مقدمه
انسان ها از نظر سطح پایداری انگیختگی و واکنش پذیری نسبت به محرک های محیطی، تفاوت دارند. منظور از سطح پایه انگیختگی این است که یک نفر بدون تحریک بیرونی چقدر برانگیختگی است. واکنش پذیری به واکنش انگیختگی فرد هنگام قرار گرفتن در معرض تحریک بیرونی، اشاره دارد.

هیجان خواهی و هوتن هیجانی نوعی صفت شخصیت است که با انگیختگی و واکنش پذیری ارتباط دارد. فرد زیاد هیجان خواه، تحریک بیرونی مداوم مغز را ترجیح می دهد. از کارهای تکراری کسل می شود و همواره در جستجوی راه های برای افزایش دادن انگیختگی از طریق تجربیات هیجان انگیزاست. فرد کم هیجان خواه، تحریک مغزی کمتری را ترجیح می دهد و کارهای تکراری را نسبتاً خوب تحمل می کند هیجان خواهی به این صورت تعریف می شود و هوش هیجانی هم عبارتند از : جستجو کردن هیجانها و تجربیات متنوع، تازه و پرشور و تمایل به ریسک کردن بدنی، قانونی و ی سریع بعد از مشروب خواری استفاده می کند برای اینکه تمایل فرد هیجان خواه را به مخاطرات بدنی (صد در صد زدن خود و دیگران) مخاطرات اجتماعی (در معرض دید قرار گرفتن به عنوان راننده مست) مخاطره قانونی ( دستگیر و زندانی شدن ) که افراد هیجان خواه دوست دارند بپردازند تا به هیجان ها و تجربیاتی که جستجو می کنند برسند. سلامت عمومی را حالت سازگاری نسبتاً خوب، احساس بهزیستی و شکوفایی توان و توان و استعداد های شخصی تعریف کرده اند واین اصط

لاح عموما برای کسی به کار می رود که در سطح بالایی از سازگار و استنباط رفتاری و عاطفی عمل می کند، نه کسی که صرفا بیمارنی ست و از سویی علم سلامت عمومی شاخه ای از علم بهداشت روانی است که با پیشگیری از اختلافهای روانی و حفظ شهوه های بهینه زندگی و بهداشت عاطفی سر و کار دارد. و علم سلامت عمومی فرایند همیشگی است که از بو تولد تا هنگام مرگ ادامه می یابد واین علم با چهارهدف شکوفایی توان با لقوه، شاد کامی، رشد و تحول هماهنگ و زندگی موثر و کار آمد سعی می کند از طریق آزمودن به کار کنان، سلمت عمومی، پیشگیری، درمان اختلالهای روانی و حفظ و تداوم بهداشت روانی در شرایط خاص سالم را ایجاد کند ( اندورا- ساپتی گئون ترجمه حمید رضا حسن شاهی برواتی ۱۳۸۵)
بیان مساله
هیجان ها بسیار پیچیده از آن هستند که ابتدا به چشم می خورند. در نگاه اول، همگی هیجان ها را به عنوان احساس می شناسیم، ما شادیو ترس را می شناسیم زی را جنبه احساسی آن طبق تجربه ماخیلی بارز هستند وقتی با تهدیدی مواجه میشویم ( ترس ) هابه سمت هدفی پیشرفت می کنیم و تقریبا غیر ممکن است که متوجه جنبه احساسی هیجان نشویم.اما به همان صورتی که بینی بخشی از صورت است، احساس ها نیز فقط جزیی از هیجان هستند، هیجان ها چند بعدی هستند و آنهارا به صورت پدیده های ذهنی، زینتی، هدفمند و اجتماعی وجود دارند. ( ایزارد ۱۹۹۳ ) هیجان ها تا اندازه ای احساس ذهنی هستند به این صورت که باعث می شود شیوه های مثل عصبانی ها خوشحال احساس می کنیم اما این هیجان ها و هوش استفاده شده در مقابل آن واکنش های زیستی نیز هستند یعنی پاسخ های بسیج کننده انرژی که بدن را سازگار شدن با هر موقعیتی که فرد با آن مواجه شده آماده می کنند. ( جال مارشال ریو ترجمه سید مهدی ۱۳۸۵ ) جلوگیری از بروزاختلالهای روانی و پیشگیری ( نخستین)، تشخیص و درمان زود هنگام اختلالها و کمک به معضلات ناشی از ابتلا به اختلا لهای روانی در روانشناسی علاوه بر اهمیتی که برای پیشگیری قایل می شودبه دنبال دستیابی به ویژگها وکیفتهای است که سالم و سازگار ودریکه کدام مطلوب به شمار بیاید و توجه به مواردی که نمی توان صرفا از طریق توجه محض به پیشگیری به آن دست یافت و اما اینکه این طرز تقیبا تعری فکال سلامت عمومی و مطابقت آن با هوش هیجانی لازم و ملزومی کدیگرند و در بحث هوش هیجانی توجه به سلانت روانی می تواند مهم به شمار بیاید.
( اندرو. ساپتنگتون ترجمه حمید رضا حسن شاهی- ۱۳۸۵ )

