چگونه اهلی شویم

مقدمه
خداوند عشق را آفرید و این امانت سنگین خود را بر آسمان ها و زمین عرضه کرد اما آن ها از پذیرفتن این امانت شانه خالی کردند تا نوبت به انسان ظلوم وجهول رسید و او این امانت را پذیرفت و به این واسطه بر تمامی مخلوقات برتری یافت. اما انسان با این انتخاب خود را در معرض آزمایش الهی قرار داد تا صدق ادعای او ثابت شود. به همین منظور به این دنیا فرستاده شد تا با اختیار خود بتواند راه سعادت را بیابد و به منبع عشق دست یابد.

اما خیلی از ما انسان ها فراموش کرده ایم که چرا به این دنیا پا گذاشته ایم و زندگی دنیا چنان ما را مشغول خود کرده که از هدف اصلی که همانا بازگشت به سوی خالق خویش است باز مانده ایم . در این راه دنیا با ظاهر فریبنده اش و شیطان که از همان آغاز خلقت دشمنی خود را با ما شروع کرده موانع رسیدن ما به خداوند هستند.

اما ما در این دنیا بدون یار و یاور نیستیم بهترین هادی ما خود خداست که در همه حال یاور عاشقان است و اگر بنده ای از بندگان او یک قدم به سویش حرکت کند او چندین قدم به بنده اش نزدیک می شود. در اصل ما به واسطه ی پذیرفتن عشق الهی باید عاشق باشیم و او معشوق ما باشد اما او بیشتر از خود ما به ما مشتاق است. به همین منظور و در طول تاریخ پیامبران را برای هدایت بشر فرستاده تا راه کج را از صراط مستقیم مشخص کند و حجت را بر بندگان خود تمام کند. همچنین در نهاد ما فطرت پاکی را قرار داده که ما را به سوی سعادت راهنمایی می کند اما صد افسوس که بسیاری از ما انسان ها در زندگی خود راه غلط را طی می کنیم و در واقع در امانت الهی خیانت میکنیم

در واقع خیلی از انسان ها خدا را آنچنا که شایسته ی اوست نمی شناسند و همین منشا دوری آن ها از خدا و هلاکتشان است. در این میان فقط خود شخص مقصر نیست اگر چه در نهایت او به خاطر جرم خود و به این دلیل که با داشتن عقل و اختیار باز راه ناصواب را انتخاب کرده مجازات می شود اما در یک جامعه همه مردم نسبت به هم مسئولند چنان که در حدیثی از پیامبر(ص) نقل شده است که می فرمایند: همه شما چوپانید و همه شما مسئولیت نگهبانی از مردم را به عهده دارید. در نتیجه باید مسئو لیت هدایت انسان هابه دست کسی باشد که خود هدایت شده باشد بنابراین نباید کسانی که خود بسیاری از کارهای نادرست را انجام می دهند و از انجام کارهای درست خودداری میکنند در هر کسوتی وظیفه بسیار حساس امر به معروف و نهی از منکر را به عهده بگیرند که اگر چنین شود نتیجه ی معکوس حاصل می شود.
به عقیده من اولین و اساسی ترین قدم در راه هدایت انسان ها به سوی صراط مستقیم اهلی کردن آنها است به این معنی که در آنها ایجاد علاقه کنیم. اساسا در هر موضوعی علاقه و میل به انجام کاری عامل اصلی ایجاد انگیزه است و تا علاقه به چیزی وجود نداشته باشد حرکتی به سوی آن صورت نمی گیرد. پزوهشی که پیش روی شماست در راستای همین هدف تنظیم شده در این پژوهش که عمده ی مطالب آن از کتاب در محضر استاد نوشته سید حسن ابطحی گردآوری شده، سعی شده تا راه رسیدن و قرار گرفتن در صراط مستقیم به طور عملی برای خوانندگان تبیین گردد

بدین معنی که مطالب این پژوهش فقط جنبه ی نصیحتی و پند و اندرز ندارد و در آن هر یک از موانع رسیدن انسان به خدا مانند حب دنیا، تاریکی های روح، جاه طلبی و… مانند یک بیماری در نظر گرفته شده و بر طبق آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام برای درمان آنها دستورات عملی صادر شده ضمنا این نکته قابل ذکر است که این مطالب از زبان یک استاد گمنام که خود همه این راه ها را به طور تدریجی و عملی پیموده بیان شده است و از این استاد گمانم فقط به عنوان {او} یاد می شود و منظور کس دیگری جز او نبوده و به دیگری توجه نکنید.

چون خود من در زندگی از این مطالب استفاده کرده و نتیجه ی آن را در زندگی خود مشاهده کرده ام بر آن شدم تا این مطالب را در اختیار سایر دانشجویان قرار دهم تا هر کسی که در زندگی خود به دنبال آن معشوق حقیقی می گردد هر چه بهتر و سریعتر به هدف خود برسد. در پایان از زحمات استاد ارجمند جناب آقای عصاری که من را در تهیه ی این پژوهش تشویق و یاری کردند متشکرم.

تاريكيهاي روح و صفات رذيلة آن
او مي گفت :
سالها در فكر بود م كه من چه هستم ؟ و از چه ساخته شده ام ؟ و از چه چيزهائي تركيب گرديده ام ؟ يك روز مي ديدم ، شخصي پشت ميز تشريحي ايستاده و مرا كنار ميز ش آورده و مي گويد: مي خواهم تو را تشريح كنم تا ببيني از چه ساخته شده اي و چه هستي ، من هر چه خواستم از دست او فرار كنم مثل آنكه از خود اراده اي نداشتم و هر چه كردم موّفق به فرار از دست او نشدم .بالاخره مرا روي ميز تشريح گذاشت و با چاقوئي كه در دست داشت مرا از وسط دو نيم كرد، من آنجا احساس درد نكردم ، ولي ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم : اوّل ” بدن ” همانكه وقتي انسان مي ميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقي مي ماند، يعني گوشت و پوست و استخوا ن و خون ؛ آن شخص بدنم را كناري انداخت مثل كسي كه به او اصلا كار ي ندارد . دوّم ” روح نباتي ” آن هم با كنار انداختن بدن به كناري افتاد، اين روح تنها اسمش روح است ، استقلال

ندارد، تا بدن سالم است اين روح با او هست ، يعني از وقتي كه انسان در رحم ، نطفه اش منعقد مي شود، اين روح در او ايجاد مي گردد و تا زماني كه مي ميرد آني اين روح از بدن انسان جدا نمي شود و وقتي هم كه انسان مُرد اين روح ديگر وجود مستقل خارجي ندارد . سوّم ” روح “يعني خود انسان ، حقيقت انسان ، همان چيزي كه وقتي انسان به خواب مي رود و يا بيهوش مي شود در بدن از فعّاليّت مي افتد. يعني در حال خواب اثري وجودي در بدن ندارد. و خلاصه آن روحي كه در انسان در حال بيداري هست و در حال خواب نيست ، آن را مي گويم .بالاخره آن شخص آن روح را

يعني من ر ا) در دست گرفت و به من گفت : تو اين هستي ، حقيقت تو اين است .آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موّقت بودند، براي انجام كارهائي كه در دنيا بايد انجا م دهي بطور موّقت به تو داده اند، بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعي است .من به آن روح (يعني به خودم ) نگاه كردم ، ديدم روح چيزي است شبيه به بدنم ، عينًا مثل آنكه شما شيشه اي را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبي او سالم مانده باشد. من به روح خودم دقيق تر شدم ، ديدم مثل آنكه لاية سياهي از دود

سراسر وجود روحم را فرا گرفته است ، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است .آن شخص كه عهده دار ” ميز تشريح ” بود با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتي به روح نگاه كردم ، به قدري آن را شّفاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم .آن شخص به من گفت : حالا حقيقت تو اين است ، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستي ، آن بدن و

آن روح نباتي و آن سياهي كه من او را از روح تو بيرون كشيدم هيچ كدام جزء وجود واقعي تو نيستند. زيرا بدنت را بعدًا به تو داده اند كه بتواني از لذائذ دنيا به وسيلة آن ﺑﻬره مند شوي و وظائفي كه از طرف خدا به تو محوّل مي شود و ناگزير بايد بوسيلة بدن ، بعضي از آﻧﻬا را انجام

دهي ، عمل كني .علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاي بدنت از بين مي روند و از تغذيه اي كه مي كني سلولهاي جديدي بوجود مي آيند، يعني در حقيقت بدنت مثل جوي آبي به سوي فنا و از بين رفتن جاري است و اگر چند روز از را ه تغذيه آن را جبرا ن نكني ، بدن ضعيف مي شود و كم كم از بين مي رود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكني. و امّا روح نباتي

كه فقط براي زنده نگه داشتن همان بدن است ارزشش خيلي كمتر از خود بدن خواهد بود . زيرا كار او رساندن مواد غذائي به سلولهاي بدن است و بالاخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه مي دارد و ماية رشد و نموّ آﻧﻬا مي شود همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه مي دارد و لذا اسم ش را روح نباتي يا روح گياهي گذاشته اند. و آن سياهي كه من از رو ح تو بيرون كشيدم ، در حقيق ت آلودگيهائي است كه انسان در عالم ” ذر ” و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به

خاطر آلوده بودن محيط زيست در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كني و عمدة كار تو در دنيا همين است .واضحتر بگويم : اين سياهي ، اين ظلمت ، اين تاريكي را تو به خاطر ندانم كاريهايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطا ن قرار گرفتنت در خود ت بوجود آورده اي و در دنيا تنها كار ت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كني و ضمنًا اين را بدان كه اين سياهي اگر فعلا در وجود ت از روحت فعّالتر نباشد كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براي سعادتت

فعّاليّت مي كند، اين سياهي كه بعضي نامش را ” نفس امّارة بالسّوء ” و بعضي اسمش را روح حيواني مي گذارند براي بدبخت كردنت ، فعّاليّت مي نمايد. او مي گفت :من در آن حال به آن سياهي كه از روح م جدا شده بود دقيق شدم ،ديدم به قدري كثيف است كه قابل تصوّر نيست .آن سياهي عينًا مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم .يعني يك شب در اوائل جواني در خانة خلوتي در اطاق تنهائي خوابيده بودم و زن جواني در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.ناگهان متوجّه شدم كه شخصي مرا بيدار مي كند، نمي دانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيداري بود م كه ديدم ي ك موجودي شبيه به انسان ولي مثل دود سياه با قيافة

بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت مي كند، من از ترس به خود لرزيدم و فريادي كشيدم و بيهوش شدم .حالا مي فهمم كه اين تصوير صورت شيطاني داشته كه در روح شّفاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتي كه آن شيطان داشته حالا در روح من بوجود آمده است .پس همان طوري كه آن شخص مي گفت ، من بايد آن تصوير شيطاني يعني آن سياهي را از خود دور

كنم و الا من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش ، به خاطر خيانتش ، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالاخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخّلد شد، من هم ملعون و مطرود و مخّلد در آتش خواهم بود.لذا تصميم گرفتم با برنامه اي كه براي تو آﻧﻬا را خواهم گفت آن ظلمت و سياه ي را از روحم جدا كنم ، يعني اوّل قطعه قطعة آن

سياهي را بشناسم و سپس روحم را از آﻧﻬا تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزندة انساني برسم .
او ميگفت :در اينجا آن جلسه ﺑﻬم خورد و آن چهار چيز ي را كه آن شخص ازهم جدا كرد ه بود باز به هم متّصل كرد و لي من خدا را شكر كرد م كه لطف الهي شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقي را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيداري از خواب غفلت به من دست داده بود و بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم ، حقيقت غير از اين نبود. لذا بعد از

آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهي كه وارد روحم شده بود داد ه بودم و مي خواستم به هر وسيله اي كه شده ، كم كم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير ا لي الله را ادامه دهم و به وصل كامل برسم ، و لي در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلبم و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم ، تا آنكه يك شب قرآن خواندم و از كلام الهي

استمداد مي كردم كه به اين آيات رسيدم :” يا َايُّهَا الَّذينَ ا ‘مَنُوا اتَُّقوا اللهَ وَ ْلتَنْ ُ ظرْ نَفْسٌ ما َقدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَُّقوا اللهَ اِنَّ اللهَ خَبيرٌ ِبما تَعْمَُلو َ ن وَ لا ‘تَكونُوا َ كالَّذينَ نَسُوا اللهَ َفَانْسي’هُمْ َانْفُسَهُمْ ُاولئِكَ هُمْ ا ْلفاسُِقو َ ن لا ‘يَسْتَوي َاصْحابُ ال نّ’اِ ر وَ َاصْح ‘ابُ الْجَنَّةِ َاصْح ‘ابُ الْجَنَّةِ هُمُ اْلف ‘ائِزُو َ ن َلوْ َانْزَْلنا هذا اْلُقرْا’ َ ن عَلي ‘ جَبَل َلرََأيْتَهُ خاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِاللهِ وَ تِلْكَ ا ْ لامْثال نَضْربُه ‘ا لِلنّا س َلعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُو َ ن هُوَ اللهُ الَّذي لا ‘اِلهَ اِ ّ لا’ هُوَ عالِمُ الْغَيْب وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمن ‘الرَّحيمُ هُوَاللهُ الَّذي لا ‘اِلهَ اِ ّ لا’ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلا ‘مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكبِّرُ سُبْحا ن اللهِ عَمّا يُشْرِ ُ كو َ ن

هُوَاللهُ اْلخالِقُ اْلباري الْمُصَوِّرُ َلهُ ا ْ لاسْماءُ اْلحُسْني يُسَبِّحُ َلهُ ما فِي السَّمو’اتِ وَ ا ْ لارْ ِ ض وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ ” .
اين آيات را چند مرتبه براي آنكه در آﻧﻬا ﺑﻬتر تدبّر كنم خواندم و از طرفي چون مي دانستم كه از ” ائمّة اطهار(سلام الّله عليهم اجمعين)
نقل شده كه هر كس هر آيه و سوره اي از قرآن را براي هر حاجتي كه دارد بخواند حاجتش برآورده مي شود، من اين آيات را براي همين

حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد. ناگاه باز همان حالت جدا شد ن روح از بدن و جدا شدن آن روح سياه از روحم به من دست داد، ولي اين دفعه كه پس از ماهها انتظار ش را مي كشيدم آن را به آساني از دست ندادم و خودم روح سياه را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست ؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست ؟

خوشبختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهي مي توانم آن را به كّلي از بين ببرم. وقتي او را آزمايش كردم ، ديدم سر تا پايش جهل و ناداني است .بنابراين طبيعي بود كه جهل را مي توان با علم بر طرف كرد. توضيح آنكه آن سياهي كه در روح من بود در اثر

بي توجّهي به مطالبي كه در عا لم ارواح از مكت ب اهل بيت (عليهم السّلام ( ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود بوجود آمده بود . لذا ناداني و فراموشي جاي دانائي و علم را گرفته بود، بر هم ين اساس ، شرارت جاي خير و كفر جاي ايمان را پر كرده بود. بنابراين اگر من مي توانستم ايمانم را محكم كنم ، طبيعي بود كه كفر و كم كم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن

سياهي را از روحم برطرف نموده بودم .و لذا باز به فكر چاره جوئي براي رفع اين تاريكي افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوا نم اين سياهي را از وجودم برطرف كنم ، امّا نمي دانستم كه چقدر مشكل است ، سالها طو ل كشيد و رياضتهاي زيادي كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل مي شدم .مثلا گاهي دلائل علمي اثبات وجود خدا را مطالعه مي كردم و گاهي به آيات آفاق و انفس دقيق مي شدم و گاهي ساعتها در ريزه كاريهاي جهان آفرينش بخصوص در ارتباط با گياهان و حشرات و شعور آﻧﻬا و كيفيّت خلقت آﻧﻬا فكر مي كردم . اگر چه همة اينها در تقويت ايمانم مؤّثر بود، ولي دلم آرام نمي گرفت . و پس از آ ن همه زحمت ، تازه ايمان

موّقتي پيدا كرده بودم ، يعني اين سياهي از اين به بعد كم و زياد مي شد، گاهي ايمانم قوّت پيدا مي كرد و د لم آرام مي گرفت و گاهي كفر و جهل سر تا پاي وجودم را احاطه مي كرد و تمام وجودم شرارت و بدي مي شد، بالاخره ايمان مستقرّي نداشتم و اين خود بيشتر از سابق اسباب

زحمت شده بود، زيرا وقتي ايمانم از بين مي رفت نبودنش بيشتر احساس مي شد و بيشتر مرا در طوفان و ناراحتي قرار مي داد، امّا در عين حال خوشحال بودم كه براي ايمان در دلم لانه اي ساخته ام و ايمان مانند كبوتري كه قدم در لانة تازه مي گذارد و هنوز به آن لانه عادت نكرده و بلكه چون در آن لانه جانوران موذي مي بيند (كه منظورم همان سياهيها است ) از اقامت در آن مي ترسد و فرار مي كند، مي باشد.

پس بايد لانة دل را بررسي كنم و عّلت عد م استقرار ايمان را در آ ن پيدا كنم ، تا شايد ايمان در آن مستقر شود. امّا متأسّفانه وقتي به روحم ، به نفسم ، به خودم و به اصطلاح به لانة ايمانم مراجعه كردم ، ديدم در آن جانوران زيادي بودند، كه من آﻧﻬا را براي تو اسم مي برم و حتمًا يا هم آﻧﻬا و يا تعداد ي از آﻧﻬا در تو هست و به همين جهت ايمانت مستقر نيست و بايد آﻧﻬا را از بين ببري و هر يك به سهم خود در تشديد آن تاريكي و سياهي در روح ، مؤّثر است .آﻧﻬا عبارت بودند از: ” محبّت به دنيا، رياست طلبي ، ظلم به همنوع ، نفاق ، ناسپاسي ، بي مهري

نسبت به همنوع ، عجله ، كبر و عجب ، سستي و نداشتن محبّت ، شهرت طلبي ، حقد و حسد، بخل ، خيانت ، بي حيائي ، اسراف ، حرص ،
طمع ، قساوت ، شهوتراني ، ّنمامي ، پست طبعي ، انتقام جوئي ، كم صبري ، انكار و لجاجت ، دروغ ، و فقر ذاتي در مقابل مردم ، دشمني نسبت به مردم ، تفاخر و نداشتن تواضع ” .البتّه همة اين صفات را من نداشتم ، زيرا محيط زندگي و تربيت خانوادگي من خيلي از اين صفات را از من پاك كرده بود و يا ﺑﻬتر بگويم نگذاشته بود كه آﻧﻬا در من بوجود بيايد، ولي من خيلي از اينها را هم

داشتم ، بخصوص محبّت دنيا و شهرت و رياست طلبي ، كه تار و پود زندگي مرا به باد مي داد و هم ين صفات بود كه سياهي غليظي در روح من بوجود آورده بود . ولي به بركت خاندان عصمت(عليهم السّلام ) و توسّل به آﻧﻬا و كمك استادم شروع به پاكسازي روحم از اين آلودگيها كردم و بحمدالّله موّفق هم شدم .
و به ياري خدا در اين كتاب تجربيّات خودم را براي تو مي گويم تا تو هم انشاءالّله موّفق شوي.
انبساط و انقباض

او مي گفت :يك روز جواني كه من به او خيلي علاقه داشتم و او از خانوادة بسيار نجيبي بود، نزد من آمد و گفت :چند روز است كه ايمانم به كّلي از دستم رفته و خود را آنچنان بي اعتقاد به حقايق جهان هستي احساس مي كنم ، كه نزديك است منفجر شوم ، از شما تقاضا دارم ، هر چه زودتر اين مر ض روحي مرا معالجه كنيد. من چون او را مي شناختم و مي دانستم كه دلائل علمي و عقلي و نقلي اصول اعتقادات را نمي داند، يعني در اين باره تحقيق نكرده و حتّي كتابي هم

مطالعه ننموده است به او دستور دادم كه يك دوره اصول اعتقادات را در س بگيرد و عقائد خود را از نظر علمي محكم نمايد، تا شايد ايمانش به او برگردد. او به اين دستور عمل كرد و بحمدالّله استاد خوبي هم نصيبش شد. من به استاد او گفته بودم كه بايد برنامة درسي او را صحيح تنظيم كند، تا در مدّت كوتاهي اصول اعتقاداتش را ياد بگيرد و او هم به اين دستور عمل كرد و بحمدالّله ناراحتي روحي او رفع شد.

او مي گفت :مرد سالخورده اي كه به قول خودش سالها در رشتة فلسفه و عقائد اسلامي زحمت كشيده بود و خود را از علماء متخصّص در رشتة عقائد مي دانست ، روزي به من گفت : من نمي دانم چرا با اينكه دلائل زيادي در اثبات وجود خدا و سائر مسائل اعتقادي دارم در عين حال گاهي آن چنان بي ايمان مي شوم كه مي خواهم منفجر گردم ، در آن وقت مثل كسي هستم كه همة اين دلائل را براي انكار اين حقايق داشته باشد؛ حالا من بايد چه كنم ؟ به او گفتم : خانة دل تو

ممكن است مملوّ از صفا ت رذيله باشد، نفست را تزكيه نكرده اي . لذا وقتي ايمان را با زنجيرهاي دلائل به اين خانه مي كشاني و او مجبور مي شود كه وارد خانة دل تو گردد و از طرفي با آن

صفات رذيله سر سازش ندارد، با اندك غفلتي از دل تو بيرون مي رود و آن وقت ديگر نمي تواني به آساني ايمان را به خانة دل خود برگرداني .درست مثل كبوتري كه شما بخواهي او را در لانه اي كه پر از حيوانات درنده است جاي دهي ، طبيعي است كه او حاضر نمي شود در آ نجا بماند و مستقر گردد. بنابراين اگر بخواهي خانة دل را مقرّ ايمان قرار دهي و او را در آنجا مستقر نمائي بايد نفست را از صفات رذيله تزكيه كني و قلبت را از جميع خصلتهاي زشت پاك نمائي .او مي گفت :روزي

خدمت مردي كه سالها در سير و سلوك بوده و حقيقتًا به كمالات معنوي خوبي رسيده و وجود او ماية ﺑﻬره هاي معنوي فراواني است . رفتم و از او خواستم كه گوشه اي از تجربيات خود را در امور معنوي و سير الي الّله براي من نقل كند. او گفت : من در سفر وصو ل به كمالات روحي مي ديدم كه گاهي حالت انبساط عجيبي دارم ، يعني به قدري روحيّا تم خوب است كه مانند كسي كه

 

همة حقايق و ماوراءالطبيعه و معنويّا ت را به چشم مي بيند، مي باشم . ولي گاهي هم به قدري در انقباض قرار مي گرفتم و همچون كسي بودم كه در تاريكي فوق العاده اي قرار گرفته و حتّي جلوي پايش را هم نمي بيند. ولي در هر حال به سير معنو ي و تزكية روحم ادامه مي دادم و اين

انبساط و انقبا ض را اهميّت نمي دادم و در حقيقت خود را مثل مسافري كه در اتوبو س نشسته و طيّ طريق مي كند و در را ه گاهي به شهرها و چراغها و مناظر زيبا مي رسد و آﻧﻬا جلب توجّهش را مي نمايد و گاهي هم در بياباﻧﻬاي بي آب و علف و تاريك كه هيچ چيز را نمي بيند تصوّر مي كردم .فراموش نمي كنم كه در آن زماﻧﻬا گاهي خواﺑﻬا ي بسيار خوب ، مكاشفات بسيار جالب ،

استشمام عطرهاي معنوي و حتّي مشاهداتي كه فوق العاده جلب توجّه مرا مي كرد داشتم ، امّا استادم به من مي گفت :مبادا اينها تو را سرگرم كند، زيرا تا وقتي به مقصد كه همان كمالات معنوي و تزكية نفس است نرسيده اي ، اينها براي تو فائده اي ند ارد، حتّي وقتي به اينها مي رسي و در عين حال مي بيني كه هنوز در وجود ت صفات غير انساني وجود دارد، بايد بداني كه گاهي همينها ماية توّقف تو و يا لااقل ماية سرگرمي تو از وصول به آن مقاصد است و همچنين

وقتي خواب نمي بيني و يا مكاشفه و مشاهده اي نداري و يا در انقباض مطلقي و حتّي نشاطي در دعاء و عبادت در خود احسا س نمي كني ، ولي مشغول تزكية نفسي و به سوي خدا مي روي ، خود را مثل كسي بدان كه در بيابان تاريكي در اتوبوس نشسته و به سفرش ادامه مي دهد و يا مثل كسي كه از بيابان بي آب و علف عبور مي كند و آ ن بيابان هيچ چيز ندارد كه او تماشا كند. و بالاخره اينها يعني اين انقباضها و انبساطها نبايد تو را از مقصد كه همان كمالات روحي است ، باز بدارد و بلكه تو بايد سرت را به زير بيندازي و به سير خود دائمًا ادامه دهي .

