منشأ دین از نظر جامعه شناسی دینی اروپا

علمی در اروپا به وجود آمده است به نام ” جامعه شناسی مذهب(جامعه شناسی دینی) ” که‏ این علم ابتدا یک چیزی را به عنوان ” اصل موضوع ” انتخاب می‏کند چنانکه هر علمی یک ” اصل موضوع ” دارد که ابتدا نمی‏تواند آن را اثبات‏ کند بلکه آن را مفروض می‏گیرد بعد بر اساس آن ” اصل موضوع ” نظریات‏ خودش را بار می‏کند . در ” جامعه شناسی مذهب ” از ابتدا فرض بر این‏ است که

مذهب یک پدیده‏ای است که مولود فعل و انفعالات جامعه است ، یعنی یک ریشه الهی و ماورائی ندارد ، و اصلا این که مذهب ریشه الهی‏ دارد جزء فرض نیست ، مثل اینکه اگر به ما بگویند راجع به علت‏ پیدایش فکر نحوست ” سیزده ” بروید تحقیق کنید که چطور شده که فکر نحوست ” سیزده ” در میان مردم پیدا شده ، چون انسان می‏بیند منطقا هیچ‏ فرقی میان عدد سیزده و عدد چهارده یا عدد دوازده نیست که انسان احتمال‏ بدهد که یک دلیل عقلی یا تجربی در کار است ، می‏گوید این باید یک ریشه‏ غیر منطقی داشته باشد ، آن ریشه غیرمنطقی چیست ؟

اینها درباره دین و مذهب از اول بنا را بر این گذاشتند که دین یک‏ ریشه منطقی که نمی‏تواند داشته باشد ، حال که ریشه غیر منطقی دارد آن ریشه‏ غیر منطقی چیست ؟ پس ، اصل موضوعشان این است که دین یک ریشه منطقی‏ و الهی ندارد . زمانی آمدند گفتند دين مولود ترس است ، بشر از طبيعت می‏ترسيده ، از صدای غرش رعد می‏ترسيده ، از هيبت دريا می‏ترسيده ، از صدای غرش رعد می‏ترسيده ، از هيبت دريا می‏ترسيده ، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود . يكی از حكمای قديم روم بنام لوكريتوس گفته است : نخستين پدر خدايان ترس است ، در زمان ما هم بوده و هستند كسانی كه همين فرضيه‏ قديمی و كهنه را تأييد می‏كنند و مكرر در سخنان خود بعنوان يك فكر تازه‏ آنرا بازگو می‏نمايند .

بعضی گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانی بشر است ، بشر می‏خواسته‏ حوادث جهان را تعليل نمايد و برای آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمی‏شناخته است ، علت ماوراء طبيعی برای حوادث فرض كرده است . بعضی ديگر گفته‏اند علت اينكه بشر بسوی دين گرائيده علاقه‏ايست كه بنظم‏ و عدالت دارد ، وقتی كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بی عدالتی‏ می‏بيند برای اينكه تسكينی جهت آلام درونی خود پيدا كند دين را برای خويشتن می‏سازد . صاحبان فرضيه‏های فوق گفتند : علم را توسعه بدهيد ، دين از ميان می‏رود . چنين فرض كردند كه با توسعه علم خود به خود دين از ميان می‏رود ، عالم‏ شدن مساوی است با بيدين شدن . بعضی آمدند برای پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين‏ وسيله‏ايست برای كسب امتياز در جامعه‏های طبقاتی . اين فرضيه ماركسيست‏ هاست .صاحبان فرضيه‏های ديگر گفتند علم چاره كننده دين است ، اگر علم بيايد دين از ميان می‏رود ، اما اين فرضيه ، يعنی فرضيه ماركسيست ها ، علم را چاره كننده دين نميدانند ، اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقی‏ ماند و ديدند دانشمندان طراز اولی همچون پاستور و غيره در آستانه دين‏ زانو زدند ، گفتند خير ، علم چاره كننده دين نيست ، دين اساسا مولود جهل نيست ، مولود ترس هم نيست ، مولود علاقه فطری انسان به نظم و عدالت هم نيست ، دين اختراع طبقه حاكمه‏ در مقابل طبقه محكوم است تا وقتی كه جامعه طبقاتی وجود دارد ولو آنكه‏ علم بعرش هم برسد باز دين هست . جامعه اشتراكی بوجود بياوريد ، طبقات‏ را از ميان ببريد ،

طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود بخود از ميان‏ خواهد رفت دين يك ابزاری است ، يك دامی است ، يك شبكه‏ايست كه طبقه‏ حاكم نصب كرده است ، وقتی خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان می‏رود ، خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد ، دين از ميان خواهد رفت . به هرحال به طور کلی می توان نظریات مختلف را در مورد منشأ پیدایش دین اینگونه بیان نمود:

منشأ پیدایش دین از نظر فویرباخ
فویرباخ که یک فیلسوف مادی است حرف عجیبی زده است . خواسته‏ دین و مذهب را تحلیل

روانشناسانه و جامعه شناسانه کرده باشد بر همان‏ اساسی که از اول فرض بر این است که مذهب مبنای منطقی ندارد . می‏گوید انسان دارای دوگانگی وجود است . ( خود همین حرف را از مذهب‏ گرفته ) . انسان ، وجودی عالی دارد و وجودی دانی . همین چیزی که ما می‏گوییم جنبه علوی و جنبه سفلی . جنبه سفلی انسان جنبه حیوانیت انسان‏ است که مانند حیوان جز خور و خواب و خشم و شهوت چیزی سرش نمی‏شود ، و جنبه علوی انسان همان انسانیت انسان است – که فویرباخ این را دیگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار برای آن اصالت‏ قائل شده است – ، و آن همانی است که دارای یک سلسله فضائل است ، شرافت ، کرامت ، رحمت ، خوبی ، نیکی ، همه این حرفها در آنجاست . بعد می‏گوید که انسان ( ناچار باید بگوید که همه انسانها اینجور هستند ) تن‏می‏دهد به دنائتها یعنی تابع جنبه سفلی وجودش می‏شود ، بعد که تابع جنبه‏ سفلی وجود خودش شد می‏بیند آن جنبه‏های علوی با خودش جور در نمی‏آید ، چون‏ خودش حالا شده یک حیوان پست منحط . بعد در حالی که همین شرافتها و اصالتها در خودش است فکر می‏کند که پس اینها در ماورای اوست ، و خدا را بر اساس وجود خودش می‏سازد . طبق نظریه آقای فویرباخ، مذهب عن

قریب پایان پیدا می کند، یعنی انسان هر چه خودش را بیشتر بشناسد نیاز او به فرض خدا کمتر می شود و وقتی انسان خودش را خوب شناخت دیگر اصلا جایی برای مذهب باقی نمی ماند و انسان به جای اینکه خدا را بپرستد، به جای اینکه خدا را تجلیل کند خودش را تجلیل کند.
منشأ پیدایش دین ازنظر اگوست کنت و هربرت اسپنسر
اینها گفته اند مذهب مولود جهل است البته به دو گونه :نظر اگوست کنت به همان مسأله تعلیل حوادث است، یعنی می خواهد بگوید بشر بالطبع اصل علیت را پذیرفته است منتها بشرهای اولیه چون علل اصلی حوادث را نمی شناختند اینها را به یک سلسله موجودات غیبی، خدایان و امثال

اینها نسبت می دادند. مثلا می دیدند باران می آید؛ چون علت آمدن باران را نمی شناختند می گفتند «خدای باران»؛ طوفان می آمد، نمی دانستند علت آن چیست، می گفتند «خدای طوفان» و همچنین حوادث دیگر.بنابراین از نظر او این فقط یک فکر است برای انسان، مثل آنچه که ما در باب توحید می گوییم که این فقط مربوط به مرحله شناخت است.
اسپنسر و دیگران به شکل دیگری مطلب را گفته اند و آن این است که انسان، اولین بار به دوگانگی وجود خودش به معنی دوگانگی روح و بدن معتقد شد از باب اینکه در خواب، مردگان و یا افراد زنده را می دید؛ مخصوصا خواب دیدن مردگان.افراد که می مردند، بعد از مردن به خوابش می آمدند، آنگاه فکر می کردکه این که در خوابش آمده یک موجودی است واقعا از خارج و آمده نزد او، و چونفکر می‏کرد که این که در خوابش آمده یک موجودی است واقعا از خارج آمده‏ نزد او ، و چونمی‏دانست که او جسمش در زیر خاک پوسیده پس معتقد شد که او یک روحی‏ دارد .اینجا بود که معتقد شد همه ما انسانها روحی داریم و بدنی . بعد این را تعمیم داد به همه اشیاء ، یعنی برای همه اشیاء جان قائل شد ، برای‏ دریا جان قائل شد ، برای طوفان جان قائل شد ، برای خورشید جان قائل شد . . . ، آنگاه در گرفتاری و هنگامی که با این نیروهای طبیعی مصادف می‏شد همچنانکه وقتی با یک انسان قدرتمند مصادف می‏شد همچنانکه وقتی با یک‏ انسان قدرتمند مصادف می‏شد برایش هدیه و نذر می‏برد ، احیانا تملق می‏کرد و از اینجور کارها ، شروع کرد همین کارها را یعنی پرستش در مقابل‏ نیروهای طبیعت انجام دادن .اسپنسر مسأله پرستش را توجیه می‏کند که اول‏ بار پرستش از کجا پیدا شد ، و از اینجا پرستش نیروهای طبیعت پدید آمد .پس اگوست کنت فقط توجیه نظری و فکری مطلب را بیان می‏کند ، اسپنسر ریشه پرستش را بیان کرده که اولین بار پرستش از کجا شروع شد ، از پرستش نیروهای طبیعت شروع شد و این عملی است از قبیل تملقها و پیشکش‏ بردنها و هدیه بردنهایی که انسانها برای انسانهای زورمندتر از خودشان‏ انجام می‏دهند . همان طور که برای انسانها هدیه می‏بردند برای آنها قربانی‏ می‏کردند ، و همان طور که در

