مقام زن



 این مقاله در حقیقت خلاصه ای از پایان نامه ی خانم مانا کیا است. به دلیل طولانی بودن مقاله در زیر خلاصه ای از مطالب اصلی آن ترجمه و ارائه شده است. تلاش شده است که قسمتهای مربوط به دیدگاهها و آرای پروین پایدار به طور کامل آورده شوند. اصل مقاله در کتابخانه ی صدیقه دولت آبادی موجود است.

در مورد موضوع زنان در قرن بیستم در ایران مطالب زیادی، با رویکردها و ددگاههای متفاوتی، نوشته شده است. بسیاری از این مطالب به طور مستقیم یا غیرمستقیم به موضوع حقوق زنان پرداخته اند. بسیاری از این مقالات عدم وجود اکتیویسم در دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را با شرکت گسترده ی زنان در انقلاب ضدشاه یا شروع اکتیویسم بعد از انقلاب اسلامی، در تضاد دانسته اند. اغلب تحقیقات تاریخی تر در مورد ایران قرن بیستم، حاوی اطلاعات بسیار کمی در مورد دو دهه ی پیش از استقرار انقلاب اسلامی هستند. در هر دو نوع از تحقیقات { تحقیقات تاریخی در مورد زنان و تحقیقات تاریخی عمومی} اغلب حقوق کسب شده توسط زنان نتیجه ی مستقیم سیاستهای مدرنیزاسیون دولتی فرض شده اند که از بالا به عنوان بخشش شاهانه اعطا گردیده اند و به این ترتیب راه برای بحث در مورد تاثیر اکتیویسم بر کسب این حقوق بسته می شود.
به شکلی پارادوکسیکال، نظر محققانی که با حکومت پهلوی مخالف اند با افرادی که از آن حمایت می کنند، در این مورد خاص مشترک است. روایتهای طرفدار سلطنت، اکتیویسم زنان را چنانچه خارج از بدنه ی فعالیتهای حکومت بوده باشد، نادیده گرفته یا حذف کرده اند. نظریه ی حقوق زنان به عنوان بخشش شاهانه مبتنی بر مفهوم سازی از حکومت به عنوان تجلی نهادی( instituitional manifestation) شخص شاه است، در این حال قوانین و سیاستها، همه از طریق عاملیت شخص شاه اتفاق می افتند. شاه خیرخواه مردم است، به روشنفکران کمک می کند، اهداف خود ا

تشخیص دهند و به افراد بیش از حد سنتی کمک می کند تا خیر خود را بشناسند حتی گاهی اوقات با استفاده از زور. بنابراین زنان حکومتی آگاهند اما تنها ابزارهای سیاستهای دولتی به حساب می آیند.
در مقابل روایتهای طرفدار سلطنت، روایتهای محققان مخالف هم هر جا که بحث به فعالیتهای زنان با/ازطریق حکومت می رسد، اکتیویسم موجود در آن را نادیده می گیرند. آنها خطی میان اکتیویسم مستقل و اکتیویسم از طریق کار با حکومت می کشند و اولی را در تقابل با دومی قرار می دهند. شاید دلیل این کار،مخالفت با روایتهای طرفدار سلطنت باشد اما واقعیت این است که آنها نیز عاملیت زنان را نادیده می گیرند، البته در درون حکومت.

هر دونوع نوشته ها ( نوشته های طرفتدار حکومت پهلوی و مخالف آن) بر سلطه ی مطلق، قدرت محض و یکپارچگی حکومت پهلوی صحه می گذارند و به این ترتیب فضای کمی برای مقاومت و عاملیت باقی می ماند. اما اگر حکومت تجلی شخص شاه بود و قدرت در انحصار او، کسب حقوق قانونی توسط زنان در زمان یک شاه زن ستیز ( برای دیدن نظریات شاه در مورد زنان به مصاحبه ی او با اوریانا فالاچی نگاه کنید)را چگونه باید توجیه کرد؟
من معتقدم که با وجود آنکه فعالان حقوق زنان توسط حکومت شاه محدود می شدند اما حکومت تا حدی هم مجبور به پذیرش تقاضاهای آنان بود. به این ترتیب مسئله، درک فمینیسم در زمینه ای است که حکومت به سازمانهای رسمی زنان اجازه ی جدایی از حکومت را نمی دهد. من، به جای نادیده گرفتن سازمانهای زنان در داخل حکومت
یا همکار آن، به بررسی نتایج این همکاری پرداخته ام. من حقوق زنان در دوران پهلوی را به عنوان نتیجه ی مذاکره ی قدرت میان نیروهای مختلف مورد بررسی قرار می دهم. سوال دیگر این است که چگونه زنانی که کار داخل حکومت را انتخاب کرده بودند توانستند از گفتمان مدرنیته برای دستیابی به اهداف خود استفاده کنند؟

