تقدیمیه :

اینجانب امید فلاحی این تحقیق را به استاد گرامی خود سر کار خانم فدایی تقدیم میکنم.

پیشگفتار :

هیچ کلامی گویا تر از خاطرات و سروده ها و دست نوشته های بهار نمی تواند زندگی سراسر تلاش و مبارزه او را در صحنه های ادب و سیاست این سرزمین بیان کند :
در سال ۱۳۰۴ هجری قمری ماه ربیع الاول شب سیزدهم در مشهد که از شهرهای خراسان است به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا محمد کاظم متخلص به صبوری و ملقب به ملک الشعرا ابن محمد باقر کاشانی کدخدا صنف شعربافان مشهد و او پسر حاج ابدالقدیر خارا باف ساکن کاشان بوده است جد من حاج محمد باقر در جوانی از کاشان به خراسان رفته و در شهر مشهد ساکن آمده و پدرش در آنجا زاده شده است.

مقدمه :
صبوری حرفه پدر را مانند برادرانش دنبال نکرد و در مشهد به تحصیل علوم ادبی – عربی و زبان فرانسه و فقه و حکمت پرداخت و در زمان خود از فضلای مشهور به شمار می آمد و در روز عید فطر ۱۲۸۴ قمری در سن ۲۸ سالگی در حضور والی خراسان و نایب التولیه آستان قدس رضوی قصیده مرسوم عید را قرائت کرد و در حدود دو سال بعد فرمان ملک الشعرائی خود را که از سوی ناصرالدین شاه صادر شده بود دریافت کرد صبوری از میان سبک های شعر فارسی به سبک خراسانی روی آورده بود و در قصیده سرائی و غزل استاد بود.

ملک الشعراء بهار

پدرم غالب اوقات که به خانه می آمد منشست و با ما صحبت های علمی و ادبی می کرد و دارای این عقیده نبود که با زن و فرزند نباید صحبت کرد . با ما صحبت میکرد و همین صحبت های او بر مدارج معلومات مادرم و من میافزود .
خیلی از حکایات عرب و شعر های فارسی و عربی است که من از طفولیت در بین صحبت های پدرم شنیده و هنوز فراموش نکر ده ام .

از روزی که ترجمه نوشته های ادیب معروف فرانسوی الکساندردوما در ایران منتشر شد پدرم آنها را بدست آورده و شبها شروع می کرد به بلند خواندن. وقتی هم که خسته می شد به مادرم می داد او هم قدری می خواند.
صبوری با اینکه خود اهل علم و ادب بود دوست نداشت که فرزندش شاعر شود. او گاه گاهی به من میگفت که نمی خواهم تو شاعر شده و جای مرا احراز کنی زیرا میدانم که وضع مملکت ایران تغییر کرده و دیگر به کسی مواجب نخواهند داد و شعر را مسخره خواهند کرد. و تو از این شعرائی که به گدائی گذرام می کنند بدتر خواهی شد. برو عقب کاسبی که در آن روزگار محتاج دولت نشوی.

 

اخلاق پدرم بوی مناعت و آزادی طلبی می داد. و اگر تا دوران طلوع مشروطیت ایران زنده بود می توانستم بگویم که چه می کرد ولی در سنه ۱۳۲۲ قمری در وبای اخیر خراسان غالب تهی کرد.
مادر بهار از یک خانواده اصیل و تاجر گرجستان و از نژاد مسیحیان قفقاز بوده است که در جنگ های روس و ایران باجمعی دیگر به وسیله عباس میرزا نایب السلطنه به اسارت به ایران آورده شده و به دین اسلام در آمده بود.
جد مادری بهار افراسیاب خان همراه برادر بزرگش سهراب خان در طی جنگ -های ایران و روس به ایران آورده شدند.

