هوش هیجانی

فصل اوّل
مقدمه :
هوش هیجانی به عنوان مجموعه ای از عوامل که می تواند فرد را به طرف روابط سالم و توانایی برای پاسخ به کوشش های زندگی شخصی و حرفه ای در جهت مثبت هدایت کند ، تعریف شده است (مک مولن ۲۰۰۳) .

نظریه پردازان هوش معتقدند که IQ به ما می گوید که چه کار می توانیم انجام دهیم. در حالیکه هوش هیجانی به ما می گوید که چه کاری باید انجام دهیم . IQ شامل توانائی ما برای یادگیری تفکر منطقی ، انتزاعی می شود . در حالیکه هوش هیجانی به ما می گوید که چگونه از IQ در جهت موفقیت در زندگی استفاده کنیم . هوش هیجانی شامل توانایی ما در جهت خودآگاهی هیجانی و اجتماعی ما می شود و مهارت های لازم در این حوزه ها را اندازه می گیرد. همچنین شامل مهارت های ما در شناخت احساسات خود و دیگران و مهارت های کافی بر ایجاد روابط سالم با دیگران و حس مسئولیت پذیری در مقابل وظایف می باشد . (منصوری ۱۳۸۰) .

گلمن نیز معتقد است ، هوش هیجانی شامل توانایی ما برای حل مشکلات هیجانی انعطاف پذیری و قبول واقعیت می شود . بر اساس مطالعات دانیل گلمن در بهترین شرایط همبستگی اندکی (۷%) بین هوش عمومی و برخی از ابعاد هوش هیجانی وجود دارد . به طوریکه می توان ادعا کرد و آنها عمدتاً ماهیت مستقل دارند . وقتی افراد دارای هوش عمومی بالا در زندگی تقلا می

کنند و افراد دارای هوش متوسط به طور شگفت انگیزی پیشرفت می کنند ، شاید بتوان آن را هوش هیجانی بالای آنان دانست (گلمن ۱۹۹۸) .
مطالعات ریچارد (۱۹۹۵) نشان داد که نمره کل هوش عمومی همبستگی اندکی (۱۲%) با هوش هیجانی دارد و مطالعات بار . آن نشان داد که عناصر هوش هیجانی از هوش عمومی مستقل است (دهشیری ۱۳۸۰) .
بیان مسئله :
در خانه مغز ما چیزی زندگی می کند به نام IQ ، که سالها فکر می کردیم او فرمانروای همه دستوراتی است که از مغز صادر می شود ورفتار ما بر اساس خیر و صلاحـی که او تشخیـص می دهد ، بدون چون و چرا تحت رهبری اوستو هر کجا رفتار خردمندانه ای از کسی سر می زند یا بر عکس عمل غیر عاقلانه ای انجام می داد سریع به او نسبت IQ بالا یا IQ پائین می زدیم .
اما آیا یه راستی رفتار ما نشان دهنده هوش عمومی یا کلی ماست ، اگر این چنین است چرا با وجود هوش بالا یا همان IQ بالا در بعضی افراد بازهم رفتارهای عجیب و غریب و احمقانه ای بروز می کند ؟
شاید به خاطر همین پیچیدگی بود که الکسین کارل انسان را موجودی ناشناخته معرفی کرد . اما در سال ۱۹۹۰ یکی از این ناشناخته ها توسط دانیل گلمن کشف شد که نام هوش هیجانی یا EQ لقب گرفت . هوش هیجانی چیست ؟ و چه فرقی با هوش عمومی یا همان IQ دارد؟ ( سعید سالارکیا ۱۳۸۵) .
نظریه پردازان هوش هیجانی به ما می گویند که IQ به ما می گوید که چه کار می توانیم انجام دهیم . در حالی که هوش هیجانی به ما می گوید که چه کاری باید انجام دهیم ، IQ شامل توانایی ما برای یادگیری تفکر منطقی او انتزاعی می شود ، در حالیکه هوش هیجانی به ما می گوید که چگونه از IQ در جهت موفقیت در زندگی استفاده کنیم . (همان منبع) .
در پژوهش حاضر می خواهیم بدانیم ، EQ یا هوش هیجانی در بین دانشجویان رشته های مشاوره و مهندسی چه مقدار است ؟
اگر کمی دقت کنیم علت خیلی از موفقیت ها یا ناکامی ها ، استرس ها یا آرامش های درونی

ضر با شناخت ویژگی های هوش هیجانی و مقایسه آن در بین دانشجویان گامی در جهت رشد موفقیت ها و آرامش آنان برداریم .

اهمیت و ضرورت پژوهش :
بعضی هوش عاطفی را به عنوان یک قایق نجات یا دستاویز بسیاز محکمی می پندارند که به کمک آن می توان از رنج ها و ناراحتی های زندگی عادی خلاص شد . عده ای هم به انکار اهمیتی آن پرداخته و معتقدند که به مفهوم کهنه و قدیمی لباسی نو و تـازه و پر زرق و بـرق پوشانده اند . اما واقعیت هوش هیجانی چیزی فراتر از این ادعاها و گزافه گویی هاست .
صاحب نظران و پژوهشگرانی که به بررسی و مطالعه علمی هوش عاطفی می پردازند معتقدند که هوش عاطفی می تواند کاربردها و تأثیرات مهمی بر فعالیت های گوناگون آدمی چون رهبری و هدایت دیگران ، توسعه ی حرفه ای یا شغلی ، زندگی شغلی ، زندگی خانوادگی و زناشویی، تعلیم و تربیت ، سلامت و بهزیستی روانی و … داشته باشد . از هوش عاطفی نباید به عنوان یک رقیب یا جانشین برای « توانایی» ، « دانش و آگاهی» « مهارت های شغلی» نام برد . فرض می شود که هوش عاطفی می تواند سبـب بهبـود و اصـلاح فعالیـت های حرفـه ای ، موقعیت های شغلی و کسب مهارتهای لازم و مطلوب گردد . لذا ضروری به نظر می رسد که در پژوهش حاضر به بررسی هوش هیجانی در افراد پرداخته شود تا بدین وسیله رابطه میان هوش هیجانی و رشته تحصیلی دانشجویان محاسبه گردد .

هدفهای پژوهش :
تحقیق و مطالعه راجع به هوش عاطفی و هیجانی تازه آغاز گردیده است . هوش عاطفی نمی تواند برای داشتن یک زندگی ساده و مرفه هم شرط لازم باشد ، هم شرط کافی . شرط لازم هست ، اما شرط کافی نیست .
برای بسیاری از مردم ، هوش عاطفی نقش لکه هـای جوهـر در آزمـون رُرشـاخ را بـازی می کند که هر کسی از آن برداشت خاصی دارد و آن را به گونه ای متفاوت از دیگـران استنبـاط می نماید . برای عده ای هوش عاطفی همه چیز است به جز هوش شناختی .
رویکردها و مدلهای نظری گوناگونی برای مطالعه هوش عاطفی وجود دارند .نکتۀ مهم به نظر ما این است که دانشجویان بتوانند بهترین و مناسب ترین رویکرد برای مطالعه ی آن انتخاب کنند . هدف ما از این پژوهش همانا این است که بتوانیم درک عمیقی از این حوزه بدست آورده و بتوانیم به صورت هوشمندانه ای ، روش اهداف و وسایل ارزیابی مناسب را انتخاب نمائیم .
پرسشهای پژوهش :
۱) آیا میزان هوش عاطفی و هیجانی در دانشجویان رشته مشاوره و رشته مهندسی برق و معماری متفاوت است ؟
۲) آیا هوش هیجانی در زنانو مردان دانشجو متفاوت است ؟

فرضیه های پژوهش :
۱) میزان هوش عاطفی در دانشجویان مشاوره و مهندسی متفاوت است .
۲) میزان هوش عاطفی و یا هیجانی در زنان و مردان دانشجو متفاوت است .
تعاریف نظری مفاهیم :
هوش هیجانی : هوش هیجانی عبارت است از یکسری مهارت ها و قابلیت ها که می تواند هم آموزش داده و هم یادگرفته شود به طوری که شخـص بتوانـد از نظـر هیجانی بهتر تربیت شود ( ادیب زاده ۱۳۸۳ ).
تعریف عملیاتی :
هوش هیجانی : در پژوهش حاضر منظور از هوش هیجانی ، نمره ای است که آزمودنی ها در آزمون هوش هیجانی بار- آن بدست می آورند .
متغیر مستقل : رشته های تحصیلی مشاوره و مهندسی برق و معماری
متغیر وابسته : نمره هوش هیجانی

فصل دوم :
مروری بر تئوریهای موجود
جایگاه هیجانات :
در انسـان بادامه مغز ( amygdala ) ، خوشه ای بادامی شکل از ساختارهای به هم پیوسته ای است که در بالای ساقۀ مغز ، نزدیک انتهای حلقه لیمبیک قرار گرفته است . در هریک از دو نیمکره مغز ، یک بادامه قرار دارد که در طرفین سر جای گرفته اند . بادامۀ مغز انسان در مقایسه با نزدیک ترین بستگان تکاملی آن ، یعنی نخستین ما تا حدودی بزرگتر است ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
هیپوکامپ و بادامه مغز دو قسمت مهم (( مغز بویایی )) اولیه بودند که در جریان تکامل موجب پیدایش قشر مخ و سپس قشر تازه مخ گردیدند . هنوز هم این ساختارهای لیمبیک اکثر کارهای مربوط به یادگیری و به خاطرسپاری را انجام می دهند . تخصص بادامۀ مغز در مسایل هیجانی است. هرگاه بادامۀ مغز از سایر قسمت های مغز جدا شود ، بدین می انجامد که فرد به ناتوانی چشمگیری در سنجش معنای هیجانی وقایع دچار شود که گاهی اوقات به این وضعیت ، (( کوری عاطفی )) می گویند ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
افرادی که به ایـن حالت دچار می شوند . ارزیابی هیجانی و تسلط بر خویش را از دست می دهند .
بادامۀ مغز به عنوان مخزن خاطرات هیجانی عمل می کند و از همین رو اهمیت دارد . زندگی بدون بادامۀ مغز ، زندگی ای عاری از معنای شخصی است .

فقط عاطفه نیست که به بادامۀ مغز وابسته است . تمام هیجان های انسان به آن بستگی دارد . حیوان هایی که بادامه مغزشان برداشته شده یا پیوند هایش قطع شده است فاقد ترس و خشم هستند ، میلی به رقابت یا همکاری ندارند و دیگر جایگاهشان را در سلسله مراتب اجتماعی گونۀ خود را درک نمی کنند . در این حیوان ها ، هیجان کم اثر می شود و یا از بین می رود . ترشح اشک که نشانه ای هیجانی و مختص نوع بشر است ، به وسیله بادامه مغز و ساختاری نزدیک آن به نام شکنج کمربندی تحریک می شود .
در آغوش گرفتن ، نوازش کردن یا آرام کردن شخص گریان به هر نحو موجب تسکین این بخش های مغز می شود و هق هق گریۀ فرد را متوقف می سازد . بدون بادامۀ مغز ، هیچ اشکی بر اثر غم ریخته نمی شود تا به تسکین نیاز داشته باشد .
ژوزف لودو عصب شناس مرکز علوم عصبی دانشگاه نیویورک ، اولین کسی بود که نقش محوری بادامۀ مغز را در مغز هیجانی کشف کرد . لودو از زمره عصب شناسان جدیدی است که روش ها و تکنولوژی نوآورانه ای را به کار گرفتند تا در نقشه برداری از مغز به هنگام فعالیت ، به موارد جزئی و دقیقی دست یابند که قبلاً ناشناخته بوده اند . و به همین خاطر توانستند در زمینۀ مغز به رمـزگشایی اسـراری بپـردازند که نسـل های پــیشین دانشمندان آنها را غیر قابل دستیابی می دانستند . یافته های او دربارۀ مدار بندهای مغز هیجانی ، تصور دیرینه ای را که دربارۀ سیستم لیمبیک وجود داشت به دور انداخت . برای بادامۀ مغز نقشی محوری در فعالیت ها قایل شد و سایر ساختار های لیمبیک را در نقش های بسیار متفاوتی دخیل دانست ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
تحقیقات لودو نشان می دهد که حتی زمانی که مغز متفکر ، یعنی قشر تازه مخ ، به مرحلۀ تصمیم گیری رسیده است بادامۀ مغز می تواند اعمال ما را کنترل کند . چنانچه خواهیم دید ، عملکرد بادامه مغز و ارتباط متقابل آن با قشر تازه مخ ، اساس هوش هیجانی است ( گلمن ۱۳۸۳ ).
سیستم ارتباط عصبی
لحظاتـی که به اعمـال هیجانی دست می زنیم ، اما بعداً که آرام تر شدیم ، از کرده مان پشیمان می شویم ، نیروی هیجان ها در حیات ذهنی به بهترین صورت به ما نمایانده می شود .
سؤال اینجاست که چگونه به این آسانی و تا به این حد غیر منطقی می شویم . برای مثال ، زن جوانی دو ساعت به سمت بوستون رانندگی کرد تا در آنجا با نافرد خود ناهار بخورد و روزش را با او بگذراند . در هنگام ناهار هدیه ای ناهار هدیه ای از نافروش دریافت کرد که ماه ها در انتظار آن بود . نقاشی منحصر به فردی که از اسپانیا آورده شده بود ، اما هنگامی که پیشنهاد کرد که پس از صرف ناهار به دیدن فیلمی بروند که بسیار به تماشای آن مایل بود و نافروش گفت که به دلیل تمرین بیس بال نمی تواند روز را با او بگذراند ، شادی او زایل شد . او آزرده و با حالت ناباوری ، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، رستوران را ترک کرد و در اوج هیجان به حالتی تکانشی ، نقاشی را در سطل زباله انداخت . ماه ها بعد پس از مرور آن اتفاق ، از اینکه رستوران را ترک کرده بود پشیمان نبود ، بلکه پشیمانی اش به خاطر از دست دادن نقاشی بود .

