غیبت صغری

دوران غیبت صغری
امام زمان (علیه السلام) شش ساله بود كه پدر را از دست داد و به امامت شيعه رسيد و چون از علم خداداد و از عصمت برخوردار بود و نمونه‌اي براي همة فضيلت‌ها و خوبيها به شمار مي‌آمد، شايستگي پيشوايي مسلمانان را داشت. از نظر اعتقادي و ديني، اگر خدا بخواهد، انساني در سال‌هاي كودكي هم مي‌تواند به نبوت و امامت برسد. حضرت عيسي (علیه السلام) درگهواره بود كه به پيامبري تعيين شد و با مردم سخن گفت. [۱] امام جواد (علیه السلام) هم هنگام شهادت پدرش حضرت رضا (علیه السلام) هشت ساله بود كه به امامت رسيد. امام زمان (علیه السلام) هم در شش سالگي پيشواي شيعه شد، چون چيزي از شرايط امامت و رهبري كم نداشت.

امام ناچار بود كه از ديد مردم پنهان باشد تا به عنوان يك ذخيرة الهي از گزند دشمنان مصون بماند. ولي با شيعه توسّط نمايندگاني ارتباط داشت، نامه‌ها از اين طريق به دستش مي‌رسيد، نيازها و درخواست‌ها و سؤال‌هاي علمي و فقهي از اين راه در اختيار وي قرار مي‌گرفت و حضرت به نامه‌ها و درخواست‌ها پاسخ مي‌داد. پاسخ وي يا به صورت شفاهي و از زبان آن نماينده‌هاي خاص بود، يا به صورت نوشته بود كه نام آن نوشته‌ها را «توقيع» مي‌گويند؛ يعني نوشته‌اي كه مهر و امضا

مي‌شد و سنديّت و اعتبار داشت. از اين نمايندگان خاص، در هر زمان يكي بيشتر نبود، نخستين آنان «عثمان بن سعيد» بود. وي از اصحاب امام هادي و امام عسكري «عليهم السلام» هم بود و مورد اطمينان آنان بود. پس از درگذشت او فرزندش «محمد بن عثمان» نمايندة امام شد. او كه در سال ۳۰۵ در گذشت، «حسين بن روح نوبختي» سفير و نمايندة امام (علیه السلام) گشت. با رحلت او در سال ۳۲۶ ، اين مقام به «علي بن محمّد سمري» رسيد كه تا سال ۳۲۹ هجري ادامه داشت و با درگذشت وي، امام زمان (علیه السلام) ديگر سفير و نمايندة خاصّي تعيين نكرد و اين دورة ۶۹ ساله كه به دورة «غيبت صغري» مشهور است پايان يافت. چون اين مدّت در مقايسه با دورة غيبت كبري كه تا كنون ادامه يافته، كوچكتر و كمتر بود به نام غيبت صغري مشهور شد.

آن چهار شخصيّت زبده و پاك و مورد اطمينان امام زمان (علیه السلام) ، كه واسطة ميان او مردم بودند، به «نُوّاب اربعه»، «نُوّاب خاص» و «سُفراي اربعه» هم مشهورند. آنان زاهد و پرهيزكار و آگاه و هوشيار بودند و با وساطت آنان، مشكلات شيعه به دست حضرت مهدي (علیه السلام) حل مي‌شد. همة آن چهار نايب بزرگوار در بغداد مي‌زيستند و مدفن آنان نيز در بغداد است. بغداد به سامرّا نزديك است و امام زمان (علیه السلام) و پدرش و جدش در سامرّا اقامت داشتند. البته در اين مدّت غيبت، كسي از جاي دقيق امام زمان (علیه السلام) خبر نداشت و اين نمايندگان، پنهاني به حضورت حضرت مي‌رسيدند و نامه مي‌دادند و جواب مي‌گرفتند و براي اينكه شناخته نشوند،

