كوروش كبير

یادداشت
با توجه به تحولات نوین فرهنگی در جامعه امروز، نیاز همه ایرانیان به ویژه جوانان تیز بین و پرسشگر، به بررسی های جدید علمی و مستمر درباره تاریخ پر فراز و نشیب ایران زمین و دیانت و فرهنگ و تمدن آن، بیش از گذشته نمودار شده است. از این رو، دفتر پژوهشهای فرهنگی با شناخت این امر و در جهت گسترش دید گاه های همه جانبه و عمیق فرهنگی، تلاش مستمری را آغاز کرده و بر آن است تا با انتشار مجموعه از ایران چه می دانم؟ آگاهی های مهم ، دقیق و سودمندی را در حوزه های گوناگون ایران پژوهی در دسترس همه دوستداران ایران و جوانان علاقه مدن کشورمان قرار دهد.

امید است که این دفتر بتواند با ارایه این نوع پژوهش ها، ضمن ایجاد پیوندی نا گستنی میان فرهنگ امروز و دیروز و دوری از هر گونه ذهنیت و جانبداری های یک سویه و غیر علمی، زمینه تبادل نظر و اندیشه را میان همه دانش پژوهان و علاقه مندان این عرصه فراهم سازد و در شکوفایی حرکت نوین فرهنگی و اندیشه پرور و ایجاد آینده ای بهتر برای این سرزمین ، نقشی شایسته و مفید ایفا کند.

 

فهرست مطالب
پیش سخن
فصل اول. مادها وارتباط آنها با هخامنشیان ۱
۱ ) ریشه های تاریخی ۱
۲ ) ارتباط مادها و پارس ها ۷
فصل دوم. خاندان هخامنشی و آغاز زندگی کوروش ۱۱
۱ ) نیاکان کوروش ۱۱
۲ ) آغاز پادشاهی کوروش ۱۳
فصل سوم. پادشاهی کوروش و فتوحات او ۱۵
۱ ) تسخیر لیدی ۱۵
۲ ) تسخیر مستعمرات یونانی در آسیای صغیر ۲۴
۳ ) عزیمت کوروش به ماورا ءالنهر ۲۹
۴ ) تسخیر بابل ۳۴
۵ ) پیروزی نظامی ۴۸
۶ ) کاروان باز گشت ۵۰
۷ ) پادشاهی بابل ۵۶
۸ ) نگاه به غرب ۵۷

فصل چهارم. خصال و صفات کوروش و ممیزات پادشاهی او ۶۱
۱ ) خصال و صفات ۶۱
۲ ) کشور داری ۶۸
۳ ) نبوغ نظامی و توان فرماندهی ۷۲
۴ ) ارائه مفهوم نوینی از پادشاهی ۷۶

فصل پنجم . داستان ذوالقرنین ۸۱ فصل ششم. مرگ کوروش ۹۱
۱ ) آخرین سال های زندگی ۹۱
۲ ) آرامگاه کوروش ۹۸
سخن پایانی ۱۰۲
پی نوشت
مآخذ

پیش سخن

ای انسان، هر که بخواهی باشی و از هر کجا که می آیی بدان که من کوروش بنیاد گذار امپراتوری ایران هستم بر این توده خاکی که جسدم را پوشانیده است رشک میر.
کوروش بزرگ موسس امپراطوری هخامنشی یکی از خوش نام ترین فرمانروایان در تاریخ جهان است که همه ملل و اقوام و مورخان یونانی و بابلی مانند هرو دوت، گزنفون، کتزیاس، بروسوس؛ و در کتیبه های به جا مانده و کتاب های دینی از جمله کتاب مقدس؛ در تواریخ ایام، عزرا، و اشعیا از او به بزرگی و نیکی یاد شده است. در کتاب مقدس برای نخستین بار از این سردار ایرانی به عنوان مسیح (نجات دهنده) یاد شده است:
خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش که دست راست او را گرفتم تا به حضور او امت ها را مغلوب سازم و کمر های پادشاهان را بگشایم، تا درها را در مقابل وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشود، چنین می گوید …..
(اشعیا ، ۱۳ / ۱۹ – ۲۲).
در میان همه حکم فرمایانی که از آغاز حضور ایرانیان در سرزمینی که به نام خود آنها ایران یا کشور نجبا شده، فرمانروایی کرده اند، صرف نظر از پادشاهان اعصار اسطواره ای و قهرمانی، که در هاله هایی از نور امید ها و انتظارات شکوهمند ملی غرق اند، شاید هیچ کس را نتوان یافت که در مقیاس های دسترس پذیر انسانی، از فضایل کم مانندی چون کوروش بر خوردار شده باشد، به

طوری که تفاوت مرتبه اخلاقی او، حتی با اختلاف بلافاصلی که به نوبه خویش برترین های همه تاریخ این ملک شمرده می شوند، فاصله عظیمی را در بر می گیرد. بنیان گذار نخستین و بزرگ ترین امپراتوری های جهان، تا امروز از ویژگی هایی بر خوردار بوده است که مانند نوع حکومتی که از خود باقی گذاشت، خصوصیاتی منحصر به فرد و غیر قابل رقابت دارد.
اهمیت عظیم این مرد بزرگ و بر جسته و نامدار، بیش از همه در این است که انسانی زمینی است و مانند همه ابنای نوع خود، پارسیان عصر، صفات و خلقیانی کاملاً انسانی و ایرانی دارد. با اراده

و صاحب عزم است، از هوشی سر شار و نیروی اداراکی قوی بر خوردار است، مظهری از صفات عالی اخلاقی چونان جوانمردی، مروت، ایثار، استقامت و فدا کاری را عرضه می کند، به قول و قرار ها سخت پای بند است، ضعیفان و عاجزان را در پناه می گیرد و مورد حمایت قرار می دهد. ه هنگام جنگ و مبارزه دلیر و اندیشمند و بی باک است و به وقت صلح رئوف و خطا پوش و بلند نظر. در نهایت رفتار او به گونه ای است که دوست و دشمن و خویش و بیگانه آرزو می کنند که جز او سایه دیگری بر سر شان نباشد.
در فصل های شش گانه این کتاب از زندگی کوروش و گسترش قلمرو امپراتوری هخامنشی در زمان او به اختصار سخن به میان می آید. در فصل اول از ماد ها و ارتباط آنها با هخامنشیان و در فصل دوم از خاندان هخامنشی و آغاز پادشاهی کوروش یاد شده است. فصل سوم به پادشاهی کوروش و فتوحات او اختصاص دارد. ر فصل چهارم از خصال کوروش و ممیزات پادشاهی او سخن در میان است و در فصل پنجم از داستان ذوالقرنین بحث شده است. فصل ششم به نحوه مرگ کوروش و مسایل جانبی اختصاص دارد.

فصل اول
مادها و ارتباط آنها با هخامنشیان
۱ ) ریشه های تاریخی : با وجود تحقیقات عالمانه و ارزشمندی که طی یکصد و پنجاه سال اخیر صورت گرفته است و با خواندن خطوط و دیگر آثار به جا مانده از عصر هخامنشیان در مناطق پهناور امپراتوری آنان، نکات بسیاری درباره حضور دودمان مزبور در تاریخ روشن شده، هنوز زود است که در زمینه نحوه آمدن پارسیان به مناطقی که نام آنها را بر خود پذیرفته و تشکیل سلسله ای که بزرگ ترین تاثیرات را در تاریخ ایران و جهان باقی نهاده، از روی یقین سخن گفته شود، به خصوص که

بخش عظیمی از اطلاعات موجود، همان هایی است که مورخان یونانی همانند هرودوت و کتزیاس و استرابون از خود باقی نهاده اند واز دیدگاه نظری تاریخ پارس نویسی «همگی ساده انگارانه، فاقد دقت نظر و فقرند» (بریان، ۱۳۷۸ ، ج ۱، ص ۶۷).
مولفان یونانی و به تبع آنان، رومی ، ترجیح داده اند که تاریخ دودمان هخامنشی را در ارتباط با سلسله ماد که با آنان هم ریشه و هم نژاد است، بنویسند و از افسانه های رایج در میان اقو

ام مختلف ایرانی درباره شیوه روی کار آمدن کوروش بزرگ و بسط و توسعه تشکیلات و سرزمین های متصرفی وی سخن بگویند. این امر البته از حقیقت معقولی نیز حکایت می کند که هر دو قوم به هم پیوسته آریایی از گذشته های دور تا دست کم هزاره دوم بیش از میلاد که در سرزمین های خاص خویش سکنی گزیده اند و مشخصات قبیله ای و حکومتی بالنسبه ویژه ای یافته اند، شرایط زیستی و اجتماعی و اخلاقی یکسان و مشترکی را تجربه کرده اند. گروه احیاناً پر جمعیت تر مادی که صفحات وسیعی را در غرب و شمال و مرکز ایران در تصرف خود داشته، به واسطه مبارزه های نا گریز طولانی با طوایف گوناگوی کیمری، ماننایی، لولوبی، آشوری، بابلی و نیز سکایی بالضروره از دستاوردهای حکومتی بر خوردار شده و همان گونه که در تواریخ آمده، پیش از برادر کوچک تر پارسی خویش به تشکیل دولتی نیرومند و عظیم نایل گشته است. گروه های جنوبی نیز که به نوبه خود مناطق پهناوری از خوزستان و فارس و کرمان و به طور کلی سواحل شمالی خلیج و دریای فارس را در اختیار داشته اند، چون دشمنان متعرض فعالی در پیش روی نمی دیدند، به مرور ایام بر بخش های خوش آب و هوا و قابل زنگانی کوهستانی و جلگخ ای تسلط یافتند و در ضمن تحکیم پایه های فکری و عقدتی، بر استواری بنیاد های سیاسی و دیوانی و نظامی خویش کوشیدند.
این که مورخان یونانی، به نحوی از جابه جایی قدرت و دست به دست گشتن حکومت از مادها به پارسیان سخن می گویند که گویی اینان یکباره از هیچ چیز به همه چیز رسیده اند و بلافاصله تشکیلاتی چنان منسجم، نیرومند و استوار را به وجود آورده اند، بی شک کنایه از نزدیکی مسلم قومی و نژادی و آدابی و خلقی هر دو طایفه آریایی دارد، ولی بی گمان ریشه های قوی سازمانی و حکومتی مردمی ای را نادیده می گیرند که در اندک مدت توان و قابلیت سیاسی بی مانندی را در عرصه جهانداری بر ملا ساختند.
تجربه های طولانی و مکرر حیات گروه ها و دسته های زورمندی که در تاریخ ایران و جهان بر روی کار آمده اند و در کاربرد قدرت، شیوه هایی بس ناشایسته و خدعه آمیز و مفسده جو و بی سر انجام از خود نشان داده اند، باید بر این امر دلیل روشنی باشد که آن همه متانت و بلند نظری و سعه صدر و کاردانی که در اعمال و کردار فاتح نامداری چون کوروش دیده می شود، ناگریز ریشه در پختگی ها و بلوغ فکری و سیاسی و اخلاقی جامعه ای داشت که این مرد بزرگ، نماینده ممتاز و سر بلند آن بود. در این که کشوری که کوروش ازآن بر خاست، بعد ها در هماره تاریخ، سرزمین مهر و دوستی و ایمان نام گرفت؛ و آن گونه به عالمیان معرفی شد که همواره سر فراز و بی

نیاز و آبادان است؛ و زنان و مردانی نیرومند و پاکدل و صمیمی دارد، کنایه از میراثی است که به آن انسان تیز هوش و الامقام تاریخی، سپرده شده بود و او، بی گمان، با بهره مندی از همه خصایل ممتاز همه ایرانیان ساکن در فلات، به صورت الگویی برتر، خصوصیات و تربیت ملی خود را به نمایش گذارد.
صرف نظر از یونیان که به صورت های مختلف، و دست کم در سه روایت متفاوت نحوه روی کار آمدن کوروش و بر کشیده شدن او را وصف کرده اند، اطلاعاتی که از منابع ایرانی و از جمله مهر استوانه ای معروف یافت شده در بابل (۵۳۹ ق . م) در دست است و نیز مهری که به نام کوروش پادشاه انشان (۶۱۰ . ۵۸۵ ق . م) شناخته شده و به احتمال زیاد نیای کلان او را در خلال تصویری نشان می دهد و هم چنین کتیبه های بابلی و ایلامی موجود، که به هر نحو روابط آنها را با پاسیان در قرن های هفتم و ششم پیش از میلاد، نام می برد، باید از نو مورد تجزیه و تحلیل دقیق تری قرار گیرند تا هم بتوان آنچه را که بر اساس کتیبه بیستون درباره اسلاف شاهان هخامنشی بیان شده، توجیه کرد و هم به طور دقیق تری از کیفیت ارتقای کوروش از سطح یک حاکم قبیله ای و احیاناً دست نشانده مادها، به مرتبه پادشاهی بزرگ و بلند آوازه سخن گفت.
مسلماً برخی از حد سیّات کهنه و نو، که به اعتبار قدمت پاره ای روایات ایرانی و انیرانی بر سر زبان ها بوده برای ترسیم تصویری اسطوره ای از مردی است که به نصّ صریح تاریخ، مراحل اعتلا را به سرعت پیموده و چنان از اسلاف و اخلاف نام آور خود پیشی گرفته است که هیچ کس در اهمیت مقام و حتی قداست شخصیت وی تردیدی پیدا نکرده است.
رایج ترین افسانه هایی که درباره تولد کوروش بر سر زبان هاست، همان است که او فرزند ماندانا دختر آژید هاک یا ایختوویگو پادشاه ماد بود و از سوی پدر نیز نسب به کمبوجیه پادشاه پارس و انزان می برد. پیش از این که به این افسانه عام بپرداریم، که سابقه ای کهن در مشرق زمین دارد، و دست کم برای چندین تن از اشخاص نامدار قبل و بعد از کوروش مورد استفاده قرار گرفته، بهتر است که ابتدا درباره نام او و معنایی که در زبان فارسی از آن بر می خیزد سخن بگوییم.
پیر نیا می نوسید که در کتیبه های کوروش و سایر شاهان هخامنشی، کور و یا کوروش آمده است که در صیغه مضاف الیه کورائوش تلفظ می شود. در نسخه ایلامی کتیبه ها کوروش است و در