تشکیل سازمانهای زنان که اوج آن تشکیل سازمان زنان ایران است، و روایتهای چندین زن نزدیک به حکومت نقاط کانونی تحقیق من بوده اند. من معتقدم که اکتویسیم فمینیستی موجود در حکومت را نمی توان نتیجه ی مستقیم بسط سیاستهای حکومتی دانست.
استقلال نهادی=استقلال ایدوئولوژیک؟
در نوشته های مخالفان حکومت پیش فرض این است که تنها فعالیتها و سازمانهای مستقل از حکومت، فمینیستی و یا سازنده ی جنبش زنان به حساب می آیند. در این نوشته ها عاملیت در ارتباط مستقیم با یک ثنویت مکانی قرار می گیرد: داخل و خارج حکومت. در اغلب نوشته های فعالان خارج از حکومت، افراد داخل حکومت فاقد عاملیت اند. در این بخش مروری براین ادبیات داریم که البته هدف من از این کار زیر سوال بردن کل محتوای آنان نیست بلکه قصد دارم زمینه ای مناسب برای بحثهای بعدی ی این مقاله فراهم کنم. در این مقالات، مفهوم استقلال خطی

متمایزکننده میان فعالان به عنوان افراد دارای عاملیت و فعالان به عنوان ابزار دولتی می کشد، بدون اینکه توجه به این امکان که ” پاسخ فمینیسم جهان سومی در برابر تهدید باید پنهان شدن در زیر ردای طرفداری از حکومت باشد و بعضی اوقات هم همین طور بوده است”( به نقل از جرادین هنج در مقاله ی ” راه خوبی برای پرواز: ملی گرایی، حکومت و انواع فمینیسم جهان سوم”) البته من اهمیت آزادی نهادی را زیر سوال نمی برم اما دوست دارم به بعضی از خطرات این نوع از تحلیل { تحلیل همراه با کنار گذاشتن نیروهای اکتیویست داخل حکومت} اشاره کنم.

کتاب الیز ساناساریان با عنوان جنبش حقوق زنان در ایران: طغیان، افول و سرکوب از ۱۲۸۰تا انقلاب ۵۷، یکی از اولین کتابهای نوشته شده در مورد حقوق زنان در ایران است و به عنوان منبع مورد استفاده ی بسیاری از محققان قرار گرفته است. ساناساریان در این کتاب می گوید ” منحل شدن آخرین سازمان مستقل زنان در ۱۳۱۱، نشانه ای بر پایان جنبش زنان در ایران بود”این گفته البته تا حدی در ارتباط با چارچوب نظری کار اوست یعنی مخالفت با اینکه یک جنبش اجتماعی حتما باید با یک نهاد رسمی (official establishment) مخالف باشد. در اینجا ارتباطی مستقیم و بی چون و چرا میان یک جنبش و استقلال نهادی وجود دارد. آیا می توانیم بپذیریم همان فعالانی که ساناساریان

معتقد است دارای عاملیت هستند با وارد شدن به دولت عاملیت خود را از دست می دهند؟
بسیاری از محققان می نویسند که حکومت ایران در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ از قدرت کمی برخوردار بود و احزاب و گروههای سیاسی رشد زیادی داشتند. به این ترتیب باید فضای مناسب برای فعالتهای “مستقل” زنان به وجود آمده باشد اما در این دوره تغییر چشم گیری در وضعیت قانونی زنان حاصل نمی شود و اغلب افراد دلیل این ضعف را نقش پایین دستی بسیاری از سازمانهای زنان در ارتباط با احزاب سیاسی کاملا مردانه می دانند. در اینجا نیز با نیروی سیاسی مردانه

مواجه هستیم که جایگزین قدرت و سلطه ی مطلق شاه شده است و به هیچ وجه از هیچ چیز تاثیر نمی پذیرد. به عقیده ی آفاری در اینجا نوعی عاملیت سیاسی مردانه جایگزین عاملیت فعالان زن می شود. در اینجا هم سوال ما در مورد اینکه چرا مذاکرات در این دوره منجر به هیچ تغییر چشم گیری در وضعیت حقوقی زنان نمی شود، بی پاسخ می ماند.
اغلب محققان از سالهای بعد از سال ۱۳۳۲ به عنوان سالهای بر