در دقایقی نظیر آنچه ذکر شد – یعنی زمانی که احساسات تکانشی بر عقل غلبه می کنند – اساسی بودن نقـش تازه کـشف شـدۀ بادامه مغز جـلوه گر می شود . علایـمی که از حواس به بادامۀ مغز می رسند ، او را وامی دارد تا هر تجربه ای را به دقت موشکافت کند و شخص سازد که آیا این تجربه ناراحت کننده است یا خیر . این امر ، بادامۀ مغز را در حیات روانی در موقعیت قدرتمندی قرار می دهد ، چیزی شبیه به یک نگهبان روانی ، که هر موقعیت و هر ادراکی را با این پرسش بسیار ابتدایی بررسی می کند که (( آیا من از این موقعیت نفرت دارم ؟ به من آسیب می رساند ؟ از آن می ترسم ؟ ))
در صورتی که چنین باشد – یعنی در شرایط موجود ، پاسخ این سؤال به هر نحو مثبت باشد باشد . بادامۀ مغز بلافاصله مانند یک سیم ارتباطی عصبی واکنش نشان می دهد و پیامی حاکی از بحرانی بودن شرایط را به تمام قسمت های مغز ارسال می کند .
در ساختمان مغز ، جایگاه بادامه شبیه به سازمان اعلام خطر است که هرگاه سیستم ایمنی خانه علایمی حاکی از وجود مشکل را مخابره کند ، اپراتورهای آن برای ارسال پیام های اضطراری به آتش نشانی ، پلیس و همسایه ، در حال آماده باش هستند ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
زمانی که زنگ خطر ، مثلاً ترس ، به صدا درمی آید ، بادامه پیام های اضطراری را به تمام قسمت های اصلی مغز مخابره می کند و موجب ترشح هورمون های (( جنگ یا گریز )) می شود ، مراکز مخصوص حرکت کردن را بسیج می کند و سیستم قلبی – عروقی ، عضلات و احشاء را فعال می سازد . سایر مدارهای بادامۀ مغز علایمی مخابره می کنند که باعث ترشح اضطراری هورمون نوراپی نفرین می شود که نتیجۀ آن ، میزان آمادگی واکنش در مناطق کلیدی مغز افزایش می یابد، از جـمله مناطـقی که حواس را گـوش به زنگ تر می کنند ، و در واقـع مـغز را بـرانگیخته نـگاه می دارند. علایمی دیگر از بادامۀ مغز به ساقۀ مغز پیغام می دهند تا حالت ترس را در چهره ایجاد کند ، حرکات نامربوط دیگری را که عضلات در حال انجام آنند متوقف سازد ، ضربان قلب و فشار خون را افزایش دهد و تنفس را کند کند . مدارهایی دیگر ، توجه موجود را بر منبع ترس متمرکز می کنند و عضـلات را بـرای نـشان دادن واکنش مناسب آماده می سازند . در همین زمان ، سیستم های حافظۀ قشر مخ زیر و رو می شوند تا هر اطلاعاتی را که با وضعیت اضطراری جاری مربوط باشند ، استخراج کنند و این کار مقدم بر هر فکر دیگری انجام می شود ( همان منبع ) .
اینها فقط بخشی از مجموعۀ تغییرات کاملاً هماهنگی هستند که بادامۀ مغز هنگام در دست گرفتن کنترل مناطق مختلف مغز سازمان دهی می کند . شبکۀ ارتباط های عصبی گسترده ای که بادامۀ مغز دارد به آن امکان می دهد تا در هنگام بروز حالت های اضطراری هیجانی ، سایر

 

قسمت های مغز – از جمله مغز خردگرا – را تسخیر و هدایت می کند ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
قراول هیجانی
دوستی تعریف می کرد که در هنگام گذراندن تعطیلاتش در انگلستان ، پس از آنکه در رستورانی کنار کانال صبحانه خورد ، به قدم زدن بر پله های سنگی که به کانال منتهی می شدند پرداخت که ناگهان دختری را دید که به آب زل زده و صورتش از ترس منجمد شده بود .
قبل از آنکه دقیقاً بداند چه شده ، با لباس به داخل آب پرید . فقط زمانی که در آب شناور شد ، دریافت که دختر در حالت شوک عصبی ، به کودکی که در آب افتاده بود خیره شده بود و او توانست کودک را نجات دهد . چه چیز او را واداشت تا قبل از آنکه علت را بداند به داخل آب بپرد ؟ پاسخ این سؤال به احتمال زیاد ، بادامۀ مغز اوست ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
(( لودو )) در یکی از مؤثرترین کشف های علمی دربارۀ هیجان ها در دهۀ گذشته نشان داد که ساختمان مغز به بادامۀ آن موقعیتی ممتاز همچون یک قراول هیجان داده است . که می تواند مغز را تحت کنترل خود در آورد . تحقیقات او نشان داد که علایم حسی که از چشـم یا گوش صـادر می شوند ، ابتدا به تالاموس در مغز می روند و سپس – از طریق یک سیناپس منفرد – به بادامۀ مغز می روند ، و سپس از آن ، علامت دوم که از تالاموس ارسال می شود به قشر تازه مخ یعنی مغز متفکر می رود . این گونه انشعاب به بادامۀ مغز اجازه می دهد تا قبل از قشر تازه مخ شروع به پاسخدهی کند ، یعنی اطلاعات را قبل از ادراک کامل و عرضۀ بهترین پاسخ ممکن ، از چندین سطح از مدارهای مغز جمع آوری کند ( گلمن ۱۳۸۳ ) .
تحقیقات (( لودو )) انقلابی در فهم زندگی هیجانی به شمار می رود ، چرا که برای اولین بار مسیرهای عصبی احساسات را که قشر تازه مخ را دور می زنند کشف کرده است ، احساساتی که مستقیماً به سوی بادامۀ مغز جریان می یابند ، از جمله ابتدایی ترین و نیرومندترین احساسات هستند ، این مدار در تشریح نیروی هیجان در غلبه بر خرد نقش مهمی ایفا می کند (همان منبع) .
دیدگاه رایج در علم عصب شناسی این بوده است که چشم و گوش و دیگر اندام های حسی علایمی را به تالاموس و از آنجا به مناطق پردازش حسی در قشر تازه مخ ارسال می دارند و در آنجا این علایم به همین شکلی که اشیاء را ادراک می کنیم ، کنار هم قرار داده می شوند . علایم آنجا بر حسب معنای آنها دسته بندی می شوند تا مغز بتواند شیء را شناسایی کند و بفهمد حضورش به چه معناست . نظریه قدیمی برآن است که علایم از قشر تازه مخ به مغز لیمبیک فرستاده می شوند و از آنجا پاسخ مناسب از مغز صادر می شود به سایر قسمت های مغز و بدن

می رسد . روش کار در غالب اوقات همین است ، اما لودو علاوه بر آن دسته از رشته های عصبی که از مسیر طولانی تری به قشر مخ می رسند ، دستۀ کوچک تری از رشته های عصبی را کشف کرد که مستقیماًٌ از تالاموس به بادامۀ مغز می روند . این گذرگاه کوچک تر و کوتاهتر که چیزی شبیه یک کوچۀ میان بر عصبی است به بادامۀ مغز اجازه می دهد که برخی داده ها را مستقیم

اً از حواس دریافت کند و قبل از آنکه آن اطلاعات کاملاً در قشر تازه مخ به ثبت برسند واکنش نشان دهد . (گلمن ۱۳۸۳).

 

این کشف ، این نظریه را که بادامۀ مغز برای تنظیم واکنش های هیجانی خود باید صرفاً به علایم ارسالی قشر تازه مخ اتکا کند . منسوخ کرده است . بادامۀ مغز می تواند از طریق این مسیر اضطراری به محض اینکه یک مدار انعکاسی موازی میان بادامه مغز و قشر تازه مخ به وجود آید . پاسخی هیجانی را به راه اندازد . بادامۀ مغز می تواند ما را وادار کند برای دست زدن به کاری از جا بجهیم ، در حالی که قشر تازۀ مخ قدری آرام تر – اما کاملاً آگاهانه تر – برنامۀ سنجیده تر خود را برای واکنش نشان دادن ، آشکار می کند (گلمن ۱۳۸۳) .
قشر بینایی
پاسخ جنگ یا گریز ضربان قلب و فشار خون افزایش پیدا می کند . عضلات بزرگ برای دست زدن به عمل سریع ، آماده می شوند . هر پیام بینایی ابتدا از شبکیه به تالاموس می رود که در آنجا به زبان مغز برگردانده می شود . آن گاه سنجش اعظم این پیام بهرقشر بینایی مغز می رود . در آنجا معنای آن و پاسخ مناسب به آن ، مورد تجزیه و تحلیل و ارزیابی قرار می گیرد و در صورتی که آن پیام ، مفهومی هیجانی را به فعالیت وا دارد . اما بخش کوچکی از پیام اولیه با سرعت بیشتری مستقیماً از تالاموس به بادامه می رود که امکان می دهد فرد ، پاسخی سریع تر (اما دارای دقت کمتر) را ابزار کند ، به این ترتیب ، پیش از آنکه مراکز قشری مغز کاملاً دریابند که چه در حال روی دادن است ، بادامه پاسخی هیجانی را مهیا می سازد .
لودو با تحقیق در مورد حالت ترس در حیوانات مسیری را که هیجان ها می پیمایند کشف کرد و تصورات رایج را واژگون نمود . او در یک آزمایش مهم ، قشر شنوایی چند موش را تخریب کرد ، سپس آنها را در معرض صوتی همراه با شوک الکتریکی قرارداد . موش ها به سرعت یادگرفتند که از آن صوت بترسند ، یا اینکه صدای آن صوت در قشر تازۀ مخ آنها ثبت نمی شد . صدا مسیر مستقیم از گوش به تالاموس و سپس به بادامۀ مغز را طی می کرد و تمام مسیرهای بالاتر را

جامی گذاشت . خلاصه اینکه موش ها بدون شرکت قشرهای بالاتر مغز ، واکنش هیجانی را یادگرفته بودند . بادامۀ مغز آنها مستقیماً ترس را درک کرد ، به خاطر سپرد و هدایت کرد .
لودو به من گفت : « نظام هیجانی ، از نظر کالبد شناختی ، می تواند مستقل از قشر تازه مخ عمل کند . برخی واکنش های هیجانی و خاطره های هیجانی می توانند بدون وجود خودآگاهی و شناخت شکل بگیرند » . بادامۀ مغز می تواند خاطرات ، مجموعۀ پاسخ هایی را در خود جای دهد که ما بدون درک کامل علت ، آنها را انجام می دهیم و این به خاطر وجود راه میان بُر میان تالام

وس و بادامۀ مغز است که کاملاً قشر تازه مخ را دور می زند (گلمن ۱۳۸۳) .
به نظر می رسد که هیپوکامپ ، که مدت هـا ساختـار اصلـی دستگـاه لیمبیک محسوب می شد ، وظیفه اش بیشتر ثبت و فهم الگوهای ادراکی است تا عرضۀ واکنش های هیجانی ، سهم اصلی هیپوکامپ آن است که حافظه ای دقیق و روشن از بافت اشیاء پدید می آورد که برای معنای هیجانی حیاتی است . هیپوکامپ است که برای مثال تفاوت معنای وجود خرس در باغ وحش را با حضور آن در حیاط خانه مشخص می کند .
در حالی که هیپوکامپ حقایق صرف را به خاطر می سپارد ، بادامۀ مغز چاشنی هیجانی آن حقایق را در خود نگاه می دارد . اگر هنگام سبقت گرفتن از ماشین در جاده ، با اندک فاصله ای از برخورد با ماشینی که از روبه رو می آمده جان به در برده باشیم ، هیپوکامپ جزئیات حادثه، همچون عرض جاده ای که روی آن بوده ایم ، همراهانمان و شکل ماشین مقابل در در خود حفظ می کند . اما بادامۀ مغز است که هر زمان می خواهیم از کنار ماشینی در موقعیت مشابه عبور کنیم، احساس اضطراب و هیجان را در سراسر وجود ما منتشر می کند (گلمن ۱۳۸۳) .
لودو این مطلب را چنین برای من تشریح کرد : « برای شناخت چهرۀ دختر خاله تان، فعالیت هیپوکامپ ضروری است اما بادامۀ مغز است که به شما یادآوری می کند که اصلاً به او علاقه ندارید » . این میان بر به بادامۀ مغز اجازه می دهد تا برای تأثیرات هیجانی و خاطراتی که در

هشیاری کامل از وجود آنها به هیچ وجه آگاه نیستم ، همانند مخزن عمل کند . در آزمایش بسیار جالبی اشکال هندسی عجیب و غریبی برای یک لحظـۀ بسیـار کوتـاه به آزمودنی ها نشـان داده می شد . چنان سریع که آنان اصلاً از دین این اشکال آگاه نمی شدند ، اما نوعی ترجیج اکتسابی نسبت به برخی از اشکال در آنها ایجاد شد . لودو مدعی است که این امر به دلیل نقش پنهانی بادامۀ مغز در حافظه است .
تحقیقات دیگر نشان داده که در چند میلیونیم ثانیه پس از ادراک چیزی نه فقط به طور ناخودآگ

اه آن را درک می کنیم ، بلکه مشخص می کنیم که آن را دوست داریم یا نه ،« ناخودآگاه شناختی » نه فقط هویت آنچه را می بینیم بلکه عقیده مان درباره آن را نیز به هشیاری ما عرضه می کند . هیجان های ما ذهنی متعلق به خود دارند ، ذهنی که دیدگاه هایش می تواند از فکر خردگرا کاملاً مستقل باشد (گلمن ۱۳۸۳) .
ناحیه تخصصی حافظه هیجانی
آن عقاید ناهشیاری که گفتیم ، خاطرات هیجانی ما هستند ومخزن آنها بادامۀ مغز است . اکنون به نظر می رسد که تحقیقات لودو و دیگر عصب شناسان به این نتیجه رسیده است که مغز برای ثبت خاطرات هیجانی که از قوت ویژه برخوردار باشند ، از روشی ساده اما زیرکانـه استفـاده می کند ، همان نظام های هشدار دهندۀ عصبی – شیمیائی که بدن را آماده می کنند تا در مقابل حالت اضطراری تهدید کنندۀ زندگی واکنش جنگ یا گریز نشان دهد ، آن لحظه را نیز به روشنی در حافظه ثبت می کنند . تحت شرایط استرس زا (یا اضطراب یا شاید حتی در شرایط هیجان شدید ناشی از شادمانی) ، عصبی که از مغز به غدد فوق کلیوی کشیده شـده موجب ترشـح هورمون های اپی نفرین و نوراپی نفرین می گردد ، که در تمام بدن انتشار می یابند و آن را برای مقابله با شرایط اضطراری آماه می سازند . این هورمون ها گیرنده های موجود بر روی عصب واگ (عصب ریوی – معدی) را به کار می اندازد ، عصب واگ علاوه براینکه حامل پیام های مغز برای تنظیم فعالیت قلب است ، علایمی را که اپی نفرین و نوراپی نفرین به راه انداخته اند نیز به مغز بازمی گرداند . بادامۀ مغز عمده ترین پایگاهی است که این علایم به آنجا می روند ، این علایم نورون های بادامۀ مغز را فعال می کنند تا علایمی به سایر مناطق مغز ارسال کنند تا حافظه را برای ثبت آنچه در حال وقوع است تقویت نمایند (گلمن ۱۳۸۳) .
به نظر می رسد که تحریک بادامۀ مغز اکثر لحظـات برانگیختگـی هیجانـی را با قـوت افزون تری در حافظه ثبت می کند به همین دلیل است که مثلاً به یاد داریم که در اولین قرار ملاقات با همسرمان به کجا رفتیم یا اینکه در لحظۀ شنیدن خبر انفجار سفینۀ فضایی چلنجر در حال انجام چه کاری بودیم . هر چه تحریک بادامۀ مغز شدیدتر باشد ، ثبت خاطره قوی تر است ، رویدادهایی که بیش از دیگر رویدادها در زندگی موجب ترس یا هیجان شدید شده باشد در زمرۀ خاطرات فراموش ناشدنی ما قرار دارند . این بدان معناست که در عمل ، مغز ما دو نظام حافظه دارد، یکی برای رویدادهای معمولی و دیگری برای رویدادهای سرشار از هیجان . مسلماً وجود نظامی ویژه برای ثبت خاطرات هیجانی در روند تکامل منطقی عالی داشته ، باعث می گردیده است حیوانات ، بخصوص از آ

