مهدي و نهضت عدالتخواهي

 

 

اشرقت الاَرض بِنورِ رَبِها
اينك افق را بنگريد كه خورشيد طالع مي شود ، تاريكي ها را مي شكافد و شوكت و سطوت خويش را بر همه جا مي گستراند ، سپاه فرشتگان در پيش رويش به تعظيم ايستاده ، چشم بر فرمان ، در پيشاپيش آنان جبرئيل امين دست ادب بر سينه دارد تا با اذن خداي جليل فرياد بردارد و از كران تا كران بانگ خويش را بگسترد كه اي مردمان ! گوش فرا داريد و بهوش باشيد :
جاءَ الحَق و زَهَقَ اَلباطِ:
 حق آمد و باطل نابود شد
آري در طليعه آن روز دو خورشيد طلوع مي كند :خورشيد منظومه از شرق و خورشيد مهدوي از غرب ، با ياران و همرزمان خويش در كنار يكتا معبد توحيد ، كعبه مقدس .
آري فرزند مولود كعبه قيام الهي خويش را از اين جا به جهانيان اعلام مي دارد . زمان و زمين در انتظار اين لحظه بي شكيب بودند ، شبها و روزهاي بي شماري گذشته بود كه ناگهان فرمان پروردگار در رسيد ، اينك او مي آيد . همه جا را آذين بنديد ، سر تا پا گوش شويد تا بشنويد كه صاحب زمانه چه ميگويد : او وعده خداست و وعده خداوند حق است . اكنون اگر نيك بنگريد خواهيد ديد كه گلبرگها از خوشحالي شكفته اند و بر روي خورشيد لبخند مي زنند . آنان در انتظار اين زمان ، لحظه شماري مي كردند و در تب و تاب بودند .

گلهائي چند نيز پيش از شكوفائي اين نوگلان پژمردند و چشمشان بر چشمة خورشيد نيفتاد…
راستي تا آن زمان كه خورشيد بدمد چگونه بايد زندگي را گرمي بخشيد ؟ بهتر آنكه ياد خورشيد را لحظه به لحظه در سينه ها مان زنده بداريم تا فروغش روحمان را گرمي بخشد كه فرموده اند :  تَوقع اَمر صاحِبك لَيلَك و نَهارِك :  شبانه روز در انتظار ظهور صاحب الامر خود باشيد . خورشيد را بايد پاس داشت ، و از نور و گرميش سخن گفت و او را شناخت و شناساند و تا سرزدنش با تمامي وجود فرياد كنيم : كه در انتظار طلوع نشسته ايم . چه بهتر كه به فرمودة پيامبر بزرگوارe در حديث ثقلين اين شناخت را از سخـن خداونـد متعـال و كـلام دُربار پاكـان از آل محمـدe برگيريم و گوش به پيـام دل
از اين رو بر آن شديم تا خورشيد را در اين مجموعه با آن كلمات مقدس توصيف كنيم ، هر چند كه اين گزيده برگي از گلستان عطرآگين معارف آن بزرگواران مي باشد .
آب دريا را اگر نتوان كشيد پس به قدر تشنگي بايد چشيد
با اذعان به ناتواني خود در اين خوشه چيني از خرمن معرفت از حضرت دوست ميخواهيم تا ياريمان كند و بتوانيم با استناد به احاديث و روايات به سوالاتي چند پاسخگو باشيم

همه افراد كنجكاو ازخود مي پرسند :
۱- آيا سرنوشت آينده بشريت صلح وعدالت و امنيت وآزادي انسانها از چنگال هرگونه ظلم و ستم وتبعيض واستعمار است ؟ يا آ نگونه كه بعضي پيش بيني ميكنند هرج ومرجها روز افزون فاصله ها بيشتر ، ناهماهنگي ها ونا به سامانيها فراوانتر ، وسرانجام يك جنگ اتمي – يا فوق اتمي – عالمگير ، پايه هاي تمدن انساني را ويران خواهد ساخت ، و اگر انسانهاي بر روي كره زمين باقي بمانند افرادي عقب مانده ، معلول ، بينوا ودرمانده خواهند بود.
۲- اگر عقيده نخست صحيح است وسرانجام صلح وعدالت است به چه دليل ؟
۳- اگر بنا هست جهان به سوي عدل وصلح وبرادري گام بر دارد ، آيا اجراي اين اصول بدون انقلاب

