نوانديشي ديني يا سکولاريسم

در نوشتاري که با نام «از نوري تا خميني» به چاپ رسيد، از جمله نوشتم که «روشنفکران چپ و مذهبي ايران به ويژه از سال هاي پس از شهريور بيست و پيدايش دوره دوازده ساله دموکراسي ناقص به اين سو، به جاي هواداري از فرايند کناره گيري روحانيون از سياست، به تشويق تند روترين عناصر مذهبي پرداخته و روحانيون را به مداخله در سياست تشويق کردند.» اينک در اين نوشتار به بررسي زمينه ها و دلايل اين اشتباه بزرگ و چاره جويي خواهم پرداخت.

همان گونه در پيشگفتار يادشده اشاره کردم، داوري من اين است که مجتهدين و فقهاي بزرگي که رهبري نهاد روحانيت شيعه را در سده گذشته دراختيار داشته اند، کم يا بيش تا آستانه انقلاب ۵۷ از سياست و دخالت در امور حکومتي کناره گرفته و چيرگي دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوين و اجراي قوانين و ديگر امور کشورداري پذيرفته بودند. اينک بايد ديد که چه فرايندهايي زمينه روي

آوري طلاب و روحانيون رده هاي پايين تر را به سياست فراهم آورد و به چيرگي ايشان بر دولت و ولايت مطلقه فقيه انجاميد؟ اين پرسش نيز در خور پاسخ است که چه انگيزه هايي، روشنفکران سکولار ايران را به سوي رفتار يادشده در تشويق روحانيون به درگيري در سياست سوق داد؟ چگونه است که نزديک به هفتاد و پنج سال پيش از انقلاب ۵۷، بزرگترين مجتهد تهران به جرم قيام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابي که يک مجتهد در رياست آن بود، در ميدان

توپخانه به دار آويخته مي شود، و اينک در تب و تاب انقلاب، شهروندان يکي از پيشرفته ترين کشورهاي خاورميانه، تمثال امام را درماه جستجومي کنند و با دل و جان، نهادهاي شهروندي را به امر گروهي از نورسيدگان معمم، آجر به آجر ويران مي کنند و همان ميدان را به ياد شيخ شهيد، ميدان شيخ فضل الله نوري مي خوانند؟۱
به باور من، چهار فرايند مهم و يک روند اقتصادي، در کژروي جامعه سکولار ايران و زدودن فاصله ميان دين و دولت و بناي جمهوري اسلامي نقش اساسي ايفا کردند.
فرايند نخست، تحول در سازمان ديني درايران از آغاز سده سيزدهم هجري بود. اين سازمان جديد که بر رسم سيادت يک يا چند تن از مجتهدين بر ديگران و پذيرش ايشان از سوي مجتهدين و روحانيون شهرهاي ديگر در ايران و عراق بنا شده بود، از يک سو نهادي را بنا نهاد که بالقوه رقي دربار قاجار بود و در پاره اي بُرهه هاي تاريخي، مانند قرارداد رژي و فتواي ميرزاي شيرازي در تحريم تنباکو، رودر روي اختيارات شاه قرار گرفت. اما از ديگرسو، همين نهادينه شدن سازمان دين بود که پس از تن در دادن مجتهدين بزرگ به اختيارات دولت مشروطه و پذيرش جدايي دين و دولت، به رفتار کم يا بيش يکپارچه شهروندانه مجتهدين در برابر دولت ياري رساند. در بخش سوم اين نوشتار، خواهيم ديد که همين نهادينه شدن، بانگ نارضايي پاره اي از طلاب و روحانيون جوان تر را که ش

ور و سوداي سياسي در سر داشتند بر انگيخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره «اصلاح حوزه» يا «شيعه علوي در برابر شيعه صفوي» و به تازگي «پروتستانيسم اسلامي» انجاميد.