نچه آنها را تهدید یا ارضا می کرده است ، خاطرۀ روشنی به ذهن بسپارند . اما امروزه این خاطرات هیجانی ممکن است ما را به راه خطا بکشانند (گلمن ۱۳۸۳) .
هشدارهای عصبی منسوخ شده
یک اشکال این قبیل هشدارهای عصبی آن است که اگر نه همیشه ، گاهی اوقات ، پیام اضطراری ارسالی از طرف بادامۀ مغز منسوخ شده است . به ویژه در دنیای اجتماعی متغیری که ما د

ر آن زندگی می کنیم . بادامۀ مغز به عنوان مخزن خاطرات هیجانی تجربه حاضر را اجمالاً مرور می کند و آنچه را در حال وقوع است با آنچه که در گذشته روی داده مقایسه می کند . روش مقایسۀ بادامه بر پایۀ تداعی است ، وقتی یکی از عوامل اصلی شرایط حاضر با گذشته مشابه باشد، بادامه آن دو موقعیت را « نظیرهم » می داند و این امر دلیل غیردقیق بودن این مدار است ، زیرا قبل از آنکه دلیل و مدرک کافی وجود داشتـه باشـد ، دست به عمل می زنـد . سراسیمـه دستـور می دهد که به شرایط حاضر همان گونه واکنش نشان دهیم که در خاطرات گذشته ما ثبت شده است . یعنی با همان افکار ، احساسات و واکنش هایی که آموخته ایم تا آنها را در پاسخ به رویدادهایی که با رویداد فعلی شباهت بسیار اندکی داشته اند . ابراز کنیم . اما این شباهت آن قدر هست که زنگ خطر بادامۀ مغز را به صدا درآورد (گلمن ۱۳۸۳…) .
به همین دلیل یک پرستار سابق ارتش ، که از مشاهدۀ هولناک سیل زخمی هایی که در زمان جنگ از آنها پرستاری می کرد ، دچار آسیب روحی شده بود ، سال ها بعد وقتی در یک کمد را گشود و بوی ناخوشایند پوشکی که کودکش در آنجا پنهان کرده بود به مشامش خورد ، ناگهان احساسی آمیخته از ترس و اشمئزاز و سرآسیمگی سراسر وجودش را فرا گرفت که تکرار واکنش او در زمان جنگ بود . برای بادامۀ مغز وجود چند عنصر ساده و معدود در یک موقعیت که با موقعیتی در گذشته مشابه باشد ، کافی است تا وضعیت اضطراری اعلام کند . مشکل اینجاست که همراه با خاطرات سرشار از هیجان که نیروی به راه انداختـن این پاسـخ بحرانـی را دارنـد ، ممکن است پاسخ هایی منسوخ شده نیز بروز نمایند (گلمن ۱۳۸۳) .
علاوه بر این واقعیت که تشخیص مغز هیجانی در چنین مواقعی کاملاً دقیق نیست ، باید این مطلب را اضافه کنیم که بسیاری از خاطرات توانمند هیجانی به اولین سال های زندگی و به ارتباط میان کودک و مراقبان او بازمی گردد ، به ویژه رخدادهای تلخ و تکان دهنده ای مانند کتک خوردن یا رها شدگی و تنهایی کامل .
در دورۀ اولیه زندگی دیگر ساختارهای مغزی ، به ویژه هیپوکامپ که در حافظۀ روایی نقشی اساسی دارد و قشر تازۀ مخ که جایگاه تفکر منطقی است ، هنوز کاملاً رشد نیافته اند . در امر حافظه، بادامۀ مغز و هیپوکامپ دست به دست یکدیگر عمل می کنند ، هر کدام اطلاعات خاص خود را مستقلاً ذخیره و بازیابی می کنند . در حالی که هیپوکامپ اطلاعاتش را بازیابی می کند، بادامۀ مغز مشخص می کند که آیا آن اطلاعات بارهیجانی دارند یا خیر ، اما بادامه که در مغز نوزاد بسیار سریع رشد می کند . در هنگام تولد به میزان بیشتری شکل گرفته است (همان منبع) ال اساس اندیشۀ روانکاوی بوده است . یعنی این اصل که کنش های متقابل سالهای اولیۀ زندگی بر پایۀ تناسب یا تشتّت روابط میان کودک و والدین او ، به پایه ریزی مجموعه ای از درس های عاطفی منجر می شود (گلمن ۱۳۸۳) .
به اعتقاد لودو ، این درس های هیجانی بسیار توانمندند و در عین حال درکشان از دیدگاه بزرگسال بسیار دشوار است . چرا که آنها در بادامۀ مغز به منزلۀ طرح و نقشه ای ابتدایی و غیرکلامی

از زندگی هیجانی ثبت شده اند ، از آنجا که این خاطرات هیجانی اولیه قبل از آنکه طفل برای بیان تجربیاتش زبان باز کند ، ثبت می شوند . زمانی که بعدها این خاطرات هیجانـی زنـده می شوند ، فرد دربارۀ واکنشی که بر او غلبه می کند هیچ مجموع ای از افکاری را که به قالب زبان درآمده باشند در اختیار ندارد . به این ترتیب یکی از دلایلی که در اثر فوران هیجان های خود آنقدر مات و مبهوت می شویم ، این است که پیشینۀ این خاطرات به دوران اولیه کودکی ما بازمی گردد، زمانی که همه چیز شگفت انگیزه بود و هنوز کلماتی برای فهم آن وقایع در ذهن نداشتیم و ممکن است احساساتی آشفته و درهم و برهم داشته باشیم ، اما برای بیان خاطراتی که به آن احساسات شکل داده اند ، کلمه ای در اختیار نداشته باشیم (گلمن ۱۳۸۳) .

زمانی که هیجان ها تند و مغشوش ظاهر می شوند
حدود ساعت سرصبح بود که احساس کردم شیء عظیمی سقف اتاق خوابم را خراب کرد و اسباب و اثاثیۀ اتاق زیر شیروانی به داخل اتاق سقوط کرد . در یک آن ، از ترس فروریختن سقف ، از تختخواب بیرون جستم و به بیرون اتاق دویدم . سپس هنگامی که فهمیدم صدمه ای نخورده ام، کنجکاوانه به اتاق خواب برگشتم تا دلیل ریزش سقف را بدانم ، اما در کمال تعجب دریافتم که صدایی که فکر می کردم در نتیجه فروریختن سقف پدید آمده در واقع صدای فروافتادن تعدادی جعبه بودکه همسرم روز قبل هنگام مرتب کردن کمد لباس هایش آنها را در گوشه ای روی هم چیده بود . هیچ چیز از اتاق زیر شیروانی به پائین نریخته بود . اصلاً اتاق زیرشیروانی ای وجود نداشت . سقف سالم بود . خودم هم همینطور (گلمن ۱۳۸۳) .
فرار من از تختخواب در حالت خواب و بیداری که در صورت واقعی بودن ریـزش سقـف می توانست

جانم را نجات دهد – نشان دهندۀ نیروی بادامۀ مغز برای وادار کردن ما به عمل در هنگام بروز حوادث اضطراری است . یعنی همان لحظات حیاتی قبل از آنکه قشر تازۀ مخ فرصتی برای ثبت کامل ماوقع در اختیار داشته باشد ، مسیر اضطراری که از چشم یا گوش به تالاموس و از آنجا به بادامۀ مغز می رود ، مسیری تعیین کننده است ، این مسیر در موقعیت های اضطراری که پاسخی فوری لازم است ، موجب صرفه جویی در وقت می شود . اما این مدار که از تالاموس به بادامۀ مغز

می رود تنها بخش کوچکی از پیام های حسی را منتقل می کند .حال آنکه اکثر پیام ها مسیر اصلی را به سوی قشرتازۀ مخ طی می کنند .از این رو آنچه در بادامۀ مغز از طریق این مسیر سریع السیر ثبت می شود . در بهترین حالت ، علامتی خام است که تنها می تواند به حالت هشدار منجر شود . چنانچه لودو اشاره می کند : « برای اینکه بدانید چیزی ممکن است خطرناک باشد ، لازم نیست دقیقاً بدانید چیست » (گلمن ۱۳۸۳) .
این مسیر مستقیم از نظر زمانی امتیاز بزرگی برای مغز است که در یک هزارم ثانیه موقعیت را محاسبه می کند . بادامۀ مغز موش می تواند در زمانی به کوتاهی دوازده میلیونیم ثانیه تا دوازده هزام ثانیه به یک ادراک واکنش نشان دهد . طی مسیر تالاموس به قشر تازه مخ و از آنجا به بادامۀ مغز تقریباً دو برابر این مقدار زمان می برد . اندازه گیری های مشابهی باید دربارۀ مغز انسان نیز انجام پذیرد ، اما به احتمال زیاد نسبت باید در همین حدود باشد (همان منبع) .
از نظرگاه تکامل ، ارزش حیاتی این مسیر مستقیم باید بسیار زیاد بوده باشد ، چراکه به ارائه پاسخ سریع کمک می کند و موجب صرفه جویی چند هزارم ثانیۀ با ارزش در وقت می شود که در واکنش به خطر می تواند تعیین کننده باشد . این هزارم ثانیه ها می توانسته بخوبی زندگی پستانداران اولیه را که اجداد ما محسوب می شده اند نجات دهد ، تا حدی که این تدارکات امروزه در مغز تمامی پستانداران ، از جمله مغز من و شما جای گرفته است . در واقع ، اگرچه ممکن است این مدار در زندگی ذهنی بشر نقش نسبتاً محدودی ایفا کند ، و عمدتاً به بحران های هیجانی محدود گردد ، بخش بزرگی از زندگـی ذهنـی پرنـدگان ، ماهـی ها و خزندگان حـول محـور آن می گردد ، چراکه شرط اساسی بقای آنان این است که همیشه مراقب شکار یا شکارچی باشند .
لودو می گوید : (( این نظام اولیه و پائین مرتبۀ مغز در پستانداران ، نظام اصلی در مغز غیر پستانداران است . این سیستم امکان می دهد تا هیجان ها به سرعت فوران کنند ، اما فرآیندی

سریع و گنگ است ، زیرا این سلول ها سریع عمل می کنند اما چندان که باید دقیق نیستند )) .
این عدم دقت برای مثلاً یک سنجاب خـوب اسـت ، زیرا موجـب لغزش ها و خطاهایـی می شود که به نفع حیوان است . مثلاً سنجاب با دیدن اولین نشانۀ هر چیزکه بر وجود دشمن احتمالی دلالت کند ، پا به فرار می نهد یا به دریافت نشانۀ هر چیزی که خوردنی بنماید به سوی آن هجوم می آورد . اما در زندگی عاطفی انسان ها این عدم دقت ممکن است نتایج مصیبت باری در روابط ما

پدید آورد ، زیرا مثلاً هنگام صحبت کردن ممکن است به اشتباه از چیز – یا شخصی – دوری کنیم یا به سویش برویم ( برای مثال پیشخدمتی را در نظر بگیرید که وقتی چشمش به زنی با موهای مجعد بلند و شرابی افتاد که کاملاً شبیه زنی بود که شوهر سابقش را از چنگش درآورده بود ، سینی ظرف های غذا از دستش به زمین افتاد ) (گلمن ۱۳۸۳) .
این اشتباه های هیجانی ابتدایی بر اثر تقدم احساسات بر فکر پدید می آیند . لودو چنین احساسی را « هیجان پیش شناختی » می نامند که واکنشی است بر پایۀ اطلاعات حسی و عصبی خرد که هنوز کاملاً به صورت یک پدیدۀ قابل شناخت ، دسته بندی و یکپارچه نشده اند . این نوع اطلاعات حسی بسیار خام و ابتدایی است ، تقریباً مثل اینکه قبل از شنیدن آهنگی به صورت کامل، صرفاً بر پایه چند نت اولیه ، به سرعت دربارۀ آن قضاوت کنیم . بادامۀ مغز به محض آنکه الگویی حسی از آنچه به آن وارد می شود را حس کند ، فوراً نتیجه گیری می کند و قبل از آنکه شواهد قطعی کامل گردد ، یا اصلاً شاهدی وجود داشته باشد ، واکنش نشان می دهد .
چندان تعجبی ندارد ما بخصوص در شرایطی که تا این حد اسیر هیجان های قابل انفجار خود هستیم ، نسبت به آنها بینش اندکی داشته باشیم . بادامه مغز می تواند در بحران خشم و غضب یا ترس ، قبل از آنکه قشر تازه مخ بفهمد چه خبر شده است ، واکنش نشان دهد ، زیرا این هیجان های خام ، مستقل از مغز و مقدم از آن به راه می افتند (گلمن ۱۳۸۳) .
مدیر هیجانی
جسیکا ، دختر شش ساله یکی از دوستانم ، برای اولین بار شب را در منزل یکی از هم بازیهایش مانده بود که گویا مادرش بیش از او نگران و عصبی بود . مادر سعی می کرد دخترش جسیکا چیزی از هیجان شدید او نفهمد ، اما اواخر شب هنگامی که می خواست به رخت خواب برود ، تلفن زنگ زد ، هیجانش به اوج رسید . پس از شنیدن زنگ تلفن مسواک از دستش به زمین افتاد و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد در حالیکه این تصور به مغزش هجوم آورده بود که دخترش دچار مشکل وحشتناکی شده است به سوی تلفن دوید .
مادر با عجله گوشی را برداشت و با صدای لرزان گفت : جسیکا ، اما صدای زنی را در آنسوی خط

شنید که می گفت : (( ببخشید فکر می کنم شماره را اشتباه گرفته ام )) (گلمن ۱۳۸۳) .
در آن لحظه مادر آرامش خود را به دست آورد و با لحنی مؤدبانه و سنجیده گفت : ((کجا را می خواستید ؟)) در آن لحظه ایی که بادامه مغز مشغول آماده سازی واکنش مضطربانه و تکانشی است ، قسمت دیگری از مغز هیجانی تدارک پاسخی مناسب تر و صحیح تر را می بیند . این قسمت مغز که وظیفۀ خاموش کردن غلیان روحی بادامۀ مغز را به عهده دارد ، ظاهراً در قسمت دیگر یک مدار اصلی که بسوی قشر تازه ی مخ می رود ، قرار دارد . یعنی در قطعات پیش پیشانی درست در پشت پیشانی .