 

اهمیت و ضرورت تحقیق
هیجانی بخصوص هوش هیجانی پدیده های پیچیده و تعاملی هستند که مثل اغلب مسائل پیچیده، بهتر است هر بار روی یک قطعه ازاین معما کارکرد به طور کلی، زیست شناسان، کردارشناسان و نور دفیزیولوژیستی ها، صرفاً روی جنبه های زیستی هیجان تمرکز می کنند در حالی که روان شناختی، روان شناسان اجتماعی و جامعه شناسان عمدتاً روی جنبه های شناختی و اجتماعی، فرهنگی آن تأکید می کنند که این مساله و شناسایی هوش هیجان

ی می تواند در اختلال جسمانی، اضطراب و افسردگی و مشکلات اجتماعی جوانان نقش موثری داشته باشد و امید است که با ارائه این کونه تحقیقات بتوانم بیشتر به سلامت عمومی جوانان اهمیت بدهیم و هوش هیجانی آنها را در برابر اعمال و رفتارهای دیگران مورد سنجش قرار دهیم که ارائه این گونه تحقیقات می تواند در نهادهای اجتماعی و خانواده و حتی محیط آموزشگاهی و دانشگاهی نقش بسزایی داشته و مورد اهمیت قرار بگیرد.
اهداف تحقیق
هدف از تحقیق حاضر بررسی رابطه بین سلامت عمومی هوش و هیجانی در بین جوانان۲۰ ساله شهرستان ابهر است و اینکه آیا بین سلامت عمومی هوش هیجان رابطه وجود دارد و آیا هوش هیجانبالا سلامت روانی را بالا می برد و یا برعکس آن هوش هیجانی پایین باعث کاهش سلامت روانی و عمومی در جوانان می شود.
فرضیه تحقیق
بین سلامت عمومی و هوش هیجانی جوانان حدود سنی ۲۰ ساله شهر ابهر رابطه معنی داری وجود دارد.
متغیر های تحقیق
سلامت عمومی  متغیر روبسته
هوش هیجانی  متغیر رمستقل
تعاون عملیاتی و نظری واژه ها و مفاهیم
سلامت روانی و عمومی عبارتند از: حالت سازگار ی نسبتا خوب، احساس بهزیستی و شکوفایی توان و استعدادهای شخصی و رابطه سازگاری با محیط و اطراف پیرامون آن و بالاخره عبارتند از نمره ای است که آزمودنی از آزمون سلامت عمومی بدست آورده است.
هوش هیجانی عبارتند از نوعی ساختار روان شناختی است که این چهار جنبه و تجربه را در یک الگوی هم زمان هماهنگ می کند و هوش هیجانی عبارتند از چیزی است که احساس انگیختگی،هدفمندی، بیانگری را در واکنشی منسجم به روی فراخوان است و عبارتند از نمره ای که آزمونی از آزمون هیجانی طلبی بدست آورده است.

فصل دوم
پیشینه و ادبیات تحقیق

 

 