اغلب شغل عادي داشتند.
ويژگي مهم اين پاكان، توفيق ديدار حضوري حضرت با حضرت مهدي (علیه السلام) و فيض بردن از ديدار و گفت وگو با وي بود، همان كه هزاران هزار دل شيدايي در حسرت يك لحظه از آن ديدن‌ها و نگاه‌هايند و غم هجران را به شوق وصل تحمل مي‌كنند و با انتظاري شيرين هم آغوش‌اند.
خلفاى دوران غيبت صغرى عبارت بودند از:
۱٫ المعتمد بالله (۲۷۹ -۲۵۶ ق ) ۲٫ معتضد بالله (۲۸۹ -۲۷۹ ق ) ۳٫ مكتفى بالله ( ۲۹۵ -۲۸۹ ق ) ۴٫ مقتدر بالله ( ۳۲۰ – ۲۹۵ ق ) ۵٫ قاهر بالله ( ۳۲۲ – ۳۲۰ ق ) ۶٫راضى بالله (۳۲۹ – ۳۲۲ ق )
هنگامى كه انسان با ذهنى بسيط و ساده، كلام و گفتار مورخان را مورد مطالعه قرار مى‏دهد; خوش‏بينى قابل ملاحظه‏اى نسبت‏به اين خلفا حاصل مى‏شود و چنين تصور مى‏شود كه اينان، محب اهل بيت‏بودند و در حق آنها نيكى و خوبى مى‏كردند.
در چندين مورد، خود مورخان ، اين مطلب را با صراحت اعلام داشته‏اند. «ابن طقطقا» مؤلف كتاب «الفخرى‏» كه شيعى مذهب و نقيب علويان در حله، نجف و كربلا بوده است و نسب او با بيست واسطه به حسن بن على، عليه‏السلام، مى‏رسد (۱) ،درباره معتضد مى‏نويسد:

«معتضد به عموزادگان خود; يعنى آل ابوطالب نيكى روا مى‏داشت.» (۲)
اگر يك مورخ شيعه ، چنين برداشتى از تاريخ داشته باشد، به طريق اولى، مردم عادى و مورخان غير شيعه، برداشتى بهتر از آن نخواهند داشت، همان طورى كه در «الكامل‏» و «مروج‏الذهب‏» و تواريخ ديگر مشاهده مى‏گردد.
دركتابهاى «تاريخ عمومى‏» كه مورد بررسى قرار داديم، درباره اين خلفاى ششگانه، گزارشى كه حاكى از دشمنى اينان با عموم شيعيان و خط مشى ولايت و امامت‏باشد، مشاهده نمى‏گردد. مورخان درباره بعضى از خلفا و عملكرد آنان نسبت‏به شيعيان و آل على ،عليهم‏السلام، سكوت كرده و گزارشى نداده‏اند و درباره برخى از آنها، اخبارى نقل كرده‏اند كه دال بر طرفدارى آنها از اهل بيت است.

همان طورى كه ذكر شد، درباره «معتضد» نوشته‏اند كه او دستور داد بر معاويه در منابر لعن كنند و يا اينكه اموالى كه محمد بن زيد علوى از سهم امام و غيره، جهت تقويت‏شيعيان فرستاده بود، به صورت علنى در بين علويان تقسيم گردد. مورخان درباره «راضى‏» مى‏نويسند كه او عقايد حنابله را تخطئه كرد و در مقابل آنان از على ،عليه‏السلام، و اهل بيت و شيعيان دفاع نمود. همچنين كارهايى در زمان اينها صورت مى‏گرفت كه به نفع شيعيان تمام مى‏شد. مثل به قتل رسيدن «حلاج‏» در زمان «مقتدر» و «شلمغانى‏» در زمان راضى كه از مدعيان دروغين نيابت‏بودند و فعاليت آنان باعث پراكندگى و تزلزل و انحراف شيعيان و منجر به تضعيف «نواب خاص‏» مى‏گرديد.
تاريخ عمومى و بعضى قرائن ديگر نشان مى‏دهند كه اينان با شيعيان زندگى مسالمت‏آميز داشته و هيچ نوع سختگيرى و فشارى را به آنان روا نمى‏دانستند.
ليكن نمى‏توانيم گفتار مورخان را بپذيريم، زيرا وقتى كه به روايات و احاديث‏بيان‏كننده دوران غيبت صغرى و خلفاى آن دوره مراجعه مى‏كنيم، درست عكس و نقطه مقابل تاريخ را گزارش مى‏دهد و چهره ديگرى ارائه مى‏نمايد كه ذهنيت انسان را نسبت‏به آنان تغيير مى‏دهد. براى روشن شدن موضوع ، احاديث زير را با دقت مطالعه كنيد:
۱٫ حكومت عباسى براى يافتن امام مهدى ،عليه‏السلام، تلاش زيادى كرد و به همين خاطر، حاكمان آن زمان، زندگى امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، را به طور دقيق تحت كنترل خود داشتند و لذا تولد حضرت مهدى ، عليه‏السلام، به صورت مخفى صورت گرفت. شيخ مفيد، در آغاز شرح حال امام زمان ، عليه‏السلام، مى‏نويسد:
«ولادت آن حضرت به دليل مشكلات آن زمان و جستجوى شديد حكومت و كوشش آنان براى يافتن آن حضرت، مخفى ماند.» (۳)
وقتى كه «معتمد» شنيد، حضرت امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، بيمار است; پنج تن از خدمتگزاران خويش را كه «نحرير» خادم مخصوص خليفه هم، در ميان آنان بود به همراه چند نفر پزشك و قاضى‏القضات نزد امام حسن عسكرى ، عليه‏السلام، فرستاد و به وزيرش دستور داد كه ده تن از اصحاب مطمئن خود را احضار كند و به منزل حضرت بفرستد تا شبانه‏روز در آنجا بمانند. همه اين اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات نمود و شهر سامرا يكپارچه عزادار شد. سلطان مامورى را به خانه حضرت فرستاد، مامور اتاقها را بررسى كرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او برآمد و دستور داد تا زنانى كه آبستنى را تشخيص مى‏دادند، آوردند و كنيزان آن حضرت را بازرسى كردند و يكى از كنيزها كه احتمال آبستنى داشت، در اتاقى نگه داشتند و بر او نگهبان گماردند. بعد از دفن آن حضرت، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه‏ها را بسيار تفتيش نمودند و بعد از مايوس شدن از آبستنى آن كنيز، اموالش را بين مادر