لوحه های نبونیدی پادشاه معاصر وی در بابل ، کوروش خطاب شده، هم چنین است در متون توراتی که این شاه بزرگ را کوروش و کورش خوانده اند. در یونانی البته کوروش و کوروس ذکر شده که با تصحیف بعدی رومیان سیروس گشته است (پیر نیا، ۱۳۴۱ ، ج ۲، ص ۲۳۲) . این نام هم اکنون در زبان های اروپایی جاری به صورت سایرس یا سیروس، تلفظ می شود.
در باب معنی این نام ها رولد لمب معتقد است که کلمه کوروش «در زبان قدیم شوشی به معنانی چوپان آمده، چنان که در کتاب عهد عتیق کتاب اشعیا باب ۴۴ خدا آن پادشاه را شبان خود خواند ولی به عقیده دانشمندان دیگر نظیر یوستی آلمانی [این نام] از ریشه ایرانی است و به معنی خور یا خورشید است» (لمب، ۱۳۴۰ ، ص ۷).
معلوم است که اطلاق نام چوپان، در حقیقت کنایه از منزلتی که خداوند برای کوروش قابل بوده و مقام او را در هدایت قوم یهود و نجات ایشان را بندگی و بردگی ، چنان که بیاید، به عنوان شبان خود ذکر کرده است، این که بنا بر داستان های موجود، کوروش ابتدای عمر و جوانی خود را در خانواده شبانی گذرانیده و تا مرزی از رشد و احیاناً وصول به بلوغ (سیزده سالگی) را نیز به تبع ایام، در همان حرفه مانده است، بی شبهه در افاده معنای مزبور تاثیر گذاشته است.
این که بسیاری از پژوهشگران غربی، سابقه تاریخی حضور عناصر مادی و پارسی را در سرزمین هایی که به نام حکومت هایشان معرفی شده است به اواخر هزاره دوم و یا اوایل هزاره اول پیش از میلاد رسانده اند تا یک اندازه، به واسطه قلّت کاوش های باستان شناسی و ضعف منابع مطمئنی است که در دست است. زحمات باستان شناسان ایرانی در خلال سال های اخیر نشان داده است که مناطق وسیعی از ایران به وسیله سکنه آریایی آن، تصرف شده و تا این جا دست کم از ۱۵۰۰ پیش از میلاد آثار دست ساخته های پیشرفته و فرهنگ زنده و مترقی آنان را به خود دیده است. در تپه اوزبکی هشتگرد، که فاصله کمی تا ری باستانی دارد و مرز جغرافیایی مادها از برادران پارتی آنان را می ساخته، همین حدود قدمت مشهود است و این تفریبات شاید مبین حضور برادران پارسی آنان نیز در سر زمین های مسکونیشان باشد. به اضافه که بعد ها نیز تاریخ ایران ا

ین نکته را مدلّل داشت که ایرانی بودن به جمیع خصوصیات و امتیازات مردمی تعلق می گیرد که از هر جا و از هر موقع که به این سر زمین پای گذاشته اند، ادغامی دلپسند و مطلوب با یکدیگر پیدا کرده اند و جهات مشترک و قابل ماندن خویش را در ادخال های مستمر تاریخی، از تمدن سیلک کاشان تا شهداد کرمان و شهر سوخته سیستان تا چشمه علی دامغان و ایلام کهن و ماننایی و غیره باقی گذاشته اند.
غرض این است که امتیازات اخلاقی کوروش بزرگ، موهبتی نیست که بر حسب استثنا به شخص شاخصی تعلق گرفته باشد، بلکه بیش از هر چیز حکایت از فرهنگ ریشه دار و ژرف و رشد یافته ای دارد که یقیناً در ادوار پیش از زندگی این مرد نامدار شکل گرفته و با گذشت ایام صیقل پذیرفته، تا این که در وجود چنان انسان بلند پایه ای که فخر همه آفاق و روزگاران است، تجسم کامل پیدا کرده است.
۲) ارتباط مادها با پارس ها : در ارتباط میان دو فرهنگ آریایی ماد و پارس، سخن بسیاری گفته

شده است و قصه مربوط به پیوند کمبوجیه یا ماندانا دختز آژید هاک یا ایختو ویگو (ایشتو ویگو)، البته از همه مشهور تر مانده است. این داستان بدان گونه که در ادب و تاریخ ایران پایدار مانده، دست کم برای سه شهریار دیگر که با فاصله ای هفتصد و هشتصد ساله با بنیاد گذار شاهنشاهی هخامنشی می زیستند، تکرار شده است، نخست درباره اردشیر بابکان (۲۲۴ – ۲۴۱ م) که در کار نامه منسوب به وی چنین می خوانیم:
«اردوان سردار بود. پاپک مرزبان و شهریار پارس بود و گمارده اردوان بود و ساسان شبان پاپک بود. پاپک شبی به خواب دید چونان که خورشید از سر ساسان بتافت و همه جهان روشنی بگرفت. دیگر شب ایدون دید چونان که ساسان به پیلی آراسته سپید نشسته است و هر که اندر کشور پیرامون ساسان اندر، نماز بهش برند و ستایش و آفرین همی کنند. دیگر شب همان گونه ایدون دید، چونان که آذر فرنبغ و گشنسب و برزین مهر به خانه ساسان همی و خشند و روشنی به همه کیهان همی دهند. خوابگزاران گفتند که: آن که این خواب بهش دیدی او یا از فرزندان آن مرد کسی به پادشاهی کیهان رسد. پاپک ساسان به پیش خواست و پرسید که : تو از کدام تخمه و دوده ای ؟ ساسان گفت که از تخمه دارای داریان است. پاپک دخت خویش به زنی به ساسان داد و اردشیر ازش زاد. پاپک اردشیر به فرزندی پذیرفت و گرامی داشت و پرورید» (۱۳۵۴ ، ص ۳ – ۹).
فردوسی نیز این حکایت را با کمی اختلاف نقل کرده است:
شبی خفته بـــد بابک رود یـاب چنان دید روشن روانش بخواب
که ساسان به پیل ژیان بر نشست چنـــان یـکی تیغ هندی به دست
بر آن کس کـــه آمـد بر او فراز بـــرو آفـرین کرد و بردش نماز
تا آن جا که پس از خبر گرفتن از حال وی، سر انجام می شنود که :
به بابک چنین گفت از آن پس شبان که مــن پــور ساسانم ای پهلوان

نبیــره جهــــاندار شـــــاه اردشیــــر که بهمنش خواندی همی یادگیر
ســـــر افــــراز پوریـــــل اسفند یار ز گشتــاسب انــدر جهان یادگار
(شاهنامه، ۱۳۳۵، ج ۴، ص ۱۶۸۸ – ۱۶۸۹)
بار دیگر که این داستان تکرار می شود در تولد شاپور پسر اردشیر است که بر اساس کارنامه، اردشیر دخت اردوان را به زنی کرد. برادران دختر زهری به نزد وی فرستادند که به اردشیر بخوراند تا بمیرد. دختر اردوان زهر را با پسته آمیخت و به دست اردشیر داد که «آذر فرنبغ و روجاوند چون خروس سرخ اندر پرید به جام زد و آن از دست اردشیر به زمین افتاد و گربه و سگی آن خورش بخورند و بمردند» (کارنامه اردشیر بابکان، همان، ص ۵۱ – ۱۱۱). خلاصه این که زن آبستن بود و موبدان موید که به کشتن زن مامور شده بود، او را نکشت، در همان روز البته شرم خود را برید و در صندوقی مهر و موم به نزد اردشیر فرستاد تا بعد ها در فرصتی که سزاوار افتد، فرزند را به پدر پیر و نا امیدش معرفی کند و آن گاه در زمان درست، شاپور را به پدر وی معرفی کرد و گفت:
سپــــردی به مـن دختر اردوان کـــه تا بــازجویی تنش بی روان
نکشتـــــم که فرزند بد در نهان بتــــرسیـــدم از کردگــار جهان
بخستم به فرمانت آرزم خویش بریدم هم اندر زمان شرم خویش
(شاهنامه، همان، ص ۱۷۲۵)
و نکته جالب این که داستانی، در همان ابتدای عصر ساسانی برای سوم بار تکرار می شود و آن هنگام دیگر نوبت دختر مهرک نوشزادان است که باید با بهره گیری از ترفند های چرخ نیلوفری به همسری شاپور پسر اردشیر در آید و دودمان ساسانی به تعبیر کید هندی با وصلت جدید تداوم یابد. چرا که : «این خدایی به دو تخمه، یکی از تو (اردشیر) و یکی از دوده مهرک انوشک زاتان [استوار شود] و گرنه فرمانروایی کردن نشاید»
(کار نامه، همان، ص ۱۱۱ – ۱۳۵).
بدیهی است که همه راویان افسانه های مزبور، به این نکته و قوف داشته اند که افسانه همیشه آبدار است و از خشکی تاریخ که به وقایع باور کردنی می پردازد، دوری می گزیند و در همان حال، به زبانی بیان می شود که به فهم مردم نزدیک تر است و آن هم در جامعه ای که سنت نگارش در آن، طولانی نیست و بر عکس، تاریخ شفاهی مقام مهمی دراذهان توده ها دارد. تا چه پای

بر این مبنی، روایت زندگی مرد بزرگ تاریخ ایران و پایه گذار عظمت راستین ملت، شکل می گیرد و واقعیت ادغام دو قدرت نیرومند و عمده سیاسی – نظامی آن روز کشور در یک قالب فعال و سرزنده و پویا پدید می آید.

فصل دوم
خاندان هخامنشی و آغاز زندگی کوروش
۱ ) نیاکان کوروش
خاندان هخامنشی با این که در ذکر همه اسلاف صاحب اعتبار کوروش، در نزد محققان مختلف اتحاد نظر وجود ندارد و کسانی نیز به تعداد فرمانروایان پیشین و البته محلی و منطقه ای بودن برخی از آنان تاکید ورزیده اند، ولی شکل قابل قبول این است که پس از هخامنش جد خاندان، شاهان ذیل دارای نام و نشان بوده اند:
۱ ) چی شپش
۲ ) کمبوجیه
۳ ) کوروش
۴ ) چی شپش
۵ ) کوروش
۶ ) کمبوجیه
۷ ) کوروش سوم (بزرگ)
به تغییر هرو دوت قبایل پارسی در زمان استقرار در منطقه ای که نام آنها را بر خود پذیرفته و از کرمان تا خوزستان امتداد داشته است، ده طایفه بوده اند که عبارت اند از : پارسار گادی ها، مرفی ها، ماسپیان ها، پانتالی ها، دروزی ها و گرمان های شهر نشین، و هم چنین سارگارتی ها، مرد ها، دروپیک ها، ودائین های شبانکاره. این که چنین ترکیبی در همه ادوار عمر سلسله مزبور حفظ شده باشد محل تردید است ولی بی شبهه کوروش از دودمان پاسارگاد های شهر نشین بوده و در زمره نجیب ترین و بر جسته ترین اقوام پارسی به شمار می رفته است.
تعلقی که شاهان هخامنشی به محیط و مسکن مالوف خویش نشان می دادند و در همان معدود کتیبه ها و آثاری که به طور مستقیم از آنان باقی مانده، آشکار کنایه از شناختی دیر پا و سازگار با کل منطقه وسیع پارس کهن دارد و از احساسات درونی شده قرن های طولانی اقامت آنا

ن سخن می گوید. در همان حال، پیوستگی های تثبیت شده و هویت یافته تاریخی آنها با دیگر اقوام ایرانی جا گرفته در سرتاسر فلات ایران هم ماخوذ از پیشوانه های زبانی ، فرهنگی، عقیدتی، اخلاقی و قومی مردمی است که اگر نه پیش تر دست کم در خلال نزدیک به دو سده و نیم فرمانروایی بی چون و چرای سلسله مزبور، یک جهتی و همداستانی و وحدت آریایی خود را کسب کرده بودند.
به عبارت دیگر، کوروش بزرگ و سلسله ای که او جهانی شدنش را بنیاد نهاد حافظ م

نابع همه ایرانیان مستقر در نجد پهناور ایران و مبشر و مبین مجموعه آداب و اصول انسانی بی نظیر بود که به مرور ایام در وجود فرد فرد ایرانیان نهان و نهادینه شده بود و تنها در انتظار ناجی نیرومند و مظهر کامل عیاری می نمود که اراده و عزم ملی ایرانیان را برای قبول مسئولیت جهان داری و ارائه تصویری کامل از خصوصیات ایرانی نشان دهد.
تاریخ جانشینی کوروش را حدود سال ۵۵۷ ق. م رقم زده اند و اگر جابه جایی قدرت مادها با نواده آژیدهاک را در همان محدوده سال ۵۵۰ ق . م بدانیم، یک نکته محرز است که کوروش پیش از دست زدن به چنان اقدام بزرگی که با سه جنگ و خونریزی عمده همراه بوده، به مدت دست کم هفت سال، تجربه اداره سرزمین های پارس و انزان (ایشان) را داشته است.
کمبود منابع تحقیق مانع از آن نیست که بگوییم بدون شک توسعه متصرفات ایران در زمان کمبوجیه دوم و بعد هم دوران طلایی سازماندهی امپراطوری در عصر داریوش بزرگ، مدیون پایه های مستحکمی است که بنیان گذار سلسله پی افکنده است، به تعبیر هرودوت، ایرانیان آن اندازه به مقام والای انسانی او نازش داشته اند. که «هیچ فرد پارسی تا امروز خود را در حد آن ندیده است که با کوروش برابر شود.»(ک . سوم، ۱۶۰) (بریان، همان، ص ۱۶۹)
۲ ) آغاز پادشاهی کوروش:
نخستین کاری که کوروش پس از پیروزی بر پادشاهی ماد انجام داد، انتخاب شهر بزرگ و با سلیقه همدان به عنوان پایتخت دولت رو به توسعه خود بود. درست است که او و خلاف او، در تمامی دوران حمکرانی خود از پایتخت های دیگری نظیر شوش و ری و پارسه استفاده کردند و فرضاً ایام بهار را دری ری و تابستان را در همدان می گذرانیدند و پاییز و زمستان را هم به تناوب در پارسه و شوش به سر می آوردند ولی اهمیت ولی اهمیت همدان به عنوان خاستگاه نخستین دولت مقتدر آریایی در شرق و آن هم با قدمتی چند صد ساله بر کسی پوشیده نبود، و دودمان سلطنتی هخامنشی هم که خود را وامدار و ارث بر حق برادران مادی خویش می دانست، جداً این پیوستگی را محفوظ می داشت. به تعبیر دیگر با حفظ عمال مادی در مشاغل خود، تبدیل قدرت چنان مخفیانه و زیرکانه و شاید هم بتوان گفت طبیعی و منطقی انجام گرفت که در نظر ملل غربی، حکومت پارسی همان حکومت مادی جلوه می کرد و هرودوت و مورخان دیگر، تا روزگار خود، که

۱۵۰ سال با آغاز کار کوروش فاصله داشت، جنگ های پاسبان با یونانیان را جنگ های مادی می نامیدند.
البته نظیر این تحولات در حوزه های مدنی دیگری نیز که معتاقباً تحت تسلط پارسی ها در می آمدند صورت گرفت، چنان که بابل، سارد، مصر و غیره نیز حکومت جهانی ایرانیان را به رغیب پذیرا شدند و با حضور مستمر و مثبت خود در بنای امپراطوری، آن را، پل ارتباطی و میانی تمدن های شرق و غرب عالم کردند.