اندازی کامل هرگونه مخالفت توسط حکومت یاد می کنند. در این دوره اغلب کمپین های زنان متمرکز بر کسب حق رای و شرکت در انتخابات است. چندین سال بعد از کسب حق رای، سازمان زنان ایران شکل می گیرد و قانون حمایت خانواده، که اغلب به چشم دستاوردی حکومتی مورد بررسی قرار می گیرد، تصویب می شود. دغدغه ی ذهنی من، فرآیندی است که باعث ظهور این قانون می شود و نه خود این قانون.
کار پروین پایدار به خوبی مرکزیت موقعیت زنان در گفتمان سیاسی ایران قرن بیستم را نشان می دهد، اما توضیح کمی در مورد نحوه ی ورود بحثهای حقوقی زنان به گفتمان مدرنیزاسیون حکومت

پهلوی ارائه می دهد. خیلی ساده گفته می شود که ” گفتمان مدرنیته قصد داشت موقعیت خانوادگی و اجتماعی زنان را با تصویر یک تمدن در حال شکل گیری در یک سطح قرار دهد.”( نقل قول از کتاب پروین پایدار، زنان و فرایند سیاسی در ایران قرن بیستم)”در مورد حق رای، پایدار می گوید که جنبش حق رای زنان ” با اقدام اختیاری یک حاکم مستبد” به نتیجه رسید. تصوری که در ذهن ما شکل می گیرد، این است که محمدرضا شاه پهلوی ی

ک روز صبح از خواب بیدار می شود و سرحال است و به همین خاطر به زنان حق رای می دهد.
پایدار تنها ۱۱ صفحه از نزدیک چهارصد صفحه کتاب خود را به نطقهای شاه در مورد جنسیت، سازمان زنان ایران و قوانین خانواده ی تصویب شده در دهه ی ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ اختصاص می دهد. به طور خاص در مورد سازمان زنان ایران در کتاب او تنها دو پاراگراف و تعداد کمی اشاره در مورد ارتباط این سازمان با قوانین یا دولت وجود دارد. از ۱۹۴۵ به بعد، سازمانهای رسمی زنان از طریق سازمان زنان ایران به طور ساختاریافته ای به حکومت متصل شدند، اما این باعث نمی شود که فعالیتهای این سازمان را به کلی نفی کنیم. تعریف پایدار از حکومت گیج کننده و بین قوانین، نطقهای شاه و اقدامات نهادهای فردی، بدون قائل شدن تمایزی میان آنها، سرگردان است.( پایدار، صفحات ۱۴۹ تا ۱۶۰ کتاب زنان و فرایندهای سیاسی…)

در کتاب پایدار، اثری از فرایند طرحاین قوانین یا مذاکره بر سر آنها { قوانین خانواده ی تصویب شده در دهه ی ۴۰ و ۵۰} به چشم نمی خورد. پایدار به مقاله ای در روزنامه اشاره می کند که مجلس را به خاطر رد طرح اصلاح قانون خانواده مورد انتقاد قرار می دهد. او سپس به چند سال جلوتر می رود، زمانی که حزب ایران نوین لایحه ای را تقدیم مجلس می کند که در قالب قانون به تصویب می

رسد. تنها چیزی که به ما گفته می شود این است که “نسخه ی اولیه این لایحه توسط سازمان زنان ایران تهیه شده بود و بعدتر به اسم قانون حمایت خانواده شناخته شد” عاملیت فعالانی که در مجلس کار می کردند، حذف شده و به حزب سیاسی آنها انتقال داده می شود و تصوری که برای ما به وجود می آید این است که نقش سازمان زنان چیزی در حد نقش منشی بوده است.

پایدار، سازمان زنان را ” نهادی بسته، سلسله مراتبی و غیردموکراتیک”توصیف می کند که ” از فساد ذاتی موجود در چنین نهادهایی رنج می برد”. هر چند او تعریف صریحی از ” چنین نهادهایی” ارائه نمی دهد اما استنباط ما این است که منظور او نهادهای دولتی اند چون او ارزیابی خود از این نهادهای را به این ترتیب منظم می کند” سازمان زنان ایران نقش مهمی در ترویج سیاستهای مثبت در مورد زنان در داخل دستگاه حکومتی بازی کرد.” این جمله ی آخر نشان دهنده ی نظر او در مورد این موضوع است: توجه سرسری او به سازمان زنان، جایی نه برای وجود عاملیت در میان فعالان آن و نه برای وجود مقاومت در برابر حکومت در داخل آن باقی نمی گذارد.

ساناساریان نیز به شیوه ای مشابه به خاطر اینکه سازمان زنان در اهداف و اولویتهای خود محدود و همسو با سیاستهای حکومت است، آن را یک جنبش اجتماعی نمی داند.
در کار ژانت آفاری اولین بار که ما چیزی در مورد سازمانهای رسمی زنان می شنویم، مربوط به سازمان زنان ایران است. آفاری می گوید که شاه تصمیم به تاسیس این سازمان می گیرد و خواهر جاه طلب او اشرف پهلوی در راس آن قرار می گیرد. چنین به نظر می رسد که ایده ی تشکیل این سازمان از شاه بوده است و خواهرش نیز فرصتی برای ریاست یک سازمان کاملا تازه تاسیس به دست می آورد. اشکال این نوع بیان این است که تاریخچه ی اکتیویسم فمینیستی و سازمانهای زنان پیش از تشکیل سازمان زنان ایران، در آن کاملا نادیده گرفته شده است.