ش و برادرش جعفر تقسيم كردند. (۴)
و همچنين هنگامى كه برخى از شيعيان قم، براى دادن وجوهات خويش، به سامرا آمده بودند،آنان خبر وفات امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، را شنيدند، بعضى‏ها آنها را به نزد جعفر راهنمايى كردند. شيعيان نيز بعد از آزمايش ، از تحويل اموال به جعفر خوددارى كردند و به پيكى كه امام زمان ، عليه‏السلام، فرستاده بود، وجوهات را تحويل دادند.
پس از آن، جعفر، خبر اين امر را به معتمد عباسى داده و او نيز دستور داد تا به جستجوى مجدد خانه امام‏حسن‏عسكرى ، عليه‏السلام، و حتى خانه همسايگان بپردازند. در آن هنگام بود كه كنيزى به نام «صيقل‏» كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان ،عليه‏السلام، ادعاى باردارى كرده بود، دستگير كردند و به مدت دو سال نگاه داشتند، تا آنكه به باردار نبودن وى مطمئن شده و او را رها ساختند. (۵)

۲٫ شيخ طوسى در «تهذيب‏» روايتى نقل مى‏كند، حاكى از آن است كه مرقد مطهر امام حسين ،عليه‏السلام، در سال‏۲۷۳ ق در دوران خلافت معتمد، در اثر خرابكارى ويران شد و همچنين مقارن آن از طرف حكومت دستور داده شد تا مرقد مطهر على ، عليه‏السلام، نيز خراب گردد.
وقتى انسان جزئيات اين حديث – بويژه در مورد ويران كردن قبر على ،عليه‏السلام – را مى‏خواند ، لرزه بر اندامش حكمفرما مى‏شود و نهايت كينه و دشمنى اينان را نسبت‏به على ،عليه‏السلام، درمى‏يابد. (۶)
۳٫ روايات بصراحت‏بيان مى‏كنند كه در زمان خلافت معتضد اختناق بى‏سابقه‏اى بر جامعه ، بويژه نسبت‏به شيعيان حكمفرما بود و از روزگاران سخت‏به شمار مى‏رفت.
شيخ طوسى حديثى را درباره حمل اموال به سوى محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان ،عليه‏السلام، نقل مى‏كند و مى‏گويد:
حامل اموال نامه‏اى همراه نداشت كه به محمد بن عثمان بدهد، بلكه بدون نامه ، اموال را تحويل داد.