مقابل انسانها تملق می‏گفتند در مقابل آنها عبادت می‏کردند ، ذکر می‏گفتند و امثال اینها .
منشأ دین از نظر راسل
دین ناشی از ضعف و زبونی ( ترس ) است. این نظریه مذهب را ناشی از ضعف و زبونی انسان می‏شمارد . که همان مسأله ترس است و شاید کسی که بیشترین تأکید را دارد راسل‏ باشد . کتاب برگزیده افکار راسل از کتاب تعلیم و تربیت و نظم اجتماعی او چنین نقل می‏کند : اعتقاد بهخدا و زندگی پس از مرگ این امکان را به ما می‏دهد که زندگی‏ را با شهامت پرهیزکارانه کمترین بالنسبه به شکاکیون ادامه دهیم ، یعنی‏ اینکه اعتقاد به دین ، ما را کم شهامت‏تر می‏کند . گروه بسیاری زیادی از مردم ایمان خود را به این احکام مذهبی در سنینی که یأس و نومیدی زود بر انسان چیره می‏شود از دست می‏دهند و بنابراین نسبت به افرادی که هرگز پرورش مذهبی نداشته‏اند باید با ناکامیهای بسیار سخت‏تری مقابله کنند .مسیحیت دلائلی ارائه می‏دهد که از مرگ و یا کائنات نترسیم ولی برای حصول‏بدین منظور در تعلیم مکفی صفت شهامت موفق نمی‏شود در حالی که اشتیاق به‏ اعتقاد مذهبی به مقدار معتنابهی محصول ترس آدمی است . طرفداران مذهب به این فکر که بعضی از انواع ترس را نباید به حساب آورد ابراز تمایل می‏کنند . به نظر من ایشان از این بابت سخت در اشتباهند . اینکه بگذاریم کسی جهت اجتناب از ترسها به اعتقادات دل خوش کننده‏ تمسک جوید هرگز زندگی کردن به بهترین راه ممکن نامیده نمی‏شود . تا مادامی که مذهب به تر

س پناه می‏برد از ارزش و مقام انسانی خواهد کاست‏ . همچنین از کتاب اجتماع انسانی راسل چنین نقل می‏کند : فکر می‏کنم انسانی که نتواند وجود مهلکه‏های زندگی را بدون قبول‏ افسانه‏های تسلی بخش تحمل کند وجودی ضعیف و قابل تهدید است . چنین‏ انسانی قطعا در بخشی از وجود خود بدین حقیقت معترف است که آنچه را او قبول کرده جز افسانه و اسطوره نیست و قبول آنها صرفا به خاطر آرامشی‏ است که به وجود می‏آورند اما هرگز جرأت روبرو شدن با چنین افکاری را ندارد . حتی می‏توان گفت که او چون به غیر منطقی بودن افکارش داناست‏ پس بنابراین نسبت به آنها تعصب

