فرهنگ از ديدگاه مراجع

تعريف فرهنگ
محققان و صاحبنظران فرهنگ شناس, تاكنون دهها تعريف يا توصيف پيرامون شناساندن فرهنگ ارائه داده اند . در دايره المعارف بريتانيكا تعداد تعاريف فرهنگ تا كنون به يكصدو شصت و چهار رسيده است با دقت در اين تعاريف به اين نتيجه خواهيم رسيد كه تعدادي از آنها براي شناساندان يك يا چند عنصر فرهنگي ذكر شده است. مانند فرهنگ علمي , فرهنگ هنري , فرهنگ ادبي , فرهنگ اخلاقي , و تعدادي ديگر از اين تعاريف فقط براي بيان گونه هاي مختلف يك پديده ي

فرهنگي مثلاً هنري ذكر شده اند . برخي ديگر فرهنگ پيرو را توضيح مي دهند , و بعضي ديگر فرهنگ پيشرو را معرفي مي نمايند , اگر چه به اين دو اصلاح تصريح نكرده اند . يك مثال ساده براي بيان اينكه آن همه تعاريف , نتوانسته است يك مفهوم جامع را براي فرهنگ ارائه دهد . اينست كه عده اي از اشخاص سعي مي كنند براي تعيين مركز دايره نقطه هاي فراواني درون دايره بزنند ولي هيچ يك از آن نقطه ها مركز حقيقي دايره نيست , زيرا صاحبنظران يا جامعه شناسان فرهنگي , آن هويت اصلي انسان را كه پرچم خود را در مرز طبيعت و ماوراي طبيعت زده است : دو سر هر دو حلقه ي هستي / به حقيقت به هم تو پيوستي , جدّي در نظر نگرفته و بنابراين فقط به بررسي معلومات عناصر فرهنگي محدود , آن هم در عرصه ي فيزيكي پديده ها و فعاليتهاي فرهنگي پرداخته اند . بديهي است كه به اين ترتيب شمار معلومات در عرصه ي فيزيكي نه تنها مي تواند به يكصد و شصت و چهار تعريف برسد , بلكه مي تواند از هزار هم تجاوز كند . شما براي اثبات اين حقيقت مي توانيد به بي اعتنايي يا كم اعتنايي تعريف كنندگان فرهنگ به قطب دروني ذاتي آن , مانند قطب ذاتي زيبايي , توجه فرمايي . در صورتي كه فرهنگ حقيقي است دو قطبي , درون ذاتي و برون ذاتي , جامعترين تعريفي كه از فرهنگ با نظر به اكثر تعاريف به عمل آمده مي توان ارائه داد اين است : (( فرهنگ عبارت است از كيفيت يا شيوه ي بايسته و يا شايسته براي آن دسته از فعاليتهاي حيات مادي و معنوي انسانها كه مستند به طرز تعقل سليم و احساسات تصعيد شده ي آنان در حيات معقول تكاملي باشد )) . ۲
عناصر و مصاديقي كه براي استفاده از توضيح تعريف فرهنگ در دايره المعارفهاي بزرگ و كتابهاي لغت دنياي امروز آمده شامل هر دو كيفيت يا شيوه ي بايسته و شايسته است . يعني موارد و مصاديقي كه بيان شده است هم شامل حقايق شايسته مي گردد و هم شامل ضرورتهاي حيات انساني , مانند آنچه كه در دايره المعارف فرانسه آمده است : (( فرهنگ , مجموعه ي دانشها

ي دريافت شده توسط فرد يا جامعه است . مانند مجموعه اي از فعاليتهايي كه تابع قواعد اجتماعي _ تاريخي گوناگون بوده و با ساختار هايي كه نتيجه ي تغيير رفتار و كردار در تحت شرايط تعليم و تربيت خاص بوده است )) . اين جمله شامل هر دو گونه فعاليتها و شرايط كاملاً ضروري حيات و شايستگيهاي غير ضروري است . البته همان طور كه در مباحث بعدي خواهيم ديد معناي هر يك از بايستگيها و شايستگيها , آن نيست كه خواسته هاي نفساني بشر در آن دو معقوله (

بايستگيها و شايستگيها ) دخالت نداشته باشد . بعضي از صاحبنظران عقيده دارند كه مفهوم فرهنگ شامل بايستگيهاي ضروري زندگي , مانند علوم طبيعي يا علوم انساني نمي شود , بلك

ه فقط شامل شايستگيهايي است كه مي تواند مبناي فرهنگها قرار بگيرد . در اين مورد دو اصل مهم را بايد در نظر گرفت : اوّل اينكه هر اندازه فرهنگ از واقعيات جبري و زندگي طبيعي بالاتر برود و از حقايق تكاملي ذات برخوردارتر باشد , انساني تر مي گردد , و دوم آن اصل روحي بسيار والا است كه بر طبق آن انسان همواره مي خواهد همه ي شئون و فعاليتهاي زندگي او باردار ارزش

كمالي باشد . با نظر به اين دو اصل است كه عده اي از صاحبنظران انسان شناس معتقدند كه بايد فرهنگ همواره به عنوان يك عامل آرماني و پيشرو در حركت تكاملي انسان , نقش اساسي را به عهده داشته باشد .
لزوم تحقيق در تعاريف فرهنگ
ما در اين بخش با دقت در تعاريف مشروح فرهنگ اقوام و ملل مختلف دنيا به اين نتيجه ي قطعي خواهيم رسيد كه چون فرهنگ گرايي اصيل در ذات انسانهاست , لذا با وجود قدرتها , خودكامگيها , و لذت پرستيها به وجود خود ادامه خواهد داد , و اينست معناي اين آيه ي شريفه كه مي گويد : (( خداوند از آسمان , آبي فرستاد , آن آب در درّه به مقدار آنها به جريان افتاد , سيل جاري كف بلند بر روي خود آورد ( چنانكه ) آن فلزاتي كه آتش برآنها شعله ور مي كنيد تا زينت آلات يا كالا ( ي ديگر ) از آنها بسازيد . خداوند مثال حق و باطل را چنين مي آورد . اما كف ( آب يا فلز ) ناپايدار است و پوچ مي شود و مي رود و اما آنچه كه به حال مردم سودمند است در روي زمين پايدار مي ماند , خدواند مَثَل ها را بدينسان مي آورد )) . ۸
قرنها بگذشت اين قرن نويست ماه آن ماه است و آب آن آب نيست
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم ليك مستبدل شد اين قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اي همام وين معاني برقرار و بر دوام
آب مبدل شد در اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بنايش نيست بر آب روان بلكه بر اقطار عرض آسمان
تحقيق در تعريف فرهنگ از ديدگاه مشهورترين دايره المعارفها و بعضي از منابع جامعه شناسي و كتابهاي لغت , بيشتر براي اثبات اين حقيقت است كه نشان دهيم وجود تكامل انساني در معناي حقيقي (( فرهنگ )) در ميان همه ي جوامع به عنوان كيفيت يا شيوه ي بايسته يا شايسته ي حيات بشري , تضمين شده است . و اگر عده اي از خود خواهان سوداگران سلطه جويان با پوچ گرايان بخواهند فرهنگ را تا حد يك بهشت پديده هاي مبتذل تنزل بدهند و نام آن را فرهنگ بگذارند , مبتني بر حقيقت نبوده و ريشه اي ضد انساني دارد . اما آنچه كه در اين ميان موجب بروز تعاريف مختلف و متعدد شده است , تنوع ديدگاههاي محققان و صاحبنظران در تفسير مفهوم فرهنگ با اتفاق نظر در اصل تكاملي آن بوده است . اين اختلاف چنانكه خواهيم ديد مقداري با گذشت زمان و بروز انواع پديده ها و مورد توجه قرار گرفتن آنها به عنوان كيفيتهاي شايسته ي حيات بوده , و در برخي موارد معلول خصوصيتهاي محيطي و برداشت از جهان بيني ها بوده است . براي نمونه در زبان فارسي (( فرهنگ )) به معني كشيدن دو شاخه ي درختي را مي گفتند كه آن را بخوابانند و خاك به زير و روي آن بريزند تا بيخ بگيرد و بعد از آن , آن را كنده به جاي ديگر نهال كنند . در زبان عربي , (( الثقافه )) به معني پيروزي , تيز هوشي و مهارت بوده , سپس به معني استعداد فراگيري علوم و صنايع و ادبيات به كار رفته است .
در فرانسه , (( كولتور )) از كلمه ي لاتين (( كولتورا )) گرفته شده است و

