرآن جامع ثمرات کتب پيشين آسماني است آنرا قرآن ناميده

اند. و قتاده نيز داراي همين راي و عقيده بوده است . ولي لحياني را عقيده بر آن است که قرآن مشتق از قرء بمعني قرائت و پيروهم آوردن و خواندن مي باشد. و چون قاري قرآن بهنگام تلاوت آن حروف و کلمات آنرا بدنبال هم مي اورد ، قرآنش ناميده اند. بنابراين قرآن مصدري است. بمعني مفعول يعني تلاوت شده و چنانکه کتاب بمعني مکتوب است قرآن نيز بمعني مقروء است . ابن عباس نيز همين سخن را تاييد کرده است. ساختن چيزي به چيز ديگر است. و چون حروف و کلمات و آيات و سور قرآن، مقرون بهم هستند و با کيفيتي خاص با هم ارتباط و پيوستگي دارند آنرا قرآن ناميدند.
فراء گويد: قرآن مشتق از قرائن است و قرائن نيز جمع قرينه مي باشد از اين جهت که هريک از آيات قرآني، قرينه و مؤيد آيات ديگر مي باشند آنرا قرآن گويند. بنابراين –طبق دو عقيده اخير- واژه قرآن مهموز نخواهدبود .

فرقان: اين کلمه در هفت مورد از قرآن بکار رفته که منظور از آن در دو مورد ؛ کتاب موسي است (توراه) و در دو مورد ديگر نيز قرآن است چنانکه گويد: «تبارک الذي نزل الفرقان علي عبده ليکون للعالمين نذيرا» و در موارد ديگر، معناي ديگري دارد. و چون قرآن، فارق ميان حق و باطل است، و آن دو را از هم مشخص مي سازد، به فرقان ناميده شد؛ چنانکه ابن عباس همين وجه تسميه را پذيرفته است . و بعضي را عقيده برآن است که قرآن از آن جهت به فرقان موسوم گشت که اين کتاب آسماني، انسان را به نجات و موفقيت نائل مي سازد و آيه «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله

يجعل لکم فرقانا» نيز مويد همين معني است. زيرا کلمه فرقان در اين آيه بمعني نجات دادن است.
کتاب: کلمه کتاب در قرآن حدود دويست و پنجاه و پنج مورد بکار رفته که در موارد بسياري، منظور از آن قرآن کريم مي باشد و کتاب در اصل لغت بمعني گردهم آوردن است و هر نبشته اي را از آن جهت کتاب مي نامند، چون حروف و کلمات در آن گردهم آمده اند و قرآن را هم بدين جهت کتاب ناميدند که انواع آيات و قصص و احکام در آن گردهم آمده است.
و ما بعنوان نمونه آيه اي را ياد مي کنيم که کلمه کتاب در آن آمده و منظور از آن، قرآن کريم مي باشد چنانکه گويد: «الر تلک الکتاب و قرآن مبين». بايد يادآور شويم که قرآن در ميان منابع فقه اسلام بعنوان کتاب نام بردار است چنانکه گويد منابع فقه اسلام عبارتست از کتاب، (قرآن)، سنت، اجماع، و عقل.
ذکر: اين کلمه که از واژه هاي اصيل تازي است در موارد متعددي از قرآن مورد استفاده قرارگرفته که منظور از آن در بعضي از موارد، قرآن کريم مي باشد. از قبيل: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ؛ «هذا ذکر مبارک» و ذکر – بمعني شرف- نيز در قرآن بکاررفته است چنانکه گويد:
«و لقد انزلنا اليکم کتابا فيه ذکرکم»
باري، وجوه تسميه قرآن به «ذکر» از آن جهت است که خداوند متعال با سخن خود بندگان خويش را به فرائض و احکام يادآور مي گردد.
تنزيل: اين کلمه که داراي اصالت در زبان تازي است چندين بار در قرآن مورد استفاده قرارگرفته است. مانند آيه »و انه لتنزيل رب العالمين» و قرآن از آن جهت به اين کلمه نامبردار است که آيات آن از طريق وحي بتدريج بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نازل گرديد. چون کلمه تنزيل غالبا از نزول تدريجي قرآن حکايت مي کند و کلمه انزال در اکثر موارد نمايانگر نزول دفعي قرآن مي باشد.