هیجان چیست؟
هیجان بسیار پیچیده تر از آن هستند که ابتدا به چشم می خورند. در نگاه اول همگی هیجان ها را به عنوان احساس،می شناسیم زیرا جنبه احساسی آنها طبق تجربهما خیلی بارز هستند. وقتی با تهدیدی مواجه می شویم (ترس) یا به سمت هدفی پیشرفت می کنیم (شادی)، تقریباًغیر ممکن استکه متوجه جنبه احساسی هیجان نشویم. اما به همان صورتی که بینی بخشی از صورت است، احساس ها نیز فقط جزئی از هیجان هستند.
هیجان ها چند بعدی هستند و آنها را به صورت پدیده های ذهنی، زینتی، هدفمند و اجتماعی وجود دارند.(ای زارد ۱۹۹۳) هیجان ها تا اندازهای احساس ذهنی هستند به این صورت که باعث می شود شیوه هایی مثل عصبانی یا خوشحال احساس می کنیم اما هیجان ها و اکنش های زیستی نیز هستند یعنی پاسخ های بسیج کننده انرژی که بدن را برای سازگار شدن با هر موقعیتی که فرد با آن مواجه شده، آماده می کنند. هیجان ها هدفمندهم هستند، خیلی شبیه گرسنگی که هدف دارد. برای مثال خشم، میل انگیزشی برای انجام دادن کاری، مانند جنگیدن با دشمن یا اعتراض کردن به بی عدالتی در ما ایجاد می کند که در غیران صورت چنین نمی کردیم.هیجان ها پدیده های اجتماعی نیز هستند. وقتی هیجان زده می شوم.
علام قابل تشخیص چهرهای، ژستی و کلامی می فرستیم که دیگران را از کیفیت و شدت هیجان پذیری ما با خبر می کنند (مثل حرکت ابروها، لحن صدا).
با توجه به این چهار ویژگی هیجان، معلوم می شود که هیجان را نمی توان به روشنی تعریف کرد. مشکل تعریف کردن هیجان شادی در ابتدا شما را متحّیر کند، زیرا هیجان ها در تجربیات روزمره، خیلی صریح به نظر می رسند. هر کسی می داند که تجربه شادی و خشم چگونه است، بنابراین شاید بپرسید، واقعاً مشکل تعریف کردن هیجان چیست؟
مشکل این است : تا وقتی از کسی خواسته نشده باشد هیجان را تعریف کند، می داند که هیجان چیست (فروراسل، ۱۹۸۴ ) هیچ یک از این ابعاد مجزای ذهنی، زیستی، هدفمند یا اجتماعی هیجان را به نحو شایسته ای تعریف نمی کند. هر یک از این چهار بُعد، فقط بر ویژگی متفاوت هیجان تأکید دارد. برای شناختن و تعریف کردن هیجان، بررسی هر یک از چهار بُعد هیجان و نحوه ای که بر یکدیگر اثر متقابل می گذارند، ضرورت دارد.
عنصر احساسی، به هیجان تجربه ذهنی می دهد که معنی و اهمیت شخصی دارد. هیجان هم از نظر شدت و هم کیفیت، در سطح ذهنی (یا پدیدار شناختی) احساس و تجربه می شود. جنبه احساسی در فرایندهای شناختی و ذهنی ریشه دارد.
عنصر انگیختگی بدن، فعال سازی و فیزیولوژیکی، از جمله فعالیت سیستم های خودمختار و هرمونی را شامل می شود که رفتار مقابله کردن بدن را هنگام هیجان، آماده و تنظیم می کنند. انگیختگی بدن و فعال سازی فیزیولوژیکی به قدری با هیجان آمیخته است که اصلاً نمی توان فرد عصبانی یا متنفر را که برانگیخته نباشد، تصور کرد. وقتی هیجان زده می شویم، بدنمان برای عمل آماده می شود و این آمادگی به صورت فیزیولوژیکی (ضربان قلب، اپی نفرین در جریان خون) و نظام عضلانی (حالت هوشیار بدن، مشت گره کرده) می باشد.