می‏ورزد و از بحث و مباحثه پیرامونشان‏ گریزان است . تشریح مطلب این است که انسان ،

پدیده‏هایی را می‏دیده و می‏ترسیده و در ترس از اینها احتیاج داشته که این اضطراب و نگرانی درون خودش را به‏ یک صورتی به آرامش مبدل کند . نمی‏توانسته با علم و با شناخت واقعی‏ پدیده‏ها که بعد منجر به پیدا کردن یک راه حل مناسبی برایش می‏شود این‏ آرامش را کسب کند ، ناگزیر می‏آمده به جای علاج واقعی به مسکن پناه‏ می‏برده و می‏آمده به جای علاج واقعی به مسکن پناه می‏برده و می‏آمده یک دل‏ خوشی کنکی برای خودش ایجاد می‏کرده ، مثلا با اعتقاد به قضا و قدر ، ناملا

یمات زندگی را برای خودش حل می‏کرده ، با اعتقاد به بهشت و اعتقاد به اینکه‏ اگر اینجا ما ناراحتی می‏کشیم در عوض بهشتی است ، ناملایمات را برای‏ خودش آسان می‏کرده ، و از این قبیل…
نظریه ویل دورانت در مورد پیدایش دین
ویل دورانت با اینکه خودش یک آدم لامذهبی است ، در کتاب درسهای‏ تاریخ تعبیری دارد که معلوم است از روی ناراحتی و خشم است ، توجیهاتی‏ را که راجع به پیدایش دین کرده‏اند نقل می‏کند و می‏گوید اینها درست نیست‏ ، و در پایان می‏گوید ” دین صد جان دارد ، هر چه آن را بکشی دو مرتبه‏ زنده می‏شود ” . و این یک حقیقتی است . می‏گوید اینهمه در جاهایی با دین و مذهب مبارزه کردند و به حساب خودشان به کلی آن را ریشه کن کردند اما دوباره زنده شد . هر عادتی ، یک نسل که با آن مبارزه کردند دیگر در نسل دوم نمی‏تواند وجود داشته باشد . می‏گوید هر چه می‏زنندش دو مرتبه‏ از نو زنده می‏شود . باید به او گفت تا جانت در بیاید

نظریه مارکسیسم در مورد پیدایش دین
در نظریه مارکسیستها الزاما باید قبول کنیم که در دوره‏ اشتراک اولیه ، دین حتما وجود نداشته ، دین بعد از مالکیت و بعد از آنکه جامعه به دو گروه استثمارگر و استثمار شده ، غنی و فقیر تقسیم شد ، پیدا شده است . بنابراین دین را طبقه حاکمه وضع‏ کرده‏اند . طبق نظریه اینها ما باید قب

ول کنیم که واضعین اولیه دین ،خودشان جزء طبقه حاکمه بوده‏اند . ولی نظریات دیگر به طبقات کار ندارد‏ ، طبقه حاکم و محکوم نمی‏شناسد و برایش فرق نمی‏کند . مارکسیستها آمدند و گفتند بشر در ابتدا زندگی اشتراكی داشته است ، آن وقتی كه زندگی‏ ابتدائی و قبيله‏ای بوده است ، در آنزمان اساسا دينی وجود نداشته ، بعلل‏ خاصی مالكيت پيدا می‏شود . جامعه طبقاتی بوجود می‏آيد ،

فئوداليسم بوجود می‏آيد ، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا می‏شود ، طبقه حاكم بوجود می‏آيد و طبقه محكوم ، مظلوم و رنجبر و زحمتكش ، بالاخره در جامعه فئوداليستی و كاپيتاليستی طبقه حاكمه برای اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع‏ می‏كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند دين وسيله‏ايست ، افساری ، پوزبندی است برای طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم .
منشأ پیدایش دین از نظر دورکهیم
دورکهیم از کسانی است که روی یک سلسله مسائل دیگری چنین نظریه‏ای‏ را ابراز کرده است ، روی مطالعاتی که گذشتگان او روی قبایل بدوی گذشته‏ که در دورانهای خیلی باستان بوده‏اند یا روی قبایل بدوی‏ای که در زمان ما هم می‏گویند تا قرن هجدهم وجود داشته‏اند و شاید الان هم وجود داشته باشند و به اصطلاح روی ادیان بشرهای اولیه ( ادیان ابتدایی)انجام داده‏اند ، که می‏بینید در همه این‏ کتابها می‏نویسند و معتقد هستند که در آن بدوی‏ترین حالات بشر هم نوعی‏ پرستش وجود داشته است ، پرستش مظاهر طبیعت اما با عنوان یک نوع‏ تقدس بخشیدن به آنها . مثلا می‏گویند که در برخی غارها آثاری هست ، سنگها ، مهره‏ها و تسبیح مانندها پیدا شده است که نشان می‏دهد که بشر اولیه برای‏ آن مهره‏ها یک نوع تقدسی قائل بودهاست ، آنها را می‏بوسیده و برای آنها فوق العاده احترام قائل بوده است . راجع به اینکه آیا اینها دو نوع مذهب بوده یا هر دو یک چیز است ، بحث‏ دارند ، بعضی می‏گویند یک چیز است و بعضی می‏گویند دو چیز است . یکی دیگر از حرفهایی که راجع به اقوام اولیه گفته‏اند مسأله توتم و توتم‏ پرستی است .
معتقدند که اقوام بدوی گذشته و بعضی از اقوام بدوی زمانهای‏ نزدیک به زمان ما در واقع یک نوع حیوان را پرستش می‏کرده‏اند به این‏ اعتقاد که خود را با آن حیوان از نظر نژاد یکی می‏دانسته‏اند یا اساسا خودشان را از نسل آن حیوان می‏دانسته‏اند . این عقیده که انسان از حیوان به‏ وجود آمده است ، که صورت علمی‏اش در داروینیسم هست ، صورت غیر علمی‏اش در همان اقوام اولیه بوده

