مقوله هاي اقتصادي در ادبيات کلاسيک ايران

آثار منثور و منظوم ادبيات کلاسيک ايران که در طي نزديک به هزار سال پديد شده بسيار متنوع است . اين آثار بي شک در عين حال اسناد معتبري است براي شناخت تاريخ ده سده ي اخير کشور ما و به طور کلي براي آشنايي دقيق با جامعه ي سنتي ايران که بسي بيش تر از اين ده سده با تغييرات کمابيش در اين آب و خاک دوام آورده و آميزه اي از نظام اربابي ـ رعيتي، غلام داري و پدر سالاري همراه با استبداد شرقي و نظام خراج بوده است.

اين آثار را مي توان از زاويه هاي گوناگون بررسي کرد: ادبي و لغوي، فلسفي و ايدئولوژيک، تاريخي و جامعه شناسي و غيره. نگارنده يک بار به مطالعه ي اجمالي برخي از مهم ترين آثار ادبي منثور و منظوم ايران در جست و جوي مقوله ها و مسايل اقتصادي دست زد و اين بررسي اجمالي را چنان که اين نوشته نشان خواهد داد، بي فايده نيافته است.

توضيح آن که در سده هاي مياني دانش اقتصاد به معناي امروزي ما مدون نبوده است و برخي مسايل اقتصادي در «علومي» مانند «سياست مَدَن» ، «تدبير منزل» و «علم اخلاق» که اجزاي سه گانه ي «حکمت عملي» ( يکي از دو بخش فلسفه) بوده اند، مطرح مي شده است. ولي از آن جا که در ادبيات ما زندگي با تمام رنگ آميزي خود بازتاب يافته است، حيات اقتصادي و هستي مادي اجتماعي به ناچار بازتابي روشن و برجسته دارد و درباره ي مقوله هايي چون کالا، ارزش، قيمت، پول، بازرگاني و مبادله ي کار و تقسيم کار، مزد، فقر و ثروت و امثال آن در اين آثار مي توان اطلاعات فراوان و گاه جالب و شگفت آوري به دست آورد.

بررسي حاضر به ناچار يک بررسي جامع نيست، بلکه نوعي کار آزمايشي است. بررسي جامع مي تواند، هم مطالبي را که ما بدان پرداخته ايم روشن تر سازد و هم مسايل تازه تري را مطرح نمايد. درباره ي مسايل طرح شده در اين نوشته از جهت تحليل علمي و طبقاتي سخن ِبسياري مي شد گفت، ولي با توجه به حجم مقاله، ما به ذکر مهم ترين نکات و آوردن نمونه هايي چند از آثار ادبي بسنده کرديم، در اين اميد که خواننده ي وارد، خود از اين يادآوري ها سر رشته ي مطلب را به

دست مي آورد و مطلب را در نزد خود با تفصيل تجزيه و تحليل مي کند. در تنظيم مسايل نيز شيوه ي ما آن بوده است که نخست به مباحث عام تر بپردازيم و سپس وارد مسايل مشخص تر بشويم، در اين اميد که اين شيوه، آشنايي با اين نوشته را براي خواننده آسان تر مي کند.

* فقر و ثروت
خطه ي ايران پيوسته کشوري غني و سرشار از محصولات طبيعي و صنعتي بوده و اين سخنان مفاخره آميز اسدي توسي در گرشاسب نامه را نبايد حمل بر اغراق کرد:
ز کان شبه و ز کل سيم و زر / ز پولاد و فيروزه و از گهر
هم از ديبه و جامه گونه گون / به ايران همه هست از ايدر فزون
ولي اين سرزمين ثروت خيز به علت نظام هاي اجتماعي ظالمانه اي که در آن برقرار بوده است نعمات خود را ارزاني کساني که آفرينندگان ثروت بودند نمي داشت. در کتاب «آداب السلطنه و الوزاره» تصريح مي شود که:

« زمين گنج پادشاه است و کليد آن به دست رعيت ».
و در حق رعيت نيز مثل سايري بود که مي گويد:
« قالي را تا بزنيد گرد پس مي دهد و رعيت را تا بزنيد پول »
حتا پيش از «کته» و «تورگو» اقتصاددانان فيزيوکرات سده ي هجدهم ميلادي که بر خلاف «مرکانتليست ها» يا سوداگران ( که بازرگاني را منبع ثروت مي شمردند) طبيعت و زمين را چنين منبعي مي انگاشتند، در آثار شاعران ما به اهميت اين موضوع به مثابه منبع عمده ي ثروت توجه شده است. ابن يمين فريومدي که با جماعت زراعت پيشه سر و کار داشت در واقع اين حکم را که مي گويد «التمسوالرزق في خبايا الارض» تأييد مي کند و مي نويسد :

جستن گوگرد احمد، عمر ضايع کردن است / زور بر خاک سيه آور که يکسر کيمياست (١)
درباره ي اين که فقر يا ثروت کدام به تر است، در ادبيات ما بحثي هست. برخي ثروت را و برخي فقر را به تر شمرده اند. حتا ابوسعيد مهنه اي عارف و صوفي مي گفت:
« غنا فاضل تر که فقر، که غنا صفت باري تعالي است و فقر بر وي روانه » .
سعدي که در اين زمينه مانند ديگر زمينه ها نظرياتي گاه سخت متناقض داده است. در ذم فقر و مدح ثروت از جمله مي گويد :
« مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک قناعت زير نگين رزق معلوم»
هم در خطاب به درويشي که در مدح درويشي و فقر داد سخن مي داد گفته است :
توانگران را وقف است و نذر و مهماني / زکات و فطره و اعتاق و هدي و قرباني

توکي به نعمت ايشان را که نتواني / جز اين دو رکعت آن هم به صد پريشاني
«مرزبان نامه» در معايب فقر مطالبي دارد که طنز و گوازه آن پنهان نيست و در واقع نويسنده در نکوهش ثروت سخن مي گويد. از جمله مي نويسد:
« مرد مقل حال را به وقت گفتار، اگر دُر چکاند بسيارگوي شمرند، اگر مراعاتي نمايد سپاس ندارند، اگر مُواساتي ورزد مقبول نيفتند، اگر حليم بود به بدلي منسوب شود، اگر تجاسر کند به ديوانگي موسوم گردد. باز مرد توانگر را چون اندک هنري بود آن را بزرگ دارند اگر اندک دهشي از او بينند شکر و ثناي بسيار گويند، اگر بخيل باشد کدخدا سر و دانا گويند و اگر سخني نه بر وجه گويد به صد تأويل و تعليل آن را نيکو و شايسته گردانند». (٢)
اسدي نيز در نکوهش فقر و فقيران مي گويد:
کسي نيست بدبخت و کم بودتر / ز درويش نادان دل خيره سر
که نه چيز دارد، نه دانش، نه راي / نژنديست بهره ش به هر دو سراي (۳)
ولي کساني فقر را بر ثروت ترجيح نهاده اند. خواجه عبدالله انصاري در «مناجات نامه» مي گويد :
« علم بر سر، تاج است و مال بر گردن، غُل»

نظامي مي گويد :
فراوان خزينه فراوان غم است / کم اندوه آن را که دنيا کم است
سعدي آسودگي بي چيزان و مُغِلان را بدين شکل توصيف مي کند:
نه بر اشتري سوارم نه چو خر به زير بارم / نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشاني معدوم ندارم / نفسي مي کشم آسوده و عمري به سرآرم
و نيز مي گويد :
قارون گرفتمت که شدي در توانگري / سگ نيز با قلاده زرين همان سگ است
و شاعر ديگري نداري را لباس عافيت مي داند نه دارايي را:

چنين زربفت وقت سوختن گفتار به دارايي / ندارايي لباس عافيت باشد نه دارايي
نظامي مي گويد: هر که تهي کيسه تر است آسوده تر است و از پي کاروان که خطر دزدان و حراميان آن را تهديد مي کند، تهي دستان شاد و ايمن مي روند و سعدي مي گويد: مرد عارف مال گرد نمي آورد و لذا خاطرش مشوش نيست ولي دارندگان متاع به ناچار از دزد مي ترسند .(٤)
سرانجام درباره اين که ثروت مايه ي اعتبار و شخصيت انسان است يا برعکس انسان بر ثروت مقدم است نيز شاعران ما گاه نظريات متفاوتي مي دهند. از جمله فردوسي در وصف «خواسته» يا « چيز» چنين مي گويد :
بپرسيد ديگر که از خواسته / چه داني که دارد دل آراسته
چنين داد پاسخ که مردم به چيز / گرامي است گر چيز خوار است نيز
اگر نيستت چيز لختي بوَرز / که بي چيز را کس ندارند ارز
مروت نبايد اگر چيز نيست / همان جان نزد کَسَت نيز نيست
ولي اسدي بر آن است که جهان به انسان آراسته است و ارزش خواسته و چيز نيز از اوست:
زمانه به مردم شد آراسته / وز او ارج گيرد همي خواسته (۵)

يکي ديگر از مباحثي که در زمينه ي فقر و ثروت در آثار ادبي ما ديده مي شود ابراز حيرت از فاصله ايست که از اين جهت بين مردم وجود دارد و يا آن چيزي که اصطلاحن آن را «تبعيض» يا «سر تبعيض» نام نهاده اند. اگر خداوند عادل است پس چه گونه چنين افراط و تفريطي را روا داشته و گروهي را غرقه در نعمات و جمع کثيري را محروم از اوليه ترين حوايج زندگي پسنديده است. مسعود سعد سلمان با خشم تمام مي نويسد :
نرسد دست من به چرخ بلند / ورنه بگشودميش بند از بند

قسمتي کرد سخت ناهموار / بيش و کم در ميان خلق افکند (٦)
اين نيابد همي به رنج پلاس / وان نپوشد همي ز ناز پرند
يا بابا طاهر عريان همداني مي گويد :
اگر دستم رسد بر چرخ گردون / از او پرسم که اين چونست و آن چون
يکي را داده اي صد ناز و نعمت / دگر را نان جون آلوده در خون
ناصر خسرو علوي قبادياني تبعيض را در مقياس وسيعي مطرح مي کند و مساله ي فقر و ثروت را نيز به ميان مي آورد و مي نويسد :
بار خدايا اگر ز روي خدايي / طينت انسان همه جميل سرشتي
چهره رومي و روي زنگ چرا شد / همچو دل دوزخي و روي بهشتي؟
از چه سعيد اوفتاد و ز چه شقي شد / زاهد محرابي و کشيش کنشتي ؟
چيست خلاف اندر آفرينش عالم / چون همه را دايه و مشاطه تو گشتي؟
نعمت منعم چراست دريا دريا / محنت مفلس چراست کشتي کشتي؟
سر انجام اين بيت امير خسرو دهلوي را نيز که به کوتاهي ولي رسايي، تبعيض اجتماعي را مطرح مي کند ياد کنيم:
يکي گوهر برد بي کندن کان / يکي در کار کان کندن کند جان!

*پول و قدرت اجتماعي آن:
به جاي واژه ي «پول» که امروز متداول است در ادبيات کلاسيک ما واژه ي «زر» يا «سيم» به اقتضاي آن که پول طلا بوده يا نقره به کار مي رفته و گاه خود واژه ي «زر» به معناي اعم پول است. واحدهاي مشهور پول در ايران که از دوران پيش از اسلام مرسوم بوده عبارت است از: دينار، درهم، پشير، دانگ و تسو . دينار که پولي بود از طلا و از ريشه لاتيني Denarius مي آيد و در آغاز اسلام شکل و طراز ما قبل اسلامي آن حفظ شد و سپس از زمان عبدالملک مروان يک « رفرم پولي» انجام گرفت و سکه ها رنگ اسلامي به خود گرفت.