فرايند دوم، ناتواني روشنفکران سکولار ايران در تشخيص جدايي ميان رويدادها و روندهاي حوزه سياست با گفتمان در حوزه انديشه ديني است. اين کژانديشي ازجمله ناشي از نا آگاهي بسياري از روشنفکران و نظريه پردازان سکولار از فرايند هاي نظري و عقيدتي در ميان فقها و مجتهدين است. پيشرو و يا واپسگرا بودن يک فقيه، مجتهد يا شخصيت ديني در امور فقهي و کلامي و يا دنيايي، به اين معني نيست آن مجتهد يا روحاني، در برخورد به سياست و چگونگي اداره جامعه و چشم انداز مناسبات ميان دين و دولت نيز ضرورتاً پيشرو يا واپسگرا است. نخستين گام در راه پذيرش جدايي و همزيستي دين و دولت در باور به اين است که موضوع سياست، چگونگي برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوي جامعه است، و موضوع دين، ارشاد و اصلاح مؤمنين. حوزه سياست، رستگاري جامعه را جستجو مي کند و دين،

به بررسي رستگاري انسان مي پردازد. نويد سياست، بهروزي در اين دنيا است. نويد دين، رستگاري در آخرت است.
دو فرايند ديگر که من در بخش هاي آينده اين نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سياست هاي دو نيروي بزرگ جهاني و پيروان و وابستکان ايراني شان در سال هاي پس از جنگ پيوند دار

د. حزب کمونيست و دولت شوروي در سال هاي پس از پايان جنگ جهاني، در رودر رويي با ايالات متحده به تدوين سياست جلب و تشويق همه مخالفان «استعمار غرب» پرداخت و احزاب و گروه هاي پيرو اين سياست در کشورهاي گوناگون به ايجاد اتحاد هاي ضد غربي با هر کس و هر گروه که با هرانگيزه با سياست هاي آمريکا وغرب ناسازگاري داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتيباني حزب توده از«مبارزات ضد استعماري» کاشاني در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غير توده ايران نيز خواه ناخواه همين روش را دنبال کرد. سياست ايالات متحده نيز به گواهي اسناد از آغاز دهه ۱۹۶۰، بر تشويق گرايشات مذهبي براي جلوگيري از گسترش کمونيزم استوار گشت. اسناد نشان مي دهند که فکر نزديکي با روحانيون از سوي متفکران وزارت خارجه ايالات متحده به دربار و دولت ايران القاء شد. در پيروي از همين سياست بود که دولت ايران نزديکي با روحانيون را آغاز کرد و به گسترش انديشه هاي مذهبي دست زد.
روند اقتصادي که به باور من نقش مهمي در زدودن چهره شهروندي و سکولار ايران داشت، روند شهرزدايي و روستايي شدن شهرهاي ايران است که از آغاز دهه پنجاه خورشيدي و به دنبال افزايش ناگهاني درآمد نفت آغاز شد. به اين مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.
در اين نوشتار به بخش هايي از فرايند هاي اول و دوم خواهم پرداخت.
پيش از پرداختن به اين انديشه، بايد يادآورشوم که در اين نوشتار و در نوشتارهاي بعدي پيرامون چالش دين و دولت، گاه به يک رشته روندها و رويدادهاي تاريخ گذشته پرداخته ام به اين بهان

ه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنوني ناممکن است. اميدوارم که خوانندگان، رنج اين سفر کِلک را به اين کمترين ببخشند.
کوشش محدثين، فقها و متفکرين اسلامي در سده هاي نخستين پس از پيدايش اسلام، نخست جمع آوري احاديث بود و سپس گفتگو پيرامون اصول دين و احکام شرعي. اين کوشش ها در ميان شيعه سرانجام به تدوين «کتب اربعه» يا کتاب هاي چهارگانه در احاديث مورد قبول شيعه انجاميد۲٫ گفتگو و سير انديشه در ميان متفکرين اسلامي، علم کلام يا اسکولاستيک اس