ممكن است ؟ و به تعبير ديگر : آيا اصلاحات تدريجي و رفورمها توانايي بر دگرگون ساختن چهره عمومي جهان با اين همه ناهنجاريها دارند ؟
۴- اگر لازم است انقلابي صورت گيردآيا تنها از طريق قوانين مادي امكان پذير است ، يا بدون استمداد از اصول معنوي وارزشهاي اصيل انساني ممكن نيست.
۵- باز اگر قبول كنيم چنين انقلابي بهرحال انجام گرفتني است ، رهبر اين انقلاب چه صفاتي بايد داشته باشد ؟
۶- آيا اين انقلاب الزاماُ به حكومت واحد جهاني ميانجامد ؟
۷- آيا آمادگيهاي خاصي براي چنان حكومتي قبلا لازم نيست ؟
۸- اين آمادگيها در دنياي كنوني وجود دارد يا نه ؟ و اگر ندارد آيا درحال حاضر جهان به سوي اين آمادگيها گام برميدارد يا به سوي عكس آن ؟
۹- آيا اين امور – بهرحال باعقيده عمومي مذاهب جهان نسبت به ظهور يك مصلح بزرگ آسماني ارتباطي دارد ؟
۱۰- اعتقاد عمومي مسلمانان به ظهور مهدي چگونه است و پيوند آن با اين مسائل سرنوشت

سازچيست ؟
۱۱- آيا اعتقاد به چنان ظهوري ما را به اصلاح عمومي جهان از طريق يك انقلاب همه جانبه نزديكتر ميسازد يا آنچنانكه بعضي مي انديشند دور ميكند ؟
۱۲- و آخرين سؤال اينكه آيا اين فكر و عقيده عمومي مذاهب يك واقعيت عيني است و مولود د

لايل منطقي ، يا يك تخيل است براي اشباع كاذب تمايلات سركوفته انسانها در مسير گمشده عمومي يعني ((صلح)) و ((عدالت )) ؟ ! …
شك نيست كه در يك نظر ابتدايي قرائن گواهي مي دهد كه دنيا به سوي فاجعه پيش مي رود ، فاجعه اي كه زائيده ” ترك عواطف ” ، در “افزايش فاصله ميان جوامع ثروتمند و فقير” ، ” شدت گرفتن اختلافات و برخوردهاي دولتهاي بزرگ وكوچك ” ، ” سير تصاعدي جنايات ” ، ” نا بسامانيهاي اخلاقي و روحي و فكري ” ، و ” فرآورده هاي نا مطلوب و پيش بيني نشده زندگي ماشيني ” و مانند آن است . فاجعة مقايسه وضع موجود با گذشتة نزديك ، چهرة آن را مشخص مي سازد ، و عامل مؤثري براي نمو جوانه هاي بدبيني در اعماق فكر خوشبين ترين افراد محسوب مي گردد . آگاهان بين المللي مي گويند تنها حجم بمبهاي هسته اي موجود در زراد خانه هاي دولتهاي بزرگ براي نابود ساختن تمام آباديهاي كره زمين نه يك بار بلكه هفت بار! كافي است . اين سلاحها را با آن هزينه هاي سرسام آور كه با ارقام نجومي قابل بيان است بي جهت نساخته اند ، بازيچه

نيست ، براي مصرف در يك جنگ اتمي وحشتناك ساخته شده و پيدا كردن بهانه براي شروع آن ، در جهاني كه اين همه برخورد مرزي و تزاحم منافع ، و مناطق قابل انفجار وجود دارد كار مشكلي نيست . در سران بزرگ امروز دنيا نيز ” حس جاه طلبي ” و ” جنون قدرت ” نيز به اندازه كافي براي شروع چنين جنگي سراغ داريم ! بنابراين پيش بيني ميتوان كرد كه در آينده اي نه چندان دور “