وزن و عيار دينار در آغاز زياد بود و عيارش گاه به صد در صد مي رسيد، ولي از سده ي چهارم هجري آشفتگي فراوان در عيار دينار و وزن آن روي داد که بدان در اشعار و نوشته هاي قرون وسطايي ما اشاره هاي بسياري شده است (۷). اوج اين «بحران پولي» در دوران سلطنت گيخاتو است (٦٩۳ هجري ) که به انتشار پول کاغذي (چاو) براي مدتي دست زده شد و در اثر مقاومت مردم، ايلخان مغول و وزيرش صدر جهان مجبور شدند از آن دست بردارند. واژه ي دِرهم از «دراخما»

ي يوناني است و آن پولي از نقره بود. در عيار درهم نيز از دوران آل بويه غش راه يافت و با فلزات پست آميخته شد. واژه ي پشيز با Pecunia شايد هم ريشه باشد. «تسو» ( معرب آن « طسوح» ) و «دانگ» ( معرب آن «دانق» ) که گاه به صو

رت « تنگه » تلفظ مي شده همه از اجزاي درهم هستند و از فلزات پست ضرب مي شده اند.
بر خلاف اقتصاد فئودالي اروپا، پول و مناسبات پولي در ايران رواج بسيار داشته و نقش پول در جامعه نقشي خطير بوده است و بدين معني در بسياري از نوشته هاي ادبي ما اشاره هاي متعدد به آن شده است، ولي پيش از آن که بدين موضوع بپردازيم، نخست ببينيم پول چيست.

پول کالاي خاصي است که در جريان تکامل توليد کالايي و مبادله، از انبوه کالاها جدا مي شود و نقش ويژه اي مي پذيرد که همان نقش معادل کل است. به اين نکته که پول نقش معادل کل را ايفا مي کند، متفکران ما شايد با استفاده از استنباط يونانيان، آشنايي داشته اند. مثلن خواجه نصير الدين توسي در «اخلاق ناصري» چنين مي نويسد:

« چون مردم مدني الطبع است و معشيت او جز به تعاون ممکن نه … تعاون موقوف بود به آن که بعضي خدمت بعضي کنند. از برخي بستانند به برخي بدهند تا مکافات و مساوات و مناسبت مرتفع نشود. چه نجار چون عمل خود به صباغ دهد، صباغ عمل خود به او، تکافي حاصل آيد. تواند بود که عمل نجار از عمل صباغ بيش تر بود و يا بهتر و بر عکس. پس به ضرورت به «متوسط» و «مقومي» احتياج افتد و آن دينار است. پس دينار «عادل متوسط» است ميان خلق و ليکن « عادلي صامت» است و احتياج به عادلي ناطق باقي».

سپس خواجه نصير مي گويد که آن عادل ناطق انسان است. به باقي بحث، ما را کاري نيست ولي همين نقل قول نشان مي دهد که خواجه نصير پول را «عادل و مُقوِم متوّسط» مي دانسته يعني به نقش معادل کل بودن پول توجه داشته است.
سعدي بيش از ديگر گويندگان ما به قدرت پول در جامعه اشاره کرده است و مي گويد:
هر که به دينار دست رس ندارد، از همه عالم کس ندارد
و نيز:

چه خوش گفت آن تهي دست سلحشور / جُوي زر بهتر از پنجاه من زور
و نيز :
بي زر نتواني که کني با کس زور / زور ده مَرده چه خواهي زر يک مُرده ببار
و نيز :
به زر بر کشي چشم ديو سفيد / به دست تهي بر نيايد اميد
غزالي در « کيمياي سعادت » مي گويد :
هر که زر دارد همه چيز دارد

و فردوسي در اهميت زر چنين مي نويسد :
ترا هست دينار و گنج و درم / چو باشد درم دل نباشد دژم
چنان دان که اين گنج تا پشت توست / زمانه کنون پاک در مشت توست
هم آرايشي پادشاهي بود / جهان بي درم در تباهي بود
دقيقي درچکامه ي معروف خود مي گويد :