فصل سوم
پادشاهی کوروش و فتوحات او
۱ ) تسخیر لیدی :
بی گمان ظهور قدرت جوان هخامنشی به رهبری مرد با کفایتی چون کوروش، دلواپسی های بسیاری در کشورهای همسایه ایران می آفرید. جملگی پی بردند که دولت جوان هخامنشی با سرعت عمل و توانی که از خود نشان داده، به صورتی ناگریز درصدد ببسط متصرفات خویش است. بر همگان روشن بود که جنگ یک علامت استثنایی از شیوه های کارایی دولت هاست، حتی اگر این کارایی را از نظر دامنه بسیج نیروهای مولده انسانی، مادی، نظامی، فنی و … که ضرورت آن را تحمیل کند، قضاوت کنیم. حکومت و تشکیلاتی که دست به این کار می زند، باید در مرتبه بالایی از استحکام سازمان های داخلی و انسجام ملی و قوت اراده رهبران خود باشد.
تصرف لیدی از این بابت مهم است که در متون یونانی معاصر واقعه و بعدتر به تفضیل از

آن یاد شده اشت. هردودت می گوید که کوروش پس از تصرف ماد، سازمان حکومتی و اداری خود را در شوش مستقرکرد و در اندیشه بنای شهری برآمد که بعدها، تخت جمشید نام گرفت.
کرزوس آخرین پادشاه لیدی و متمول ترین پادشاه جهان در پایتخت ثروتمندی خود سارد سلطنت می کرد و تحولات وقایع ماد را به دقت زیر نظر داشت. مردی که به آن سرعت بر قلمرو وسیع مادها تسلط پیدا کرده بود، به دو دلیل وی را اندیشناک می ساخت. از یک سو قرابتی که خود او با خاندان ماد داشت و از دیگر سو ترس و وحشتی که وسعت یابی امپراتوری به وجود می آورد، او را سخت مضطرب می کرد. شکست پادشاه ماد برای او ناگوار بود، چرا که آژیدهاک (ایختوویگ) پادشاه آن کشور، با یکی از شاهزاده خانم های دربار لیدی ازدواج کرده بود، و بدین گونه ارتباطی که میان دو دولت معتبر به وجود آمده و با وصلت، استحکام پذیرفته بود، از میان می رفت و آن هنگام که رقیب آریایی او، کوروش، بر چنان قلمرو پهناوری تسلط می ریافت و تمایلات جاه طلبانه اقوام تازه به دوران رسیده پارسی را به مرحله عمل نزدیک می کرد، طبعاً کرزوس حق داشت دچار ترس و نگرانی شود (تواریخ، باب ۷۲ ، ص ۵۸).
واقعیت این است که این فقط کرزوس که پس از انضمام ماد به پارس و بزرگ شدن یک قدرت نوپای توانمند و پویا دچار لواپسی شده بود، بلکه سه دولت نامی آن زمان یعنی لیدی، بابل و مصر، به توهم مشترکی رسیده بودند. با این که درک شرایط آن روز جوامعی که بعدها، نام خاور نزدیک و میانه را بر خود گرفتند، چندان آسان نیست.
ولی می توان این حقیقیت را پذیرفت که دولت های مقتدر عصر، خبر چینیانی در سرزمین های یکدیگر داشتند که از کم و کیف حوادث عمده ای که می گذشت، به وسیله آنان آگاه می شدند. شاید هم سرعت عملیاتی که به فتح ماد انجامیده بود و یا نحوه فرماندهی و لشکر آرایی کوروش و آوازه فرماندهی او، او به حدی گسترش یافته بود که دول قدرتمند همسایه نگرانی های خود را ظاهر ساختند و درصدد ایجاد وحدتی نظامی، سیاسی برآمدند. تا آن جا که معلوم است سران سه کشور بلادرنگ وارد گفت و گو شدند و توانستند که به توافق هایی برای جلوگیر از توسعه دولت جدید ایران دست یابند.
کرزوس به شخصه پادشاهی قدرتمند می نمود و ثروت انبوهی در خزائن سارد انباشته بود. رونق پایتخت وی به مرتبه ای رسیده بود که آن را سادرد طلایی می خواندند و اشیای نفیس و گوهر های گرانبهای گردآمده، چشم حکما و خردمندان بزرگ یونانی معاصر همانند سولفون و بیاس را که از حکمای مشهور هفت گانه بودند.، خیره ساخته بود.
ارتباطات نزدیکی هم که به واسهطه موقعیت موقعیت جغرافیایی مطلوب با دولت شهر

های یونانی و مستعمره نشینان آسیادی صغیر پیدا کرده بود، به طور روز افزونی بر ثروت و شکوه آن تاثیر می گذاشت. به گونه ای که در شمار نخستین دولت های جهان باستان بود که به ضرب سکه مبادرت ورزید (بختورتاش، ۱۳۵۰ ، ص ۲۲)
از سو ی هم بهبود وضع ساکنان سواحل خرد آسیا و بالا رفتن سطح زندگی آنان موجب شده بود که یونانیان ساکن شبه جزیره اصلی، برای کسب درآمد بیشتر به این منطقه کوچ کنند و بدین گونه ترکیب جمعیت ساکن در خطه مزبور به مرور زمان به سود اقوام یونانی در حال تغییر بود و این امر خود نوعی حق حاکمیت بلامنازع بر تمامی آسیای صغیر برای آنان به وجود آورده بود.
بدیهی است سرزمینی که مدت ها از تعرض دشمنان بر کنار بود و تلاش دولت ماد را نیز برای سطله بر خود، به نحوی غیر منتظره ناکام ساخته بود، اینک با روی کار آمدن دولت قدرتمند هخامنشی و سیاست توسعه ارضی آن به شدت در معرض تهدید قرار می گرفت و نه تنها دولت لیدی و ایونی های دیگر، یعنی ساکنان یونانی آسیای صغیر دچار اضطراب و نگرانی شدند که بل، دولت، شهرهای مستتقر در سرزمین اصلی یونان نیز خطر را نزدیک می دیدند و تمامی توان خود را در کفه مشترک دفاع با دولت سارد نهادند.
این که کوروش ناگریز از توسعه متصرفات ارضی خود و اجرای حکم تاریخ برای نشان دادن ارده مصلحت جوی و خیراندیش ملتی سلحشور و نیک خواه و تمدن آفرین بود، مسئله ای بدیهی می نمود. دولت نوپای هخامنشی به صراحت متوجه شده بود که نه مانند سرزمین فراعنه از اقتصاد کشاورزی نیرومند و پرباری برخوردار است و نه هم چنان لیدی و بابل و دیگر دولت، شهرهای یونانی از اقتصاد تجاری و پولی قابل اعتنایی بهره می برد، پس، ناگریز برای اداره امور امپراتوری پهناور و رو به توسعه و حفظ موقعیت به دست آمده و در برابر سایر قدرت های دنیای کهن باید درصدد یافتن منابع دیگر برآید. بدین ملاحظه، مشارکت در دارایی و مکنت همسایگان ثروتمند، از اولویت ویژه ای برخوردار بود.
چنین است که می ببینیم کوروش بزرگ، از همان آغاز کار، به صورتی کاملاً طبیعی و غیر قابل اجتناب، به سوی سیاست توسعه ارضی کشیده شد تا از طریق کسب خراج و اخذ درآمدهای جدید بتواند نیروهای به غلیان آمده داخل کشور را آرام نگاه دارد و از سوی دیگر، با غلبه بر

 

 

حریفان قدرتمند منطقه، از تطاول و تجاوز مسلم بعدی آنان پیش گیری کند. تاریخ هم نشان داده بود که تا آن روزگار، و حتی هزاره های بعد، دول جهان ناگریز بودند که یا در چهره غالب ظاهر شوند یا مغلوب بمانند و تابع قدرت های برتر گردند.
درک نگرانی های یونانیان آسیای صغیر و شبه جزیره آسان بود. چون آنها نمی خواستند به سادگی کانون های ثروتی را که در طی سال های طولانی به دست آورده بودند و برای رونق هر چه بیشتر چنان مراکزی تلاش می کردند، از دست بدهند. آنها حضور ایرانیان رادر آسیای صغیر، برای آینده شبه جزیره یونان، خطری محتوم می شمردند و تاریخ نیز نشان داد ه در این زمینه پر بی حق نیستند. به همین صورت است که می ببینیم در ماجرای لشکر کشی پادشاه ایران به لیدی نیز نظری خشماگین دارند و اساساً جز در مواردی معدود، جانب حق را در بیان مطالب، نگاه نمی دارند.
لیدی برای دور نگاه داشتن حریف تازه کار ولی نیرومند، اتحاد با دول بابل و مصر را یک پیروزی می دانست، هر چند که رقابت های اقتصادی کهن، در میان مللی که هر کدام به یک نحو در سرنوشت منطقه دخیل بودند، نیز در میان بود و هرگاه لازم می دیدند آتش جنگ و دشمنی را در میان شاه شعله ور می ساخت. کرزوس البته درصدد جلب همراهی شهرها و مستعمرات یونانی آسیای صغیر نیز بود و به همین دلیل، ابدتدا شهر می لت و آن گاه شهرهای دیگر را با خود متحد کرد تا در موقع لزوم بتوانند از امداد آنها بهره بگیرد.
در آن روزگار، متداول بود که یونانیان برای جلب نظر خدایان متعددی که در فرهنگ دینی خویش داشتند، قربانی ها کنند و از کاهنان عمده معبد دلف هم که شهرتی بسیار در پیشگویی به دست آورده بودند، نتایج پیش آمد ها را جویا شوند. آن گاه که اخبار نگاه به غرب کوروش در افوه افتاد، کرزوس اندیشه کرد که آیا باید منتظر بماند تا پادشاه ایران به کشور او روی آورد و در مقام دفاع از خود و یا این که بهتر است پیش دستی کند و به تعرض پردازد. پس، مردی را به مهبد مزبور فرستاد تا از غیب گوهای مشهور به پی تی بپرسند که اگر کرزوس حمله کند، چه اتفاقی می افتد؟
جوابی که رسید، گنگ و دو پهلو بود، پی تی گفته بود که : «اگر پادشاه از رود هالیس (قزل ایرماق کنونی) بگذرد، دولت بزرگی منهدم خواهد شد» (پیرنیا ، ۱۳۷۵ ، ص ۶۴ و ۶۵) . شاه لیدی پنداشت که منظور از دولت بزرگ، ایران است. پس درصدد تجهیز قوا بر آمد و با سران اسپارت که دولت شهر جنگجوی یونانی بود، اتفاق نظر پیدا کرد. مصر نیز صلای یگانگی سر داد و هر چند که در عمل نتوانست اقدام مهمی به نفع متحد خود کند.
ولی فی الجمله برای تقویت روحیه و بنیه معنوی متزلزل او مفید می افتاد.
در این بین البته بابل نیز قول مساعدت داد و دست کم این اطمینان را برای کرزوس به وجود آورد که با دشمن وی متحد نخواهد شد.بدین سان، شاه لیدی خود را در مقام تعرض یافت و پیش دستی در جنگل را غنیمت شمرد. سپاه او با شتاب توانستند بر پرت ریوم که محل پایتخت قدیم هیتی ها بود تسلط یابند و در نبردی هم که متعاقباً با ارتش ایران داشتند ایستادگی جانانه ای نشان دهند.
اتکای کرزوس بر مردمی مرفه و سعادتمند، با جمعیتی که به مراتب بیشتر از نیرو های پارس

یان بود، و امکانات جنگاوری شایسته، او را مغرور کرده بود. درست است که سرزمین تحت تسلط وی از نظر مساحت ، به پای مستملکات کوروش نمی رسید، اما همان محدوده ای که از نظر جغرافیایی از حوضه رودخانه های هرموس و کاستیر تشکیل شده بود و به وسیله رود های پر آب تموس و دندیم و مشوری و سی پیت، حاصلخیزی و نعمت افزایی سرزمین سلحشور و کاردان را تامین می کرد، کافی بود که قومیت واحد مردمی سعادتمند و پر کار را تضمین کند و بر اعتماد شاه و سران وی به تداوم خوشبختی ها صحه بگذارد.
به تغییر هرودوت، در آن هنگام در آسیا هیچ قومی به درجه مردمان لیذی متهور و بی باک نبودند (تواریخ ، همان، ص ۵۸).
همین امر دست به دست آسوده خیالی های دیگر کرزوس، کوروش در موقعیتی قرار می داد

که از حداکثر دانایی وبصیرت نظامی – سیاسی خویش استفاده کند. لذا به مجرد این که اخبار پراکنده ساختن نیرو های رقیب به وی رسید، درصدد بر آمد که با دولت بابل به مذاکره پردازد و قرار داد صلحی با نبونید حاکم آن دیار ببندد.
آرامش خاطری که نصیب کوروش شد، او را مصمم ساخت که با قشون زبده و ورزیده ای که تدارک دیده بود، به قصد تسخیر سازد حرکت کند. کرزوس که این بار تا حدودی غافلگیر شده بود، به عجله قشونی جمع کرد و در نزدیکی پایتخت به مصاف وی آمد. پادشاه لیدی، ابتدا سواره نظام نیرومند خود را که از شهرت بالایی بر خوردار بود، به پیش صفوف دشمن فرستاد، لیکن کوروش با تدبیر عاقلانه ای، شتر های اردو را به مقابله آنها اعزام داشت. هیمنه ای که از بدن آن هیون پدید آمده بود، اسبان اردوی کرزوس را وحشت زده کرد و از حرکات عجیب و غریب شتر ها، چنان سراسیمه شدند که سواران خود را برداشتند و به میان اردوی خودی دویدند.
جنگ سختی در گرفت، چه هر دو طرف می دانستند که با مسئله بقا و فنای حتمی خود مواجه اند. نبوغ فرماندهی و قابلیت های جنگی مردی که نقاط ضعف دشمن را به سرعت تشخیص می داد و با گزیده سواران بی باک و متهور، مستقیم به قلب آنها می تاخت، کار خود را کرد و سواران دلاور کرزوس را چنان درمانده ساخت که نظم اردوی او را در هم ریختند و با دادن تلفات زیاد از صحنه عقب نشستند.
فتحی بزرگ و نمایان نصیب بنیاد گذار امپراتوری ایران گردید، کرزوس و نزدیکان او که در عرصه پای فشرده بودند، دستگیر و اسیر شدند و شهریار پارسی، نخست سارد را تسخیر کرد و پس از آن بر سراسری لیدی فرمانروایی یافت.
هرودوت می گوید که کوروش در ابتدای امر، می خواست که به انتقام خشونت های بی جای کرزوس، او را در آتش بسوزاند ولی از سخنانی که شاه شکست خورده با خود زمزمه می کرد، متنبه شد و او را بخشید و در نزد خود عزیز داشت. تنّبه را هم این دانسته است که وقتی هیزم ها را آتش زدند، کرزوس فریاد کرد: «آخ، سولون، سولون» و آن هنگام که کوروش را متعجب دید، گفت که وقتی سولون قانون گذار معروف یونانی به نزد وی آمد و از همه شکوه و تجمل دربار وی آگاهی یافت، از او پرسید که در روی زمین چه کسی را خوشبخت می شناسد و باور داشت که سولون نام کرزوس را بر زبان خواهد آورد. اما او در پاسخ گفت که هیچ کس تا نمرده است مظنّه ای از سعادت کامل راتجربه نکرده و اینک معلوم شد که این مرد چه حرف صحیحی زده است!
این سخن موجب هوشیاری کوروش شد و دستور داد آتش را خاموش کنند. با این همه چون فرمان او اندکی دیر صادر شده بود.
زبانه های آتش شراره می کشید و می رفت که جسم شاه نگون بخت را بسوزاند به ناچا