 

اين اسامي و عناوين از نامهاي شايع و معروف قرآن است ولي گروهي ازدانشمندان در تعداد نامهاي قرآن دچار مبالغه شده اند. شيخ طاهر جزايري در کتاب «التبيان» خود آورده است که حر الي ، اسامي قرآنت را به نود و اندي رسانده است و نيز سيسوطي بنقل از کتاب «البرهان»

زرکشي مي نويسد: قاضي شيذله ، پنجاه و پنج نام براي قرآن ياد کرده است که عبارتند از:
کتاب، مبين، قرآن، کريم، نور، هدي، رحمه، فرقان، شفاء، موعظه، ذکر، مبارک، مرفوعه، علي، حکمه، حکيم، مبين، حبل، مطهره، صراط، مستقيم، قيم، قول، فصل، نبأ، احسن الحديث، مثاني، متشابه، تنزيل، روح، وحي، عربي، بصائر، صحف، بيان، علم، حق، مکرمه، هادي، عجب، تذکره، عروه الوثقي، صدق، عدل، امر، منادي، بشري، مجيد، نور، بشير، نذير، عزيز، بلاغ و قصص.
بدون ترديد همه اين عناوين نمي تواند اسامي قرآن باشند. بلکه اکثر آنها اوصاف قرآن هستند که قاضي شيذله و ديگران با اسمها و القاب قرآن خلط نموده اند. البته اين اوصاف در آيات قرآن در مورد خود قرآن بکار رفته، ولي صرف استعمال اين اوصاف در آبات قرآن نمي تواند دليل آن باشد که آنها اسامي قرآن باشند.

باري، قرآن با هر تعبيري که از آن ياد شود عبارت از کلمات و آيات الهي است که از هر جهت اعجازآميز بوده و بياني است که از طريق وحي بر پيامبراسلام (صلي الله عليه و آله) نازل گرديده و در مصاحف و دفاتر گردآمده و به تواتر به ما رسيده است و قرآن موجود، همان کلام الهي است که مردم، مامور به قرائت و عمل به مضامين آن مي باشند و هيچگونه دستبرد و تحريف و زيادت و کاستي در آن راه نيافته است. و تعريف قرآن به اين معاني، مورد اتفاق دانشمندان اسلامي مي باشد.

وحي الهي

معني لغوي وحي:

قبلا يادآور شديم که قرآن از طريق وحي بر پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) نازل گرديده ولي چون کلمه وحي در قرآن و جز آن، داراي معاني گوناگوني است بهمين مناسبت درباره آن، گزارش کوتاه زير در توضيح معناي لغوي وحي نگارش مي شود:
۱- الهام فطري به انسان: مانند الهام خداوند به مادر موسي (ع) که به وي شير دهد و او را در ميان صندوقي قرارداده، و به دريا افکند تا از شر فرعون – که دامنگير اطفال ذکور بني اسرائيل گرديد- مصون ماند، و قرآن کريم نيز به اين قضيه اشاره کرده و از کلمه وحي استفاده نموده است:
«و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه و القيه في اليم…»
۲- الهام غريزي به حيوان: از قبيل الهام خداوند به زنبور در ساختن لانه خود، چنانکه قرآن مي گويد: «و اوحي ربک الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون».
۳- اشاره سريع و مرموز: چنانکه خداوند درباره زکرياي پيامبر (ع) مي گويد: «فخرج علي قومه من المحراب فاوحي اليهم ان سبحوه بکره و عشيا»

ضمن اين آيه، نوشته اند که زکريا – بدون اين که هيچگونه سخني با قوم خود به ميان آورده باشد- مقصد و منظور خود را به آنان تفهيم کرد.
۴- اشاره با جوارح و اعضاء: چنانکه شاعر مي گويد:
نظرت اليها نظره فتحيرت دقائق فکري في بديع صفاتها
فاوحي اليها الطرف اني احبها فاثر ذاک الوحي في وجناتها
۵- وسوسه و فتنه انگيزي شيطان: چنانکه قرآن در اين مورد مي گويد:

«و کذلک جعلنا لکل نبي عدوا شياطين الجن و الانس يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا» يا مي بينيم که قرآن در جاي ديگر مي گويد:
«… و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوکم…»
بديهي است که وحي خداوند متعال به انبيا (عليهم السلام) بر طبق هيچيک از معاني مذکور نيست بلکه وحي داراي همان رابطه نهاني پيامبر با خداوند مي باشد که حقايق مربوط به جهان و مردم را از آن طريق دريافت مي کند و رسولان خداوند، آنرا نيز به مردم ابلاغ مي نمايند.
۶- القاء امري به فرشتگان: تا آنرا فورا فرمان برند، قرآن کريم در اين مورد

مي گويد: اذا يوحي ربک الي الملائکه اني معکم فثبتوا الذين آمنوا ….»
اصولا القاء هر امري به ديگري با کيفيت خاصي که در قرآن مطرح است، مانند القاء آيات کتب آسماني بوسيله جبرئيل بر پيغمبر (ص) – که از آن به وحي تعبير شده است- با معني وحي خداوند متعال به خود پيغمبر (ص) تناسب و ارتباط نزديکي دارد ، وحي بهردو صورت يعني وحي به جبرائيل (ع) و وحي به پيامبر، هر دو ايجاد وظيفه و رسالت مي نمايد يعني فرشته موظف است با نقلي راستين، وحي الهي را به پيامبر برساند و پيامبر نيز با امانت ويژه خود، آنرا به مردم ابلاغ کند. و ايه «فاوحي الي عبده ما اوحي» ناظر بهمين نکته است ، زيرا منظور اين است که خداوند به بنه خود جبرائيل (ع) – که فرشته امين وحي است- همان چيزي را وحي کرده که جبرائيل به پيغمبر رسانده است. و مفهوم وحي در اين آيه با مدلول «تنزيل» در آيه «و انه لتنزيل رب العالمين، نزل به الروح الامين، علي قلبک لتکون من المنذرين» جدايي ندارد.
۷- سخن گفتن خداوند با انبياء: چون در خود قرآن يادآوري شده است که سخن گفتن باريتعالي با بشر را – جزبعنوان وحي- بگونه ديگري نبايد تلقي کرد چنانکه مي فرمايد: «و ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا…»
بايد از ذکر اين نکته دريغ نکنيم که اصل معني لغوي وحي، اشاره سريع و نهاني است و مرحوم محدث قمي مي نويسد: وحي در زبان تازي به اين معني است که انسان، مطلبي رابطور نهاني به ديگري القائ نمايد. واصل وحي به معني سخن پوشيده است. ولي بعدا بر هر سخني اطلاق گرديد که بطور پنهاني به ديگري القاء شود و بدو اختصاص يابد به گونه اي که ديگران از آن آگاه نشوند.
اين نکته که اساس نخستين مفهوم واژه وحي را تشکيل مي دهد با هريک از معاني که قبلا گزارش گرديد، مناسباتي دارد و بعبارت ديگر: معني لغوي وحي نيست به معناي ديگري که از قرآن و يا کلام عرب منظور شده است بيگانه نيست، چون سخن يا اشاره سريع و پنهاني- که معني اصلي لغت وحي است- در تمام معاني ديگر وحي راه دارد. پس به اين نتيجه مي رسيم که رابطه غيبي و نهاني ميان خداوند و برگزيدگان او – يعني انبيا و فرشتگان بهر صورتي برقرار شود- وحي نام دارد. و اين رابطه منحصر به انزال کتب بر انبياء نيست بلکه اين ارتباط ممکن است به سه صورت زير برقرار شود:
۱- القاء معني و مقصود بر قلب پيامبر بدون واسطه فرشته وحي.