حبّ دنيا
او مي گفت :يك روز به زيارت حرم ” حضرت رضا)عليه السّلام ( مشرّف شدم ، زيارت ” جامعة كبيره ” را با توجّه مي خواندم ، به جملات زيارت كاملا دقيق بودم ، همه را به قصد معني و خطا ب به ” اهل بيت عصمت(عليهم السّلام ) مي خواندم ، روح م به پرواز درآمد ه بود، حا ل خوشي داشتم ، مثل كبوتري بودم كه از قفس پريده و مي خواهد به سوي چشمة خورشيد پرواز كند. ولي افسوس ، در وقت پرواز مثل آنكه سنگ بزرگي به پاهايم بسته باشد، مرا به طرف زمين كشيد و به روي

زمين انداخت ، در آن حال به آن سنگ نگاه كردم ديدم رويش نوشته ” محبّت دنيا ” ، كه اصل همة بديها است . خدايا باز با اين مانع چه كنم ، آه كه چقدر سنگ سنگيني جلوي پايم افتاده ، عجب گرفتاري بزرگي برايم بوجود آورده است ، چرا دل مرا “محبّت دنيا ” فرا گرفته .مگر من نمي دانم كه دنيا بازيچه است ؟! مگر من نمي دانم كه هر چه داشته و دارم ، بايد بگذارم و بروم ؟! مگر دنيا

همه چيزش اسباب زحمت نيست ؟ مگر دنيا خانه اي كه به بلا پيچيده شده است ،مگر دنيا به كسي وفا كرده ؟ مگر كسي در دنيا باقي مانده ؟ پس چرا من به او دل ببندم !چرا اين گونه خود را گرفتار او كنم ، من نبايد حتّي به مقدار سر سوزني محبّت دنيا را در د ل داشته باشم و بايد فر ض كنم كه الا از دنيا برو م و حتّي كوچكترين چيزي كه به آن محبّت دارم نمي توانم با خودم ببرم ، خانه و زندگي را بايد بگذارم ، ز ن و فرزند و املا ك و زينتها را بايد بگذارم ، حتّي لباسهايم را، حتّي بدنم را و بالاخر ه همه و همه را بايد تر ك كنم و تنهاي تنها، مجرّد مجرّد بايد با خدا روبرو شوم ، اگر

دلبستگي به مال دنيا داشته باشم در وقتي كه با خداي تعالي روبرو مي شوم تمام توجّهم به او نخواهد بود، آنجا است كه مورد غضب الهي واقع مي گردم ، او مرا طرد مي كند، او مرا لعنت مي كند، او مرا آ ن چنانكه شيطان را راند ة درگاه خود قرار داد، مرا هم مي راند و تا روز قيامت لعنتش را نصيب من مي كند. پس چرا اين چنين دنيائي را دوست بدارم ؟ و براي خود اين همه زحمت

درست بكنم ، بحمدالّله آن روز به بركت ” خاندان عصمت و طهارت )عليهم السّلام( به كّلي ” محبّت دنيا ” را از دل كندم و مثل كبوتري كه پايش از تله در مي آيد و به سوي آسمان پر مي كشد، من هم به سوي حقايق و معنويّات پرواز نمودم. او مي گفت :روز عرفه اي بود، من در آن روز دعاء حضر ت ” امام حسين)عليه السّلام( در روز عرفه را در اطا ق خلوتي مي خواندم ، هنوز دعاء را تمام نكرده بودم كه مكاشفه اي دست داد، در آن حال خود را در دنيا به صورتي كه تا چند لحظة ديگر شر ح مي دهم مي ديدم و چو ن دنيا را اين چنين ديدم بغض دنيا را در دل گرفتم و ديگر به آن

اعتماد نكردم .در آن مكاشفه خود را در ميان درّه اي كه كو هها از چهار طرف ، سر به آسمان كشيده بودند مي ديدم ، محّلي كه من در آن بودم مثل چاهي بود كه هيچ راه فرار نداشت و اگر سنگي از قّلة كوه كنده مي شد مستقيم به سر من مي خورد. در اين حال به وحشت افتادم و وقتي ترس و وحشتم زيادتر شد كه مي ديدم از سر قّله هاي كوههاي طراف سنگهائي كنده شده و با سرعت به طرف من مي آيد، به روي هر سنگي يكي از بلاهاي دنيا نوشته شده و اگر همة آﻧﻬا

به روي من بريزند، مرا زير خود مدفو ن مي كنند و براي هميشه بدبخت و بيچاره ام .امّا د ر اين بين چشمم به انوار مقدّسة ” اهل بيت عصمت و طهارت “يعني ” چهارده معصوم ” )صلوات الّله و سلام ه عليهم اجمعين ( افتاد، كه بالاي سرم دور يكديگر نشسته اند و به بيچارگي من نگاه مي كنند، به حضرت ” بقيّة الّله ” ارواحنا فداه متوسّل شدم ، عرض كردم : مولايم از اين همه بلاها كه اين گونه

به سر من مي ريزد به شما پناه مي برم .به خودت قسم كه اگر به ما مردم لئيم ، شخص ضعيفي كه دشمن به او حمله كرده ، پنا ه بياورد و ما قدر ت بر دفع آن بلا را از او داشته باشيم ، به او پناه مي دهيم .حالا من كه به شما پناهنده ام ، اينها هم دشمن من اند و شما هم قادر بر دفع آﻧﻬا هستيد و علاوه :انت يا مولاي كريم من اولاد الكرام و مأمور بالضّيافة و الاجارة فاضفني و اجرني

صلوات الّله عليك و علي آبائك ال ّ طبين ال ّ طاهرين .(تو كريمي ، از اولاد كريمهائ ي و از طرفي امر شده اي كه ما را در پناه خود ميهمان كني ، پس به من پناه بده و مرا مهمان كن ، درود خدا بر تو و پدران پاك و پاكيزه ات باد). حضرت ” بقيّة الّله ” ارواحنا فداه اراده فرمود ند كه همة بلاها (با آنكه بر سر م ن سرازير بودند ) در جا ي خود متوّقف شوند، در اين بين صدائي به آواز بسيار بسيار لطيف و دلربائي كه مثل آن صدا را در دنيا نشنيده بودم اين آيات از قرآن را تلاوت م يكرد: ” وَ مَا

اْلحَيوُة الدُّنْيا اِ ّ لا’ َلعِبٌ وَ َلهْوٌ وَ َللد ‘ارُ ا ْ لا’خِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَُّقو َ ن َاَفلا’ تَعْقُِلو َ ن ” .” َارَضيتُمْ ِباْلحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ ا ْ لا ‘خِرَةِ َفم ‘ا مَت ‘اعُ اْلحَيوةِ الدُّنْيا فِي ا ْ لا’خِرَةِ اِ ّ لا’ قَليلٌ ” .” اِنَّ الَّذينَ لا ‘يَرْجُو َ ن لِقاَئنا وَ رَضُوا ِباْلحَيوةِ الدُّنْيا وَ اطْمََانُّوا ِبه ‘اوَ الَّذينَ هُمْ عَنْ ا ياتِنا غافُِلو َ ن ُاولئِكَ مَْأوي ‘هُمُ النارُ ِبما كانُوا يَكْسِبُو َ ن ” .” اِنَّما مََثلُ اْلحَيو ‘ةِ الدُّنْيا َ كماءٍ َانْزَْلناهُ مِنَ السَّماءِ َفاخْتََلط ِبهِ نَباتُ ا ْ لارْ ِ ض مِما يَأْكُلُ الناسُ وَ ا ْ لانْع ‘امُ حَتي اِذ ‘ا َاخَذتِ ا ْ لارْضُ زُخْرَُفه ‘ا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ َاهُْله ‘ا َانَّهُمْ قادِرُو َ ن عََليْه ‘ا َ

اتيه’ا َامْرُن’ا َليْ ً لا َاوْ نَه ‘ارًا َفجَعَْلناها حَصيدًا َ كَانْ لَّمْ تَغْنَ ِبا لامْس َ كذ ‘لِكَ نَُفصِّلُ الا’ياتِ لَِقوٍْم يَتَفَكَّرُو َ ن ” .” اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ َفلا ‘ تَغُرَّنَّكُمُ اْلحَيو ‘ُة الدُّنْيا وَ لا ‘ يَغُرَّنَّكُمْ ِباللهِ الْغَرُورُ ” .” َفَامّا مَنْ َ طغي ‘ وَ ا’َثرَ اْلحَيو ‘َة الدُّنْي ‘ا َفاِنَّ الْجَحيمَ هِيَ اْلمَْأو ي ‘ وَ َامّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَن اْلهَوي ‘ َفاِنَّ الْجَنََّة هِيَ اْلمَْأوي ‘

” .
” دنيا جز بازيچه و لهو چيز ي نيست ، ولي خانة آخرت ﺑﻬتر است براي كساني كه تقوي داشته باشند، آيا شما تعّقل نمي كنيد ” .” آيا شما به زندگي دنيا در مقابل آخرت راضي مي شويد و حال آنكه ارزش زندگي دنيا در مقابل آخرت چيزي نيست ” ” كساني كه اميد لقاء ما را ندارند و تنها به زندگي دنيا راضي شده اند و به آن اطمينان پيدا مي كنند، آ ﻧﻬا كساني هستند كه از نشانه هاي ما غافلند، آﻧﻬا جايگاهشان جهنّم است و اين به خاطر چيزي است كه كسب كرده اند ” .” مََثل زندگي دنيا مََثل آبي است كه نازل مي شود از آسمان ، پس مخلوط شود با روئيدنيهاي زمين از

گياهاني كه مردم و حيوانات مي خورند، تا آنكه زمين سبزي و خرّمي خود را دريافت دارد و اهل آن زمينها گما ن كنند آﻧﻬا نيرومند بر اين سبزي و خرّمي هستند، كه ناگهان شب يا روز اراده و امر ما برسد و آنچنا ن آن را درو كند مثل روز گذشته كه در آن چيزي نبوده ، اين چنين خدا تفصيل مي دهد نشانه هاي خود را برا ي كساني كه فكر كنند ” .” اي مردم ! وعدة خدا حقّ است ، پس

شما را زندگي دنيا مغرور نكند و شما را دنيا به عفو پروردگار گول نزند ” .” امّا كسي كه طغيان كند و زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، جهنّم مأواي او است ” .به به چقدر اين صوت دلربا بود، چقدر اين آيات مؤّثر بود، چقدر براي كنده شدن از دنيا و متوجّه شدن به آخرت ، اين مطالب پر فائده بود. امّا من كه هنوز در آن درّه و يا به تعبير ﺑﻬتر گودالي كه در وسط كوههاي سر به فلك كشيده بود، قرار گرفته بودم و نمي دانستم چه بايد بكنم و با قطع شدن صدا دوباره همّ و غم و تر س شديدي مرا فرا گرفته بود و از طر في هم ديدم باز دوباره سنگها به طرف من پرت مي شوند، به گريه افتادم و از صدمة هر يك از سنگها به يكي از “معصومين )عليهم السّلام ( پناه مي بردم و گاهي به معصومي از چند سنگ پناهنده مي شدم .

و بالاخر ه از صدم ة سنگهاي پرتاب شده در پنا ه ” معصومين ” سالم ماندم ، ولي از همة اينها به اين نتيجه رسيدم ، كه دنيا جاي بدي است ،
كسي كه به آن محبّت پيدا كند، ديوانه است .كسي كه دل به دنيا با آن همه بلاها كه دائمًا به سرش فرود مي آيد ببندد، بي عقل است .
و اگر كسي بخواهد از بلاها ي دنيا محفو ظ بماند، بايد به انوار مقدّسة معصومين پناهنده شود و خود را درزير ساية الطاف آﻧﻬا قرار دهد.
” من اتاكم نجي و من لم يأتكم هلك ” (كسي كه د ِ ر خانة شما آمد،نجات پيدا كرد و كسي كه از شما تخّلف نمود، هلاك شد


او مي گفت :
روزي در مجلسي ذكر مصيب ت اصحاب حضر ت ” سيّدالشّهداء “
(عليه السّلام ) شد، روضه خوان ، بي محبّتي آن اصحاب كبار را به دنيا
شرح مي داد، من هم يكي به خاطر ذكر مصيبت و ديگر به خاطر آنكه
چرا من اين گونه نيستم ، سر به زانو گذاشته بودم و گريه مي كردم ،
ناگهان خود را در حا لي ديدم كه فكر نمي كنم خواب بودم ، بلكه

احتمالا همان مكاشفه بود ولي با مكاشفه هاي معمولي مختصر فرقي داشت .
به هر حال خود را در زنداني مي ديدم كه داخل زندان هرج و مر ج
است ، چند نفر قلدر همه را اذيّت مي كنند، حتّي به زندانبان هم اعتنائي
نمي كنند اخبار مختلفي از خارج زندان به داخل شايع شده است .
يكي مي گويد: اگر از اين زندان آزاد شويد شاه پرقدرتي شما را دستگير

مي كند و همه را شكنجه مي دهد و بلكه در آتش مي سوزاند و حتّي به
شما مهلت نفس كشيدن نمي دهد.
آﻧﻬائي كه اين شايعه را باور كرده بودند به هيچ وجه نمي خواستند از
زندان بيرون بروند، باز هم ين زندان با همة ناراحتيهايش براي آﻧﻬا ﺑﻬتر
بود.
جمعي هم كه از همه كم عقل تر و كم فكرتر و كم حافظه تر بودند، حتّي
خارج زندان را به كّلي فراموش كرده بودند و مي گفتند: اصلا خارج از
اين زندان چيزي نيست و هر چه هست همين زندان است ، آﻧﻬا هم
نمي خواستند از زندان بيرون بروند.

ولي عدّه اي مي دانستند كه در زندانند، آن هم در زندان با اعمال شاّقه ،
آن هم در زنداني كه هرج و مرج است و حقو ق محدود زند انيها پايمال
مي شود. و مي دانستند كه در خارج زندان چه نعمتها، چه لذﺗﻬا، چه
قصرها، چه كاخها، براي آﻧﻬا مهيّا شده است ، اينها بودند كه براي
آزادي لحظه شماري مي كردند، همه روزه از زندانبا ن و مافوق و مافوق تر
او تقاضاي آزادي مي نمودند.
در آن حال شخصي به من گفت : مََثل اين زندانيها و مثل اين زندان
مثل دنيا و اهل دنيا است . اگر به آن دو دسته از زندانيها بگوئي :
خدا شما را از زندا ن نجات دهد، مساوي است با آنكه به يكي از اهل
دنيا بگوئي : خدا مرگت دهد، ولي اگر به ا ين دسته از مرد م با شعور و
با عقل و بلكه اولياء خدا بگوئي : خدا تو را مر گ دهد، مساوي است

با آنكه به آﻧﻬا بگوئي خدا تو را از زندا ن نجات دهد، آﻧﻬا خوشحال
مي شوند، آن چنانكه اصحاب ” سيّدالشّهداء ” (عليه السّلام ) در
شب عاشوراء خوشحال بودند كه فردا از زندا ن دنيا نجا ت پيدا مي كنند.
ُقل يا َايُّهَا الَّذينَ هادُوا اِ ن زَعَمْتُمْ َانَّكمْ َاوْلِياءُ لِلهِ مِنْ دُونِ النا ِ س
َفتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِ ْ ن ُ كنْتُمْ صادِقينَ وَ لا’ يَتَمَنَّوْنَهُ َابَدًا.

بگو ا ي كساني كه يهودي هستيد، اگر گما ن مي كنيد كه شما از اولياء
خدائيد، پس تمنّاي مرگ كنيد اگر راست مي گوئيد، كه هرگز اين تمنّا
را نخواهند كرد.
او مي گفت : اگر كسي به رواياتي كه در مذمّت و مدح دنيا از ناحية “
معصومين ” (عليهم السّلام ) وارد شد ه تو جّه كند، به خوبي مرض
حبّ دنيا از او معالجه مي شود و ارزش دنيا را درك مي كند.
” رسول خدا ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود:

” ﺑﻬترين كمك و يار ي دهنده بر طاعت پروردگار، دارائي و مال است
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود:
” ﺑﻬترين ياري دهنده براي بدست آوردن آخرت ، دنيا است ” .
” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمودند:
” سه چيز از دنيا ي شما مورد پسند من است : بوي خوش ، زنان و نور
ديدگان من در نماز است ” .

” امام با قر ” (عليه السّلام ) به نقل از ” پيامبر اكرم ” (صلي
الّله عليه و آله ) فرمودند:
” عبادت هفتاد جزء است كه ﺑﻬترين و بالاترين آن ، طلب روزي از راه
حلال است ” .
” امام صادق ” (عليه السّلام ) به نقل از ” پيامبر ____________اكر م ” (صلي
الّله عليه و آله ) فرمودند:
” ملعون آن كسي است كه بار زندگي و خر ج خود را بر مرد م تحميل
نمايد ” .

” امام سجّاد ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” دنيا بر دو گونه است : دنيائي كه از آن به قدر نياز استفاد ه گردد و
ديگري دنياي ملعون (كه وسيلة عيش و نوش و گناه باشد) ” .
” حضرت باقر ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” آن كس كه در دنيا روزي خويش را با بي نيازي از مردم به دست
آورد و آن را در راه تأمين كفاف خانواده و لطف به همسايه به كار
برد، خدا را در حالي ملاقات مي كند كه صورت او همانند ماه شب
چهارده باشد ” .

” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” كوشش كننده براي بدست آوردن روزي عيال خود، همانند مجاهد
در راه خدا است ” .
آن حضرت ، دربار ة مردي كه گفت : ” در خانة خود مي نشينم و نماز
خوانده و روزه گرفته و خداي خويش را عبادت مي نمايم و روزي من
خواهد رسيد ” ، فرمود:
” اين يكي از سه نفري است كه دعاي آﻧﻬا مستجاب نمي شود ” .
و فرمودند : ” خداوند سفرها ي غريبانه را كه در طلب روزي باشد
دوست مي دارد ” .
و مردي به حضرتش گفت : به خدا كه ما دنيا را مي طلبيم و دوست
داريم كه آن را بدست آوريم .

حضرت فرمود: دوست داري كه با آن چه كني ؟
گفت : مي خواهم كه دنياي بدست آمده را براي خود و خانواده ام به
كار گير م و با آ ن صدقه داده و به نزديكان رسيدگي كرده و زيارت
حج و عمره بجا آورم .
آن حضرت فرمود : ” اين طلب دنيا نيست و بلكه اين طلب آخرت
است ” .

آن حضرت در جاي ديگر فرمودند:
” هر كسي كه دنياي خويش را در را ه آخرت ترك گويد، از ما نيست
. “
” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمودند:
” اگر دنيا در پيشگا ه خداوند به اندازة بال پشه اي ارزش مي داشت ،
هرگز كافري را از آن جرعة آبي نمي نوشانيد! “
و فرمودند : ” دنيا ملعون است و هر چه در آن است نيز ملعو ن
است . مگر قسمتي از دنيا كه براي خدا باشد ” .

و در جاي ديگري فرمودند:
” آن كس كه دنياي خود را دوست بدارد، به آخرت خويش ضرر زده
و آن كس كه آخرت را دوست بدارد، به دنياي خود زيان رسانده
است . پس امور جاودان و ماندني را بر امور ناب ود شدني و فاني برگزينيد
. “
و فرمود: ” دوستي دنيا سرچشمه و منشاء هر گناه است ” .
و فرمود : ” شگفتي بسيار از كسي كه جاودانگي آخرت را تصديق
كرده و براي دنياي فاني مي كوشد ” .
و فرمود : ” آن كس كه صبح نمايد در حالي كه دنيا بزرگت رين غم او
باشد، در نزد خداوند ارزشي و جايگاهي ندارد و خداوند قلب وي را
مبتلا به چهار خصلت مي نمايد: غمي كه هيچگاه از آن دور نشود و
كاري كه هيچگاه از آن فارغ نگردد و فقر ي كه هيچگاه او را رها

نسازد و آرزوئي كه هيچگاه برآورده نشود و به كمال ﻧﻬايت آن نرسد
. “
” امام صادق ” (عليه السّلام ) به نقل از ” پيامبر اكرم ” (صلي
الّله عليه و آله ) فرمودند:
” دنيا خانة كسي است كه او را خانه اي نيست (در آخرت جايگاهي
ندارد) و آن را كه عقلي نباشد، براي دنيا مي كوشد و مي اندوزد ” .
و نيز آن حضرت به نقل جدّ بزرگوارشان فرمودند:

” مرا با دنيا چه كار، مثل من و مثل دنيا، همانند سواري است كه در
روز گرم تابستان درختي بر او نمايا ن گردد و لحظه اي به زير ساية آن
بيارامد و آن را ترك گويد و برود ” .
و به ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) گفته شد كه : دنيا را براي ما
وصف نما.

فرمودند: ” چگونه توصيف كنم براي تو خانه اي را كه هر كس در
آن سالم باشد، از نيرنگ آن در امان نباشد و آن كس كه در آن بيمار
گردد پشيمان شود و آن كس كه در آن فقير گردد غمگين شود و آن
كس كه در آن بي نياز گردد، مورد هجو م فتنه ها واقع شود، در حلال
آن حساب است و در حرام آن عقاب و مجازات ” .