سپس مى‏گويد:
«لان الامر كان حادا جدا فى زمان المعتضد و السيف يقطر دما لما يقال‏»زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت‏شده بود; و چنانكه مى‏گويند از شمشير دشمن خون مى‏چكيد. (۷)
دكتر «جاسم حسين‏» مى‏نويسد: «دوران معتضد (۲۸۹-۲۷۹ ق)به عنوان دوره پيگرد و سركوبى اماميه مشخص مى‏شود. » (۸)
ما نمونه‏هايى از كارهايى را كه در دوره معتضد انجام گرفته ، ذكر مى‏كنيم تا اين موضوع واضح گردد.
۴٫ «حسين‏بن‏حسن علوى‏» مى‏گويد: مردى از نديمان «روز حسنى‏» و مرد ديگرى كه همراه او بود، به او گفتند: اكنون او (يعنى حضرت صاحب الزمان ،عليه‏السلام)، اموال مردم را [به عنوان سهم امام] جمع مى‏كند و وكلايى دارد و وكلاى آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند، نام بردند.
اين خبر به گوش عبيداله بن سليمان (۹) وزير رسيد، وزير، همت گماشت كه وكلا را بگيرد، سلطان گفت: جستجو كنيد ببينيد خود اين مرد (امام ،عليه‏السلام) كجاست، زيرا اين كار سختى است.
عبيداله بن سليمان گفت: وكلا را مى‏گيريم، سلطان گفت: نه ، بلكه اشخاصى را كه نمى‏شناسند به عنوان جاسوس با پول نزد آنها مى‏فرستيم ، هر كس از آنها پولى قبول كرد، او را مى‏گيريم; در همان

موقع توقيعى از ناحيه مقدسه امام زمان ، عليه‏السلام، صادر شد كه هيچ كس از وكلا چيزى از مردم نپذيرند و از آن امتناع ورزند و خود را بى‏اطلاع نشان دهند. مردى ناشناس به عنوان جاسوسى نزد محمدبن‏احمد (قطان) آمد و در خلوت به او گفت: مالى همراه دارم كه مى‏خواهم آن را به امام برسانى، محمد گفت: اشتباه كردى، من از اين موضوع خبرى ندارم، جاسوس همواره مهربانى و حيله‏گرى مى‏كرد، ولى محمد بن احمد تجاهل مى‏نمود; به همين ترتيب هر جاسوسى نزد وكلاى حضرت فرستادند، وكلا از پذيرفتن آنان و اموالشان خوددارى كردند; زيرا مطلب قبلا به اطلاع آنها رسيده بود. (۱۰)
احتمال دارد حضرت در دستگاه عباسى افرادى را مامور كرده بودند تا اخبار را به وى و نواب

ايشان اطلاع دهد و اين خبر از طريق آنها به حضرت رسيد و احتمال دارد از طريق غيب، حضرت مطلع گرديدند. ولى بعيد نيست‏حضرت و نواب خاص جاسوسانى را در دستگاه عباسى گماشته باشند.
۵٫ «احمد بن نظر» از قنبرى كه از فرزندان قنبر، غلام حضرت رضا ، عليه‏السلام، بود، روايت كرده كه گفت: با كسى درباره جعفر كذاب صحبت مى‏كرديم و طرف من جعفر را دشنام داد. من گفتم: غير از جعفر، اكنون امامى نيست. آيا تو غير از جعفر را ديده‏اى؟ گفت: من نديده‏ام، ولى كسى را مى‏شناسم كه او را ديده است. گفتم: او كيست؟ گفت: كسى است كه جعفر او را دوبار ديده است و او داستانى دارد. سپس گفت: رشيق دوست مادرانى (۱۱) نقل مى‏كرد كه ما سه نفر بوديم. روزى معتضد خليفه عباسى ما را خواست و امر كرد كه هر يك سوار اسبى شده و اسبى ديگر با خود ببريم، و جز آذوقه مختصرى، چيزى حمل نكنيم و گفت: به سامرا مى‏رويد، سپس نشانى محله و خانه‏اى را داد و گفت: وقتى به آن محله و خانه رسيدند، غلام سياهى را مى‏بينيد كه دم در نشسته است، فورا وارد خانه شويد و هر كس را در آن خانه ديديد، بكشيد و سر بريده‏اش را براى من بياوريد.
ما هم وارد سامرا شديم و همان طورى كه نشانى داده بود، خانه‏اى را پيدا كرديم و ديديم كه: خادم سياهى در دهليز نشسته و بند شلوارى را مى‏بافد، پرسيدم: اين خانه كيست و چه كسى در داخل آن است؟ گفت: صاحبش! به خدا قسم خادم توجهى به ما نكرد و از ما چندان نترسيد. ما هم يكباره وارد خانه شديم، ديديم مثل اينكه خانه امير لشكرى است. در جلو اطاق پرده‏اى ديديم كه بهتر و بزرگتر از آن نديده بوديم و گويى تا آن موقع دست كسى به آن نرسيده بود. وقتى پرده را بالا زديم، ديديم خانه بزرگى است كه دريايى در آن است و در انتهاى خانه ، حصيرى انداخته‏اند كه فهميديم روى آب است و شخصى كه از همه كس زيباتر بود، بالاى آن ايستاده، نماز مى‏خواند و توجهى به ما ندارد و هم اعتنا به آنچه با خود داشتيم نمى‏كند. احمدبن‏عبدالله بر ما پيشى گرفت و رفت كه وارد خانه شود ولى در آب فرو رفت و مضطرب شد و دست وپا زد تا من دستش را گرفته و او را از آب بيرون آمد ، غش كرد و مدتى به اين حال باقى ماند .بعد از او رفيق دوم من هم جلو رفت و دچار همان سرنوشت‏شد . من مبهوت ماندم ، ناچار به صاحبخانه گفتم: از شما عذر تقصير به پيشگاه خدا مى‏برم . به خدا قسم نمى‏دانستم موضوع چيست ؟ و نمى‏فهميدم براى دستگيرى چه