۲- سخن گفتن با پيامبر از پس پرده، چنانکه خداوند از وراء شجره، با موسي (ع) سخن گفت و موسي (ع) هم نداي الهي را شنيد.
۳- القاء امري به فرشته وحي تا او وحي الهي را از جانب خداوند به يکي از انبياء ابلاغ نمايد؛ و بايد آنچه به وي تکليف شده است بهمان صورت و با حفظ امانت به پيامبر اعلام و القاء کند، اعم از آن که اين فرشته بصورت فردي از انسان عادي تجسم يابد و يا بگونه ديگري؛ و القاء فرشته به پيامبر نيز وجي نام دارد.
خداوند به اين سه گونه وحي اشاره کرده و مي گويد: «و ما کان لبشر ان يکلمه الله الا وحيا، او من وراء حجاب، او يرسل رسولا فيوحي بإذنه ما يشاء، انه علي حکيمٌ»

کيفيت نزول وحي:

پيامبر اسلام (ص) نخستين پيامبر الهي نبوده است که وحي منحصرا بر او نازل گردد بلکه پيش از وي پيامبران ديگري بودند که وحي الهي به آنها نيز نزال مي شد، چنانکه خداوند متعال در قرآن کريم همين موضوع را به رسول خدا (ص) يادآوري کرده و فرموده است:
«انا اوحينا اليک کما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده و اوحينا الي ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و عيسي و ايوب و يونس و هود و سليمان، و آتينا داود زبورا، و رسلا قد ق

صصناهم عليک من قبل و رسلا لم نقصصهم عليک و کلم الله موسي تکليما»
البته در اين دو آيه نام چند تن از مشاهير انبيا بني اسرائيل (ع) ياد شده است، و مجموعا نام حدود بيست و شش نبي از انبياء در موارد متعددي از قرآن آمده است ، که به آنان و همچنين ساير انبياء ديگر- که نامي از آنها در قرآن به ميان نيامده است- وحي نازل مي گرديد. و چنانکه در دو آيه فوق مي بينيم، مي گويد: همانگونه که بر پيامبراسلام (ص) وحي نازل مي شد بر انبيا ديگر نيز وحي نازل مي گرديد و ميان وحي به انبيا گذشته و وحي به پيامبراسلام (ص) در اصل مدلول وحي، تفاوتي وجود نداشت، ولي نزول وحي بر پيامبراسلام (ص) غالبا بوسيله جبرائيل (ع) صورت مي گرفت. در حالي که وحي بر انبياء ديگر، گاهي در خواب و گاهي از پس پرده، و گاهي بوسيله فرشته وحي انجام مي گرفت.
وقتي يهوديان به رسول خدا (ص) عرض کردند که چه کسي اين قرآن را بر تو نازل کرده؟ فرمود: جبرائيل، گفتند ما با جبرئيل دشمنيم، زيرا او براي ما محدويتها و تکاليفي شاق ودشوار فرو آورد و چون با او دشمني داريم به کتابي که او آورده است، ايمان نمي آوريم.
خداوند در آيه «قل من کان عدوا لجبرئيل فانه نزله علي قلبک باذن الله…»
به پيغمبر خود مي گويد: به يهوديان بگو اگر کسي دشمن جبرائيل است [بايد بداند] که او وحي را بر قلب تو بدستور و اذن خداوند متعال فروآورده است نه از پيش خود.
در قرآن کريم از جبرائيل گاهي بنام «جبرئيل» تعبير شده است چنانکه در آيه فوق ديديم و گاهي به عنوان «روح الامين» نامبردار است، چنانکه گويد: «نزل به الروح الامين علي قلبک …» و گاهي ني

ز با عنوان «رسول کريم» معرفي شده است. آنجا که مي گويد: «و انه لقول رسول کريم»
اما کيفيت نزول وحي بر پيامبر اسلام (ص) را مي توانيم از زبان آن حضرت بشنويم و اين بيان رسول خدا (ص) در طي حديثي آمده است که در طرق روايات شيعه و اهل سنت ديده مي شود: حار