سهراب خان در دربار فتح علی شاه ترقی کرد. و نقدینه شاه به او محول شده بود و بدین روی سهراب خان نقدی خوانده می شد و خاندان نقدی از نسل اویند برادر کوچک تر افراسیاب خان اسلام را پذیرفت و تعصبی سخت در کار دین داشت و از کارهای دولتی روی بر تافت و به کار تجارت پرداخت و پسرش عباس قلی نیز تاجر شد. مادر بهار دختر این عباس قلی تاجر بود که در تهران

متولد شد و بعدها با خانواده اش به مشهد آمد به همین دلیل خانواده مادری بهار به تهرانیان شهرت یافته اند. در آن دوران که کمتر زنی سواد خواندن و نوشتن داشت مادر بهار زنی کتاب خوانده بود و به مطالعه می پرداخت. نامه ای از او در دست است که هنگام ازدواج بهار به همسرش سودابه نوشته و او را نصیحت های مادرانه کرده است.
مادر بهار در سال ۱۳۲۶ قمری در مشهد در گذشت. وی هنگام مرگ علاوه بر بهار دو پسر دیگر به نام های محمد ملک زاده و موسی بهار و نیز یک دختر به نام عذرا ملقب به ملک زاده خانم داشت.
تحصیلات بهار از مکتب خانه ها شروع شد. هوش و استعداد او در فراگیری علوم بی نظیر بوده و در سنین کم می توانست کتاب های قدما را به خوبی بخواند.

از سن ۵ سالگی مرا به مکتب زنانه فرستادند .معلمه من زن عمویم بود و یک دختر و پسر دیگر هم با من هم مکتب بودند . عمه جزء که از کتب ابتدایی قدیم بود یا قرآن را در چند ماه خوانده و خلاصه یک سال در آنجا ماندم و فارسی خوان شده بودم ( از زن عموی خودم ممنونم که به جز درس سطحی دیگر درس عقاید به من یاد نداد و کله مرا از بچگی به موهو مات مضحکه عادت نداد ) .
بعد از آن به مکتب خانه دیگری رفت که پسران در آن تحصیل میکردند و شش ماه در مکتب خانه جدید به ادامه تحصیل پرداخت .

چیزی که خواندم چند کتاب فارسی بود که مفیدتر از همه آنها کتاب نامه خسروان تالیف جلال الدین میرزا پسر فتح علی شاه بود که برای قوه فارسی من بهترین سر مشق شد زیرا کتاب مزبور با کلمات مقدس پارسی نوشته شده و از آلایش به زبان عربی منزه است.
شش سالم نشده بود که از آن مکتب بیرون آمده برای خواندن مقدمات عربی به مکتب دیگری رفتم . در اینجا من درسهایم کمی مشکل تر بود و هوش و گوشم نیز بیشتر باز شده بود .

در سن ۱۰ سالگی همراه پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکتر از خود تهران رهسپار کربلا شد . به گفته خود او در این سفر مادر بزرگ مادری و یکی از دایی هایش نیز همراه آنان بودند :
در آن سال ناصرالدین شاه به دست یک نفر سوخته عالم استبداد میرزا رضا کرمانی کشته شده بود. او به واسطه ظلم هایی که از اعوان استبداد ناصری بدو رسیده بود و از اثرات نطق های جانسوز سید جمال الدین اسد آبادی بدان کار دست زد .
بهار در باره آن سفر طولانی از مشهد به کربلا می نویسد :

در هر شهری که بیش از ۱۵ روز بایستی توقف کنیم پدرم مرا به مکتب می گذاشت تا درس هایی را که خوانده بودم فراموش نکنم .
نبوغ ذاتی بهار و استعداد ادبی او از همین سنین کودکی بروز میکند . از ۷ سالگی شروع به شعر گفتن کرده است :
من از ۷ سالگی به شعر گفتن مشغول شدم . یکی خواندن شاهنامه دیگر کتاب صد کلوه از آثار نظمی رشید و طواط در مکتب تحرک قریحه شعری مرا باعث آمد. شعر اولم این بود که گفته و در حاشیه شاهنامه نوشته بودم . پدرم بدید و ۱۰ پول سیاه به من جایزه داد :
تهمتن بپوشید ببربیان بیامد به میدان چو شیر ژیان