در مواقعی که شخص هراسان یا خشمگین است ، اما به منظور بهتر کنار آمدن با شرایط موجود ، احساساتش را مهار یا سرکوب می کند یا مواقعی که در بازنگری موقعیت ، پاسخ کاملاً متفاوتی لازم می آید ، مانند مورد مادر جسیکا پای تلفن ، به نظر می رسد که قشر پیشانی مشغول فعالیت می باشد . این منطقۀ قشر تازۀ مخ پاسخ تحلیلی تر یا مناسب تری به تکانش های هیجانی می دهد و فعالیت بادامۀ مغز و دیگر مناطق لیمبیک را تعدیل می کند (گلمن ۱۳۸۳) .
معمولاً مناطق پیش پیشانی از آغاز واکنش های هیجانی ، برآنها چیرگی دارند . به یاد دارید که بخش اصلی اطلاعات حسی وارد شده از تالاموس به بادامۀ مغز نمی رود ، بلکه به قشر تازه مخ و مراکز تعدد آن می رود تا معنا گردد و فهمیده شود . این اطلاعات و پاسخ به آن را قطعه های پیش پیشانی با هم هماهنگ می کنند که مرکز برنامه ریزی و سازماندهی کنش های هدفمند ، از جمله کنش های هیجانی هستند . در قشر تازۀ مخ مجموع ای متصل از مدارها ، این اطلاعات را ثبت ، تجزیه و تحلیل و ادراک می کند و از طریق قطعات پیش پیشانی ، واکنش را ترتیب می دهد. چنانچه در این فرایند پاسخی هیجانی لازم آید ، قطعات پیش پیشانی با همکاری تنگاتنگ با بادامۀ مغز و دیگر مدارهای مغز هیجانی ، فرمان صدور این پاسخ را می دهند ( همان منبع ) .
این توالی که موجب ایجاد بینش نسبت به پاسخ هیجانی می گردد ، به استثنای مواقع بروز حالات اضطراری هیجانی ، ترتیب و قاعده یکسانی دارد . هنگام بروز هیجان ، قطعه های پیش پیشانی در چند لحظه نسبت سودمندی به خطر را در مورد هزاران واکنش ممکن برآورد می کنند و بهترین آنها را برمی گزینند . این توالی در حیوانات مشخص می کند که چه زمانی حمله کنند و کی بگریزند و برای ما انسان ها به کمک مجموعه ای کامل از ترفندهای ، مشخص می سازد که چه زمانی حمله کنیم و کی بگریزیم و نیز چه زمانی دیگری را تسلی دهیم ، قانع کنیم ، اظهار همدردی کنیم ، کارشکنی کنیم ، احساس گناه را در دیگری برانگیزیم ، تظاهر به شجاعت کنیم، مغرور شویم و مانند آنها .
پاسخ قشر تازۀ مخ از مکانیسم تسخیر هیجانی کندتر است . زیرا مسلتزم فعالیت مدارهای مغزی بیشتری است . این پاسخ معمولاً سنجیده تر و عاقلانه تر نیز هست ، زیرا از تقدم تفکر بیشتری بر احساسات حاصل شده است . زمانی که عزیزی را از دست می دهیم و غمگین می شویم یا پس از پیروزی احساس شادی می کنیم یا به گفتار یا کردار کسی فکر می کنیم و از آن خشمگین یا ناراحت می شویم ، قشر تازۀ مخ مشغول فعالیت است (گلمن ۱۳۸۳) .
همان طور که در مورد بادامۀ مغز نیز گفتیم ، در صورت عدم فعالیت قطعه های پیش پیشانی ، قسمت اعظم زندگی هیجانی ما از میان می رود ، زیرا اگر ندانیم چیزی سزاوار ارائه پاسخی

هیجانی است ، مسلماً پاسخی نیز خواهیم داد . اولین بار نقش قطعات پیش پیشانی در بروز هیجان ها را عصب شناسانی به حدس دریافتند که در دهۀ ۴۰ تا حدودی از روی ناچاری – و متأسفانه به غلط – با عمل جراحی به درمان بیماری هـای روانـی می پرداختنـد . این عمـل ، قطعه بری پیش پیشانی بود که در آن (معمولاً بدون دقت لازم ) بخشی از قطعات پیش پیشانی را برمی داشتند یا ارتباط میان قشر پیش پیشانی و مغز تحتانی را قطع می کردند . قبل از آنکه روش اثربخشی برای درمان بیماری های روانی کشف شود ، قطعه بری پاسخی به درماندگی های

شدید هیجانی تلقی می شد . اعتقاد برآن بود که ارتباط میان قطعات پیش پیشانی و دیگر قسمت های مغز قطع می شد و رنج بیمار ((پایان)) می یافت . اما متأسفانه این کار به بهای محوشدن زندگی هیجانی اکثر بیماران تمام می شد ، چرا که مدار اصلی تخریب می گشت (گلمن ۱۳۸۳) .
فرض بر این است که تسخیر هیجانی مستلزم دو دینامیسم است . به کار انداختن بادامۀ مغز و ممانعت از فعال شدن فرآیندهای قشر تازۀ مخ که معمولاً پاسخ های هیجانی را متعادل نگاه می دارند یا به کارگیری مناطق قشر تازۀ مخ در خدمت اضطرار هیجانی ، در چنین لحظاتی مغز خردگرا کاملاً در گرداب هیجان غرقه می شود . یکی از راه هایی که قشر پیش پیشانی می تواند همچون مدیری کارآمد هیجان ها را اداره کند – یعنی واکنش ها را قبل از عمل سبک و سنگین کند – این است که علایم فعال ساز ارسالی از طرف بادامۀ مغز و دیگر مراکز لیمبیک را تضعیف کند . چیزی شبیه به عمل پدری که کودک شیطان خود را از قاپیدن چیزها بـاز می دارد و به او می گوید چیزی را که می خواهد درخواست کند (یا برای آن صبر کند) (گلمن ۱۳۸۳) .
به نظر می رسد که کلید « خاموش کنندۀ » هیجان های ناگوار ، قسمت چپ قطعۀ پیش پیشانی است . عصب – روان شناسانی که به مطالعۀ خلق و خوی بیمارانی پرداخته اند که قسمتهایی از قطعه های پیش پیشانی آنان آسیب دیده است . نشان داده اند که یکی از وظایف قطعه چپ پیشانی ، ایفای نقش ترموستات عصبی است که هیجان های ناخوشایند راکنترل می کند . قطعه های پیش پیشانی راست ، جایگاه احساسات منفی مانند ترس یا تهاجم هستند ، در حالی که قطعه های چپ احتمالاً از طریق بازداری قطعه های راست ، آن هیجان های خام را مهار می کنند .
برای مثال در گروهی از بیماران که به سکتۀ مغزی دچار شده بودند ، کسانی که قسمت چپ قشر پیش پیشانی شان آسیب دیده بود ، مستعد پذیرش نگرانی ها و ترس های مصیبت بار بودند ، کسانی که ضایعه در قطعه راست آنها قرار داشت بی جهت شادمان بودنـد ، در خلال آزمایش های عصب شناختی همه چیز را به شوخی می گرفتند و به قدری بی خیال بودند که اصلاً اهمیتی به خوب بودن کارشان نمی دادند ، در یک مورد به شوهر شادمانی برخورد کردند که قطعه پیش پیشانی راستش را برای اصلاح بدشکلی مغز او برداشته بودند . همسر او به پزشکان گفت که پس از عمل ، او دچار تغییر شخصیتی بارز شده به این صورت که کمتر ناراحت می شود و او بسیار خوشحال است که همسرش مهربان تر شده است (گلمن ۱۳۸۳) .
خلاصه به نظر می رسد که قطعۀ چپ پیش پیشانی بخشی از یک مدار عصبی اسـت که می تواند تمامی هیجان های منفی ، مگر قوی ترین آنها را خاموش یا لااقل ملایم کند . بادامۀ مغز غالباً به عنوان اعلام کنندۀ وضعیت اضطراری فعالیت می کند ، اما قطعۀ چپ پیش پیشانی ظاهراً بخشی از کلید « خاموش کننده » هیجان های آزار دهنده است ، به این صورت که بادامۀ مغز طرح می

ریزد ، قطعۀ پیش پیشانی آن را ملغی می سازد . نقش این پیوندهای پیش پیشانی – لیمبیک در زندگی عقلانی به تنظیم دقیق هیجان ها محدود نمی شود ، این پیوندها در هدایت ما برای تصمیم گیری مهم زندگی نقش بسیار اساسی دارند (گلمن ۱۳۸۳) .
هماهنگی هیجان و فکر

پیوندهای میان بادامۀ مغز (وساختارهای لیمبیک وابسته به آن) و قشر تازۀ مخ ، کانون راهبردهای هماهنگ کننده میان قلب و سر، یا تفکر و احساسات است . با این مداربندی می توان روشن ساخت که چرا هیجان ها هم در اتخاذ تصمیم های عاقلانه و هم در داشتن تفکر روشن ، برای تفکر ثمربخش تا به این حد حیاتی اند (گلمن ۱۳۸۳) .
اگر قدرت هیجان ها را سلب کنیم ، خود تفکر نیز مختل می گردد . عصب شناسان برای حافظه ای که واقعیات ضروری را برای انجام تکلیف یا حل مشکلی خاص در ذهن نگاه می دارد اصطلاح « حافظه فعال » را به کار می برند . اعم از جنبه های دلخواه یک خانه در حین گشتن و براندازکردن آن یا در ذهن نگاه داشتن اجزای مسأله ای استدلالی در سر جلسۀ امتحان (همان منبع) .
منطقه ای از مغز که مسئول « حافظه فعال » است ، قشر پیش پیشانی است . اما وجود مدارهای میان مغز لیمبیک و قطعات پیش پیشانی به این معناست که علایم حاکی از هیجان شدید مانند : اضطراب ، خشم یا امثال آن – می توانند موجب ایستایی عصبی گردند ، یعنی توانایی قطعۀ پیش پیشانی را برای به کارگیری حافظۀ فعال مختل کنند . به همین دلیل است که هنگام بروز ناراحتی هیجانی می گوئیم « اصلاً فکرم درست کار نمی کند » و به همین دلیل است که ناراحتی هیجانی مداوم می تواند موجب نقص توانایی های فکری کودک گردد و ظرفیت یادگیری او را از کار بیندازد .
این نقایص اگر بسیار ظریف هم باشند ، از طریق آزمون های هوشی معلوم نمی شوند ، اما خود را در مقیاس های هدف دارتر عصب – روان شناختی و نیز در بی قراری و تکانشوری مداوم کودک نشان می دهند . برای مثال در تحقیقی از دانش آموزان پسر مدارس ابتدایی که نتایج آزمون هوشبهر آنها بالاتر از متوسط ، اما نتایج درس شان ضعیف بود ، از طریق همین آزمون های عصب – روان شناختی مشخص گردید ک کارکرد قشر پیشانی آنها آسیب دیده است (گلمن ۱۳۸۳) .
به علاوه آنها تکانشی ، مضطرب و معمولاً خرابکار و دچار مشکل بودند – که این نشانگر عدم کنترل قشر پیش پیشانی برخواسته ها و امیال دستگاه لیمبیک آنهاست . این کودکان به رغم داشتن توان فکری فراوان بیش از سایرین در معرض خطراتی همچون شکست تحصیلی ، الکلیسم و بزهکاری قرار دارند – نه به این دلیل که توانایی فکری آنان ناقص است ، بلکه به این خاطر که کنترل آنها بر روی زندگی هیجانی شان آسیب دیده است . مغز هیجانی که کاملاً مستقل از آن مناطق قشری است که آزمون های هوش با آنها سرو کار دارند ، هم خشم و هم شفقت را در کنترل خود دارد . تجارب دوران کودکی ، به این مدارهای هیجانی شکل می دهند – حال آنکه ما با مسئولیت خود ، کسب آن تجربیات را کاملاً به شانس و اتفاق واگذار می کنیم (همان منبع) .
نقش هیجان ها راحتی در « عقلانی ترین » تصمیم گیری های خود نیز مشاهده می کنیم دکتر آنتونیوداماسیو- عصب شناس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه آیووا ، تحقیقات دقیقی انجام داده است تا معلوم کند بیمارانی که دچار ضایعۀ مدار پیش پیشانی – بادامۀ مغز شده اند ، دقیقاً چه جنبه هایی از حیات ذهنی شان آسیب دیده است . نحوه تصمیم گیری آنان بسیار اشتباه است – با

وجود این در توانایی های هوشی یا شناختی آنها هیچ ضایعه ای به چشم نمی خورد . این اشخاص به رغم برخورداری از هوش صحیح و سالم ، در کار و زندگیشان تصمیمات ناگواری اتخاذ می کنند و حتی گاهی ممکن است تصمیماتی بسیار ساده از قبیل قرار ملاقات گذاشتـن نیز ذهنشـان را مدت های طولانی به خود مشغول گرداند (گلمن ۱۳۸۳) .
به اعتقاد دکتر داماسیو دلیل تصمیم گیریبه آنها این است که آنها به آموخته های هیجانی شان دسترسی ندارند . مدار قطعۀ پیش پیشانی – بادامۀ به عنوان نقطه تلاقی فکر وهیجان ، درگاه خزانۀ خوش آمدن ها و بدآمدن ها است که در طول زندگی مان کسب می کنیم . چنانچه