به معني بارور كردن ( زمين ) كاري در جهت توليد , حاصلخيز كردن , و عمل كاشتن ( گياه ) است . در آلماني به معني پرورش باكتريها و موجودات زنده بر روي زمينه ي مواد غذايي تهيه شده , كاشتن و رسيدگي كردن زمين زراعتي , و گروه جديد پرورش داده شده از زندگي حيواني يا گياهي آمده است . و سرانجام در روس براي تعيين تاثير انسان بر طبيعت , مشخص كردن دستاوردها و نيروهاي عامل اين دستاوردها به كار رفته است .

 

جستجو براي كشف آن حقيقت جامع ثابت و ارزشي كه فرهنگ ناميده شده است .
فرض كنيم آن كلمه اي كه براي ارائه مفهوم عالي و ارزشي فرهنگ در ميان اقوام و ملل دنيا در گذرگاه تاريخ , و در مسير تحولات جوهري قرار گرفته و در دوران اخير معاني جديدي نسبت به دوران گذشته ارائه داده , كلمه ي (( فرهنگ )) است كه در فارسي روزگار قديم , به معناي كشيدن و خواباندن شاخه ي درختي براي پروراندن أن به شكل عالي و بعدها بتدريج تبديل به خردمندي , تعليم و تربيت , بزرگي و عظمت در فضيلت شده است . و نيز چنين تصور كنيم كه كلمه ي فرهنگ حتي در مبتذلترين و كثيفترين نمودها به كار رفته است . با اين حال اين دگرگوني در مفهوم يك كلمه نمي تواند حقيقت ثابت در (( حيات معقول )) را از بين ببرد . براي مثال كلمه ي (( قانون )) را در نظر مي گيريم كه نام سازي بوده است . اين كلمه در دورانهاي بعد به حقيقت , حياتي با اهميت در تفسير حقيقت اطلاق شده است . حال اگر چنين فرض كنيم كه اين كلمه در يك يا چند جامعه به قضايايي گفته شده , كه زورگويان سلطه گر آنها را بي هيچ توجهي به واقعيات و حقايق , دستاويز اميال شخصي خويش قرار داده اند , آيا در اين صورت مي توان چنين نتيجه گرفت كه كلمه ي قانون , آن معناي ثابتِ ارتباط انسان با خويشتن , با خدا ,با جهان هستي , و با همنوعان خود را از دست داده است ؟ اين تصور غلط است , زيرا آن قضايايي كه بيان كننده ي قوانين جاري در طبيعت و ارتباط انسان با آنها و ارائه كننده ي ارتباط انسان با خدا و ديگر موضوعات بوده است , قطعاً ثابت و به جاي خود پايدار است , اگر چه لفظ قانون درباره ي آنها به كار نرود .
كوشش ما در مباحث بعدي پيدا كردن آن حقيقت جامع ثابت و ارزشي است كه اگر آن را به هر نامي بخوانيم . باز آن حقيقت جامع ثابت , همچنان ضرورت خود را براي نوع انساني حفظ خواهد كرد . مگر اينكه انسان ماهيت خود را در كارزار با ماشين چنان از دست بدهد كه ديگر حيات و جان و روان وخود و من و شخصيت او بكلي راه فنا و زوال پيش بگيرد و يا به قول تايلر به گوريل باهوش , تحول يابد و سپس مبدل به دندانه هاي نا آگاه ماشين شود .
تعاريف فرهنگ از ديدگاه كتابهاي لغت و دايره المعارفهاي مهم و مشهور
واضح است كه همه ي تعاريف مربوط به فرهنگ را نمي توان در يك رس

اله يا يك مجلد كتاب جمع آوري كرده و مورد تحقيق قرار داد , ولي مي توان با استناد به بخشي از كتابهاي لغت و دايره المعارفهاي مهم و مشهور به تحقيق درباره ي فرهنگ پرداخت و از با اهميت ترين تعاريف از ديدگاه بزرگترين صاحبنظران شرقي و غربي درباره ي فرهنگ آگاه شد .
فرهنگ از ديدگاه مراجع فارسي
(( فرهنگ با كاف فارسي , بر وزن و معني فرهنج است كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگي و سنجيدگي و كتاب لغات فارسي و نام مادر كيكاوس باشد و شاخ درختي را نيز گويند كه در زمين خوابانيد , از جاي ديگر سرآورد , و كاريز آب را نيز گفته اند چه (( دهن فرهن

گ )) جايي را مي گويند از كاريز كه آب بر روي زمين آيد )) . حسين بن فخرالدين حسن انجو شيرازي مي گويد : (( فرهنج و فرهنگ , شش معني دارد : اوّل , دانش باشد . كمال اسماعيل گفته : فلك ز قدر تو اندوخته بسي رفعت / خرد ز راي تو آموخته بسي فرهنگ , دوّم , ادب بود . حكيم سنايي فرمايد : مرد را ور هنر به فرهنجد / تو سني از سرش بياهنجد , سوم , عقل را نامند . شيخ نظامي فرمايد : نه دانش باشد آنكس را نه فرهنگ / كه وقت آتشي پيش آورد جنگ , چهارم, كتابي را خوانند كه مشتمل باشد بر لغات پارسي . حكيم سوزني گويد : نوشتست بخت از پي كام خويش / بر اوراق فرهنگ او نام خويش , پنجم , نام مادر كيكاوس است , ششم , شاخ درختي را گويند كه آن را بخوابانند و خاك بر زير آن بريزند تا بيخ بگيرد و بعد از آن , آن را كنده به جاي ديگر نهال كنند )) .
مرحوم دهخدا نيز در لغتنامه در ذيل ماده ي فرهنگ , ابياتي را از پيشتازان ادبيات فارسي آورده است كه دلالت بر گسترش و عمق زياد , معناي فرهنگ در ادبيات فارسي دارد .
در دايره المعارف فارسي چنين آمده : (( فرهنگ در مردم شناسي , راه و رسم زندگي يك جامعه . استعمال علمي كلمه ي انگليسي معادل “” فرهنگ “” در اواخر قرن نوزده به توسط سرا. ب تايلر برقرار شد . مفهوم فرهنگ چندان سودمند بوده است كه آن را توسعه داده در ساير علوم اجتماعي و در ادبيات و علوم زيستي نيز به كار مي برند . از آغاز پيدايش نوع بشر , فرهنگ مايه ي تمايز انسان از گروههاي حيواني بوده است . آداب و عادات و انديشه ها و اوضاعي كه گروهي در آن شركت دارند , از نسلي به نسل ديگر انتقال پيدا مي كند , و اين انتقال پيش از آنكه از راه وراثت باشد , از راه آموختن است . پيروي از اين آداب و عادات با نظام پاداش و كيفر مخصوص به هر فرهنگ اند . ولي بسياري از رفتارها تنها از طريق تجربه حاصل مي شود . هر جامعه براي خود الگوي خاصي از “” كليات فرهنگي “” دارد كه سازمان اقتصادي , و