فاجعة بزرگ ” روي دهد و احتمالاٌ بشريت در يك جنگ وسيع اتمي ، يا بر اثر فقر اقتصادي ناشي از انحصارطلبي قدرتهاي بزرگ ، يا پايان گرفتن منابع انرژي و يا غير قابل زيست شدن محيط زيست ، از مبان برود ! ولي در برابر اين همه عوامل بدبيني ابتدايي ، مطالعات عميقتر نشان ميدهد آينده درخشاني در پيش است :

اين ابرهاي تيره و تار با غرش تندرهاي وحشت انگيز سرانجام كنار خواهد رفت . اين شام سياه قيرگون را صبح سپيد اميدي به دنبال است . اين سرماي سوزان زمستان جهل و فساد و زورگويي و ستم بهار شكوفان عدالتي در پي دارد . اين اندوه كشنده ، اين طوفان مرگبار ، و اين سيل ويرانگر سرانجام ، پايان ميگيرد ، و اگر خوب بنگريم در افقهاي دور دست نشانه هاي ساحل نجات به چشم مي خورد !
نخستين دليل منطقي براي اين موضوع قانون سير تكاملي جامعه هاست :
از آن روز كه انسان خود را شناخته هيچ گاه زندگي يكنواخت نداشته ، بلكه با الهام از انگيزه دروني وشايد ناآگاه كوشش داشته كه خود و جامعه خويش را به پيش براند .
از نظر مسكن يك روز غار نشين بود و امروز آسمان خراشهايي ساخته كه يك دستگاه آن ميتواند جمعيتي معادل يك شهر كوچك را در خود جاي دهد ، با تمام وسايل زندگي و همه امكانات لازم براي مردم يك شهر !

از نظر لباس يك روز از برگ درختان استفاده ميكرد ولي امروز هزاران نوع لباس با هزاران طرح ، و هزاران شكل در اختيار دارد و باز در جستجوي رنگها و طرحها و جنسهاي ديگر است .
يك روز غذايش فوق العاده ساده و محدود بود ، اما امروز به قدري متنوع و گوناگون شده كه تنها ذكر نام آنها نيازمند به يك كتاب بزرگ است .
يك روز مركبش تنها پايش بود ، اما امروز بر سفينه هاي فضائي سوار ميشود ، و آسمانها را زير

پا ميگذارد ، و از كرات ديگر ديدن ميكند .
اما از نظر علم ودانش ، يك زمان بود كه تمام معلومات او در يك صفحه كاغذ ميگنجيد –گر چه هنوز خط اختراع نشده بود – ولي امروزه حتي ميليونها كتاب در رشته هاي مختلف بيانگر علوم و دانشهاي او نيست .

آن روز كشف آتش ، و اختراع جسم مدوري به شكل ” چرخ ” ، و حربه نوك تيزي مانند” خنجر ” براي او كشف و اختراع بزرگي محسوب ميگشت ، و از اينكه با انداختن يك كنده درخت روي يك نهر توانسته از روي آن بگذرد بسيار خوشحال بود كه پلي ساخته است ، اما امروز صنايع سنگين و اختراعات حيرت انگيزش هر بيننده اي را گيج ميكند ، و سيستم پيچيده مغزهاي الكترونيكي او را در عالمي از رؤيا فرو ميبرد .
و عجيب اينكه به هيچيك از اينها قانع نيست و باز براي وصول به سطحي بالاتر و برتر ، تلاش وكوشش ميكند ، تلاشي پي گير و خستگي ناپذير .
از مجموع اين سخن نتيجه ميگيريم كه عشق به تكامل در درون جان آدمي شعله اي است جاودانه و خاموش ناشدني و در حقيقت يكي از امتيازات بزرگ انسان كه او را از حيوانات و جانداران ديگر يعني جانداراني كه مليونها سال است درجا ميزنند و زندگي ظاهراٌ يكنواختي دارند جدا ميكند همين موضوع است .
و باز بخوبي ميتوان نتيجه گرفت كه اين نهاد بزرگ آرام نخواهد نشست ، و همچنان انسان را در مسير تكاملها به پيش ميراند ، و نيروهايش را براي غلبة بر مشكلات و نابسامانيها و ناهنجاريهاي زندگي كنوني بسيج ميكند . و بسوي جامعه اي پيش ميبرد كه ” تكاملهاي اخلاقي ” در كنار “

