فروغ فرخزاد

حرفهايي به جاي مقدمه:
«.. من از آدمهايي نيستم كه وقتي مي بينم سريكنفر به سنگ مي خورد و مي شكند، ديگر نتيجه بگيريم كه نبايد بطرف سنگ رفت. من تا سرخودم نشكند، معني سنگ را نمي فهمم. مي خواهم بگويم كه حتي از خواندن نيما هم، من شعرهاي بد خيلي زياد گفته ام.بهر حال يك وقتي شعر مي گفتم، همينطور غريزي در من مي جوشيد.روزي دو سه تا : توي آشپزخانه ،پشت چرخ، خياطي،

خلاصه همينطور مي گفتم چون همينطور ديوان بود كه پشت سرديوان مي خواندم وپر مي شدم وچون پر مي شدم وبهر حال استعداد كي هم داشتم ،ناچار بايد يكجوري پس مي دادم. من هنوز ساخته نشده بودم، زبان و شكل خودم را و دنيا فكري خودم را پيدا نكرده بودم. توي محيط كوچك

وتنگي بودم كه اسمش را مي گذاريم زندگي خانوادگي. بعد يكمرتبه از تمام آن حرفها خالي شدم.محيط خودم را عوض كردم «ديوان» و «عصيان » درواقع دست و پا زدني مايوسانه د رميان دو مرحله زندگيست. آخرين نفس زد نها پيش از يكنوع رهايي است. آدم به مرحله تفكر مي رسد. درجواني احساسات ريشه هاي سستي دارند، فقط جذبه شان بيشتر است. من به دنيا اطرافم به اشيا اطرافم وآدمهاي اطرافم وخطوط اصلي اين دنيا نگاه كردم، آنرا كشف كردم ووقتي خواستم

بگويمش ديدم كلمه لازم دارم. اگر مي ترسيدم مي مردم اما نترسيدم كلمه ها را وارد كردم. به من چه كه اين كلمه هنوز شاعرانه نشده است. جان كه دارد. شاعرانه اش مي كنيم. كلمه ها كه وارد شدند ، درنتيجه احتياج به تغيير و دست

كاري در وزن داشت.اگر اين احتياج طبيعتا پيش نمي آمد. تاثيرنيما نميتوانست كار بكند.
او را راهنماي من بود اما من سازنده خودم بودم. غير از نيما خيلي ها مرا افسون كردند مثلا شاملو او از لحاظ سليقه هاي شعري واحساسات من ،نزديكترين شاعر است. اين خاصيت را در زبان فارسي كشف كردم كه مي شود ساده حرف زد.اما كشف كافي نيست. حتي تقليد كردن هم

تجربه مي خواهد بايد در يك سير طبيعي در درون خودم و بقتضاي نيازهاي حسي وفكري خودم، بطرف اين زبان ميرفتم واين زبان خودبخود در من ساخته مي شد، در ديگران كه ساخته شده بود. حالا كمي اينطور شده اينطور نيست؟

-مي دانيد ،من آدم ساده اي هستم. بخصوص وقتي مي خواهم حرف بزنم نياز به اين مسئله را بيشتر حس مي كنم. من هيچوقت اوزان عروضي را نخوانده ام.آنها را درشعرهايي كه مي خواندم پيدا كردم. بنابراين براي من حكم نبودند. من هيچوقت اوزان عروضي را نخواهده ام. آنها را در شعرهايي كه مي خواندم پيدا كردم. بنابراين براي من حكم نبودند. يكي از خوشبختي هاي من

اينستكه نه زياد خودم را در ادبيات كلاسيك سرزمين خودمان غرق كرده ام و نه خيلي زياد مجذوب ادبيات فرنگي شده ام. من دنبال چيزي در درون خودم ودنياي اطراف خودم هستم. براي من كلمات خيلي مهم هستند. من جمله را به ساده ترين شكلي كه در مغزم ساخته ميشود به روي كاغذ مي آورم ووزن مثل نخي است كه از ميان اين كلمات رد شده، بي آنكه ديده شود فقط آنها را حفظ