ارتباط میان بادامه مغز با حافظۀ هیجانی قطع شود ، هر قدر هم قشر تازۀ مخ به فکر فرد رود باز هم واکنش های هیجانی که با گذشته پیوند خورده اند ، به راه نخواهند افتاد . همه چیز رنگ خنثای یکنواختی به خود می گیرد . در چنین حالتی ، هیچ محرکی – خواه فردی عزیز یا فردی نفرت انگیز باشد – دیگر نه توجهی به خود جلب می کند و نه تنفری بر می انگیزد ؛ این بیماران تمام آن درس های هیجانی را فراموش کرده اند ، زیرا دیگر به بادامۀ مغز یعنی جایی که آنها را ذخیـره کرده اند دسترسی ندارند (گلمن ۱۳۸۳) .
شواهدی از این دست ، دکتر داماسیو را به این موضوع ظاهراً غیر معقول رسانده اند که وجود احساسات نوعاً برای اتخاذ تصمیمات عقلانی « ضروری » است از آن رو که احساسات جهت صحیح را به ما نشان می دهند و پس از آن است که از منطق محض می توان به بهترین نحو استفاده کرد . معمولاً زندگی ما را در برابر مجموعه ای بزرگ از انتخاب ها قرار می دهد مانند اینکه پس انداز دوران بازنشستگی را چطور باید سرمایه گذاری کرد ؟ با چه کسی باید ازدواج کرد ؟ اما آموخته های هیجانی ای که همان زندگی به ما داده است ( مانند خاطره ای در مورد از بین رفتن سرمایه یا خاطرۀ طلاقی دردناک ) علایمی ارسال می کنند که باحذف برخی انتخاب ها و پرتوافکندن بر سایه آنها در آغاز کار ، به تصمیم گیری ما جهت می دهند . به این ترتیب دکتر داماسیو معتقد است که مغز هیجانی به همان اندازه مغز متفکر در استدلال کردن نقش دارد (همان منبع ) .
پس وجود هیجان برای عاقلانه فکر کردن مهم است . در ربطۀ میان احساسات و فکر ، جنبۀ هیجانی ، تصمیم های لحظه به لحظه ما را هدایت می کند و به صورتی تنگاتنگ با ذهن خردگرا به کار مشغول می شود و فکر را توانا – می سازد . به همین ترتیب ، مغز متفکر نیز نقشی اساسی در پدید آمدن هیجان ها ایفا می کند . به استثنای لحظاتی که هیجان ها از کنترل خارج می شوند و مغز هیجانی هجومش را آغار می کند . ( همان منبع ) .
به یک معنا می توان گفت که ما دو مغز ، دو فکر و دو نوع هوش داریم ، هوش عقلانی و هوش هیجانی . آنچه را در زندگی انجام می دهیم هر دوی آنها تعیین می کنند . فقط هوشبهر مطرح نیست بلکه هوش هیجانی نیز حائز اهمیت است . در واقع هوش نمی تواند بدون هوش هیجانی به بهترین وضع کار کند . علی القاعده این که سیستم لیمبیک و قشر تازه مخ و نیز بادامۀ مغز و قشر پیش پیشانی مکمل هم می باشند ، به این معناست که هر کدام از آنها در زندگی فکری ما ، همکاری کامل دارند . وقتی این همکاران به خوبی کنش متقابل داشته باشند ، هو

ش هیجانی– و نیز قوای عقلانی پدیدار می شود (گلمن ۱۳۸۳) .
با آگاهی بر این مطلب باور کهن کشاکش میان منطق و احساسات وارونه می شوند . این درست نیست که مانند اراسموس بخواهیم هیجان ها را کنار بگذاریم و منطق را جایگزین آن سازیم. بلکه می خواهیم تعادلی هشیارانه میان این دو به وجود آوریم .کمال مطلوب باور کهن ، عقلی رها از نفوذ هیجان است . اما باور جدید ما را به هماهنگ ساختن عقل و احساس توصیه می کند . استفاده از هوش هیجانی به چه معناست (گلمن ۱۳۸۳) .
چگونه حوزه ی هوش عاطفی شکل گرفت ( چگونه رواج پیدا کرد ؟ ) ؟
بحث های فلسفی در مورد رابطه بین تفکر و عاطفه در فرهنگ مغرب زمین به بیش از ۲۰۰۰ سال قبل بر می گردد . در این جا ما به فعالیت های روان شناسی از سال ۱۹۰۰ میلادی تا کنون اشاره می نماییم . این سالها را می توان به پنج دوره تقسیم کرد :
۱) سال های ۱۹۶۹ – ۱۹۰۰ . دوره ای که در آن مطالعات روان شناختی مربوطبه هوش و عاطفه جدا و مستقل از یکدیگر صورت می گرفت .
۲) سال های ۱۹۸۹ – ۱۹۷۰ . دوره ای که طی آن روان شناسان به بررسی چگونگی تأثیر عواطف و تفکر بر یکدیگر می پرداختند .
۳) سال های ۱۹۹۳ – ۱۹۹۰ . دوره ای که در آن ، هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه و تحقیق مطرح گردید .
۴) سالهای ۱۹۹۷ – ۱۹۹۴ . دوره ای که طی آن مفهوم هوش عاطفی رواج یافت .
۵) از سال ۱۹۹۸ تا کنون ، دوران اخیر که دوران انجام مطالعات شفاف سازی در مورد مفهوم هوش عاطفی است .
در جدول ۱ – ۱ دوره های پنجگانه مذکور نمایش داده شده است و در این قسمت جزئیات هر دوره به تفصیل توضیح داده می شود .
دوره ی اول یعنی سال های ۱۹۶۹ – ۱۹۰۰ : دوره ای بود که تحقیقات پیرامون هوش و عاطفه در حوزه های جداگانه صورت می گرفت . در حوزه ی هوش ، اولین آزمون ها ساخته و توسعه پیدا کردند و هوش به عنوان عاملی در نظر گرفته می شد که در برگیرنده ی توانایی انجام ص

 

حیح امور و استدلال کردن است . در این دوره همچنین اساس زیست شناختی هوش مورد مطالعه قرار گرفت .
در بررسی های مربوط به عواطف ، پژوهشگران درگیر موضوع مرغ و تخم مرغ بودند . بدین ترتیب که شخصی که با یک موقعیت استرس آور مواجه می شود . (مثلاً دیدن خرس) ابتدا پاسخ فیزیولوژیکی هیجان از خود نشان می دهد (مثلاً افزایش ضربان قلب) و سپـس احساس هیجـان می کند یا ابتدا احساس هیجان در او شکل می گیرد و سپس تغییرات فیزیولوژیکی در او بروز پیدا می کند ؟
مسأله ی دوم در بررسی عواطف این بود که آیا عواطف مفهومی عام و جهان شمول است یا به وسیله ی عوامل فرهنگی تعیین و تفکیک می شود ؟ داروین عقیده داشت که عواطف در بین همه ی حیوانات و از جمله انسان مشترک است . این عقیده در تضاد با فلسفه ی شک گرایی روان شناسان اجتماعی بود که معتقد بودند عواطف در فرهنگ های مختلف به اشکال مختلف بروز پیدا می کند .
دومین دوره یعنی سال های ۱۹۸۹ – ۱۹۷۰ : دوره ای بود که طی آن پیشرفت های چندی در زمینه ی هوش عاطفی ، صورت گرفت . هوش و عاطفه که قبلاً حوزه های جداگانه ای بودند ، در این دوره در یک حوزه ی جدید به یکدیگر نزدیک شدند و حوزه ی جدیدی را با عنوان شناخت و احساس (تفکرو عاطفه) تشکیل دادند . در این حوزه ی جدید ، پژوهشگران به دنبال یافتن قوانین مناسبی در این مورد بودند که عواطف به چه چیزی اشاره دارد و چـه زمانـی بـروز می کنند . برخی از پژوهشگران ، نظر داروین مبنی بر این که عواطف در بین افراد یک گونه یکسان است و این که عواطف ، تظاهرات بیرونی احساسات درونی در مورد روابط می باشند را تأئید کردند، در این دوره هم چنین تأثیر عاطفه بر تفکر افراد افسرده و افرادی که قبلاً به اختلال دو قطبی (مانیک – دپرسیو) مبتلا بودند ، مورد بررسی و آزمایش قرار گرفت . پژوهشگرانی که درباره ی هوش مصنوعی مطالعه می کردند ، علاقه مند به دانستن این موضوع شدنـد که آیـا لازم اسـت نظام های ویژه را به شکل برنامه های رایانه ای طراحی کنند تا بتوانند احساسات شخصیت های داستانی را درک نمایند ؟ تحقق این امر مستلزم تهیه و تدوین تعدادی از قوانین اساسی عواطف و نیز تعیین مصادیق و معانی آن ها بود که در بررسی و مطالعه ی موضوع شناخت و عاطفه مورد توجه قرار گرفته بود . این موضوع گرچه کم اهمیت به نظر می رسید اما نیازمند تبادل نظر بین محققان هوش مصنوعی و کسانی بود که در مورد عاطفه و شناخت مطالعه می کردند .

جدول ۱ – ۱ ظهور مفهوم هوش عاطفی :

۱۹۹۶ – ۱۹۰۰ : هوش و عواطف به عنوان حوزه های جداگانه و محدود مطالعه و هوش : طی این دوره قلمرو روان آزمایی هوش توسعه یافت و فناوری پیچیده و پیشرفته آزمون های هوش به وجود آمد .
مطالعه عواطف : در حوزه ی عواطف ، مباحث پیرامون مسأله تخم مرغ و مرغ بود که کدام ابتدا به وجود آمده است ، اول واکنش های فیزیولوژیکی به وجود می آیند بعد هیجان و بالعکس . در حیطه های دیگر داروین روی موضوع وراثت و تکامل و پاسخهای هیجانی بحث می کرد ، اما طی این دوره ، اغلب عاطفه به عنوان موضوعی که تحت تأثیر عوامل فرهنگی قرار می گیرد ، مورد توجه بود .
مطالعه مربوط به هوش اجتماعی : در همان زمان که ارزیابی هوش مطرح شد و فعالیت های علمی در مورد هوش کلامی و استدلالی در جریـان بـود ، تعـدادی از روان شناسان جهت

شناسایی هوش اجتماعی تلاش می کردند . اما در کل می توان گفت تلاش ها در این مسیر تا حد زیادی دل سرد کننده و مفاهیم هوش محدود به شناخت بود .
۱۹۸۹ – ۱۹۷۰ : مطالعات اولیه پیرامون هوش عاطفی مطالعه های اولیه در مورد هوش عاطفی طی این دو دهه صورت پذیرفت . در این دوره حوزه های شناخت و عاطفه مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود که عواطف و شناخت چگونه روی یکدیگر تأثیر متقابل دارند . اعتقاد براین بود که افراد افسرده نسبت به سایرین ممکن است واقع بین تر و دقیق تر باشند و نوسان های خل

قی ممکن است خلاقیت را افزایش دهند . همچنین در این دوره حوزه ی ارتباطات غیرکلامی (که گاهی عاطفی هستند ) از چهره و قیافه های افراد ، اختصاص یافت . در حوزه ی هوش مصنوعی بررسی ها و آزمایش ها در مورد این موضوع بود که رایانه ها چگونـه می توانند حالت های عاطفی را درک نمایند .
نظریه های جدید گاردنر در مورد هوش چندگانه ؛ از هوش درون فردی نام می برد که به توانایی دریافت و نمادپردازی عواطف اشاره داشت . کارآزمایش در مورد هوش اجتماعی به درک این موضوع منجر شد که هوش اجتماعی شامل مهارت های اجتماعی ، مهارت هم دلی ، نگرش های جامعه پسند ، اضطراب اجتماعی و عاطفی بودن می باشد .
مطالعه روی مغز برای تفکیک ارتباطات بین عاطفه و شناخت آغاز شد و گاه و بیگاه از اصطلاح هوش عاطفی استفاده می شد .
۱۹۹۷ – ۱۹۹۰ : ظهور هوش عاطفی این دوره ی ۴ ساله که از ابتدا دهه ی ۱۹۹۰ شروع می شد مایر و سالووی چند مقاله در زمینه ی هوش عاطفی منتشر کردند .
مقاله ها زمینه ی مناسبی را برای مطرح شدن مفهوم هوش عاطفی فراهم نمودند. در همین زمان نتیجه مطالعه ای که شامل معرفی اولین مقیاس ارزیابی توانایی هوش عاطفی بود با همین نام منتشر شد .
هم چنین در این دوره زیربناها و مفاهیم بنیادی هوش عاطفی به ویژه در زمینه ی علوم عصبی ، توسعه پیدا کرد .
۱۹۹۷ – ۱۹۹۴ : رواج و گسترش مفهوم هوش عاطفی با انتشار کتاب هوش عاطفی توسط گلمن (روزنامه نگار) آثار و نوشته های علمی در این حوزه گسترش پیدا کرد . این کتاب پر فروش در سطح دنیا در تیراژ بالا انتشار یافت . مجله تایمز برای نامیدن مفهوم هوش عاطفی از EQ استفاده کرد . تعدادی از مقیاس های شخصیت تحت عنوان هوش عاطفی منتشر شدند .

از سال ۱۹۹۸ تا کنون : تحقیق بر روی هوش عاطفی و نهادینه شدن آن در محافل علمی به م

وازات ابداع آزمون های جدید برای سنجش هوش عاطفی و چاپ مقاله های پژوهشی در این زمینه ، چندین تحقیق جهت شفاف ساختن مفهوم هوش عاطفی در حال انجام می باشد .

گرچه اصطلاح هوش عاطفی طی این دوره گه گاه مورد استفاده قرار می گرفت ، اما به دلیل این که بنیان های نظری این مفهوم به قدر کافی توسعه پیدا نکرده بود ، لذا در این دوره طبق شیوه های مرسوم از این مفهوم ، تعریف یا توصیفی ارائه نشد . هم چنین تعاریف اولیه ای که از

هوش عاطفی ارائه شده بودند در واقع اشاره ای اجمالی به هوش عاطفی داشتند ، اما واضح و روشن نبودند ، اگر هم گاهی روشن بودند ، به طو کامل گویای مفهوم هوش عاطفی نبودند .
دسته ی دیگری از تعاریف با این که واضح بودند اما اشاره ای کامل و دقیقی به مفهوم هوش عاطفی نداشتند . مثلاً هوارد گاردنر معتقد بود که هوش درون فردی عبارت است از استعداد و توانایی انجام کارها . در این جا منظور توان دستیابی به زندگی احساس خویش می باشد که شامل عواطف و احساسات می باشد .در دیدگاه گاردنر ، توان دستیابی به زندگی احساسی ، هوش عاطفی را تشکیل می دهد که بیشتر بخشی از شناخت کلی خویش و شناخت اجتماعی است که با یکدیگر در هم تنیده اند . او همچنین معتقد است که از یک دیدگاه ، استفاده از مفهوم هوش عاطفی ، کاربرد نامناسب از مفهوم هوش می باشد . در این دوره نیز حوزه های دیگری وجود داشتند که به رشد و گسترش مفهوم هوش عاطفی کمک کردند که از جمله ی آن ها می توان به مفهوم نبوغ عاطفی (که در ادبیات پژوهشی راجع به رشد کودک تحت عنوان تحریک پذیری شدید عاطفی مورد توجه قرار گرفته است ) اشاره کرد که از برخی جهات به ظهور زودتر مفهوم هوش عاطفی کمک کرد .
بعد از سال ۱۹۸۰ و قبل از این که حوزه ی هوش عاطفی به طور کامل موجودیت پیدا کند، بایستی چند فعالیت دیگر صورت می گرفت . یکی از این ها ، ترسیم مسیری واحد برای جهت دادن به کارهای پژوهشی مختلفی بود که قبلاً شکل گرفته بودند و لازم بود این پژوهش ها در مس