 فرهنگي وسيله اي براي تشخيص دادن جامعه هاي متمدن از جامعه هاي “” ابتدايي “” است . ولي در اين دو اصطلاح هميشه جنبه ي نسبيت را بايد در نظر گرف

ن است فرهنگهاي فرعي نيز داشته باشد كه از منشاء ملّي و دين و اوضاع اجتماعي حاصل مي شود . بر عكس , از طريق تماسهاي صلح آميز يا قهري فرهنگي , ممكن است يك فرهنگ مشترك مورد قبول چند جامعه ي مختلف قرار گيرد . اين عمل متضمن همفرهنگي است و آن فرآيندي است كه به وسيله ي آن , اعضاي يك گروه , آداب و عادات گروه ديگر را مي پذيرند . گسترش خصوصيات يك فرهنگ را , از طريق مستقيم يا غير مستقيم , ميان گروههاي مختلف , انتشار آ، مي نامند . سرزميني كه در داخل آن بتوان بعضي از خصوصيات يك فرهنگ را يافت , پهنه ي فرهنگي ناميده مي شود . در مردم شناسي , براي توجيه طرز عمل دروني فرهنگها و گسترش و تكامل خصوصيات آنها , مكتبهاي گوناگون پيدا شده است , ولي همه ي مردم شناسان به يك تسلسل تكاملي وسيع در تاريخ فرهنگي بشر , خاصه در زمينه هاي فني و اقتصادي , اعتقاد دار اين مراحل را طي نكرده اند . بلكه گاه از طريق همفرهنگي , جهشي از يك يا چند مرحله صورت مي گيرد . مرحله ي نخستين , مرحله ي خوراك جويي است كه در آن دسته هاي كوچك مهاجر , مانند شكارچيان و ماهيگيران و ميوه چينان , براي يافتن خوراك از نقطه اي به نقطه ي ديگ

ر كوچ مي كنند و در غارها يا پناهگاهها موقتاً سكنا مي گزينند , چنانچه در عصر حجر قديم و عصر حجر متوسط چنين بوده است , مرحله ي بعد , مرحله ي خوراكسازي است كه در آن انسان اهلي كردن جانوران و گياهان را آموخته و در آباديهاي كوچك مسكن مي كرده است , نمونه اي از آن , فرهنگ عصر حجر جديد است . پس از اين موحله, نوبت شهرنشيني رسيده است , بدانگونه كه در تمدنهاي بزرگ تاريخي اثر آن مشهود است . در طبقه بندي يك فرهنگ معاصر بر حسب مرحله اي كه در آن است , تنها نبايد سطح فني و صنعتي آن را در نظر گرفت . مثلاً , خوراك جويان امروز , مانند بوميان اصلي استراليا را نبايد با شكارچيان ۲۵۰۰۰ سال قبل در عصر حجر قديم يكسان شمرد , زيرا مثلاً نظام خويشاوندي و دين در عصر حجر قديم به احتمال قوي به صورت ديگري بوده است )).
فرهنگ از ديدگاه مراجع عربي
فرهنگ در لغت با كلمه ي (( الثقافه)) بيان مي شود و (( به معناي پيروزي ، تيز هوشي و مهارت بوده ، سپس به معناي استعداد فراگيري علوم و صنايع و ادبيات به كار رفته است)) . ماده ي ثقف به معناي ماهر ، هوشيار ، سريع الفهم و پيروز آمده است .
به نظر مي رسد براي به دست آوردن تعريف فرهنگ و مباحث مربوط به آن ، بايد به د و ماده ي (( الثقافه )) و (( الادب )) مراجعه نمود . المنجد مي نويسد : اديب كسي كه آشنا به ادبيات است . جمع اديب ،‌ادبا است . اديب كسي است كه ماهر در لغت و ادبيات و مطلع از آنهاست و فرنگ عالي اطلاق مي شود .
در دو بيت زير نيز ادب به معناي فرهنگ است كه عبارتست از اتصاف به معرفت و اخلاق عالي و عمل به اصول شايسته اي كه برحسب موقعيتي در زندگي به دست آمده است :
كُنٌ ابنَ مَن شِئتَ وَ اكتَسِبٌ أدَباً نُعنِيِكَ مَهمودهُ عَن النَّسَب .
اِنَّ الفَتي مَنٌ يَقُولُ ها اَنَا ذا لَيٌسَ الفَتي مَنٌ يَقُولُ كانَ اَبي .
فرهنگ از ديدگاه مراجع فرانسوي
كولتور ( فرهنگ ) از كلمه ي لاتين كولتورا و به معني عمل بارور كرن ( زمين ) ، كاري در جهت توليد ،‌حاصلخيز كردن ،‌ عمل كاشتن ( گياه ) است . چند معناي مجازي نيز براي (( كولتور )) شده كه از آن جمله است ، ۱) افزايش قواي فكري مثلاً فرهنگ ذهني ،‌ ۲) مجموعه ي دانشهاي دريافت شده توسط فرد مثلاً داشتن فرهنگ عمومي ، فرهنگ ادبي ، فرهنگ فلسفي ،‌فرهنگ كلاسيك ،‌ و فرهنگ انباشته كه از طريق وسايل ارتباط ج

معي انتقال مي يابد ، ۳) مجموعه اي از فعاليتهايي كه تابع قواعد اجتمعي – تاريخي گوناگون بوده و ساختارهايي كه مربوط مي شود به رفتار و