مي كند ونمي گذارد بيفتد. به نظر من حالا ديگر دوره قرباني كردن مفاهيم بخاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن براي من حسي است گوشم بايد آن را بپذيرد.وقتي از من مي پرسيد در زمينه زبان و وزن به چه امكانهايي رسيده ام .‌من فقط مي توانم بگويم به صميميت وسادگي. بايد واقعي ترين وقابل لمس ترين كلمات را انتخاب كرد.حتي اگر شاعرانه نباشد بايد قالب را در اين

كلمات ريخت نه كلمات را در قالب زيادهاي وزن را بايد چيد و دور انداخت خراب مي شود؟ بشود.
عيب كار من اينستكه هنوز همه آنچه را كه مي خواهم بگويم نمي توانم بگويم. من خيلي تنبل هستم.هميشه از جنبه هاي مثبت وجود خودم فرار مي كنم وخودم را مي سپارم به دست جنبه

هاي منفي آن. بهرحال اين حالتها نمي توانند درشعر آدم بي تاثير باشند. وقتي به كتاب «تولدي ديگر» نگاه مي كنم متاسف مي شوم. حاصل چهارسال زندگي خيلي كم است.از خودم انتظار بيشتري داشتم و دارم.

من بيشتر به محتوي توجه دارم. من سي سال هستم و سي سالگي براي زن من كمال است.
اما محتوي شعر من سي ساله نيست جوانتر است. اين بزرگترين عيب در كتاب من است. من هميشه به آخرين شعرم، بيشتر از هر شعر ديگرم اعتقاد پيدا مي كنم. دوره اين اعتقاد هم خيلي هم كوتاه است. من از كتاب «تولدي ديگر» ماههاست كه جدا شده ام. با وجود اين فكري مي كنم كه از آخرين قسمت شعر «توليدي ديگر» مي شود شروع كرد –يكجور شروع فكري.
فكر مي كنم همه آنها كه كار هنري مي كنند علتش – يا لااقل يكي از اعلتهايش –يكجور

نياز ناآگاهانه است به مقابله وايستادگي در برابر زوال –اينهاا آدمهايي هستند كه زندگي را بيشتر دوست دارند و مي فهمند وهمينطور مرگ را . كار هنري يكجور تلاشي است براي باقي ماندن ويا باقي گذاشتن خود ونفي معني مرگ.

شعر براي من مثل رفيقي است كه وقتي به او مي رسم مي توانم راحت با او درددل كنم. يك جفتي است كه كاملم مي كند،را ضم مي كند، بي آنكه آزارم بدهد.
شعر براي من مثل پنجره اي است كه هر وقت به طرفش مي روم خودبخود باز مي شود. من آنجا مي نشينم، نگاه مي كنم،آواز مي خوانم، داد مي زنم. گريه مي كنم، باعكس درختها قاطي ميشوم ومي دانم كه آنطرف پنجره يك فضا هست و يك نفر مي شنود. خو بيش اينستكه آدم وقتي شعر مي گويد مي تواند بگويد: من هستم يا منهم بودم.

من در شعر خودم چيزي را جستجو نمي كنم بلكه تازه خودم را پيدا مي كنم. مي خواهم شعر دست را بگيرد و با خودش ببرد. شعر مثل هر كار هنري ديگري بايد حاصل حس ها ودريافت هايي باشد كه بوسيله تفكر تربيت ورهبري شده اند. من فكر مي كنم چيزي كه شعر مارا خراب كرده همين توجه به ظرافت وزيبايي است .
شعر ما به مقدار زيادي خشونت وكلمات غيرشاعرانه احتياج دارد.تا جان بگيرد و از نوزنده شود.
-حالا شعر براي من يك مسئله جدي ست. مسئوليتي ست كه در مقابل وجود خودم احساس مي كنم.