كسى مى‏آيم ؟ اكنون به سوى خدا توبه مى‏كنم . ولى او به آنچه من مى‏گفتم توجهى نكرد، و از حالتى كه داشت‏بيرون نيامد. اين وضع او ، ما را به وحشت انداخت، ناچار برگشتيم ، معتضد منتظر ما بود و به دربان گفته بود هر وقت ما آمديم ، نزد وى ببرد، دربان هنگام شب ما را نزد او برد. معتضد پرسيد: چه كرديد؟ ما هم آنچه ديده بوديم براى او نقل كرديم. گفت: آيا قبل از من كسى شما را ديده و اين ماجرا را به كسى گفته‏ايد؟ گفتيم:نه، گفت: من ديگر ، از سعى خود درباره او مايوسم. سپس قسم‏هاى شديد ياد كرد كه اگر اين مطلب به كسى برسد، گردن شما را مى‏زنم. ما هم ، تا او زنده بود، جرات نكرديم جريان را به كسى بگوييم. (۱۲)

۶٫ از كيفيت نقل و انتقال اموال و تحويل آن به محمد بن عثمان عمرى، فهميده مى‏شود كه چه اندازه حكومت مراقب بوده و آنان را تعقيب مى‏كرده تا ردپايى پيدا كند و نايبان حضرت را دستگير نمايد.
ابوجعفر محمد بن عثمان براى آنكه از دست جاسوسان حكومت، در امان باشد، با وكلاى ساير بلاد به طور مستقيم تماس نمى‏گرفت. اموالى كه از نواحى مختلف به سوى او سرازير مى‏شد، حاملان اموال نمى‏دانستند تحويل‏گيرنده چه كسى است و محمد بن عثمان را نمى‏شناختند، همان گونه كه تجار اموال را به وسيله افراد موثق به همكاران خود تسليم مى‏كنند، آنچنان اموال به او تسليم مى‏شد، و به وكلاى خود دستور داده بود به حاملان اموال نامه ندهند و همچنين در هنگام تحويل ، مطالبه قبض ننمايند. (۱۳)
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد، كسى كه فرمان قتل امام زمان ، عليه‏السلام، را صادر مى‏كند و چنان سختگيرى شديدى را در نقل اموال به سوى «نواب خاص‏» دارد و طرح مخفيانه براى دستگيرى وكلاى حضرت با همكارى وزيرش مى‏ريزد به چه مناسبتى دستور مى‏دهد اموال و سهم امام به طور آشكار ميان علويان تقسيم گردد؟! بلى ممكن است چنين دستورى را داده باشد تا از آن طريق افراد و وكلاى امام زمان، عليه‏السلام، را شناسايى بكند. بنابراين، حاكمان عباسى، هركارى را انجام داده‏اند كه در نتيجه، به نفع شيعه تمام شده، از آن اهدافى داشته‏اند و براى رسيدن به اغراض و نيات پليد خودشان بوده است، نه به‏خاطر خدمت‏به اهل بيت ، عليهم‏السلام، و شيعيان