 فرهنگ غربي ، ۴) در مورد جسم هم به كار رفته است ، مثلاً (( كولتور فيزيك ))‌در متون قديمي به معني تربيت بدني و (( كولتوريسم )) به معني ژيمناستيك آمده است . در مأخذ ديگر چنين آمده است : (( كولتور از قرن پانزدهم از كلمه ي لاتين كولتورا گرفته شده كه اين واژه نيز به معني بارور كردن و همين طور مواظبت كردن به كار مي رفته است . واژه ي كولتيوه نيز در قرن دوازدهم به معناي كاشتن و بارور كردن به كار مي رفته است )) .
فرهنگ روبرو در تعريف كولتور مي گويد :‌ مجموعه ي دانستنيهايي كه به انسان قدرت انتقاد و سليقه ي قضاوت مي دهد . آنگاه به لغات : معلومات ، تربيت ، آموزش ، تعليم و تربيت ،‌و دانش ارجاع مي دهد . سپس مي نويسد : فرهنگ آن چيزي است كه وقتي همه چيز از ياد رفته ، در ذهن انسان باقي مي ماند . اين صفات : وسيع ، بالا و قوي معمولاً با لغت فرهنگ به كار گرفته مي شود .
فرهنگ از ديدگاه مراجع آلماني
دودن در تعريف فرهنگ مي نويسد : ۱) مجموع مظاهر زندگي فكري و هنري ، ۲) شكل زندگي ظريف ، ۳) پرورش باكتريهاو موجودات زنده بر روي زمينه ي مواد غذايي ، ۴) كاشتن و رسيدگي كردن زمين زراعتي ، ۵) گروه جديد پرورش داده شده از زندگي حيواني يا گياهي .
در مأخذ ديگر چنين آمده است : مجموعه ي مظاهر زندگي يك ملت : الف) مجموعه ي فعاليت انساني براي رفع حوايج اصلي خود و جامعه اش ، مانند غذا ، لباس ، خانه ، بهداشت ، و حفظ طبيعت ،‌ب) تدارك امكاناتي كه براي مجموعه ي فعاليت انساني اعم از علوم ، صنايع ، راهسازي ، تشكيلات اداري و غيره لازم است ، ج) سعي در ظرافت و اصالت دادن و فرم بخشيدن شخصيت انساني و محدود ساختن و تغيير دادن انگيزه ها و نيازهاي داني ( پست ) به نيازهاي عالي ( تصعيد ) با ظهور انسان در روي زمين بوده و همزمان با او فرهنگ شروع شده است .
اولين نكته ي با اهميت كه در تعريف اخير ملاحظه مي شود . اينست كه در اين نوع مراجع پس از شمردن عاليترين حقايق ارزشي به عنوان معناي فرهنگ ، مانند سعي در ظرافت و اصالت دادن و فرم بخشيدن به شخصيت انساني و محدود ساختن و تغيير دادن انگيزه ها و نيازهاي داني ( پست ) به نيازهاي عالي ( تصعيد ) مي گويد :‌ (( شروع فرهنگ با ظهور انسان در روي زمين بوده است )) ، يعني حقايق مزبور كه به عنوان معني يا معاني فرهگ گفته شد ،‌ ثابت و پايدار است و اين ثبات با توجه به ماهيت انسان (( آن چنانكه استعدادهاي او نشان مي دهد )) و (( آن چنانكه ارزشهاي به فعليت رسيده ي او )) ارائه مي نمايد ،‌نيازي به آن ندارد كه با انتقال كلمه ي فرهنگ به معاني پست و آلوده ي امروزي تغيير پذير باشد .

 

فرهنگ از ديدگاه ديره المعارف آمريكا :‌
(( فرهنگ واژه ايست كه علماي علم اجتماع و پويندگان رشته ي مردم شناسي آن را به كار برده اند و اين واژه از گستردگي وسيعي برخوردار است . مفاهيم جانبي آن به طور عمده به افراد تحصيل كرده و آداب دادن ، تحت عنوان (( فرد با فرهنگ )) دلالت دارد . به عبارت ديگر به فردي تعلق مي گيرد كه آراسته و داراي فرهگ بوده و با هنرهاي زيباي شيوه ي زندگاني متمدن آشنا است .
فرهنگ در قالب بحث تخصصي خود ، حوالي اواسط قرن نوزده ، در نوشته هاي علماي مردم شناس پديدار شد . سر اداوارد برنت تايلر ، مردم شناس انگليسي ، اين واژه را براي بيان يك مجموع ي تكامل يافته از عقايد و چيزهايي كه بر اثر تج

ارب تاريخي شكل گرفته اند ، به كار برد . در ۱۹۱۰ علماي مردم شناس آمريكايي واژه ي فرهنگ را به منظور خصيصه هاي مختص قوميتهاي اجتماعات به كار گرفتند . روت بنديكت در دهه ي ۱۹۳۰ از فرهنگ به عنوان الگوي تفكر و انجام ددن فعاليتهاي فردي نام برد كه او را از ديگران متمايز مي سازد . چند سال بعد واژه ي فرهنگ جهت تعريف شيوه ي متمايز برخورد انسان با محيط – به منظور طبيعت شكل گيري بشر در راستاي همنوايي با هدف و آرزوهايش – مورد استفاده واقع شد . به هر صورت همه ي علماي رشته ي مردم شناسي بر اين باورند كه فرهنگ بر خلاف الگوهاي وراثت يا غريزه ، متشكل از راههاي فراگيري رفتاري و نهحوه ي پذيرش آن است .

واژه ي (( فرهنگ )) براي انديشمندان علوم اجتماعي از اهميت والايي برخوردار است ، زيرا ساده ترين مفهوم را براي بيان رفتار و تاريخ انسان به دست مي دهد . به عنوان مثال نسبت به واژه ي (( اجتماع )) كه بنا بر تعريف عبارتست از گروه افراد سازمان يافته ي وابسته به يكديگ

ر كه در يك سيستم براي توليد و ادامه ي حيات خود ، فعاليتهاي لازم را انجام مي دهند ، واژه ي فرهنگ از كاربرد وسيعتري برخوردار است . فرهنگ ،‌بر محتواي رفتاري جامعه دلالت دارد . حال اين پرسش مطرح است كه چرا تعاريف گوناگوني از فرهنگ ارائه شده است ؟ دليل آن اينست كه فرهنگ از يك مقوله ي متجانس نيست و بر يك واقعيت مفرد دلالت نمي كند . بلكه تعداد زيادي از عناصر را در سطوح مختلف در بر س مي گيرد . از آن جمله اند عقايد ، عواطف ، ارزشها ،‌هدفها ،‌ كردارها ،‌ تمايلات ،‌و اندوخته ها .
تكامل فرهنگ :‌
در بررسي روند تكاملي تاريخ فرهنگ ، سه نكته ملاحظه مي گردد : نخست آنكه فرهنگ مي تواند به عنوان روش تشخيص هنجار انسان از هنجار ساير جانداران مورد استفادهد قرار گيرد . دوم اين شيوه و سلوك رفتاري ، ناشي از اثرات علت و معلولي پرورش جسمي انسان است . آخرين نكته آنكه در نتيجه ي رشد جمعيت انساني و بهره گيري از طبيعت محيط ، هنجار فرهنگي با تأكيد بر نشانه ها و زبان ، گنجينه اي از عقايد و ديدگاهها را در طول قرون و اعصار محقق ساخته است . اگر با ديدگاه وسيعتري نظر كنيم ،‌فرهنگ چيزي نيست كه انسانهاي اوليه به خاطر نياز خود ،‌آن را ابداع كرده باشند . بلكه پديده اي مبتني بر هنجار بوده تا ارزش زيستي عظيمي را به موجوداتي كه از آن برخوردارند ،‌ اعطا نمايد . بشري كه م تواند ابزار بسازد و آن را براي انجام دادن كارها به كار ببرد ، مي واند به چيزهاي مختلف بينديشد و آنها را با يكديگر مرتبط ساخته ، فكر تازه اي ارائه بدهد . همچنين اين امكان وجود دارد كه يافته هاي يك نسل از طريق ثبت و نگارش به نسلهاي بعدي انتقال بيابد . هيچ كدام از موجودات زنده ي عالم تا اين اندازه توانايي ندارند . با تكامل اين گونه تقبدات ‌ بوده كه فرهنگ واقعيت خود را باز يافت .
فرهنگ به عنوان شيوه ي زيست :‌

