نبوت در نهج البلاغه

مقدمه:
از جمله موضوعاتى كه در نهج البلاغه در چند جا تكرار شده مساله نبوت است و رسيدگى به آن علاوه بر اين كه موضوعى از نهج البلاغه را براى ما روشن مى كند، يك مساله اساسى از مسائل اسلامى را نيز تبيين مى كند. مساله نبوت را نه تنها به عنوان يك مساله قابل تعقيب در نهج البلاغه مى توان بررسى كرد بلكه آن را مي توان به عنوان يكى از مسائل بسيار اصولى و مهم

ايدئولوژى اسلامى و محور ساير مسائل، مورد پيگيرى و فهميدن قرار داد و در طيف وسيعى از مطالب و مباحثى كه بر گرد اين محور قرار مى گيرد، مسائل بسيارى از اسلام را جا داد، از جمله مساله توحيد؛ و معتقديم اگر بخواهيم به مساله توحيد از ابعاد اجتماعى و كلا انقلابى آن نگاه كنيم بايد آن را به عنوان مساله اى از مسائل نبوت تحت بررسى و پيگيرى قرار دهيم.

ما در اين بحث عناوين مختلف و فصول گوناگونى از بحث نبوت را مطرح كرده و در ذيل اين عناوين سخن على بن ابى طالب «ع» در نهج البلاغه را پيش كشيده و آن را شرح مى كنيم، تا در ضمن بحث از مسائل اسلامى بخش هاى مهمى از نهج البلاغه شريف ترجمه و تفسير گردد.
براى شروع مباحث نبوت در نهج البلاغه، مقدمه اى را عنوان مى كنيم. ما در اين بحث به مساله وحى نمى پردازيم بلكه به نبوت به چشم يك واقعيت تاريخى و يك حادثه ترديدناپذير نگاه مى كنيم

. بى گمان در تاريخ بشريت حادثه اى كه ما نام آن را نبوت مى گذاريم اتفاق افتاده است و در وجود اين حادثه ميان ما و ميان بى اعتقادان به نبوت اختلافى نيست، اختلاف در تفسير اين حادثه است، اختلاف در مضمون پيامى است كه در اين حادثه وجود دارد، اما در اصل حادثه در اين واقعيت

تاريخى ميان ما و هيچ يك از انسان هايى كه با تاريخ سر و كار دارند اختلافى وجود ندارد. موسى يك پديده اى است كه در تاريخ ثبت شده، عيسى و ديگر پيامبران با تاريخچه هاى كم و بيش روشن يا مبهم همينطور. ما در اين بحث نبوت را با اين ديد مى نگريم يعنى اين حادثه تاريخى را در نظر مى گيريم بعد در اطراف آن بحث مى كنيم. اولاً بحث مى كنيم كه در هنگام وقوع اين حادثه زمينه اجتماعى چگونه بوده است؟ يعنى اين حادثه در چه موقعيت زمانى و تاريخى و در چه وضعيت

 

اجتماعى واقع شده است؟ بعد بررسى مى كنيم كه اين حادثه از كجاى جامعه سر برآورده؟ از كدام طبقه؟ از كدام قشر؟ از چه تيپ انساني، از پادشاهان، از مستضعفان، از عالمان و متفكران و انديشمندان؟ بعد بحث و مطالعه مي كنيم كه اين حادثه داراى چه جهت گيرى بود، آيا به سود طبقه خاصى مى انديشيد، آيا به سود ماديون مى انديشيد؟ آيا به جنبه هاى عرفانى و معنوى مى انديشيد؟ چه هدفى در كار بود؟ داراى چه جهت گيرى اجتماعى و فكرى بود؟ همچنين بحث مى كنيم كه وقتى اين حادثه واقع شد نخستين شعارى كه اين پيام آور آورد چه بود؟ نمى گوييم پيام