لامي را به انگيزه اثبات دين اسلام از راه استدلال عقلي بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهاي بزرگ شيعي مانند عياشي سمرقندي، ابن بابويه قمي، شيخ مفيد، سيدمرتضي علم الهدي، شيخ طوسي، ابن براج، محقق حلي، علامه حلي، محمدبن مکي (شهيد اول)، محقق کرکي، زين العابدين عاملي (شهيدثاني) و مقدس اردبيلي به تدوين و بررسي احکام شرعي و اصول پرداختند و اين گفتمان که تا ميانه سده دهم به اوج رسيد، به تدوين قواعد چهارگانه فقه شيعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل۳ انجاميد. حوزه انديشه ديني در اين دوران و نيز در سده هاي پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوري درايران، پيرامون حديث، فقه، اصول، رجال و تفسيرکلام دور مي زد و اگرچه گاه و بيگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهاي ديني راه مي يافت، اساساً از علوم عقلي و طبيعي به کنار بود.
حکمت و فلسفه و ديگر علوم عقلي در بيرون از حوزه فقاهت و شريعت اسلامي شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره اي ازانديشه هاي اساسي در حوزه دين مي پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام مي کوشيد تا برتري دين اسلام و يا برتري يکي از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکي به همان دين يا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کليت وجود يا نفس انسان، برداشت از آينده انسان و بيان مناسبات او با هستي و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقيقت دين اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوي حقيقت. ۴
دوروند بسيار مهم که در انديشه و رفتار بعدي فقها و مجتهدين تأثير بسيار گزارد. روند نخست اختلاف ميان فقها در واکنش به انديشه هاي فلسفي و فلاسفه است. امام محمد غزالي با نقد انديشه هاي پورسينا(ابن سينا) و تکفير فلاسفه، به کوشش در سازش ميان کلام و فقه با فلسفه در ميان فقهاي اهل سنت پايان داد و حتي نقد ابن رشد، اين روند را دگرگون نکرد. اما در ميان فقهاي شيعه، دوگانگي در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه يافت که بازتاب آن بُرهه هاي نو انديشي يا دگرانديشي در ميان فقهاي سال هاي گذشته است. خواجه نصيرالدين طوسي با بهره گيري از فلسفه ابن سينا نخستين کتاب کلام شيعه را نوشت و کوشيد تا از فاصله ميان فلسفه و کلام بکاهد. برخي از متفکران و فقيهان شيعه نيز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بيان نظرات

فقهي و شرعي خويش بهره جُستند. نمونه برجسته اي ازاين فقها، بهاء الدٌين محمد عاملي معروف به شيخ بهايي، شاعر، فقيه، مفسر، حکيم، مهندس و رياضيدان دوره صفوي است. کساني نيز مانند فقيه و فيلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشيدند تا از شکاف ميان فلسفه ودين بکاهند. اين کوشش او، ستيز و دشمني با اورا از سوي محدثين و فقهاي شيعه به دنبال داشت. کتاب «اسفار» او تا سال ها مورد سوء ظن روحانيون بلند پايه بود و آموزش آن در حوزه هاي ديني مُج

از نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فيض و ملا عبدالرزاق لاهيجي وادامه ستيز آشکار روحانيون با نوانديشي، اجاق فلسفه اسلامي رو به خاموشي گزارد.
روند دوم، تشکيل نخستين دولت سراسري شيعه در ايران است که با پيدايش آن، کلام، حديث و فقه سنتي به اوج رسيد و فلسفه و حکمت بيش از پيش به انزوا رفت. فقها و روحانيون شيعه براي نخستين بار در روزگار دولت صفوي به کانون قدرت راه يافتند. گزينش يک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمي ايران و کوشش دولت صفوي در سازمان دادن به تشکيلات مذهبي نيمه دولتي، زيان بزرگي به چالش نظري در ميان روحانيون و متفکران اسلامي زد و چراغ آزادانديشي را خاموش کرد. بي جهت نيست که در پايان دوره صفوي، آخوند محدث و خرافاتي ملا محمد باقر مجلسي به علامه شهرت يافت و فقيهان هوادار حکمت و خِرَد چونان ميرداماد و ميرفندرسکي و شاگرد ايشان، ملا صدرا يا در انزوا زيستند و يا در حاشيه.
تشکيل دولت صفوي در عين حال آغاز دوره تازه اي در رشو و نماي روحانيت شيعه بود. ازهمان آغاز چيرگي اعراب مسلمان برايران، چه در ميان شاهان و اميران سنـٌي مذهب و چه در آن بخش هاي کوچکي از ايران که اميران و شاهان شيعي حاکميت داشتند (بوييان، مشعشيان و ديگران) روحانيون، فقها و متکلمان شيعي و سنـٌي يا درحاشيه ديوان مي زيسته اند و يا در نهايت مشاور و اندرزگوي ديوان بوده اند. محمدبن يعقوب کليني، شيغ مفيد و ابوجعفر طوسي، سه تن از بزرگترين فقهاي اوليه شيعه که نويسندگان «کتب اربعه» شيعه مي باشند از سياست به دور بودند. شريف رضي، برادرش سيد مرتضي و شيخ طوسي يادشده در بغداد مرکز خلافت عباسيان سني مذهب مي زيستند و دشمني و ستيزشان بيشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسي. حتي پس از گسترش جنب و جوش اسماعيليان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرماني از دولت فرا مي خواندند، بزرگترين فقها و متکلمان شيعه به دشمني با ايشان برخاستند که برجسته ترين نمونه آن کتاب «النقض» قزويني رازي است. حتي در سده هاي هفتم و هشتم هجري که به دنبال ايلغار مغول و فروپاشي سلسله شاهان ترک تبار سنـٌي مذهب و اسماعيليان شيعي، گرايش به شيعي گري رفته رفته در پاره اي از شهرها و روستاهاي ايران افزايش يافت، بزگترين متکلمان و فقهاي شيعه تمايلي به شرکت در قدرت سياسي نشان نمي دهند. ابن طاووس، يک

ي از بزرگترين فقهاي شيعه وبرادرش شيخ رضي الدين در حاشيه قدرت مي زيستند و محقق حلـٌي و علامه حلـٌي و فرزندش فخرالمحققين در شهر حلـٌه در نزديکي بغداد مي زيستند و به مراکز شيعه نشين ايران نيامدند. به کوشش همين علامه حلـٌي بود که الجايتو، پادشاه مغول شيعي شد و نام سلطان محمد خدابنده را براي خود برگزيد. علامه حلـٌي دوکتاب معروف «نهج الحق» و «کشف الصدق» را که در اصول شيعه نوشته به همين پادشاه تقديم کرده است. شاگرد محقق حلـٌي، شيخ محمد ابن مکــٌي عاملي معروف به شهيد اول که کتاب «لمعه دمشقيه» او از مشهورترين کتب فقهي شيعه است زندگي خودرا به ويرايش کتاب و رسائل ديني گذراند و از سياست برکنار بود.
دولت صفوي روحانيت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شيعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبيلي در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف براي هميشه برچيده مي شد. با فروپاشي دولت صفوي و آمدن افغان سـنـّي مذهب به ايران و به دنبال آن، فرمانروايي نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداري روحانيت شيعه که در امتداد سازمان ديوان صفوي بناشده بود فروريخت و مکتب اصفهان عملا تعطيل شد. دوره اي آغاز گشت به دوره فترت شهرت يافته و مهمترين مؤلفه آن رفتن مجتهدين ايران به شهرهاي عتبات در عراق کنوني و انتقال مرکز فقاهت شيعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا اين هنگام، سازمان ديني روحانيت شيعه، دو فرايند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پيدايش نخستين محدثين و فقها در سده سوم آغاز مي شود و با تشکيل دولت صفوي در سده دهم پايان مي يابد. در اين دوران، مناسبات ميان فقهاي شيعه يک مناسبات غير رسمي و فاقد شکل سازماني است. صفويان به اين دوره پايان داده و با گزينش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ايشان و ايجاد شبکه گسترده اي از حجت الاسلام ها در شهرهاي ايران، سازماني نيمه دولتي براي روحانيت شيعه ايجاد کردند. فروپاشي اين مناسبات در پي آمد حمله افغان سني و پادشاهي دولت نادرشاه و مهاجرت بسياري از مجتهدين به عتبات، دوره تازه اي را در سازمان روحانيت شيعه آغاز کرد.
از هنگام تشکيل دولت قاجاران به اين سوي که مذهب شيعه بارديگر مذهب رسمي ايران شد، حکمت و فلسفه بيش از پيش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حديث و شريعت و نوشتن رسالات عمليه رونق يافت. دوره قاجار با يک رويداد و روند بزرگ در زندگي سازمان ديني روحانيون