یر تازه ای به کشف ظرفیت ناشناخته ی انسان کمک نمایند . دیگر این که اصطلاح هوش عاطفی به نحوی روشن و واضح تعریف شود که به خطوط پژوهشی پشتیبان و حمایت کننده ارتباط داده شود و شواهد تجربی دیگری برای تأئید و حمایت از این مفهوم ضرورت داشت .
در سال ۱۹۹۰ و در آغاز دوره ی سوم ، من و همکارم دکتر پیتر سالووی به اتفاق یکدیگ طرح های پژوهشی زیادی را تدوین نموده و نظریه ی رسمی هوش عاطفی را ارائه دادیم . همچنین مشابه شیوه های تحقیق پیرامون موضوع های چون هوش مصنوعی ، زیبا شناسی و روان شناسی بالینی ، شواهد و مدارک حاصل از تحقیق بر روی عواطف و هوش را مورد بررسی قرار دادیم . همچنین اصطلاح هوش عاطفی را برای توصیف ظرفیت و استعداد انسان به کار بردیم ، یعنی چیزی که باور داشتیم وجود دارد . علاوه بر این ، مطالعه ای را گزارش نمودیم که اولین آزمون تجربی که اختصاصاً برای اندازه گیری این مفهوم طراحی شده بود را مورد استفاده قرار داده بود . در سال ۱۹۹۳ در سرمقاله مجله ی هوش ، ما این موضوع را مطرح نمودیم که هوش عاطفی یک هوش اساسی است که تا کنون نادیده گرفته شده است .
این گفته ارائه تعریفی جامع تر از هوش را اقتضا می کرد و نوید بخش انجام مطالعات اساسی و جدی تر در این حوزه بود . بنا به دلایل فوق ، دوره ی سوم یعنی سال های ۱۹۹۳ – ۱۹۹۰ دوره ی توجه ویژه پژوهشگران به مطالعه و بررسی پیرامون هوش عاطفی محسوب می شود. در چهارمین دوره (۱۹۹۷ – ۱۹۹۴) یک سری رویدادهای غیر منتظره رخ دادند که منجر به رواج و گسترش بیش از پیش حوزه ی هوش عاطفی شد . در این دوره اصطلاح هوش عاطفی با چاپ کتاب پرفروش دانیل گلمن ، رواج زیادی پیدا کرد . گلمن و سایرین این اصطـلاح را دست مایـه ی مطالعه های

زیادی قرار دادند . در کتاب گلمن ، هوش عاطفی به عنوان بهترین عامل پیش بینی کنند ه ی موفقیت در زندگی معرفی شده بود که هر کسی می تواند به آن دست یابد و می تواند آن را یک خصیصه شخصی به حساب آورد . وجود ادعاهای فراوان و برخی توصیف های بی پایه و اساس از هوش عاطفی در کتاب گلمن ، موجب شکل گیری موجی از تلاش های همگانی در مورد هوش عاطفی شد و تا حد زیادی ، تعریف هوش عاطفی را تحت الشعاع خود قرار داد . آزمون های فراوانی تحت عنوان مقیاس های هوش عاطفی فروخته شدند که شاید ارتباط چندانی با هوش

عاطفی نداشتند . مربیان و صاحبان مشاغل به آموزش و مشاوره در مورد هوش عاطفـی ( به عنـوان خصیصه ای که از طریق آن می توان هر کاری را انجام داد ) پرداختند و کتاب های زیادی سعی کردند از موفقیت های به دست آمده در جریان رواج و گسترش مفهوم هوش عاطفی در سال ۱۹۹۵ بهره کافی ببرند .
ما اکنون در دوره پنجم قرار داریم که از سال ۱۹۹۸ آغاز شده است . طی این دوره اصلاحات

و پالایش های متعددی در ابعاد نظری و پژوهشی حوزه ی هوش عاطفی بعمل آمده است، مقیاس های جدیدی برای اندازه گیری هوش عاطفی تهیه و پژوهش های بنیادی تری در این حوزه انجام گردیده که کتاب حاضر ، نمونه ای از این مطالعات می باشد . پیچیدگی حوزه ی هوش عاطفی به این دلیل است که این حوزه در برگیرنده ی جنبه های علمی و نیز جنبه های عامه پسندی می باشد . این رویگردهای متناقض منجر به ارائه تعاریفی ناهمگون و مبهم از هوش عاطفی شده اند . به همین دلیل در بخش بعدی سعی می کنیم به این سئوال پاسخ دهیم که ما در مورد کدام نوع هوش عاطفی صحبت می کنیم ؟
ما درباره ی کدام هوش عاطفی صحبت می کنیم ؟
تعاریف
امروزه ما از انواع مختلف و متعدد هوش صحبت می کنیم . در هر مورد ، هوش به توانایی دریافت ، درک و کاربرد نمادها و سمبل ها که نوعی توانایی انتزاعی است ، اشاره دارد . به عنوان مثال ما از هوش کلامی ، هوش فضایی ، هوش اجتماعی وسایر هوش های وابسته صحبت می کنیم. سازه های فضایی ، کلامی و اجتماعی ، هوش و آن چه را که بدان اشاره دارد ، ویژه می سازد . بر این اساس ، هوش کلامی به معنای توانایی درک و کاربرد کلمات و هوش فضایی به معنای توانایی درک و کاربرد اشیا در فضا و هوش اجتماعی به توانایی درک و کاربرد اطلاعات اجتماعی اشار

ه دارند. در روان شناسی ، هوش عاطفی به گروه هوش های به هم مرتبط تعلق دارد و به توانایی درک و کاربرد اطلاعات عاطفی و هیجانی اشاره دارد . به علاوه هوش عاطفی منعکس کننده ی توانایی نظام عاطفی برای بهبود و افزایش هوش می باشد .
تعریف اولیه ی هوش عاطفی برای اولین بار در سال ۱۹۹۰ با همکاری پیتر سالووی مطرح شد . در این تعریف اولیه ، یک رویکرد دو بخشی مورد استفاده قرارگرفته بود . بخش اول این رویکرد پردش به کارگرفته می شوند . اولین تعریفی که ما از هوش عاطفی ارائه نمودیم چنین بود؛ نوعی پردازش اطلاعات عاطفی که شامل ارزیابی صحیح عواطف در خود و دیگران و بیان مناسب عواطف و تنظیم سازگارانه عواطف است به نحوی که به بهبود جریان زندگی منجر می شود .
در سال ۱۹۹۹ میلادی من و همکارانم ، انی تعریف را کمی مفصل تر ساختیم بدون اینکه به ساختار دو بخش آن لطمه ای وارد شود . این تعریف چنین است :
« هوش عاطفی به توانایی شناسایی و تشخیص مفاهیم و معانی عواطف ، روابط بین آنها ، استدلال کردن در مورد آن ها و نیز حل مسأله براساس آن ها اشاره دارد . هوش عاطفی شامل توانایی دریافت عواطف ، هماهنگ ساختن عواطف و احساسات مرتبط ، درک و فهم اطلاعات مربوط به عواطف و نیز مدیریت عواطف می باشد . »
طی دوره ی رواج و پذیرش عمومی هوش عاطفی ، این تعریف به طور کامل تغییر پیدا کرد. در اصلاحیه ای که از طرف گلمن بر تعریف ما صورت گرفت ، هوش عاطفی به پنج حوزه تبدیل شد که عبارتند از :
۱- آگاهی از عواطف خود
۲- مدیریت عواطف
۳- برانگیختن خود
۴- شناسایی عواطف دیگران
۵- تنظیم روابط خود با دیگران
با این تغییر ، انگیزش (برانگیختن خود) و به طور کلی روابط اجتماعی (تنظیم روابط) مورد تأکید واقع شدند و توانایی درک و پردازش اطلاعات عاطفی با برخی خصیصه های دیگر ، ترکیب شدند که در نهایت از آن یک شاخص عددی تحت عنوان « ضریب هوش عاطفی » بدست می آید. تعریف دیگری که از هوش عاطفی به عمل آمده است بدین ترتیب است :

« مجموعه ای از توانایی های غیر شناختی ، توانش ها و مهارت هایی که بر توانایی رویارویی موفقیت آمیز با خواسته ها ، مقتضیات وفشارهای محیطی تأثیر می گذارند . »
بر اساس آن چه گفته شد می توان از دو رویکرد در تعریف هوش عاطفی نام برد :
الف) رویکرد اصیل و غیرترکیبی که هوش عاطفی را به عنوان هوشی که شامل عاطفه است، تعریف می کند .

ب) رویکردهای معمولی و ترکیبی که هوش عاطفی را با مهارت ها و خصیصه های دیگری چون بهزیستی روانی ، انگیزش و توانایی برقراری رابطه با دیگران درهم می آمیزند و ترکیبی از آنها تأکید دارند .
توانایی ها و مهارت های تشکیل دهنده هوش عاطفی
تغییرات به ظاهر کوچک در عبارت بندی تعاریف فوق الذکر هنگامی بزرگ به نظر می رسد که یک نفر بخواهد فهرست های اختصاصی تر خصیصـه هایی که به هوش عاطفـی نسبـت داده شده اند را بررسی نماید .
برای آگاهی از نظرات موجود در مورد حوزه ها و مؤلفه های هوش عاطفی به مدل های سه گانه هوش عاطفی که در جدول ۲ – ۱ ارائه شده توجه نمائید . نظریه توانایی (تجدیدنظر شده درسال ۱۹۹۷) هوش عاطفی را به چهار حوزه تقسیم می نماید : اولین حوزه شامل ادراک و ابراز عواطف می باشد که در برگیرنده ی صحیح عواطف در خود و دیگران است .
حوزه ی دوم شامل توانایی کاربرد عواطف جهت تسهیل تفکر است که در برگیرنده ی پیوند و ارتباط صحیح عواطف با سایر احساسات و نیز توانایی کاربرد عواطف برای بهبود و افزایش تفکر می باشد . سومین حوزه یعنی درک و فهم عواطف ، شامل تجزیه کردن عواطف به اجزای مختلف ، فهمیدن و درک تغییر احتمالی از یک حالت احساسی به حالت احساسی دیگر و فهم احساسات پیچیده در موقعیت های اجتماعی می باشد . در پایان ، حوزه ی چهارم مدیریت عواطف است که شامل توانایی اداره ای احساسات خود و دیگران می باشد .
جدول ۲ – ۱ خصایصی که گفته می شود هوش عاطفی را می سازد :

رویکرد توانایی رویکرد التقاطی (ترکیبی)
مایر ، کارسو و سالووی
(به نقل از مایر و سالووی) بار – آن Bar – on گلمن
(به نقل از گلمن ، سالووی و مایر)
۱- توانایی آگاهی عاطفی به منظور دریافت صحیح عواطف عواطف موجود در صورت افراد، موسیقــی و طرح ها ۱- هوش عاطفی (درون فردی) – آگاهی جرأت ورزی حرمت نفس خود شکوفایی استقلال ۱- خودآگاهی عاطفی درونی خودارزیابی صحیح اعتماد به نفس
۲- توانایی کاربرد عواطف جهت تسهیل تفکر برقراری ارتباط صحیح بین عواطف و احساس های دیگر (رنگ ، زمینه کاربرد عواطف برای تغییر چشم اندازها ۲- هوش عاطفی بین فردی – هم دلی مسئوولیت پذیری اجتماعی
– روابط بین فردی ۲- خود نظم دهی – کنترل خود

– قابل اعتماد بودن
– هشیاری
– نوآوری
– توان سازگاری
۳- توانایی فهم و درک عواطف و معانی آن ها – توانایی تجزیه عواطف به اجزا
– توانایی فهم تغییر احتمالی از یک حالت به حالت دیگر احساسی ۳- توان سازگاری EQ – حل مسأله
– واقعیت آزمایی ۳- انگیزش – انگیزه ی پیشرفت
– ابتکار
– خوش بینی
– تعهد
۴- توانایی مدیریت عواطف توانایی اداره ی عواطف خود
– توانایی اداره عواطف دیگران ۴- مدیریت استرس تحمل استرس
– کنترل تکانه ۴- همدلی – درک دیگران
– رشد دادن دیگران
– متنوع بودن در شیوه ی نفوذ
– آگاهی سیاسی
– – ۵- خلق و خوی عمومی کلی – شادکامی
– خوش بینی ۵- مهارت های اجتماعی – نفوذ
– ارتباط
– مدیریت تعارض
– رهبری
– ایجاد پیوند
– همکاری و مشارکت
– قابلیت های گروهی

تعریفی ترکیبی ( التقاطی) هوش عاطفی که هوش عاطفی را به عنوان توانش های غیرشناختی تعریف می کند مفصل تر است و با پنج مقوله شروع می شود . این مقوله ها عبارتند از:
۱- درون فردی : شامل مواردی چون خودشکوفایی ، استقلال و خودآگاهی عاطفی .
۲- بین فردی : دربرگیرنده ی مواردی چون هم دلی و مسئوولیت پذیری اجتماعی .
۳- توان سازگاری : شامل کیفیت هایی از قبی تحمل استرس .
۵- خلق و خوی عمومی : شامل شادکامی و خوش بینی .
این تقسیم بندی می تواند در تقابل با تقسیم بندی پنج بخشی هوش عاطفی باشد که از طرف دانیل گلمن ارائه شده است . حوزه های این تقسیم بندی که در سال ۱۹۹۸ مورد تجدیدنظر قرار گرفت عبارتند از :
۱- حوزه ی خود آگاهی : شامل ویژگی هایی چون خودآگاهی عاطفی و اعتماد به نفس .
۲- خودنظم دهی : شامل خود کنترلی ، قابل اعتماد بودن و نوآوری .