عنصر هدفمند، حالت انگیزشی هدفمند به هیجان می دهد تا برای مقابله کردن با شرایط هیجان آوری که شخص مواجه شده، اقدام لازم را انجام دهد. جنبه هدفمند توضیح می دهد چرا افراد از هیجانهایشان بهره مند می شوند. کسی که هیجان ندارد، در مقایسه با سایر افراد، در وضعیت اجتماعی و تکامل نامطلوبی قرار دارد. برای مثال، تصور کنید کسیکه توانایی ترس، علاقه، یا عشق را ندارد از لحاظ بقای اجتماعی و جسمانی چقدر معلول است.
عنصر اجتماعی – بیانگر – بیانگر، جنبه اجتماعی هیجان است. تجربیات خصوصی ما از طریق حالت های بدن، ژست ها، آواگریها و جلوه های صورت علنی می شوند. وقتی هیجان خود را ابراز می کنیم، به صورت غیرکلامی به دیگران می رسانیم که چه احساسی داریم و چگونه موقعیت موجود را تعبیر می کنیم. برای مثال، وقتی کسی نامه ای خصوصی را باز می کند، به صورت او نگاه می کنیم و با لحن صدایش گوش می کنیم تا از هیجان او سر در آوریم. بنابراین، هیجان ها کل وجود ما یعنی احساس ها، انگیختگی بدن، احساس هدفمندی و ارتباط های غیر کلامی را فعال می کنند.
با توجه به این مقدمه درباره چهار عنصر هیجان، اکنون می توانیم هیجان را به صورت مقدماتی تعریف کنیم. هیجان ها پدیده های احساسی انگیختگی – هدفمند – بیانگر کم دوام هستند که به ما کمک می کنند با فرصت ها و چالش هایی که هنگام رویدادهای مهم زندگی مواجه می شویم، سازگار شویم. چون هیجان ها در پاسخ به رویدادهای مهم زندگی ایجاد می شوند.
تعریف کردن هیجان خیلی پیچیده تر از تعریف «مجموع اجزای آن» است. هیجان نوعی ساختار روان شناختی است که این چهار جنبه تجربه را در یک الگوی هم زمان، هماهنگ می کند. هیجان همان چیزی است که عناصر احساسی انگیختگی و بیانگری را در واکنشی منسجم به رویداد فراخوان، تنظیم می کند. برای مثال، در مورد ترس، رویداد فراخوان می تواند شیب های تند اسکی باشد، در حالی که این واکنش احساس ها، انگیختگی بدن، امیال هدفمند و ارتباط های غیرکلامی علنی را دربر دارد. بنابراین اسکی باز تهدید شده، احساس وحشت می کند (جنبه احساسی)، قلبش به تپش می افتد (جنبه انگیختگی بدن)، شدیداً میل دارد از خودش محافظت کند (جنبه هدفمند)، و چشمان پرتنشو گوشهای دهان به عقب کشیده شده نشان می دهد (جنبه بیانگر). این عناصر هماهنگ و متقابلاً حمایت کننده، حالت واکنش پذیری به خطر محیطی را که هیجان ترس است، تشکیل می دهند.
این توصیف هیجان نشان می دهد که جنبه های مختلف تجربه، مکمل و هماهنگ کننده یکدیگر هستند (آوریل ۱۹۹۵ ، لدوکس ۱۹۸۹ ).
برای مثال، آنچه افراد احساس می کنند با نحوه ای که عضلات صورتشان را حرکت می دهند، ارتباط دارد. برای مثال، وقتی غذای گندیده ای را می بینید، بینی خود را چروک می اندازید و لب بالای خود را منقبض می کنید، به صورت یک سیستم احساسی بیانگری منسجم هماهنگ شده اند. همین طور نحوه ای که صورت خودتان را حرکت می دهید، با واکنش پذیری فیزیولوژیکی شما، مانند پایین بردن ابرو و فشردن محکم لب ها به هم، با افزایش ضربان قلب و بالا رفتن دمای پوست، هماهنگ است (دیوید سون و همکاران ۱۹۹۰ ).

رابطه هیجان با انگیزش
اغلب پژوهشگران هیجان قبول دارند که هیجان ها به صورت نوعی انگیزه عمل می کنند. اما برخی پژوهشگران از این فراتر می روند و می گویند هیجان ها سیستم انگیزشی نخستین را تشکیل می دهند (تانکی نز ۱۹۶۳ ، ۱۹۶۲ ، ۱۹۸۴ ، ایزارد ۱۹۹۱ ).
در طول ۱۰۰ سال تاریخ روان شناسی، سایقهای فیزیولوژیکی (گرسنگی، تشنگی، خواب، میل جنسی، درد) بر انگیزنده های نخستین محسوب می شدند(هال ۱۹۵۲،۱۹۴۳ ).
محرومیت از هوا نمونه ای از آن است. محروم شدن از هوا، سایق فیزیولوژیکی ایجاد می کند که می تواند توجه کامل فرد را جلب کرده، عمل او را نیرومند کند و رفتار را به سمت هدف خاصی هدایت نماید.
بنابراین، منطقی به نظر می رسد که نتیجه بگیریم، محرومیت از هوا، انگیزه ای قوی را برای اقدامات لازم جهت به دست آوردن هوا برای برگرداندن تعادل حیاتی، به بار می آورد.
اما سیلوان تامکینز ، پژوهشگر هیجان، این استدلال، این حقیقت ظاهری را «خطای» نامید (تامکین نز، ۱۹۷۰ ). به عقیده تامکین نز، فقدان هوا، واکنش هیجانی نیرومندی را به وجود می آورد – واکنش ترس یا وحشت، همین وحشت است که انگیزش عمل کردن را تأمین می کند. بنابراین وحشت نه محرومیت از هوا یا به خطر افتادن تعادل حیاتی بدن، علت اصلی رفتار با انگیزه دست و پا زدن وحشتزده است. بنابراین اگر هیجان را حدف کنیم انگیزش را حذف کرده ایم.
هیجان به عنوان سیستم نمایش
هیجان ها همچنین، وضعیت حالت های انگیزشی دائماً در حال تغییر فرد و وضعیت سازگاری او را نمایش می دهند (باک، ۱۹۸۸ ) هیجان های مثبت، مشغولیت و خشنودی حالت های انگیزشی ما را منعکس می کنند، در حالی که هیجان های منفی، بی اعتنایی و و ناکامی حالت های انگیزشی ما را نشان می دهند. هیجان های مثبت همچنین سازگاری موفقیت آمیز را با شرایطی که مواجه می شویم نشان می دهند، در حالی که هیجان های منفی، سازگاری ناموفق