و نيز فرمودند:
” همانا كه دنيا شش چيز است : خوردني ، آشاميدني ، پوشيدني ، مركبي
كه سوار آن شوند و ز ني كه به همسري گيرند و عطر ي كه بو كنند .
پس نيكوترين خوردنيها عسل است كه آن جويد ه شده و خارج شدة از
زنبور است و ﺑﻬترين آشاميدنيها آب است كه در آشاميدن آن نيكوكار
و فاجر يكسانند و ﺑﻬترين پوشيدنيها حرير است و آ ن نخي از كرمي

مي باشد و ﺑﻬتري ن مركبها اسب است كه بر پشت آن مردان به قتل
رسند و والاتري ن منكوحات ، ز ن است … زيباترين جاي بدن خويش را
(صورت ) آرايش مي نمايد، ولي زشت ترين عضو او مورد نظر قرار
مي گيرد. و ﺑﻬترين عطرها مشك است و آن خون حيوان است ” .
” حضرت صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند:

” رسول خدا (صلي الّله عليه و آله ) از هيچ چيز دنيا در
شگفت نگرديد مگر از گرسنه اي كه در دنيا با تر س بسر برد (يعني
رزق دهنده را كه خداوند است فراموش كرده و به كف ايت او بندگان
خويش را ايمان نداشته باشد) ” .
” حضرت لقمان ” به پسرش گفت :
” اي پسرم ! دنيايت را به آخرتت بفروش كه به اندازة تمام دنيا سود
مي بري و آخرتت را به دنيا مفروش كه در هر دو زيان مي بيني ” .
” امام مجتبي ” (عليه السّلام ) اين بيت شعر را زياد به كار مي بردند:

” اي اهل لذﺗﻬاي دنيا، براي ل ّ ذات دنيا بقائي نيست و مغرور شدن به
سايه اي كه رفتني است ، ابلهي است ” .
” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) دنيا را از حي ث
مغرور شدن به آن و از دست دادن آن ، اين گونه تمثيل فرموده اند:
” دنيا رؤيا است و اهل آن ، بر آن مجازات شد ه، عقاب مي شوند ” .
روايت گرديده كه حقيقت دنيا براي ” عيسي ” (عليه السّلام )

آشكار گرديده پس آن را به صورت پيره زني بي دندان يافت كه همه
گونه آرايشي نموده بود ! پس عيسي به پيره زن گفت : تاكنون چند
شوهر اختيار كرده اي ؟
پيره زن گفت : شمارة آﻧﻬا را نمي دانم !
” عيسي ” گفت : آيا همه تو را طلاق دادند؟
پيره زن گفت : خير، تمامي آﻧﻬا را كشتم !

پس ” عيسي ” (عليه السّلام ) فرمود:
” واي بر حال شوهران باقي ماندة تو ! چگونه از فرجا م شوهران
گذشته عبرت نمي گيرند كه تو چگونه آﻧﻬا را يكي پس از ديگر ي كشتي
و چگونه از تو واهمه نداشته ، دوري نمي كنند؟ ” .
” دنيا به مترلة پل است ، پس از آن عبور كنيد و به آبادي آن نكوشيد
. “
” حضرت عيسي ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” دنيا به مترلة گذرگاه است ، پس از آ ن عبور كنيد و آ ن را عمرا ن
ننمائيد ” .
” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) در نامه اي به سلمان ، اين گونه تشبيه
فرموده اند:
” مثل دنيا، مثل ماري است كه تن آن نرم و زهر آ ن كشنده است .
پس از امور ي از دنيا كه تو را خو ش آيد دوري كن ، زيرا كه زمان

اندكي با تو همراه خواهد بود و چون يقين نمود ي كه دنيا زودگذر است
و رهايش خواهي ساخت ، غم آن را مخور و در خوشايندترين لحظات
دنيا، بيشتر از آ ن بر حذر باش ، كه دنياپرست هر اندازه كه در لذتي ،
بيشتر به دنيا اعتماد نمايد و از آ ن برخوردار گردد، دنيا او را به جائي
مي برد كه خوشايندش نباشد ” .

” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمودند:
” مثل صاحب دنيا مثل آن كس است كه در آ ب راه مي رود، آيا آن
كس كه در آب راه مي پيمايد مي تواند از تر شدن پاهاي خود جلوگيري
كند؟ “

” حضرت صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” مثل خواستار دنيا همانند كسي است كه از آ ب دريا مي آشامد، هر
اندازه كه بيشتر بياشامد، تشنگي او زيادتر مي شود تا آنكه او را به
كشتن بدهد ” .
و از جهت مقايسة دنيا به آخرت ، ” پيامبر اكر م ” (صلي الّله

عليه و آله ) فرمودند:
” نسبت دنيا به آخرت ، مثل اين است كه يكي از شما انگشت خويش
را در آ ب دريا فرو برد، آنگا ه ببيند كه چه اندازه از آ ب را به خود
گرفته است ” .

” امام كاظم ” (عليه السّلام ) فرمودند:
” لقمان به فرزند خود گفت : اي پسر ! همانا دنيا دريائي ژرف است كه
خلق بسيار در آن غرق شده اند، پس بايستي كشتي تو در آن دريا،
تقوي و تر س از خدا و بار آ ن ايمان و بادبا ن آن تو كل و ﺑﻬا ي آن عقل
و ناخدا و راهنماي آن دانش و فرمان آن شكيبائي باشد ” .
” امام صادق ” (عليه السّلام ) به نقل از پدرشا ن ” حضرت باقر

” (عليه السّلام ) فرمودند:
” مثل دنياپرست ، همچون كرم ابريشم است كه هر اندازه بر خويشتن
بيشتر مي تند، بيرون رفتن خود را
ناممكن تر مي سازد، تا آنكه در پيلة خويش بميرد ” .

جاه طلبي
او مي گفت :
در ايّام طلبگي در شرح حالات مرحوم ” صاحب جواهر آية الّله شيخ
محمّد حسن ” رحمة الّله عليه خوانده بودم كه او به ط لاب و محصّلين نجف
پس از امتحان اجازة اجتهاد مي داد.

يك روز يكي از طلا ب مطالبي در فقه جمع آوري كرده بود و از دو نفر
هم امضاء گرفته بود كه آﻧﻬا تصديق كرده بودند كه آن مطالب متعّلق
به او است ، ولي در حقيقت او آن مطالب را از جا ي ديگري برداشته و
به اسم خود كرده و آﻧﻬا را نزد ” شيخ محمّد حسن ” برده و از معظم
له اجازة اجتهاد گرفته بود، پس از چند روز بعض ي از طلا ب كه از
موضوع ا ّ طلاع پيدا مي كنند به مرحوم ” شيخ ” جريان را مي گويند.
او هر چه تلاش مي كند كه آن طلبه را پيدا كند و اجاز ة اجتهاد را از
او پس بگيرد، موّفق نمي شود.

يك روز مرحوم شيخ به منبر مي رود و طلاب را موعظه مي كند و به
آﻧﻬا از زشتي ” حبّ جاه ” و رياست طلبي سخن مي گويد . و سپس
گرية زيادي مي كند و مي فرمايد: اين امراض سعادت دائمي انسان را به
خطر مي اندازد و از منبر پائين مي آيد و ديگر به كسي اجازة اجتهاد
نمي دهد و بعد از چند روز دق مي كند و از دنيا مي رود.
من از همان ايّام طلبگي كه اين قضيّه را شنيده بودم ، هميشه با خود

مي گفتم ، اگر آن طلبه حبّ جاه و رياست نمي داشت چه احتياجي به
اجازة اجتهاد داشت ، آن هم با آن حيله و مكر آن را از آ ن عالم بزرگ
بگيرد و سبب ناراحتي و حتّي قتل او گردد.
چرا انسان بايد تا ب ه اين حدّ به اين صفات پست حيواني پاي بند باشد !
لذا ب ه فكر علاج اين كسالت ، يعني حبّ جاه و مقام از همان اوائل
جواني بودم . و گاهي كه فكر مي كردم ديگر اين صفت در م ن وجود
ندارد، خود را يك آزمايش عملي مي نمودم كه چند مرتبه رفوزه شدم ،
ولي دفعة آخر بحمدالّله ديدم به ترك آن صفا ت موّفق شده ام .

حالا مي دانم تو خيلي دوست داري كه بداني ، چگونه من اين صفت را
از خود تزكيه كردم و چگونه خود را آزمايش مي نمودم ، من هم چون تو
را شاگرد خو بي مي بينم ، همه اش را براي تو شر ح مي دهم به شرط آنكه
مقيّد باشي مو بمو آﻧﻬا را عمل كني .
او مي گفت :
من ابتداء براي بيرون كردن صفت حبّ جاه و رياست از خود، به
عواقب آن فكر كردم ، آخرين مرحلة شغلي را كه من در آن بودم ، در
نظر گرفتم ، ديدم من كه يك طلبه هستم ، ﻧﻬايت اين است كه آخرش
مرجع تقليد مي شوم ، آن وقت ميليوﻧﻬا مردم از من تقليد مي كنند،
رياست عامّة شيعه را به عهده مي گيرم .

در آن موقع از دو حال خارج نيست ، يا آنكه از رياست لذت مي برم
و نفسم را از خود راضي كرده ام و به هيچ وجه خدا را در نظرم
نگرفته ام و تنها پو ل ” سهم امام ” (عليه السّلام ) را از مرد م گرفته
و با مسئوليّت خود به طلاب داده ام ، طلا ب هم نه به خاطر محبّت
واقعي ، بلكه به خاطر پولم به من اظهار علاقه كرده اند.

در اين صورت شب اوّل قبر، اوّل بدبختي و بيچارگي من خواهد بود و
روز قيامت قطعًا مرا از يك كافر عوامي كه خدا و دين و ” امام زمان “
(عليه السّلام ) را به بازي نگرفته بيشتر عذا بم مي كنند، زيرا من همة
آﻧﻬا را وسيلة ارضاء هواي نفس خود كرده ام و آﻧﻬا را به بازي گرفته ام .
و يا آنكه از مرجعيّت لذت نمي برم ، هواي نفسم را از ب ين برده ام و بار
گراني كه نيابت حضرت ” بقيّة الّله ” (عليه السّلام ) باشد به دوش
كشيده ام و بالاخره به شرائط مرجعيّت و نيابت آن حضرت كه شرط

اوّلش مخالف با هواي نفس بودن و شرط دوّمش مطيع مولا بود ن است
عمل كرده ام ، كه در اين صورت از همين الان بايد حبّ جاه و رياست
را از دل بيرون كنم ، تا لياقت آن مقام مقدّ س را پيدا نمايم .
بنابر اين حبّ جاه و رياست نبايد در من وجود داشته باشد.

حتّي در آن مدّت مقيّد شدم كه با مراجع تقليد بيشتر تماس بگيرم شايد
ﺑﻬتر به اين حقيقت برسم و بتوا نم كاملا اين موضوع را عين اليقين براي
خودم بنمايم ، همين طور هم شد يعني ديدم آﻧﻬائي كه اهل هوي ‘ بودند،
با داشتن علم زياد زود شناخته مي شدند و ارزشي در اجتماع پيدا
نمي كردند.

زيرا خدا به خاطر داشتن ايمان و پاكي و نيكوكاري ، محبّت انسان را به
دل مردم مي اندازد و مي فرمايد:.
كساني كه ايمان داشته باشند و عمل شايسته كنند خدا محبّت آﻧﻬا
را در دلهاي مردم قرار مي دهد.
و امّا كساني كه اهل هوي ‘ نبودند و پا ك و پاكيز ه بودند، آﻧﻬا هم
زودتر شناخته مي شدند. زيرا خدا ي تعالي خوبيها را آشكار مي كند و
بديها را مي پوشاند، ولي از زحمات طاقت فرساي مرجعيّت بخصوص كه
خود را در زير بار مسئوليّت بسيار بسيار سنگيني مي ديدند، ناراحت
بودند و لذت نمي بردند، زيرا ترسشان از خدا بيشتر بود، دلهره شان از

ديگران زيادتر بود، حتّي يكي از مراجع به من مي گفت : فلاني من آخر
عمري شغل صرّافي با مسئوليّت فوق العاده سنگيني به عهده گرفته ام ،
منظورش اين بود كه مي گفت : من بايد پو ل ” سهم امام ” (عليه
السّلام ) را از مردم بگيرم و مردم مسئوليّت آن را به گردن من بياندازند
و م ن بين طلاب تقسيم كنم و باز هم مسئول باشم ، يعني اگر يك قِران
آن را بيجا مصر ف نمايم ، نزد خدا و ” امام زمان ” (عليه السّلام )
مورد مؤاخذه قرار مي گيرم .

لذا من پس از مدّتي كه اين گونه فكر مي كردم و با اين بزر گان تماس
مي گرفتم ، خيال مي كردم كه به كّلي محبّت جاه و رياست از د لم رفته ،
ولي با يك آزمايش كه براي خود پيش آوردم ، متوجّه شدم كه اشتباه
مي كنم و آن اين بود كه :

مدّﺗﻬا مرا براي رياستي دعوت مي كردند، آن روزها قبول كردم ، وقتي
به محل كار رفتم ، ديدم خيلي دوست دارم كه خود را بر كارمندا ن و
زيردستان ترجيح دهم ، آﻧﻬا غذاي ﺑﻬتر را جلو ي من بگذارند، وقتي وارد
مجلسي مي شوم ، هم ه جلوي پاي من برخيزند، من با تأنّي بيشتري با مردم
حرف بزنم ، كه مرا با شخصيّت بدا نند، حتّي با كمال تأسّف يك روز

ديدم ، جمعي از اربا ب رجوع مرا بي جهت مد ح مي كنند، خوشحال شدم
و به آﻧﻬا نگفتم اشتباه مي كنيد و بلكه يك روز هم كه خود را حاضر
كردم كه بگويم اشتباه مي كنيد طوري گفتم كه آﻧﻬا بيشتر مرا مدح
كردند.

شب به مترل آمدم ، به اطاق خلوتي رفتم و نفسم را به محاكمه كشيدم
و به او گفتم : آخر براي چه اين مرض را تر ك نمي كني ؟! چرا از حبّ
جاه و رياست دست بر نمي داري ؟ به هر حال با خود م فكر كرد م كه
بالاخره من مريضم ، بايد معالجه شوم . كتاب ” بحارالانوار ” را باز
كردم ، با خود فكر مي كردم كه چون كلمات ” ائمّة اطهار ” (عليهم

السّلام ) نور است و رو ح من هم به خاطر داشتن حبّ جاه و رياست ،
ظلماني شده ، پس بايد با اين انوار، آن ظلمت را برطرف كنم . لذا
صفحات ۱۴۵ تا ۱۴۶ كتاب بحارالانوار جلد ۷۰ را مطالعه كردم ، اين
روايات نوشته شده بود:
۱ – حضرت ” امام رضا ” (عليه السّلام ) فرمودند: آن قدري كه
طلب رياست به دين انسان ضرر مي زند، دو گرگ درنده به گلة
گوسفندي بي چوپان ضرر نمي زنند.

۲ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: كسي كه طالب
رياست باشد هلاك مي شود.
۳ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: بترسيد از اين
رئيسهائي كه بر مرد م رياست بي جهتي مي كنند.

۴ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: به خد ا قسم صداي
خوردن كفش به زمين پشت سر انسان ، براي او جز هلا ك شدن و
هلاك كردن ديگران ، فائده ديگري ندارد.
۵ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: كسي كه ادّعاء
رياست كند، ملعون است و كسي كه اهتما م بر طلب رياست نمايد،
ملعون است و كسي كه نفسش را به رياست وعده دهد، ملعون است .
۶ – ” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمودند: اي ابا ربيع ! به هيچ
وجه طلب رياست نكن .

۷ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: بترس از رياست ،
زيرا كسي نيست كه آن را طلب كند، مگر آنكه هلاك مي شود.
۸ – حضرت ” علي بن موسي الرّضا ” (عليه السّلام ) فرمودند :
كسي كه طلب رياست براي خود كند، هلاك مي شود. زيرا رياست
شايستگي ندارد، جز براي اهلش .

و بالاخره ذات اقدس متعال در اين باره ﺑﻬ ترين كلام را فرمود ه كه
مي گويد:
اين خانة آخرت را براي كساني كه برتري طلب در روي زمين و فساد
كننده در آن نباشند قرارش مي دهيم و عاقبت همة خوبيها متعّلق به متّقين
است .
اين روايات و اين آية قرآن را خواندم .
ولي مگر سياهي دل من با اين مقدار از كلمات پر نور خاندا ن “
عصمت ” برطرف مي شد، اگر چه بعد از خواندن اين روايات تا چند
روزي آرامتر بودم .
امّا يك روز ديدم خودم را گول مي زنم ، زيرا به مردم كه تواضع مي كنم
براي اين است كه مرا دوست بدارند و بيشتر احترامم كنند، به همه كه
سلام مي كنم ، به خاطر اين است كه آﻧﻬا را خجالت بدهم و بعدًا آﻧﻬا
سبقت به سلام بگيرند.
اگر يكي از مريدا ن دوزانو در مقابلم نمي نشست در دل ناراحت مي شدم !
وقتي وارد مجلس مي گرديدم و مردم به خاطر ورودم صلو ات

مي فرستادند، خوشحال مي شدم !
يك روز وارد مجلسي شدم ، جمعيّت چند هزار نفره اي كه براي ديدن من
جمع شده بودند، همه از جا برخاستند و صلوا ت فرستادند و من در
ضمن چند كلمه اي كه براي مردم حرف مي زدم ، گفتم : برادران شما كه
اين گونه اظهار محبّت به من مي كنيد، شايد نفس من خوشش بيايد و
حال آنكه من لياقت اين همه محبّت را ندارم ، اينجا معلو م بود كه مردم
به زبان حال و قال مي گفتند، ببين چه آقاي خوبي است ، چقدر شكسته

نفسي مي كند، خيلي خوشم آمده بود . ولي وقتي به مترل رفتم و خوب
به عمق مطلب فكر كردم ، متوجّه شدم كه خود اين شكسته نفسي من
به خاطر هواي نفس بوده است .
ضمنًا مطلب قابل توجّه اين بود كه وقتي از پشت ميز سخنراني در آن
مجلس به ميان مردم آمدم ، پيرمرد دهاتي نورا ني پيش من آمد و به من
گفت : شما نبايد آ ن قدر ضعيف باشيد كه از ابراز احساسا ت مردم تغيير
حال پيدا كنيد و نفستا ن خوشش بيايد و يا اگر به شما بي اعتنائي كردند
ناراحت شويد، شرح صدر داشته باشيد و به اين مسائل اهميّت ندهيد.

من در آن مجلس از بس از اظهار محبّت مرد م و احتراما ت آﻧﻬا مست
خوشحالي شده بودم . نفهميدم اين پيرمرد چه مي گويد . ولي وقتي در
مترل فكر مي كردم متوجّه شدم كه او مرا متنبّه كرده و به من فهمانده
است كه اگر بر فرض من راست بگويم و از اين احترامات خوشم
نيايد، تازه شرح صدر نداشته ام و ضعيف بود ه ام .

اينجا بود كه من مي خواستم منفجر شوم ، ديوانه شده بودم ، با خود
مي گفتم پس من كي از آن سياهيها، بخصوص از جا ه طلبي و
رياست طلبي نجات پيدا مي كنم .
گرية زيادي كردم و سپس چون بيشتر از اين نمي توانستم از وسائل
عادي استفاده كنم دست به وسائل معنوي زدم ، ناگهان به فكرم رسيد
كه نماز استغاثة به حضرت ” صدّيقة كبري فاطمة زهراء ” (سلام
الّله عليها ) را بخوانم و از آ ن مخدّره و ملكة جهان هستي درخواست
رفع اين بلاء و مرض روحي را بنمايم .

اين نماز را با هما ن آدابي كه در باب دوّم كتاب باقيات الصالحات (در
نمازهاي مستحبّه ) ” مفاتيح الجنان ” است خواندم ، يعني دو ركعت نماز
به نيّت استغاثة به حضرت ” فاطمة زهراء ” (سلام الّله عليها )
خواندم و بعد از نماز سه مرتبه ” الّله اكبر ” گفتم و سپس سر به
سجده گذاشتم و صد مرتبه گفتم : ” يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني “
(يعني : اي مولاي من ! اي فاطمة زهراء ! مرا از شرّ اين دشمن پناه ده )
بعد طرف راست صورتم را به زمين گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه

گفتم و باز طرف چپ صورتم را به زمين گذاشتم و همان جمله را صد
مرتبه گفتم و باز سر به سجده گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم ،
هنوز سر از سجد ه بر نداشته بودم كه آثار لطف حضرت ” صدّيقة
كبري امّ الائمّه ” (سلام الّله عليه ا) ظاهر شد و مرا از آن سياهي
يعني صفت رياست طلبي نجات داد و بعدًا كه به قلبم مراجعه نمودم و
دهها مرتبه خود را امتحان نمودم ، بحمدالّله اثري از آن صفت در خود
نديدم .
در اينجا تذ ّ كر اين نكته لازم است كه بعضي از مردم گمان كرده اند
شفاي امراض روح اهميّتش كمتر از شفا ي مرضهاي جسمي است ، لذا
اگر گفته شود كه فلان كور به بركت حضر ت ” فاطمة زهراء “(سلام الّله عليها ) شفا يافت ، از نظر آﻧﻬا شگفت انگيزتر از آن است
كه گفته شود، فلان شخص رياست طلب به بركت آن حضرت (سلام
الّله عليها) شفا يافت .
و حال آنكه اهميّت و ارزش هر چيزي مربوط به نتيجه و فائدة آن چيز
است .

مثلا اگر وقتي يك كور شفا پيدا مي كند، حدّاكثر فائده اش اين است
كه چند سالي بسيار محدود كه مي خواهد در د نيا زندگي كند، چشم دار
مي باشد و وقتي از دنيا رفت ديگر بين كور و بينا فرقي نمي باشد و فائد ة
آن بينائي همين جا تمام شده است .

ولي يك شخص حسود اگر شفا پيدا كند از بدبختي هميشگي نجات پيدا
كرده ، زيرا صفا ت روحي به مانند خود روح هميشه با او هست و
صفات بدني هم به مانند خود بدن براي مدّت موّقتي باقي مي ماند،
بنابراين امراض روحي با امراض جسمي به هيچ وجه قابل مقايسه
نيست ، زيرا زندگي دنيا در مقابل زندگي آخرت صفر است .

انقطاع از خلق و اعتماد به نفس
او مي گفت :
در يكي از روزها ي ماه شعبان مناجاتي را كه از حضرت ” اميرالمؤمنين
علي ” (عليه السّلام ) نقل شده و معرو ف به مناجات ” شعبانيّه “
است مي خواندم ، از اواسط دعاء حالم منقلب شد، نمي دانستم كجا
هستم و چه مي كنم ، من در آن حال فقط خدا را با چشم دل مي ديدم و
نور مقدّسي را بين خود و ذات اقدس متعال واسطة فيض مشاهده
مي كردم .

تا اينكه به اين جملات رسيدم :
” اِلهي ِبكَ عََليْكَ اِلا’ َاْلحَقتَني ِبمَحَلِّ َاهْل طاعَتِكَ وَ اْلمَْثوَي
الصّالِح مِنْ مَرْضاتِكَ َفاِنّي لا ‘َاقْدِرُ لِنَفْسي دَْفعًا وَ لا ‘َامْلِكُ َله نَفْعًا
اِلهي َانَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الْمُذِْنبُ وَ مَمُْلوكُكَ اْلمُنيبُ َفلا ‘تَجْعَْلني مِمَّنْ
صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوكَ اِلهي هَبْ لي َ كم ‘ا َ ل
ا ْ لانْقِطا ع اَِليْكَ وَ َاِنرْ َابْص ‘ارَ ُقُلوِبن’ا ِبضِي’اءِ نَ َ ظره’ا اَِليْكَ حَتي
تَخْرقُ َابْصارُ الُْقُلو ِ ب حُجُبَ النُّو ِ ر َفتَصِ َ لاِ لي ‘ مَعْدِنِ الْعَظمَةِ وَ تَصيرَ
َارْو’احُن’ا مُعَلََّقًة ِبعِزِّ قُدْسِكَ ” .

من در آن موقع به قدري محو جمال حق شده بودم ، كه قدرت نداشتم با
زبان بدني اين جملات را بگويم ، بلكه همة اين كلمات را با زبا ن دل
مي گفتم و آنچه در اين عبارات است ، در روح خود احساس مي كردم ،
من ديگر حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و عزّت و كرامت
متّصل شده بودم . و چون مي خواهم خصوصيّات اين مكاشفه را شرح
دهم ، لازم است ترجمه و شرح مختصري از جملا ت مناجات ” شعبانيّه “
را كه در بالا نقل كردم براي تو بگويم .