در سفر خانوادگی به کربلا در بیستون بیتوته کرده بودند و شبانگاه عقرب جراری به جمع آنها راه یافته بود :
در بیستون شب میان کاروانسرا من و مادرم و خواهرم وبرادرم نشسته بودیم که باد چراغ را خاموش کرد . من حس کردم چیزی از روی پای من گذشته از روی دست مادرم و سینه برادرم که در آغوش مادرم خفته بود نیز رد شد و رفت .
چراغ را روشن کردم . عقربی بود که گفتی از عقارب عهد پرویز در زوایای بیستون برای نمونه کراهت های طبیعت به یادگار مانده بود . دمی داشت چون طره شیرین خمیده و رنگی چون چهره فرهاد زرد و تفتیده و نیشش چون پیکان عشق تیز و پر از زهر . مادرم از وحشت فریادی زد و بالاخره حیوان با سنگ بیداد کشته شد . من به عنوان مضحکه این شعر را در همان حال گفتم :
به بیستون چو رسیدم یک عقربی دیدم اگر غلط نکنم از لیفندفرهادست
پدرم بسیار خندید و پس از آن هر جا مینشست برای خنداندن حضار این شعر مرا با آب تاب عنوان می کرد .
در سنین ۱۳ یا ۱۴ سالگی نیز گاهگاهی اشعارقدما را تضمین می کرد و این نشان از وسعت مطالعه و علاقه مندی او به شعر بوده است .
در سال ۱۲۸۰ شمسی / ۱۳۱۹ قمری د رسنین نوجوانی بنا بر تقاضای پدرش بهار به لقب ثقه الکتاب کتابخانه آستانه قدس رضو ی مفتخر شد .

من در نقاشی و شعر ذوق خوبی به خرج میدادم . پدرم هم تا سن ۱۵ سالگی من در قسمت شاعر ی من سعی زیادی به خرج می داد . بعد یک مرطبه خیالاتش عوض شد. زیرا تغییر اوضاع ایران بعد از مرگ ناصرالدین شاه و در عهد مظفرالدین شاه طوری محسوس بود که پدرم می گفت قهرا اوضاع دربار و دولت عوض شده کسی من بعد شعر و شاعران اعتنا نخواهد کرد و علم و فضل را رونق و جمالی نخواهد ماند و اهل علم و معرفت گرسنه و بیکار و از لذات حیات و سعادت

زندگیمهجور خواهد ماند. این خیال در مغز پدرم چنان قوت گرفت که مرا از شعر گفتن تقریبا منع کرد و اصرار داشت که به تجارت بپردازم و بدین خیال مرا در اوان بلوغ داماد کرد تلون فکری پدرم و حالت عصبانی وی زیاد می شد به حدی که یک مرتبه مرا از رفتن به مدرسه باز داشت و به دکان بلور فروشی که دائی من صاحب آن بود به شراکت گذاشت و مرا به وی سپرد ولی بهار ذاتا شاعر بود و به اموری مانند تجارت اهمیت نمی داد.

در سال ۱۲۸۲ شمسی /۱۳۲۲ قمری هنگامی که بهار هجده سال داشت پدرش درگذشت. با مرگ او زندگی بهار جوان دست خوش تحولات بسیار گشت بهار در سرودن شعر آنچنان مهارت به خرج می داد که فضلا خراسان می پنداشتند که او اشعار پدرش را به نام خود می خواند. هر چند پس از امتحان های بسیار از عهده همه آزمایش ها موفق بیرون آمد و حسودان ساکت شدند تا از در دیگری وارد شوند.

در آن ایام بهار برای احراز مقام ملک الشعرائی آستان قدس رضوی و جانشینی پدرش هنگام سفر مظفر الدین شاه به مشهد اولین قصیده خویش را ساخت و به شاه عرضه داشت.
در این زمان معان دان دست از او دست بر نداشته و گفتند که کس دیگری برای او شعر می گوید و او را وادار به بدیهه سرایی کردند و سرودن رباعیات به طریق جمع الا ضداد را که آزمون سخت و دشواری بود به او تکلیف نمودند .