تكاملهاي مادي ” قرار ميگيرد .
و بسوي جامعه اي كه در آن از جنگ و خونريزيهاي ويرانگر و ضد تكامل اثري نباشد .
و بسوي جامعه اي كه تنها ” صلح و عدل “حاكم بر مقدرات انسانها باشد ، و روح تجاوزطلبي و استعمار كه مهمترين سد راه ” تكامل مادي و معنوي ” او است ، در آن مرده باشد . ممكن است كساني بگويند كه تكاملهاي گذشته همه در جنبه هاي مادي صورت گرفته ، و دليلي ندارد كه سير تكاملي معنويات را هم در برگيرد . ولي پاسخ اين سخن روشن است زيرا اولاٌ در تكاملهاي گذشته بسياري از اصول معنوي و انساني را نيز ميتوان يافت مثلاٌ در علوم و دانشهاي بشري كه در پرتوي تكامل پيشروي عظيم كرده است .
علوم غير مادي هم كم نيست ، و في المثل اعتقاد بشر نخستين درباره ” خدا “كه بصورت پرستش قطعات سنگ و چوب حتي خرما بود هيچگونه شباهتي با درك يك دانشمند روشن ضمير خداشناس يا يك حكيم عارف رباني امروز ، از اين مسئله ندارد .
ثانياٌ تكامل در همه جا تكامل است ، و عشقي را كه در درون وجود نسبت به آن مي يابيم هيچ حد و مرزي را به رسميت نمي شناسد و در همة زمينه ها جوياي آن هستيم از اين گذشته اصول مادي و معنوي از هم جدا نيستند ، و في المثل روح ستيزه جويي و برتري طلبي ، و تجاوزگري ، به همان اندازه زندگي مادي انسانها را به هم ميريزند كه يك بمب اتمي پر قدرت ! بلكه دومي بدون اولي بكار نخواهد رفت ! .
اين است كه نخستين برقه اميد براي وصول و آينده اي روشن ، و دنيايي پر از صلح وصفا و برادري و برابري در پرتو قانون سير تكاملي جامعه ها در نظرها پايدار ميشود . بله هستي موهبتي است كه خالق هستي ها به مخلوقات خويش ارزاني داشته است و آنها را بدين نعمت موجوديت بخشيده است . هر موجودي بنا به ميزان درك و شعور خويش بهانه اي براي تداوم هستي جستجو ميكند ش را وابسته به آن ميپندارد . انسانها هر مقدار كمال بيشتري داشته باشند و هستي بيشتري را درك كنند ، آرزوهايي بزرگتر با مفاهيمي عظيم تر خواهند داشت . اين انسان است كه در پناه بهره وري از عقل ، هستي را وسيع تر مي بيند لذا دامنة آرزوهايش گسترده تر از موجودات ديگر خواهد بود .
پهنة آرزوهاي انسان بسيار وسيع است چنان كه مي تواند همه چيز را در خود جاي دهد .
حتي آنچه را كه در واقعيت نمي تواند تحقق بخشد در آرزوها محقق ميكند و غير ممكن ها

را ممكن ميسازد . اگرچه برخي از آرزوهاي دست نيافتني و غيرممكن را دنبال نميكند و براي آن نيرو صرف نمي نمايد زيرا آنرا عقلائي نمي بيند اما آن دسته از آرزوهايش كه خواسته هايي ممكن و انجام شدني است و گاهي با تلاش بسيار و صرف وقت و عمر زياد بدست ميآيد و گاه براحتي حاصل مي شود را دنبال ميكند .
چنين خواسته هايي است كه زندگي را تداوم ميبخشد و تلاش را جهت ميدهد و بذر اميد را در دل ميكارد و اين اميد سبب ادامه حيات و كوشش بيشتر ميشود براي مثال ، شخص بزرگسالي را در نظر بگيريم كه آرزو دارد جوان شود هر دلي كه عمري را ميگذراند آرزوي جواني و جوان شدن را در بر دارد و هر پيري به عمر گذشته افسوس خورده و براي جواني ارزش بسيار قائل است ولي هيچگاه به جوان شدن دوباره خويش دل نمي بندد و در نتيجه براي تحقق اين آرزو نيز تلاش نميكند و باقي زندگي خويش را به كوشش در اين زمينه به هدر نميدهد چون ميداند اين امر ، يك امر محال و ناممكن است و اميد بستن به آن ، جز يك خيال باطل و اميد بيهوده چيز ديگري نيست . پس اين اميد است كه زندگي را معنادار ساخته سختيها را آسان ميكند و تحمل ، آنها را شيرين مينمايد . زنداني به اميد آزادي ، دوره محكوميت خويش را ميگذراند . اين اميد آزادي است كه او را پيش ميبرد و به فرداهايش معنا ميبخشد . زيرا در يكي از همين فرداها او نيز آزاديش را دوباره بدست