در اين بخش از دعاء مي گوئيم :
پروردگارا! به حقّ خود ت قسمت مي دهم ، كه مرا به مقام اهل طاعت
و به جايگاه شايسته از خشنوديت ملحق كن . زيرا من قدرتي كه از خود
چيزي را دفع كنم ، ندارم و مالك چيزي كه مفيد براي من باشد،
نيستم .
محبوبم ، معبودم ، من بندة ضعيف گناهكار و مملوك برگشته به دامن تو
هستم ، پس مرا از كساني كه از آﻧﻬا رويت را برگردانده اي و غفلت او
از عفو تو محجوبش كرده ، قرار مده .

محبوبم ، معبودم ، مرا به تمام معني منقطع از خلق و متوجّه به خودت
بفرما. و ديد ة دلم را آنچنا ن به نور ديدارت روشن كن ، كه ديدگان دلم
حجاﺑﻬاي نور را پاره كند و به معدن عظمت و رحمتت برسد و اروا ح ما
وابستة به عزّت قدس و پاكي تو گردد.
من در اين مكاشفه معني ” حجب نور ” را كه براي اكثر مردم
نامعلوم است ، فهميده بودم .
من در اين مكاشفه معني رسيدن به معدن عظمت و رحمت را درك
كرده بودم .
من در اين مكاشفه معني عبوديّت كامل را شناخته بودم .
و مي دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزي هستم ، حالا خواهي
گفت چطور اين مطلب را فهميد ي و چگونه از جملا ت اين دعاء چهار
مطلب فوق را احساس كردي ؟

در جواب مي گويم : اگر چه بعضي از حالات روحي طوري است كه
اگر انسان صدها صفحه كتاب را پر كند و يا ساعتها حرف بزند
نمي تواند شرح يك لحظة آن را بيان كند. ولي در عين حال با حول و قوّة
الهي مطالب فوق را تا جائي كه برايم ميسّر باشد و تو استعداد فهمش را
داشته باشي ، براي تو شرح مي دهم .
اوّل :
گفتم : من در اين مكاشفه معني حجب نور را فهميده بودم .
بله عزيزم ؛ معني حجاب نور اين بود كه گاهي براي انسان هدفهائي
غير از خدا كه در عين حال مورد رضايت الهي است وجود دارد، مثل
عبادﺗﻬائي كه از تر س جهنّم و يا بعضي از اعما ل مستحبّه كه براي
وسعت رزق و يا عبادت براي رفع گرفتاريها، انجام مي شود كه واضح

است ، اين اهداف مورد غضب الهي نيست و بلكه پروردگار در قرآن
مجيد و پيشوايان دين در ضمن روايات زيادي مردم را به منظور كردن
اين اهداف تشويق هم فرموده اند ولي در عين حال كساني كه اين
اهداف را دارند به خدا نمي رسند و در زمر ة محبّين و مخلصين قرار
نمي گيرند. زيرا هدفشان خدا نبوده و او را نمي خواسته اند، بلكه اين

اهداف براي آﻧﻬا حجا ب است . زيرا با خلوص واقعي منافات دارد ولي
نور است ، زيرا مبغوض ذات اقدس متعال نمي باشد، بلكه خداي تعالي
آن را حلا ل كرده است به خلاف وقتي كه انسان اهداف شيطاني و
اعمال شيطاني داشته باشد، كه طيبعي است علاو ه بر آنكه در حجاب
قرار مي گيرد، حجابش هم ظلماني است او را تاريك مي كند و از همه
چيز باز مي دارد.

ولي وقتي انسان اين حجب نوراني را هم پاره كرد، يعني به مقام خلوص
رسيد و از همة خواسته هاي نفساني حلال و حرامش صرف نظر كرد و
جز خدا و وصل به او چيزي نخو است ، سراسر قلب ش مملوّ از محبّت خدا
شد، حتّي سر سوز ني محبّت غير خدا در دلش نبود، انقطاع كامل از غير
خدا پيدا كرد، حجب نور را پار ه كرده ، به وصل محبوب نائل شده و
به حقيقت رسيده است .

دوّم :
گفتم : من در اين مكاشفه معني انقطاع از خلق را درست لمس كرده
بودم .
بله دوست محترم ، من در آن حال كه از حجب نور عبور كرده بودم و
خلوص واقعي را بدست آورده بودم و متوجّه شدم كه تمام كمالات
جماليّه و جلاليّه كه با فطرت ذاتي آﻧﻬا را دوست مي داشتم ، در يك
موجود همة آ ﻧﻬا جمع شده و نام آن موجود ” خداي تبارك و تعا لي “

است ، فطر تم او را دوست مي داشت ، او را من نه به خاطر نعمتهائي كه
به من داده و نه به خاطر طمعي كه به او دارم دوست مي داشتم ، بلكه
چون او دوست داشتني بود، او را دوست مي داشتم و در د لم جز او به
چيز ديگر ي فكر نمي كردم و چيز ديگر ي را هم دوست نمي داشتم ، تا
چه برسد كه از ديگري اميد كمك داشته باشم.
سوّم :
گفتم : من در اين مكاشفه معني رسيدن به معدن عظمت و رحمت را
فهميده بودم .
بله من متوجّه شدم كه هدف اصلي و حقيقي از ” سير الي الّله “
رسيدن به اين معدن است و معدن مركز جواهرات و اشياء قيمتي است
و بدون ترديد چيزي پر قيمت تر از عظمت و آقائي واقعي نيست و اگر
خداي تعالي مختصري از آن را به هر كس ببخشد، دارا ي كمالات
روحي و لايق مقام قرب الهي مي گردد.
من در آنجا فهميدم كه معدن كمالاتي كه ما بايد به آن خود را برسانيم
و من در آن وقت رسيده بودم انوار مقدّسة ارواح ” معصومين “
(عليهم السّلام ) بود.
آن نوري كه ” اوّل ما خلق الّله ” است .
آن نوري كه آينة تمام نماي خداي تعالي است و تمام صفات كماليّة الهي
در آن جمع شده است .
آن نوري كه در دعاء رجبيّه مي گوئيم : ” بين تو ا ي خدا و ب ين آﻧﻬا جز
آنكه آﻧﻬا بندة تو و مخلو ق توَاند جدائي ديگري نيست ” و بالاخره
آن نور مقدّس حضرت ” خاتم انبياء ” و اولاد ” معصومينش “

(عليهم السّلام ) بود، زيرا آﻧﻬا معدن رحمت الهي هستند كه در زيارت
جامعه مي گوئيم : ” السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة و … و معدن
الرّحمة ” .
اين همان رحمتي است كه در دعاء كميل مي گوئيم : ” و برحمتك اّلتي
وسعت كل شيي ” اين همان رحمتي است كه اگر از بخش خصوصيش
شامل حال كسي بشود، به عظمت و كمال رسيده است ، كه در تفسير
كلمة ” رحيم ” امام (عليه السّلام ) مي فرمايد: ” للمؤمنين خاصّة “
.
استاد در ا ينجا به من گفت : مي دانم كه خوب نمي تواني مطلب را
بفهمي ، بايد برايت بيشتر توضيح دهم .
خدا بود و هيچ چيز نبود . سپس نور مقدّ س ” خاندان عصمت و
رسالت ” (عليهم السّلام ) را خلق كرد . و آﻧﻬا را آينة تمام نماي
خودش قرار داد و تمام صفات افعال خود ش را در آﻧﻬا ايجاد كرد و آﻧﻬا

همة صفات و خصوصيّات الهي را به جز صفات ذات ، مثل ازليّت و
تجرّد مطلق ، را دارا شدند و چو ن خداي تعالي براي ارسال فيض ،
واسطه مي خواهد و چون آﻧﻬا واسطة فيض بين بالا و پائين اند، يعني
واسطة بين خالق و مخلوقند و چون خداي تعالي بزرگتر از آن است كه

مخلوقات پست هم بتوانند مستقيم با او در ارتباط باشند . (و به همين
دليل در شريعت حتّي يك جمله بدون واسطه به كسي وحي نشده و تنها
به نور مقدّ س حضرت ” خاتم انبياء ” (صلي الّله عليه و آله )
وحي گرديده است ).
بايد هد ف و مقصود همة سالكين الي الّله رسيد ن به معرفت و كسب
فيض و آينة تمام نماي اين ميزان اعمال و ايجاد صفات و خصوصيّا ت
اين معدن عظمت و رحمت در خود باشند، كه اگر كسي به سر متر ل
مقصود رسيد، به حقيقت ” مناجات شعبانيّه ” رسيده ، يعني حجب نور
را پاره كرده و به معدن عظمت و رحمت الهي رسيده و روح ش به عزّت
و پاكي پروردگار پيوسته است .

شايد تو در دلت خيال كني كه چگونه من سير الي الّله را به رسيدن به
انوار ” معصومين ” (عليهم السّلام ) تفسير مي كنم .
در جوا ب مي گويم : خيالت راحت باشد، اين هم سير ا لي الّله است .
زيرا رهبران معصوم ما خودشان فرموده اند:

” معرفتي بالنّورانيّة معرفة الّله عزّوجل ” يعني : ” علي ” (عليه
السّلام ) فرموده : شناختن من در بُعد روحي ، همان شناختن خدا است .
و خودشان به ما دستور داده اند كه در زيارﺗﻬايشان بگوئيم : ” من
عرفكم فقد عرف الّله ” كسي كه شما را بشناسد، خدا را شناخته است

.
و قبو ل اين موضوع از نظر عقلي هم خيلي زحمت ندار د. زيرا آنچه از
صفات خداي تعالي كه منحصر به خودش هست ، (يعني صفات ذات )
كه شناخته نمي شود و حتّي ما را از فكر كرد ن در آن ﻧﻬي كرده اند ولي
آنچه از صفا ت افعال كه ممكن است ، در ديگر ي بوجود آيد و مي شود
آﻧﻬا را شناخت و بايد به آﻧﻬا معرفت پيدا كرد، قطعًا آﻧﻬا بطور كامل در
رهبران ” معصوم اسلام ” (عليهم السّلام ) وجود پيدا كرده است .

بنابراين ، شناختن ” ائمّة معصومين ” (عليهم السّلام ) همان شناختن
خدا است و حركت به طرف اين درياي معرفت ، همان سير ا لي الّله
است .
چهارم :
گفتم : من در اين مكاشفه معني عبوديّت كامل را در ك كرده بودم و
مي دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزي هستم .
آري من متوجّه شدم كه چون اختيار هيچ نفعي و ضرري را براي خود

ندارم و او بي نياز مطلق و من فقيرم ، او و ّ لي مطلق و من در مقابل او
بيچاره ام ، همه چيز من از او است و حتّي وجود م و نعمتهائي كه اطرافم
قرار گرفته همه از او مي باشد و بالاخر ه مخلوقي هستم كه در مقابل
پروردگارم از خود هيچ ندارم و همه چيزم از او است .
دانستم كه بايد بندگي كنم ، از خود رايي نداشته باشم و به او تو ّ كل
كنم و در مقابل او تسليم باشم و هيچ اراده اي از خود نداشته باشم .
بالاخره من مي خواستم با نقل اين مكاشفه دو چيز را به تو بگويم كه
تا تو آﻧﻬا را عمل نكني ، انسان كاملي نخواهي شد.

اوّل : آنكه بدان تا تمام صفات حسنه را در خود ايجاد نكرده اي به خدا
و مظاهر الهي نزديك نمي شوي . زيرا مثلا چگونه ممكن است تو كه بخيلي
با خدا ي جواد، خداي رازق ، خدا ي رحمان و مظاهر ش يعني ” معصومين
” (عليهم السّلام ) رفيق شوي ؟ آيا خود ت يك چنين كاري را
مي كني ؟ يعني حاضري تو كه مثلا خوش اخلاقي با يك مرد بداخلاق
چند روزي رفاقت كني ، به او نزديك باشي ، پس چگونه ممكن است تو

كه ظالم و ستمگري ، با خدائي كه رحيم و رحمان و عادل است نزديك شوي ؟
پس اگر به مقدار سر سوز ني صفات روحي و اعمالت با ” معصومين “
(عليهم السّلام ) سنخيّت نداشته باشد، تو در حجا بي و از آﻧﻬا و خداي
تعالي فاصله داري .

دوّم : آنكه بدان تا از همة مردم ، تا از همة چيزهائي كه جنبة غير الهي
دارد، تا از غير خدا د ل نكني و آﻧﻬا را بي اعتبار، چنانكه هست ، نداني و
دلت را صددرصد به خدا ندهي و محبّت غير خدا را در دل ايجاد نكني
و آنچنا ن كه ” معصومين ” (عليهم السّلام ) كه از غير خدا بريد ه
بودند و تنها به خدا د ل بسته بودند نباشي ، به مقصد كه حقيقت تشيّع
و حقيقت اسلام و حقيقت انسانيّت است ، نمي رسي .

اگر خواهي آري به كف دامن او —– برو دامن از هر چه جزاوست برچين
او مي گفت :
در مجلس ي كه دوستان متوسّل به حضرت ” بقيّة الّله ” روحي و ارواح
العالمين لتراب مقدمه الفداء شده بود ند و حال خوشي داشتند، هر چه
مريض در آن مجلس آورده بودند، ناگهان شفا يافتند . من به اين فكر

فرو رفتم كه چگونه اين مريضهاي صعب العلا ج يك مرتبه خوب شدند.
ناگهان ملهم شدم كه عّلت شفاي آﻧﻬا انقطاع آﻧﻬا از وسائل ظاهري و
اتّصالشان به منبع نيروي معنوي يعني معدن رحمت الهي حضرت “
بقيّة الّله ” ارواحنا فداه بوده است .

پس از اين الهام مؤيّداتي پشت سر هم از جريانات مختلف و آيات و
روايات متعدّد كه در اين زمينه وارد شده به فكرم رسيد، كه آﻧﻬا را
مختصرًا براي تو فهرست مي كنم .
يك :
ذات مقدّس متعال مي فرمايد: ” َفاِذ’ا رَكِبُوا فِي اْلُفْلكِ دَعَوُا اللهَ
مُخْلِصينَ َلهُ الدّينَ َفَلما نَجّي ‘هُمْ اَِلي الْبَرِّ اِذ’ا هُمْ يُشْرِ ُ كو َ ن ” . يعني :
وقتي سوار كشتي مي شوند و از همة وسائل ديگر قطع مي گردند، خدا را
با خلو ص مي خوانند، ولي وقتي آﻧﻬا به خشكي بر مي گردند، مشرك
مي شوند و با ديگران پيوند مي كنند.

دو:
در اين خصوص كه وقتي مردم سوار كشتي مي شوند و يا به ابتلائي
دچار مي گردند و از غير خدا منقطع مي گردند و به خدا متوجّه
مي شوند، آن وقت مشكلشان حل مي شود، روايات زيادي وارد شد ه
است .
سه :
در جلسات زيادي ديده ايم كه وقتي توجّه خوبي به خدا، يا به يكي از “
معصومين ” (عليهم السّلام ) مي شود، در آن مجلس اگر مريضي باشد،
شفا پيدا مي كند و يا لااقل تجليّاتي به صورﺗﻬاي مختلف از قبيل استشمام
عطرهاي معنوي و رؤيت انوار و يا ديد ن ارواح اولياء خدا خواهد بود .

و بدون ترديد اينها بوجود نمي آيد جز به خاطر انقطاعي كه اهل آن
مجلس و يا لااقل كسي كه آن تجّليات را مشاهده كرده ، از غير خدا و
مظاهرش و اتّصال و اتّكاء آﻧﻬا به خدا و يا به آن انوار طيّبه مي باشد.
چهار:
در حرمها و مشاهد مشرّفه و حتّي امامزاده ها مريضهاي زيادي دخيل
شده اند و شفا پيدا كرده اند. وقتي از آﻧﻬا سؤا ل مي شود كه : چه حالي
پيدا كرديد كه شفاي خود را دريافت نموديد؟ بدون استثناء مي گويند :

در اثر جوّ معنوي كه در آنجا بود، حالت انقطاعي در ما پيدا شد و قلب
و دل ما كام ً لا متوجّه آن و ّ لي خدا گرديد و ما از او خواستيم كه ما را
شفا دهد.
پنج :
بسيار ديده شده مريضهائي را كه اطبّاء جواب گفته اند و آﻧﻬ ا را مأيو س
نموده اند به خاطر آنكه انقطاع از وسائل ظاهري پيدا كرده اند و ايماني به
نيروي معنوي داشته اند و متوسّل به وسائل الهي يعني ارواح مقدّسة
معصومين (عليهم السّلام ) گرديده اند. معجزه آسا آنًا شفا يافته اند.
اينها مرا معتقد كرد كه اگر انسان بتواند آن حالت انقطاع از وسائل

ظاهري يعني منقطع شدن از غير خدا را در قلب و روح خود ايجاد كند
و آن حالت بتواند دوا م داشته باشد، يع ني هميشگي باشد، هميشه
كارهاي معجزه آسا برايش اتّفاق مي افتد، يعني هر وقت هر چه بخواهد
انجام مي شود. ارادة او ارادة الهي مي گردد. و بالاخره همان گونه كه در
مضمون بعضي از روايا ت آمده كه خداي تعالي در حديث قدسي

فرموده :
” بندة من ! اطاعت مرا بكن تا تو را مثل خود م قرار دهم ، من وقتي به
چيزي مي گويم باشد، هست . تو هم وقتي به چيزي مي گوئي باشد،
خواهد بود ” مي گردد.
لذا استبعاد ندارد، اگر بگوئيم فلان و ّ لي خدا به اتّكاء قدرت الهي
مي تواند، در كائنا ت تصرّف كند. زيرا نمونه اش را همه كس در همه جا
ديده اند.

رياكاري
او مي گفت :
در ايّا م جواني كه خيلي دوست داشتم مرد م مرا به خوبي و ديانت
بشناسند و تا مي توانستم به هر وسيله اي كه بود گناها نم را مخفي و
خوبيهايم را اظهار نمايم ، ديدم كم كم مبتلا به ريا شده ام .
يعني نماز خواندنم در خلوت با نمازي كه در ميا ن مردم مي خوانم فرق
مي كند، مناجاﺗﻬا و اشك و آهم در جلسات و در ميا ن مردم ﺑﻬتر از آ ن

وقتي است كه همين اعمال را در خلو ت انجام مي دهم ، دوست دارم كه
در بين مردم غذا كم بخورم و اوّل و آخر غذا ” نمك ” بخورم ، ” بسم
الّله ” و ” الحمدلّله ” را بلند بگويم ، تا مردم بگويند او به مستحبّات
خوب عمل مي كند و مقيّد به آﻧﻬا است .
يك روز يك نفر به من گفت : خدا از گناهان من و تو بگذرد، در عين
آنكه سر تا پا گنا ه بودم ، از او خوشم نيامد . زيرا نمي خواستم او مرا
گناهكار بشناسد و مرا به خودش ضميمه كند.

يك روز ديگر به فكر افتاد م كه پيشانيم را بيشتر به مُهر فشار ده م كه
در پيشانيم آثار مُهر و پينة آن ظاهر شود، تا مرد م مرا با قيافة ديني
ببينند.
كوشش مي كردم لباسهاي قيمتي با آنكه ثروت داشتم نپوشم ، تا مردم
مرا يك زاهد و درويش تصوّر كنند.
مقيّد بودم موي سرم را با تيغ در حمّا م با آنكه خيلي جوان بودم بتراشم
و خود را يك فرد مقدّس معرّفي كنم .
در مجالس وقتي به منبر مي رفتم و يا با مردم صحبت مي كردم ، صدايم را
نازك مي كردم و گاهي مثل كسي كه بغض را ه گلويش را گرفته و
حرفها در خودش اثر كرده و با زحمت اشكي هم از گوشة چشمم
خارج مي كردم ، تا مردم را گول بزنم .

حتّي يك روز مرد م را نصيحت مي كردم كه ريا نكنند و خودم در همان
وقت ريا مي كردم .
گاهي در مجالس چون حرفي بلد نبودم بزنم ساكت بودم ، ولي خودم را
مثل كسي كه ” صمت و سكوت ” را پيشه كرده ، نشان مي دادم .
گاهي كوشش مي كردم خودم را طوري معرّ في كنم كه مردم فكر كنند
من تنها با اولياء خدا سر و كار دارم .

امّا در تمام اين احوال ناراحت بودم . زيرا وقتي تنها مي نشستم نفس
لوّامه ام مرا به قدري سرزنش مي كرد كه خود بخود متوجّه مي شدم ،
چقدر بدبختم .
و بالاخره يقين پيدا كرده بودم كه مرض ريا در من ريشه كرده و
نزديك است مرا از پا در بياورد.
يك شب كه بيشتر ريا كرده بودم و طبعًا نفس لوّامه ام مرا در خلوت
بيشتر سرزنش كرده بود . با توسّل به حضرت ” سيّدالشّهداء ” (عليه
السّلام ) و گرية زياد براي مصائب آن حضرت به خواب رفتم ، صحراء
محشر را به خواب ديدم .
من ايستاده بودم و اعمال مرا ملكي در كيسه اي ريخته بود و با زحمت
آورد كنار ميزا ني گذاشت ، اوّل نمازهاي مرا بيرون آورد، مثل سيبي بود
كه كرمها او را خورده بودند و پوسيد ه بود، آ ن را در ميزا ن نگذاشت
و بلكه بيرون انداخت .

بعد روزه هاي مرا بيرو ن آورد، آﻧﻬا هم متأسّفانه مثل گلابيهائي بود كه
گوشه و كنارشان را كر م خورده بود، مي خواست آﻧﻬا را هم بيرون
بريزد كه من مچش را گرفتم و گفتم : من در اين ولايت غربت تنها
اميدم به فروختن همينها است كه بتوانم پولي به دست بياورم و زندگيم
را تأمين كنم .
گفت : بسيار خوب ولي من مي دانم اينها را آنجا قبول نمي كنند.
گفتم : كجا؟
گفت : خريدار.
گفتم : خريدار كيست ؟
گفت : خدا.
گفتم : خوب از او سؤا ل مي كنم ، ناگها ن شنيد م كه صدائي آمد كه
فرمود: چون در اينها ديگري را شريك كرده اي و م ن هم بايد شريك
خوبي باشم ، حّقم ر ا به طرفم واگذار مي كنم ، تو هم ة آﻧﻬا را به شريكم
بده . هر چه گريه كردم و گفتم : كه اي مولاي من او پول ندارد،
چيزي ندارد، خودش هم مثل من بيچاره است .

فرمود: حرف همين است ، مي خواستي شري ك مرا از بيچاره ها انتخاب
نكني . سپس به ملك ي كه اعمال مرا در كيسه كرده بود خطاب كرد كه
همة آﻧﻬا را در زباله دان بريز آﻧﻬا به درد نمي خورند.
آن ملك هم كيسه را بدو ن معطلي برداشت و به طرف محّلي كه
آشغالها را مي ريزند رفت و ته كيسه را گرفت و تمام محتواي آن را در
ميان آن آشغال داني ريخت و كيسة خالي را به دست من داد.

من چند لحظه متحيّر به آن ميوه ها نگا ه مي كردم ، ناگها ن خودم متوجّه
شدم كه اين ميوه هاي پوسيده و كرمو به درد برد ن به ﺑﻬشت هم
نمي خورد و اگر آﻧﻬا را به ﺑﻬشت مي بردم اسباب خجالت مي شد.
گفتم : پس خدايا دوباره مرا به دنيا برگردان تا توشة سالمي ﺗﻬيّه كنم .