من همانقدر به شعر احترام مي گذارم كه يك آدم مذهبي به مذهبش شاعر بودن يعني انسان بودن.فكرمي كنم كسي كه كار هنري مي كند بايد اول خودش را بسازد وكامل كند.بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يك واحد از هستي ووجود نگاه كند تا بتواند به تمام دريافتها، فكرها، وحس هايش يك حالت عموميت بخشد.
قسمتهايي از گفت و شنود با فروغ فرخزاد
نقل از مجله آرش

سال شمارزندگي
فروغ الزمان فرخ زاد در هشتم دي ماه ۱۳۱۳ در تهران محله اميريه كوچه خادم آزاد از پدري به نام محمد و مادرش توران وزيري تبار متولد شد. در دبيرستان خسروخاور به تحصيل پرداخت درسال ۱۳۲۷ به دليل ازدواج مجدد پدر دچار اولين بحران روحي شد. يكسال بعد در بيست وسوم شهريور با پرويز شاپور (كه با او پانزده سال اختلاف سني داشت) ازدواج كرد و در اهواز و آبادان ساكن

شد. درسال ۱۳۳۰ در اثر اختلاف با پرويز شاپور منزل پدري در تهران بازگشت و اولين شعر خود با عنوان نگاه را به چاپ رساند كه مورد اعتراض شديد پدر ومردم قرار گرفت ودر همين سال فروغ به منزل همسرش بازگشت ويكسال بعد در بيست وهفتم خرداد فرزندش به نام كاميار متولد شد. در اين سال اولين كتاب او با عنوان «اسير» منتشر شد و پس از آن به دليل اختلافات با همسرش و تشديد بحرانهاي روحي در آسايشگاه رواني بستري شد.

او درسال ۱۳۳۴ از پرويز شاپور جدا شد و يكسال بعد دومين كتاب خود را با عنوان «ديوار» منتشر و به همسر سابقش تقديم كرد.
درسال ۱۳۳۶ به همكاري برادرش اميرمسعود در آلمان مجموعه اي از شعرهاي اين كشور را ترجمه كرد كه در سال ۱۳۷۷ به چاپ رسيد. در مرداد ماه همان سال به ايران بازگشت و دوداستان كوتاه با نامهاي «بي تفاوت» و «كابوس» را در شماره هايي از جمله فردوسي به انتشار رساند.
در سال ۱۳۳۷ در سازمان فيلم گلستان استخدام شد و در همين سال كتاب سوم خود با عنوان «عصيان »را منتشر كرد ويكسال بعد از طرف ابراهيم گلستان (مسئول سازمان فيلم گلستان) براي آموختن دوره تدوين به انگلستان اعزام شد و پس از بازگشت به ايران در اين سال فعاليتهاي سينمايي او شروع شد كه شامل : تدوين فيلمهاي مستندي همچون «يك آتش » و«چشم انداز»

بازي در فيلم كوته «خواستگاري»-ساخت فيلم «خانه سياه است» -دريافت جايزه بهترين فيلم از جشنواره «اوبرهاوزن» آلمان به خاطر ساخت فيلم «خانه سياه است»و..

فروغ در سال ۱۳۴۱ سرپرستي پسربچه اي هشت ساله به نام حسين منصوري را كه پدر و مادر او در جذام خانه تحت درمان وكنترل بودند به عهده گرفت واو را با خود به تهران آورد و يكسال بعد از آن چهارمين كتاب خود با عنوان «تولدي ديگر» را منتشر و به ابراهيم گلستان تقديم نمود.
فروغ در اين سالها دوبار اقدام به خودكشي كرد كه هر دو نافرجام بود وي در سال ۱۳۴۳ شروع به فعاليتهاي آزادي خواهانه نمود و چندين بار هم دستگير و زنداني شد.