ر در حال نومیدی، به آپولون خدای هنر ها و روشنایی و اعجار که فرزند زئوس خدای خدایان بود، متوسل شد. بی درنگ بارانی آمد و آتش را خاموش کرد.
در این که روایت هرودوت کذب محض است، تردیدی نیست. چون کوروش هیچ گاه با هیچ یک از فرمانروایان شکست خورده چنین رفتاری نکرده بود و از سوی دیگر، مردی چنان اخلاقی و منضبط و اصولی، اگر هم تابع دیانت خاصی نبود، به فحوای عمومی ایرانیان، چهار عنصر آب، خاک، باد و آتش را مقدس می شمرد و از آلودن آنها احتراز داشت. مورخان یونانی و رومی هم که بعد ها، همین مطالب را تکرار کرده اند، بی اشاره به ماخذ کهن خود، که هرودوت است، سخن رانده اند. از دیدگاه دیگری هم اگر به قصه نظر شود، معلوم است که کزروس ایرانیان و خاصه پارسیان را تحقیر می کرده و احساسات نا خوشی نسبت به آنان داشته است. در نظر او، این قوم مردمان کوهستانی فقیری بودند که از فنون تجارت و مزایای آن بهره ای نداشتند و به نوبه خود، گروه های تاجر و پیشه ور و کاسب را بها نمی دادند. به این ملاحظه، اگر در رفتار او نسبت به کوروش، احترام کافی مرعی نبوده، شاید جایی برای تنّبه ظاهری و لفظی پیدا شده است (پیرنیا، همان، ص ۶۵ و ۶۶).
باری، کوروش رفتاری نجیبانه و مودب با کرزوس در پیش گرفت و چنان که معروف است، مدتی طولانی او را محترم شمرد و در سلک مشاوران و نزدیکان خویش نشانید. عواید مالیاتی یک شهر لیدی را نیز به عنوان تیول به او داد تا ما بقی زندگی خود را به گونه ای مناسب ادامه دهد (بریان، همان، ۱۱۲).
۲ ) تسخیر مستعمرات یونانی در آسیای صغیر :
پس از تمکین کرزوس و تصرف سارد که در تاریخ ۱۵ نوامبر ۵۴۶ ق . م اتفاق افتاد، شهرت کوروش عالمگیر شد و فتح نمایان او با مهم ترین مظهر اقتدار یونانی در منطقه، چشم همه مدعیان اقتدار را ترسانید. تصرف پایتخت بدون خونریزی عمده، رافت و انسانیت فاتحی بلند مرتبه و بر جسته را بر ملا ساخت و در همان پگاه کشور ستانی و بنیاد گذاری امپراتوری ایران، به عنوان شیوه ای تازه از رویارویی با اعدا، در جهان آن روز شناخته شد. هر چند که کوروش همین معامله را کمی پیش تر با برادران مادی و پدر بزرگ خود نیز معمول داشته بود، ولی پر معلوم است که قرب خوبشاوندی و حب قومی و نژادی، نقشی موثر در رفتار جهانگشای بزرگ داشته است. این بار که او با دشمنی تیز جنگ و مغرور و متکی به نفس؛ و سپاه کار دیده و نیرومند و متحدانی قوی پنجه، در افتاده بود و پس از کوششی بی وقفه ومهارتی ممتاز در جنگ و فداکاری بی قیاس ارتش ایران، به چنان توفیق سریع و مهمی دست یافته بود، طبعاً فصلی جدید در مناسبات جهانی گشوده می شد

ه وقایع بعدی، تا پایان عمر این انسان بزرگ، نشان داده، از سیرت و تربیت قومی و ملی او بیشتر بر خاسته است تا این که منعکس کننده رفتار مجرد یک فرد متعالی و فرهیخته قائم به ذات خود باشد.
یونانیان ساکن در آسیای صغیر که بیشتر به نام ایونیان معروفند، از سرعتی که در تسخیر لیدی به کار رفته بود، غافلگیر شدند و لابد فکر دفاع از خویش افتادند، نظیر همین امر هم البته برای یونانیان سرزمین اصلی و جزایر دریای اژه اتفاق افتاده بود، چه با این که خطری آنی تهیدشان نمی کرد و هنوز تا تسخیر کلیه سرزمین هایی که در شرق مدیترانه قرار داشت، راه درازی در پیش بود و به خصوص، با امعان نظر بر این مسئله که بدون داشتن نیروی دریایی کارآمد و قوی، امکان گذر از تنگه های هلسپونت و داردانل میسر نبود، ولی باز هم نگرانی خود را از قوت یابی ایرانیان و حضور آنها در آسیای صغیر، پنهان نمی کردند(پیرنیا، همان، ص ۶۶-۶۷).
بی شک، بعد از این، سرو کار آنها با دولتی می بود که بسیار قوی تر از لیدی بود و از دیدگاه های کشورداری و سازمان بندی دیوانی تفاوت های بارزی با آن داشت.آنها این ترس را نیز تجربه کرده بودند که پیش از سقوط سارد، پادشاه ایران پیشنهاد داده بود که علیه لیدی با وی متحد شوند و آنان در خواست وی را نپذیرفته بودند.
می گویند که وقتی کار لیدی به پایان رسید، نمایندگانی نزد کوروش فرستاد و از وی خواستند تا قرار دادهای موجود بین دولت لیدی و آنان را محترم شمارد. پادشاه ایران به سخنان آنان تمکین نکرد و در پاسخ، مثالی آورد که: یک بار نی زنی به ساحل دریا نزدیک شد و به خویشتن گفت که هر آینه شروع به نی زدن کنم ماهیان دریا به رقص در می آیند ولی چندان که نشست و به نی زنی پرداخت، اثری از رقص ندید. پس آن گاه ناامید شد و توری برداشت و به دریا انداخت و ماهیان بی خیال را در دام انداخت. در این موقع، ماهیان در درون تور به جست و خیز مشغول شدند ولی نی زنی به آنها خطاب کرد که: اینک کاری بیهوده می کنید، شما می بایست آن گاه که من به زنی پرداختم می رقصیدید! بدین گونه، کوروش می خواست به آنان بفهماند که هنگام پذیرش تقاضای آنان گذشته است.
آنها به حقیقت نیروی نظامی قابل اعتنایی نبودند که شهریار ایران بخواهد در محاسبه های جنگ و صلح به اندیشه آورد. شهر مهم و معتبری که وجود داشت و از دیگران بر حسب اعتبار سر بود، ملیت بود که تقاضای مردم آن مورد پذیرش قرار گرفت و موافقت شد با همان شرایطی که با لیدی داشتند، زندگی کنند. پس از انجام این مهم تمامی شهرها و مراکز جمعیتی یونانی نشین آسیای صغیر و هم چنین جزایر مسکونی یونانیان همانند لسبوس و خیوس را هم تصرف کرد و مهر قاطع فرمانروایی خود را بر جبین آنها نهاد.
یونانی های دیگری نیز بودند که از باب ترسانیدن چشم های ارتش ایران و فرماندهان آن به مستقر اصلی خود و از جمله دولت، شهر اسپارت متوسل شدند، که مشهور به جنگجویی بود. اسپارتیان به نوبه خود سفیرانی به خدمت کوروش اعزام داشتند و سعی در ارمعاب و تهدید وی کردند.
جالب است که پادشاه ایران در پاسخ تندی ها و عتاب های سفیران گفت که: من از مردمی

که در میدان ها جمع می شوند تا به قید سوگند به یکدیگر دروغ بگویند هرگز بیمی نداشته ام، اگر زنده ماندم، چنان کنم که شما به جای سخن گفتن از ایوانی ها (ساکنان مستعمرات یونانی در آسیای صغیر ) از بدبختی های خودتان حرف بزنید.
در این موقع، معلوم بود که کوروش تصمیمات دیگری اخذ کرده است و با ملاحظه وضع امپراتوری و دشواری های دیگری که در شرق و غرب ایران داشت ؛ چنان که بیاید، عزم خود را برای بازگشت به وطن جزم کرده است، ولی این تصمیم را هم البته گرفته بود که کار تسخیر کلیه نواحی آسیای صغیر را در سراسر کرانه های دریای سیاه به فرماندهان ارشد خویش واگذارد.

 

هنوز سالی از بازگشت پادشاه کامکار و دور اندیش نگذشته بود که سراسر خطه پهناور خرد آسیا همانند فریگته، کیلیکیه و لیکیه به تصرف ارتش پیروزمند درآمد و قاطعیت سرداران و فرماندهان ایرانی، همراه با دستور العمل های محکم و منضبطی که از سوی کوروش صادر شده بود، اراده ایران برای تثبیت و تداوم قدرت برتر خویش را به اثبات رسانید.
روال کار بدبین سان بود که برای هر یک از مناطق تحت فرمان، فرمانروای جداگانه ای انتخاب شود تا از اتصال دوباره مراکز قدرت فرمان پیشین جلوگیری به عمل آید و مجال تمرد و سرکشی به مدعیان متعدد داده نشود.
کوروش از همان آغاز مسلم ساخته بود که در زندگی داخلی و شیوه های امرار معاش و نیز آزادی های بر حق انسانی هیچ شهر و جمعیت و مردمی دخالت نخواهد کرد و همان که سیادت فرمانروایی ایران را به عنوان نظام بخش جدید منطقه به رسمیت بشناسند، برای وی کفایت خواهد کرد.
برخی از یونانیان سرکش هم، که نمی خواسند به مقدرات جدید گردن بگذراند، مانند اهالی شهرهای فوسه و تئوس به نقاط دیگر مهاگجرت کردند و هیچ کس مانع جابه جایی آنان نشد.
برخلاف احساسی که از روایت های هرودوت دست می دهد، کشورگشایی های ارتش ایران، چه آن مقدار که به وسیله خود کوروش انجام پذیرفت، و چه آن بخش که به وسیله مازا و هارپاگ مادی از سرداران ایران، تحقق یافت، به سرعت و به آسانی به دست نیامدند، و فرماندهان نامی سپاه اعزامیف دست کم دو تا چهار سال برای استقرار تسلط خود بر آسیای خرد صرف وقت کردند. (بریان، همان، ص ۱۱۷).
۳ ) عزیمت کوروش به ماوراء النهر:
روایت های حکایت از آن دارند که اقوام سرکش آریایی نژاد پارتیف هیرکانی، سکایی و باختری بعد از فتح همدان، نمایندگانی به خدمت کوروش فرستاد و اطاعت خودرا به وی اظهار داشتند. آنان همه پیش ترها و دست کم از زمان هو و خشتر فرمانبرداری از مادی ها راپذیرفته بودند و صلاح خود را نیز در نوعی وفاق نژادی می دیدند. بالطبع زمانی نیز که کوروش، پدر بزرگ خود و دستگاه گسترده حاکمیت او را به انقیاد درآورد، تغییر عمده ای در شرایط زندگی هم نژادان آریایی خویش نداد، و این مطلب، البته درباره اقوام و گروه های مختلف دیگری که بعدها به قلمرو قدرت هخامنشیان پیوستند صادق است و سیاست های عمومی ایرانیان و خاصه پارسبان آن بود که ملل و اقوام گوناگون آزادی های انسانی خود را حفظ کنند و از سرکشی و طغیان اجتناب ورزند.
اما حضور ناگریز کوروش در لیدی و آسیای صغیر، با وجود دشمنی های آشکار ایونی های منطقه و یونانی های شبه جزیره، اندک اندک شهباتی را نیز در ذهن قدرتمندان عشایری ایران ب می انگیخت که مگر مقاومت های گاه و بی گاه دولت، شهرهای مزبور، موجب تضعیف قدرت هخامنشان شده باشد ومفری برای استقلال طلبی گروه های سرکش خویشاوند از دولت نوپای جدید پدید آورد.
بازگشت سریع کوروش از لیدیه، و سپردن مسئولیت اتمام کار انقیاد ساکنان آسیای صغیر به سرداران با وفای مادی، نشان از آن داشت که فاتح بزگ، به مشکلات سرزمین های وابسته به پادشاهی ماد، وقوف دارد و زمزمه های مخالف مردم باختر (بلخ) و سکایی و پارتی را شنیده بود. رسم کهنی نیز از دیرباز بر ایران حاکم بوده است که شهریار جدید، حتی اگر با صلح و آشتی و از طریق جانشینی اسلام، به قدرت رسد، باید خود به مناطق متعدد تحت فرمان، عزیمت کند و ب

ا سران و بزرگان هر قوم و طایفه دست اتحاد وی یگانگی و دوستی دهد.
مشکلات جهانگشای بزرگ البته بیش از اینها بود که فقط بخواهد به پرس وجوی بردارانه ای بسنده کند. فقدان منابع تاریخی معتبر درباره موقعیت مناطق مزبور، آن گاه که باید به شناسایی حوادث ماقبل لشکرکشی کوروش کمک نکرده است و می توان گفت که سرزمین بلخ و باختر، به معنای وسیع کلمه از هندوکش تا سیر دریا وسعت داشته و هم ترین مرکز ژئوپلیتیک منطقه بوده اس

ت.امر روشن دیگر هم این است که دولت هایی که تا آن زمان خراج گذار مادها بودند از جابه جایی سریع قدرت به وسیله هخامنشیان اندیشناک شدند و علیه نظم جدید که به واقع ادامه دهنده پر قدرت و توانمند همان رسم و راه های کهن مادی بود، به پا خاستند.
این که فرمانروای دلاور و دور اندیش به فوریت از آسیای خرد، عزم این مناطق را کرده، باید دلیل روشنی بر شدت وحدت وقایع باشد. درباره سال های آخر دوران کوروش هم می ببینیم که بنا به برخی روایات، که بدان های خواهیم پرداخت، بنیادگذار امپراتوری جهانی ایران، در همین سرزمین ها چشم از جهان بسته است. دست کم این نکته را می توان پذیرفت که اقوام نا آرام سکایی، که مانند دیگر هم نژادان آریایی خود، به کثرت عددی دست یافته بودند و فشار های اقوام زرد و سفید دیگر را هم بر نمی تافتند، نه تنها در دوران کوروش که در خلال قرن های مدید آینده نیز به تحرکات و نافرمانی های خود ادامه می دادند و آرامش حیات مدنی مردم منطقه و دولت های محلی را بر هم می زند.
نکته بسیار مهم این است که به مدلول کتیبه هایی که از داریوش بزرگ باقی مانده است، این مناطق در شمار مستملکات مسلم وی محسوب می شده است و تردیدی نباید داشت که کوروش در خلال لشکر کشی های مکرر خود توانسته است مناطق زرنگ اریه (هرات)، خوارزم، باختر (بلخ) ، سغد، گنداره (کابل)، گلدوزی (قند هار) ، کارامانی (کرمان) ، سکائیه، تت گوش و هر خواتیش (ارخواتیش) را مطیع فرمان خود کند.
اینها به طور عمده همان سرزمین هایی است که در اوستا به عنوان مناطق آریایی نشین و یا کشور های آریایی از آنها یاد شده و در کنار دیگر بخش های ایران مانند رغ (ری) و مرو و … شانزده کشور خونیرث درخشان یا ایران شکوهمند کهن را به وجود می آورده است.
اگر قول اوستادانان و خاصه زرتشت شناسان مبنی بر حضور پیامبر آریایی را در حدود ۱۰۵۰ تا ۱۰۲۵ ق . م معتبر بشماریم و نقش پر اهمیت سکنه این مناطق را در پیدایش سفال خاک