.
از رواياتى كه منعكس‏كننده عكس‏العمل «معتضد» در مقابل اماميه بود، معلوم مى‏شود محمدبن عثمان كه مدتى از نيابت آن بزرگوار، در آن دوره بوده، در چه شرايط زمانى هول‏انگيزى به فعاليت‏خود ادامه داده است و در عين حال، دركارهاى خود موفق نيز بوده است. هنگام مطالعه زندگانى محمد بن عثمان اين مسائل بايد مدنظر خواننده‏محترم قرار بگيرد.
دكتر «جاسم حسين‏» در اين زمينه چنين اظهار نظر مى‏كند:
«موضع خصمانه عباسيان نسبت‏به وكلاى سفير دوم (محمدبن عثمان)، پس از مرگ عبيدالله بن سليمان در سال ۲۸۸ ق ادامه يافت. مسؤوليت او به پسرش قاسم تفويض شد. قاسم در خصومت‏با اماميه و به‏طور كلى با شيعه شهره بود. وى در طول خدمتش در اين سمت همان سياستهاى پدر را در قبال اماميه دنبال كرد و حتى شرارت بيشترى از خود نشان داد. به روايت «ابن جوزى‏» قا

سم بسيارى از علويان بى‏گناه را به بهانه گرايشهاى قرمطى دستگير و بازداشت مى‏كرد كه دستگير شدگان تا سال ۲۹۱ ق در زندان ماندند. از زمان حكومت معتضد به بعد، امام براى احتياط، چندين بار محل اقامت‏خود را تغيير داد.» (۱۴)
۷٫ در ادامه خط مشى «معتضد»، در زمان «مقتدر» براى دستگيرى وكلا و نزديكان و دوستداران امام طرحهايى مى‏ريختند. يكى از آن طرحها، اين بود كه دستور داده شد كسانى كه به زيارت مرقد امام حسين ،عليه‏السلام، و مقابر قريش، كه مرقد امام هفتم و امام نهم در آنجا است، مى‏روند، دستگير شوند تا اطلاعات لازم از آنها كسب گردد، ولى اين نقشه شوم، نقش برآب شد. مرحوم كلينى، اين موضوع را در ضمن حديثى چنين بيان مى‏كند:
على بن محمد در اين‏باره گويد:
«توقيعى از ناحيه مقدسه بيرون آمد كه از زيارت مقابر قريش و حائر (كربلاى معلى) نهى فرموده بود. بعد از چند ماه ، وزير ، «باقطانى‏» را خواست و گفت: طايفه «بنى‏فرات‏» (۱۵) و «برسى‏ها» را ملاقات كن و به آنها بگو: نبايد مقابر قريش (كاظمين) را زيارت كنيد; زيرا خليفه دستور داده است، كسى كه مقابر قريش را زيارت كند، در كمينش باشند و او را دستگير كنند.» (۱۶)
و همچنين در زمان «مقتدر» در سال ۳۱۲ ق ، حسين بن روح ، به خاطر عللى كه در بخش مربوط به زندگانى اوبيان خواهيم كرد، به مدت پنج‏سال زندانى شد و درسال‏۳۱۷ ق آزاد گرديد. دوران «راضى‏» هم ، كه آخرين خليفه دوران غيبت صغرى بود، مملو از ظلم و ستم و خونريزى بود و به قدرى بر نايب چهارم ، على بن محمد سمرى ، سخت گرفت كه او نتوانست‏به فعاليت‏خود ادامه دهد و غيبت كبرى آغاز گرديد. اين موضوع را در زندگانى نايب چهارم بررسى كرده‏ايم.
ما فقط نمونه‏هايى را باختصار ذكر كرديم، وليكن موارد زيادى شبيه آنها وجود دارد كه ما جهت اختصار از بيان آن خوددارى نموديم و ذكر همه آنها رساله مستقلى را مى‏طلبد. اينها بروشنى جو حاكم بر آن زمان و عكس‏العمل خلفاى آن دوره را نسبت‏به شيعيان ، نواب خاص وامام، عليه‏السلام، نشان مى‏دهد.
پرسش
اگر خلفاى حاكم در اين دوره، چنين روش و خط مشى خصمانه و كينه توزانه‏اى داشتند، اي