 

را منعکس می کنند.
هیجان ها از این نقطه نظر، لزوماً مانند نیازها و شناخت ها، انگیزه نیستند، بلکه در عوض، وضعیت ارضا شده ی ناکام شده انگیزه ها را منعکس می کنند. برای مثال، انگیزش جنسی و نحوه ای که هیجان، پیشرفت جاری را گزارش می دهد (نمایش می دهد) و از این طریق به برخی رفتارها کمک می کند و از رفتارهای دیگر جلوگیری می نماید، در نظر بگیرید. هنگام آمیزش جنسی، هیجان مثبتی چون علاقه و شادی علامت می دهند که همه چیز رو به راه راست و به نیست و از رفتار جنسی جلوگیری می کنند. هیجان های مثبت، هنگام فعال کردن و ارضاء کردن انگیزه های فرد (یعنی علاقه شادی) به صورت استعاره، چراغ سبزی را برای ادامه دادن رفتار روشن می کنند. از سوی دیگر، هیجان های منفی، هنگام فعال کردن و ارضاء کردن انگیزه های فرد (یعنی نفرت، گناه) چراغ قرمزی را برای متوقف کردن رفتار روشن می کنند.
چه چیزی موجب هیجان می شود ؟
وقتی با واقعه مهمی روبرو می شویم، هیجان وارد کار می شود. به طوری که ذهن (فرایند شناختی) و بدن افراد (فرایندهای فیزیولوژیکی) به شیوه سازگارانه ای به این واقعه واکنش نشان می دهند. یعنی مواجه شدن با روی دادن مهم، فرایندهای شناختی و زیستی را فعال می کند که جمعاً عناصر مهم هیجان، از جمله احساس ها، انگیختگی بدن، رفتار هدفمند، و بیانگری را فعال می سازند.
یکی از سوال های اساسی در بررسی هیجان این است که چه چیزی موجب هیجان می شود؟ دیدگاه های متعددی نظیر آنهایی که زیستی، روانی – تکاملی، شناختی، رشدی، روان کاوی، اجتماعی، جامعه شناختی، فرهنگی و انسان شناختی هستند، وارد این بررسی علتی می شوند. به رغم این تنوع، آگاهی از این که چه چیزی موجب هیجان می شود بر یک مجادله اساسی استوار است : زیست شناسی در برابر شناخت. در واقع، این مجادله می پرسد آیا هیجان ها عمدتاً پدیده های زیستی هستند یا شناختی.
اگر هیجان ها عمدتاً زیستی باشند، پس باید از یک منبع زیستی، مانند مدارهای مغزی و نحوه ای که بدن به رویدادهای مهم واکنش نشان می دهد، سرچشمه بگیرند. اما اگر هیجان ها عمدتاً شناختی باشند، در این صورت باید از رویدادهای ذهنی علیتی، مانند ارزیابی های ذهنی از معنی موقعیت برای سلامتی فرد، سرچشمه بگیرند.
زیست شناسی و شناخت
دیدگاه های شناختی و زیستی با هم، تصویر جامعی از فرایند هیجان در اختیار می گذارند. با این حال، قبول کردن این نکته که جنبه های شناختی و زیستی هر دو زیربنای هیجان هستند این سوال را پیش نی کشد که کدام یک اصلی است؛ عوامل زیستی یا شناختی. آنهایی که طرفدار برتری شناخت هستند معتقدند تا وقتی افراد معنی و اهمیت شخصی یک رویداد را به صورت شناختی ارزیابی نکردت باشند، نمی توانند به صورت هیجانی پاسخ دهند : آیا این رویداد به سلامتی ربطی دارد؟ آیا با سلامتی فردی عزیز ارتباط دارد؟ اهمیت دارد؟ ف