 

ستری که ممیزه تمدن های نجد ایران است در نظر آوریم، تا حدودی به این نتیجه می رسیم که سرزمین های یاد شده، از دست کم هزاره سوم پیش از میلاد، در تصرف عنصر ایرانی بوده است و دستاورد های هنری آنان چنان آوازه ای داشته که با مراکز بزرگ مدنی بین النهرین در رقابت بوده است (بریان ، همان، ص ۱۱۹).
کوروش ، تا آن جا که معلوم است، مدتی طولانی را در سرزمین ها مورد اشاره گذراند. اگر قلمرو موجود افغانستان کنونی را در نظر بگیریم که تا فلات پامیر و محدوده ترکستان شرقی (سین کیانگ کنونی) ادامه می یابد و از آن سوی مرز های جدیدی که در صفحات پاکستان فعلی و دره های پنجاب و سند متمد بود و شاید برای نخستین بار بعد از مهاجرت های اولیه برادران آریایی ایرانی و هندی، فرصت دیگری برای باز گشت و دیدار های مجدد گروهی خلق می کرد ، این گونه ارتباطات،در عرصه های مختلف فرهنگی ، اجتماعی، اقتصادی، نظامی و جز آن، البته بعد ها نیز به صور گوناگون ادامه پیدا نمود و شاید تا ظهور غریبان در شرق و استفاده از کشتی ها و راه های دریایی برای ورود به هند، تنها گذرگاه ارتباطی مطمئن در میان ساکنان شبه قاره و آسیای غربی و مرکزی بود.
طول مدت این لشکر کشی ها را نمی دانیم ولی چون ظاهراً تا سال ۵۳۹ ق . م که واقعه مهم تسخیر بابل اتفاق افتاده حادثه بزرگ دیگری در جایی ثبت نشده است و محرز است که نیروی عظیم کارزار جهانگشای بزرگ نیز نه می توانست و نه می شد که راکد و بیکار بماند، لاجرم باید پذیرفت که قریب شش و هفت سال از عمر کوروش برای تمشیت امور مناطق شرقی و شمال شرقی و جنوب خاوری ایران صرف شده است.
در کنار اقدامات مهم انجام گرفته، بنای شهری به نام «کوروش» در کنار سیر دریاست. در آتیه خواهیم دید که کوروش شهر های متعددی را در جای جای امپراتوری پهناورش، به نام خویش عمارت کرده که آثار برخی از آنها تا مدت های مدید نیز باقی مانده است و به عبارت دیگر، کوروش بر خلاف جهانگشایان غیر ایرانی پیش از خود، به جای ویرانگری و نابود سازی مراکز مسکونی ملل تابع، به ایجاد تاسیسات شهری تازه کمک می کرده، رسمی که بعد از او نیز برای برخی از چهانگیران خلف ملک ماند.
این شهر که «دورترین شهر کوروش» نامیده شده، متصور است که در محل اوراتپه حالیه بوده باشد چنان که در زندگی اسکندر مقدونی نیز می نویسند، که بعد ها در حین فتح و ظفر های سریعی که به دست آورد و به عبارتی هم می خواست که با جای پای بزرگان ایرانی نهد، تا به این منطقه اسب تاخت.
تامین امنیت مرز های جدید، البته به تدبیر های دقیقی وابسته بود که پادشاه ایران بی شبهه به جای می آورد. در همه جا ساخلو های نظامی نیرومندی می گماشت که بتوانند سر حداّ

ت گسترده کشور را از تطاول عناصر متخالف چادر نشین حفظ کنند.
۴ . تسخیر بابل در میان همه اقدامات جهانگشایانه کوروش، شاید هیچ کدام به اعتبار و منزلت فتح بابل در سال ۵۳۹ ق .م نبوده باشد و دلایل آن نیز از چندین جهت است.
۱ ) نخست آن که بابل سرزمینی با قدمت کهن به شمار می آمد و تا زمانی که به حوزه

تصرف ایرانیان در آید، قریب دو هزار سال حیات شهری را تجربه کرده بود. ادوار درخشان مدنی آن را از عصر سومریان و اکدیان باستانی تا کلدانیان و آشوریان گویای تلاش های مداوم مردم و اقوامی بود که بر منطقه بین النهرین استیلا جستند و نقش های پر تحرّک و عظیم خلاقیت خود را بر تارک علم و فن باقی نهادند. این دوران دراز زیست فرهنگی با وجود تغییرات مداوم حکومت هایی که منشا های قومی متعددی داشتند به سکنه شهر و شعاع مدنی اطراف آن اجازه می داد که میراث های گرانبهای پیشینیان صاحب فظیلت خود را در زمینه های خط و زبان، اقتصاد و معاش متکی بر کشاورزی پیشرفته، قانون گذاری و اداره امور بر اساس تاسیس نهاد سیاسی استوار دولت و حکومت، و دین و آین متکی بر اعتقاد به خدایان و فرشتگان دارای سلسله مراتب حفظ کنند و از مجموعه عادات و آداب مبتنی بر شناسایی سال و ماه دقیق و بر گزاری آیین های با شکوه جمعی پیروی نمایند.
اضافه بر اینها، بابل از این امتیاز نظامی – سیاسی خاص نیز بر خوردار بود که بر منطقه شرق مدیترانه که شامات و اردن و لبنان و اسرائیل کنونی را در بر می گیرد، حکم می داند و به طور عمده با مصر که در آن سو قرار می گرفت و داعیه حکومت بر سرزمین های مزبور را هم در سر می پرورانید راه منازعه سیاسی و رقابت مدنی را می پیمود، تجارت ادویه، پوست، عطر و اشیای گرانبهای دیگر عربستان و آسیای جنوبی از این طریق انجام می گرفت و به یک معنی کانون ثروت و قدرت اقتصادی دنیای قدیم محسوب می شد (بریان، همان، ص ۱۲۱ – ۱۳۱).

۲ ) رقابت های جدّی توسعه طلبانه ای که پس از انقراض آشور (۶۱۲ . ۶۱۰ ق .م) بین حکومت های ایرانی (ماد و پارس) از یک سو و حکام بابل جدید از سوی دیگر برای تسلط بر آسیای غربی در گرفته بود، مسئله متحتم تعیین تکلیف برتر آتی را مطرح می ساخت و دخالت های هر یک از دو قدرت در تهیج همسایگان دیگری چون لیدی و مصر و حکام کوچک دور و نزدیک، نشان می داد که خواه نا خواه باید عنصر نیرومند تر و کارآمدتر و بالیاقت تر پیشی گیرد، و سرنوشت جهانی را

که می بایست وارد عصر تازه ای شود؛ و به تغبیر دیگر نخستین امپراتوری بزرگ عالم را تاسیس کند، در دستان خود نگاه دارد.
بابل البته این سکانداری را دست کم در دوره های کوتاهی از عمر دراز سیاسی خود نشان داده بود که واسطه العقد ارتباطات شرق و غرب می تواند باشد ولی این بار، مسئله راه و رسم های جدیدی در میان بود که باید حد فاصلی میان دنیای قدیم بر بر یت و توحش باشد که اتکای خود را بر قتل نفس و بردگی بی دریغ انسان ها گذاشته بود و قانونمندی های شرافتمندانه ای که حقوق بشر را به رسمیت می شناخت و آزادی های افراد و قومیت ها و هویت های مختلف را تامین و تضمین می کرد.
غلبه کوروش بر نبویند، فصل تازه ای در حیات همه انسان ها گشود و بشارتی نه فقط انسانی که قدسی و الهی و مافوق زمان و مکان به مردم عالم داد که تا امروز نیز به استواری اصالت پیام نخستین را حفظ کرده است. به این مسئله در بحث خصال کشورداری کوروش کبیر بیشتر خواهیم پرداخت.
۳ ) منابع بسیاری درباره این واقعه عظیم خبر داده اند. چه، بر خلاف حوادث دیگری که تا کنون بدان ها پرداخته ایم و گاه ناگریز بوده ایم که به یک روایت دست به دست گشته و تغییر یافته بسنده کنیم، درباره فتح بابل منابع متعدد و متفاوتی در دست است که واقعاً پیش آمده را از دیدگاه های مختلفی بررسی می کنند و به پژوهشگران مسئله، دید کافی برای تحقیقدرست و قضاوت منطقی می دهند.
پس و پیش از همه باید از استوانه کوروش یاد کرد که از آن، به صورت نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر نام می برند. بر اساس این مآخذ بابلیان که از بی توجهی نبویند پادشاه خود بردین مردوک، آقای بزرگ، به تنگ آمده بودند و اعتنای او را بر خدای سین (ماه) که در حرّان مورد ستایش بود، نمی پسندیدند به هدایت کاهنان به میل و رغبت دروازه های بابل را بر روی کوروش گشودند و شاهنشاه بدون جنگ و خونریزی وارد شهر شد و به عنوان بر گزیده عظیم الشان مردوک، خدای بزرگ بابل، آن شهر را از فنا و نابودی نجات داد.
مردم شهر، نبویند خرابکار و لاابالی را به کوروش تسلیم کردند و همگان، همه ساکنان سر زمین سومر و اکد، بلند پایگان و حاکمان جامعه، در برابر پادشاهی او سر تسلیم فرود آوردند. کوروش ، در بخش دوم استوانه از خود به وضوح سخن می گوید و بعد از معرفی مقام و منصب خوی

 

ش در دو جا تکرار می کند که او و ارتش ایران به صورتی مسالمت آمیز و دوستانه وارد بابل شده اند.
شهریار ایران، آن گاه به جزئیات کار های پسندیده می پردازد که به باز گرداندن مجسمه های خدایانی که نبوینید آنها را تبعید کرده بود،اشاره می کند. قسمت هایی از اعلامیه مشهور و جاودانی او در ذیل نقل می شود:
«من کوروش هستم. شاه جهان بزرگ ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه کشور سومر و اکدّ شاه چهار گوشه عالم، پسر شاه بزرگ کمبوجیه، شاه شهر انشان، نوه شاه بزرگ کوروش، شاه شهر انشان، نواده شاه بزرگ چیش پیش، شاه انشان، فرزند ابدی سلطنتی که بعل و نبو سلطنت او را دوست دارند و از پادشاهی او در قلب خود شادمانند.
«هنگامی که من با صلح وارد بابل شدم و با شادی مقرّ پادشاهی خود را در کاخ شاهزاده قرار دادم، آن گاه مردوک، خدای بزرگ قلب گشوده بابلیان را به من متمایل کرد و من هر روز به پرستش و ستایش او می پردازم.
«من در بابل و در تمام شهرهای آن مراقب رستگاری و سلامت اهالی بابل بودم تا مسکن آنها بنا به میل خدا همچون یوغی بنا شد که برای آنها مناسب نباشد.
«من ویرانه آنها را آباد کردم، فقر آنها را بهبود بخشیدم، مردوک، خدای بزرگ، از اعمال پرهیزکارانه من شادمان شد. خدایانی را که در آن جا ساکنند، من به محل آنها باز گرداندم و مسکن آنها را برای ابد بزرگ ساختم. من تمام مردم آنها را گرد آوردم و به محل اقامت باز گرداندم» (ایسرائل، ۱۳۸۰ ، ص ۲۱۸).

به دنبال همین مطالب است که کوروش چندین نکته پر اهمیت تاریخ همه انسان ها را در همه سرزمین ها اعلام می کند:
«من برای همه انسان ها آزادی پرستش خدایانشان را بر قرار کردم و فرمان دادم که هیچ کس حق نداد به این دلیل مورد بد رفتاری قرار گیرد.
«من فرمان دادم که هیچ خانه ای ویران نشود و هیچ ساکنی از آن محروم نگردد.
«من صلح و آسایش را برای تمام انسان ها تضمین کردم» (همان جا).
بدین مضمون است که پادشاه ایران، از دیدگاهی نوین درباره شخصیت انسان ها حرف می زند. همه آدمیان از نظر وی ارزشی برابر و بنیادی دارند. هر کس می تواند بنا به گزینش خود، خدا را بپرستد، آزادی حقیقی، آگاهی، حق مالکیت و حق زندگی صلح آمیز در هر کشور برای همگان پذیرفته شده است. به راستی باید مالکیت هر کس در هر کجا که هست مورد احترام قرار گیرد و سرانجام آن که صلح و آرامش مورد نظر همگان باشد. چرا که هدف اصلی جهانگشایی بزرگ مرد تاریخ بشر، تامین تعادل اجتماعی و عدالت عمومی است.

جز استوانه مزبو، که بخشی از آن مذکور افتاد، منبع مهم دیگری که وجود دارد و متعلق به شهریار ایران و وقایع مورد نظر ماست «سالنامه نبونید» است . سلاطین بابل ، از دیر باز عادت بر آن داشتند که حوادث مهم روزگار خود را ثبت کنند و شاید هم هخامنشیان این شیوه از کار «تاریخ نوسی» را بیش از همه به بابلیان و آشوریان و نیز ایلامیان مدیون باشند که گوی سبقت از آنان برده بودند.
سالنامه بر این امر تاکید دارد که در زمان غیبت نبویند، که به مدت هفت سال در شهر تیمه در عربستان می بوده، جشن سال نو بابلی با شکوه و عظمت سنتی مرسوم اجرا نمی شده است. بدین ملاحظه، خدای بزرگ بابلیان، مردوک، کوروش را مورد عنایت خاص قرار داده و او را بر حاکم بی دین و بی ملاحظه شهر سروری بخشیده است. او کسی است که مجسمه های خدایان را به تبعید فرستاده و پرستش مردوک خدای خدایان را به فراموشی سپرده بود. کیش پرستش سین (خداوند ماه) را که در حرّان متداول بود، گرامی شمرده بود و چنین بر می آید که جایگاهی ویژه در عبادات عمومی بدان اختصاص داده بود (بریان، همان، ص ۱۲۱).
جز از استوانه معروف کوروش، که در فرصتی دیگر بدان باز خواهیم گشت، و سالنامه ای که بابلیان می نوشتند و این بار، کاتبان به دستور کوروش، شرح حال نبویند غیر عادل را بیان داشته اند

که پیوسته بر شهر خود ظلم روا می داشت، چنان که بدان پرداختیم، متن سومی نیز که مدیحه یا خطابه ستایش آمیز کوروش خوانده می شود، درباره این واقعه در دست است که همانند دو متن دیگر، درباره زشت کاری های نبویند به تفصیل سخن گفته و مشروعیت حکومت او را مورد تردید قرار داده است. بدین گونه کوروش همان کسی است که مردم بابل به او روی آورده اند و از درگاه

خدای بزرگ سومر و اکد که مردوک است، تقاضا کرده اند که بر بابلیان رحمت آورد و شهرانشان (انزان) را به نام بخواند و از او بخواهد تا همان گونه که بر سرزمین ماد پیروز شده بود، بر بابل نیز استیلا یابد.
این تاکید در همه متون یاد شده هست که کوروش به عنوان بر گزیده عظیم الشان خدای بزرگ بابل، بدون جنگ و نبرد، در راس سپاهیان خویش به بابل وارد شد و شهر مردوک را از فنا و نابودی نجات بخشیده است. این مردوک بود که نبونید، همان شاهی را که پرستنده راستین او نبود به کوروش تسلیم کرد. مردمان بابل، همه آنها همه سرزمین سومر و اکد، بلند پایگان و حاکمان، همگی در برابر پادشاهی او سر تعظیم فرود آوردند(همان، ص ۱۲۲ . ۱۲۳).