امّا ديگر سكوت همه جا را گرفته بود، من فرياد مي زدم ، ولي تنها
صداي خودم برمي گشت و به گوشم مي رسيد، گريه مي كردم ، كسي به
دادم نمي رسيد، ناگها ن از خوا ب بيد ار شدم . و لذا از آ ن وقت تا مدّت
زماني هر وقت به فكر ريا مي افتادم متذ ّ كر آن خواب مي شدم فورًا خود
را منصرف مي كردم تا بحمدالّله ترك ” ريا ” عادتم شد و بحمدالّله
بعدها لذتي كه در خلوت از عبادت مي بردم غير قابل وصف بود.

ظلم و ستمگري
او مي گفت :
يكي از الطا ف الهي نسبت به من اين بود كه من ذاتًا از ظلم و ستم به
ديگران مترجر و متنّفر بودم .
نه خودم به كسي ظلم مي كردم و نه از ظالم ين و ستمگران خوشم
مي آمد.
آخر ظلم از بديهي ترين و واضح ترين صفا ت زشتي است كه وجدان
انسان از آن متنّفر است .

خدا در قرآن ظالم و ستمگر را مكرّر لعن كرده و به او وعدة عذاب
اليم داده است .
اگر اين صفت حيواني در كسي وجود داشته باشد، فرسنگها از خدا و
اولياء خدا دور است و به هيچ وجه او را در ميان انساﻧﻬا راه نمي دهند.
امّا يك روز يكي از قدرتمندا ن كه متأسّفانه داراي مقام مهمّي در
دستگاه دولت هم بود، به عنوان مريضي كه نزد طبيب مي رود نزد من
آمد و گفت : من نمي دانم چه كنم ؟ هر وقت قدرتي بر كسي پيدا مي كنم
دوست دارم به او هر چه بيشتر ظلم نمايم .

خواستم او را نصيحت كنم ، گفت : من خود م بيشتر از هر كس بدي
ظلم را مي دانم ، عواقب وخيم آن را مي شناسم ، مي دانم نزد خدا كسي
بدتر از ظالم و عملي بدتر از ظلم نيست .
ولي از شما مي خواهم كه اگر مي توانيد اين مرض كشند ه را از من رفع
كنيد و مرا از اين بدبختي نجات دهيد.

من مقداري او را راهنمائي كردم و صريحًا به او گفتم : كه تا صفت
ظلم و بيدادگر ي در تو باشد، از خدا دوري و به شيطان و شيطان
سيرتان و طواغيت نزديكي .
مگر نمي بيني كه خداي تعالي همه جا نام خود ش را به ” رحمن و رحيم “
و ” ارحم الرّاحمين ” بودن ذكر كرد ه و در اوّ ل هر سوره از قرآن
خودش را به اين نامها معرّ في فرموده و در سور ة حمد كه لااقل هر روز
ده مرتبه آن را در نمازها ي واجب مي خوانيم ، كلمة ” رحمن و رحيم “
را تكرار كرده است .

مگر نمي داني كه خداي تعالي راضي نيست يك لحظه قدرت در دست
ظالمين باشد و لذا فرموده : ” لا’يَنال عَهْدِي الظالِمينَ ” .
گفت : آقا من به شما عرض كردم كه من همة اينها را مي دانم ، احتياج به
نصيحت ندارم ، نمك روي زخمم نپاشيد، فقط اگر معالجه اش را مي دانيد،
براي من نسخه كنيد.
گفتم : تو ممكن است گوش ندهي ولي اگر تعهّد مي كني كه هر چه
بگويم و لو از نظرت جاهلانه باشد گو ش دهي ، فردا صبح نسخه اي
برايت مي نويسم ، ساعت ۸ صبح منتظرت هستم . او خداحافظي كرد و
رفت .
حالا شايد تو با خودت بگوئي شما اگر چيزي مي دانستيد چرا همان روز
به او نگفتيد؟
در جواب مي گويم : نه من چيزي را كه براي او مفيد باشد و او را با
سرعتي كه لازم بود متحوّل ش كند آن روز بلد نبودم و لذا مي خواستم
نيمه هاي شب از خدا و ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) بخواهم
شايد آﻧﻬا مرا در معالجة مرضش راهنمائي فرمايند.

زيرا دعا با زبان غير، ﺑﻬتر مستجاب مي شود، او خودش ظالم و گناهكار
بود و با زبانش معصيت زيادي كرده بود، خيلي ها را رنجانده بود ، خدا
به آن زبان معصيت كار اعتنائي نمي كرد و دعايش را مستجاب نمي فرمود.
ولي او با زبان من معصيت نكرده بود، لذا دعاء من در حقّ او مستجاب مي شد.
آن شب من د ِ ر خانة خدا خيلي تضرّع و زاري كردم ، صورت به خاك
گذاشته بودم ، علاوه بر آ نكه براي او طلب عفو مي كردم ، شفاي مرض
روحيش را هم از خدا مي خواستم .

تا آنكه طبق حساب معيّني كه داشتم به حضرت ” امام مجتبي حسن بن
علي ” (عليهما السّلام ) متوسّل شدم ، بعد از آن شايد به اصطلاح شما
به خواب رفته بودم ، در همان عالم به من فرمودند : به او بگو كه فعلا تو
را از اين مرض نجات مي دهيم ، ولي اين را بدان كه امراض روحي مثل
اعتياد است ، اگر كوچكترين غفلتي بكني و يا دوباره كوچكترين ظلمي
بكني آن مرض عود مي كند.

لذا هر زما ن از اين به بعد نفست و يا شيطانت به تو پيشنهاد ظلم و
ستمي را كرد، فورًا خود ت را به جاي طرفت قرار بده ، يعني خودت را
مظلومي تصوّر كن كه در چنگال ظالم قرار گرفته و بر كس مپسند
آنچه تو را نيست پسند . در اطاق خلوتي مقابل آئينه بايست و خودت
را تحقير كن و مزّة حقير شدن را مختصر ي بچش تا ديگران را تحقير نكني

.
اي ظالم اين را بدان ، هر كه جان و فهم و احسا س دارد، مثل تو است ،
همان گونه كه اگر فشاري به تو وارد شود ناراحت مي شوي ، درد تو را
اذيّت مي كند، زندا ن و محدوديت تو را رنج مي دهد، همچنين ديگران را
هم ناراحت مي كند، آﻧﻬا هم اذيّت مي شوند، آﻧﻬا هم رنج مي برند، حتّي
مورچه اي نبايد از دست تو اذيّت شود.

تو كه هستي كه صدها حيوان جاندار به خاطر استراحت تو بايد از بين
بروند؟!
تو كه هستي كه وقتي در اطاق استراحتت مورچه يا مگس پيدا شود
مواد سمّي را روي آﻧﻬا مي ريزي و همة آﻧﻬا را از بين مي بري ؟!
تو كه هستي كه بايد خدا آنچه در آسمان و زمين خلق كرده براي تو
باشد و تو راحت باشي ؟!

مگر آنكه تو رحم داشته باشي ، آنچنان كه خدا رحيم است .
مگر آنكه تو ظلم نكني ، آنچنان كه خداي تعالي به احدي ظلم نمي كند.
و بالاخره مگر آنكه تو مظهر صفا ت كمالية الهي باشي تا تو را اشرف
مخلوقات بدانند.

تو اگر ظالم و ستمگر باشي ، به خدا نزديك نيستي . زيرا اگر به قدر سر
سوزني ظلم كني ، فرسنگ ها از خدا ي تعالي و انسانيّت دوري و از هر
حيواني پست تري .
فرداي آن روز وقتي او را ديدم ، مطالب فو ق را با شر ح مختصري براي
او نسخه كردم ، او خيلي تحت تأثير واقع شد و چند روزي بيشتر
نگذشت كه با فعّاليّتي كه خود او داشت به كّلي صفت ظلم از قلب او
بيرون آمد و بعد از آن به قدري دلرحم شده بود كه حاضر نبود حتّي
مگسي را بكشد و يا مورچه اي را آزار نمايد.

بله اين طور يك صفت حيواني را انسان از خود دور مي كند، يعني اوّل
بايد انسان خطر را احسا س كند و سپس ضررهاي آن ر ا درك نمايد و
بعد به هر نحو ي كه شده بالاخصّ با توسّل به ” اهل بيت عصمت و
طهارت ” (عليهم السّلام ) آن صفت رذيله را از خود دور كند، چنانكه
ملاحظه فرموديد كه چگونه شخص مذكور توانست اين صفت زشت
پر خطر را از روح خود زائل نمايد.

او مي گفت :
استادي داشتم كه به من دستوري داده بود و لازم بود تا چهل روز
قبل از بيرون آمدن از مترل آن را انجام دهم و همه روزه آن را انجا م
مي دادم .
فكر نكن كه آن دستور رياضت شيطاني بوده و يا ذكر و عملي بوده
كه از ” معصومين ” (عليهم السّلام ) نرسيده بود، بلك ه اگر
نمي خواستم جرياني كه بعدًا برايم اتّفاق افتاد براي تو نقل كنم ، آن
دستور را هم شرح مي دادم تا ببيني كه آن دستور بسيار ساده اي بوده
است .
به هر حال حدود بيست روز علي الدّوام آن عمل را انج ام داده بودم ،
ولي روز بيست و يكم كاري پيش آمد كه مجبور شدم آن عمل را نيمه
تمام بگذارم و از خانه بيرون روم ، وقتي از مترل بيرون آمدم ديدم خيابان

جلوي مترل ما مملوّ از حيوانات اهلي و وحشي است ، اوّل تعجّب كردم
كه چرا اين حيو انات را داخل شهر راه داده اند ولي وقتي دقيق شدم با
توجّه به تذ كري كه قبلا استادم به من داده بود و گفته بود كه ممكن
است چشم برزخي تو باز شود و مردم را به صورت حيوانات ببيني ،
متوجّه شدم كه اين همان حالت است كه به من دست داده است .
ضمنًا يكي از دوستا ن قبلا به من مي گفت كه : يك شب در عا لم رؤيا
ديدم در حر م مطهّر حضرت ” علي بن موسي الرّضا ” (عليه السّلام )
هستم ، ولي در آن مكان مقدّس جز چند نفري كه به صورت انسان
بودند بقيّه همه به صورت حيوانات اند.

به هر حال چند قدم در خيابان راه رفتم ، شخصي كه سيرتش به شكل
خترير و خوك وحشي بود نزد من آمد و احوال مرا پرسيد.
به او گفتم : در چه فكري ؟ چرا تو را در اين حال مي بينم ؟
گفت : شخصي پول زيادي دارد، ولي عقل كاملي ندارد و مي خواهد
جنسي را كه تنها من آن را دارم و از خيلي قديم احتكارش كرده ام ، ﺗﻬيّه
كند. و لذا من تصميم گرفته ام كه او را پيدا كنم و اين جنس را به او
چند برابر قيمت اصليش بفروشم و سر او را كلاه بگذارم و از اين
موقعيّت كاملا سوء استفاده كنم .

من به او گفتم : اين كار را نكن ، اين عمل ظلم است و خدا ظالمين را
نمي آمرزد.
اگر متوجّه بودي كه چه سيرتي داري هيچ وقت اين كار را ´ تو الا ن
نمي كردي .
عجيب اين بود كه خود او مي گفت : من مي دانم چه سيرتي دارم .
به او گفتم : چه سيرتي داري ؟
گفت : مثل ختريري هستم كه از كثافات و خوردن حرام لذت مي برم ،
علاوه از ظلم به ديگران هم لذت مي برم .

من به او گفتم : اي بيچاره مگر تو به مرگ اعتقادي نداري ؟ آيا پس از
مرگ نمي خواهي خدا به فريادت برسد و به تو مهرباني كند؟
مگر نمي داني كه خدا در قرآن فرموده : ” وَاللهُ لا ‘يُحِبُّ الظالِمينَ “
خدا ستمگران را دوست نمي دارد؟
مگر نمي داني كه خدا در قرآن فرموده : ” اِنَّهُ لا ‘يُفْلِحُ الظالِمُو َ ن “
خداي تعالي ظالمين و ستمگران را رستگار نمي كند؟
مگر نمي داني كه خداي تعالي در قرآن فرموده : ” اِنَّ الظالِمينَ َلهُمْ
عَذ’ابٌ َاليمٌ ” براي ستمگران عذاب دردناك ي مهيّا شده ؟

مگر نمي داني كه خداي تعالي در قرآن فرمود ه : ” َفما لِلظالِمينَ مِنْ
نَصير ” در قيامت براي ستمگران يار و مددكاري نيست ؟
وقتي اين آيات را براي او خواندم ، اشكي از كنار ديدگانش جاري شد
و او از آن عمل اظهار پشيماني كرد و آن اشك چشم مثل آنكه او را
شستشو داد و او را به صورت انساني برگردانيد.

نفاق و دوروئي
او مي گفت :
يكي از دوستان مبتلاء به تنگي نفس و سينه درد شد ه بود، سالها بود
اين مرض از او دست بر نمي داشت ، به اطبّاء و متخصّصين زيادي
مراجعه كرده بود، ولي متأسّفانه همة تلاشهايش بي فائده بود.

شفا پيدا كند، بايد قرآن بخواني . زيرا پروردگار متعال مي فرمايد:
” يا َايُّهَا الناسُ َقدْ جاَئتْ ُ كمْ مَوْعِظةٌ مِنْ رَبِّكمْ وَ شَفاءٌ لِما فِي
الصُّدُو ِ ر وَ هُدًي وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ ” .
يعني : اي مردم براي شما از طر ف پروردگار موعظه اي آمده است كه
شفا براي امراضي است كه در سينه ها است و هدايت و رحمت براي
مردمان با ايمان است .
من به او گفتم : به مضمون اين مطلب روايتي هم هست ، ولي تو بايد
اين را بدا ني كه قرآن شفادهندة امراض روحي است و اين معني كه آن
دوست براي تو گفته تأويل آيه است .
تو اگر مي خواهي درد سينه ات خوب شود، قرآن را بخوان و ايمان به
آنكه اين كلام خدا است ، پيدا كن و به آن عمل بنما و بعد شفا ي همة
امراض را در دست خدا بدان . زيرا در همان قرآن از قول حضرت “

ابراهيم ” (عليه السّلام ) فرموده : ” وَ اِذ ‘ا مَرضْتُ َفهُوَ يَشْفين “
يعني : وقتي مريض مي شوم خدا مرا شفا مي دهد.
ولي در جاي ديگر مي فرمايد:
” وَ نُنَزِّلُ مِنَ اْلُقرْا ‘نِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا ‘يَزيدُ
الظالِمينَ اِلا’ خَسارًا ” .
يعني : ما نازل نموديم از قرآ ن چيزي را كه شفا و رحمت است براي
مردمان با ايمان و براي ظالمين جز ضرر چيزي نيست.
بنابراين اگر مي خواهي قرآن مرض جسمي تو را شفا دهد، بايد اوّ ل
امراض روحي خود را ب ه وسيلة قرآن معالجه كني و سپس شفاي جسم
خود را با خواندن قرآن معالجه نمائي .

و چون درد سينه و تنگي نفس به آن دوست فشار زيادي آورده بود
حاضر شد كه خود را در تحت نظارت من قرار دهد و صفات رذيله را
از خود برطرف نمايد.
اوّلين صفتي كه در او خيلي ظاهر بود نفا ق و دوروئي بود . لذا لازم
بود كه ابتداء آياتي از قرآن در اين خصوص براي او تلاوت شود.
ولي وقتي آيه اي كه از سورة احزاب انتخاب شده بود براي او
خواندم و مقيّد بودم آن را تكرار كنم و جملة :

” اِنَّ اللهَ كا َ ن َ غفُورًا رَحيمًا ” را با تأنّي بيشتري خواندم ، ناگها ن
ديدم برق اميدي در سيمايش درخشيد، اشك را از چشمانش پاك كرد
و سر را بالا گرفت و به صورت من خيره شد و گفت : شما بوديد كه
قرآن مي خوانديد؟
گفتم : پس چه ، كس ديگري اينجا نبود كه قرآن بخواند.

گفت : نه ، كلام كه مال خدا بود، شما هم مثل شجره اي بوديد كه خدا
به آن وسيله با موسي حر ف مي زد. صريحتر بگويم اگر شما به اختيار
خودتان اين آيات را انتخا ب كرديد، چرا لااقل آﻧﻬا را به ترتيب
سوره هاي قرآن نخوانديد، من از آن اوّلي كه شما شروع به خواندن قرآن
كرديد در حال بي خودي عجيبي افتاده بودم كه نه شما را مي ديدم و نه
خودم را و نه خانه را و نه هيچ چيز را و فقط فكر مي كردم كه روح

منافقانة من سر به زير در مقابل پروردگار عظيم ايستاده و او اين
كلمات را براي من مي گويد. و لذا وقتي به آيات سورة بقره رسيديد،
ديدم آن مطالب كاملا با من تطبيق مي كند، در آنجا نزديك بود از
شرمندگي و يأ س فريادي بكشم و براي هميشه بدبخت باشم ، ولي آية
اخير كه از سور ة احزاب قرائت شد روزنة اميدي را به رويم باز كرد،

متوجّه شدم كه منافقين هم مي توانند توبه كنند و خدا ي تعالي با همة
غضبي كه به آﻧﻬا فرموده در عين حال براي آﻧﻬا هم غفور و رحيم است .
او راست مي گفت ، من آيات فوق را با اختيار و طبق برنامه ، انتخاب
نكرده بودم ، بلكه چون اين آيات را حفظ بودم اوّل آية ۶۶ سورة توبه
را تلاوت كردم و حال آنكه اگر مي خواست رو ي ترتيب سوره ها باشد
مي بايست اوّل آيات سوره بقره را مي خواندم ولي چون لازم بود كه با
تشدّد بيشتري در مرحلة اوّل با او سخن گفته شود تا كم كم نرم شود
اين آيات به زبانم آمد كه ترجمه اش اين است :
مردان و زنان منافق ، طرفدار يكديگرند ، آﻧﻬا به هم كمك مي كنند. آﻧﻬا
يكديگر را به كارهاي بد امر مي كنند و از كارهاي خوب باز مي دارند.

آﻧﻬا دستهاي يكديگر را مي فشارند و خدا را فرامو ش كرده اند، خدا
هم آﻧﻬا را فراموش مي كند، منافقين فاسقند.
خدا وعده داده است كه مرد و زن منافق و كّفار را در آتش جهنّم كه
هميشه در آن خواهند بود قرار دهد و آﻧﻬا را همين عذاب كفايت مي كند
و علاوه خدا آﻧﻬا را لعنت كرده و براي آﻧﻬا عذاب دائمي بر پا است .

بعد از اين ، آيات سورة منافقون به زبانم جاري شده بود كه مقداري
ملايمتر بود ولي در عين حال در آن آيات صفا ت منافقين را بيا ن مي كند
و آﻧﻬا را راند ة درگاه پروردگار مي داند و آﻧﻬا را از رحمت الهي مأيوس
مي فرمايد، كه ترجمة آن آيات اين است :

وقتي منافقين نزد تو آمدند، مي گويند: ما شهادت مي دهيم كه تو
فرستادة الهي هستي .
خدا مي داند كه تو فرستاد ة الهي هستي ولي منافق ين در اظهار اين اعتقاد
دروغ مي گويند، يعني اين مطلب را تنها براي اينكه اظهار ايمانشا ن را
سپري براي بستن راه خدا قرار دهند مي گويند، آﻧﻬا بد عمل مي كنند.
آن به خاطر اين است كه آﻧﻬا ايمان آوردند بعد كافر شدند، خداي

تعالي دلهاي آﻧﻬا را مُهر كرده كه نمي فهمند.
آﻧﻬا را وقتي مي بيني اجسامشان تو را به تعجّب مي اندازد، آﻧﻬا به قدري
خوش زباني مي كنند كه تو حرفهاي آﻧﻬا را گو ش مي دهي ، ولي آﻧﻬا مثل
چوب خشكند، هر صدائ ي را ك ه مي شنوند، گمان مي كنند به ضرر آﻧﻬا
است منافقين دشمن تو هستند، از آﻧﻬا دوري كن ، خدا آﻧﻬا را بكشد،
چقدر از حقّ و حقيقت دوري مي كنند.

وقتي به آﻧﻬا گفته مي شود بيائيد تا رسول خدا برا ي شما از خدا طلب
آمرزش كند، سر مي پيچند و با كبر و نخوت راه خدا را سدّ مي كنند.
براي آﻧﻬا مساوي است ، چه استغفار كني چه نكني خدا آﻧﻬا را
نمي آمرزد، زيرا خدا مردم فاسق را هدايت نمي كند.

اينها كساني هستند ك ه مي گويند: به كساني كه اطراف پيامبر خدا قرار
گرفته اند، انفاق نكنيد تا ا ز دورش پراكنده شوند، ولي گنجهاي آسمان و
زمين مال خدا است امّا منافقين نمي فهمند.

مي گويند: وقتي به مدينه برگشتيم مردمان عزيز و ثروتمند، ذليلها و
فقراء را از ميا ن خود بيرون مي كنند، ولي منافق ين نمي دانند كه عزّت مال
خدا و رسول خدا و مردمان با ايمان است .
ملاحظه فرموديد كه اين آيات هم با تشدّد منافقين را نكوهش كرده و
اين مطالب براي منافقين كاملا يأس آور است .

آيات بعد مربو ط به سورة نساء بود كه باز آن آيات هم مانند آيات
سورة منافقين با سرزنش زياد و وعده هاي عذاب و مطالب يأس آور،
آورده شده و من به هيچ وجه در پشت سر هم قرار دادنش دخالتي نداشتم .
ترجمة آيات سوره نساء اينها است :
به منافقين بشارت بده كه براي آﻧﻬا عذاب دردناكي است .
آﻧﻬا كساني هستند كه كّفار را و ّ لي خود مي دانند و مؤمنين را تر ك
گفته اند، آيا از رفاقت با كّفار طلب عزّت مي كنند، به تحقيق كه تمام
عزّت مال خدا است .

اي منافقين ، نازل شد در قرآ ن براي شما آيا تي كه وقتي مي شنويد آن
آيات الهي را، به آن كافر مي شويد و مسخره مي كنيد، ا ي مؤمنان با آﻧﻬا
ننشينيد تا به مطالب ديگري بپردازند و اگر با آﻧﻬا باشيد، شما مثل آﻧﻬا
هستيد و خدا در جهنّم كّفار و منافقين را با هم جمع مي كند.

منافقين كساني هستند كه مراقب حال شمايند، اگر براي شما از طرف
خدا پيروزي نصيب شود، مي گويند: مگر ما با شما نبوديم ؟ و اگر چيزي
نصيب كّفار شود، به آﻧﻬا مي گويند: مگر ما به كمك شما نبوديم و از شما
دفاع نمي كرديم و نمي گذاشتيم كه مؤمنان بر شما غلبه كنند؟ خدا روز
قيامت بين شما حكم مي كند و خدا برا ي كّفار عليه مؤمنين راهي قرار
نداده است .

منافقان با خدا مكر مي كنند خدا هم به آﻧﻬا مكر مي كند. آﻧﻬا وقتي
براي نماز مي ايستند با حال كسالت مي ايستند، آﻧﻬا مي خواهند با اين نماز
در مقابل مردم ريا كنند و هيچ گاه به ياد خدا، مگر كمي از اوقات ،
نيستند مردّد بين اين دسته و آن دسته هستند نه به سوي آن دسته
مي روند و نه به سوي اين دسته تمايل پيدا مي كنند، كسي را كه خدا
گمراهش كرده راهي به سوي حقّ پيدا نمي كند.