خواهد آورد .
بيمار به اميد بهبودي ، دوره بيماري را سپري ميكند و معالجات سخت را بر خود هموار ميسازد و شبهاي طولاني را با درد ميگذراند و تلخي داروها را تحمل ميكند و اگر اطمينان مطلق داشت كه علاجي براي او نيست و يا اگر ميدانست شفاي او غير ممكن است به هيچ يك از معالجات تن در نميداد و هرگز قادر به تحمل وضعيت خويش نمي بود .
مادر به اميد نوزاد زيبايش ، دوره بارداري را طي ميكند و سن

گيني بار را تحمل مينمايد ، زيرا آينده اي شيرين از كودكش ، پيش چشم او ترسيم شده است . خلاصه اينكه هر كس به اميدي ادامه ميدهد و پيش ميرود . اگر اميد به آينده اي بهتر نباشد و دور نماي زيباتري در پيش انسان گسترده نشده باشد ، هر انساني متوقف ميشود و مي ايستد . حذف اميد در حقيقت ، حذف توانايي و فلج كردن نيروي هر انسان تلاشگر است . شما نيز حتما بارها شنيده ايد كه انسان به اميد زنده است .
با مطالعه در احوال بشري ديديم كه اميد در امتداد آرزوهاي ممكن بشري پديد مي آيد و به خواسته هاي معقول آنها نيرو ميبخشد و سبب تلاش و كوشش و مبارزه و پيشروي ميشود و در انتها فهميديم كه اميد مسبب اصلي ادامه زندگي است .
سر از دريچة صبح اميد كرد برون كسي كه دامن شبهاي انتظار گرفت

ما انتظار ميكشيم تا اميدمان ثمر بدهد و به نتيجه برسد . نهال اميدمان را با انتظار آبياري ميكنيم تا ميوه و نتيجة اين انتظار ، تحقق خواسته و هدف مطلوبمان باشد . انتظار قدمي ديگر است از جانب ما به سوي خواسته هاي ممكن و هدفهاي مطلوب زندگي .
كوهنوردي را در نظر بگيريد كه ستيغ قله اي را براي فتح و صعود برگزيده و به سوي آن

در حركت است . قله ، هدف و آرزوي اوست كه به آن وابسته و اميدوار شده است و اين اميد سبب تلاش و اقدام و خلاصه محرك اصلي اوست . انتظار رسيدن به قله ، سبب ميشود تا او قدمي ديگر بردارد و ميخي ديگر بكوبد و هر بار سر را به سوي قله بلند كند و به فاصله كمتر شده خود و قله بنگرد تا بالاخره اميد او نتيجه داده انتظارش به پايان برسد و قله را فتح كند . انتظار است كه سبب ميشود نيروهاي خاموش آدمي روشن شود ، جهت بگيرد و با تلاش و همت نتيجه اي عظيم به بار آورد هر چه آرزويي مطلوبتر باشد و هر چه هدفي دوست داشتني تر باشد انتظارش سختتر و تلاش براي آن شيرين تر خواهد بود . انتظار عاملي است كه صبر و تلاش را به دنبال مي آورد و رسيدن به مطلوب را ممكن ميسازد . هر چه هدف نزديك شود صبر براي آن مشكلتر و تلاش براي آن بيشتر و جدي تر خواهد بود .
همة انسانها در اين هدفها مشتركند هرچند ممكن است تعريفشان از كار خوب متفاوت باشد و يا زندگي را درگرو چيز ديگري ببينند . بهرحال دوست دارند خوب زندگي كنند و خوب زيستن را ب