اساس متغيرهاي فرهنگي در خلاقيت و استعداد تجسم ذهني انسان نهفته است ،‌ بشر تقريباً داراي قدارت درك هرگونه حالت رفتاري يا تعبير حيات انساني است . البته در راه ايجاد و حفظ اشكال متغيير مفاهيم و زندگي اجتمعي ، محدوديت هايي در رابطه با واقعيتها

ي زيستي و اقتصادي وجود دارد . جنبه هاي اقتصادي و مادي حيات انسان ،‌ظاهراً در مراحل مختلف به عنوان توانايي تبديل محيط طبيعي به دارايي و رفاه بيشتر گسترش يافته است . جنبه هاي هنري ، مطالعاتي ، و فلسفي فرهنگ در زمينه هاي مخلتف افزايش

يافته ، اما معلوم نيست كه اين عوامل در مراحل مشخص گسترش يافته باشند . به هر حال ، تنوع مطلق فرهنگها در روي زمين ظاهراً محو مي گردد . گسترش روشهاي جوامع صنعتي غربي در سطح جهان ، بسياري از تفاوتهاي كم نظير را به بهاي جايگزيني اشكا

ل شهرهاي صنعتي تحت تأثير خود قرار داده است .
علماي رشته هاي مردم شناسي و تاريخ گمان دارند كه احتمالاً تنوع ف

عناصر فرهنگ :‌
براي تجزيه و تحليل فرهنگ ، برخورداري از مفاهيم خاصي ضروري است . در مرحله ي نخست ، اين امكان وجود دارد كه عناصر فرهنگ را بر اساس تعداد و اصول كلي طبقه بندي نماييم . ولي استفاده از واژه هاي خصيصه ، مجموعه ، و نمونه كاربرد يكساني دارند . علاوه بر طبقه بندي عناصر تشكيل دهنده ي فرهنگ ،‌مفاهيم ديگري براي روش بررسي فرهنگ و موارد استفاده ي از آن مطرح است . در اينجا دو انديشه مهم پديدار مي گردد ، مفهوم و كردار . معناي هر كدام از عناصر فرهنگ ( انديشه ي الگوي هنجاري ، يا هدف ) عبارتست از هر گونه تعبير و نشانه ي واكنش در ذهنهاي مردمي كه در برابر آن عناصر قرار دارند .
استفاده از عناصر فرهنگي ،‌توسط فردي كه آن را مورد مطالعه قرار مي دهد مشخص مي گردد ، نه توسط شخصي كه خود حامل فرهنگ است . علماي اجتماع نيز فرهنگ را به دو گروه از مكاتب فكري ،‌كه بر طرف كننده ي نياز انسان هستند ، تقسيم كرده اند .
شيوه ي فرهنگ
هنجار منطبق بر الگو نيز ممكن است در فرهنگ با مفهوم شيوه اي خاص مشخص شود يعني فرهنگ را مي توان براي روش مشخص انجام دادن كارهايي در جامعه مورد استفاده قرار داد . از اين رو اصطلاح ((‌ زير مجموعه ي فرهنگ )) غالباً براي توصيف شيوه ي بخصوصي از كردارها در بخشي از جامعه به كار مي رود . بنابراين قشر سياه پوست ايالات متحده داراي شيوه هاي معيني از زندگي هستند كه در جامعه ي سفيد پوست ديده نمي شود ، هر چند كه در جوار يكديگر بسر مي برند . فرهنگ در قالب شيوه ي رفتاري غالباً بيانگر روشهاي حل مشكلات است )) .
فرهنگ چگونه تغيير پيدا مي كند ؟
هر فرهنگي به طور مداوم تغيير پيدا مي كند . ممكن است اين دگرگوني سريع يا كند باشد . نظر به اينكه فرهنگ از عوامل مختلفي تشكيل مي گردد ، تغيير در يك قسمت ، بر قسمتهاي ديگر نيز اثر مي گذارد . بعضي از دانشمندان علوم اجتماعي معقدند كه بسياري از معضلات اجتماعي به اين علت به وجود مي آيد كه بعضي از قسمتهاي يك فرهنگ كندتر از ساير قسمتها تغيير پيدا مي كند . كلمه ي عقب افتادگي فرهنگ از آنجا ناشي مي شود كه بعضي از قسمتهاي يك فرهنگ تمايل پيدا مي كند كه به دنبال قسمتهاي ديگر حركت كند .
در تاريخ ايالات متحده ي امريكا بسياري از عقب افتادگي هاي فرهنگ در زمينه ي انديشه ها ،‌ رسوم و مسائل غير مادي بوده است . دانش و تكنولوژي به قدري سريع تحول پيدا مي كند كه اغلب از فرهنگ و مسائل غير مادي پيشي مي گيرد و آنها را عقب مي راند . از اين جهت شايد مخاطب قرار دادن سردمداران تكنولوژي امروز – كه نقشي بسيار سود آور دارند و آماده كننده ي عوامل سلطه و قدرت هستند – و عطف توجه دادن آنها به فرهنگ انساني و معارف ارزشي بيهوده باشد . و شايد هم آنان را به مقاومت براي تقويت ابزار و وسايل سود و قدرت خود ، بيشتر تحريك كند . لذا بهتر اينست كه روي سخن ما با كساني باشد كه هنوز در جوامع آنان پايه هايي از اصول و عناصر فرهنگ انساني وجود دارد و حتي اميد آن مي رود كه روزي فرا رسد كه در بوجود آوردن يك رنسانس فرهنگي عالي نقش اساسي را در دست داشته باشند . اگر چه ما اين مسئله را در مبحث ناهماهنگي عناصر فرهنگي تا حدودي بررسي خواهيم نمود ولي مناسب به نظر مي رسد كه در اينجا نيز به يك نكته ي بسيار اساسي اشاره كنيم . و آن نكته اي

نست كه متأسفانه محققان امروزي در فرهنگ و تعريف و مختصات آن ، تفاوتي ميان قسمتهاي پايدار و قسمتهاي متغيير فرهنگها قائل نيستند . در صورتي كه ما بايد