ث بن هشام از پيامبرگرامي (ص) پرسيد ، وحي چگونه بر شما نازل مي شود؟ فرمود: گاه صدائي همانند صداي جرس بگوش من مي رسيد و وحيي که بدينصورت بر من نازل مي شد، سخت بر من گران و سنگين بود، سپس اين صداها قطع مي شد و آنچه را جبرائيل مي گفت فرا مي گرفتم، و گاهي جبرائيل بصورت مردي بر من فرود مي آمد، و سپس با من سخن مي گفت و من گفته هاي او را حفظ و از بر مي کردم پيامبرگرامي (ص) در اين حديث، دو کيفيت را درباره وحي بخود ياد مي کند که در يکي از آنها صداهاي پي در پي همچون آواز جرس به سمع مبارکش مي رسيد و در ديگري، جبرائيل (ع) بصورت يک انسان عادي در نظرش مجسم مي شد. وحي بگونه اول بر پيامبراسلام (ص) سخت گران و طاقت فرسا بوده است چنانکه خداوند متعال از اين گونه وحي به قول «قول ثقيل= گفتاري گران و سنگين» تعبير کرده و فرموده است: «انا سنلقي عليک قولا ثقيلا» . ولي وحي بصورت دوم، کمي سبکتر و لطيف بوده و ديگر آن سروصداهاي هولناک و ناآشنا بگوش نمي رسيد بلکه جبرائيل (ع) بصورت فرد عادي و با فرمي مشابه شکل انساني مالوف و مانوس مجسم مي شد تا رسول خدا (ص) بدو آرام گرفته و رعب و بيمي در او بهم نرسد. ولي بايد گفت که وحي در هر دو صورت بر پيامبرگرامي (ص) سنگين بوده، و هميشه همزمان با لحظاتي که وحي نازل مي گرديد – در تمام فصول سال- از پيشاني مبارکش عرق فرو مي ريخت و خود نيز مي فرمود: «فما من مره يوحي الي الا ظننت ان نفسي تقبض»: هيچ بار وحي بر من نازل نگرديد جز آن که اين تصور [بعلت سنگيني وحي] در من پديد مي آمد که جانم گرفته مي شود.
گروهي از دانشمندان معاصر و همچنين علماء پيشين سعي کرده اند که با روشهاي مختلف علمي، موضوع وحي را – که از مسائل غيبي است- توجيه و تفهيم نمايند و چون اين کوششها- بعقيده نکارنده- تلاشي عقيم و بي ثمر براي فهم مسائل فوق ادراک انساني است و جز آنکه کلافي سردرگم براي افکار و انديشه هاي انساني ارمغان دهد گروهي نيز از اين مشکل نمي گشايد، لذا از بحث در اين گونه ژرف بيني هاي بي ثمر، خودداري کرده و به کوتاهي سخني درباره آثار وحي بسنده نموديم، و علاقمندان به اين نوع بررسيها را به مراجع در خور، رهنمون مي شويم.

تاريخچه کوتاهي درباره نزول وحي بر پيامبراسلام (ص):
مقدمتاً يادآور مي شويم که رسول خدا (ص) پيش از بعثت و مقارن آن غالبا از مردم کناره مي

جست و به خلوتگاهي دور از مردم ـ مانند غار حرا ـ پناه مي برد. مدت انزواي آن حضرت و اقامت او در غار حرا، مختلف بود، گاهي يك شب و گاهي يكماه در سال بوده و با توشه اي كه با خود همراه مي برد و در طي سالهائي كه جسته و گريخته در غار مزبور بسر ميبرد حالات خاصي داشت، روحانيت و نورانيت وجودش كاملاً متجلي بود، و در چنين اوقاتي از هيچگونه احسان و خيرخواهي دريغ نمي كرد و نوشته اند كه اغلب، شب هنگام به غار مي رفت كه دور از هر انگيزة دنياوي و در