گیتی نشاط در مقاله ی خود با عنوان ” زنان در ایران پیش از انقلاب: یک بررسی تاریخی” می گوید که سرکوب بعد از کودتای ۱۳۳۲، نتوانست عزم زنان فعال یا حامی حقوق زنان را از بین ببرد. مقاله ی نشاط از آن لحاظ جالب توجه است که برای اکتیویسم در تصویب قوانین، ارزش قائل می شود. او معتقد است که با وجود اینکه اعطای حق رای به زنان، در نتیجه ی فرمان مستقیم شاه ممکن شد اما نباید جنبشها و کمپینهای زنان را نیز در دستیابی به این حق نادیده گرفت. او همچنین این عقیده را که تمام این حقوق از بالا به زنان اعطا شد به چالش می کشد و می گوید ” بعدتر رژیم

شاه تلاش کرد تمامی فرآیند کسب حق رای برای زنان را به خود منصوب کند” نشاط به عدم وجود آزادی های سیاسی در آن دوره توجه می کند، اما تصور او از اکتیویسم به استقلال نهادی وابسته نیست.
آیا زمانی که استقلال نهادی ممکن نیست، اکتیویسم فمینیستی ناپدید می شود؟ متاسفانه پاسخ بسیاری از محققان ایرانی ( و نه همه ی آنها) به این سوال مثبت بوده است.
راهی جایگزین برای بررسی اکتیویسم حقوق زنان
نظر ساناساریان در مورد شورای عالی زنان، که توسط دولت و با ائتلاف ۱۸ سازمان زنان تشکیل شده بود، این است که قصد اصلی حکومت از تشکیل این شورا، محدود کردن خواسته های سازمانهای مدنی بود. به عقیده ی او، فعالان این سازمانها از هیچ گونه عاملیتی برخوردار نبودند چه در فرایند متمرکز کردن نهادی شان و تبدیل به شورای عالی و چه در فعالیتهایشان در داخل سازمان مطبوعشان.

با اینکه زنان فعال در سازمانهای اولیه ی زنان همه متعلق به طبقات متوسط و بالای شهری بودند اما ساناساریان کار آنها را تحسین می کند و معتقد است که آنها به دلیل عدم وجود خصایص شخصی مانند تخیل، شجاعت و … و رابطه شان با حکومت، تنها در پی کسب تغییرات قانونی برای زنان بودند که البته بیشتر برای طبقه ی خودشان کاربرد داشت. به این ترتیب چطور ارتباط زنان فعال قدیمی با حکومت قابل توجیه است اما وجود اکتیویسم رد درون حکومت نه؟

راه دیگر بررسی فعالیتهای مختلف زنان در دورانهای مختلف، نگاه به آنها به عنوان سوژه هایی درگیر با شرایط زمانی مختص خودشان است. در مورد ایران، گفتمان مدرنیزاسیون پهلوی محدودیتها و تحدیدهایی را همراه خود داشت که گفتمان زنان باید در قالب آنها خواسته های خود را بیان می کرد. سلطه ی ایدوئولوژیک و ساختاری حکومت پهلوی بر گفتمان حقوق زنان باعث به وجود آمدن رابطه ای شد که در نهایت به تغییرات جالبی در گفتمان مدرنیزاسیون حکومت منتهی شد.
تقاضاهای زنان خود را با شرایط و ماهیت حکومت تطابق داد و به خاطر زبان همسوی آنها { با حکومت}، حکومت وادار به بررسی و وضع قوانینی شد که بدون وجود فشار از جانب فعالان زن، هرگز صورت نمی گرفت.

 

درنگی در سیر تکامل نهادی سازمانهای زنان
جماعت راه نو در ۱۳۲۳ تاسیس شد و بعدتر به عضویت شورای عالی زنان درآمد. موسس آن مهرانگیز دولتشاهی و همکارانش در آژانس توسعه ی ایران بودند. اعضای آن از تنوع زیادی برخوردار بودند و حتی مردان عضو آن بودند. این سازمان اگرچه یک جنبش توده ای به حساب نمی آمد اما از اهمیت خاصی در میان زنان متمول تهرانی برخوردار بود و با وجود اشتغال به فعالیتهای اجتماعی، هدف اصلی آن احقاق حقوق سیاسی برای زنان بود.
به نظر دولتشاهی ( تمام نقل قولهای مربوط به دولتشاهی در این قسمت از گفتگوی او با شاهرخ مسکوب در قالب طرح تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد استخراج شده است) اهمیت حضور زنان در فعالیتهای اجتماعی، دو دلیل دارد: اول انکه آنان مدت زیادی در خانه مانده اند و باید