جنبه نجات بخشی و قدسی کوروش به صورتی روشن و شفاف در خلال این متن ها نمایان شده است و خواهیم دید که همین تصویر زیبای معنوی که از پادشاه ایران در نوشته های یاد شده آمده است، به نحوی سخت دلپسند در نزد یونانیان نیز ترسیم شده و واقعیت یافته است، چنان که در حدود یک قرن و نیم بعد، نویسنده و مورخ نامداری چون گزنفون در کتاب ماندگار تربیت کوروش خویش بدان پرداخته و چهره شکوهمند و بزرگ و درخشان کوروش را به صورت انسانی کامل و بر گزیده و بی همتا معرفی کرده است.

در همین جا، اشاره کنیم که کامیابی پادشاه پارس، کوروش، در یک «پیشگوی شاهانه» عصر هلنی نیز آگهی داده شده است. به این مضمون که کوروش که او را به نام پادشاه ایلام خواهند شناخت بر تخت یک پادشاه دیگر (نبونید) خواهد نشست که هفده سال پادشاهی کرده است.
۴ ) جدای از مآخذ یاد شده، متون مقدس یهودیان است که به عنوان قومی با فرهنگ و نیز همانند ایرانیان پرستنده خدای یگانه، به ذکر این واقعه بسیار مهم زنگانی خود پرداخته اند. آنها که از سال ۵۹۷ ق .م به وسیله بخت النصر به بابل تبعید شده بودند و ناگریز از قبول اطاعت حکامی بودند که

معابدشان را خراب کرده و دارایی هایشان را به یغما برده بودند، بنا به آثاری که اینک در دسترس است و زمان نگارش قطعی برخی از آنها گاه به دویست و سیصد سال بعد از وقوع حوادث می رسد، از فتح بابل به گونه ستایش آمیزی یاد کرده اند.

 

پیشگویی های ارمیای نبی و حزقیال، حکایت از آن داشت که یهودیان، نا گریزند تا ظهور ناجی عالی قدری که مرتبه نجات بخشی و مسیحایی دارد، با بابلیان کنار آیند، آن طور که سزاوار حیاتی عاری از خشونت و خونریزی است با مردم سومر واکد دمساز شوند و بی آن که از هویت اساسی خویش، که در پرستش یهوه خدای جهان و آفریننده کل هستی، جا گرفته بود، دست بردارند،

منتظر زمانی باشند که وعده های او برای آزادی ملت یهود، تحقق یابد. جمعیت آنان را از آغاز تبعید تا هفتاد هزار نفر نیز نوشته اند ولی محرز است که به آزادی ازدواج و زاد و ولد می کردند و دستور ارمیای نبی را برای افزایش و تکثیر جمعیت، نصب العین زندگی می داشتند. در خود یهودیه ۲۸ روستا از مجموع دویست روستای موجود در اطراف ینپور در اشغال آنها بود و به طور عمده کسب و کار و کشاورزی را رها نکرده بودند ولی آنها که در شهر بابل به سر می بردند، البته آرزو می کردند که به سرزمین موعود باز گردند و پرستش خدای یگانه را ر هیکل (معبد) خراب شده او را از سر گیرند.
سخن ارمیای نبی شنیدنی است:
«و خداوند می گوید چون مدت هفتاد سال بابل سپری شود من از شما تفقد خواهم نمود و سخنان نیکو را که برای شما گفتم، انجام خواهم داد، به این که شما را به این مکان باز خواهم آورد. و خداوند می گوید که شما را از جمیع امت ها و از همه مکان هایی که شما را در آنها رانده ام، جمع خواهم نمود و شما را از جایی که به اسیری فرستاده ام باز خواهم آورد» (ایسرائل، همان/ف ص ۲۰۷).
بر خلاف ارما که دور از بابل و نزدیک شاه یهودیه بود، این حزقیال نبی بود که در میان تبعیدیان به سر می برد و سر شار از روح عصیان در تمام لحظات نسبت به قدرت پادشاه بابل با حقارت می نگریست و هم اوست که با امیدواری به آینده، فریاد بر می آورد: «و به ایشان بگو خداوند یهوه م

ی فرماید اینک من بنی اسرائیل را از میان امت هایی که به آنها رفته اند، گرفته، ایشان را از هر طرف جمع خواهم کرد و ایشان را به زمین خودشان خواهم آورد، و ایشان را در آن زمین بر کوه های اسرائیل یک امت خواهم ساخت و یم پادشاه بر جمیع ایشان سلطنت خواهد نمود و خویشتن را دیگر به بت ها و رجاسات و همه معصیت های خود نجس نخواهند ساخت و ایشان قوم من خواهند بود و من خدای ایشان خواهم بود و به احکام من سلوک نموده و فرایض مرا نگاه داشته، آنها را به جا خواهند آورد و در زمینی که به بنده خود یعقوب دادم و پدران ایشان در آن ساکن بودند، ساکن خواهند شد. و با ایشان عهد سلامتی خواهم بست که برای ایشان عهد جاودانی خواهد بود و ایشان را مقیم ساخته، خواهم افزود و مقدس خویش را تا ابدالآباد در میان ایشان قرار خواهم داد» (همان، ص ۲۰۸ – ۲۰۹).

یهودیان بی شک، بعد از پیشگویی های ارمیا و حزقیال، نیاز به نیروی دیگری داشتند که به مددشان آید و آنان را از سراسیمگی و بهت و حیرانی بیرون بیاورد، بدین قرار است که می بینیم اشعیای نبی در میانشان ظاهر می شود و به مدد قوم خویش می شتابد. پیشگویی های وی، این طور که معمول است از سال ۵۴۶ به زمان تسخیر لیدی آغاز می شود که می گوید:
«کیست که کسی را از مشرق بر انگیخت که عدالت او را نزد پای های وی می خواند؟ امت ها را به وی تسلیم می کندو او را بر پادشاهان مسلط می گرداند؟
من که یهوه و اول و یا آخرین می باشم من هستم » (همان، ص ۲۱۳).
دنباله سخنان اشعیای نبی یا اشعیای دوم که قریب دویست سال بعد از اشعیای اول، ظهور کرده بود، هم شنیدنی است که کوروش آریایی را فرستاد خدا می داند و اراده الهی را در وجود او می بیند. او باید همان کسی باشد که بر دیگران سروری دارد. در ها به رویش باز خواهد شد، شهر ها مقدمش را پذیرا خواهند بود، مردمان عالم به وجودش آرامش خواهند یافت. اومردی است که قادر

متعال انتخاب و هدایت کرده است تا پیروزی از پس پیروزی به چنگ آورد و رسالت حقیقی خود را که آزادی همه ملل در بند جهان است. اعلام و اعمال کند. چیزی که تا آن روز نظیری به خود ندیده بود و تاریخ قرن ها و حتی هزاره های بعد نیز به زحمت شهریاری را با اوصاف کمالی او شناخته است.
اشعیا اشارت دقیق تری نیز به اوصاف کوروش و اعتقادات دینی او می کند که نشان می دهد

مردی که در برابر بعل و نبو و مردوک و آن همه اصنام دیگر، خود را مقید به خضوع و اظهار ادب و اطاعت می کند، اساساً پیرو راستی است و بر اساس بر داشت ها و مبانی فکری خود، نور و ظلمت را می نگرد و هر آنچه را به سعادت و نیک بختی راهنماست، از آن اهورا مزدا می شناسد:
«من یهوه هستم و دیگری نه. پدید آورنده نور و آفریننده ظلمت، صانع سلامتی و آفریننده بدی. من یهوه صانع همه این چیز ها هستم» (همان، ص ۲۱۵).
طبیعی می نمود که انسان خداپرست و پیرو راستی و پاکی، از کسانی که به قدرت کردگار جهان آگاهی دارند، خشنود باشد و آنان را در راه تحقق اهدافی که برای عبادت خالق رحمن و رحیم داشتند، همراهی کند. مردی که از مدت ها پیش نشان داده بود که راه های آزادی را به روی اقوام و طوایف گوناگون باز می کند، بالطبع در هر فرصت به دست آمده ای از تاریخ حیات خود، سعی خواهد کرد تا به دستگیری درماندگان وضعقا بپردازد و آنانی را که در قید اسارت گرفتار آمده اند، امید رهایی دهد.
مردی همانند یهودیان، که بی شک در زمره دانایان روزگار خود بودند، اصرار داشتند که رفتار و کردار و گفتار فاتح نامدار ایرانی را صورتی جهانی دهند و در حقیقت، امر واقعی را که اتفاق افتاده بود، در صورت پیشگویی های پیامبرانه خود اعلام کنند …. «او ضعیف نخواهد گردید و منکسر نخواهد شد، تا انصاف را بر زمین قرار دهد و جزیره ها منتظر شریعت او باشند».
اعلامیه ای که شاه بزرگ، صادر کرد، مضمون ساده ای داشت، اعطای آزادی های اساسی بشری به تمامی مردمی که تا آن هنگام در زیر یوغ استبداد و استثمار دول قدرتمند به سر می بردند.
نکته جالب این است که در همین ایام، یهودیان، کوروش را مسیح خداوند و نجات دهنده خود اعلام کردند، امتیاز منحصر به فردی که تا کنون، این قوم سختگیر و پر تلاش عالم، به هیچ کس دیگری اعطا نکرده است. بدین سان کوروش بزرگ، پادشاه ایران، نه تنها در اندیشه مذهبی یهود پیغمبر شناخته شد و نام او به عنوان فرستاده برگزیده خداوند در تاریخ جهان ثبت شد، بلکه از این را

ه به مقام شامخی نیز دست یافت که به احتمال زیاد، همان ذوالقرنین موصوف در کتاب الهی است، چنان که بیاید.
اینک وقت آن رسیده بود که کوروش برای تکمیل همه اقدامات مهمی که برای آزادی انسان ها و اعلان مقام ممتاز خلیفه خداوند برروی زمین، که به تعبیر قرآنی مزلت فرزندان آدم است، فرمان

تاریخی دیگری صادر کند.پس آن گروه از یهودیانی را که مدت ها پیش از وطن خود، اخراج و تعبید شده بودند، مشمول عاطفت قرار داد. شاه بزرگ با اعتماد به خود پذیرفت که خدای عبریان تمامی کشور هایی را که او بر آنها سلطنت می کرد و نیز سلطنت بر تمامی جهان را از آن او دانسته است، فرمان داد که اورشلیم دوباره ساخه شود ومعبد (هیکل) عظیم آن باز سازی گردد :
«کوروش پادشاه ایران چنین می فرماید:»
«من کوروش پادشاه پارس،
اعلام می دارم،
که خداوند، خدای آسمان ها،
تمام ممالک جهان را به من بخشیده است
و به من امر فرموده است که در اور شلیم که در یهود داشت خانه ای بسازم.
بنابراین از تمام یهودیانی که در سرزمین من هستند،
کسانی که بخواهند می توانند به آن جا باز گردند و خانه خداوند،
خدای اسرائیل را در اورشیلم بنا کنند،
خدا همراه ایشان باشد!
همسایگان این یهودیان باید به ایشان طلا و نقره،
توشه راه و چهار پایان بدهند،
و نیز هدایا برای خانه تقدیم کنند».
(کتاب مقدس، عزرا، باب اول، ۲ تا ۵)
کوروش برای اجرای تام و تمام منشوری که صادر کرده بود، فرمانی نیز ضمیمه کرد که تمامی

تبعه امپراتوری از آن آگاه شوند و برای انجام درست آن مساعدت ورزند. مرد خدا، که باید او را چنین نامید، مقام رسالتی را کسب کرده بود که ازمنزلت والای اخلاقی او مایه بر می گرفت و در جهت همان اندیشه ها و دریافت های خدا پرستانه ای بود که او، همانند اجداد مزدا پرست خود، از قرن ها پیش، بدان ها وقوف یافته بود و متعبدانه عمل می کرد.
۵ ) پیروزی نظامی بر خلاف ظواهری که نشان می دهد ارتش ایران بدون درگیری عمده بر سپاه نبونید، بر منطقه دست یافته است، واقعیت این است که سالنامه های بابلی (سوم، ۱۲ – ۱۳) حکایت از آن دارند که در پاییز سال ۵۳۹ ق .م نبرد سختی در اپیس، کنار دجله اتفاق افتاده است که سپاهیان بابلی، مقاومتی سخت از خود نشان داده اند ولی نیرو های ایرانی به فرمانده گئوبروو (گبریاس) توانسته اند که با فداکاری بسیار، پیروزی یابند. نبونید که خود در این معرکه حاضر بوده، پس از استقامتی شایسته، ناگریز به فرار شده و غنایم بسیاری به چنگ سپاهیان فاتح افتاده است.
فرمانده ارتش ایران در چهارد همین روز جنگ ، سپیور از شهر های اطراف بابل را تسخیر کرد. اهالی شهر در حالتی آماده برای دفاع قرار گرفتند و با نیرو های شکست خورده ای که از میدان نبرد گریخته بودند.
اتحادی محکم بر پایه کردند تا از پیشروی سپاهیان پیروز جلوگیری کنند.
همه کس می دانست که تسخیر شهری چون بابل، که از مدت ها پیش خطر بر خورد با نیرو های فزاینده و رشد یابنده ایرانی را احساس می کرد و با گرد آوری عله و مقدورات لازم، حالتی دفاعی به خود گرفته بود، با آن همه برج و بارویی که داشت، بود و می دانست که سرنوشت او در این کشاکش رقم خواهد خورد، به همین ملاحظه مصمم بود تا به هر قیمت از پیشروی دشمن جلوگیری کند.
تدبیری که گئوبروو اتخاذ کرد و مسیر رود فرات یا بخشی از آن را تغییر داد، شکننده بود. ارتش زبده او توانست که از راه رودخانه خشک شده، به بابل وارد شود و مقاوما نیرو های درون شهر را در هم شکند. ورود کوروشرا در اکتبر ۵۳۹ ق . م به داخل شهر ذکر کرده اند و سالنامه های بابلی که ب

ه اختصار کوشیده اند، از اواسط همین ماه، تاریخ جدید را که عصر پادشاهی فاتح پارسی در شهر و کشورشان است، یاد کرده اند.
همه قراین حکایت از آن دارد که بابلیان به هیچ وجه در این مورد، غافلگیر نشده اند و پس از فتوحات بارز کوروش در ماد و لیدی و مناطق شرقی ایران، انتظار آن را داشته اند که وی به سوب ایلام آید