اي كساني كه ايمان آورده ايد، كّفار را و ّ لي خود نگيريد و حا ل آنكه
مؤمنين را ترك كرده باشيد، آيا شما مي خواهيد قرار دهيد در مقابل خدا
سلطان آشكارائي ؟
جز اين نيست كه منافقين در پست ترين جاها ي جهنّم اند و تو براي آﻧﻬا
يار و مددكاري نمي يابي .

پس از اين آيات كه از سورة نساء نقل شد، آيات سورة بقره تلاوت
گرديد كه باز به مانند آيات قبل تمامش نكوهش منافقين است و
ترجمه اش اين است :
بعضي از مردم مي گويند: ما به خدا و روز قيام ت ايمان داريم ولي آﻧﻬا
مؤمن نيستند، مي خواهند خدا و كساني را كه ايما ن آورده اند بفريبند ولي
آﻧﻬا جز خودشان را نمي فريبند آﻧﻬا شعور ندارند.

در دلهاي آﻧﻬا مرض است ، خدا هم مرض روحي آﻧﻬا را زياد مي كند و
به خاطر آنچه را كه به دروغ گرفته اند خدا آﻧﻬا را به عذاب سخت و
دردناكي مبتلا مي فرمايد.
و زما ني كه به آﻧﻬا گفته مي شود: در روي زمين فساد نكنيد، مي گويند:
ما مصلحيم ، بدانيد كه آﻧﻬا مفسدند، ولي نمي فهمند.
و وقتي به آﻧﻬا گفته مي شود: آن چنانكه مرد م ايمان آورده اند شما هم
ايمان بياوريد، مي گويند: آيا ما آن چنانكه ديوانه ها ايمان آورده اند ايمان
بياوريم ؟! آگاه باشيد كه خود آﻧﻬا ديوانه اند ولي نمي دانند.
و زماني كه ملاقات مي كنند كساني را كه ايمان آورده اند، مي گويند: ما
هم ايمان داريم ولي وقتي با رفقاي شيطان سير ت خود خلوت مي كنند
مي گويند: ما با شما هستيم و ما آﻧﻬا را مسخر ه مي كنيم خدا آﻧﻬا را
استهزاء مي كند و آﻧﻬا را به سوي طغيانشان آنچن ان مي كشاند كه حيران
باشند.

اينها كساني هستند كه گمراهي را بر هدايت ترجيح داده و خريده اند،
ولي از اين تجارت ﺑﻬره اي نمي برند و هدايت نمي شوند. مََثل اينها مََثل
كسي است كه آتشي برافروخته باشد، ولي هم ين كه اطرافش روشن شد
نورش ر ا خدا خامو ش كند و آﻧﻬا را در ظلمت بگذارد كه جائي را نبينند.
آﻧﻬا كر و گنگ و كور باشند و به سلامتي بر نمي گردند.

يا مََثل باراني كه از آسمان ببارد و در آن ظلما ت و رعد و برق ،
شخصي در ميان باران باشد، انگشتان را از تر س مرگ در اثر صاعقه
در ميان گوش بگذارد و خدا احاطة بر كّفار دارد، نزديك باشد كه برق
چشمهاي آﻧﻬا را از ب ين ببرد ولي هر زمان كه در اثر بر ق چند لحظه اي
زمين روشن مي شود، آﻧﻬا در را ه مي روند. و وقتي تاريك مي شود ميان
ظلمت مي ايستند و اگر خدا بخواهد چشم و گو ش آﻧﻬا را مي برد، خدا
بر هر چيزي قدرت دارد.

.
تا اينجا كه اين آيات تلاوت مي شد او يكسر ه زار زار گريه مي كرد و
كم كم نزديك بود كه از رحمت خدا مأيو س شود، زيرا تمام آنچه خداي
تعالي در اوصا ف منافقين در اين آيات فرموده با او تطبيق مي كرد، او
فوق العاده ناراحت بود و لي به مجرّد آنكه آية ۲۲ سورة احزاب را
خواندم برق اميد در سيمايش ظاهر شد، كه ترجمة آيات سورة احزاب
اين است :
از ميان مردان با ايمان جمعي هستند كه در پيما ن الهي راستي و صداقت
به خرج داده اند كه بعضي از آﻧﻬا مدّتشان سرآمد ه و بعضي ديگر منتظر
ملاقات با پروردگارند و آﻧﻬا تغييري در عهد خود ندادند تا جزا دهد

خدا راستگويان را به خاطر صداقتشان و عذاب كند منافقا ن را اگر
بخواهند يا آنكه توبة آﻧﻬا را قبو ل كند و به سوي آﻧﻬا برگردد، بدون
شكّ خدا بخشنده و مهربان است .
وقتي او سخنانش تمام شد، من به او گفتم : براي تو مطلبي از اين جالبتر
مي گويم و آن اين است كه بعد از آيا تي كه براي تو از سورة نساء
تلاوت كردم ، كه آخرش اين بود : ” اِنَّ اْلمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الاْسَْفل
مِنَ النّاِ ر وَ َلنتَ ِ جدَ َلهُمْ نَصيرًا ” .

اين آيات در قرآن بود : ” َالاَّ الَّذينَ ت’ابُوا وَ َاصَْلحُوا وَاعْتَصَمُوا
ِباللهِ وَ َاخَْلصُوا دينَهُمْ لِله ِ َفُاولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللهُ
الْمُؤْمِنينَ َاجْرًا عَظيمًا ” .
گفت : اين آيات را پس چرا هما ن وقت نخواندي ؟ گفتم : همة مطلب
همين جا است ، مي خواستم آﻧﻬا را بخوانم ولي آن وقت به يادم نيامد،
معلوم است كه هنوز صددرصد آن وقت قلبت نرم نشده بود.
يادم آمد و مي بيني كه چقدر خداي تعالي با مهرباني كاملي ´ ولي الا ن
راه نجات حتّي براي منافقين باز كرده و آﻧﻬا را به توبه و اصلاح
امورشان و اعتصام و خلوص دعوت كرده است .

او باز شروع به گريه كرد ولي اين دفعه گرية شوق بود و تصميم
گرفت كه اين صفت را با رياضت شرعي و توسّل به حضرت “
سيّدالشّهداء ” (عليه السّلام ) از خود رفع كند و بحمدالّله موّفق هم
شد و پس از چند روز كه صددرصد خود را بوسيلة اين آيات ساخته
بود و صفت نفاق را به كّلي از روح خود تزكيه و پاك كرده بود و
آيات قرآن و بخصو ص سورة مباركة حمد را زياد تلاو ت مي نمود، درد
سينه و تنگي نفس به كّلي از او برطرف شد و شفا يافت .

سوء خلق
او مي گفت :
من در مشهد مقدّس سحرها در شبهاي زمستان قبل از آنكه د ر حرم
مطهّر ” علي بن موسي الرّضا ” (عليه السّلام ) باز شود، خودم را
پشت د ر صحن مي رساندم تا اوّل كسي باشم كه وارد حر م مطهّر
مي شوم ، ولي در همان اوّل وقت گاهي قبل از من و گاهي همراه با من
مردي وارد حرم مطهّر مي شد و بدون صرف وقت مشغول نماز و

عبادت مي گرديد، من در آن شبها خيلي دوست داشتم كه با او رفاقت
و مصاحبت كنم ، زيرا فكر مي كردم كه او يكي از اولياء خدا است ،
عجيب عبادتي مي كرد، عجيب حالي داشت و حتّي يك لحظه از عباد ت
غافل نمي شد و به من فرصت نمي داد كه احوالش را بپرسم ، يك شب در
حرم مطهّر زائري بدون توجّه پايش را روي سجّاد ة او گذاشت و

مشغول زيارت شد او در حا ل نماز يكي دو بار با دست و بلند گفتن
كلمات نماز مي خواست آن زائر را متوجّه آن عملش كند، ولي آن زائر
متوجّه نمي شد، لذا پس از نماز با خشونت عجيبي رو به او كرد و گفت :
” ولدالزّنا ” پايت را از روي سجّادة من بردار!

او مي گفت :
روزي بعد از خوا ب عصرانه ، مشغول تفكر دربار ة افراد بداخلا ق
بودم ، ناگهان حالت مكاشفه اي دست داد و من در آن حال افراد
بداخلاق را به صورت حيوانات درنده اي مي ديدم كه گوشت و پوست
ديگران را مي جويدند و بوي گند آﻧﻬا فضا را پر كرد ه بود، من به يكي
از آﻧﻬا گفتم : چرا خود را معالجه نمي كني و چرا اين گونه به خود ظلم
مي كني و چرا از اين حالت زشت بيرون نمي آئي ؟

 

گفت : چگونه مي توانم اين عمل را انجا م دهم و خود را از اين سيرت
نجات دهم ؟
من به او گفتم : همه روزه صبح به آينه نگاه كن و با قيافة خوش خلق
خود را ببين و بعد با قيافة بدخلق هم خود را ببين و به وجدانت مراجعه
كن فكر كن از كدام قيافه بيشتر خوشت مي آيد. در كوچه و بازار هر
كس تو را مي بيند اگر بدخلق باشي ، آﻧﻬا از تو بدشان مي آيد و اگر
خوش خلق باشي ، همه تو را دوست دارند و حتّي انسان وقتي آدمهاي
بدخلق را مي بيند در باطن مكدّر مي شود و لي وقتي خوش خلقها را

مشاهده مي كند، در باطن خوشحال مي گردد، چنانكه من وقتي آن مرد
را در حر م مطهّر با آن اخلاق بد ديدم با آنكه قبلا او را زياد دوست
مي داشتم ، بسيار از او بدم آمد و در دل از او مكدّر شدم .
و ضمنًا من متوجّه شدم كه اگر انسان خودش را نساخته باشد، اخلا ق
حسنه پيدا نكرد ه باشد، معرفت به خدا نداشته باشد، خو د را متخّلق به
اخلاق الّله نكرده باشد، عبادﺗﻬاي زياد او، نمي تواند به او فضيلتي
ببخشد و او را به سيرت حيوانات درنده نشان مي دهد و نزد خدا
ارزشي ندارد.

در اينجا يادم از روايتي كه از ” امام باقر ” (عليه السّلام ) نقل
شده ، آمد كه آن حضرت فرمود:
روزي حضرت ” موسي بن عمران ” (عليه السّلام ) يكي از
بني اسرائيل را ديد كه سجده هاي طولاني و سكوت دائمي دارد و
هيچگاه او را ترك نمي كند و هميشه در خدمت حضرت موسي است ، در
اين بين يك روز حضر ت موسي با او بر زمين پر آ ب و علفي عبور

كردند، آن مرد بني اسرائيلي آهي كشيد و تأسّف خورد، حضرت موسي
به او گفت : چرا آ ه كشيدي ؟ آن شخص عرض كرد : آرزو داشتم كه
براي خدا خري مي بود تا من آن را در اين چمنزار مي چراندم .
حضرت موسي از شنيد ن اين جمله به ر و، به رو ي زمين افتاد و ضعف
كرد. سپس به او وحي رسيد كه : چرا از شنيد ن كلام بندة ما اين گونه
ناراحت شدي ؟ مگر نمي داني كه من بندگانم را به مقدار عقلشا ن مؤاخذه
مي كنم .

بنابر اين عقل كه همان انعكاس صفات حسنة ” خاندان عصمت و
طهارت ” (عليهم السّلام ) در روح انساني است هر مقدار كاملتر
باشد ارزش انسان و كمال او بيشتر است .
طبق اين اصل مسّلم عقلي هر كسي خوش خلق تر و بردبارتر و
مدارايش با مردم بيشتر است به ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه
و آله ) و ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) نزديكتر است . زيرا آﻧﻬا

بودند كه داراي خلق عظيم و بيشتر از همه در مشكلات مقاومت
مي كردند و با دوستا ن مروّت و با دشمنا ن مدارا مي نمودند، پس بكوشيد
كه اين حالات را در خود ايجاد كنيد.

ناسپاسي
او مي گفت :
شخصي مدّﺗﻬا با من رفيق بود، او بسيار متعهّد و متوجّه و اهل عبادت
و پاك بود، به عقيدة من تمام وسائل رفع حجب ظلماني و نوراني براي او
فراهم بود، ولي در عين حال حجاﺑﻬايش برطرف نمي شد و هيچ چيز
برايش كشف نمي گرديد، قلبش به چشمة حكمت مبدّل نشده بود، من
و خودش به فكر چاره جوئي افتاديم ، حدود چند روز (بخصوص من )
دقيقًا اين جهت را ريشه يابي كرديم .

بالاخره به اين نتيجه رسيديم كه او يكي از صفات حسنة انساني را
ندارد و بلكه در مقابل داراي صفتي از صفات رذيلة حيواني است .
حالا قطعًا تو دوست داري اطلاع پيدا كني كه آن حجاب يا آن صفت
رذيله چه بود كه مرد به آن خوبي را از كمالا ت و كشف حجب روحي
بازداشته بود.
بله من هم آن را براي تو مي گويم ، ولي قبل از آ ن بايد به يك موضوع
مهم معنوي اشاره كنم و تو آن را بايد خوب ياد بگيري .
و آن اين است كه سه نوع صفات روحي در انسان تصوّر مي شود:
اوّل : ” صفات حسنة انساني ” كه هر چه آﻧﻬا كاملتر و بيشتر در
انسان وجود داشته باشد، انسانيّت انسان كاملتر است .
دوّم : ” صفات رذيلة حيواني و شيطا ني ” كه نبايد سر سوز ني در
انسان وجود داشته باشد و ا ّ لا هماﻧﻬا حجا ب او خواهند بود . مانند :
حبّ دنيا، بخل ، خيانت ، كذب ، حسد و غيره .

سوّم : ” صفات حيواني ” كه مانعي ندارد در انسا ن وجود داشته
باشد، ا ّ لا آنكه بايد حتمًا تحت كنترل عقل باشند مثل غريزة جنسي كه
براي بقاء نسل و مثل شهوت خوردن و آشاميدن كه براي بقاء بدن و
حيات جسمي وجودشان لازم است .
حالا كه اين مطلب را براي تو گفتم بايد بداني كه اگر يك صفت
حيواني و شيطا ني در تو وجود داشته باشد، همان حجاب تو خواهد بود،
در اين صورت نمي تواني به حقايق و معنويّات و كمالات روحي برسي .

حتّي اگر يكي از اين صفات و لو كوچكترينش در تو باشد، تو در حجابي .
دوست فوق الذكر ما هم همة صفات حيواني و شيطا ني را از نفس خود
تزكيه كرده بود و فقط يك صفت در او وجود داشت كه حجاب او
شده بود، آن صفت ” ناسپاسي ” بود.

از مرد م در مقابل خدماتي كه براي او كرده بودند تشكر نمي كرد، او
خودش را هميشه طلبكار از مرد م تصوّر مي كرد، او نمي فهميد كسي كه
از مخلوق تشكر ن كند شكر خالق را هم نخواهد كرد . زيرا چيز ي كه
در اينجا عمده است ، صفت ناسپاسي و كفرا ن است ، نه عمل به آن . و
لذا كسي كه داراي اين صفت باشد، (يعني ناسپا س باشد ) نعمتهاي خدا
را هم ناسپاسي مي كند.

من يك روز براي آزمايش كه ببينم آي ا اين صفت در او تا چه حدّي
وجود دارد، مقدار ي دربارة نعمتهاي الهي با او حرف زدم ، او به من
گفت : بر خدائي كه ما را خلق كرده لازم است كه اين نعمتها را به ما
بدهد، كم كم ديدم مي خواهد خدا را هم بدهكار كند، اينجا بود كه
ديگر هيچ ترديدي برايم باقي نمانده بود كه شخص ناسپاس خداي تعالي
را هم شكر نمي كند و بلكه او را بدهكار هم مي داند، من ديگر

مي دانستم كه حجاب دوست فوق ال ّ ذكر ما همين صفت ناسپاسي است .
من براي او عينًا آينه اي بودم كه لكة سياه ناسپاسي را در صورت او به
او نشان مي دادم ، او هم بر خلا ف مردم معمولي كه وقتي عيبي را به آﻧﻬا
تذ ّ كر مي دهند ناراحت مي شوند، ناراحت نشد . بلكه تش ّ كر كرد و از
من خواست تا راه علاج اين مرض روحي را به او نشان دهم .

من هم اين كار را كردم ، يعني به او گفتم كه چگونه بايد رفع اين گونه
امراض روحي را بكند، حالا اگر مايل باشي براي تو هم آن نسخه را
دستور مي دهم ، تا اگر يك روز به اين مرض مبتلا شد ي خيالت راحت باشد.
من از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شدم و به او گفتم : تشكر مي كنم .
لذا او گفت : شخصي كه ناسپاسي مي كند و شكر خدا را نمي نمايد. اگر
به دستور زير عمل كند اين صفت از او برطرف مي گردد.

او بايد هميشه در نعمتهاي مادّي و ظاهري به كسي كه داراي آن
نعمتها نيست نگاه كند و به مافوقش نگاه نكند، مثلا اگر ثروتي دارد و
به كسي محتاج نيست به آﻧﻬائي كه احتياجمند و فقيرند نظر كند و به
نعمت استغنائي كه خدا به او داده است شكر نمايد و يا اگر خداي
تعالي به او نعمت صحّت مزاج را عنايت فرمود ه به مريضهائي كه در

بيمارستاﻧﻬا بستري هستند و شبها از شدّت درد به خواب نمي روند. فكر
كند و خدا را شكر نمايد . و بالاخر ه به هر نعمتي كه دست يافته اگر
توجّه به آن كسي كه آن نعمت را ندارد بكند . موجب شكر او بر آ ن
نعمت مي گردد.
و البتّه لازم است كه اين موضوع را جدّي بگيرد، يعني اگر واقعًا مبتلا
به مرض ناسپاسي است همان طوري كه براي كسالت زخم معده اش
چند روز از تما م كارها دست مي كشد و در ميا ن مريضخانه ها پي اين
دكتر و آ ن پزشك مي دود و هر دوا ي تلخ و شور ي را كه به او

مي دهند مي خورد، همچنين بايد براي رفع اين كسالت روحي هم چند
روزي به عيادت بيماران برود و بر سلامتي خود شكر كند و يا پي
كساني كه فاقد نعمتهائي كه او دارد مي باشد، برود و با چشم خود آﻧﻬا
را ببيند و روحيّة شكر را در خود ايجاد كند . و بالاخره در اين ارتباط
چند روز ي وقت خود را صرف كند تا به و سيلة اين نسخه به
سپاسگوئي پروردگار عادت نمايد.

من خودم به خاطر آنكه مبادا ناسپا س باشم هر شب قبل از خوا ب سر
به سجده مي گذارم و دربار ة نعمتهاي ظاهري و باطني الهي فكر مي كنم
و در مقابل هر نعمتي كه به يادم مي آيد يك مرتبه كلمة ” الحمدلّله ربّ
العالمين ” را مي گويم و گاه ي آن قدر نعمتها ي پروردگار زياد است كه
مدّﺗﻬا اين سجده طول مي كشد و در پايا ن كه خود را عاجز از شكر
نعمت الهي مشاهده مي كنم ، به ياد اي ن آية شريفه مي افتم و شايد هم
خداي تعالي از وراء حجاب و از را ه الهام با من حرف مي زند و

مي فرمايد: ” وَ اِ ن تَعُدُّوا ِنعْمَتَ اللهِ لا’تُحْصُوها ” .
از دست و زبان كه برآيد —– كز عهدة شكرش به در آيد
و گاهي كه در لابلاي آن همه نعمت مي بينم فاقد يك نعمتم آن را هم
از خدا مي خواهم و چون او خودش فرموده : ” َلئِنْ شَكرْتُمْ َ لازيدَنَّكُمْ “
اگر شكر مرا بكنيد، من نعمتم را براي شما افزون مي كنم ، فورًا آ ن
نعمت فاقده را به من مي دهد.
تو هم اين دستور را هميش ه عملي كن و بخصوص اگر بعد از اين سجده
” مناجات شاكرين ” را بخواني و با زبان معصوم ، خدا را شكر كني و
حقّ ادب در كلام را كام ً لا رعايت نمائي ، ﺑﻬتر است .

بالاخره اين دستور را به دوستم گفتم ، او هم عمل كرد و مرض
ناسپاسي كه يكي از صفا ت حيواني بود از او رفع شد و از آن پس در
مقابل محبّتهاي ديگران هم سپاسگزار بود و بحمدالّله از آ ن پس حجاﺑﻬا
از او برطرف گرديد.

او مي گفت :
شبي در حال مكاشفه ، مرد ناسپاسي را مي ديدم كه به صورت حيواني
پست تر از سگ در مقابل من قرار گرفته ، من به او مي گويم : اين حالت
از ناسپاسي تو است كه در تو جلوه كرده است ، لااقل مي خواست از
سگ صفت وفاء و تشكر از منعم را ياد بگير ي و خود را به اين روز
سياه نياندازي و او دائمًا سر تكان مي داد و مرا تصديق مي نمود.
حلال و حرام واقعي و ظاهري

.
او مي گفت :
روزي يكي از دراو يش كه خيلي خود را زحمت داده بود و به قول
خودش به وسيلة خوردن غذاي حلال واقعي خود را به كمالات روحي
به خيال خود رسانده بود، از م ن پرسيد كه : آيا من از اين بيشتر در دنيا
تكليف دارم كه زحمت بكشم و خود را از حرام نگه دارم ؟

من مقداري به او خنديدم و با آنكه او از نظر جمعي بسيار بزرگ بود
به قدري كوچك در نظرم جلوه كرد كه نتوانستم با احترام زياد، كه
معمولم بود با او صحبت كنم .
لذا با ناراحتي به او گفتم : حلال واقعي و حلال ظاهري كدام است ؟
مگر نه اين است كه هر چه خداي تعالي فرموده حلال است ظاهرًا و
واقعًا حلال است و هر چه را كه او فرموده حرام است ظاهرًا و باطنًا
حرام است .
آن درويش به خاطر آنكه در محيطي كه تربيت شده بود به غلط بعضي
از مطالب را مانند ميخ در مغزش كوبيده بودند خنده اي كرد و گفت :

مثلا شما معتقديد كه گوشت گوسفند مرده اي را كه من نمي دانم در واقع
مرده بوده است با گوشت گوسفند ذبح شده اي كه مي دانم ذبح شده و
با شرائطش سر بريد ه شده است ، فرقي ندارد. اوّلي در حكم ظاهريش
چون من نمي دانم حلا ل است ولي در حكم واقعيش چون مرده است در
عالم واقع حرام است ، امّا دوّمي هم در حكم واقعي و هم در حكم
ظاهريش حلال است .

من به او گفتم : حكم واقعي آن گوسفند از طرف چه كسي و براي چه
كسي صادر شده ؟ مگر نه اين است كه حكم در د ست خدا است و او
است كه بايد احكام را صادر كند و ما مكّلفيم به احكامي كه او صادر
كرده ، عمل نمائيم و ما مي دانيم كه او به وسيلة پيشوايان دين فرموده : “
همه چيز براي تو حلال است مگر آنكه بداني خدا چيز ي را از آﻧﻬا براي
تو حرام كرده است ” .

يعني هر چه را كه دانستي حرام است آن را تر ك كن و بقيّه را حلا ل
بدان و از آن استفاده بنما.
گفت : مثلا شما معتقديد كه حرامهاي واقعي اثر وضعي هم ندارند؟!
گفتم : اوّ ً لا حرامهاي واقعي يعني چه ، مثلا اگر شما شيشة مشروب
الكلي (خمر) را به خيال آنكه آب است آشاميديد، حرام خورده ايد؟
قطعًا كسي اين را نگفته است ، هيچ كس اين چنين فتوائي نداده است .
گفت : انسان مست هم نمي شود؟!