شجاعت لازم برای حضور در اجتماع را کسب کنند و دوم اینکه جامعه متوجه شود که زنان می توانند مفید باشند و کار انجام دهند. به عبارت دیگر زنان طبقه ی متوسط با ارائه ی خدمات به زنان طبقه ی پایین خود را توانمند می ساختند تا بتوانند وارد مناسبات سیاسی شوند و قوانین را تغییر دهند.
هدف اولیه ی این سازمان به گفته ی دولتشاهی اصلاح قانون خانواده بود و نه کسب حق رای برای زنان. دولتشاهی معتقد بود که بدون وجود یک قانون خانواده ی مناسب که زنان را آگاه کند آنها نمی توانند با کسب حق رای تغییر محسوسی در شرایط فعلی به وجود آورند.

جماعت راه نو دارای ساختاری بسیار دموکراتیک بود و علاوه بر آن به طور مرتب جلسات گفتگو و بحث در مورد قانون اساسی و مدنی برگزار می کرد. هدف از این جلسات بالا بردن سطح آگاهی زنان تحصیل کرده ی طبقه ی بالا نسبت به قوانین موجود بود. آنها نمی خواستند نمی خواستند کسی را تحریک کنند، هدف تنها بالا بردن آگاهی بود.
بنابراین شیوه ای آنها در عین حال که مسالمت جویانه بود و فاصله ی زیادی با اقدامات رادیکال داشت اما آگاهانه در جهات ایجاد تغییر در داخل سیستم تلاش می کرد. دولتشاهی در حین کار با حکومت، برای ایجاد تغییر نیز تلاش می کرد. هر چند اشکالاتی به این رویکرد وجود دارد اما این رویکرد فاقد اکتیویسم نیست.

دولتشاهی همچنین در مورد نحوه ی تشکیل فدراسیون سازمانهای زنان توضیح می

دهد که این فدراسیون تقریبا یکسال پس از آغاز به کار جماعت راه نو و برای همکاری و هماهنگی بیشتر ۱۴ سازمان زنان، توسط خود آنها، به وجود آمد. هر سازمان در این فدراسیون یک نماینده یا رابط داشت.
در همین زمان، یکی از سازمانهای عضو فدراسیون به نام جامعه ی ۱۷ دی، از اشرف پهلوی درخواست می کند که رییس افتخاری سازمان شان باشد. دولتشاهی اشاره می کند که این سازمان، سازمان چندان مهم و جدی ای هم نبوده است. زمانی که اشرف این درخواست را می پذیرد، بحثی بر سر استقلال در فدراسیون در می گیرد. دولتشاهی می گوید که اغلب اعضای فدراسیون معتقد بودند باید روی پاهای خودشان بایستند و اگر اعضای خانواده ی سلطنتی علاقه مند به کمک هستند می توانند به آنها کمک کنند. اما قانون این است که فدراسیون سازمانهای زنان از کسی درخواست نمی کند، ریاست آن را بر عهده بگیرد.

اما مساله اینجا خاتمه نمی پذیرد و آنها به شخص شاه مراجعه می کنند. شاه می گوید که اگر خواهرش رییس یکی از سازمانهای عضو فدراسیون است، باید رییس خود فدراسیون نیز باشد. دولتشاهی معتقد است که تمایل شاه به کنترل سازمانهای زنان نتیجه ی ترس او از مستولی شدن جنبشهای خطرناک چپ گرا بر آنان بود. قرار گرفتن اشرف در راس فدراسیون برای سازمانها نتایج سودباری نیز به دنبال داشت مانند کسب کمکهای مالی. بنابراین سازمانهای زنان تصمیم به قبول ریاست او کردند و در واقع با قبول مقداری کنترل، از مزایای همراه با آن کنترل برخوردار شدند.
این تشکیلات تازه که اشرف پهلوی ریاست آن را بر عهده داشت و سازمانهای عضو فدراسیون

فعالانه در آن مشارکت می کردند، شورای عالی زنان نام گرفت. با اعمال کنترل مستقیم شاه، تغییر چندانی در فعالیتهای داخلی سازمانها به وجود نیامد اما دولتشاهی می گوید که شاه به اشرف دستور داده بود که ” هرکسی به هر کنفرانسی {خارجی} نرود” دولتشاهی می گوید که پیش از تشکیل شورای عالی هر کس که پول داشت می توانست در هر کنفرانس بین المللی یی حضور یابد اما بعد از آن دولت این افراد/ نمایندگان دولت ایران، را انتخاب کرده و هزینه های سفر را نیز پرداخت می کرد. به عقیده ی دولتشاهی این یکی از جنبه های مثبت تشکیل فدراسیون بود.