ن سؤال مطرح مى‏شود كه: چرا نواب خاص امام‏زمان ،عليه‏السلام، و نيز كارگزاران و وكلاى آنها در بغداد، كه مركز خلافت عباسى‏ها بود، در غير بغداد توسط دستگاه عباسى دستگير و زندانى نشدند؟ و چرا خلفاى عباسى آنها را قتل عام نكردند و از دم شمشير نگذرانيدند و جلو فعاليتهاى آنها را به طور جدى و قطعى متوقف ننمودند؟
درست است كه طبق گزارش ابوالفرج اصفهانى در «مقاتل الطالبين‏»، تعداد زيادى از شيعيان و علويان و حتى بعضى از فقها و بزرگان زير شكنجه‏هاى حاكمان ستمگر جان سپردند و شهيد شدند، ليكن هسته و شبكه مركزى نيابت و وكالت توانستند به فعاليت‏خود ادامه دهند و دچار چنين گرفتاريهايى نگردند. اين سؤالى است كه ذهن انسان را به خود مشغول كرده است و شايد يكى از نكات مهم در زندگانى نواب و وكلاى آنها به شمار مى‏رود.
پاسخ
حقيقت اين است كه دستگاه عباسى نتوانست‏به اين تشكيلات منظم و منسجم پى ببرد و ماهيت «نيابت‏» با آن همه فعاليتهاى عريض و طويل كشف نگرديد. و به خاطر نداشتن اطلاعات دقيق از «نواب‏» و مكان آنها و كيفيت تلاشهاى آنان، براى خلفا مقدور نشد، اقداماتى در جهت دستگيرى و متوقف نمودن كارهاى نايبان انجام بدهند.

يكى از نويسندگان مى‏نويسد:
«شيوه تربيت‏سفيران ، بقدرى دقيق و عجيب بود كه هرگز اين اسرار فاش نشد و كسى به دست رژيم گرفتار نشد حتى در مدت ۷۴ سال هيچ‏يك از سفيران توسط جاسوسان رژيم شناخته نشد ! و در عين حال ، همه شيعيان مورد اعتماد، در تمام اقطار و اكناف جهان نايب امامشان را مى‏شناختند و با آنها تماس مى‏گرفتند و پرسشهاى خود را به آنان مى‏دادند و پاسخهاى لازم رابه‏خطحضرت‏ولى‏عصر،عليه‏السلام، دريافت مى‏كردند. (۱۷)
با مطالعاتى كه در زندگانى نواب خاص امام زمان ،عليه‏السلام، و كارگزاران آنها و روش فعاليت آنان، صورت گرفته، به نظر مى‏رسد، مسائل مندرج در ذيل ، علت فاش نشدن اسرار آنها گرديد.
۱٫ زندگانى نواب و وكلاى آنها طورى تنظيم شده بود كه توجه كسى را به خود جلب نمى‏كرد.

زندگانى و تجارت آنها به شكل طبيعى و عادى بود. بدون اينكه اشعارى در خطمشى و زندگى آنان به مخالفت‏با دولت مشاهده گردد. چنانچه در آينده ، در زندگانى «نواب‏» مطالعه خواهيد كرد، اولين نايب ، عثمان بن سعيد در زمان امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، به صورت تاجر روغن ، زندگى مى‏كرد و لقب «سمان‏» به خود گرفته بود و سهم امام را داخل ظروف روغن به امام مى‏رسانيد. د

ر زمان غيبت صغرى نيز ، زندگى خود را به همين روش ادامه داد، بدون اينكه كوچكترين تغييرى در روش زندگى وى حاصل گردد. در نهايت‏سادگى و در خانه‏هاى محقر و كوچك زندگى مى‏نمودند، و از خدام و كنيزكان و زندگى مفصل و رفت و آمد خبرى نبود و هكذا وكلاى آنها چنين بودند. پدر مرحوم صدوق ، على بن بابويه قمى مغازه‏اى در قم داشت و مثل تجار معمولى هر روز در محل كار حاضر و به كار خود مشغول مى‏گشت.