مريم حيدرزاه

 

 

 

مدتي بود در در افکارات در هم تنيده خود سرگرم و درگير پيدا کردن موضوعي در خور بررسي براي همگان بودم و علي رغم اينکه موضوعات زيادي براي بحث در دسترس بود ، علاقمند به بررسي دنياي انسانهاي متفاوت(از نظر جسمي) بودم و براي اين کار دنياي درون يک روشندل که بيشتر شعرهاي عاشقانه ميگفت و شايد از نظر خيلي از مخالفان قالب شعري خاصي نيز نداشت،ولي در کوته زمماني سيل عظيمي از جوانان را بعنوان طرفدار به خود اختصاص داد.

 

او برخلاف عقيده بسياري از کساني که اعتقاد دارند که ناتواني جسمي مي تواند در پيشرفت انسانها براي رسيدن به اهداف بلند و بزرگ ،خدشه ايجاد کند يا بطور کل آنها را از رسيدن به اهداف ، آمال و آرزوهايشان منع کند، خط بطلان کشيد و با سعي و تلاش که در مکتوب کردن نوشته هاي خود به خرج داد توانست در يکي از نادرترين اتفاقات بهترين نتيجه ها را بگيرد و با سرعت مافوق تصور در دل خيلي از انسانها جاي گشود.

 

مريم حيدرزاده توانست با اين کار خود تقريبا کساني را که از نظر جسمي مشکلاتي مشابه مشکل مريم را در وجود خود داشتند ، با شناخت شخصيت او و کشف توانايي هاي خود توانستند اين حس را که بين آنها و ديگران (انسانهاي سالم)فاصله وجود دارد، به حداقل برسانند.

شايد يکي از دلايل اينکه مريم به اين سرعت روز به روز به پيشرفت و ترقي و نزديک شدن به ياري کرد. حمايت طرفداراني بود که  در همه حال  بصورت نامحسوس مريم رن از درون کسي که با دنياي بيرون خود فاصله زيادي دارند و به اين راحتي احساس ها و تصويرهاي دنياي بيرون خود را درون قالب خود بررسي و به شيوه خود حلاجي مي کند و به تصوير مي کشد، جالب بود.

نوشته هاي مريم همانطور که گفتم ، قالب شعري خاصي نداشته باشد ، شايد داراي وزن و قافيه و …. و خيلي از چيزهايي که در شعر مدنظر را در آن پيدا نکني . ولي از لحاظي ديگر مي توان دنياي ساختگي درون خود و ذهنيت و احساس او را از زندگي بيرون و بصورت مشهودي احساس کنيم

بيوگرافي:

در آبان ماه سال ۱۳۵۶ دختري در تهران متولد شد و هم اکنون ساکن تهران مي باشد. در سن سه سالگي عمل آب مرواريد ير روي چشم او انجام شد ولي متاسفانه عمل با عدم موفقيت روبه رو شد و پس از چند روز که از عمل مي گذشت ،  بانداژ روي چشم مريم برداشته شد ولي انگار مريم هيچ رنگي جز سياهي در برابر خود نمي ديد .آري اين چنين بود که مريم از آن پس پا به دنياي جديدي نهاد دنيايي سراسر از نااميدي و و ظلمت .دنيايي که اگر هر انساني با آن مواجه شود در يک لحظه قافيه زندگي خود را مي بازد و باقي عمر خود را به بطالت و نااميدي سپري مي کند و د رد نيايي تاريک و تار خود اميد زنده بودن وزندگي کردن را هر روز از روز قبل کمرنگ تر مي بيند پس از گذشت مدت زمان مديد ي او با شرايط جديد تقريبا کنار آمده و سعي براي فرار از تمامي غصه ها ، ترحم ها ، نااميدي ها ، و از همه مهمتر دنيايي بيرنگ و تکراري درون خود را آغاز کرد تا بتواند مانند خيلي قبل ها با بيرون و انسانهاي بيرون خو دارتباطي راحت برقرار کند. او از سن ۸ سالگي شعر را شروع کرد . در گفته اي از خود او از اين سرنوشت خود بعنوان يک کليد طلايي که در تقدير انسان نهفته است ياد مي کند. و هنوز تصاوير و رنگ ها را به گونه اي که در کودکي در ذهن خود بايگاني کرده تجسم مي کند .از مريم حيدرزاده ۹ جلد کتاب منتشر شده که دوجلد آن به نثر مي باشد.