به دو چيز گيرند مرمملکت را / يکي تيغ هندي، دگر زرِ کاني
يکي زر نام ملک بر نبشته / دگر آهن آب داده يماني
اوحدي «عاشق بي درم» را زبون مي خواند و عمادي شهرياري در همين مضمون مي نويسد:
سئوال کردم گُل را که بر که مي خندي / جواب داد که بر عاشقان بي دينار
و کمال الدين اسمعيل نقش پول را در پوشاندن معايب معرفتي و اخلاقي و آراستن صاحب عيب به فضيلت ها بدين طرز بيان مي کند:
گر تو خري، ترا ز خري هيچ نقص نيست / تا مر تراست سيم به خرواره در خره (٨)
و در همين زمينه و درباره همين انديشه سنايي نقش «چيز» (ثروت) را برجسته مي سازد و در حديقه الحقيقه مي گويد :
پير با چيز هست خواجه، عزيز / پير بي چيز را که داشت به چيز
و نيز در همين مضمون مسعود سعد سلمان با اندوه تلخ شِکوِه کنان مي نويسد :
ابلهي کن ! برو! که تره فروش / تره نفروشدت به عقل و تميز
چيز بايد، که کار در عالم / چيز دارد، که خاک بر سر چيز
و سرانجام اين شعر معروف را در ستايش زر و توصيف قدرت آن، که جمال الدين قزويني در «تاريخ گزيده» آورده است و سخت نمونه وار است ذکر کنيم.

اي زر تويي آن که جامع اللذاتي / محبوب جهانيان به هر اوقاتي
بي شک تو خدا نه اي، وليکن به خدا / ستار عيوب و قاضي الحاجاتي
و مثل سايري است که : «از شما عباسي، از ما رقاصي» و « آدم پول داشته باشد، کوفت داشته باشد». ولي با همه ي مزاياي پول و مشکل گشايي و معجز نمايي آن، تملک آن در شرايط جامعه سنتي ما پيوسته مايه ي دردسر بود. اولن به سبب کثرت دزدان و حراميان و قبايل چادر نشين که کاروان ها را غارت مي کردند و به شهرها مي تاختند و کاروان سراها و تيمچه ها و دکان ها را به تاراج مي بردند و از ثروتمندان باج مي گرفتند، دوم به سبب همدستي شحنگان و عسسان و

محتسبان با دزدان و زورگويي دايمي آن، سوم به سبب خراج ها و سيورسات و تحفه هاي سنگين که پادشاهان و اميران و عمال آن ها مي ستده اند و بازرگانان و ديگر ثروتمندان را اشکلک مي گذاشتند و به چوب مي بستند تا اقرار به مال داري کنند و آن را عرضه ي حضور نمايند. شعرهاي فراواني از اين حالات و حوادث حکايت مي کند. مولوي توصيه مي کند که بايد زر خويش را مانند دين خود و مقصد مسافرت خويش پنهان داشت که گفته اند:«اُستُر ذَهَبَکَ و ذِهابک و مذهبک».
در بيان اين سه کم جنبان لبت / از ذهاب و از ذهب و ز مذهبت

مولوي توجه داشت که فقدان امنيت راه ها و کثرت حراميان و غارتيان مانع رونق تجارت است و تا امنيت واقعي برقرار نشود، امکان بسط فعاليت بازرگاني نيست. وي مي گويد :
شمع تاجر آن گه است افروخته / که بود رهزن چو هيزم سوخته
اوحدي مراغه اي در منظومه ي « جام جم » شاه را به مجازات شحنگان و عسسان ِ شريک دزد و رفيق قافله تشويق مي کند و مي گويد :
گر تو را تيغ حکم در مشت است / شحنه کش باش، دزد خود کشته است
دزد را شحنه راه و رخنه نمود / کشتن دزد بي گناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شريک بوَد / شحنه دزد و مال هر دو ببرد