 

۳- انگیزش : شامل انگیزه ی پیشرفت ، ابتکار و خوش بینی .
۴- هم دلی : شامل ویژگی هایی چون درک دیگران و آگاهی سیاسی .
۵- مهارت های اجتماعی : شامل کیفیت هایی از قبیل نفوذ ، مدیریت تعارض ، ظرفیت ها و قابلیت های اجتماعی .
تقسیم های عمده ی شخصیت به ما می گویند که کدام جنبه ی هوش عاطفی باید مورد توجه قرار گیرد . اگر به خاطر داشته باشید ، قبلاً گفته شد که هوش عاطفی به طور طبیعی ، بیان کننده ی توانایی استدلال کردن در ارتباط با عواطف می باشد و بدین وسیله عواطف موجب افزایش تفکر می شوند . این عقاید هسته ی اصلی مدل توانایی محسوب می شوند . این موارد موجب می شوند که تأکید زیادی روی مدل های ترکیبی نباشد و فقط مدل های گسترش یافته مورد توجه قرار گیرند ، به عنوان مثال ، چرا انگیزش جزیی از یک نظریه ی هوش عاطفی به حساب می آید؟ اغلب به نظر می رسد که انگیزش ، کنشی مستقل از عواطف و شناخت دارد . آیا خصیصه هایی چون پایداری ، خوش بینی ، درک سیاسی و موارد مشابه ، جزیی از هوش عاطفی می باشند یا نه ؟ و اگر نیستند پس چه هستند ؟

روان شناسی شخصیت ، زمینه ی مناسبی برای تصمیم گیری می باشد ، چرا که این علم اجزای گوناگون ذهن انسان را مورد مطالعه قرار می دهد و در حقیقت ، همه ی اجزای واقعی شخصیت از هوش عاطفی تا برون گرایی را می توان به شکلی منسجم و منظم ، براساس ساختار و کنش آنها ، سازمان دهی و طبقه بندی کرد . این نظام های طبقه بندی را می توان با کاربرد

سنجیده و دقیق یک رویکرد ساده به هم نزدیک ساخت که ما در این جا به یکی از رویکردهایی که به بررسی اجزای بنیادی شخصیت پرداخته ، اشاره می کنیم . این رویکرد ، شخصیت را به چهار بخش بنیادی تقسیم می کند ، که به نحوی نسخۀ تجدیدنظر شده ی مفاهیم نهاد ، خود و فراخود می باشد .
این چهار بخش را می توان به اجزاء و زیر مجموعه های کوچک تری تقسیم کرد تا در پایان به یک عنصر جزء اساسی رسید که در همه ی اجزاء شخصیتی مورد بحث ، مشترک است (طبق نظام های جامع طبقه بندی). با انجام این کار ، اجزاء مورد نظر هوش عاطفی ، هم چون پایداری ، خوش بینی ، درک سیاسی و خودکنترلی را می توان در درون نظام های شخصیتی پیداکرد .

جدول ۳ – ۱ مجموعه ای از بخش های شخصیت :
بخش های اصلی یا عوامل شخصیت صفات توصیف کننده ی بخش های شخصیت
– شبکه انرژی :
بیان کننده ی همکاری منسجم نظام های عاطفی و انگیزشی سطح پائین شخصیت می باشد و شامل تمایلات و انگیزه های اساسی شخصی و پاسخ های هیجانی به این تمایلات است . + انگیزه ها : نیاز به پیشرفت ، نیاز به پیوند جویی ، نیاز به قدرت .
+ سطوح انگیزشی : پایداری ، تعصب و غیرت .
+ عواطف : شادی ، خشم ، غم و افسردگی .
+ سبک هیجانی : هیجان بودن ، ثبات هیجانی .
– دانش آنجام کارها :
بیانگر ذخیره ی اطلاعاتی شخصیت است و شامل احساسات و افکار در مورد خود و دنیای پیرامون و نیز عمل نمودن براساس این دانش می باشد . + توانایی ها و پیشرفت : هوش کلامی ، هوش فضایی ، هوش عاطفی .
+ سبک های شناختی : خوش بینی و بدبینی توجه به جزئیات .
– ایفا کننده نقش :
احساس مسئوولیت برای بیان و بروز شخصیت درونی ، دنیای بیرونی ، این جزء ، فعالیت ها و نقش های مهم اجتماعی را تدوین نموده آن ها را اجرا می نماید . + سبک های ابراز : درون گرایی ، برون گرایی ، گرمی و صمیمیت ، سردی و بی تفاوتی .
+ مهارت های بیانی : ادب ، تماس چشمی خوب ، توانایی ایفای نقش .
– اجرای هشیارانه :

موقعیت هشیارانه شامل هشیاری و هم اراده هشیار (خودکنترلی) می باشد . این جزء شخصیت را تحت نظر می گیرد و هنگام ضرورت به تفکر سطح بالا و خلاق کمک می کند . + هشیاری : آگاهی ، ناآگاهی ، خودآگاهی ، ناخودآگاهی.
+ اراده : قدرت اراده ی بالا ، قدرت اراده ی پائین .

به طور خلاصه ، چهار بخش شخصیت عبارتند از :

شبکه ی انرژی که شامل انگیزه ها و عواطف افراد می باشد و یک مسیر کلی را در زمان انجام امور برای افراد فراهم می نماید .
دانش انجام کارها در برگیرنده ی اطلاعاتی در مورد خود و دنیای پیرامون است که افراد برای کنش لازم به آن نیازمندند و در برگیرنده ی حوزه های متعددی از دانش و آگاهی هم چون تاریخچه ی زندگی ، دانش ریاضی ، آگاهی اجتماعی و عاطفی فرد می باشد .
سومین بخش شخصیت ، نقش بازی کردن (ایفا کننده) است که شکل دهنده و نمایش دهنده ی طرح هایی برای برقراری تعامل اجتماعی است که از جمله ی این طرح ها می توان به رهبری کردن (یا تبعیت کردن از) دیگران ، هم دردی کردن و … اشاره نمود .
بخش چهارم شخصیت هشیاری اجرایی است که شامل هشیاری ، مدیریت هشیارانه و نظم بخشیدن به سایر اجزای شخصیت می باشد .
پایداری ، غیرت ، خوش بینی ، اراک سیاسی ، خویشتن داری و موارد مشابه دیگری که توسط صاحب نظران و پیشگامان مفهوم هوش عاطفی مطرح شده اند ، بخش هایی از هوش عاطفی را تشکیل می دهند . پایداری و غیرت ویژگی هایی هستند که بیانگر شبکه ی انرژی می باشند و می توانند افراد را جهت مقابله با مشکلات و حل آنها یاری نمایند و فعالیت های آنان را هدایت و کنترل کنند . دومین بخشی که برای هوش عاطفی در نظر گرفته شده ، ویژگی خوش بینی یعنی نگاهی رویایی و مثبت به جهان پیرامون است که جزئی از دانش کار افراد می باشد . سومین بخش هوش عاطفی یعنی ادراک سیاسی معطـوف به این موضـع است که ادراک سیاسـی یک شخـص می تواند در نگرش او نسبت به دیگران و نیز پافشاری بر روی عقاید شخص مؤثر و کمک کننده باشد . با اطمینان می توان گفت این مهارتی است که به نقش بازی کردن مربوط می شود . در پایان خویشتن داری ، شامل توانایی اجرای هشیارانه است ؛ آیا یک شخص می تواند به شخصیت بهتری تبدیل شود ؟ خویشتن داری جهت باقی ماندن در مسیر زندگی ، عنصری اساسی محسوب می شود.
حقیقت این است که بر خلاف عقیده ی برخی از صاحب نظران ، چهار ویژگی مذکور با بخش های چهارگانه ی شخصیت به هم مربوط هستند ، اما مواردی چون پایداری ، خوش بینی ، درک سیاسی و خویشتن داری که توسط پیشگامان مفهوم هوش عاطفی مطرح شده اند ، به نظر می رسد که شخصیت کمتری با یکدیگر ، به ویژه با عواطف یا هوش دارند و نشان دهنده ی این واقعیت و نقطه ی مشترک هستند که برخی افراد تمایل دارند که این خصیصه ها را داشته باشند . از طرف دیگر احتمال کمی وجود دارد که این چهار ویژگی بتوانند یک ویژگی یا خصوصیت واحدی را تشکیل دهند . در حقیقت ممکن است اینها با یکدیگر در تضاد باشند .
پایداری روی یک هدف ممکن است ادراک سیاسی را نابود سازد . خوش بینی ممکن است در پیشبرد اهداف فرد کم اثرتر از خویشتن داری باشد ، اگر فرد بگوید « ولی من که نمی

توانم به هدف خود برسم .»
چهارگانه ی فوق را با مفهوم هوش عاطفی به عنوان یک توانایی ، مقایسه نمایید . چنین تصوری از هوش عاطفی معطوف به دانش انجام کا و کنش های متقابل آن با عواطـف ناشـی از شبکه ی انرژی می باشد . از بین اجزای اصلی شخصیت ، این دانش انجام کار است که می تواند عواطف را از طریق نظارت و شبکه ی انرژی دریافت نماید . برخی اوقات عاطفه ی ناشی از شبکه ی انرژی می باشد . از بین اجزای اصلی شخصیت ، این دانش انجام کار است که می تواند عوا

طف را از طریق نظارت و شبکه ی انرژی دریافت نماید . برخی اوقات عاطفه ی ناشی از شبکه ی انرژی ، مفاهیم موجود در جزء دانش کار را فعال نموده و تلاش های زندگی را به شیوه ای مؤثر و زیرکانه اولویت بندی می نماید . مثلاً : ابتلا به یک بیماری جدی ، ممکن است فرد را مت

وجه ی این موضوع نماید که واقعاً چه چیزی در زندگی اهمیت دارد . یادگیری های بیشتر ، همانند تجارب نقش بازی کردن ، از طریق اعمال مختلفی که بارعاطفی دارند ، صورت می گیر

د . به تدریج دانش انجام کار، دانش اختصاصی کامل و دقیقی در مورد عواطف ایجاد می نماید . در نهایت از طریق تلاش برای مدیریت خود (از طریق اجرای هشیارانه) واکنش های عاطفی مطلوب تر نسبت به افراد می تواند تشویق کننده و یاری دهنده باشد .
این چنین تعبیری از مفهوم هوش عاطفی ، منحصر به فرد و وحدت بخش است ، زیرا بر دانش انجام کارها متمرکز می باشد . هم چنین به دلیل این که این مفهوم شامل اجزای دیگری نیز هست ، بنابراین فقط تا جایی که آن اجزا اجازه می دهند ، می تواند به تعامل هوشمندانه عاطفه و تفکر کمک کند . حالت وحدت بخش این مفهوم این است که عاطفه افکار را توسعه داده و به شخص اجازه می دهد تا در مورد عواطف خود هوشمندانه عمل نماید .
بنابراین تفاوت بین رویکردهای ترکیبی (التقاطی) و رویکردهای مبتنـی بر توانایـی در حوزه ی هوش عاطفی تفاوتی اساسی و مهم است . رویکردهای ترکیبی هوش عاطفی از این جهت ارزش بالقوه دارند که می توانند جنبه های چندگانه شخصیت را به صورت کامل بررسی نمایند . به هر حال ، هیچ کدام از این رویکردها به طور ویژه با مفاهیم جدید هوش عاطفی یا حتی با هوش و عاطفه ، مرتبط نیستند . در حقیقت نسخه ی اولیه ی پرسشنامه ی روان شناختی کالیفرنیا (CPI) که ترکیبی از تعدادی مقیاس فردی است ، شبیه برخی آزمون های امروزس مرتبط با رویکرد ترکیبی هوش عاطفی ، ویژگی هایی چون پذیرش خود ، هم دلی ، مسئولیت پذیری ، اجتماعی شدن ، تندرستی و بهزیستی روانی ، تحمل ، کارآمدی عقلی ، انعطاف پذیری و خویشتن داری را مورد بررسی قرار می دهد . ( CPI به طور اساسی برای اندازه گیری مفاهیم درون قومی ب

هداشت روانی طراحی شده بود ) .
ظاهراً در پاسخ به چنین مباحثی ، برخی پژوهشگران رویکرد مفاهیم مختلط (ترکیب مفهوم) بر این نکته اذعان دارند که مفهوم هوش عاطفی (آن گونه که آنان می بینند) موضوع کاملاً جدیدی نیست . شاید درست تر این باشد که مقیاس های خصیصه های ترکیبی را بیشتر نسخه ی

 

 

دیگری از پژوهش در مورد شخصیت ، اما تحت شرایطی ، متفاوت بدانیم . ارتباط دقیق و معنی دار رویکردهای ترکیبی با حوزه ی شخصیت موجب ساخته شدن آزمون های بهتری جهت تفسیر و درک موضوع می شوند ، زیرا هم پوشی قابل ملاحظه ای بین مقیاس های جدید و قدیمی وجود دارد . در مقابل ، هوش عاطفی به عنوان یکی از هوش های جدید شناخته می شـود که در برگیرنده ی هوش علمی و مفاهیم تجدید نظر شده ی هوش اجتماعی می باشد .
تازگی ها یک حوزه ی جدید در فهرست های مفصل خصیصه های ترکیبی به وجود آمده که در برگیرنده ی مقیاس ها و معیارهای فراتجربه ای خلق و خو می باشد . واژه ای فراتجربه به چگونگی آگاهی از خلق و خوی خود اشاره دارد . مثلاً ؛ « من می دانم که احساسات من چگونه است و من به طور واضح ، خلق و خود را درک می کنم » مقیاس هایی که تحت عنوان فراتجربه، فرا عاطفه و فرا خالق شناخته می شوند ، همانند مفاهیم نشأت گرفته از الکسی تیمیا (ناتوانی در استفاده از کلمات عاطفی) یکی از چندین موضوع اولیه ی مورد مطالعه در حوزه ی هوش عاطفی بودند . این مقیاس ها ، تجربه هشیارانه و انعکاسی عاطفه را که لازم است در مورد آن اطلاعاتی داشته باشیم ، اندازه می گیرند . با این که من به اتفاق همکارانم ، یکی از مقیاس های فراتجربه ای را تدوین کرده ایم ، مایل نیستیم ادعا نمائیم مقیاسی که ساخته و مورد استفاده قرار داده ایم نوعی آزمون هوش عاطفی است ، زیرا این ادعا که این مقیاس آن چه را اندازه گیری می نماید واقعاً یک تجربه ی واکنش هشیارانه خلق و خو می باشد ، اغراق آمیز و باورنکردنی به نظر می رسد .