ذاینده دارد؟ زیانبار است؟ ابتدا معنی برقرار می شود و بعد هیجام مطابق با آن روی می دهد. ارزیابی معنی، موجب هیجان می شود. آنهایی که طرفدار برتری عوامل زیستی هستند، معتقدند واکنش های هیجانی لزوماً به ارزیابی های شناختی نیازی ندارند، رویدادهای متفاوت، مانند فعالیت عصبی زیر قشری یا جلوه های صورت خود انگیخته، هیجان را فعال می کنند. از

دید نظریه پرداز زیستی، هیجان ها می توانند بدون رویداد شناختی قبل از آن، روی دهند، ولی نمی توانند بدون رویداد زیستی قبل از آن، روی دهند. بنابراین، عوامل زیستی، نه شناختی برترند.
دیدگاه زیستی
کارول ایزارد (۱۹۸۹ ، ۱۹۹۱ ) پل اکمن (۱۹۹۲) و جک پنکسِپ (۱۹۸۲ ، ۱۹۹۴ ) سه نماینده دیدگاه زیستی هستند. ایزارد اعلام می دارد که اطفال به رغم کمبودهای شناختی، (مثل واژگان محدود، گنجایش حافظه محدود) به برخی رویدادها، به صورت هیجانی پاسخ می دهند. برای مثال، یک بچه ۲۰ روزه، در پاسخ به صدای تیز انسان، لبخند می زند (وُلف ۱۹۶۹ ) و یک بچه دو ماهه در پاسخ به درد، خشم نشان می دهد (ایزارد و همکاران ۱۹۸۳ ) بعد از اینکه کودک زبان را فرا می گیرد و استفاده از توانایی های حافظه بلند مدت را آغاز می کند، بسیاری از رویدادهای هیجانی، مقدار زیادی پردازش شناختی را دربر دارند.
اکمن (۱۹۹۲) خاطر نشان می سازد که هیجان ها بسیار سریع شروع می شوند، کوتاه مدت اند و می توانند به صورت خودکار / غیرارادی، روی دهند.
بنابراین وقتی به صورت هیجانی عمل می کنیم، حتی قبل از اینکه از این هیجان پذیری آگاه باشیم، هیجان ها در ما روی می دهند. هیجان ها به این علت زیستی هستند که از طریق ارزش سازگاری شان برای پرداختن به تکالیف اساسی زندگی، تکامل یافته اند. اکمن نیز مانند ایزارد، دخالت عوامل شناختی، اجتماعی و فرهنگی را در تجربه قبول دارد، اما نتیجه می گیرد که علت اصلی هیجان، عوامل زیستی است نه یادگیری، تعامل اجتماعی یا تاریخچه جامعه پذیری.
از نظر پنکسپ (۱۹۸۲ ، ۱۹۹۴ ) هیجان ها از مدارهای عصبی که فعالیت مغز را تنظیم می کنند ناشی می شوند (مثل رویدادهای شیمی و عصب – هرمونی). پنکسپ قبول دارد که بررسی اعماق مدارهای مغزی از بررسی احساس هایی که بر چسب کلامی به آنها زده ایم، دشوارتر است. اما او تأکید دارد که مدارهای مغزی شالوده زیستی تجربه

هیجان هستند. برای مثال، ما (و سایر حیوانات) مدار مغزی خشم، مدار مغزی ترس، مدار مغزی غم و چند مدار دیگر را به ارث می بریم. دلیل منطقی برای حمایت کردن از دیدگاه زیستی پنکست از سه یافته مهم حاصل می شود :
۱ ) چون معمولاً بر زبان آوردن حالت های هیجانی دشوار است، پس آنها باید علت های غیر شناختی (نه زبانی) داشته باشند ؛