گفتم : من نمي گويم اگر انسان يكي از مشروبا ت الكلي را خورد مست
نمي شود ولي اگر من مي گويم : يكي از اولياء خدا اشتباهًا شيشة مشروب
را سر كشيد و يك شب تا صبح به حال مستي افتاد، صبح كه از
خواب بر م يخيزد سر سوزني از قربش به خدا كم نمي شود.
زيرا اگر بگوئيم خداي تعالي او را به خاطر اين اشتباه از درگاهش طرد
كرده خدا را ظالم تصوّر كرده ايم .

زيرا خود او گفته است هر چه را كه مي داني حلال است بخور اگر در
واقع حرام بود و تو نمي دانستي كه آن حرام اس ت گناه نكرده اي و
حرامي نخورده اي ، آن وقت چگونه ممكن است كه در عين حال مرا
بي تقصير از درگاهش دور كند و از مقام قربش بياندازد؟!

و امّا اثر وضعي كه متأسّفانه خيلي در بين مردم عوام معروف است
حقيقتش شرك و كفر است .
زيرا وقتي خدا اجاز ه داد كه من اگر چيزي را نمي دانم حرام است
بخورم . و خدا اثري روي او نگذاشت . و طبعًا ار اده نفرمود كه من از
مقام قربش دور شوم ، آيا خود غذائي كه در واقع حرام است و من
نمي دانم كه آن حرام است و خوردم مي تواند مستقلاًّ اثري روي من
داشته باشد؟ ! كه روح مرا در حجا ب قرار دهد . و مرا از مقا م قرب
دور نمايد؟! قطعًا جواب منفي است .

بنابراين اگر كسي يك چنين نيروئي براي غير خدا آن هم در مقابل
ارادة الهي ، قائل باشد مشر ك است ، زيرا برا ي غير خدا نيروي مستقّلي
كه به مبارزة خداي تعالي مي رود و ارادة او را از بين مي برد و نيرو ي
خودش را بر او غلبه مي دهد!! قائل شده است ، طبق اين اصل اگر
انسان از رو ي اضطرار يا روي اجبار و تقيّه و يا سهو و اشتبا ه و يا
ناداني غذاي حرامي را خورد به هيچ وجه در روح و معنويّا ت او اثري
نمي گذارد، اگر چه ممكن است بعضي از آﻧﻬا در بدن انسان اثر بدي
بگذارد، چن انكه ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) غذاي مسمومي

كه در حقيق ت حرام است و اگر كسي آن را عمدًا و آزادانه بخورد،
بدترين عمل حرام را انجا م داده ، به خاطر فشار دشمن و اضطرار
مي خوردند و مسمو م مي شدند و حتّي اثر كشنده اي روي بدن آﻧﻬا
مي گذاشت ولي كوچكترين حجاب و اثري رو ي روح آﻧﻬا نداشت ،
بلكه ماية قرب آﻧﻬا هم مي شد، طبيعي است كه اگر غذاي حرام واقعي
مي خواست اثر وضع ي در روح داشته باشد، فرقي بين حال اضطرار و
تقيّه و جهل آن نبود.

بنابراين همان گونه كه در كتب فقهيه ثابت است ، تنها و تنها بايد
اعمال و گفتار و حتّي سكوت ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) كه
در حقيقت همان اسلام واقعي و صراط مستقيم و ميزان اعمال است ،
معيار براي سير الي الّله و تكامل روح انسان باشد و كوچكترين گامي
بر خلاف روش آﻧﻬا چه در طرف افراط و چه در جهت تفريط بر ندارد
و بداند كه آﻧﻬا سر سوز ني وسوسه در قلبشان راه نمي دادند و آﻧﻬا
فرموده اند:

” ا ن الّله كما يحبّ ان يؤخذ بعزائمه يحبّ ان يوخذ برخصه ” .
يعني : همان گونه كه خدا دوست دارد به دستورا ت اكيدش عمل شود،
هم چنين دوست دارد كه در آنچه مردم را آزاد گذاشته است ، آزاد باشند.
حتّي مي گويند: قصّابي در زمان خلافت حضرت ” اميرالمؤمنين “

(عليه السّلام ) خدمت آن حضرت رسيد و گفت : من وارد مترلي
شدم ، سگي از ميا ن مترل بيرون آمد و دهانش آلوده به ماست بود، من
با عجله به طرف ظرف ماستي كه در مترل بود رفتم . ديدم روي ماست
ﺑﻬم خورده ، حالا با آن ماستها چه كنم ؟

حضرت ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمودند: كه بگو انشاءالّله
دهان سگ از جاي ديگر ماستي شده و ظرف ماست را هم كس
ديگري ﺑﻬم زده است . آن قصّاب در باطن قبول نكرد و آن ماست را
نخورد و بلكه ماستها را بيرو ن ريخت و اسراف كرد، يك روز هم ين
قصّاب در مترلي گوسفندي را كشته بود و دست و پنجه اش آلوده به
خون گوسفند بود و چاقو هم در دستش بود، برا ي ادرار كردن به
خرابة مجاور همان مترل رفت ، ناگهان ديد شخصي را تازه كشته اند و در
ميان خرابه انداخته اند، او كه دست و پنجه اش به خون گوسفند آلوده
بود و چاقو در دست داشت ، ترسيد كه مبادا او را متّهم به قتل آن

مقتول بنمايند، با عجله از ميا ن خرابه بيرون آمد، تصادفًا مأمور
حكومتي او را گرفت و به خدمت حضرت ” اميرالمؤمنين ” (عليه
السّلام ) آورد، آن حضرت وقتي چشمشان به او افتاد فرمودند : حالا
بگو آيا قضيّة ماست و سگ صحيح است يا خير؟
گفت : بله قربانت گردم من اشتباه كردم كه آن ماستها را بيرون ريختم
و اسراف نمودم .

بنابراين ما در نجاست و طهارت و در حرام و حلال تا حدّ ي كه يقين
به حرمت و نجاست نداشته باشيم . مي توانيم استفاده كنيم و نبايد هيچ
چيز را بدون يقين نجس و حرام بدانيم .
اگر چه لازمة تقوي اين است كه انسان در بدست آوردن غذا تا جائي
كه به آبروي مؤمني لطمه اي نخورد بايد دّقت كند و از حرا م دوري نمايد
و اگر اين دّقت خداي نكرده سبب توهين به ديگري و يا باعث

سوءظنّي به برادران مؤمن شود باز فعل حرام انجا م گرفته است .
يكي از اولياء خدا مي گفت : روزي مرا شخصي كه مي دانستم رباخوار
است به مترل براي غذا دعوت كرد، من از رفتن ش استنكاف كردم ، او
نزد من آمد و گفت : مي دانم چرا به مترل ما نمي آئيد، فكر مي كنيد كه
من از مال حرام براي شما غذا ﺗﻬيّه كرده ام ولي اين طور نيست نه براي
شما بلكه براي همة مهيمانان از ما ل حلالي كه از مرحوم پدرم به ارث

رسيده غذا ﺗﻬيّه نموده ام .گفتم : آمدن من ممكن است سبب ترويج تو در بين مردم بشود و مردم
گمان كنند كه لابد تو كار خوبي مي كني كه م ن به مترل تو مي آيم .
گفت : اتّفاقًا فكر اين را هم كرده بودم و تصميم داشتم در وقتي كه
شما به مترل ما آمديد در حضور مرد م توبه كنم و آﻧﻬا را شاهد بگيرم كه
ديگر ربا نخورم و ضمنًا از هر كس ربا گرفته ام به آﻧﻬا حّقشان را برگردانم .
گفتم : اگر اين طور است بر من واجب خواهد بود كه به مترل تو بيايم

و لذا به آنجا رفتم ، ﺗﻬيّة ﻧﻬار مفصّلي ديده بود، جمع زيادي را دعوت
كرده بود، سر سفر ه رو به مردم كرد و گفت : آقايان من كم و بيش
بين مردم به عنوان يك رباخوار معرّفي شده ام و لي اين غذا را از مال
حلالي ﺗﻬيّه نموده ام و امروز به خاطر آنكه متوجّه شده ام كه رباخواري
جنگ با خدا است از اين عمل توبه مي كنم و از شما مي خواهم كه براي
من دعاء كنيد شايد خدا توبة مرا قبول كند.

و جدًّا او توبة خوبي كرد و ديگر ب ه آن گناه آلوده نشد و من دانستم
كه نبايد به خاطر سوءظنّ، از رفت و آمد با مردم خودداري كنم ، بلكه
بايد در اين گونه مجالس بروم و سبب ترك گناهان آﻧﻬا بشوم .
غضب
او مي گفت :
شبي در عا لم رؤيا مي ديدم كه من بر اسبي سوار شده ام و در راهي
مي روم ، امّا آن اسب ناگهان يك حركت غير عاد ي كرد و مرا به زمين
انداخت ، من بسيار غضبناك شدم و از جا برخاستم ، با اسلحه اي كه در
دستم بود به ﭘﻬلوي آن حيوان زدم و او را مجرو ح كردم ، اسب به زبان
آمد و گفت : من از اين حركت معذور بودم ، زيرا زير پاي من اژدهائي

پيدا شد و من ترسيدم ، ولي تو به چه عذر مرا مجروح كردي ؟ آيا غير از
اظهار ” غضب ” كه خود يك صفت حيواني است چيز ديگر ي بوده
است ؟ آيا در اين صورت فرق تو با من كه حيوا ني هستم چيست ؟
من در اين موقع از خواب بيدار شدم ، وقت نماز شبم بود، يعني تقريبًا

بيشتر از يك ساعت به اذان صبح باقي نمانده بود، فورًا از جا برخاستم
و مشغول نماز شب شدم و در تمام سجده ها و قنوﺗﻬا از خدا خواستم كه
اين صفت حيواني را از من دور كند، زيرا به وسيلة اين رؤيا خوب
فهميده بودم كه يكي از حجاﺑﻬا ي روح من اين صفت حيواني است كه
در من وجود دارد و من با داشتن اين حالت محا ل است كه از حكمت و
معرفت ﺑﻬره اي ببرم ، زيرا حضرت ” اميرالؤمنين علي ” (عليه السّلام )
فرموده :
” غير منتفع بالحكمة عقل مغلوب بالغضب و الشّهوة ” .

يعني : عقلي كه غضب و شهوت بر او غلبه كرده از حكمت نفعي نمي برد.
لذا پس از آ ن دعاءها و تضرّ ع و زاريها و توسّل به حضرت ” بقيّة الّله
” روحي فداه كه بعد از نماز وتر انجا م داده بودم خداي مهربان ، خداي
عزيز، خداي رحمن و رحيم به من لطف و عنايت زيادي كرد و صفت

غضب را از من برطرف نمود و من براي آنكه كاملا مطمئن شوم كه
صددرصد موّفق به رفع اين حجاب و اين مر ض روحي شده ام يا نه ،
مايل بودم كه اگر بتوانم خود را آزمايش كنم ولي نمي دانستم كه از كجا
بايد شروع كنم . تا آنكه يك روز از مسافرت دوري به مترل آمده بودم
و به خاطر پيشامد ناگواري كه در مترل ، در نبود ن من اتّفاق افتاده بود
فوق العاده پريشان بودم و با كمال خستگي يكي دو ساعت در

رختخواب دراز كشيد ه بودم ولي خوابم نبرده بود، تمام اعصابم لرزش
خفيفي پيدا كرده بود، ده بار چشمم را رو ي هم گذاشته بودم و اعداد
را در مقابل چشمم مجسّم كرده بودم كه شايد خوا بم ببرد ولي پس از
چند لحظه چشمم باز مي شد و به هيچ وجه خوابم نمي برد تا آنكه
نفهميدم چه شد كه چند دقيقه اي خوابم برد، ناگهان صداي زنگ در

بلند شد، من از خواب پريدم ، بدنم مي لرزيد، ولي ديدم هنوز عصباني
نشده ام ، از جا برخاستم ، به پشت در مترل رفتم ، در را باز كردم ،
جواني كه از قيافه و سر و وضع ش پيدا بود كه مقداري كم عقل است
به من گفت : مترل فلاني اين جا است ؟ گفتم : نه اشتباه آمده ايد .

مقداري او سر بسر من گذاشت و با آنكه يكي از دوستا ن كه او هم
براي باز كردن در پش ت در آمده بود و از وض ع من ا ّ طلاع داشت
ديدم پشت سر من ايستاده و به حرفهاي او مي خندد، به هر حال در را
بستم و باز به اطاق خوابم رفتم ، در بين راه سر م گيج مي خورد، نزديك
بود به زمين بخورم ، در عين حال باز با زحمات زياد توانستم به خواب

بروم ، اين دفعه زنگ تلفن به صدا درآمد، گوشي را برداشتم يكي از
رفقايم بود، با او احوالپرسي كردم او از من مي خواست كه چند
دقيقه اي پيش من بيايد، مي گفت : يك كار فوري دارم كه با تلفن
نزد من ´ نمي شود آن را گفت ، ب ه او گفتم : مانعي ندارد مي تواني الا ن
بيائي ، طبيعي است كه ديگر نمي توانستم بخوابم بخصوص كه او هم پس
از چند دقيقه خود را به مترل ما رساند.

به من مي گفت : فلاني اصرار دارد كه دخترش را به من بدهد شما به او
نامه بنويسيد و يا تلفن كنيد و به او بگوئيد اگر من دختر او ´ همين الا ن
را بگيرم به او خرجي نمي دهم ، بايد خود ش مخارج خودش را پيدا كند،
من اينجا اگر قبلا بود خيلي عصباني مي شدم و لي ديدم بحمدالّله كام ً لا بر
اعصابم مسّلطم و مي توانم با آرامي به او بفهمانم كه اين شرط غير

شرعي است ، بالاخر ه دانستم دعاءهاي من مستجا ب شده و غضب را
خداي تعالي از من برده و اين حجاب را به كّل ي برطرف كرده است .
ضمنًا مطالعة اين احاديث در رفع غضبم بسيار مؤّثر بود:
۱ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: ” الغضب

مفتاح كل
شرّ ” يعني : غضب كليد همة بديها است .
۲ – از ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) سؤال شد كه : حليم ترين
مردم چه كسي است ؟ فرمود: كسي كه هيچگاه غضب نكند.
۳ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: كسي كه
جلوي غضبش را بگيرد خداي تعالي عيوبش را ستر مي كند.
۴ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: غضب

سنگي است كه از طرف شيطان به سوي انسان پرتاب مي شود.
۵ – ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: غضب
ايمان انسان را فاسد مي كند، آن چنانكه سركه عسل را فاسد مي نمايد.
۶ – شخصي از ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )
پرسيد: چه چيز انسان را از غضب الهي دور نگه مي دارد؟ فرمود :
غضب نكن .
۷ – ” ابودردا ” به ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه )
عرض كرد : مرا به عملي راهنمائي كنيد ك ه وارد ﺑﻬشت شوم ، آن
حضرت فرمود: غضب نكن .

۸ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: كسي كه نتواند
غضبش را كنترل كند و مالك آن نباشد، مالك عقل خود نيست .
۹ – ” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمود: ” رسول اكرم ” (صلي
الّله عليه و آله ) فرمود: كسي كه جلوي غضبش را بر مرد م بگيرد
خداي تعالي جلوي عذاب روز قيامت را از او مي گيرد.

او مي گفت :
سالها قبل از ميلاد مسيح مردي به نام ” عويد بن اديم ” كه “
ذوالكفل ” لقب گرفته بود و از نزديكا ن يكي از پيامبرا ن آن زمان بود
كنار آن پيامبر در ميان جمعي از دوستانش نشسته بود، پيامبر مذكور به
آﻧﻬا گفت :
از ميان شما چه كسي حاضر است بعد از من امور مردم را به عهده
بگيرد و آﻧﻬا را به سوي سعادت رهبري كند؟ امّا يك شرط هم دارد و
آن اين است كه هيچگاه به مردم غضب نكند و كم حوصله نباشد؛

زيرا غضب بيجا با پيامبري منافات دارد . ” ذوالكفل ” از ميان آن جمع
برخاست و گفت : من عهده دار اين وظيفه و مقام خواهم شد و آ ن
شرط را كه مي گوئي عمل خواهم كرد آن پيامبر او را به اين شرط
پذيرفت و او را بعد از خود ش به جانشيني قبول نمود و خدا ي تعالي هم
او را به پيامبري برگزيد و قبولش كرد.

اتّفاقًا چند روزي بيشتر نگذشت كه آن پيامبر ا ز دنيا رفت و “
ذوالكفل ” رسمًا به عنوان پيامبر جديد در بين مردم از طرف پروردگار
مشغول هدايت آﻧﻬا گرديد و بر هم ين اساس هر روز از اوّل صبح به
مسند قضاوت مي نشست و جواب مراجعين را مي داد. اين برنامه به
همين منوال همه روزه ادامه داشت و بسيار عالي پيش مي رفت . تا آنكه
يك روز شيطان به ساير شياطين كه سرسپرده گان وي بودند گفت :

كدام يك از شما مي توانيد ” ذوالكفل ” را گمرا ه كنيد؟ يكي از آﻧﻬا كه
نامش ” ابيض ” بود گفت : من عهده دار اين كار مي شوم .
شيطان او را به كناري خواست و به او گفت : كوشش كن تا او را به
غضب بياوري كه اگر چنين كردي ممكن است او از مقا م نبوّت خلع
شود، ” ابيض ” قبول كرد و منتظر شد تا او پس از كارها ي خسته
كننده روزانه به مترل برود و استراحت كند، همين كه شب شد و “
ذوالكفل ” در رختخواب استراحت كرد ” ابيض ” خود را به

صورت انساني درآورد و با صدا ي بلند پشت در خانة او فرياد زد من
مظلومم ، من مظلومم ، بدادم برسيد.
” ذوالكفل ” برخواست و او را به نزد خود طلبيد و گفت : چه كسي
به تو ظلم كرده ؟ ” ابيض ” گفت : كسي كه هيچ رحم در دل ندارد.
” ذوالكفل ” به او گفت : به آن ظالم بگو نزد من بيايد تا او را
نصيحت كنم و از تو رفع ظلم نمايم ، ” ابيض ” گفت : من بدون نشاني
نمي روم .

” ذوالكفل ” انگشتر خود را از دست درآورد و به او داد و گفت : با
اين نشاني به او بگو نزد من بيايد تا ببينم چرا ظلم مي كند. ” ابيض “
انگشتر را گرفت و رفت ، فردا شب در همان نيمة شب درست وقتي كه
” ذوالكفل ” استراحت كرده بود باز فريادش بلند شد كه اي مردم
من مظلومم ، من مظلومم ، و با اين فريادها به طرف مترل ” ذوالكفل “
رفت و گفت : او به اين انگشتر اعتنائي نكرد.

دربان به او گفت : چرا فرياد مي كني ؟ ” ذوالكفل ” تازه استراحت
كرده ، امّا او به گفتار دربا ن اعتنائي نكرد و همچنا ن فرياد مي زد و
مي گفت : من نمي گذارم او ا ستراحت كند، نمي گذارم بخوابد، من
مظلومم ، من مظلومم ، دربا ن وارد مترل شد و جريان را به ” ذوالكفل
” گفت آن حضرت بيرون آمد و نامه اي به آن كسي كه او مي گفت
نوشت و او را به محكمه دعوت كرد و به دست ” ابيض ” داد و

گفت : اين نامه را به او بده و به او بگو نزد من بيايد، ” ابيض ” نامه
را گرفت باز فرداي آن شب هنگام ظهر در وقتي كه ” ذوالكفل “
استراحت كرده بود و هوا به قدري گرم بود كه اگر گوشتي را در
مقابل آفتاب قرار مي دادند بريان مي شد ” ابيض ” به در خانة “
ذوالكفل ” برگشت و فرياد مي زد كه من مظلومم و آن قدر فرياد
كرد كه ” ذوالكفل ” مجبور شد از خانه بيرو ن بيايد وقتي چشم “
ابيض ” به آن حضرت افتاد به او گفت : آن ظالم به هيچ چيز نه به نامه
تو و نه به انگشتر تو و نه به مُهر و امضاء تو، به هيچ چيز اعتنائي

ندارد، در اين صورت خودت بايد بيائي تا او را قانع كني . سپس دست
او را گرفت و با شدّ ت بيرون كشيد امّا ” ذوالكفل ” غضبناك نشد و
به آرامي همراه او مي رفت .
در اين موقع وقتي ” ابيض ” ديد كه ” ذوالكفل ” باز هم غضبناك
نشد از فريب او مأيوس گرديد و دست خود را از دست او بيرون
آورد و فرار كرد.

ضمنًا همان گونه كه از روايا ت استفاده مي شود و ناگفته پيدا است كه
غضب از صفا تي است كه بايد در انسان كنترل شود و بايد در انسان
وجود داشته باشد و آنچه در احاديث وارد شده كه غضب چنين و
چنان است ، منظور استفادة بيجا و نادرست از اين نيروي ذاتي است ، به
عبارت واضحتر ” غضب ” مانند گازي است كه در لوله هاي شهر

باشد كه بايد هم باشد، ولي بايد كنترل گردد، لولة گاز و شير قطع و
وصل گاز بايد آب بندي شده باشد، حتّي سر سوز ني از آﻧﻬا گاز خارج
نشود، زيرا خطرناك است . همچنين غضب بايد در وجود انسان باشد،
آن چنانكه خدا غضب مي كند و ” معصومين ” (عليهم السّلام )

غضب داشته اند. ولي بايد غضب انسان كاملا كنتر ل شود و حتّي
كوچكترين اظهار غضب بيجا در انسان يافت نشود.
بنابراين غضب در حقيقت از صفا تي است كه بايد فقط كنترل شود نه
آنكه به كّلي از بين برود و عقل و روح بر آن مسّلط باشد، آن چنانكه
از روايات ( ۸ و ۹) كه در بالا ذكر شد به صراحت اين معني استفاده
مي شود. زيرا در آن روايات از نگه داشتن غضب و عدم تسّلط عقل بر
آن مذمّت شده است .

فحّاشي و عداوت
او مي گفت :
جواني در محّلة ما بود كه به فحّاشي و نزا ع و دشمني با مردم معروف شده
بود. مادرش مي گفت : اگر ” غلام عبّاس ” يك روز با كسي دعوا نكند
و كتك نخورد و يا كتك نزند، خوشحال به خانه بر نمي گردد.
همة مردم از او مذمّت مي كردند. يك روز من او را ديدم ، او ظاهرًا مرا

مي شناخت . نزديك آمد و يك سلام داش منشانه اي به من كرد . ناگهان
محبّت عجيبي از او در دل من افتاد، من به او گفتم : غلام عبّاس چرا گاهي
به مترل ما نمي آئي ؟
گفت : آقا ما فسّاق و فجّاريم چطور مي توانيم به مترل علماء برويم ؟
با هم به مترل من گفتم : نه چرا اين طور فكر مي كني . بيا همين الان
برويم و مقداري با هم صحبت كنيم .

گفت : نه آقا قربانتان گردم ، مرا راحت بگذاريد . اين قدر كه شما به من
اظهار لطف مي كنيد، من لياقتش را ندارم . مگر مردم نگفته اند كه من
چطور آدمي هستم ؟!
احساس مي كنم كه به قدري من تو را دوست د ارم كه گفتم : اتّفاقًا الا ن
كمتر كسي را در اين محل مثل تو دوست مي دارم .
وقتي اين جمله را از من شنيد، عر ق به پيشانيش نشست و گفت :متشكرم .
شما مگر نمي دانيد كه مردم از دست و زبان من در اذيّت اند؟!