مدتي با يکي از شبکه هاي تلويزيوني همکاري مي کرد . همايت اطراف

يان باعث مي شد مريم ، روز به روز به شرايط آرماني برسد و اميدوارانه تر به سمت هدف هاي بزرگ خود  گام بردارد.

 

پس از طي دوران دبيرستان در رشته علوم انساني در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران شروع به ادامه تحصيل نمود . و علت انتخاب اين رشته را برخورد با احساسات مردم عنوان کرده که به عقيده او اين امر در دادگاه ها و زندان ها امکان پذير مي باشد ولي علي رغم اين طرز فکر پس از گذشت کار زماني از اين رشته دلسرد شدو طبق ميل خانواده به سختي دوران کارشناسي حقوق  قضايي را به پايان رسانده و دوباره به نوشتن نثر و شعر مشهور شد. تا زماني که يکي

از خوانندگان خارج از کشور در يکي از ترانه هاي خود از اشعار مريم استفاده کرد و تجربه جديد در بابر او رقم خورد به گونه اي که هم اکنون تعداد معدودي از خوانندگان از اشعار مريم بهره مي برند.

بهترين شعر او از نظر خودش يک نامه بي جواب از کتاب و آلبوم مثل هيچ کس مي باشد. او عاشق آهنگ هاي آرامش دهنده است . و مي  گويد که من هر صدايي که منو از دنياي حاضرم فراتر ببرد دوست دارم . حتي آهنگ و صدايي که هيچ چيزي ازش نمي فهمم . گاهي اوقات اين احساس را در وجود من زنده کند . چون موسيقي به قول مريم فراتر از کلام عمل مي کند و مي تواند ما را به يک دنيايي ديگري ببرد.

علاقمند به سازهاي گيتار ، پيانو وفلوت مي باشد و به نواختن کيبرد نيز مسلط مي باشد. اوهنوز ازدواج نکرده است . و به گفته خود داراي ملاک هاي عجيب و قريبي است و چون توانايي به خرج دادن اعتدال در زندگي او را ندارد . در يک زندگي اعتصاب رمانتيک بسر مي برد . يکبار عاشق شده است و تيم مورد علاقه اش مورد پرسپوليس است و و شايد به همين دليل شهرت جهاني پيدا کرده است ، چون طرفداران پرسپوليس در تمامي دنيا زبانزد خاص و عام هستند.

جدا شدن شعر و موسيقي را پايان موسيقي عنوان مي کند. از آدم هاي بينا ممکن است خيلي ها در مورد دنيا سوالاتي کنند ولي شايد چيزي دستگير آنها نشد که دنيا چي هست و چرا ما بدنيا مي آييم و چرا زندگي مي کنيم . و چرا اين فرصت زيستن پس از مدت ي از ما گرفته مي شود .  اين چرخه آخر به مرگ ختم مي شود، به چه دليلي وجود دارد . خيلي از ما آدم ها چيزهايي را که داريم . چيزها يا کساني که به هر نحوي توي ادامه زندگي ما نقش مهمي دارند . شايد که نه، مطمئنا به آنها بها نمي دهيم مثل سلامتي ، مثل عزيزانمان و اگر روزي آنها از ما گرفته شوند شايد تازه بفهميم کهک چه نعماتي در اختيار ما بصورت امانت بود و ما قدرشان را ندانسته ايم .و با تمام وجود درک نکرده ايم .

زندگي رسم خوشايندي نيست

زندگي اجبار است

لاجرم بايد زيست..

زندگي يک قانونه که متاسفانه در نهايت بي عدالتي تصويب شده و هيچ مرزو قانونا نمي تواند روي دست آن بلند بشود.

مانند مرده هاي متحرک که بدون فکر به حال و آينده پيش رو گام بر مي دارند تا به هدف ها ي دست نيافتني و بلند برسند.

 

ولي افسوس که همين بي فکر پيش رفتن باعث مي شود که بر اثرشکست در راه هدف از  راه رسيدن به آن نااميد و چشم پوشي کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نامه بی جواب

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
 جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
 یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
 یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه

سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
 مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