عناصر ثابت فرهنگها را كه مستند به نيازهاي ثابت و پايدار بشري است از آن عناصر متغيير و ناپيدار كه همواره در معرض دگرگونيها مي باشند ،‌ تفكيك كنيم ولي غالباً حقايق فرهنگ كلي ثابت و مصاديق متغيير آن در ديدگاه محققان مخلوط مي گردند و از اين راه موجب لغزشهايي در فعاليتها و درك فرهنگ بوجود مي آيد . اينك مي پردازيم به اصول كلي و ثابت فرهن
۱) اصل كمال جويي و اشتياق به آن . حقيقت فرهنگي ظرفيست زايل نشدني ، اگر چه مصاديق و افراد آن متنوع و همواره در معرض تغيير باشد .
۲) اصل احترام :‌كه در فرهنگ عام انساني با عناويني مانند نوع دوستي ،‌علاقه به انسان و محبت از آن ياد شده است .
۳) اشتياق شديد بشر به داشتن حيابت شايسته .
۴) تصحيح و تنظيم ارتباط چهار گانه : الف) ارتباط انسان با خويشتن ، ب) ارتباط انسان با خدا ،‌ج)‌ ارتباط انسان با جهان هستي ، د) ارتباط انسان با همنوع خود .

تاخر فرهنگي
فرهنگ همواره در حال تغيير است .از آنجا كه الگوهاي فرهنگي ي جامعه ازشيوه هاي رفتاري نهاد ها و ساير عناصر به هم پيوسته ومنسجم تشكيل شده است .تغيير در بخشي از فرهنگ سبب ايجاد تغييرات وتنش ها و فشار هايي در ساير قسمت هاي فرهنگ خواهد گرديد .در اين حالت ضرورت يا نياز به تطابق وتنظيم مجدد كه سبب خواهد شد تا فرهنگ به تعادل جديد برسد .احتمالاً منجر به دگر گوني هاي تطابقي خواهد گرديد .اما اين فرايند تعادلي معمولاً خيلي سريع بروز نمي كند وممكن است فاصله زماني زيادي وجود داشته باشد تايك جزء عقب مانده فرهنگ بتواند به ساير قسمت ها برسد و بك پارچگي فرهنگي حاصل شود .به ويژه در عصر جديد ,اغلب نو آوري ها چنين وضعي را دارا هستند كه سرعت تحول در نظام قانوني كشور ها معمولاً كمتر از سرعت دگرگوني تكنولوژيك است .جامعه شناسان اين حالت را تاخرفرهنگي مينامند.
فرهنگ از ديدگاه دايره المعارف حقوق بشر :
(( فرهنگ ، حق هر انسان در خصوص مشاركت در زندگي فرهنگي ، طبق ميثاق جهاني حقوق بشر ، به شرح زير آمده است : الف) ماده ي ۱۰۲۷ – هر انساني حق دارد كه به طور آزاد در زندگي فرهنگي جامعه اي كه در آن زندگي مي كند مشاركت داشته و از مواهب و پيشرفتهاي هنري و علمي آن برخوردار شود : ب) هر كس حق دارد تا از حمايت اخلاقي و مادي كه در نتيجه ي تلاش علمي يا خلق آثار ادبي و هنري به دست مي آورد ،‌برخوردار شود .
اين حق همچنين در عهد نامه ي حقوق اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي مورد تأييد بيشتر قرار گرفته است .
ماده ي ۱۰۱۵ . كليه ي كشورهايي كه عضو اين عهد نامه هستند ،‌اين حق را براي هر انساني به رسميت مي شناسند :‌الف) در حيات فرهنگي شركت كند ، ب) از مواهب پيشرفهاي علمي و كاربردهايش بهره مند شود ،‌ج) از حق حمايت اخلاقي و مادي ، در نتيجه ي آثار علمي يا ادبي و هنري او به وجود مي آيد ‌،برخوردار شود . ماده ي ۱۰۱۵ اعضاي اين عهد نامه بايستي گامهاي لازم را در جهت احقاق حق فوق به صورت اقداماتي كه در

جهت حفظ توسعه و گسترش علم و فرهنگ شد . به عمل آورند . ماده ي ۳۰۱۵ اعضاي اين عهد نامه حق غير قابل اكار تحقيقات آزادانه در وادي علم و فعاليتهاي خلاقانه ي فكري را به رسميت مي شناسند . ماده ي ۴۰۱۵ اعضاي اين عهد نامه ضرورت همكاريهاي بين المللي را در زمينه هاي توسعه ي علم و فرهنگ مورد تأييد قرار مي دهند . دفاع از حقوق انسانها در قبال تبعيضات نژادي در قبال مسائل فرهنگي توسط عهد نامه ي بين المللي براي از بين بردن هر شكلي از تبعيض نژادي مورد تأكيد قرار گرفته است . ماده ي ۵ هماهنگ با حقو

ق بنيادي كه در ماده ي دوم اين عهدنامه آمده است . كليه ي اعضاي شكت كننده متعهد هستند كه از اعمال هر گونه تبعيض نژادي ممانعت به عمل آورند .
الف ) اقتصاد . و بخصوص حقوق اجتماعي و فرهنگي . ب) حق برخورداري از مشاركت در فعاليتهاي فرهنگي .

 

 

ض عليه زنان بوده كه در ماده ي ذيل آمده است : ماده ي ۱۳ – كشورهاي شركت كننده در عهد نامه اقدامات لازم را در جهت رفع هر گونه تبعيض عليه زنان در زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي به عمل خواهند آورد به نحوي كه زنان از حقوق برابر با مردان برخوردار باشند . بخصوص حق مشاركت در فعاليتهاي تربيت بدني و ورزشي و تمامي جنبه هاي فعاليتهاي فرهنگي .
در تشكيلات سازمان ملل . وظيفه ي اوليه ي پاسداري و نظارت بر حمايت و گسترش حقوق فرهنگي بر عهده ي يونسكو قرار گرفته است . ابزار يونسكو در جهت برآوردن هدف فوق . عبارتست از : عهد نامه ي يونسكو براي حمايت از اموال فرهنگي در زمان بروز تخاصم نظامي كه با مقررات مربوط در ۱۴ مي ۱۹۵۴ به تصويب رسيده . و به نام عهدنامه ي لاهه معروف است پروتكل همان عهد نامه مورخ ۱۴ مي ۱۹۵۴ عهد نامه ي يونسكو براي جلوگيري از قاچاق و يا انتقال واردات و صادرات اموال فرهنگي كه در ۱۴ نوامبر ۱۹۷۰ به تصويب رسيده است عهد نامه مراقبت از ميراث فرهنگي مورخ ۱۶ نوامبر ۱۹۷۲ . بيانيه ي اصول همكاريهاي بين المللي فرهنگي مورخ ۱۴ نوامبر ۱۹۶۶ . بيانيه ي يونسكو در خصوص اصول استفاده از فرستنده هاي ماهاره اي براي جريان آزاد اطلاعات . پخش و مبادلات فرهنگي گسترده مورخ ۱۵ نوامبر ۱۹۷۲ و بيانيه ي يونسكو در زمينه ي مشاركت و نقش رسانه هاي گروهي ر زمينه ي تقويت صلح مناسبات بين المللي . تحكيم حقوق بشر . مبارزه با تبعيض نژادي و ايجاد جنگ مورخ ۲۸ نوامبر ۱۹۷۸ . از ابز