شيعه همراه بود. تا پيش از سده دوازدهم هجري، فقهاي شيعه به دو گروه اخباري و اصولي تقسيم مي شدند. اخباريون جز به قرآن و کلام و سنت پيامبر اسلام به تفسير و توضيح ديگري باور نداشتند. اجتهاد را کفر مي دانستند و سلسله مراتب ديني را رد مي کردند. تاجگذاري آغا محمدشاه در سال ۱۲۱۰، چندسالي پس از درگذشت آقا وحيد بهبهاني در کربلا است. بهبهاني به چيرگي اخباريون در نجف و کربلا پايان داد و براي نخستين بار، چيرگي برگشت ناپذير مجتهدين را بر سازمان ديني شيعه ممکن ساخت. از اين زمان به پس، سلسله مراتب تازه اي در ميان فق

هاي شيعه شکل گرفت. اين فرايند در عين حال، بازگشت مرکز فقه شيعه به عراق و آغاز سيادت نجف بر سازمان روحانيت شيعه است. ازاين پس رسم سيادت يک يا چند تن از مجتهدين بر ديگران و پذيرش ايشان از سوي مجتهدين و روحانيون شهرهاي ديگر در ايران و عراق به عنوان رهبران روحاني جهان شيعه آغاز شد. پس از بهبهاني مجتهدين بزرگ نجف، يکي پس از ديگري رياست روحانيت شيعه را در دست گرفتند و مناسباتي را سازمان دادند که بنيان آن بر اجتهاد و مرجعيت استوار بود. از جمله، سيد مهدي بحرالعلوم، شيخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شيخ مرتضي انصاري، ميرزاي شيرازي، آخوند خراساني، شيخ حسين نائيني، سيدابولاحسن اصفهاني، يکي پس از ديگري، در درازاي بيش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاري آغامحمد خان تا پايان پادشاهي رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانيت شيعه سيادت کردند. تنها همزمان با تشکيل دولت پهلوي بود که با تأسيسس حوزه علميه قم و سپس زعامت بروجردي، انحصار نجف بر سازمان نوپاي روحانت شيعه شکست و قم جايگاهي تازه يافت. همين جا بايد افزود که اين ساختار جديد، با فرايند تاريخ ايران بيگانه بود. در ايران، در کنار قم، حوزه هاي مهم ديگري در شهرهاي ايران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعيت در ميان شيعيان محلي برخوردار بود.
اين فرايند نو پا، به تقويت کلام، اصول و فقه در برابر انديشه هاي عرفاني در ميان مدرسين و مجتهدين انجاميد. نظريه پردازي ديني، تمايل به بهره برداري از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نيازمند بود و نه به نوآوري. تکرار سنت و احکام گذشته را ايجاب مي کرد. دراين راستا، آخرين کوشش هاي فلسفه و حکمت اسلامي در اين دوره به پايان رسيد و فقه و حديث و کلام چيرگي مطلق يافت. ملاهادي سبزواري و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگري مي زيستند، کوشيدند تا با شرح و تفسير انديشه هاي ابن سينا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ ميرزاطاهر تنکابني در سال هاي پس از تشکيل دولت پهلوي، حکمت و فلسفه اسلامي نيز پايان يافت۵٫ نتيجه اين شد که کار و کوشش مجتهدين يا حاشيه نويسي بر کتاب هاي پيشينيان بود و يا نوشتن رسالات عمليه براي ارشاد مؤمنين در احکام تعديل و قرعه، مساقات،