بهار خود می گوید:
در آن مجلس جوان بود خود ساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهار چیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردند و ایمان آوردن من بایستی بهار این چهار چیز را بالبدیهه بسراید : آینه- اره – کفش – غوره.
من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ به حصول پیوست و آن این است :
چون آینه نور خیز گشتی احسنت چون اره به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده مویز گشتی احسنت
بهار در یادداشت های خود میگوید:
بعد از مرگ پدر بر آن شدم که به تهران رفته و به کمک بزرگان دولت برای فراگرفتن علوم جدید فرنگستان رهسپار شوم لیکن دو چیز در پیش این مقصود دیوار کشید : یکی سرپرست بودن خانواده که شامل مادر و خواهر و دو برادر کوچک بود و معیشت آنان را می بایستی تدارک و اطفال را تربیت نمایم دیگر انقلاب ایران بود که در سال ۱۳۲۴ قمری دو سال پس از مرگ پدر روی نمود و در اوضاع اجتماعی ایران تاثیرات شگرفی بخشید و در هر سری ش.ری دیگر انداخت.

در سال ۱۳۲۴ به سن بیست سالگی در شمار مشروطه طلبان خراسان جای گزیدم من و رفقای دیگر عضو مراکز انقلابی بودیم و روزنامه خراسان را به طریق پنهانی طبع و به اسم رئیس الطلاب موهوم منتشر می کر دیم و اولین آثار ادبی من در ترویج آزادی در آن روز نامه انتشار یافت.
از این دوران بها ر جوا ن و پر شور با ایمانی راسخ

و روحی حساس و وطن پرستانه وارد زندگی سیاسی اش میشود .
در سال ۱۳۲۸ قمری در مشهد حزب تند رو دموکرات قدرت بسیاری یافت و کمیته مرکزی حزب انتخاب گردید که بهار هم یکی از اعضای فعال این کمیته بود.
در ماه رجب ۱۳۲۷ قمری نیرو های مجاهد به سرداری سپهسالار تنکابنی و سر دار اسد و صمصام السلطنه بختیاری و سران مسلمان و ارمنی وارد پایتخت شدند و محمد علی شاه به سفارت روس پناه برد و از سلطنت استعفا کرد .
بهار در همه حال در روزنامه نوبهار و تازه بهار مخالفت خودش را با حضور قوای روسیه در ایران ابراز می کرد و از این کاری بس خطر ناک بود .
در این مورد بهار در خاطراتش می آورد :
تاریخ زندگانی آزادی خواهان قدیم خاصه دموکراتها پر است از این قبیل مخاطرات و از جان گذشتگی ها و تنها چیزی که ایران را تا حدی نجات داد همین پاکی نبت و صفای عقیدت و ایمان کامل به حریت و استقلال بود .

در سال ۱۳۳۰ قمری به دستور صریح قونسول روس روز نامه نو بهار توقیف شد و به دنبال آن روز نامه تازه بهار هم از طرف حکومت خراسان و به دستور وثوق الدوله وزیر خارجه وقت توقیف گردید . بهار و نه نفر از اعزای حزب دموکرات دستگیر و به تهران فرستاده شدند. این تبعید هشت ماه طول کشید و بهار در اواخر سال ۱۳۳۰ قمری به مشهد باز گشت و در سال ۱۳۳۲ از نو روزنامه نو بهار را منتشر کرد در باز گشت به مشهد می گوید :

یک سال کار کردم تکفیرم کردند وآزارم دادند وتا جنگ بین الملل افق جهان را با برق ششلول یک نفر صر بی قرمز رنگ ساخت .
این بار تنهایی مبارزه را شروع کرد . زیرا یاران و هم رزمان سابق همه خمود و خسته و نا امید شده بودند . بهار هنوز کار را شروع نکرده بود که ژنرال قونسول روسیه تزاری مانع از انتشار نوبهر شد . او پس از ملا قات با پرنس دابیژا کنسول روس چنین میگوید :

کنسول گفت ما نمی گذاریم تو روز نامه بنویسی .گفتم من هم کتاب مینویسم گفت از چه مقوله ؟ گفتم بر ضد دولت تراز و بر ضد شما ودر هندوستان منتشر می کنم.
مقاومت بهار این نتیجه را داشت که روز نامه بهار را به تنهایی انتشار دهد.
در همین احوال انتخابات دوره سوم مجلس شورای اسلامی ۱۳۳۲ قمری در خراسان آغاز و پایان یافت و من از درجز و کلات وسرخس به وکالت مجلس انتخاب شدم .
بعد از مدت کوتاهی بار دیگر نوبهار به توقیف سپرده شد:
روزنامه نو بهار از طرف دوقونسول خانه روس و انگلیس که هر دو در جنگ شرکت داشتند توقیف گردید و من به تهران از راه روسیه عزیمت کردم .