است . مثلا یک قومی نسب خودش را به‏ گاو می‏رسانده ، که معتقدند منشأ اولی گاوپرستی و اینکه گاو تقدس پیدا کرده در هند این بوده که توتم اقوام هندی خیلی قدیم گاو بوده منتها بعد تطور پیدا کرده و آن افکار بعدیش از بین رفته ولی تقدس گاو باقی مانده‏ است یا مثلا بعضی فلان مرغ را توتم خودشان می‏دانسته‏اند . راجع به توجیه این مطلب که چگونه می‏شود که این فکر در مردمی پیدا می‏شود که ما از نسل فلان حیوان هستیم و بعد هم به پرستش آن حیوان‏ می‏پردازند و برای آن حیوان یک قداستی و یک قدرت خارق العاده‏ای قائل‏ می‏شوند ، آن حیوان را محافظ قوم و محافظ قبیله می‏دانند و این جور چیزها ، می‏گویند دورکهیم معتقد بوده است که این همان تجلی روح اجتماعی انسانهاست ، به این معنا که چون واقعا هر انسانی در خودش دو ” من ” احساس می‏کرده ، یک ” من ” از آن جهت که من زیدم پسر عمرو ” من ” ی که در مقابل آن ، ” من ” فرد

دیگر را می‏گذارند : این مال من است نه مال تو و یک ” من ” دیگر که آن‏ ، من جمعی است ( مثلا برای ما که ایرانی هستیم ” من ایرانی ” یک ” من‏ ” مشترک است ) ، آری ، چون چنین بوده است ، این قبایل که آن حیوان را می‏پرستیده‏اند در واقع جامعه را می‏پرستیده‏اند ، این عقیده برایشان پیدا می‏شده که همه افراد این قبیله از اولاد او هستند ، بعد اگر او را پرستش‏ می‏کردند نه فقط به اعتبار این بوده که نسب ما به او منتهی می‏شود بلکه‏ همچنین به اعتبار این بوده است که او مظهر این جامعه است و در واقع‏ می‏خواسته‏اند جامعه خودشان را پرستش کنند .
حال ، آن شکل خیلی عالی‏تر و مدرن‏تری که نوعی ” بازگشت به از خودبیگانگی ” است ، در انسان واقعا دو نوع ” خود ” وجود دارد : خود فردی و خود جمعی ، بسیاری از کارها را که انسان‏ می‏کند به اعتبار خود جمعی و من جمعی‏اش می‏کند ، مثلا انسان در یک جا ایثار می‏کند ، شما ایثار را این جور معنی می‏کنید که ” ایثار ” یعنی غیر را بر خود مقدم داشتن ، بعد دنبال توجیه و تحلیلش هستید که آخر چطور می‏شود انسان که بالفطره برای خودش باید کار کند چه احساسی در انسان هست‏ که غیر را بر خود مقدم می‏دارد ؟ ! یک کاری است که با منطق عقل جور در نمی‏آید ، در عین حال انسان این کار را می‏کند و این را برتر هم می‏داند از اینکه کاری را برای خودش بکند ، و این را یک کار مقدس می‏داند . می‏گوید شما اشتباه می‏کنید که می‏گویید ایثار یعنی غیر را بر خود مقدم‏ داشتن . نه ، او خود را بر خود مقدم می‏دارد ، چون دارای دو ” خود ” است : خود اجتماعی و خود فردی . این الان آن ” خود ” ش هست که تجلی‏ کرده است . باز هم ” خود ” برای ” خود ” کار کرده ولی نه خود فردی‏ بلکه خود جمعی . بنابراین اخلاق هم به این شکل توجیه می‏شود . حس ملیت و ملت پرستی و