خود دولتشاهی با شرکت مستمر در این کنفرانسها، به عنوان رییس شورای بین المللی زنان انتخاب می شود. به این ترتیب با مطرح شدن فعالان حقوق زنان در مجامع بین المللی نوع روابط آنان با حکومت نیز تغییر می کند. دولتشاهی اشاره می کند که یکی از دلایل حمایت شورای عالی از نسخه ی اولیه ی قانون خانواده اصلاح شده، حمایت شورای بین المللی از آن بود. شورای عالی این نسخه ی اولیه را به وزارت دادگستری برد و بعدتر با اکتیویسم نمایندگان زن در مجلس، این نسخه ی اولیه به قانون حمایت از خانواده تبدیل شد. بنابراین روابط و قدرت شورای عالی با وجود آنکه فعالیتهای زنان را تحت انقیاد کنترل نهادی درآورد، اما باعث حضور بیشتر زنان در صحنه های داخلی و خارجی و کسب قدرت سیاسی بیشتر نیز شد.

بعد از پیوستن سازمانهای زنان به شورای عالی، آنان به فعالیتهای اجتماعی، خیریه و سیاسی خود در سطح محلی نیز ادامه دادند. به عبارت دیگر هرچند آنان تحت کنترل بودند اما ساختارشان تغییر نکرد. دولتشاهی به جنبه های مثبت اعمال این قدرت و حمایت اشاره می کند. او می گوید درست است که اشرف قدرت تصمیم گیری داشت و رابط اصلی شورا با حکومت به حساب می آمد اما اساس فعالیتهای داخلی و خارجی شورا، تجارب زنان عضو سازمانها بود. به عبارت دیگر در فرآیند تشکیل شورا، زنان عضو سازمانها شبیه اشرف پهلوی نشدند بلکه همکاری با او باعث شد بتوانند بحثهای خودشان را مطرح کنند و نهادی به وجود آورند که نتیجه ی تبادل تجربیات و مهارتها باشد اگرچه از موضعی فرودست از لحاظ قدرت.

با افزایش شرکت در مجامع بین المللی زنان ایرانی با فعالان زنان در کشورهای دیگر آشنا شدند و بعضی از ایده های آنان را به امانت گرفتند. یکی از این ایده ها مشارکت انبوه و افزایش عضویت زنان در سازمانهای فعال بود. این ایده را می توان یکی از دلایل تشکیل سازمان زنان ایران در ۱۳۴۵ دانست که نهادی متمرکزتر بود و یکی از اهداف اصلی آن جذب انبوه زنان به سمت فعالیتهایی برای کسب حقوق برای زنان بود. دولتشاهی می گوید که آنها با اشرف صحبت می کنند و به او می گویند که بهتر است به جای فشار نهادی از بالا، با صبر و دقت نهادهای مدنی و مشارکت انبوه از پایین را رشد دهند. آنها معتقد بودند که افزایش تحصیلات، اشتغال و مشارکت سیاسی، تاثیر بیشتری بر رشد سازمانهای زنان خواهد داشت تا تغییرات نهادی. می بینیم که با وجود اینکه این فعالان زن در خدمت دولت بودند اما از عواقب و نتایج تغییرات نهادی صورت گرفته توسط دولت و خطرات آن نیز آگاهی داشتند.

اشرف پهلوی می خواست به جای تمامی سازمانهای زنان یک سازمان واحد و ملی به وجود بیاورد تا بدین وسیله مشارکت توده ای را جذب نموده و بر مرکزیت نهادی بیفزاید. اما خود شورای بین المللی زنان ( که ایده ی تشکیل چنین سازمانی از آنجا آمده بود) با این کار مخالفت کرد و چنانچه این کار انجا می شد، عضویت ایران در این شورا به خطر می افتاد. دولتشاهی توضیح می دهد که ” چون شرایط عضویت در شورای بین المللی بدین گونه بود که سازمانهای عضو به عنوان باید به

عنوان یک چتر برای کمک و همکاری میان سازمانهای مختلف زنان در سطح کشورشان تلاش می کردند” و این به خاطر کمک به تشکیل یک جامعه ی مدنی دموکراتیک به جای یک جامعه ی مدنی تحت سیطره ی حکومت مستبد بود. بنابراین سازمان زنان ایران در استانها جایگزین سازمانهای دیگر شد اما در تهران، تمامی سازمانها به فعالیت خود، البته تحت نظر سازمان زنان، ادامه دادند.