در تهران اعتبار نامه من به جرم استشهاد های ملا نمایان مشهد…در بیغوله مخالفت در افتاد و بعد از ۶ ماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گردید .
و این بار روز نامه نو بهار را در تهران بر پا داشت .
سایر شعرا نیز از قبیل ادیب الممالک در باره شکستن دست ملک الشعرا اشعاری سروده اند . در آن احوال بهار به همراه ارباب کیخسرو شاهرخ رئیس مباشرت مجلس شورای ملی برای معالجه دست شکسته اش به تهران آمد .
و پس از مدتی به دستور دولت به بجنورد تبعید گردید :
بالجمله با دست شکسته از تهران به خراسان تبعید شدم و پس از شش ماه به تهران اضارم کردند. انقلاب روسیه بر پا شد. حزب سازی را از سر گرفتند و در کمیته مرکزی حزب دموکرات مدت دو سال دوباره انتخاب شدم.
در دوره پنجم ملک الشعرا بهاراز ترشیز به وکالت مجلس انتخاب شده بود.
از بدوافتتاح مجلس پنجم اوضاع دگرگون شد تا عاقبت من از روزنامه نویسی دست برداشتم.
او در آن زمان به تنهایی جراید اقلیت را اداره می کرد . خود در این باره می -نویسد:
اداره تمام جراید اقلیت آن روز و نوشتن شبی هفت سر مقاله علاوه بر مقالات فنی و ادبی برای مجلات به نثر و شعر و مبارزه دائمی شغل من بود.

بها ر در خاطراتش از این دوران تلخ وتاریک چنین مینویسد :
پیش بینیهایی که چند سال درباره آنها قلم وچانه زده بودم یعنی مضرات هرجو مرج فکری و ضعیف کردن رجال مملکت و دولت مرکزی آن روز بروز کرد.
مردی قوی با قوای کامل وسائل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد و یک باره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی که در آرزویش بودیم به قدری دیرآمد که قدرتی در مرکز به وجود آمده و بر حکومت و شاه و کشور مسلط گ

دیده است.
حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به کوچه بنبست رسیده بود…
در این دوران سردار سپه آمد و به قدرت رسید قدرتی که شروع به مبارزه بر ضد تمام دست آوردهای آزادی خواهان کرد. او دشمن آزادی و مشروطه و مطبوعات آزاد بود.
من دربادی امر به این مرد فعال نزدیک بودم و نظر به آنکه تشنه حکومت مقتدر مرکزی بودم و از منفی بافی نیز خوشم نمی آمد میل داشتم به این مرد خدمت کنم.
موضوع برپایی جمهوری سردار سپه از این زمان آشکار می گردد.

مجلس پنجم باز شد شاه فرار کرد سردار سپه فرمانروای مملکت گردید. شهربانی و قشون و امنیه و حکام و دسته های سیاسی و مجلس همه در دست او مانند موم بودند.
ولی افکار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظه کاران و معدودی هم از آزادی خواهان تربیت شده و با نفوذ و قدرتی که مانند توفانی سهم گین غرش کنان به در و دیوار و سنگ و چوب و کوه میخرد و پیش می آمد دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستین پیروزس یافتند.
بهار نیز با مخالفان جمهوری همگام بود او در این هنگام به سال ۱۳۰۳ شمسی در مخالفت با جمهوری مسمط معروفی در دو معنای متضاد ساخت :
جمهوری سردار سپه مایه ننگ است
این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگ است
سرانجام سردار سپه با برقراری سلطنت بر مخالفان پیروز آمد.
شاه نو آمد و بساط خاندان کهن برچیده شد… .
مجلس ششم باز شد و بهار و رفقایش انتخاب شدند دیکتاتوری رضا خان علنی گشت و مبارزه اقلیت با شاه نو و خود کامگی از او شدت گرفت. ما دوره ششم را به پایان بردیم و در دوره بد لایق آن نبودیم که دیگر باره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم. و چند تنی هم از رفقای ما که در دوره هفتم انتخاب شدند از وکالت استعفا دادند و در خانه نشستند و حیات سیاسی من بر خلاف روح شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود پایان یافت.