ياموزند . شجاعت ، سخاوت ، راستگويي ، ايثار و فداكاري و تمام صفات نيك انساني جلوه هاي دوست داشتني است كه همگان به آنها ارج مينهند و هيچكس بطور طبيعي دوست ندارد اين ارزشها را زير پا بگذارد ، مگر اينكه اين اصول را مقابل هدف خويش بيابد و عمل به آنها مانع رسيدن به آرزويش شود . در اين موقع است كه از اين ارزشها چشم ميپوشد و تنها به هدف خويش مينگرد . ولي در عمق وجود ، دائماٌ همراهي اين دوره را طلب ميكند و از اينكه صفات نيكوي انساني س

د راه وي شوند در رنج بوده و آنها را به فراموشي ميسپارد .
و در آخر يا به آنها نينديشيده يا اعمال ناپسند خود را توجيح ميكند و خاطر آسوده خويش را آرامش ميبخشد .

(( انتظاراز ديدگاه توحيدي ))
روزگاري نه چندان دور را عصر طلائي بشر و روزگار رهايي آدمي ناميده اند . روزگاري كه پيشينيان ما از آغاز خلقت به انتظارش نشسته اند و ما نيز چشم به راهش دوخته ايم . عصري كه جهاني كامل در پرتوي ظهور و هدايت امامي صالح شكل ميگيرد و خستگي دورانهاي بلند زمان را از زمين مي زدايد . امامي كامل كه مصلحي است نيكوكار ، سايه امنش به وسعت تمامي بي پناهان است و دست مهربانش به سر تمامي غربت چشيدگان .

بهاري كه نه تنها زمين را سرسبز ميكند كه پهنه دلها را ، بهاري ميكند و همة گيتي را طراوت بهاران ميبخشد و جوانه زدن مي آموزد . همان كه يادش بهار خاطره هاست . گفته اند كه او چشمة آبي است كه در كوير زندگي آدميان مي جوشد و سر بر مي آورد و آبي تازه در رود زندگي جاري ميسازد كه خدايش فرموده است : اي رسول ما باز گو ، به ديدة‌ تامل بنگريد كه اگر آب مايه زندگي شماست ، صبحگاهي ، همه به زمين فرو رود. كيست كه باز آب گوارايي براي شما پديد آورد ! و كشتي نجاتي كه در كنار ساحل طوفان زدة غربت پهلو ميگيرد و يك يك طوفان زدگان را پناه ميبخشد و به ساحل سراسر هدايت و سعادت رهنمون ميشود .

امامي به خوبي مادر ، به بخشندگي باران ، به مهرباني برادر و دلسوزي پدر ، همچون گرماي دلچسب خورشيد ، طراوت چشمه و غدير ، صفاي بوستان ، زلالي آب ، مشعلي نوراني فراز همة قله ها ، سايه اش به گستردگي آسمانها . او خواهد آمد و جهاني خواهد ساخت كه وعدگاه تمامي تاريخ بوده است . عصري كه پيامبران بخاطرش كوشيدند و به اميدش صبر كردند ، وعده اي كه نويد بخش هر رسالتي بوده است . چرا كه از آغاز خلقت خداوند حلاوت زمان آخرين را نويد داده بود . پاداش امتحانهاي سخت الهي كه بر ظفريافتگانش بسيار شيرين مي نمايد ، پاداشي بس بزرگ است كه به دل مينشيند ، رنجها را مي زدايد و دلها را التيام مببخشد . بسا كه ارزش رنجي عظيم تر و آزموني سخت تر را در خود نهفته داشته باشد .

بله روح زندگي ، دوباره زمين را فرا ميگيرد ، دلهاي مرده ، حيات ميابند ، زمينهاي مرده جان ميگيرند . آفتابي درخشان كه طلوع ميكند ، تابيده و گرما ميدهد و ميدرخشد صبحي كه پايان ندارد و خورشيد جان آدمي را روشن نموده است و خواهيم دانست كه نيش طعنه زنندگان و تمسخر ناباوران ، پايان يافته . استقامتمان به ثمر رسيده ، اميدمان نتيجه بخشيده و آنچه كرده ايم به درگاه باريتعالي پذيرفته شده است . برايستي كه بايد سر بر آستان درگاهش ساييد و دستها را به شكر بلند كرد و به شكرانة اين نعمت فراگير ، فرياد برآورد كه : الحمد لله رب العالمين .