فرصتي آرام، به سير دروني و تفكر و انديشه بپردازد.
در اين گوشه گيريهاـ كه عرب آن را « تَحَنّث» مي نامد موفقيتهايي نصيب پيغمبر (صلي الله عليه و آله) گرديد زيرا از رهگذا آن توانست بيش از هر فرصتي ديگر به سير در آفاق و انفس بپردازد و به بررسي و مطالعه و آفرينش جان و جهان، موفق گردد تا آنجا كه زمينة رؤياهاي صادقه براي آن حضرت فراهم آمد و بالاخره منجر به نبوت او گرديد. در تاريخ بعثت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نوشته اند كه آنحضرت روز دوشنبه هفدهم رمضان يا بيست و هفتم رجب (دوازده سال پيش از هجرت به مدينه) مطابق ششم آگوست يا اول فوريه ۶۱۰ ميلادي ـ بهنگامي كه چهل سال و ششماه و هشت روز سال قمري، يا سي و نه سال و سه ماه و هشت روز سال شمسي از عمر شريفش مي گذشت به مقام نبوت رسيد.
در يكي از اين گوشه گيريهاـ كه به تاريخ فوق مربوط مي شودـ جبرائيل بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نازل شد و پيام الهي را بر وي خواند، و ما اين رويداد مهم تاريخي را ـ كه نقطة عطفي در تاريخ جهان بشريت است ـ از زبان رسول گرامي (صلي الله عليه و آله) مي شنويم كه فرمود:
« در غار حرا در خواب بسر مي بردم كه جبرائيل بر من وارد شد و برايم پاره اي از ديبا كه كتابي و نبشته اي در آن بود آورد و گفت بخوان. گفتم خواندن نمي دانم. جبرئيل مرا فشرد و رها كرد و گفت بخوان … تا سه بار اين وضع تكرار شد، و در آخرين بار بمن گفت بخوان. گفتم چه چيزي بخوانم گفت : «اقراء باسم ربّك الذّي خلقّ، خلق الأنسان من علق، اقرء و ربّك الأكرام ، الّذي علّم بالقلم، علّم الاأنسان ما لم يعلم » پس از آن جبرائيل از كنارم دور شد، و من بيدار شدم چنانكه گوئي كتابي در

قلبم نوشته شد، از غار بيرون آمدم و به نيمه راهِ كوه رسيدم، در اين اثنا ندائي بگوشم رسيد كه ميگفت «اي محمد تو رسول خدائي، و من جبرائيلم». به راه خود ادامه دادم و هر گامي كه برمي داشتم با ترس و بيم آميخته بود تا به خانه رسيدم».
خديجه همسر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) گويد: وقتي پيغمبر(ص) وارد خانه شد رنگ پريده و خسته بنظر ميرسيد، پرسيدم چرا رنگ پريده اي؟ حضرت، قضيه را براي همسرش بازگو كرد. خديجه سّر اين داستان را از وَرَقَه بن نوفِل ـ كه مردي آگاه و بصير بودـ پرسيد، ورقه او را بشارت داد كه او پيامبر اين مردم است. و سپس به خديجه گفت كه بآن حضرت عرض كند: پايدار باشد.

نوشته اند: وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) از غار حرا بازگشت مدتي وحي منقطع گرديد ، ولي اين مدت بسر آمد و زمان فترت وحي منقضي شد، در اين باره حديثي است كه جابربن عبدالله انصاري نقل مي كند كه پيغمبر (صلي الله عليه و آله) فرمود:
«پس از آنكه چندي در غار حرا، مجاور بودم از آنجا بيرون آمدم و به وادي رسيدم. ندائي از آسمان بگوشم رسيد، و همان فرشته اي را كه پيش از اين ديده بودم در آسمان مشاهده كردم، و بيمناك شدم و بسوي خانه بازگشتم، وقتي به خانه رسيدم گفتم مرا بپوشانيد [و اين جمله را پيغمبر (صلي الله عليه و آله) سه بار تكرار كرد] مرا پوشاندند در اين اثنا اين آيات نزول يافت:
«يا ايّها المدّثّر، قم فأنذر، و ربّك فكبّر، و ثيابك فطهّر، و الرّجز فاهجر »
پس از آن وحي مستمراً ادامه يافت، و آيات قرآني تا پايان عمر آنحضرت نازل مي گرديد.