 

ار ديگري كه در زمينه ي حراست از حقوق فرهنگي مي توان از آن نام برد اصلي

ست كه بر طبق آن موزه ها بايستي در دسترس همگان قرار گيرد مورخ ۱۴ دسامبر ۱۹۶۰ . توصيه در زمينه جلوگيري از استعمال غير قانوني واردات و صادرات اموال فرهنگي مورخ ۱۹ نوامبر ۱۹۶۴ . توصيه در زمينه ي حمايت , در سطح ملي , از ميراث فرهنگي و طبيعي مورخ ۱۶ نوامبر ۱۹۷۲ , توصيه در زمينه ي مراقبت از اماكن تاريخي معاصر مورخ ۲۶ نوامبر ۱۹۷۶ , توصيه د

ر زمينه ي ممنوعيت انتقال اموال منقول فرهنگي مورخ ۲۸ نوامبر ۱۹۷۸ , توصيه ي يونسكو در زمينه ي وضعيت هنرمندان مورخ ۲۷ اكتبر ۱۹۸۰ و طبق عهد نامه ي بين المللي در زمينه ي حقوق اجتماعي و فرهنگي كه توسط شوراي اقتصادي و اجتماعي در تاريخ ۱۱ مي ۱۹۷۶ به تصويب رسيد , يونسكو مي بايست به طور مرتب در زمينه ي چگونگي پيشرفت در زمينه ي حفظ حقوق و مواردي كه طبق ماده ي ۱۸ بر عهده گرفته به شوراها گزارش دهد . اطلاعات در زمي

نه ي پيشرفت موازين ماده ي ۱۵ عهد نامه پيرامون حق شركت در فعاليتهاي فرهنگي تحت عنوان كوششهاي يونسكو در زمينه ي اقتصاد . حقوق فرهنگي و اجتماعي به ثب

موارد توافق نظر ميان فرهنگ اسلامي و فرهنگ حقوق بشر
۱) ماده ي ۱۰۷۲ , هر دو بند (( الف )) و (( ب)) مورد توافق فرهنگ اسلامي و فرهنگ حقوق بشر است .
۲) ماده ي ۱۰۱۵ هر سه بند (( الف )) و (( ب )) و (( ج )) مورد توافق هر دو نظام فرهنگي است .
۳) ماده هاي ۲۰۱۵ , ۳۰۱۵ , ۴۰۱۵ و ۵ مورد توافق هر دو نظام فرهنگي است .
۴) در ماده ي ۱۳ اختلاف نظري مابين دو نظام فرهنگي وجود دارد كه ناشي از اختلاف درباره ي حقوق مرد و زن از ديدگاه غرب و ديدگاه اسلام است .
صفات و ويژگي هاي فرهنگ
هر جامعه اي فرهنگ خاص خود را دارد .فرهنگ هر جامعه داراي ويژ گي هايي است كه آن را از ساير فرهنگ ها متمايزمي كند .فرهنگ ها از ثبات ,دوام و ويژ گي ها بر خوردار هستند كه بستگي به تكتك افراد ندارد .گر چه فرهنگ زاده جامعه انساني است و خارج از ذهن افراد به طور مستقل وجود دارد ولي ورفتار جامعه را در جامعه سازمان داده و حدود و نوع آنرا مشخص مي كند .
در واقع ,فرهنگ از يك طرف محصول فعاليت انسان است كه در جامعه تحقق مي يابد و از طرف ديگر طرز تفكر و بينش افراد جامعه را تعيين و سازماندهي ميكند
۱- فرهنگ امري كاملاً اكتسابي است .انسان محتواي فرهنگ را در طول مدت حيات اجتماعي خود فرا مي گيرد .به اين معنا كه جامعه ,آداب و رسوم و عقايد و طرز تفكر را بر اساس راه و روشي كه مطلوب مي داند ,به اعضاي خود مي آموزد .
۲- فرهنگ قابل انتقال است .دستاورد هاي انسان بر اساس فرايند فرهنگ پذيري افراد جامعه به نسلهاي بعدي منتقل مي شود .اين ام

ر ,يكي از خصلت هاي انسان است كه مي تواند اندوخته ها و تجربيات و تمايلات خود را به افراد ديگر انتقال دهد .با اين كه بعضي از حيوانات تكامل يافته مي توانند مطالبي فرا گيرند ,اما نمي توانند به همنوعان خود منتقل كنند .
۳- فرهنگ پديده اجتماعي است .فرهنگ به ن است و از صفات عمومي پديده هاي اجتماعي بر خوردار است .يعني ,تغيير و تحول مي يابد ,عموميت دارد و مردم از آن تبعيت مي كنند .درعين حال نسبت به افراد جامعه مستقل است .
۴- فرهنگ ,نيازهاو خواسته هاي افراد جامعه را بر آورده مي سازد .اساساً فرهنگ در چنين پوششي زاده شده است تا نياز ها و شيوه بر آورد نياز ها را نظام بخشد .
۵- فرهنگ امري عام است .هر جامعه –خواه ابتدايي ي

 

ا پيشرفته – داراي فرهنگ است .حال ممكن است جامعه اي بر سنت هاي دير پا و خرافات بنيان گيرد و يا فرهنگ جامعه اي داراي قوانين و مقررات مدون و ستزمانهاي رسمي باشد .
۶- فرهنگ هر جامعه از دو بخش معنوي (ارتباطي و انتظامي )و مادي (عيني و زير ساختي )تشكيل شده است .آداب و رسوم ,اخلاق ,مذهب وهنر و فلسفه ,بخش معنوي (ارتباطي و انتظامي )و ابنيه هاي قديم و جديد ,موسسات ,ابزارها ,تكنيكها ,سازمان شهر ها و روستا ها وفرهنگ مادي (عيني و زير ساختي )را شكل مي دهند :
۷- فرهنگ ها قابل ارزش گذاري نيستند .ممكن است مطالعه فرهنگ ملتها ,موجب توسعه وتكامل بخش مادي و فرهنگ شود .اما نمي توان به ارزش گذاري فرهنگ ها پرداخت .
۸- فرهنگ موجب تشكيل و تداوم نظام اجتماعي مي شود .
۹- فرهنگ ,مجموعه اي از فرهنگ هاي كوچك يا خرده فرهنگ هاست .در حالت كلي ,بين خرده فرهنگ ها همبستگي وجود دارد كه در نهايت امر به صورت فرهنگ جامعه متجلي مي شود .
۱۰- فرهنگ ,موجب همبستگي و همكاري بين افراد جامعه مي شود .
۱۱- ابزار سازي و سخن گفتن ,دو عامل اساسي استقرار و تثبيت فرهنگ است .
۱۲- هيچ فرهنگي ا فرهنگ ديگر برتر و بهتر نيست .
كاركرد و نقش فرهنگ
انسان براي ارضاي نياز ها و خواسته هاي اساسي خود ,قواعد و مقرراتي لازم دارد .ارزش ها و هنجار هاي اجتماعي كه خود بخشي از فرهنگ هستند ,شرايط تحقق به اين نياز ها و خواسته ها را به دست مي دهند .اين بخش از فرهنگ داراي نقش هايي است كه به بر قراري نظم در جامعه كمك مي كند .مهم ترين اين نقش ها را مي توان به طور خلاصه چنين بيان داشت :
۱- كاركرد تمايز بخشي ,فرهنگ موجب تمايز جوامع از يكديگر مي شود ,به اين معنا كه هر جامعه داراي فرهنگ خاص و متفاوت با فرهنگهاي ساير جوامع است .
۲- كاركرد سازماندهي به نياز ها .فرهنگ ارزش ها ,معيار هاو نظامهاي خاصي دارد كه افراد جامعه با توسل به اين ارزش ها و معيارها ,نياز هاو خواسته هاي خود را سازمان مي دهند .
۳- كاركرد ايجاد همبستگي .فرهنگ موجب مي شود كه افرا جامعه با يكديگر احساس همبستگي كنند .اين كاركرد ,بقاي جامعه را تضمين مي كند .