به حرامي چو شحنه شد خندان / به حرمدان فرو ببرد دندان
مَهل اي خواجه کاين زبون گيران / شهر ويران کنند و ده ويران
امير خسرو دهلوي به شاهان پند مي دهد که به نام « خراج» دست به تاراج مردم نزنند و ميگويد :
شناسنده بايد خداوند تاج / که تارج را نام ننهد خراج
نصيحت امير خسرو ما را به ياد نصيحت ديگري مي اندازد که تفصيلش در « سياست نامه» ي خواجه نظام الملک آمده است و آن گفت و گويي است که ما بين احمدبن حسن ميمندي وزير

معروف غزنويان با سلطان محمود مي رود و ما اين داستان را عينن از سياست نامه نقل مي کنيم:
« چون سلطان محمود از دَعَوات خواندن (٩) فارغ شد، قبا در پوشيد، کلاه بر سر نهاد و در آينه نگاه کرد. چهره خود بديد. تبسم کرد. احمد حسن را گفت: « داني که اين زمان در دل من چه مي گردد؟ » گفت:« خداوند بهتر داند». گفت: «مي ترسم که مردمان مرا دوست ندارند، از آنچه که روي من نه نيکوست و مردمان به عادت پادشاه نيکو روي دوست دارند». احمدحسن گفت: « يک کار مي کن که ترا از زن و فرزند و جان خويش دوست تر دارند و به فرمان تو در آب و آتش روند». گفت:« چه کنم ؟» گفت: « زر را دشمن گير، تا تو را دوست دارند !».

البته اين نصحيت وزير عبث بود، هم سلطان محمود و هم پسرش مسعود ( به تصريح مکرر در مکرر ابوالفضل بيهقي در تاريخ مسعودي) عادت داشتند که به ضرب چوب و شکنجه و به هر بهانه از ثروتمندان و متمکنين و بازرگانان پول بستانند. زيرا آيين استبداد شرقي آن ها را بر جان و مال رعايا مسلط ساخته بود. ابوالفضل بيهقي اين دسپوتيسم را در اين عبارت به خوبي بيان کرده است که:
«جهان بر سلاطين گردد. هر کسي را که برکشيدند، نرسد کسي را که گويد: چرا چنين است؟ که مأمون گفته است در اين باب: نَحنُ الدّنيا ، من رَفَعنا اِرتَفَعِ و من وَضَعنا اِتضع». (١٠)

جور و ستم وحشيانه ي سلاطين و امراي مستبد پيوسته نه تنها مايه ي کساد بازرگانان و نهفته شدن زر، بلکه موجب اختلال کامل اقتصاد و دل سردي عمومي و سقوط قيمت ها و فرار اهالي مي شد. حمداله مستوفي در « عقد العلي في موقف الاعلي » اين حکايت نمونه وار تاريخي را آورده است :
« اسمعيل گيلکي که پادشاه طبس بود روزي از دروازه شهر بيرون آمد، يکي را ديد که بزغاله اي داشت و به شهر مي برد، امير گفت : « اين بزغاله را از کجا خريده اي؟» گفت: « اي امير! سال ديگر از دولت تو به مرغي باز خرم».
نظامي در« مخزن الاسرار » مي گويد :

گر مَلِک اينست و چنين روزگار / زين ده ويران دهمت صدهزار
در چنين اوضاعي زر داشتن، چنان که گفتيم مايه درد سرهاي بسيار بود، لذا در اشعار کلاسيک ما بسيار به اين نکته بر مي خوريم که درويشي و نداري از آن جا که مايه ي ايمني است بر ثروتمندي ترجيح دارد. از آن جمله :
شُکرها مي کنم در اين ايام / که تهي دست گشته ام چو چنار