دولتشاهی می گوید که بدین ترتیب دیگر سازمان زنان تشکیلاتی متحد که توسط سازمانهای زنان تشکیل شده و اداره شود، نبود بلکه رقیب دیگر سازمانهای زنان به حساب می آمد با این فرق که روابط و قدرت سیاسی بیشتری داشت. می بینیم که با اینکه فعالانی مانند دولتشاهی ماندن در فعالیتهای بیش از پیش محدود شده ی زنان را انتخاب می کنند اما به اشکالات چنین سیستمی نیز واقف اند.
در تهران تمامی سازمانهای زنان مجبور به فعالیت زیر نظر نمایندگی سازمان زنان یعنی سازمان زنان پایتخت شدند. دولتشاهی مخالف این شیوه بود به خصوص که به نظر او رییس سازمان زنان پایتخت، که رابط سازمانهای زنان با سازمان زنان ایران بود، علاقه ای به فعالیت دیگر سازمانهای زنان نداشت، آنان را زائد و بی فایده می دانست و به این ترتیب آنها بیش از پیش در فعالیتهایشان محدود شدند. دولتشاهی همچنین فعالیتهای بزرگ و همه جانبه ی سازمان زنان در برگزاری

کلاسها، کنفرانسها و ارائه ی خدمات را مورد انتقاد قرار می دهد. به عقیده ی او این فعالیتهای از عمق لازم برخوردار نبودند و بسیاری از آنها تنها جنبه ی نمایشی داشتند.
در کل دولتشاهی معتقد به عدم تاثیرگزاری سازمان زنان و حتی مختل کردن دیگر سازمانهای زنان، از جمله جماعت راه نو، توسط این سازمان است. به عقیده ی او حتی فرستادن نمایندگانی از جانب این سازمان به سازمان ملل به دلایل متعدد از جمله عدم سازماندهی و تغییر متعدد نمایندگان، نتوانسته است آنچنان که باید و شاید تاثیرگزار باشد و ارتباط لازم را با دیگر سازمانها برقرار کند. به نظر او حتی نزدیکی سازمان با حکومت تنها تا زمانی ارزش داشت که باعث خفه شدن سازمانهای دیگر نشود. او میزان بالای مرکزیت و کنترلی که سازما

ن بر زنان اعمال می کرد را خلاف آور می داند.
یکسان نبودن اشرف پهلوی با شاه و حکومت
برای بسیاری از نویسندگان و فعالان زن، اشرف پهلوی وسیله ی خوبی برای لابی شاه و البته ی ابزار کنترلی شاه بر سازمانهای زنان بود. اما اشتباه است اگر او را نسخه ی مونث شاه بدانیم. او با اینکه به حکومت سلطنتی اعتقاد داشت اما دوست داشت به نفع خودش روی سیاستها و نظرات شاه نیز تاثیر بگذارد. او در خاطراتش می گوید که جنبش زنان پیش از ملاقات او با زنان عضو سازمانها وجود نداشته است و آنها به کارهای تنها به کارهای خیریه مشغول بوده اند و باحضور اوجنبش حقوق زنان آغاز می شود. اما دیدگاههای مهناز افخمی، دبیر کل سازمان زنان از سال ۴۹ تا ۵۷ و وزیر امور زنان از ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ کاملا متفاوت است. او برای خودش و دیگر فعالان زن پیش از تشکیل شورای عالی زنان و حتی در مراحل تشکیل آن، عاملیت و هویت قائل می شود. افخمی

دیدار با اشرف پهلوی را تغییر در شکل جنبش زنان و مصالحه ی فعالان زن با دولت و مشارکت در سیاساتهای مدرنیزاسیون حکومتی می داند و نه آغاز جنبش زنان. او در توصیفش از تکامل سازمانها و استراتژی های زنان به جای تمرکز بر اشرف، بر چگونگی این مصالحه متمرکز می شود. نحوه ی این تکامل مهم است چون نشان می دهد که فعالان چگونه در این فرایند دگرگونی نهادی شرکت کردند. به نظر می آید زنانی که این ساختار جدید را پذیرفتند به عاملان فعال در پروژه های ملی تبدیل شدند و همانقدر که با آن همکاری کردند در برابر آن مقاومت هم نمودند.

هیاهوی مدرنیزاسیون
افخمی تصدیق می کند که حکومت پهلوی ” با آنکه به هیچ وجه فمینیست نبود اما به مدرنیزاسیون و تغییر متعهد بود.” برای افخمی همکاری و مصالحه با یک حکومت مستبد، یک اصل بدیهی است. او نیاز به مدرنیزاسیون را مخرج مشترک دولت و فعالان زن می داند و معتقد است که بدین وسیله همکاری میان این دو گروه ممکن شد. حکومت می توانست حقوق زنان را جزئی از برنامه های مدرنیزاسیون خودش بداند و در حقیقت این مصالحه با دولت برای فعالان زن، ابزاری برای رسیدن به نتیجه ی دلخواه است. دیگر برنامه های زنان فعال مانند استقلال مالی زنان و تحصیلات آنان نیز با برنامه های مدرنیزاسیون حکومتی همخوانی داشت.