و آيا به حقيقت هركس كه روز را بشناسد ، به انتظارش نخواهد نشست و در جستجوي آن نخواهد بود ؟ براستي كه در هر انديشه اي اين انتظار شكل خواهد گرفت و به آن انديشه شيريني و حلاوتي تازه خواهد بخشيد . انتظاري كه نه تنها عبث و بيهوده نيست بلكه آرمان افتخار آفريني است كه منتظران به آن مي بالند .

كدام خردمندي است كه طالب هدايت نباشد و راه سعادت و تكامل را جستجو نكند ؟
آيا يافتن راه حقيقت ، كم آرزويي است كه صبر براي آن كم ارزش باشد ؟ ! كدام دلي است كه روشني حقيقت را نطلبد و بدنبال آرامش نباشد ؟ آيا تمامي تلاشهاي بشر براي رسيدن به آرامش و آسايش نيست و جاي امنيت و آسودگي گم نشده است .
“چگونه هدفي صبر و انتظار مي طلبد “
انتظار عملي است نه چندان سهل و آسان ، و نه آراسته به قامت نا آراستگان . عملي اس

ت با جلوه هاي گوناگون كه هر جلوة آن فراز وسيعي از بلنداي تاريخ است و تاريخ ديانت ، نكته هاي بسياري از انتظار دارد .
براي انتظار بايد كوشيد ، تلاش كرد ، مرحله ها را پشت سر گذاشت و گوهر دل را به جلوة انتظار نشاند كه هر فعل منتظر درسي از درسهاي برگزيدگان الهي است . پس بنگريم آنچه را كه بايد ديد و بياموزيم آنچه را كه بايد آموخت . بله صبر را از نوح بايد بياموزيم. ابراهيم خليل پيامبر الهي گفته منتظران بهوش باشيد به خداوند ، ما را نيز وعده كرده است و خدا وعده را اجابت خواهد كرد همانطور كه دعاهاي يعقوب را اجابت نمود و يوسف را به دامان پر محبت پدر برگرداند .
مشقاتي كه موسي از دوران كودكي كشيد تا توانست در كنار دشمن خود فرعون ، جواني را طي كرده و بعدها برقوم بني اسرائيل غالب شود . موسي ميگويد پروردگارا كدام عالم پارسايي است كه به نزدش رويم تا ما را به كوتاه كردن شب غيبتمان رهنمون شود و كيست كه راه نجات را از اين بيابان سرگردان به ما بنماياند .
ما نيز ميخواهيم تا از سالهاي غيبت بكاهيم و فرج عاجل را هدية پيشگاه امام زمانمان نماييم كه سخت آرزومند برطرف شدن غم ها از چهرة مباركش هستيم .
تاريكترين لحظات شب قبل از طلوع فجر است تاريكترين را بگذرانيد ، چشمها را به روي باد سرد شب ، ببنديد ، تا نسيم خنك صبح ، طلوع خورشيد را برايتان به ارمغان آورد .
سپيده ميزند ، سحر ميدمد و آفتاب از ميان لايه هاي عميق شب خواهد گذشت و دست ناتوان اميد را با دستهاي گرمش توان خواهد بخشيد . پيكر فرسودة استقامت دوباره مي ايستد و كمان خميدة صبر راست خواهد شد .
ظفر نزديك است . صبر پيشه كنيد ، استقامت ورزيد كه انتظار جامة سعادت به بر خواهد كرد . اَلَيسَ الصبح بقَريب ؟!
جاري است از چشمه هاي نگاهم
باران بي كسي
خشكيد شاخه ام ، در اين دشت پر خزان
اي سبز سبز نگاهت در انتظار
الماس كن ، اين تيرةخواب را

شبكور گمشده ام در كوير عشق
سنگ صبور ما ، باز آ به اين مغاك
اي برق هر ستاره ، بيداركن و بشكن
خاكستري خواب
اي يادگار همة اعصار
برگرد پر شتاب
عدل چيست؟

 