۴- كاركرد نظام بخشي به رفتارها .به رفتارها و كردهار هاي افراد جامعه نظام مي دهد و آنها را بر اساس الگو هاي خاص خود تربيت مي كند .
۵- كاركرد كنترل .فرهنگ ناظر و مراقب اعمال و كردار افراد جامعه و ضامن بقاي جامعه است . زيرا ,با ايجاد ارزش هاي اجتماعي و مقرارت و آداب و رسوم به نياز هاي اساسي اعضاي جامعه پاسخ مي گويد ,و آنها را نظام مي بخشد و به آنها رنگ اجتماعي و انساني

مي دهد .شخصيت افراد هر جامعه را فرهنگ همان جامعه سازمان مي دهد .
دگرگوني فرهنگها
پاسخ به نياز ها ,انسان را وادار به كار وكوشش كرده .كار و كوشش انسان در ارتباط با تكنيكها ,شرايط اجتماعي ,اقتصادي وموقعيت طبيعي ,اشكال مختلفي به خود گرفته است كه در فرهنگ جوامع متبلور است .فرهنگ جوامع بشري ,بازگو كننده نوع تلاش و كوشش و ميزان موفقيت آنها در پاسخگويي به نياز ها و ارائه راه حلها و چگونگي همكاري و همياري افرا جامعه است .انسان در طول زندگي اجتماعي شيوه هاي گوناگوني را با توجه به شرايط اجتماعي – اقتصادي برگزيده است .اين شيو ه هاي متفاوت ,فرهنگ هاي گوناگوني را پديد آورده است .
مردم اغلب مي پندارند كه تمام فرهنگ هاي غير بايد همچون فرهنگ خودي باشد .اين طرز برخورد در ميان مردم گاهي منجر به نوعي قوم مداري شده است .قوم مداري دراين مفهوم ,عبارت است از اعتقاد به اين كه فرهنگ خودي بهترين ,مهمترين و مترقي ترين فرهنگهاست .
در مقابل چنين بينشي ,جامعه شناسان مفهوم نسبي بودن فرهنگ ها را به كار مي برند .مفهوم نسبي بودن فرهنگ ها به اين معنا است كه هر جامعه اي براي سازمان دادن افراد جامعه و زندگي اجتماعي ,از تجربيات خود و الگوها و معيار هايي بهره مي گيرد كه خاص آن جامعه است .بنابراين ,نمي توان فرهنگ ها را با صفات غير متمدن ,عقب مانده و غير اخلاقي از يكديگر متمايز ساخت . اين باور كه تمام جوامع بشري بايد يك نوع فرهنگ و يك نوع شيوه زندگي را دارا باشند ,غير علمي و غير عملي است .
هر جامعه اي اين حق را دارد كه با توجه به مقتضيات اجتماعي –اقتصادي خود ,فرهنگ خاص خود را داشته باشد و بدان ارج نهد و آن را براي رهبري جامعه به كار گيرد .خوب و بد بودن فرهنگ ها قضاوتي است ذهني و غير علمي و در بعضي مواقع ,زاده ايدئولوژي سلطه گر كه مي خواهد از طريق ناپايداري ارزشها و باور داشتهاي مردم به فرهنگ هاي انساني و ديگر اعمال نظر ونفوذ كند .
بنابر اين ,نه تنها بين فرهنگ هاي جوامع انساني تفاوت و تباين وجود دارد ,بلكه در درون يك جامعه مشخص نيز فرهنگ هاي مختلف ديده مي شود .اين واقعيت ,يكي از خصلت هاي زندگي گروهي و روابط اجتماعي منبعث از نظام اجتماعي و نوع اعمال اين روابط است كه افراد جامعه را به گروههاي جنسي ,قومي ,مذهبي ,زباني و غيره تقسيم مي كند .
تقسيم اجتماعي فوق هماهنگ با تقسيم كار اجتماعي ,نقش ها يا پايگاه ها را محقق مي سازد .از رهگذر اين تقسيم اجتماعي ,فرهنگ هايي در درون فرهنگ گسترده جامعه پديد مي آيد كه اصطلاحاً آن را ((خرده فرهنگ ))مي نامند .
خرده فرهنگ ها در درون فرهنگ جامعه ,ممكن است ازنقطه نظر ارزش ها ,باور داشتها و هنجارها با فرهنگ جامعه همزيستي داشته ,يا در ستيز باشند .وجود ستيز بين خرده فرهنگ ها و فرهنگ جامعه نشانه تنش و ناسازگاري در جامعه است .علاوه بر خرده فرهنگ هاي اشاره شده در بالا در جامعه به خرده فرهنگ هاي ديگري نيز بر مي خوريم مانند :خرده فرهنگ جوانان ,هيپي ها وصوفيهاودراويبش ,خرده فرهنگ روستايي ,سالمندان ,فقرا يا گدايان و غيره
از وسيع ترين خرده فرهنگ هايي كه گاهي فرهنگ حاكم و مسلط را تحت تاث

ير قرار مي دهد ,خرده فرهنگ هاي قومي .مذهبي و طبقاتي است .گرو هايي كه خرده فرهنگ هاي قومي را به وجود مي آورند ممكن اسن ساليان دراز استمرار داشته باشند .اين جريان ,يكي از مباحث و موضوعهايي اساسي فرهنگ قومي در ايران ,نمونه اي از اين خرده فرهنگ هاست .
هر خذده فرهنگي داراي ارزش ها ,نمادها ,باور داشتها و هنجارها ,جهان بيني ها و شيوه هاي زندگي و ويژه اي است كه در داخل نظام فرهنگي مسلط و حاكم بر جامعه پديد مب آيد .از ويژ گي فرهنگ هاي جوامع بشري اين است كه همگام با تحول و تكامل جامعه و پيچيده  باز و پربارتر باشد ,خرده فرهنگها جلوه بيشتري مي يابند .چنين رفتاري ممكن است از تعارض بين خرده فرهنگ ها و فرهنگ جامعه بكاهد و يا بر عكس ,ستيز فرهنگ ها را تشديدكند .