آور از غيب، تا كسانى بگويند ما به غيب اعتقاد نداريم، اين اختلاف را مى گذاريم براى بعد، به هر حال حادثه اى بود كه پيام آورى در آن پيامى ارائه مى كرد، آيا اين پيام، مخالفانى يا موافقانى در جامعه داشت يا نه؟ اگر داشت چه كسانى بودند، از چه قشر هايى و با چه انگيزه هايى در مخالفان، و نيز از چه قشرهايى و با چه انگيزه هايى در موافقان، و با كدام ابزار از ابزارهاى كمك و معاونت.
همچنين در هدف اين پيام بحث مى كنيم، آيا هدف در اين حادثه چه بود: رفاه زندگى مادي، برداشتن فاصله طبقاتي، بالا بردن سطح انديشمندى و هوشمندي، مخالفت با قدرتها، با توجه به قدرتها؟، اينها سوالهائى ست كه براى شناختن آن حادثه، حادثه اى كه بى گمان يك واقعيت اجتماعى به حساب مى آيد، لازم است و پاسخ به اين سوالها روشنگر آن حادثه خواهد بود. اين

قبيل بحث ها كه شامل حدود پانزده سوال پيرامون مساله نبوت را براى ما مطرح مى كند جوابهايى را به دنبال مى آورد كه وقتي آنها را از متون اسلامى گرفتيم يك منطقه عظيمى از انديشه اسلامى براى ما روشن مي شود.
از جمله اين سوالهاى يكى همين است كه اين پيام آور به چه چيز يا به چه كسى دعوت مى كرد، مساله توحيد مطرح مى شود و اينجاست كه توحيد بعد اجتماعي، بعد انقلابي، سياسي، اقتصادى پيدا مى كند واز اين قبيل، ما همين رشته بحث را در نهج البلاغه دنبال مى كنيم واز اين قبيل، ما همين رشته بحث را در نهج البلاغه دنبال مى كنيم البته كوشش مى كنيم كه در هريك از اين بحث ها به ترجمه بسنده نكنيم بلكه در اطراف آن مسئله بحث مشروح ترى داشته باشيم و يا اين كه

محور بحث نهج البلاغه است از آيات قرآن و مباحث عقلى نيز به تناسب بهره خواهيم گرفت.
اولين بحثى كه به شكل سوال مطرح است در زمينه ظهور نبوت هاست، نبوت ها در چه موقعيت زمانى و ذهنى و اجتماعى بروز كرده است؟ اين به ما كمك خواهد كرد كه پيام نبوت ها را بهتر بشناسيم. در نهج البلاغه چند جا به سئوال ما پاسخ داده شده است.

۱٫ در خطبه اول به دو مناسبت در اين زمينه بحث شده است:
الف: و اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرساله امانتهم لما بدل اكثر خلقه عهدالله اليهم فجهلوا حقه، و اتخذوا الانداد معه، و اجتالتهم الشياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فيهم رسله …… (۱)
در اين عبارت چگونگى زمان ظهور پيامبران بيان شده است:
زمانى كه بيشترين آفريدگان خدا فرمان خدا را دگرگونه كردند و حق خدا را ندانسته و رقيبانى را با او پذيرفتند و شياطين، آن را از شناخت خدا بازداشته و از عبوديت او برگردانده بودند، در چنين دورانى بود كه خدا پيامبرانش را در ميان مردم برانگيخت.

زمينه ظهور پيامبران

در نهج البلاغه به قسمت هاى ديگرى مى توان دست يافت. آنچه در اين فراز آمده به چند خصوصيت از جامعه جاهلى اشاره فرموده است:
۱٫ بيشترين آفريدگان خدا در اين زمان فرمانى را كه خدا به انسان سپرده دگرگونه كرده اند، منظور از فرمانى كه خدا به انسان سپرده چيست؟ فرمانى كه ما كلمه عهد را به جاى آن ترجمه كرديم