هبه، وقف، ارث، صدقه، خيارات، لقطه حيوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها۶٫ چيرگي اجتهاد بر سلسله مراتب ديني، به توانايي آن در پذيرش انديشه نو پايان داد و در عين حال روحانيت را که پيش از آن، متشکل از شخصيت هاي پراکنده مذهبي بودند، اين بار به عنوان نيرويي واحد که از سوي بزرگترين مجتهدين نجف رهبري مي شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتواي تحريم تنباکو به بهانه قرارداد رژي از سوي ميرزاي شيرازي در نجف و واپس نشيني ناصرالدين شاه، يکي از برجسته ترين نمونه هاي قدرت تازه يافته روحانيت شيعه بود که نجف را به پايتخت دين در برابر

تهران تبديل کرد.
يکي از نتايج اين دگرگوني ها در ميان مجتهدين که با دوري جستن فزاينده آن ها از حکمت و فلسفه و انديشه هاي نو همراه بود، واکنش طبيعي روشنفکران سکولار در ارزيابي از جايگاه ايشان بود. چاي گفتگو نيست که واپسگرايي خرافي بايد مورد نقد خردگرايان قرار مي گرفت. ام خطاي بزرگ در اين است که نقد نظري به واپسگرايي فقاهتي روزافزون نجف و بعدها قم، جاي خودرا به نقد به روحانيت در حوزه سياست و مسائل اجتماعي بدهد. جامعه سکولار به جاي اينکه به رسم روشنفکران دوره روشنگري و سال هاي نخستين پس از تشکيل دولت مشروطه، واقعيت چيرگي اين گونه انديشه ها را در ميان مجتهدين بپذيرد و در راستاي جدال ميان خِرَد و واپسگرايي و خرافات به نقد آن ها برخيزد، از آن جا که سخت در آرزوي پيدايش روحانيوني بود که با جنبش نوانديشي و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سياسي ايشان پرداخت. يکي ازکژروي هاي روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبي سال هاي پس از شکل گيري شهرونديگري و سکولاريسم درايران دراين است که در برخورد به روحانيون دوسده گذشته و به ويژه روحانيون سال هاي پس از پاگيري سکولاريسم و مدرنيته درايران، پرداختن ايشان به اصول و فقه و تفسير و دوري جستن از فلسفه و دانش هاي نورا به حساب «تحجر» ايشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدين اصلا پرداختن به همين گونه مسائل فقهي و شرعي است و قرار نيست که ايشان به دانش هاي نو و فرايندهاي سازمان جامعه شهروندي که حوزه سياست بخشي از آن است به پردازند! اگر نقدي به ايشان باشد، نقد به محتواي آن فقه و شرايعي است که در حوزه ها آموخته مي شود و در منابر به خورد مؤمنان داده مي شود و نه نفس پرداختن ايشان به اين گونه کارها. قراربراين نيست که فقها و مجتهدين از تافته جامعه جديد سکولار بافته شوند. قراربراين است که

ايشان به همان نوع کارهاي ارشادي و آموزشي در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس اين است که چرا به جاي پرداختن به فقه و شريعت درپيوند با نيازهاي انسان در جهان نو، همچنان به احاديث و موضوعات هزار و اندي سال پيش مي پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرايي در قالب دين، نبايد به نقد در جايگاه تاريخي و اجتماعي روحانيون بست داده شود.
تا پيش از آغاز جنب و جوش نو آوري، جدل ميان روحانيون و متفکران شيعي اساساً يا پيرامون برداشت هاي ايشان از اصول، فقه و شريعت بود و يا در واکنش به پذرش انديشه هاي فلسفي و عرفاني.