هرچند افخمی و دولتشاهی هر دو به اهمیت کسب قدرت سیاسی توسط زنان تاکید می کنند اما تلاشی برای کسب این قدرت یا بالا بردن آگاهی سیاسی تمامی زنان، بجز زنان فعال در سازمانهای زنان، چه در عمل و چه در اساسنامه ی سازمان زنان دیده نمی شود. به نظر می آید داد و ستدی به این شکل انجام گرفته باشد: حقوق زنان با مسئولیتهای شهروندی مدرن و وظیفه ی مشارکت در یک اقتصاد کاپیتالیستی معاوضه می شود.
صحبت از درون: حقوق زنان و مدرنیزاسیون

کنترل نهادی به این معنا بود که فعالان مجبور به کار در چارچوب محدودیتهای سیاستهای ملی مدرنیزاسیون حکومت بودند. خواندن روایت یک اکتیویست که در زمان حکومت شاه نوشته شده است، می تواند به فهم بهتر این مصالحه کمک کند. ممکن است در وهله ی اول روایت بدرالملوک بامداد چاپلوسانه به نظر بیاید اما خوانش دقیق آن می تواند ما را بهتر با این مصالحه ی ایدئولوژیک که گفتمان حقوق زنان او را شکل می دهد، آشنا کند.
او در کتابش از انقلاب مشروطه به عنوان بیدارگر زنان نام می برد

اما به وضوح تشکیل مراکز بانوان توسط دولت را آغازگر جنبش زنان در ایران می داند. او از پذیرش این موضوعات که سالها فعالان برای آن تلاش کرده اند، توسط دولت، خوشحال است و برداشتن حجاب، ورود زنان به دانشگاه تهران و … را از بزرگترین اصلاحات رضاشاه در مورد زنان می داند.
در یکی از فصلها او اشاره می کند که بعد از سال ۱۳۲۰ که دولت حمایت خود را از فعالان زنان دریغ می کند، آنها با مقاومت سنت گرایان مواجه می شوند و به این ترتیب حمایت و کنترل را برای پیشبرد حقوق زنان مثبت می داند. او همچنین میان سنت گرایی و اسلام گرایی تمایز قائل می شود. در حالی که سنت گرایی با هر گونه مدرنیزاسیون وضعیت زنان مخالف است، اسلام واقعی مشکلی با بهبود وضعیت نان از طریق مدرنیزاسیون ندارد. باید تاکید شود که در کل نوشته ی بدرالملوک بامداد، باز هم زنان طبقه ی بالا حامی و حافظ زنان سنتی و متعلق به طبقه ی پایین هستند.
اماوقتی مدرنیزاسیون ملی باشد، زنان برای خدمت به ملت تربیت می شوند. بامداد مرتب بر اهمیت تحصیلات برای زنان تاکید می کند اما نه برای اینکه زنان به عنوان انسان اهمیت دارند بلکه به این خاطر که به این ترتیب به همسران و مادران بهتری تبدیل می شوند. به این ترتیب نسخه ی زن مدرن شده همچنان در روابطی به شدت مردسالارانه تعریف می شود و اگر قرار باشد برای مادر و همسری بهتر بودن، حقوق زنان به آنها اعطا شود، موقعیت آنها بوسیله ی رواب

طشان با مردان تعیین خواهد شد.
بامداد همچنین معتقد است میزان حقوق اعطا شده به زنان باید با میزان مدرن شدن آنان تطابق داشته باشد به عبارت دیگر زنان طبقه ی بالاتر مدرن ترند و باید حقوق بیشتر داشته باشند و بالعکس.
روند رهایی زنان در ایرانی، رهایی گروه خاصی از زنان بود. این رهایی به قیمت تمایز و مصالحه ی حقوق زنان طبقه ی پایین اجتماع به دست آمد. زنان طبقه ی بالا، یا همان فعالان زن، در موضع قدرت نسبت به زنان طبقه ی پایین قرار داشتند و وظیفه ی داشتند با مدرن کردن ذهن و بدنهای آنان، آنان را تبدیل به انسان کنند. به این ترتیب حقوق و قدرت زنان طبقه ی پایین در فعالیتهای رهایی بخش تحت کنترل دولت به حاشیه رانده شد، همانطور

که گفتمان برابری جنسیتی زنان در برابر گفتمان مدرنیته ی حکومت به حاشیه رانده شد.