– که در همین ایام به کلی تسخیر شد و برای همیشه به امپراتوری پیوست – و آن گاه به بابل روی نهد. احتمالاً جنگ ها در خلال سال های ۵۴۰ و ۵۳۹ ادامه داشته و بار آخر با پیروزی چشمگیر و کم تلفات ارتش ایران و نیرو های مخاصم آن، به اتمام رسیده است (بریان، همان، ص ۱۲۳ – ۱۲۶).
این جنگ، نه تنها دروازه های تمدن های کهن بین النهرین را که تا این زمان، مهد سه هزار سال فرهنگ گسترده و پیشرفته بود، به روی ایران و شهریار نامدار آن باز گشود، بلکه التقاط های مدنی ایرانیان و ملل ساکن در غرب دجله را نیز که به زودی تا مصر و صفحات شمال آفریقا نیز رسید، میسّر و عملی ساخت. مرد نامدار و ملت بزرگی که به همراه یکدیگر به عرصه آوردگاه بزرگ تاریخ پای نهاده بوند، اندیشه ها و خصلت های ممتاز ملک داری و جهانبانی خود را در صحنه ای وسیع و پر رفت و آمد، ماندگار ساختند و شیوه های نوز مامداری و ملک آرایی را که مبتنی بر تعظیم به انسان و احترام به کرامت ذاتی اوست، برای نخستین بار اعلام کردند.
۶ ) کاروان باز گشت بعد از پایان کار شهر بزرگ بابل، که به امپراتوری پر سابقه بود و حدود متصرفات آن تقریباً تمامی منطقه ای را که اینک سوریه، لبنان و فلسطین در آن قرار دارد، در بر می گرفت، جماعات مختلف یهودی، درصدد درک نحوه اجرای فرمان شاه بزرگ و مساعدت های مختلف مالی، نظامی ، تجهیزاتی، امنیتی و … بر آمدند. بسیاری از از هفتادهزار نفر تبعیدی سابق جان باخته بودند و به جای آنها فرزندان و نبیرگان آنان به عرصه پای نهاده بودند، گروه عمده ای نیز با بابلیان درآمیخته بودند و به واسطه کسب و کار پرد درآمد، به سادگی راضی به بازگشت نمی شدند، آن هم در شرایطی که در پادشاه صلح طلب و عادل و در حقیقت نماینده اراده و خواست خود آنان، در چهره یک مسیح، بر سر کار بود و پاس خاطرشان را نگاه می داشت.
هم در این معامله بود که قریب دو سال تدارکات آمادگی آنان طول کشید و به نحوی که گذشت،

شاه ایران، کوروش نه تنها کلیه ظروف و اوانی و اسباب طلا و نقره آنان را بدیشان باز گردانید، بلکه مقرر فرمود که مبالغی عمده از مال و خشم و آذوقه در اختیارات بگذراند تا با راحتی خیال عزیمت کنند. در مجموع حدود پنجاه هزار نفر گرد آمدند و عزیمت کردند. آنها می باید شهرها و معابدی را که ویران و خالی از سکنه شده بود، بازسازی کنند و شرایط زندگی سالمی را برای خود فراه

م آورند. متحمل است که کوروش می خواست با استقرار کسانی که دوست و متحمد او بودند، زمینه های لشکر کشی بعدی خود به سرزمین زرخیز مصر را فراهم کند. هر چند که او در عمل خود موفق به این کار نشد، ولی فرزند و جانشین توانایش کمبوجیه بدین امر مهم همت گماشت.

به گمان ما، هر چند که گذشت چنین اندیشه ای از خاطر مرد تاریخ ساز ایران و جهان دور نیست ولی برای ارتش نیرومند چنان شهریاری خبیر و بصیر، آبادانی سرزمینی چون یهودیه که سال ها وقت می گرفت تا مرمت خرابی های گذشته آن انجام پذیرد، چنان که در عمل نیز چنین بود و دست کم سه پادشاه دیگر هخامنشی: کمبوجیه، داریوش و خشایارشا در مدتی قریب به نیم قرن از اعانت مستمر به آن امر چشم نپوشیدند، چندان از دیدگاه سوق الجشی سودمند نمی نمود که او، آن همه اهتمام در جلب رضای مردمی ستمدیده به کار آورد، بلکه همان نفس نیکویی دوست و واحد پرست و خیر و آباد کننده و عادل کوروش است که به بهترین صورت ها، در متون حق شناسانه مردم آن روز فلسطین تبلور یافته و موجب آن همه نیکنامی و شهرت باقی شده است.
۷ ) پادشاهی بابل:
برای کوروش این نکته مسلم شده بود که تسخیر چنین شهر ریشه دار و بافرهنگی به منزله تکیه بر تاج و تخت تمدن بشری است، چون بابلیان تا آن روز عصاره دانایی و توانایی و رشد اجتماعی بودند. خط و زبانشان جهان گیر بود و راه و رسم های اقتصادیشان در اوج شکوفایی و ثمر بخشی. وارث اندیشمند تاج و تخت حمورابی، اینک می دانست بر اقلیمی پای نهاده است که کهن ترین قوانین مدنی عالم در آن شکل گرفته است و زیباترین ساختمان ها و باغ ها در هر گوشه پایتخت آن قد برافراشته و نه تنها در افسانه و خیال که در حقیقت و واقع نیز به صورت مظهری از جلال و جمال باقی مانده است.
درست است که پایه گذاران اولیه بابل، سومریان، خود از جنوب ایران برخاسته بودند و از همان مراکزی عبور کرده و آثاری باقی نهاده بودند که اخلاف پارسی آنان، قرن ها و بلکه هزاره ای بعد، جای گرفته و حیات نوین فعالی را آغاز کرده بودند ولی اینک مرکزیت ثقل اراده و قدرت پادشاهی را در خود پذیرفته بود که به تمامی درخور عظمت و شخصیت تاریخی شهر بود. بابلیان خود از منش عالی و طرز رفتار نجبیانه کوروش واقف شده بودند که او را سودای سیادت و ریاست در سر نیست، قصد تحقیر ههیچ کس و هیچ گروه و دسته و جمعیتی را ندارد؛ تا آن روز فرمان غارت هیچ جا و به بردگی گرفتن هیچ کس را صادر نکرده است و اساساً درصد آن نیست که مانند بیگانه ای ستیزه جو و حریص به اموال و دارایی دولت و درباریان و مردم عادی بنگرد. آنچه اراده کوروش بود ارایه ن

 

 

ظم جهانی او بود آن هم براساس عدالت و انصاف، تا انسان وحشت زده از هجوم طوایف غارتگر، احساس امنیت و آرامش کند و بی این که در زیر فشار مهمیز ریوبیت فاتحان جنایت کار و مستبد و بی رحم قرار گیرد، منزلت و موقع ممتاز انسانی خود را بازیابد.
اعلامیه های متعددی هم که کوروش صادر کرد، موید همین امر بود که او را سر سودای تحقیر شکست خوردگان نیست، بلکه بر عکس جایگاه بلند سرزمین و مردمی را که به اراده خداوند، به تمکین او گردن نهاده اند، می شناسد و اصرار می ورزد که به صد زبان، در کردار و رفتار خویش، تکریمی را که در ذهن دارد، اعلام کند. اعمال بزرگ منشانه شاه ایران، چنان از کرامندی و عظمت و جلال برخوردار بود که مورخان نسل های بعد، در نوشته های خود به تحلیل از آن یاد کرده اند. هم هرودوت و هم گزنفون فصلی را در کتاب های خویش به نحوه برخورد کوروش با بلیان اختصاص داده اند که در عین مغایرت برخی از شئون آن با آداب و رسوم پارسیان و خود یونانیان، باری، شنیدنی است:
«در برابر قصر، گارد نیزه داران جاوید، چهار هزار نفر در چهار ردیف از دروازه قصر به خارج صف کشیده بودند و همه سواره نظام نیز افراد از اسب ها پیاده شده، در کنار آنها ایستاده و دست های خود را زیر بالا پوش کرده بودند. به طوری که هنوز در حین عبور پادشاه مرسوم است. پارسیان در سمت راست و متحدان در طرف چپ، و ارابه ران ها نیز به همین سان از دو سمت، خود کوروش در گردونه اختصاصی پدیدار شد. با کلاه شاهی بر سر و قیابی به رنگ ارغوانی که نوار سفید بر آن دوخته شده و فقط مختص شاه بود و نیم شلواری سرخ پر رنگ و ردای ارغوانی، دور کلاه خویش

سربند بسته بود. همین که شاه ظاهر شد همه جمع به خاک افتادند. شاید بعضی ها دستور این کار را داشتند و آن رسم پا بر جا شد و یا آن که مردم از شکوه دستگاه شاهی و دیدن سیمای زیبا و برازنده او چنان کرده بودند. در هر حل، تا آن روز هیچ پارسی در جلوی کوروش به خاک نیفتاد بود. »
«پس از آن که گردونه شاه به حرکت درآمد، چهار هزار سواره نیزه دار از پیش و دو هزاره در هر دو سمت گردونه به راه افتادند. در عقب آنها عصا داران سلطنتی با زور بین در دست سواره حرکت کردند. سپس، دویست راس اسب از اصطبل شاهی با دهنه های زرین و براق های راه راه، و از دنبال نیز دو هزار نیزه دار و بعد دسته قدیمی ترین سواره نظام پارس شامل ده هزار نفر در ستونی صد نفری پهلو به پهلو (حرکت می کردند) بعد، دسته دیگرسواره نظام به فرماندهی هیستاسپ، و باز دسته سوم به ریاست، و باز دسته سوم به ریاست داتاماس و دسته های دیگر با فرماندهی گاتاداس و سپس سواران مادی، کادوسی ها، هیرکانی ها و سکاها به ترتیب، و بعد از دس

ته های سوار نیز گردونه ها درردیف چهار گانه از دو طرف راه » (اسرائیل، همان ص ۱۲۳۶)
نوع پذیرش شهر و مردم آن، نشان دهنده معنویت سرشاری بود که برارزنده تاریخ آن می نمود. به همین واسطه، شاه نیز همه کوشش خود را به کار آورد تا همانند یک بابلی دل آگاه و خدمت گزار با آن مواجه شود و خود را نماینده رسمی مردوک و بعل و نبو و دیگر مقدسان دیار معرفی کند. در این کار، هیچ اکراهی نداشت.
به پیروزی از همین منطق صریح و بی پیرانه و بلی ریا بود که معبد ایشتار را در اوروک تجدید بنا کرد و بر آن نوشت: «کوروش شاه کشورها که از الیل و ازیلا را دوست دارد. پسر کمبوجیه شاه نیرومند، من» و یادآور شد خدمت او به ایشتار، نباید سرسپردگی او را نسبت به مردودک بابل که در ازالیل مستقر است،یا نسبت به نبو که در بور سیاست، مخفی بدارد.
جوهر مردمی رفتار کوروش، مشروعیتی دگرگونه به حکومت داد که تاج داران ایرانی بعد از او نیز، همان روش را در پیش گرفتند و تا آن جا که به تاریخ هخامنشیان مربوط می شود و حتی در ادوار بعدی اشکانی و ساسانی نیز، در همه حال، خود را از توده ها دانستند و آنان را از خود شمردند. مصداق این ضرب المثل کهن بین النهرین، همیشه به ذهن ها مبتادر بود که:
سایه خدا انسان است.
و سایه انسانف انسان های دیگر.
انسان شاه است.
که مانند آیینه خداوند است(همان، ص ۲۳۹).
این چنین است که می توان گفت کوروش برگزیده همه ادیان و همه اعتقادات از هر درجه خلوص روحانی که بودند، دیگر به تاریخ تعلیق نمی گرفت، بلکه موجودی شکوهمند ودرخشان و عالی مرتبه و چهره ای اسطوره ای از میانی بلند خیال سیاسی ملت ها و مردم منطقه پیدا کرد و هدف ها و انتظاراتی را به خود اختصاص داد که حتی در خلال هزاره های آتی نیز کمتر مانندی یافت و رهبری چنان خردمند و ستوده صفات که در چهره یک حاکم مطلوب بوده باشد، در عرصه امور واقع تاریخی به کثرت دیده نشد:
«کی آن کس را از مشرق برانگیخت که هر قدمش پیروزی با خود دارد؟ کسی ملت ها را به او پیشکش می کند و شاهان را فرو می نشاند؟ شمشیرهایش آنها را گرد و غبار می کند

و کمانش چون پرهای کاه پراکنده شان می سازد، آنان را می تاراند و آرام به پیش می رود. قدم هایش کف جاده را نمی سایند. کیست سبب ساز این حرکت، جز آن کس که نسل ها را از خاستگاهشان و از اصل هایشان فرا می خواند، من یهوه که اولینم و با آخرینها نیز خواهم بود.»
(شعیاء ۴ : ۳)
و آن گاه بر همین مضمون عهدی که میان خالق متعال و بنده خاص او، کوروش بسته شده، آشکار می شود:
«خداوند کوروش را برگزیده و به او توانایی بخشیده تا پادشاه شود و سرزمین ها را فتح کند و پادشاهان مقتدر را شکست دهد. خداوند دروازه های بابل را بر روی او باز می کند، دیگر آنها به روی کوروش بسته نخواهند ماند.
خداوند می فرماید: ای کوروش، من پیشاپیش تو حرکت می کنم، کوه ها را صاف می کنم. دروازه های مفرغی و پشت بندهای آهنی را می شکنم. گنج های پنهان شده در تاریکی و ثروت های نهفته را به تو می دهم. آن گاه خواهی فهمید که من خداوند، خدای اسرائیل هستم و تو را به نام خوانده ام» (کتاب مقدس، اشعیا، ۴۵: ۱ . ۴)
اطمینان و اعتقاد و ایمانی که در کلام هست، مبین عزتی است که خداوند بر بنده فرمانبردار خویش نهاده است. این شان کوروش بودف شانی که دیگر نه در تاریخ ایران و نه تاریخ هیچ کشور دیگری برای فرمانروایی حاصل نشد.
۸ ) نگاه به غرب:
در این که بعد از تسخیر بابل و تاج گذاری در آن، بر سپاه ایران چه گذشته است، به طور

 