منشور است كه حاكمى و بزرگى براى زير دست خود مى نويسد، ابلاغى كه رئيس به مرئوس خود مى دهد، عهد مالك اشتر يعنى منشور. در آن روزگار بيشترين انسانها منشور الهى را دگرگونه كردند، قرآن در چند جا به اين منشور اشاره كرده است، بعضى جاها با كلمه عهد يعنى با همين لغت و واژه اى كه در اين خطبه به كار رفته و در جاى ديگر با واژه ها و عنوان هاى ديگر.
از جمله اين آيه است:
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لاتعبدوا الشيطان۲
اى فرزندان آدم آيا من به شما فرمان ندادم كه شيطان را عبوديت نكنيد.
آيه ديگر:
و قضى ربك ان لاتعبدوا الا اياه۳

خدا حكم كرده و فرمان داده است كه عبوديت نكنيد مگر او را
پس اينجا هم فرمان خدا و عهد الهى يعنى عبوديت فقط خدا.
در آيه سوم اين طور آمده است:
و اشهد هم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا
خدا انسان ها را در دوران پيشين «دوران ذر» (به تعبير روايات) بر خويشتن گواه كرد، آنها را گواه بر خودشان گرفت به اينگونه كه گفت: «الست بربكم» آيا من پروردگار شما نيستم؟ «قالوا بلي» انسان ها با زبان فطرت و طينت خودشان گفتند چرا، يعنى انسانيت به طور طبيعى اعتراف كرده به اين كه بنده خداست و بايد خدا را عبوديت كند. اينست عهدى كه اميرالمومنين در اين خطبه به آن اشاره مى كند و فرمانى كه خدا به آن سپرده و آنها را موظف به انجام آن فرمان كرده است ولى آنان دگرگونه اش كردند، خدا فرمان داده بود كه از شيطانها، بتها، از رقيبان پندارى خدا يعنى خداوندان زر و زور و خداگونگان، در هر جامعه به هر نحو و با هر عنوان اطاعت نشود اما انسانها اين فرمان را دگرگونه كرده بودند بعضى بتها را عبادت مى كردند و بعضى خود را بت كرده و بر انسان هاى ديگر تحميل كرده بودند. پس خصوصيت بارز دوران ظهور انبياء اين است كه بيشترين انسانها

فرمان الهى را يعنى لزوم عبوديت انحصاري الله را دگرگونه كرده بودند و اين نتايج بر اين دگرگونه كردن بار مى شود پس حق خدا را ندانسته و رقيبانى رابا او پذيرفته اند و شيطانها آنها را از شناخت او بازداشته و از عبوديت او برگردانده بودند. در اين دوران، خدا نبوت ها و بعثت ها را در جامعه بوجود مى آورد.
باز در خطبه اول در جاى ديگر به مناسبت ظهور پيغمبر اسلام اين كلمات ذكر شده است. و اين را مى دانيم كه زمينه ظهور همه پيامبران يكسان و يكنواخت است، در همان شرايط اجتماعى كه پيغمبر اسلام ظهور كرده از لحاظ خطوط كلى دقيقاً در همان زمينه هاست كه موسى و عيسى و ابراهيم و هزاران پيغمبر ديگر ظهور كردند. بنابراين آنچه در مورد زمينه ظهور اسلام در اينجا ذكر شده با زمينه ظهور پيامبران ديگر و بعثت هاى ديگر تطبيق مى كند و آن جمله اينست:

و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طوائف مشبه بين لله بخلقه او ملحد فى اسمه او مبشير الى غيره۴
مردم روى زمين در آن هنگام فرقه هاى جدا جدا داراى هوس هاي پراكنده و شيوه هاى گوناگون بودند كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند و كسانى در نام او فرو مانده و به او نرسيده بودند و كسانى ديگر به حقيقتى جز او اشاره مى كردند.
اين كلمات، كلمات بسيار پر مغزى است و ما به اختصار به شرح آن مى پردازيم: (مردم روى زمين در آن هنگام كه پيامبر ظهور مى كند فرقه هاى جدا جدا بودند). يعنى يك انديشه همه گير و همه گستر بر ذهن ها حاكم نبود و اين نشانه عدم وجود يك فرهنگ قابل پذيرش، و يا نشانه جدايى