ارف به تدریس تاریخ ادبیات پیش از اسلام در مدرسه دارا لمعلمین عالی مشغول شد ولی در تاریخ مهر ۱۳۰۸ بنا بر سعایت سرتیپ درگاهی رئیس شهربانی وقت بهار گرفتار گردید و به زندان افتاد.
مدت یک سال در ان مدرسه که به فاضل ترین جوانان آن عصر محفوف و قوت قلب هر معلم بود در ادبیات پیش از اسلام درس گفتم و به پاداش این زحمت در همان سال تحصیلی به علت بی مهری دیرینه به زندان افتادم!.
بهار یک سال گرفتار زندان بود چون از نظر مادی در مضیقه بود وزارت معارف به او پیش نهاد کرد که کارهایی از قبیل مراقبت در تصحیح و تنظیم کتب ابتدایی و تحشیه کتب نفیس فارسی قدیم را در خانه انجام دهد .
من به وزیر فرهنگ پیش نهاد کردم که میل دارم این کتاب گران بها و نایاب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم . بر همین منوال تاریخ مجمل التواریخ و القصص را که هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضایع شده بود به تصحیح و به حلیه طبع در آمد.

کتب مهم دیگر چون تاریخ کبیر بلعمی و جوامع الحکایات عوفی و التقاطات از جوامع الحکایا ت مذکور در کنف عزلت و سعی و ترک و تجرید و کسب فیوضات ربانی بر همان منوال آراسته و پیراسته و قابل طبع و نشر گردید و در اختیار آن وزارت گذارده شد.
بهار در این زمان دیوان خود را به چاپ خانه داد ولی حسودان و شیطان صفتان به شاه پهلوی خبر دادند که بهار می خواهد دیوان خود را به چاپ رساند. سانسور شهربانی به راه افتاد. چندی بع بدون هیچ دلیلی صبح نوروز ۱۳۱۲ شمسی به منزل بهار ریختند و او را به زندان بردند و پنج ماه در آنجا نگاه داشتند و سپس به تبعید به اصفهان فرستادند.

بهار بعد از یک سال با تلاش همسر و عده ای از دوستانش از تبعید آزاد شد و به تهران برگشت.
مرحوم محمد علی فروغی اعلی الله مقامه که مقام ریاست وزیران را داشت با دیگر دوستان پای مردی کردند و پای مردی پیش نهادند و مرا برای شرکت در جشن هزاره استاد فردوسی به تهران باز آوردند و از آن پس نیز چون حاجت خود را در دانش سرای عالی و دانشکده ادبیات به این ناچیز دانستند ساعتی چند درس تحول و تطور زبان فارسی ارجاع شد و سپس که قرار افتتاح دوره

دکترای زبان پارسی داده شد رسما مقرر گردید که در دانشکده ادبیات به خدمت اشتغال ورزم.
آخرین خدمتی که بر حسب احتیاج دانشکده و دوره دکترای ادبیات انجام داه ام تالیف و گرد آوری سبک شناسی است.

شاید بتوان گفت دوران سخت و طاقت فرسای زندان و تبعید و انزوای سیاسی بهار باعث شد که زندگی ادبی او شکوفا گرددو دست آوردهای فرهنگی این دوران پربار کارنامه ادبی او را سرشار سازد.
مثنوی معروف ” کارنامه زندان ” و بسیاری قصاید و غزلیات زیبا و ماندنی بهار حاصل دوران تبعید او به اصفهان است. به قول خود او هوای اصفهان شعرزاست و من در آنجا شش هفت هزار بیت شعر ساخته ام. هفت سال دوری از سیاست و توجه کامل به ادبیات و فرهنگ ایران تقدیم کند. بهار در سال ۱۳۱۴ شمسی به عضویت پیوسته فرهنگستان ایران منصوب شد و در کمیسیون های فرهنگ و دستور زبان مشغول به کار گردید.