نزول قرآن كريم

تاريخ آغاز نزول قرآن:
اگر چه قبلاً به اين موضوع اشاره كرديم، ولي براي توضيح بيشتر يادآور مي شويم: در بارة اينكه آغاز نزول قرآن در چه روز و چه ماهي صورت گرفته است ميان دانشمندان اسلامي اختلاف نظر وجود دارد، چنانكه در تاريخ بعثت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) در ميان مورخان و محققان اختلاف عقيده موجود است. و ما دربارة آغاز نزول قرآن، آراء و اقوال زير را از محققان اسلامي مي بينيم:
بعضي از مفسرين معتقدند كه نيمة شعبان، تاريخ آغاز نزول قرآن مي باشد، و مي گويند منظور از«ليلةٍ مباركة » در آيه هاي «انّا انزلناه في ليلةٍ مباركةٍ،انّاكنّا منذرين، فيها يفرق كلّ امر حكيم » شب نيمة شعبان مي باشد.

ولي اكثر محدثان و مفسران قرآن را عقيده بر آنست كه آغاز نزول قرآن در ماه رمضان قرار دارد كه عده اي از آنها روز يا شب آن را در هفته، مشخص كرده، و گروهي نيز بدون تعيين آن، برگزار نموده اند.
بايد گفت كه بطور كلي طبق صريح آية «انّا انزلناه في ليلة القدر » بدون ترديد، نزول قرآن در شب قدر آغاز شده است، منتهي درباره شب قدرـ كه در چه شبي و در چه ماهي قرار داردـ آراء گوناگوني ديده مي شود : عده اي مي گويند شب قدر عبارت از شب نيمة شعبان است. ولي اكثر دانشمندان مي گويند شب قدر در يكي از شبهاي ماه رمضان قرار دارد، و دليل آنها آية«شهر رمضان الّذي انزل فيه القرآن » است لكن همين دانشمندان در تعيين يكي از شبهاي ماه رمضان

بعنوان شب قدر، اتفاق عقيده ندارند. و لذا برخي مي گويند شب هفدهم رمضان، شب قدر است چون منظور از «يوم الفرقان » در آية «ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا علي عبدنا يوم الفرقان : يوم التقي الجمعان » ، هفدهم رمضان است زيرا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) صبح روز جمعه هفدهم ماه رمضان با مشركين در غزوة بدر مواجه شد و با آنها جنگ كرد.

طبري مي نويسد: قرآن، وقتي بر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نازل شد كه هيجده شب از ماه رمضان گذشته بود. بنابراين آغاز نزول قرآن، شب نوزدهم ماه رمضان مي باشد. ولي طبق آراء اكثر محققان شيعه، شب قدر در يكي از شبهاي دهة آخر ماه رمضان قرار دارد كه بظن قوي و شهادت روايات فراوان، بايد شب بيست و سوم ماه رمضان را شب قدر دانست، و بايد گفت كه آغاز نزول قرآن كريم در همين شب بوده است.
سيوطي روايت جالبي در اين زمينه نقل مي كند. وي مي نويسد: از واثلة بن اسقع روايت شده است كه پيغمبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: تو رات، شش روز پس از رمضان، و انجيل پيش از سيزدهم رمضان، و زبور پيش از هيجدهم رمضان، و قرآن پيش از بيست و چهارم رمضان نازل گرديده اند. و بر حسب برخي روايات ديگر، صحف ابراهيم در اول ماه رمضان نازل شد، و اين حديث با آية«شهر رمضان الّذي انزل فيه القرآن » و آية «انّا انزلناه في ليلة القدر » تطبيق مي كند.

بنابراين بايد شب قدر احتمالاً همان شب (بيست و سوم ماه رمضان) باشد كه قرآن يكباره به آسمان دنيا نازل شد، سپس روز بيست و چهارم به زمين نازل گشت كه آغاز آن «اقرا باسم ربك » بوده است. ولي اين مشكل پيش مي آيد كه پيغمبر(صلي الله عليه و آله) از نظر روايات اهل سنت در ماه ربيع الاول مبعوث گشت، و اين مطلب با آغاز نزول قرآن در ماه رمضان منافات دارد. حل اين اشكال بدينصورت است كه پيغمبر(صلي الله عليه و آله) در ماه ربيع الاول كه همان ماه تولد او است ـ با رؤيا و خواب ـ مبعوث شد، و پس از گذشت ششماه از اين واقعه، در ماه رمضان و در عالم بيداري به آن حضرت، وحي نازل گرديد.