۲ ) تجربه هیجان را می توان با روش های غیرشناختی، مانند تحریک برقی مغز یا فعالیت نظام عضلانی صورت، ایجاد کرد.
۳ ) هیجان ها در اطفال و حیوانات روی می دهند.
دیدگاه شناختی
سه نماینده دیدگاه شناختی، ریچارد لازاروس (۱۹۸۴ ، ۱۹۹۱ ) کلاس شِرِر (۱۹۹۴ ، ۱۹۹۷ ) و برنالد وینز (۱۹۸۶) هستند. به نظر هریک از این نظریه پردازان فعالیت شناختی شرط لازم هیجان است. اگر پردازش شناختی حذف شود، هیجان ناپدید خواهد شد.
لازاروس معتقد است که بدون آگاهی از ارتباط شخصی یک رویداد با سلامتی فرد، دلیلی برای پاسخ دادن به صورت هیجانی وجود ندارد. محرک هایی که نامربوط ارزیابی می شوند، واکنش های هیجانی را ایجاد نمی کنند. از نظر لازاروس ارزیابی شناختی یک فرد از معنی یک رویداد (نه آن رویداد به تنهایی ) زمینه را برای تجربه هیجان آماده می سازد. یعنی اتومبیلی که به سمت شما می آید موجب ترس نمی شود، مگر آنکه نحوه نزدیک شدن آن طوری باشد که تصور کنید سلامتی شما به گونه ای در مرض خطر قرار گرفته است. فرایند هیجان انگیز با خود رویداد و واکنش زیستی فرد به آن، شروع نمی شود بلکه با ارزیابی شناختی معنی آن شروع می شود.
شرر (۱۹۹۴ ، ۱۹۹۷ ) با لازاروس موافق است که برخی از تجربیات زندگی موجب هیجان می شوند در حالی که تجربیات دیگر موجب آن نمی شود.
او چند ارزیابی شناختی خاص را که موجب تجربیات هیجانی می شوند، مشخص کرده است، از جمله اینکه، آیا این رویداد خوب است یا بد؟ آیا می توانم با این طرز موفقیت آمیزی مقابله کنم؟ و آیا این رویداد از نظر اخلاقی مانعی ندارد؟ پاسخ به این سوال های چگونه موقعیتی را که با آن مواجه می شویم ارزیابی می کنم. نوع پردازش شناختی را که موجب هیجان ها می شود، تشکیل می دهد.
وینز (۱۹۸۶) در تحلیل انتسابی هیجان، روی پردازش اطلاعاتی که بعد از وقوع پیامدهای زندگی صورت می گیرند تمرکز می کند. یعنی نظریه انتساب روی تفکر و تأمل بعد از موفقیت ها و شکست ها، تأکید دارد. بعد از موفقیت اگر معتقد باشیم که خودمان آن را به بار آورده ایم، یک هیجان به وجود می آید (غرور)، در حالی که اگر باور داشته باشیم که دوستمان آن را بار آورده است هیجان متفاوتی به وجود می آید (تشکر).
دیدگاه دو سیستمی
یک پاسخ به سوال «چه چیزی موجب هیجان می شود؟» این است که شناخت و عوامل زیستی هر دو موجب هیجان می شوند. طبق دیدگاه باک (۱۹۸۴) انسانها دو سیستم همزمان دارند ک

ه هیجان را فعال و تنظیم می کنند.
یک سیستم، سیستم فطری، خود انگیخته و فیزیولوژیکی است که به صورت غیر ارادی به محرک های هیجانی واکنش نشان می دهد. سیستم دیگر، سیستم شناختی مبتنی بر تجربه است که به صورت تعبیری و اجتماعی واکنش نشان می دهد. سیستم فیزیولوژیکی هیجان در تاریخ تکامل انسان، ابتدا به وجود آمده است در حالی که سیستم شناختی هیجان بعداً انسان ها به طور فزاینده ای متفکر و اجتماعی شدند به وجود آمده است. سیستم زیستی ابتدایی و سیستم شناختی جئی با هم ترکیب می شوند و مکانیزم هیجان دو سیستم بسیار انطباقی را به وجود می آورند.
رابرت لیونسون (۱۹۹۴) با فرض کردن اینکه چگونه سیستم های هیجان زیستی و شناختی تعامل می کنند، نظریه دو سیستمی را قدری جلوتر می برد. این دو سیستم به جای اینکه موازی هم باشند، بر یکدیگر تأثیر می گذارند. پنکسپ اضافه می کند که برخی هیجان ها عمدتاً از سوی زیستی به وجود می آیند در حالی که هیجان های دیگر عمدتاً از سیستم شناختی ناشی می شوند. هیجان هایی مانند ترس و خشم عمدتاً از مدارهای عصبی زیر قشری ناشی می شوند. اما هیجان های دیگر را نمی توان به خوبی با مدارهای عصبی زیر قشری توجیه کرد. در عوض آنها عمدتاً از تجربه شخصی، سرمشق گیری اجتماعی و بسترهای فرهنگی ناشی می شوند. این طبقه بندی هیجان ها عمدتاً از ارزیابی ها، انتظارات و انتسابها به وجود می آیند.