بهار پس از شهریور ۱۳۲۰ هنگام تبعید رضا شاه از ایران و شروع سلطنت محمد رضا شاه برای آگاهی مردم و به ویژه جوانان سلسله مقالاتی زیر عنوان تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران در روزنامه مهر ایران به چاپ رسانید. این مقالات که در واقع خاطرات آن آن دوران غم انگیز بوده است به قدری مورد استقبال مردم قرار گرفت که به قول خود او مرا به تدوین جداگانه آن ترغیب نمود.

از این روی با خود اندیشیدم اکنون که باید کتابی مدون شود همان بهتر که فصولی نیز در مقدمه کار کودتا و بیرون امدن سردار سپه که پهلوان داستان است بنویسم وکتابی در تاریخ مختصر پادشاهی احمد شاه قاجار به وجود آورم این بود که مجلد نخستین را بر آن یادداشت ها افزوده هر دو جلد را تاریخ انقراض قاجاریه نام نهادم.

سپس از نو به انتشار هشتمین دوره روزنامه نو بهار همت گماشت بعد از تبعید و خروج رضا شاه از ایران بهار احساس تازه ای یافت در سال ۱۳۲۲ نو بهار بعد از انتشار ۱۰۲شماره برای همیشه توقیف و تعطیل شد در سال ۱۳۲۴ شمسی در زمان نخست وزیری احمد قوام شاید به خاطر دوستی نزدیک و صمیمانه ای که با او داشت پست وزارت فرهنگ کابینه او را پذیرفت ولی این بار در یافت که قوام السلطنه او را بازی داده است.
از وزارت استعفا کرد و بیمار و رنج دیده به خانه خود رفت.
بهار در دوره پانزدهم نیز از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و به ریاست فراکسیون دموکرات برگزیده شد. خود می نویسد:
نظر به همکاری سیاسی که از بیست سال قبل با ایشان داشتم (قوام) درباره ایشان چیزها نوشتم اما هیچ وقت نسبت به دولت و طرز کار ایشان داخالتی نداشتم شهرتهائی که می دهند خیالی و غالبا از حقیقت خالی است.
سفر استعلاجی به سوئیس یک سال و نیم به طول انجامید دوری از ایران و رنج بیماری باعث به وجود آمدن زیبا ترین اشعار ناب او شد.
آنچنان این دوری در روح حساس و پر شور او اثر می گذارد که پس از تعریف و وصف آن همه زیبایی طبیعت یاد افتخارات و پیروزیهای گذشته وطن میکند.
پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۲۸ مجددا به کارهای فرهنگی گذشته اش مشغول شد در آخرین سالهای زندگی بهار جنگ کره در جریان بود.
او همیشه می گفت:
من امر صلح را به خاطر صلح نه به خاطر آن کسانی که درباره ان صحبت می کنند دوست می دارم خواه هوا داران صلح از آمریکا و انگلستان باشد و خواه از شوروی و چین فریاد صلح خواهی اصیل و قابل احترام است.

یک سال بعد از باز گشت به ایران بیماری اش شدت گرفت و در اول اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ شمسی در تهران در گذشت و در آرام گاه ظهیر الدوله به خاک سپرده شد.
بهار در شاعری به قصیده سرائی آن هم به سبک خراسانی تمایل خاصی داشته است هر چند که او در هر زمینه ای ذوق ورزی کرده است مثنوی های او بسیار قوی و زیبا و ماندنی اند. در غزل و رباعیات نیز دست داشته است. تصنیف های ملی و میهنی او هنوز شنیدنی است درباره شعر بهار باید استادان و منتقدان به قضاوت و داوری بنشینند. در شعر او نیز مانند دیگر شاعران فراز و نشیب هایی است که ما آنها را در معرض قضاوت منتقدان می گذاریم تا خود داوری کنند.
ملک الشعراء بهار در نصر هم دستی داشته است.