ها و اختلاف هاى فراوان ميان انسان هاست و خود اين از نشانه هاى جهالت است. هوس هاى پراكنده به دو معنا مى تواند باشد.
معناى ساده تر اين كه انسان ها در هر بخشى از بخش هاى جامعه يا در هر بخشى از بخش هاى روى زمين داراى خواست ها و جهت گيرى هاى ويژه خودشان بودند. كسانى در اين گوشه يا در اين طبقه يا در اين قشر و در اين صنف به چيزى شوق مي ورزيدند و كسانى در قشر و طبقه و صنف و شغل ديگر به چيز ديگر. آرمان هاى مشترك در جامعه وجود نداشت و اين هم نشانه انحطاط يك جامعه است.
معناى دوم: منظور از هوس هاى پراكنده يعنى وقتى شما در سراسر عالم نگاه مى كرديد چند قطب و چند قدرت بيشتر وجود نداشت؛ در ايران، ساسانيان بودند و طاغوت هاى ساساني، در رم امپراطوران روم بودند، در حبشه سلطانى و طاغوت ديگري، در چند نقطه عالم چندين مستبد

خودكامه و ديكتاتور در راس زندگى مردم قرار داشتند، هر جا هر طاغوتى در راس يك جامعه اى قرار داشت، آنچه در سطح جامعه مشاهده مى شد و احساس مى شد كامجويى هاى آن طاغوت بود، اگر در جامعه ايرانى آن زمان ظلم بود، اگر آقايى بى حد و حصر برهمنان و نظاميان و خانواده هاى بزرگ و اشرافى بر مردم تحميل مى شد اين در حقيقت به معناى كامجويى آن طاغوتى بود كه در راس قرار داشت او اين طور مى خواست و اگر مردم در زير فشار ظلم طبقاتى و اقتصادى

فرهنگى و اخلاقى دست و پا مى زدند اين در حقيقت گوشه اى و جلوه اى از كامجويى آن طاغوت بزرگ را نشان مى داد. بنابراين هوس يك انسان در بخش عظيمى از جامعه بشريت و خانواده بشريت مشاهده مى شد و محسوس و ملموس بود. دنيا در يك چنين وضعى بود.

انحراف در شكل بت پرستى
مرم شيوه هاى گوناگونى داشتند، كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند آن كسانى كه بر طبق فطرت و جاذبه قلبى و روحى خودشان احساس مي كردند كه خدايى و آفريننده اى وجود دارد اين خدا را در شكل مخلوقات، در شكل موجودات كوچك و محدود و ناقصى مى ديدند. عده اى گاو را مى پرستيدند به عنوان خدا، عده اى بت چوبى و سنگى يا هر نوع بت ديگر را مورد پرستش قرار مى دادند، بنابراين خدا را بر طبق دعوت فطرت مى پرستيدند اما اين خدا را به درستى نمى شناختند. گمراهي از اين بزرگتر و واضحتر چه مى شود؟ و كسانى در نام او فرو مانده و به او

نرسيده بودند، و همين موضوع يك نوع انحراف در ذهن مردم خداجو و خداشناس پديد آورده بود، در اسم خدا فرو بمانند و نتوانند از اسم به آن طرفتر بروند، يك نمونه اش را ما در دوران هاى باستانى و قديم مى بينيم مثلاً آن كسانى كه با وجود خدا به طور مبهم آشنا بودند چون نمى توانستند خدا را درست بشناسند همين اسم «الله» يا اسم «منان» را مى گرفتند و اسم را مى پرستيدند. اگر از آنها مى خواستى كه مصداق اين اسم را برايت معين كنند از حقيقت خدا چيزى نمى دانستند لذا اين اسم را در اين بت يا آن بت منعكس مى يافتند و نمونه ديگرش را ما مى توانيم امروز در بعضى از ايدئولوژى هاي التقاطى ببينيم كه اينها خدا را قبول مى كنند اما اگر از آنها بپرسى كه خدا