زان که چون گُل اگر زرم بودي / دست گيتي مرا نهادي خار
بسِتندي به صد شکنجه و چوب / به قياس جماعت زر دار
امير خسرو دهلوي مي گويد :
ايمن بود از شکنجه، درويش / زر هر چه که بيش تر بلا بيش
و مکتبي اين داستان را که به صورت هاي گوناگون در کتاب ها آمده است مي آورد :
بود سوداگري توانايي / همسفر با حکيم دانايي
از قضا کردشان کسي آگاه / کز کمين بسته اند دزدان راه
خواجه گفت آه اگر مرا دانند / آن چه دارم تمام بستانند
گفت داناي روزگار که آه / گر ندانندم اين گروه تباه
ترس از غارتگران و شاهان و شحنگان و حراميان و تاراجگران، صاحبان زر را به دفينه سازي وا مي داشت و زر و سيم و جواهر به خاک سپرده مي شد تا از دست يغما در امان باشد. شاعران ما به اين دفينه سازي با نظر منفي مي نگرند و آن را نشانه ي ممسک بودن و پرهيز از بخشندگي و علامت بي خردي مي دانند، سعدي مي گويد :
« سيم بخيلي وقتي از خاک به در آيد که او به خاک رفته است ».
و نيز مي گويد :

به زير زمين در، چه گوهر چه سنگ / کز او خورد و پوشش نيايد به چنگ
و امير خسرو دهلوي مي گويد :
درم در جهان بهر خوش خوردنست / نه از بهر زير زمين کردن است
زري را که در گور کردي به زور / چو گورت کند، سر برآرد به زور
و ابن يمين فريومدي گويد:
گر تمتع نباشد از زر و سيم / چه زر و سيم چه سفال و حجر
و اين نيز از وحيد قزويني است:
ز جمع مال ندانم نشاط ممسک چيست
که همچو کيسه، زر از بهر ديگري دارد
و از اين نمونه ها بسيار است.

 

پي نوشت ها:

١- حکم عربي يعني « روزي را در گوشه و کنار زمين طلب کنيد » در شعر ابن يمين « گوگرد احمر» اشاره است به يکي از دواهاي افسانه آميز کيمياگري که با در دست داشتن آن تبديل مس به زر ممکن مي شد . ابن يمين مي گويد خاک سياه جانشين واقعي گوگرد احمر است و لذا بايد زور و تلاش را متوجه آن ساخت.
۲- اين سخنان ياد آور وضعي است که مارکس در « سرمايه » براي نقش آراينده و پيراينده ي پول مي آورد.
۳- جالب است که هم سعدي و هم اسدي بر آنند که چون مرد فقير به واسطه ي فقر از عهده ي اجراي مراسم مذهبي بر نمي آيد پس «در هر دوسراي» دچار نژندي و پريشاني است.
٤- نظامي : «هر که تهي کيسه تر آسوده تر»
و نيز :
از پي کاروان تهي دستان / شاد و ايمن روند چون مستان

سعدي :
آن کس که از دزد بترسد که متاعي دارد / عارفان جمع نکردند و پريشاني نيست
۵- طبيعي است اين سخن اسدي متضاد سخن پيشين اوست. شاعران به اقتضاي حال و مقال و در سير داستان هايي که مي سروده اند به ناچار دچار چنين قضاوت هاي متفاوتي مي شدند و اين امر تا حدي طبيعي و گزير ناپذير است .
٦- يعني در ميان مردم بيشي و کمي ثروت، فقر و غنا را برقرار ساخته است.
۷- مثلن ناصر خسرو مي گويد : زر چون به عيار آيد کم بيش نگردد / کم بيش زري باشد کان باغش و بار است
و مولوي مي گويد : طالب زر گشته جمله پير خام / ليک قلب از زر نداند چشم عام
اين شعرا اتفاقن در دوران رواج غش در دينار و درهم مي زيسته اند.
٨- درخره يعني دربار

٩- يعني خواندن دعا
١٠- يعني ما جهانيم، هر که را بر کشيم و مقام دهيم ، برکشيده مي شود و هر کس را فرو گذاريم و دچار خذلان سازيم افتاده مي شود.