اگر الگوهای ترکیبی شخصیت چیزی بیشتر از ترکیب تصادفی ویژگی های شخصیتی باشند ، به نظر می رسد که استفاده از رویکرد توانایی درست تر باشد . در این جا هنوز مباحثی در مخالفت با رویکرد توانایی وجود دارد . اول این که ممکـن است جالـب تر و آسان تر باشـد ، مجموعه ی ویژگی های شخصیت مثبت که توسط پیشگامان مفهوم هوش عاطفی مطرح شد و از آن برای پیش بینی موفقیت در محل کار و زندگی استفاده می شد را با یکدیگر جمع نمائیم ، در این صورت هیچ چ

یز اشتباهی در ارزیابی چنین ویژگی های مثبت و نیز ترکیب آنها با یکدیگر وجود ندارد. معذلک اگر محققی همه ی این ویژگی های مثبت را با یکدیگر جمع نماید ، احتمالاً به یک عامل پیش بینی کننده ی مهمی چون موفقیت های تحصیلی در مدرسه ، ازدواج موفق یا به دست آوردن یک شغل خوب ، نشان می دهد که موفقیت در هر زمینه ، محصول ویژگی های منحصر به فرد مربوط به همان زمینه می باشد . این بررسی ها هم چنین نشان می دهنـد که ویژگی ها و کیفیت هایی که

عموماً خوب به نظر می رسند می توانند در کسب موفقیت در یک زمینه ی خاص سودمند باشند .
مسأله ای که پیش می آید این است که مثبت بودن یک چیز به چگونگی و زمان استفاده از آن چیز بستگی دارد . دیدگاه و نگرش حمایت کننده ی یک شخص خوش بین که « نگران نباش به چیز

 

ی که می خواهی ، می رسی » ممکن است در مورد برخی افراد مؤثر باشد ، اما چنین دیدگاهی می تواند موجب نواخته شدن ناقوس مرگ برای شخصی باشد که بیماری وخیمی دارد . برعکس ، ابراز نامطلوب خشم می تواند پیامدهای مثبت متعددی داشته باشد . نمونه ی چنین موردی زمانی است که می خواهیم برای کودکان محدودیت هایی اعمال نماییم یا به دانش آموزان کم کار ، اخطار نمائیم تا بیشتر تلاش کنند یا به یک کارمند گوشزد کنیم که باید منظم تر باشد . در روزهای سخت و غمبار جنگ جهانی دوم ، چرچیل به مردم بریتانیا توصیه می کرد که باید گریه کنند ، عرق بریزند و جان فشانی کنند . این گفته ها گرچه خوش بینانه و دلنشین نبود ، اما نشان دهنده ی هوش عاطفی بالای او بود . به همین دلیل (و برخلاف یافته های یک قرن پژوهش در زمینه ی شخصیت) پژوهشگران هوش عاطفی معتقدند کسانی که از طریق مطالعه ی جنبه های مثبت شخصیت در صدد بررسی موفقیت ها می باشند ، سخت در اشتباه هستند ، اما واقعیت این است که اسنادهای مثبت می توانند در دراز مدت عامل پیش بینی کننده ی خوبی برای موفقیت باشند . این موضوع به دیدگاه پژوهشگرانی اشاره دارد که در جستجوی ملاک های نیرومند و جدید پیش بی

نی هستند ، یعنی چیزی که تاکنون مورد غفلـت قـرار گرفتـه است . شاید یکی از این ملاک ها ، توانایی هوش عاطفی باشد . یک جنبه ی ملال آور این ملاک های جدید این است که به دلیل

 

پیچیدگی ، مطالعه ی آنها وقت گیر بوده و نمی توان به طو دقیق آنها را اندازه گرفـت و اهمیت شان را نشان داد .
بحث پایانی در مورد این موضوع که چرا یک رویکرد ترکیبی از کارآیی بیشتری برخوردار است ،این است که در چنین رویکردی می توان گفت افرادی که هوش عاطفی بالاتری دارند ، بایستی در اکثر اوقات شادتر و خوش بین تر از دیگران باشند . بنابراین اندازه گیری خوش بینی و شادکامی برای ارزیابی هوش عاطفی ، کافی به نظر می رسد . براساس همین بحث همچنین ادعا می شود اگر دو گروه افراد انتخاب شوند که یکی از آنها هوش عاطفی بالا و گروه دیگر از هوش عاطفی پائینی برخوردار باشند ، اما هر دو گروه از نظر حالت منفی عاطفی (مثلاً افسردگی ، پرخاشگری و

اضطراب) همتاسازی نشوند ، می بینیم گروهی که از هوش عاطفی بالاتری برخوردارند ، بایستی در اکثر اوقات ، احساس بهتری داشته باشند ، زیرا درک عاطفی آنان بالاتر است . این دیدگاه تا حد زیادی قابل بحث است و در مورد صحت آن بایستی تردید کرد . به چند دلیل هنوز رابطه بین هوش عاطفی و ویژگی های مثبتی چون خوش بینی و عزت نفس ، معنی دار و قابل توجه نیست .
دلیل اول اینکه ، هوش عاطفی در همۀ اوقات از سوی جامعه ارزشمند تلقی نمی شود و مورد تقویت قرار نمی گیرد و افرادی که از سطوح بالای هوش عاطفی برخوردارند ممکن است با موانعی رو به رو شوند .

 

دومین دلیل این است که حتی اگر هوش عاطفی کسی ارزشمند تلقی گردد ، باز اهداف او نمی توانند برایش رضایت بخش باشند . افراد زیادی وجود دارند که دوست دارند تا نقش های عاطفی دشواری چون حمایت گری ، مراقبت یا درمانگری را ایفا نمایند تا در نتیجه دنیا محل مطلوب تری برای زندگی باشد .
دلیل سوم مبنی بر این که چرا هوش عاطفی نمی تواند منجر به شادی و خوشحالی گردد این است که فعالیت های عاطفی و خود اصلاح گری مانند هر نوع تغییر شخصی دیگر ، به طور کلی بسیار وقت گیر است . از آن جایی که این قبیل تفاوت های مثبت از طریق هوش عاطفی در شخصیت افراد ایجاد می شود ، ممکن است تا اواسط یا حتی تا اواخر عمر دیده نشود .
گرچه این باور که مفاهیم ترکیبی هوش عاطفی ، منظره ای زیبا و بدیع از هوش عاطفی ارائه می کنند ، باوری زیبا و خوش بینانه است ، اما واقع بینانه تر این است که آن را به عنوان یکی از توصیف های ممکن در مورد شخصیت های مثبت به حساب آوریم و با سایر توصیف های شخصیت مقایسه کنیم ، چیزی که تاکنون به طور جدی صورت نگرفته است .
چگونه می توان هوش عاطفی را به خوبی اندازه گیری نمود ؟
ظهور مفهوم هوش عاطفی با تلاش های همه جانبه برای اندازه گیری آن همراه بـود . اندازه گیری علمی و تجربی هوش عاطفی هم زمان با ارائه ی اولین نظریه در مورد هوش عاطفی آغاز شد . همان طور که مفهوم هوش عاطفی رواج پیدا می کرد ، نویسندگان ، نظریه های دوسوگرانه خود را در مورد اندازه گیری هوش عاطفی بیان می کردند . در آن دوره عبارت « ضریب هوش شما چقدر است ؟ » با حروف بزرگ روی جلد مجله تایم نوشته شده بود . در توضیح این عبارت در قسمت دیگری از روی جلد این مجله نوشته شده بود که در « ضریب هوش عاطفی (EQ) همان ضریب هوشی (IQ) شما نیست ، حتـی یک عـدد هـم نیسـت ، بلکه هوش عاطفـی می تواند بهترین عامل پیش بینی کننده ی موفقیت شما در زندگی باشد .»
این عبارت که « ضریب هوشی عاطفی حتی یک عدد هم نیست » ، به این موضوع اشاره داشت که هوش عاطفی کمیتی نیست که به واسطه ی حواس معمول قابل دریافت باشد . مبحث حاضر به دنبال بررسی این موضوع است که چگونه هوش عاطفی را می توان به طور واقعی و درست اندازه گیری نمود و بحث بعدی نیز به این موضوع می پردازد که هـوش عاطفـی چه چیـزی را پیش بینی می کند ؟
از سال ۱۹۹۵ میلادی به بعد مجله تایم و نیز سایر مروجان و تبلیغ کنندگان مفهوم هوش عاطفی به طور جدی به دنبال تهیه ی آزمون های هوش عاطفی بودند . با رواج مفهوم هوش عاطفی، تلاش جهت مفهوم سازی و ارائه ی تعریف هوش عاطفی به شکلی نابهنجار، آغاز شد . بالاخره اولین اختلاف در اندازه گیرها برای مشخص ساختن آن چه که هوش عاطفی مبتنی بر آن است

، به وجود آمد (سیاروچی و همکاران ۱۳۸۴) .
مقیاس های مبتنی بر تعریف هوش عاطفی
به دنبال رواج مفهوم هوش عاطفی ، مقیاس ها و آزمون هایی تحت عنوان آزمون هوش عاطفی به سرعت تهیه و وارد بازار شدند . در این زمان در برخی مقاله های روزنامه ها و مجلات غیرتخص

صی مقیاس های خاص سنجش خوش بینی یا کامروایی به عنوان ابزار اندازه گیری هوش عاطفی معرفی می شدند . سایر رویکردها ، درصدر نامگذاری یا طبقه بندی مجدد آزمون های موجود به عنوان ابزار اندازه گیری مفهوم هوش عاطفی بودند . بعد از این که تعریف کاملی از هوش عاطفی توسط رواج دهندگان آن ارائه گردید ، کم و بیش از آزمون های شخصیتی موجود که به ارزیابی اسنادهای مثبت می پرداختند به عنوان ابزارهای اندازه گیری مرتبط با هوش عاطفی استفاده می شد . گفته می شود پرسشنامه ی هوش عاطفی بار – آون (Bar – on EQI) که در سال ۱۹۹۷ منتشر شد ، براساس مقیاسی است که در سال ۱۹۹۸ به عنوان مقیاس سلامت روانشناختی ، تهیه شده بود . پرسشنامه توانش عاطفی (ECI) که توسط گلمن و بویاتزیس تهیه شده بود ، بر اساس مقیاس قبلی بود که کارآمدی مدیران را از نظر توانش های عمومی (کلی) ارزیابی دو دسته بندی می کرد . گلمن اعلام کرد که ۱۴ مورد از ۱۶ توانایی مقیاس قبلی بویاتزیس، توانش های عاطفی هستند .
گه گاه گفته می شود که برخی مقیاس های تندرستی یا کارآمدی مدیریتی موجب شروع مطالعه ی هوش عاطفی شده است . به نظر عجیب می آید که بپذیریم وجود چندین مقیاس تندرستی یا کارآمدی ، به تنهای بتواند نقطه ی شروع حوزه ی گسترده ای چون هوش عاطفی باشد. این در حالی است که می دانیم هیچ کدام از چنین مقیاس هایی ، در برگیرنده ی نظریه ی هوش عاطفی نبوده و حتی اصطلاح هوش عاطفی را مورد استفاده قرار نداده اند . به علاوه اگر هوش عاطفی یا صفاتی چون پایداری ، غیرت ، خوش بینی ، هم دلی و چندین خصیصه ی دیگر مورد اشاره در مقیاس ها و آزمون های سنتی شخصیت ، یکی و همانند فرض شود آن موقع می توان گفت که اولین ابزار ارزیابی هوش عاطفی به حساب می آید و ویژگی های مختلفی چون انگیزش و نفوذ اجتماعی را اندازه می گرفت و در سال ۱۹۵۶ منتشر شد ، هنـوز هم آزمونـی معتبـر به نظر می رسد .
مقیاس های جدید هم چنان توسعه و گسترش می یافتند . برخی از این مقیاس ها مدل ترکیبی را به خوبی مورد استفاده قرار می دادند که از آن جمله می توان به نقشه ی ضریب هوش عاطفی (EQ map) که توسط اری اولی اعتبار یابی شد ، اشاره کرد . مقیاس تهیه شده توسط اسکات

همکارانم مسیر مطالعاتی خود را در زمینه ی اندازه گیری در حوزه ی هوش عاطفی ، براساس مفاهیم توانایی بنا نهادیم (سیاروچی و همکاران ۱۳۸۴) .
مقیاس های مبتنی بر روش ها و رویکردهای اندازه گیری
جدا از مدل یا تعریف هوش عاطفی که مقیاس ها بر اساس آن ها متمایز می شدند ، دومین عامل عمده ی تفاوت در بین مقیاس ها ، شیوه ی اندازه گیـری شان بود . بسیـاری از مقیاس های فوق الذکر ، شیوه ی خویشتن داوری را مورد استفاده قرار می دادند . مثلاً از نظر هوش عاطفی ، خود را چگونه ارزیابی می کنید ؟ شیوه های خویشتن داوری با اندازه گیری حاصل از مقیاس های درجه بندی مشاهده گر ، متفاوت می باشد . ( مثلاً یک مشاهده گر شما را از نظر هوش عاطفی ارزیابی می نماید ) هردوی این مقیاس ها ، نسبت به آزمون های توانایی که پاسخ دهندگان به آن درست یا غلط پاسخ می دهند . (مثل : منظور از حسد چیست ؟) چیزهای متفاوتی را اندازه می گیرند . اگر شخصی هوش عاطفی را به عنوان مجموعه ای از ناتوانی های خاص و مرتبط با صفات شخصیت در نظر بگیرد ، در آن صورت شیوه های خویشتن داری مؤثر است .
به عنوان مثال مقیاس اسکات و همکارانش (نقشه ضریب هوش عاطفی) و نیز پرسشنامه ی هوش عاطفی ، تعداد زیادی سئوال مشابه می پرسند . مثلاً آیا شما با عواطف خود صادق و روراست هستید ؟ آیا توانایی خوبی در حل مسأله دارید ؟ و آیا خلق و خوی شما مثبت است ؟ چنین مقیاس هایی که همبستگی بسیار بالایی با خلق و خوی خوشایند ، ( و البته همبستگی منفی با خلق و خوی ناخوشایند ) دارند ، به طور اساسی احساس بهزیستی و کامیابی خود ادراک شده ی شخص را اندازه گیری می نمایند . حقیقت این است که این مقیاس ها روی مثبت بودن تأکید داشته و بیشتر این مقیاس ها ، همبستگی بسیار بالایی با ویژگی مثبـت (از نظر عاطفـی) دارنـد (۸% = r تا ۵% = r بسته به مقیاس مورد استفاده) (سیاروچی و همکاران ۱۳۸۴) .
به دلیل این که از نظر عاطفی مثبت بودن ، چیزهای خوب زیادی را پیش بینی می نماید، بنابراین ممکن است تعداد زیادی از این مقیاس های جدید ، نمونه ای از یک چرخه ی از نو شکل گرفته شده باشد . هنوز شواهد کافی در دست نیست تا نشان دهد که پیش بینی های مبتنی بر مقیاس های ترکیبـی ، فراتـر از پیش بینـی هایی است که از طریق مثبت بودن عاطفی بدست آمده اند .

مشکل دیگری که در مورد فنون خودسنجی وجود دارد این است که این فنون با هوش اندازه گیری شده ی واقعی ، ارتباط چندانـی ندارنـد . حداقـل در حوزه ی سنتـی هوش ، IQ اندازه گیری شده ، همبستگی بالایی با مقدار هوش حاصل از فنون خودسنجی ندارد . (مثلاً : بین ۳% = r – 0 = r ) . این حالت ، مثل این است که ما کلاسی را در نظر بگیریم که در این کلاس دانش آموزانی با هوش متوسط وجود دارند که فکر می کنند از دیگران با هوش تر هستند . هم چنین دانش آموزانی

در این کلاس هستند که با هوش می باشند ولی به اندازه ی نسبت به خود بدبین اند که نمی توانند توانایی های بالقوه خود را آشکار سازند و نیز دانش آموزانی وجود دارند که از توانایی ذهنی کمی برخوردار می باشند و نمی توانند مطالـب را به خوبـی درک نمـوده ، به سئوال ها پاسخ دهند ، یعنی بین IQ واقعی این سه گروه و ارزیابی هایی که خود آنان از هوششان به عمل می آورند ، هیچ تناسبی وجود ندارد . (سیاروچی و همکاران ۱۳۸۴) .