انقلاب مشروطه تحول بزرگی در نثر فارسی ایجاد کرده است و نثر بهار نیز متاثر از آن بوده است.
من در نثر کلاسیک هم مانند شعر ابتدا سبک تاریخ بیهقی را انتخاب کرده بودم اما علل سیاسی و احتیاج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نویسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و یک باره از مراجعه به سبک قدیم منصرف گردیدم.
در سال۱۳۷۶ خانواده ملک الشعراء بهار کلیه دست نوشته ها و نامه های به جا مانده از اورا به سازمان اسناد ملی ایران اهدا کرد تا از گزند زمان محفوظ بمانند و در جایگاهی امن حفظ و نگهداری شوند.
محمد تقی بهار در نوجوانی به درخواست پدرش ازدواج کرد و صاحب فرزندی هم شد ولی همسر و فرزند او هر دو پس از مدتی بدرود حیات گفتند چند سال بعد بهار در حدود سی سالگی درتهران با همسر دومش به نام سودابه که از خاندان دولت شاهی کرمانشاه بود ازدواج کرد همسری که همواره تا پایان عمر پر ماجرا بهار در کلیه سختی ها و مرارت ها در کنار او همچون شیر زنی باقی ماند از این ازدواجش شش فرزند به بار آمدند: ملک هوشنگ – ماه ملک – ملک دخت – پروانه – مهرداد – و چهرزاد.

هوشنگ و مهرداد در گذشته اند که یادشان گرامی باد و چهار دخترش هنوز در قید حیاتند.
از شادروان ملک الشعراء بهار شانزده نوه و پانزده نتیجه باز مانده است.
تنها آرزوی خانواده بهار بع از مرگ او چاپ دیوانش بود.
پروانه بهار در این باره می نویسد:
تصمیم داشتیم دیوان اشعار پدر را تنظیم کنیم د به چاپ برسانیم. یزدان بخش قهرمان شوهر خواهرم که خود شاعری توانا و به نام بود به من پیشنهاد کرد که یکی از عمو زاده هایش به نام آقای محمد قهرمان شاعر توانا خراسان حاضر است در جمع آوری کردن اشعار ملک الشعرا با من همکاری کند. تمام کتابخانه پدر را برای پیدا کردن اشعارش کتاب به کتاب ورق زدیم زیرا پدرم عادت داشت که بعضی از شعر هایش را در حاشیه یا در آغاز و پایان کتاب هایش می نوشت و فراموش می کرد که انها را در دیوان خطی خود وارد کند.

سپس در روزنامه های تهران و مشهد و اصفهان آگهی کردیم تا اگر کسی شعری از بهار دارد برای ما بفرستد و بسیاری از اشعار بهار پس از این اگهی بدست ما رسید شوهرم دکتر علی اکبر خسرو پور یک ماشین نویس استخدام کرد و او هر روز به منزل مادرم می آمد و شعرهای پدر را ماشین می کرد.
پس از بررسی و مقابله تمامی شعرها با دیوان خطی موجود کا ر تا اندازه ای سا ما ن یافت . سپس برادر کوچک بهار آقای محمد ملک زاده عموی بزرگوارمان تنظیم نهایی و مقدمات توضیحی را انجام داد .
آنگاه با همت آقای جعفری مدیر محترم انتشارات امیر کبیر کار چاپ دیوان ملک الشعراء بهار در سال ۱۳۳۵ شمسی به سامان رسید.
تا کنون ۵ چاپ از دیوان اشعار بهار منتشر ش

ده است.
آخرین چاپ در سال ۱۳۶۸ شمسی به کوشش وهمت شادروان مهرداد بهار – فرزند لایق ودانشمند بهار با مقدمه ای جامع و شیوا از سوی انتشارات توس به چاپ رسیده است .
دیوان اشعار بهار مدتی نا یاب و دور از دسترس دوستداران او بود.

فهرست منابع :
دیوان اشعار شادروان ملک الشعراء بهار —– جلد اول
دیوان اشعار شادروان ملک الشعراء بهار —–جلد دوم
استفاده از سایت هایی که در زمینه زندگی نامه شادروان ملک الشعراء بهار میباشد.

از کلیه عزیزانی مخصوصا استاد بزرگوارم سرکار خانم فدایی که مرا در تهیه و تنظیم این تحقیق یاری نموده اند سپاس گذارم .