چيست؟ مى بينى در مفهوم خدا را در معنا و مضمون اين كلمه درمى مانند، خدا به معناى كل وجود معنا مى كنند، خدا ره به معناى قوانين حاكم بر طبيعت معنا مى كنند، خدا را با معناى واقعى خودش يعنى آن ذات مستقل واجب الوجود وترديد ناپذير كه آفريننده اين عالم است ونه خود اين عالم، با اين مفهوم برجسته فلسفى قابل استدلال، نمى توانند بشناسند، در اسم خدا درمى

مانند، در اسم خدا توقف مى كنند، وقتى كه «الله»، «ذات الله» را نتوانند بشناسند، طبيعى است كه معرفت عشق، عرفان، جاذبه هاى معنوي، كشش هاى اخلاقى كه همه بر مبناى توحيد و عرفان و شناخت خداست در يك چنين عناصر به وجود نمى آيد، خيلى روشن است وقتى كه انسان خدا را مجموعه قوانين آفرينش دانست براى او مناجات، بى معنى است، براى او سوز وگداز عاشقانه و عارفانه امام سجاد(ع) يك عمل پوچ است، براى او دعا و توجه و ذكر بى معنى است، در حقيقت آنچه او قبول دارد الله نيست، مفهوم الله نيست، معناى الله نيست، اسم الله نيست لذا به خاطر اين است كه اميرالمومنين در اينجا مى گويد «او ملحد فى اسمه» وكسانى در نام او

فرومانده و به او نرسيده اند، اين هم جزو نشانه هاى مردمى است كه در دوران ظهور نبوتها وجود داشتند واين نشانه انحطاط اديان وانحراف مذاهب در آن زمان است. در خطبه دوم، اميرالمومنين در همين زمينه بيان مشروح ترى دارد:
الناس فى فتن انجذم فيها حبل الدين، و تزعزعت سوارى اليقين و اختلف النجر، و تشتت الامر، و ضاق المخرج و عمى المصدر، فالهدى خامل، و العمي شامل، عصى الرحمن، و نصر الشيطان، و خذل الايمان فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله و عفت شركه، اطاعوا الشيطان

فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله بهم سارت اعلامه و قام لوائه، فى فتن داستهم باخفافها، و وطنتهم باظلافها، و قامت علي سنابكها فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون فى خير دار و شر جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرم.۵
در هنگام بعثت پيامبران، مردم دستخوش فتنه هائى بودند كه در آن ريسمان دين گسسته بود و دستگيره هاى يقين و باور، سست شده بود و راههاى دگرگونى و اختلاف پيدا كرده بود و كار به پراكندگى گرائيده و راه گريز از اين فتنه بر مردم تنگ شده بود و جايگاه بهره گيرى بر مردم مبهم و تاريك مانده بود، هدايت در آن روزگار فرو افكنده و كمرنگ بود. كورى و نابينائى همه گير بود. خداى رحمان، عصيان و سرپيچى مى شد اما شيطان مورد نصرت و يارى قرار مى گرفت و ايمان بى ياور و

بي پشتوانه مى ماند، پايه هاى ايمان متزلزل و ويران بود نشانه هاى ايمان گم بود، راههاى ايمان فراموش شده بود، مردم از شيطانها فرمان مى بردند و راه آنها را مي پيمودند به سر منزلى كه آنها هدايت مى كردند فرو مى آمدند و لواى شيطان بر پا مي گشت، مردم دستخوش فتنه هايى بودند

كه اين فتنه ها مردم را در زير سم خود مانند حيوان وحشى و ناآرامى لگد مال و آنها را پايكوب مى كرد. فتنه مانند حيوان پيروزمندى كه طعمه خود را زير دست و پاى خود له كرده و گردن برافراشته است از سركوبى مردم، گردن برمى افراشت مردم در فتنه ها گم گشته بودند. در بهترين خانه ها با بدترين همسايگان زندگى مى كردند، خواب آنان بدخوابى بود و سرمه چشمشان اشكها بود. در سرزمينى زندگى مى كردند كه عالمان لجام زده بودند، و جاهلها عزيز و گرامي مى زيستند.