اولين مسأله اي كه بايد روشن شود اين است كه عدل چيست؟ ظلم چيست؟ تا مفهوم اصلي و دقيق عدل روشن نشود هر كوششي بيهوده است و از اشتباهات مصون نخواهيم ماند. مجموعاً چهار معني و يا چهار مورد استجال براي اين علمه است الف) فورون بودن = اگر مجموعه اي را در نظر بگيريم كه در آن اجزاء و ابعاض مختلفي بكار رفته است و هدف خاصي از آن منظور است بايد

شرايط معيني در آن از حيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت ارتباط اجزاء با يكديگر رعايت شود وتنها در اين صورت است كه آن مجموعه مي تواند باقي بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ايفا كند مثلاً يك اجتماع اگر بخواهد باقي و برقرار بماند بايد متعادل باشد يعني هرچيزي در آن به قدر لازم (نه به قدر مساوي) وجود داشته باشد يك اجتماع متعادل به كارهاي فراوان = اقتصادي، سياسي، فرهنگي، قضائي، تربيتي احتياج دارد و اين كارها بايد ميان افراد تقسيم ش

ود و براي هر كدام از آن كارها به آن اندازه كه لازم و ضروري است افراد گماشته مي شوند. از جهت تعادل اجتماعي آنچه ضروري است اين است كه ميزان احتياجات در نظر گرفته شود و متناسب با آن احتياجات بودجه و نيرو مصرف گردد اين جاست كه پاي مصلحت به ميان مي آيد يعني مصلحت كل، مصلحتي كه در آن بقاء و دوام كل و هدف هايي كه از كل منظور است در نظر گرفته مي شود از اين نظر جزء فقط وسيله است و حسابي مستقل  براي خود ندارد. همچنين

است تعادل فيزيكي= يعني يك ماشين كه براي منظوري ساخته مي شود و انواع نيازمنديها براي ساختمان اين ماشين است اگر بخواهد يك مصنوع متعادل باشد بايد ار هز ماده اي به قدري كه لازم و ضروري است و احتياج ايجاب مي كند در آن بكار برده شود. تعادل شيميايي نيز چنين است=

هر مركب شيميايي فرمول خاصي دارد و نسبت خاصي ميان عناصر تركيب كننده آن

هست تنها با رعايت آن فرمول و آن نسب ها كه متفاوت است تعادل بر قرار و آن مركب بوجود مي آيد. نقطه ي مقابل عدل به اين معني بي تناسبي است نه ظلم بحث عدل به معني تناسب در مقابل بي تناسي از نظر كل مجموع نظام عالم است ولي بحث عدل در مقابل ظلم از نظر هر فرد و هر جزء مجزا و از اجزاء ديگر است در عدل به مفهوم اول (مصلحت) كل مطرح است و در عدل به مفهوم

 

دوم مسأله حق فرد مطرح است لهذا اشكال كننده بر مي گردد و مي گردد و                مي گويد من منكر اصل تناسب در كل جهان نيستم ولي مي گويم رعايت اين تناسب خواه- ناخواه مستلزم برخي تبعيض ها مي گردد آن تبعيض ها از نظر كل روا است و از نظر جزء ناروا است عدل به معني تناسب و توازن از شئون حكيم بودن و عليم بودن خداوند است.

 

 

معني دوم عدل، تساوي و نفي هرگونه تبعيض است گاهي كه مي گويند فلاني عادل است منظور اين است كه هيچ گونه تفاوتي ميان افراد قائل نمي شود بنابراين عدل يعني مساوات.

  اين تعريف نيازمند به توضيح است اگر مقصود اين باشد كه عدالت ايجاب مي كند كه هيچگونه استحقاقي رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس به يك چشم نظر شود اين عدالت عين ظلم است اگر اعطاء بالسويه عدل باشد منع بالسويه هم عدل خواهد بود جمله بالسويه عدل است از چنين نظري پيدا شده است.

 

و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعني رعايت تساوي در زمينه استحقاق هاي متساوي البته معني درستي است عدل ايجاب مي كند اين چنين مساواتي را واين چنين مساوات از لوازم  عدل است ولي در اين صورت بازگشت اين معني به معني سومي است  كه ذكر خواهد شد.

ج) رعايت حقوق افراد و عطا كردن به هر ذي حق، حق او را.