مسئله مرغ و تخم مرغ
رابرت پلاچیک (۱۹۸۵) مجادله شناخت در برابر زیست شناسی را به صورت مسئله مرغ و تخم مرغ درنظر می گیرد. هیجان را نباید ناشی از عوامل شناختی یا زیستی درنظر گرفت، بلکه هیجان یک فرایتد است، زنجیره رویدادهایی که در یک سیستم بازخورد پیچیده، جمع می شوند.
عناصر موجودی در حلقه بازخورد پلاچیک، شناخت، انگیختگی، احساس ها، آمادگی برای عمل، جلوه های بیانگر و فعالیت رفتاری آشکار هستند. این سیستم بازخورد با رویداد مهم زندگی شروع و به هیجان ختم می شود. بین رویداد و هیجان، زنجیره رویدادهای تعاملی پیچیده ای میانجی می شود. برای تأثیر گذاشتن بر هیجان می توان در هر نقطه ای از این حلقه بازخورد مداخله کرد. اگر ارزیابی شناختی را از این سودمند است به «این زیان بخش است» تغییر دهید، هیجان تغییر خوا
راه حل پلاچیک برای مجادله شناخت در برابر زیست شناسی وارد دنیای پیچیده دیالکتیک می شود که در آن، هر جنبه هیجان علت و معلول است و نتیجه نهایی، حاصل تعامل پویا بین شش نیروی موجود است.
مهمترین موضوعی که از تحلیل مرغ و تخم مرغ به دست می آید این است که شناخت ها مستقیماً موجب هیجان نمی شوند، کما اینکه رویدادهای زیستی هم مستقیماً آنها را به وجود نمی آورند. شناخت، انگیختگی، آمادگی برای عمل، احساس ها، جلوه های بیانگر و فعالیت رفتاری آشکار با هم تجربه ای را تشکیل می دهند که موجب هیجان می شوند، بر آن تاثیر می گذارد و آن را تنظیم می کند.
مدل جامع زیست شناختی – شناخت
هیجان ها پدیده های پیچیده و تعاملی هستند. مثل اغلب مسایل پیچیده، بهتر است هر بار روی یک قطعه از این معما کار شود. به طور کلی، زیست شناسان، کردارشناسان و نوروفیزولوژیستها عمدتاً روی جنبه های زیستی هیجان تمرکز می کنند، در حالی که روان شناسان شناختی، روان شناسان اجتماعی و جامعه شناسان عمدتاً روی جنبه های شناختی و اجتماعی فرهنگی آن تأکید می کنند.
چند نوع هیجان وجود دارد؟
مجادله شناخت – زیست شناسی به طور غیر مستقیم سوال مهم دیگری را پیش می کشد، چند تا هیجان وجود دارد؟
دیدگاه زیستی بر هیجان های اصلی تأکید می کند (مثل خشم، ترس) و به هیجان های ثانوی یا اکتسابی کم بها می دهد. دیدگاه شناختی، به اهمیت هیجان های اصلی واقف است ولی تاکید دارد که جالب بودن تجربه هیجانی به خاطر تجربیات فردی، اجتماعی و فرهنگی است. بنابراین، ماجرای مهم و جالب در هیجان، به هیجان های پیچیده (ثانوی، اکتسابی) مربوط می شود. در نهایت هر پاسخی به سوال «چند تا هیجان وجود دارد؟» بستگی دارد به اینکه فرد طرفدار دیدگاه زیستی باشد یا دیدگاه شناختی.
دیدگاه زیستی
دیدگاه زیستی معمولاً روی چند هیجان اصلی تأکید می کند که حداقل دو یا سه و حداکثر ده تا هستند. هر نظریه پرداز زیستی دلیل بسیار خوبی برای مطرح کردن تعداد خاصی هیجان دارد، گو اینکه روی هر طرح، تأکید متفاوتی می شود.
ریچارد سولومون (۱۹۸۰) دو سیستم مغزی لذتی، ناهشیار را مشخص می کند. این سیستم ها طوری عمل می کنند که تجربه ناخوشایندی به طور خودکار و بازتابی با هرگونه تجربه لذت بخش مقابله می کند، به همان صورت که تجربه لذت بخش به طور خودکار و بازتابی با هرگونه تجربه

ناخوشایندی مقابله می نماید. جفریگری (۱۹۹۴) سه هیجان را معرفی می کند که در مدارهای مغزی مجزا ریشه دارند : سیستم رویکرد رفتاری (شادی) سیستم جنگ یا گریز (خشم / ترس) و سیستم بازداری رفتاری (اضطراب) جک پنکسپ (۱۹۸۲) براساس چهار گذرگاه هیجان آور درون سیستم لیمبیک که از لحاظ نورآناتومی مجزا هستند، چهار هیجان ترس، خشم، وحشت و انتظار را معرفی کرد. نانسی استین و تام ترابوسو (۱۹۹۲) بر چهار هیجان شادی، غم، خشمفقیت (شادی)، شکست (غم)، ممانعت (خشم)، و بلاتکلیفی (ترس).