فداکاریها و از خودگذشتگیها برای قوم و برای ملت و برای‏ جمع نیز همه توجیه پذیر است : اینها کار کردن برای غیر نیست کار کردن‏ برای ” خود ” است که همان خود جمعی باشد .
یعنی خود اجتماعی‏اش را گم می‏کند ، او را ” غیر ” می‏پندارد و از خودش منتزع‏ می‏کند ، از خودش به اصطلاح فرا می‏فکند ، در خودش دو ” خود ” احساس‏ می‏کند : خود فردی که در آن ، من است ، نفس است ، خود است ، فردیت‏ است ، و یک ” من ” دیگر که در آن ، جمع و جامعه است . آنگاه دو نوع‏ کار هم می‏کند : کارهایی که ” من ” جامعه انجام می‏دهد ، و کارهایی که‏ ” من ” فردی انجام می‏دهد . کم کم این ” من ” جمعی را فراموش می‏کند ، بلا تشبیه نظیر آنچه که در تعبیرات قرآن را

جع به خدا آمده است که‏ انسان در واقع خدا را فراموش می‏کند در نتیجه خودش را فراموش می‏کند ، این می‏گوید که انسان من جمعی را ، من خودش را فراموش‏ می‏کند ، بعد می‏بیند یک سلسله فضیلتها هست ، خیال می‏کند خودش منحصر است به همان خود فردی ، بعد برای اینکه موضوعی برای آن کارهایی که با من‏ جمعی انجام می‏دهد پیدا کند می‏آید آن موضوع را در خارج از وجود خودش فرض‏ می‏کند و آن ماوراء الطبیعه است .
نظریه فروید در مورد منشأ پیدایش دین

فرضيه‏ای هم فرويد آورد ، فرويد گفت : دين نه ناشی از ترس است ، نه از جهل است ، نه عكس‏
العمل در مقابل بی‏نظمی‏ها است ، و نه عاملی است در راه كسب امتيازات‏ طبقاتی . او ، همانطوريكه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسی تحليل و توجيه می‏كرد ، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت : بشر در اجتماع از نظر جنسی محروميت‏هائی پيدا می‏كند كه موجب می‏شود غريزه‏ عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه رود . وقتی كه آنجا رفت قيود اجتماعی جلويش را می‏گيرد كه بيرون نيايد اما در آن صورت اين محروميت‏ها از راهها و به شكلهای ديگری بروز می‏كند كه يكی از آنها دين است . دين‏ ريشه‏اش تمايل جنسی است و نه چيز ديگر . او هم چنين می‏گفت كه ريشه اخلاق‏ هم تمايلات جنسی است ، علم هم ريشه‏اش جنسی است . اگر از او می‏پرسيديم آيا بعقيده شما دين چه موقعی از ميان مردم خواهد رفت ، می‏گفت : آزادی جنسی مطلق بدهيد ، بطوری كه هيچ محروميت جنسی‏ وجود نداشته باشد ، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت ، اما طولی‏ نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد . شاگردهايش مانند یونگ نيز از او نپذيرفتند . در همين جاست كه نظريه فطری بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا می‏شود .
نظر یونگ در مورد منشأ دین
از نظر او دین فطری است.او می‏گفت‏ اينكه آقای فرويد می‏گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش می‏كند درست‏ است . ولی اينكه او خيال می‏كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به‏ تمايلات

جنسی‏ای كه بشعور باطن گريخته‏اند می‏باشد بی‏اساس است . انسان يك‏ روان ناخودآگاه فطری و طبيعی دارد . روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعای‏ فرويد ، صرفا انباری كه از شعور ظاهر در آن چيزهائی ريخته شده و پر شده‏ باشد نيست ، بعبارت ديگر شعور باطن هرگز بصورت يك ظرف خالی كه فقط از شعور ظاهر چيزی بگريزد و آنجا رفته و آنرا پر كند نيست ، او می‏گفت : فرويد به قضيه ر

وان ناخودآگاه خوب پی برده بود اما بعدا باشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل می‏گردد . خير ، روان ناخود آگاه جزء سرشت بشر است ، عناصر رانده‏ شده می‏روند آنجا و به آن ملحق می‏شوند ،دين جزء اموری است كه در روان‏ ناخود آگاه بشر بطور فطری و طبيعی وجود دارد