موثق نمی توان اظهار نظر کرد.
سلاطین بابل از زمان بخت النصر که درس ال ۵۶۳ ق . م در گذشته بود، بر شرق مدیترانه که شامل شامانف فنیقیه و فلسطن است، تسلط داشتند، به احتمال زیاد این صفحات کماکان در تحت استیلای شهریان بابل قرار گرفتند و با باز گشت قریب پنجاه هزار نفر یهودی (۴۲ هزار نفر از بنی اسرائیل به همراه قریب هفت هزار نفر غلام و کنیز)، جای پای امنی برای اسرائیل ایران و نگاه بعدی آن به غرب، استوار شد.
گزیفون معتقد است که تسخیر قبرس و مصر نیز به دست کوروش انجام گرفته است ولی اگر هم از اظهار تمایل ضمنی مردم قبرس که با مصریان پیوند سیاسی بیشتری داشتند، بگذریم. این امر محرز است که تصرف مصر در زمان کمبوجیه جانشین پادشاه بزرگ عملی شده است.
بی شهبه، طرز عمل مصریان در لشکرکشی های کوروش به لیدی و منطقه ایونی و سرآخر بابل، با اضطراب و دلواپسی دائمی آنان همراه بوده است. چه، به خوبی می دانستند که حاکمیت ایرانف تحریکات و تبلیغات آنان را نمی پسندد و دیر یا زود درصدد برخواهد آمد تا هم آنچه را که به دست آمده است، از تعرض مصون بدارد و همبه تنها کشور مستقلی که خصیصه مردمی که در خط کشورگشایی افتاده اند، همین است که برای دوری از تصادم های ناگریز قوای درونی، تنور جنگ و دشمن تراشی را افروخته دارند و بلاانتطاع بر دامنه متصرّفات بیفزاید.
آزمایش، فرعون مصر هم که تا سال ۵۶۲ ق . م زنده بود، و خطر هجوم ایرانیان را به سرزمین خود می شناخت و جدی می گرفت. مرافبت اوضاع بود. قوای بسیاری در پایتخت و شهرهای حاشیه ای مصر فراهم می ساخت و با اجیر کردن مزدوران یونانی (ایونی) سواحل شرق مدیترانه، بر استحکام و توان نظامی خویش می افزود. چنین بر می آید که سال های بازپسین عمر فاتح بزرگ آسیا، در تدبیر مهماتی گذشته باشد که جای پای اقتدار ایران را در صفحات باز یافته از تصرف بابل، محکم کرده باشد. خواه این که مناطقی مانند قبرس و فنیقیه به میل خود سلطه ایران را پذیرفته باشند، یا احیاناً نیروهای نظامی ایران، به عملیات محدود و مختصری در ماوراء فرات تا دریای میانه و به تعبیر ایرانیان زمان، دریای بال، دست زده باشند، معلوم است که شهربان ایرانی مناطق مزبور، در سال ۵۲۵ ق. م در راس مهمات امور بوده و زیمنه لشکرکشی جانشین کوروش را به مصر فراهم می کرده است (بریان، همان، ۱۳۷-۱۴۳)
اهمیت تجارت جهانی آن روز برای دولتی کمه مصر زرخیز را در اختیار می داشت، بر کسی پوشیده نبود. چه، پس از تصرف بابل، راه مهم بازرگانی شرق و غرب، هم از بخش های جنوبی تر که ادویه و عطریات عربستان را به شامات منتقل می کرد و هم از بخش های شمالی تر که کالاهای مرغوب آسیای مرکزی را به سواحل دریای سیاه و اژه می رسانید، در نهایت به مصر ختم می شد.
کسانی مانند گزنفون که تمایل داشتند، از کوروش جهانگشا، فاتحی بسازند که یک امپراتوری بزرگ را در حد حداکثر کستردگی آن به وجود آورده است، تسخیر مصر را به وی نسبت می دهند ولی جز این که تا عصر او، انضمام مصر به ایران، به گونه ای تحلیل یافته و هضم شده، جلوه می کرده، که راویان چنان اخبار، ضعفی در کار خبر رسانی خویش نمی دیده اند، سندی در دست نیست که تحقق چنان هدفی را عملی ساخته باشد. در این که اعراب بین النهرین فرمانبردار سردار و

سرور بزرگ آسیا بودند، سخنی نیست ولی ذکر معینی نیز در جایی نمی رود که علیه اعراب بیابان نشین ساکن جزیره العرب و یا حتی جزیره عموریان ساکن در بخش های شمالی، اقدام نظامی خاصی صورت پذیرفته باشد.

فصل چهارم:
خصال و صفات کوروش و ممیزات پادشاهی او
۱ ) خصال و صفات:
در میان مردان نامدار جهان کسانی که از فیض الهی خاصی برخوردار شده اند که دوست و دشمن، همه به چشم احترام و علاقه بدان ها بنگرند، معدودند و کوروش بی گمان در راس چنان مردم اندکی است که با وجود بنیانگذاری یک امپراتوری بزرگ، و به عقیده غریبان، نخستین دولت جهانی بی بدیل و تکیه بی تکلف بر نبوغ نظامی و فرماندهی خویش، توانسته است که رفتاری در خور عقل و تدبیر و مروت و مردمی از خود نشان دهد.
یونانیان قدیم، که در سواحل آسیای صغیر مقهور وی شدند با وجود نفرتی که غالباً نسبت به پارسی ها نشان می دادند، آن گونه که از نمایشنامه «پارسیان» آشیل شاعر آنان بر می آید، در روی به چشم یک فرمانروای آرمانی نگریستند (زرین کوب، ۱۳۶۴ ، ص ۳۰ ) . در جای همین کتاب به اثر ماندنی گزنفون اشاره شده است که مهم ترین کتاب خود را که در حقیقت بهترین اثر او نیز هست، به کوروش اختصاص داده است و نام تربیت کوروش را بر آن نهاده است.
خصایصی که به کوروش نسبت می دهند از منش او بر می خیزد و چنان که در جای دیگری از همین کتاب اشاره کرده ایم، پیش از آن که خصال فردی او باشد، نماینده فرهنگ اجتماعی و ملی اوست. مردی که در اوج اقتدار سیاسی و نظامی بود با چنان رافت و مروتی به مردم می نگریست که جای تردیدی برای هیچ کس اعم از بت پرست و خداجوی باقی نمی گذاشت که او همگان را دوست می دارد و به همه، به چشم احترام و ادب و تواضع می نگرد. او با خصم تندرو، تا جایی که لازم بود می جنگید و از هیچ گونه ترفند نظامی دریغ نمی ورزید تا مگر او را از پای درآورد، ولی به مجرد آن که شمشیر از دست خصم به زمین می افتاد بر او رحمت می آورد و بی این که معترض مال و جان و ناموس و حیثیت انسانی او شود، گرامی اش می داشت.
کوروش هیچ گاه مغرور پیروزی های خویش نشد، بوی خون مستش

نکرد و دست به تعدی و ظلم نگشود. شهری را نمی توان به یاد آورد که به وسیله او نابود شده باشد، آن سان که فاتحان دیگری نظیر اسکندر کردند، برعکس تعدادی شهر به نام کوروش از وی به یادگار مانده، نظیر آنچه که در دریند قفقاز ساخته است و یا شهری که در دل آسیای مرکزی و شاید کنار رودخانه جیحون بود و منطقه ای نیز به همین نام در خود فارس. یقین است که تعداد مراکز آباد در زمان وی رو به فزونی نهاد و با تشویق و حمایت شخص شاه مردم به عمران مناطق روی آوردند.
تسامح و تساهل اوچنان بود که ورد زبان ایرانی و بیگانه بود. هر بار که بر حریفی دست م

ی یافت، از زمینش بر می داشت و در جایگاهی محترم می نشانید. معروف است که نبودنید، شاه مخلوع بابل را به حکومت کرمان گماشت، هر چند که او ظاهراً مدت مدیدی بر اریکه جدید مستقر نماند و ظاهراًپس از سالی حکومت در گذشت ولی نوع رفتار شاه با دشمنی که طی سال ها، عداوت و بدعهدی و کارشناسی خود را از او پنهان نمی گذاشت، نشان کمال تلطف اوست.
همین معامله را نیز با کرزوس لیدیابی به کار بست و پس از فتح سارد، وی را در ناز و نعمت کهن حفظ کرد و مقام اندرزگویی و مشاورت خویش را به وی سپرد، کاری که در دنیای کهن بی سایقه بود و بعدها نیز همانندهای زیادی به خود ندید. اعتماد به نفس و اخلاق برتر کوروش طوری جلوه داشت که در همه احوال جانب راستان را نگاه می داشت و پاس خاطر افتادگان را حفظ می کرد. خود آگاهی اخلاقی شاه به حدی بود که هرگز در دستگیری ضعفا تردید نمی کرد. همه کس به خوبی می دانست که اگر با کوروش درگیر است، با مرد مردانه ای به کارزار پرداخته است که در راه حق و حقیقت شمشیر می زند و به مجرد آن که ضعف طرف را احساس و درک کند، از کشتار و پیکار باز می ایستد. به همین سبب است که سربازان دشمن، به سادگی از او اطاعت می کردند و پس از تسلیم، خلوص ارادت و عقیدت خویش را معلوم می داشتند، و به همان گونه نیز از توجهات و انعام او بهره مند می شدند.
رفتار او به عنوان یک اصل سیاسی، در دنیای کهن شهره شده بود. بی شک کوروش جای تردیدی برای کسی باقی نمی گذاشت که در انجام مقاصد جهانگیرانه خود مصرّ است و آنچه را که به صلاح ملک و ملت خویش می شناسد، و در روزگار ما، به درستی، منافع ملی م

 

عنی می دهد، در نظر می گیرد. اما او تا یک اندازه آشکارا و قابل تمجید، منافع همه مردمی را که سر به قید فرمانروایی و می گذاشتند، رعایت می کرد. حداقل مطلب این است که به نابودی هیچ گروه و قوم و حتی عقیده و ایمانی نمی کوشید، و بر عکس، در بابل شکست خورده، به امداد و یاوری پیروان خدای ماه (سین) همت گماشت و گروهی را که به واسطه سیاست های نبونید، منفور شناخته می شدند، تحت حمایت گرفت.
دستوری که شاه برای تعمیر معبد ماه در «اور» صادر کرد، باید کنایه از نظر بلند او برای یکسان شمردن همه ادیان و اعتقادات مردمی باشد. در این جا معلوم است که هدف کوروش فقط جلب رضایت جمعیت غالب و گروه اکثریت نیست. او تعداد گرایی عقیدتی و کثرت گرایی دینی را در عمل به قد آزمایش می نهاد و حتی پیروان معدود و شکست خورده گروه های مختلف سیاسی – مذهبی را هم مورد حمایت قرار می داد (همان، ص ۱۳۱).
قبل و بعد از کوروش، اصول حاکم بر مناسبات سیاسی بین دول، بر زور نهاده شده بود. حق نیرومندتر و اصل قدرتمندی رکنی پذیرفته شده بود. آنچه که امروز به نام ماکیاولیزم شهرت پیدا کرده است مجموعه اصول غیر مکتویی شناخته می شد که اتخاذ هر نوع وسیله را برای نیل به مقصود مشروع جلوه می داد، ولی نه تنها سجایای اخلاق سیاسی کوروش این قاعده را بر هم زد و او را تقریباً به صورت استثنایی بر قوامه بین المللی جلوه داد، بلکه تلاش برای حفظ عزت و حرمت انسان ها به عنوان نکته ای جدید، به کار آمد و آن چنان فرو شکوه استواری در فرهنگ سیاسی ایرانیان پیدا کرد که دست کم تا پایان کار سلسله هخامنشی معتبر شناخته می شد. پس دور از حقیقت نیست که بگوییم کوروش با اتکا به تربیت خود و نوامیسی که در جامعه آن روز ایران محترم شمرده می شد بر دو نکته اساسی پای فشرد که عبارت اند از:
۱ ) ایجاد یک معیار حقوقی که برای همه شهروندان، بدون توجه به عقایدشان قابل به آزادی عمل دینی است.
۲ ) قبول یک فظیلت سیاسی که بر مبنای آن شهروندان یک جامعه آزاد، به رغم تفاوت نظر های موجود در مسایل اعتقادی برای یکدیگر احترام قابل اند.
به طوری که از اعمال شاه ایران بر می آید او به گونه ای به مدارای دینی اعتقاد داشت که همانند آنچه در تصاویر دینی مختلف جهان مشهود بود، دلایل خوبی برای ادامه تفاوت نظر ها میان عقیده ها و موضع گیری های مردمان می دید و در جامعه ای چون بابل فرضاً، کسانی را مشاهده می کرد که مانند پرستندگان بعل و نبو، خود را محق می شمارند که زمام امور عقلی معتقدان را در دست داشته باشند و یا همانند یهودیان، پیرو دینی الهی باشند و خویتن را بر حق تر از همه معتقدان به بت ها قلمداد کنند.
کوروش نه تنها در برابر ادراک و مواضع دیگران بی تفاوت بود، بلکه هر آنچه را که به آنان تعلق داشت، بزرگ می شمرد و هرگز نیازی بدان نمی دید که با اعمال زور، حقوق دیگران را تضییع کند.
از رفتار وی چنان بر می آید که هرگز درصدد تحقیر نژاد ها، جنسیت ها و اقلیت های قومی و زبانی دیگر بر نمی آمد. هیچ گاه معیار های رفتار مساوی با تمامی مردمی را که سر در خطر فرمان او می نهادند، دگرگون نساخت. هرگز درصدد بر نیامد که دلی را بی جهت بیازارد و با پیش داوری درباره دسته ها و گروه های متفاوت انسانی، امنیت و آرامش فکری و اعتقادی را از آنان سلب کند. به همین سبب است که گزنفون می گوید:
مردم بلاد مختلف آرزو می کردند که سایه کوروش بر سرشان باشد و جز او، هیچ کس دیگری بر آنها فرمان نراند.
به عبارت واضح تر، کوروش بر آنچه که ما امروز جوامع مدنی نام می نهیم، اعتقاد داشت و برای عموم شهروندان امپراتوری بزرگ خود، این حق را قائل بود که در کار های خود آزاد باشند و به مهم ترین اشتغال زندگی خویش که پرداختن به مبادی مذهبی بود، بدان گونه که مایلند، عمل کنند. بدین معنی که پس از رفع امتیاز های نا موجه برخی گروه ها، عموم کسان مجاز می شوند که ربط میان تفاوت نظر های حل نا شده در سطح بیان و اظهار، و احترام متقابل در رفتار های اجتماعی را رعایت کنند و از تاثیرات سوء تفاوت نظر های موجود در رفتار های اجتماعی خویش با یکدیگر در امان بمانند.
بدین نحو، با توجه به شرایط آن روز حیات انسان ها ئ اختلافات عظیمی که در میان ملل و نحل وجود داشت، اگر ادعا شود که روال اخلاقی کوروش، موجب شکل گیری و بسط نوعی معرفت سیاسی بر مبنای دموکراسی و نیز رعایت حقوق مدنی جوامع گوناگون بود، سخن به بیراه گفته نشده است. در بخش اداره امور امور امپراتوری و نظام مدنی آن هم خواهیم دید که حکومت ها عمدتاً به دست مردمی سپرده می شد که از قماش همان افراد کشور مورد نظر بودند و تنها قدرت نظامی سر زمین اصلی بود که دور را دور، بر جریان امور و حفظ نظم و ترتیب، نظارت می کرد. شیوه ای که نه تنها در عصر کوروش، که بعد ها تا پایان کار هخامنشیان نیز بدان عمل می شد و نتایج مطلوب خود را نیز به بار می آورد.
خلاصه سخن این است که مدارای دینی کوروش و جانشینان او، از یک سو راهگشای نوعی دموکراسی و حکومت مبتنی بر حقوق مدنی امپراتوری شد و از سوی د

یگر زمینه ای برای جهشی نو در اندیشه های عموم مردم به حساب آمد که در عین به مشروعیت شناختن حکومت جدید، زمینه های مبادله اندیشه ها و همکاری های مدنی با یکدیگر را فراهم ببینند. در نتیجه، فرهنگ های گوناگونی که در عرصه وسیع امپراتوری وجود داشت و برخی از آنها ریشه در چندین هزار سال فرهنگ و تاریخ مدنی خاص داشتند، مجال آن را یافتند که هویت خود را تا پایان کار این سلسله حفظ کنند و در کنار دیگران، هم زیستی مسالمت آمیزی داشته باشند.