مگر شما نمي دانيد كه من هميشه دعوا مي كنم و تا به حال چند مرتبه به
خاطر چاقوكشي به زندان رفته ام ؟!
مگر شما نمي دانيد من يك آدم بسيار بد و فحّاشي هستم . چرا اين قدر مرا
احترام مي كنيد؟!
گفتم : درست مي شود، اينها چيزي نيست ولي در تو صفات خوبي هست
كه من به خاطر آﻧﻬا تو را دوست مي دارم .
گفت : لطفًا بفرمائيد در من چه صفت خوبي وجود دارد كه خودم مطلع نيستم .
گفتم : يكي از آن صفات همين است كه تو در خودت صفت خوبي سراغ
نداري . و خود را ناچيز و معصيتكار مي داني . دوّم آنكه مردانگي داري ،

غيرتمندي ، آقائي و چيزهائي از اين قبيل به او گفتم كه هم دروغ نبود و
هم او را به من دلگرم مي كرد. او خيلي خوشحال شد و ضمنًا در اين
مدّتي كه من با او حرف مي زدم ، به طرف مترل هم مي رفتيم ، وقتي به مترل
رسيديم ، با اصرار او را به مترل بردم و به او گفتم : حالا بيا به خاطر محبّتي

كه به تو دارم از اين كارها كه خودت هم آﻧﻬا را بد مي داني دست بكش .
گفت : آقا من خيلي دوست دارم اين طور نباشم ولي عادت كرده ام در
مقابل ناملايمات كنترلم را از دست مي دهم . حتّي چندين بار تصميم گرفتم
كه فحّاشي و دعوا نكنم ، امّا نشد.
من به او گفتم : من به تو برنامه اي مي دهم كه اين حالات از تو برطرف
شود و مي دانم كه چون تو جوانمردي و اراده ات در وقتي كه تعهّد كني
قوي مي شود، از تو فقط تقاضا دارم كه هر چه مي گويم عمل كني .
گفت : چشم قربان ، من حاضرم جانم را در راه شما بدهم .

گفتم : ” غلام عبّاس ” هر وقت عصباني شدي و خواستي دعوا كني اگر
ايستاده اي بنشين و اگر نشسته اي برخيز و بايست آن وقت دعوا كن .
گفت : چشم قربان .
گفتم : يك كار هم براي آنكه ديگر فحّاشي نكني به تو دستور مي دهم و
آن اينكه هر وقت خواستي به كسي فحش بدهي قبل از آنكه فحش را
بگوئي يك ” صلوات ” بفرست بعد فحش را بگو.

باز هم گفت : چشم قربان .
گفتم : يك دستور هم براي آنكه با مردم دشمني نكني به تو مي دهم و آ ن
اين است كه هر وقت به كسي بدبين شدي بگو اينها مخلو ق خداي من
هستند. قربانشان هم بايد بروم .
گفت : چشم قربان .
” غلام عبّاس ” آن روز رفت ولي من مي دانستم كه او اينها را عمل
مي كند زيرا او جوانمرد بود و به من قول داده بود.

سه روز بعد آمد، گفت : آقا با آ ن دستوراتي كه شما به من داده ايد من
نتوانسته ام حتّي يك دعوا بكنم . فحش نداده ام دلم دارد مي تركد آمده ام
بگويم من مي خواهم قراردادمان را ﺑﻬم بزنم . من به او گفتم : اينجا بنشين
هر چه مي خواهي به من فحش بده و عقدة دلت را خالي كن و قراردادمان
را ﺑﻬم نزن ، تو جوانمردي نبايد جوانمرديت را خراب كني .

گفت : زبانم لال شود كه من به شما فحش بدهم . چشم قربان قراردادمان
را ﺑﻬم نمي زنيم و برخاست و رفت .
چند روز بعد باز آمد و گفت : آقا وضع من بسيار مضحك شده ، رفقا
مي آيند مرا اذيّت مي كنند وقتي من عصباني مي شوم يك لحظه مي نشينم ،
همه مي خندند. من هم خنده ام مي گيرد. عصبانيّت من هم تمام مي شود.
ديروز خواستم به كسي فحش بدهم . آهسته يك ” صلوات ” فرستادم
ديدم فحش با ” صلوات ” سازش ندارد، بخصوص كه طرف هم سيّد بود

و شما گفته بوديد ” آل محمّد ” (صلي الّله عليه و آله ) شامل
سادات هم مي شود. لذا چه معني داشت كه من هم به او دعاء كنم و هم
به او فحش بدهم و بالاخره اين دستور ات شما مرا خيلي به زحمت انداخته ،
امّا پنجاه درصد در اين چند روز آ ن عادت كه مي گفتم پيدا كرده ام رفع
شده است .

من به او گفتم : پس حالا بيا تا برايت توضيح بدهم كه چه كارهاي بدي
را ترك كرده اي نه از قو ل خودم بلكه از قو ل كساني كه من خاك پاي آﻧﻬا
هم حساب نمي شوم .

خداي تعالي در قرآن مي فرمايد:
با يكديگر نزاع و دعوا نكنيد كه خود را بي ارزش و خوار مي كنيد و
آبروي خود را در ميان مردم مي بريد.
باز پروردگار متعال از قول اولياء خدا مي فرمايد كه : آﻧﻬا مي گويند
خدايا! در دلهاي ما نسبت به كساني كه ايمان آورده اند كينه و بغض قرار مده .
” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود : با يكديگر
مشاجره و دعوا نكنيد زيرا نزا ع و مشاجره ناداني انسان را ظاهر مي كند
و عزّت انسان را از بين مي برد.

” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: دائمًا جبرئيل از
طرف پروردگار مرا از نزاع و مشاجره با مردم ﻧﻬي مي كرد. آنچنان كه
از شرابخواري و عبادت بتها ﻧﻬي مي نمود.
و نيز فرمود : كسي كه با مردم مشاجره و نزاع بكند جوانمرديش از بين مي رود.
و ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: مؤمن فحّاش نمي شود.
وقتي من اين روايات را مي خواندم دوست عزيزم آقاي ” غلام عبّاس “

مرتّب گريه مي كرد و سپس به من گفت : نامرد باشم اگر اين عادﺗﻬا را
ترك نكنم و بحمدالّله علاوه بر آنكه آن عادﺗﻬا را تر ك كرد قد م در راه
سير و سلوك هم گذاشت و امروز او يكي از اولياء خدا شده است .
بي مهري نسبت به مردم

او مي گفت :
سالها آرزو مي كردم كه خود را از نظر روحي به كمالات انساني برسانم
ولي نمي دانستم چه بايد بكنم ، بخصوص كه در خود حجابي تصوّر مي كردم
كه روح مرا مي رنجاند و آن نداشتن گذشت نسبت به مردم و بي مهري
نسبت به آﻧﻬا بود، اين صفت غير انساني مرا رنج مي داد.

بخصوص وقتي كه در شر ح حال مرحوم آية الّله ” سيّد حسن مدرّس “
خوانده بودم كه وقتي مي خواستند او را در مدرسة ” جدّة بزرگ ” در
اصفهان ترور كنند و به طرف او چند نفر تيرانداز ي نمودند و موّفق
نشدند و جمعي آﻧﻬا را دستگير كردند و به نزد آ ن مرحوم آوردند، او به
آﻧﻬا گفت : من از شما گذشتم شما زود فرار كنيد كه به دست پليس نيفتيد،
مبادا آﻧﻬا شما را آزار دهند . زيرا شما تقصيري نداريد، دشمنان من شما را
گول زده اند و شما از من شناخت درستي نداريد.

با شنيدن اين قضيّه و دهها قضيّه از گذشتهائي كه ” ائمّة اطهار “
(عليهم السّلام ) از ظالمين و قاتلين خود داشته اند، مثل جريان حضرت “
اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) و ابن ملجم يقين مي كردم كه اين حالت
براي من نقص است ، اين يك صفت حيواني است كه در من نبايد وجود
داشته باشد، انسان بايد نو ع دوست باشد، به مردم كمك كند ” پيغمبر
اسلام ” (صلي الّله عليه و آله ) فرموده :

” من اصبح لا يهتمّ بامور المسلمين فليس بمسلم ” . كسي كه هر روز
صبح اهتمام براي خدمت به مردم مسلمان نداشته باشد، مسلمان نيست .
اين حيواناتند كه تنها به خودش ان و استراحت خودشان فكر مي كنند! امّا
انسان بايد در مقابل همنوعانش گذشت داشته باشد، ايثارگر باشد،
خودش را براي استراحت مردم به زحمت بياندازد و شب و روز در را ه
خدمت به خلق فعّال باشد.

لذا براي رفع اين مرض روحي با خودم قرار گذاشتم كه چهل روز سور ة
” دهر ” را روزي يك مرتبه صبحها بخوانم ، من اين ختم را از كسي
نشنيده و يا در كتابي نديده بودم ولي چون به طور كّلي در روايات آمده
كه اگر كسي هر مقدار از آيا ت قرآن را براي هر حاجتي بخواند خداي

تعالي آن حاجت را برآورده مي كند. علاوه بر آنكه آن سوره ، همه اش
بيانگر ايثارگريهاي ” اهل بيت عصمت و طهار ت ” (عليهم السّلام )
بود و مسّلم بي تأثير در روحيّة من نبود و بخصو ص كه بعد از قرائت آن
سوره ، همه روزه دست به دعاء بر مي داشتم و خدا را به جان حضرت “
علي ” و حضرت ” فاطمه ” (سلام الّله عليهما ) و فرزندانشان
قسم مي دادم كه اين مرض روحي از من برداشته شود و نفس مرا از اين
آلودگي تزكيه فرمايد.

تا آنكه يك روز كه بعد از ﻧﻬار خوابيده بودم ، در عالم رؤيا ديدم سيّد
بزرگواري به لباس اهل علم نزد من آمد و خون سياهي از رگها ي پشت
من گرفت و به دور انداخت ، من خود را در آن موقع سبك احساس

كردم ، دلم نرم شده بود و حالت عطوفت و مهربا ني نسبت به مردم پيدا
كرده بودم ، امّا آ ن سيّد بزرگوار ران شناختم ، فردا ي آن روز سيّد ي به
همان شكل و قيافه در بيداري نزد من آمد و اظهار حاجتي به من كرد كه
انجامش براي من خيلي مشكل بود، من مي خواستم طبق معمول تن از زير
بار خالي كنم ولي او چند جمله مرا نصيحت كرد و مثل پدر مهرباني مرا از

داشتن اين صفت ﻧﻬي كرد، من يك دفعه به ياد خواب روز قبل افتادم و
كاملا احسا س مي كردم كه اين كلمات و اين ﻧﻬي از منكر، گرفتن آن
خون سياهي است كه همين سيّد در خواب از من مي گرفت ، كم كم قلبم
نرم شد و حالت محبّت و عطوفت عجيبي در دلم ايجاد شد و به شكرانة اين
موهبت الهي خواستة آن سيّد را كه خيلي مشكل بود و بعدها دانستم ، از

غير من هم بر نمي آمد، عملي كردم . و بحمدالّله از آ ن به بعد در حل
مشكلات مردم كوشا بودم . و مردم مؤمن را از خود م بيشتر دوست
مي داشتم و هميشه خودم را وقف خدمت به مرد م كرده بودم . حتّي چون
مي دانستم خدا وعده كرده كه روزي مرا برساند، هما ن كارهائي كه
ديگران براي طلب روزي مي كنند من به نيّت خدمت به مردم انجام
مي دادم و طبعًا ديگر كم فروشي و غش و تقّلب در كارهايم نبود و
صددرصد كارهايم براي خدا بود.

عجله
او مي گفت :
من در اوائل جواني خيلي ” عجول ” بودم ، يعني مي خواستم هر كاري
را قبل از آنكه وقتش برسد انجام دهم و يا برايم انجام دهند، طبيعي است
كه اگر كسي يك چنين حالتي داشته باشد هميشه ناراحت است . علاوه بر
آنكه كارهايش صحيح انجام نمي شود، حوصله اش زود سر مي آيد و

هيچگاه توفيق به كارهاي صحيح و درست و حسابي پيدا نمي كند.
در اينجا توضيح اين مطلب لازم است همان گونه كه استاد، در ضمن
كلماتشان معناي عجله را فرمودند و گفتند : ” عجله چيزي است كه
انسان بخواهد كاري را قبل از آنكه وقتش برسد انجام دهد . ” مي گوئيم :
بنابراين عجله به معني اين نيست كه انسان كارهاي خوب را سريع و
فوري انجام ندهد و تنبلي كند، بلكه اين عمل سبقت و سرعت است و

خداي تعالي آن را در كارهاي خير امر كرده و فرموده : ” َفاسْتَِبقُوا اْلخَيْر’اتِ ” .
ولي عجله اين است كه انسان كاري را قبل از آنكه وقت صحيحش
برسد انجا م دهد، مثلا ميو ه را قبل از رسيد ن آن از درخت بچيند، يا
غذائي كه هنوز سرد نشد ه و دهان را مي سوزاند بخورد، نماز را قبل از
آنكه وقتش برسد بخواند و هكذا سائر چيزهائي كه مرهون به اوقاتش
هست قبل از وقت انجام دهد و يا بخواهد كه براي ش انجام دهند.

او مي گفت :
اين حالت رواني مرا در همان اوائل جواني زياد رنج مي داد، خيلي از
كارهاي عبادي را براي رفع اين مرض روحي و از بين بردن صفت عجله
از پيش خود بدون دستور استاد انجا م مي دادم ، نمازهائي خواندم ، روزه هائي
گرفتم ، دعاهائي را كه مأثور بود، مي خواندم و چّله گرفتم ، امّا بعدها
متوجّه شدم كه خود اين اعمال از رو ي روحيّة عجولانة من انجام شده

است ، من نبايد زياد عجله در رفع اين امراض روحي مي كردم ، من فقط
لازم بود كه در اين خصوص تنها به وسيلة محاسبه و مراقبه به تدريج خود
را به تأنّي و آرامش عادت مي دادم ، اين مطلب را در شب عرفه در مكة
معظمه از يك مرد خدا ياد گرفتم .
روز هشتم ذيحجّة الحرام وقتي آفتاب مي خواست غروب كند و تقريبًا اكثر
حجّاج به صحراء عرفات رفته بودند و من در گوشة مسجدالحرام از
كثرت خستگي خوابم برده بود، ناگها ن از خواب پريدم و از بس عجله
داشتم كه خود را به صحراء عرفات برسانم از اين طرف به آن طرف

مي دويدم و مي خواستم وسيله اي براي رفتن به آن صحراء پر معنويّت پيدا
كنم ، ناگها ن چشمم به يكي از اولياء خدا افتاد كه به آرامي غير قابل
وصفي به طرف مسجدالحرام بر اي نماز مغرب و عشاء مي رود، به او
گفتم : شما مگر به وقوف به عرفات نمي رويد؟۳

گفت : هنوز وقت وقوف نشده است . دست مرا در دستش گرفت و
مثل كسي كه از اين نقص روحي من مطلع باشد به من گفت : عجله نكن
فردا ساعت نُه صبح با هم به عرفات مي رويم . من كه همان ساعت هم
برايم دير شده بود، دستم را از دستش كشيدم و گفتم : همة حجّاج رفته اند!
او با كمال خونسردي به من گفت : آﻧﻬا رفته اند كه راه را براي ما
خلوت كنند تا ما فردا با راحتي به طرف عرفا ت برويم . در اينجا او

مقداري ايستاد و مرا نصيحت كرد و آخرين كلامش اين بود كه : بر
بروي اين طور خودت را ناراحت نكن ، با كمال ´ فرض اگر خواستي الا ن
اطمينان كنار خيابان بايست تا ماشين برسد، سوار شو و به عرفات برو .
سپس اضافه كرد و گفت : حالا بيا با هم به مسجدالحر ام برويم ، نماز
مغرب و عشاء را بخوانيم بعد از نماز تصميم خواهيم گرفت .

گفتم : مي ترسم به وقوف در عرفات نرسم .
گفت : تمام راه پانزده كيلومتر بيشتر نيست ، اگر پياده هم بخواهي بروي
چند مرتبه تا فردا ظهر مي تواني به عرفات برو ي.
ضمنًا ناگفته نماند كه آنچه واجب است در عرفات انجام شود فقط
وقوف يعني ماندن در صحراء عرفات است ، حجّاج بايد از ظهر روز ﻧﻬم
ذيحجّة الحرام تا مغرب همان روز در آن صحراء وقوف كنند

.
و كارواﻧﻬا كه از روز هشتم ذيحجّة الحرام به عرفا ت مي روند بر اي اين
است كه اگر همة آﻧﻬا بخواهند روز عرفه به عرفات بروند ازدحام جمعيّت
به قدري مي شود كه شايد ناراحتيهاي غير قابل جبراني بوجود آيد.

بالاخره با هم به مسجد رفتيم و نماز مغرب و عشاء را خوانديم ، بعد از
نماز به من گفت : بيا با هم بر اي خوردن غذا به محّلي كه من هستم برويم ،
من چون از مصاحبت با او لذت مي بردم با او رفتم ، غذا خورديم بعد از
غذا به من گفت : شب عرفه است بيا با هم در مسجدالحرام بيتوته كنيم .
باز من گفتم : رفتن به عرفات چه مي شود.

او به من گفت : من هم بايد اعمال حجّ را انجا م دهم هر چه من كردم تو
هم مي كني . من اطاعت كردم ، تا بعد از اذا ن صبح و اداء نماز صبح در
مسجدالحرام بيتوته كرديم ، طبعًا در اين مدّت من مقداري آرام شده بودم
ولي صبح كه آن مرد خدا به محل اقامتش ر فت و با كمال خونسردي
خوابيد و به من گفت : تو هم استراحت كن من بسيار ناراحت شدم .

به او گفتم : اگر خوابمان ببرد و به وقوف نرسيديم چه كنيم ؟
فرمود: من كه به ياري خدا ساعت هشت صبح بيدار مي شوم و ساعت
نه صبح به طرف عرفات حركت مي كنم ، تو هم با اين عجله اي كه داري
طبعًا يا به خواب نمي روي و يا به خواب نمي ماني پس چرا استراحت نكنيم .
من ديگر چيزي نگفتم ، او خوابيد ولي من با آنكه شب را نخوابيد ه بودم

هر لحظه به ساعت نگاه مي كردم و منتظر ساعت هشت بودم ، هنوز چند
دقيقه اي به ساعت هشت باقي بود كه آن و ّ لي خدا از خوا ب برخاست و
مرا به مسجدالحرام برد، آنجا با كما ل تأنّي دو ركعت نماز خواند، با هم
احرام بستيم و به خارج مسجد كنار خيابان آمديم . ماشينها پشت سر هم
مي آمدند و مسافر براي رفتن به عرفات سوار مي كردند، ما هم به آن

ماشينها سوار شديم و حدود يك ساعت و نيم در راه بوديم و بالاخره
ساعت ده و نيم كه هنوز دو ساعت به زمان وقوف در عرفات باقي بود
به صحراء عرفات رسيديم ، اينجا آن مرد خدا به من گفت : اينجا صحراء

عرفات است ، بايد حقايق شناخته شود من به تو توصيه مي كنم كه
هيچگاه در هيچ كاري عجله و شتابزدگي نداشته باش . زيرا وقتي در
كارها عجله كني وقتت ضايع مي شود و كار ت هم صحيح انجام نمي گردد
و اين را بدان حقيقت صفت عجله از شيطان است و كسي كه اين صفت

را دارد شيطا ن سيرت است و من از تو مي خواهم همين امروز در اين
صحرائي كه قطعًا حضر ت ” بقيّة الّله ” روحي فداه تشريف دارند از
آن حضرت بخواهي كه اين حالت از تو برطرف شود و نفست از اين
جهت تزكيه گردد و ديگر هيچ كاري را قبل از آنكه وقتش برسد، انجا م
ندهي . و ضمنًا اين را بدان كه باز نبايد براي رفع اين مرض روحي عجله

كني ، بلكه با كمال آرامي با محاسبة كامل همان طوري كه ديشب تا به
حال من براي تو انجام مي دادم و مراقبت بر اينكه كم كم بايد اين حالت از
تو برطرف شود خود را عادت به تعمّق و حسا ب كردن و تفكر در
جميع كارها بدهي .

من از او تشكر كرد م و به دستورش در آن روز و روزهاي بعد عمل
نمودم ، يعني بحمدالّله موّفق شدم كه از حضرت ” و ّ لي عصر ” ارواحنا
فداه در آن روز بخواهم تا مرا در رفع آن مر ض روحي كمك فرمايد.
كبر و عجب

او مي گفت :
روزي در دوران طلبگي در حرم حضرت ” معصومه ” (سلام الّله
عليها) مشغول زيارت بودم ، مردي كه خود را از اولياء خدا مي دانست
و شب و روز عبادت مي كرد، در حالي كه مفاتيح در دست داشت نزد

من آمد، من به خاطر آنكه به او حسن ظنّ داشتم برايش ايستادم و به او
سلام كردم ، او جواب مرا داد، ولي به قدري نگا ه به او روحيّة مرا تاريك
كرد كه مي خواستم از نزدش فرار كنم ، در عين حال ترسيدم كه اين
وسوسة شيطان باشد . لذا با خود گفتم كه انسان نبايد به كسي سوءظنّ

داشته باشد و ﭘﻬلو ي او نشستم امّا ناراحت بودم ، نمي خواستم لحظه اي به
او نگا ه بكنم ، با خودم گفتم : من كه هميشه به فكر رفع امراض روحي
خودم هستم ، بايد اينجا هم تجربه كنم و ببينم كه آيا من مريض روحي ام
يا او دارا ي يك صفات روحي زشتي است كه من از او متنّفرم ، بالاخره

هر طور بود خود را حاضر كردم كه با او هم صحبت بشوم ، مقدار ي با
هم دربارة مراتب و كمالات روحي حرف زد يم او معتقد بود كه خودش
به جميع مراتب كمالات روحي رسيده است .
به من مي گفت : معني ندارد كه سادات به خاطر آنكه فرزند ” پيامبر
اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) هستند آن همه فضائل داشته باشند،
كه شما مي گوئيد.
به من مي گفت : انسان تا عبادت نكند، بندگي نكند، اعمال مستحبّه را
)تا مي تواند( انجام ندهد، نزد خدا ارزشي ندارد.

به من مي گفت : كمالات روحي يعني انجام واجبات و تر ك محرّمات ، او
اين مطالب را مشرو ح يعني با مثالهاي مفصّلي توضيح مي داد، ولي به
قدري متكبّرانه حرف مي زد كه من فقط مجبور بودم مطالبش را بشنو م و
حرفي نزنم ، امّا در اينجا ناچار شدم از او سؤال كنم كه : اگر فردي از
نظر روحي داراي صفات حيواني باشد، ولي واجباتش را انجا م دهد و

محرّمات را ترك كند، باز هم به كمالات روحي رسيده است ؟ گفت : با شما
آخوندها نمي شود حرف زد فورًا اشكال مي كنيد، انساني كه واجباتش را
انجام ندهد و محرّما ت را تر ك نكند، حيوان است . گفتم : قبول دارم ولي از
آن طرف اگر انساني كه حيوان سيرت است ، تمام واجبات را انجا م داد و
محرّمات را ترك كرد باز هم به كمالات روحي رسيده است ؟ گفت : آه

چقدر شماها جاهليد و بالاخره صورتش را از من برگرداند و گفت : بايد
درس نمي خواندي تا اين حجاﺑﻬاي روحي برايت پيدا نمي شد و مطلب به
اين واضحي را زودتر مي فهميدي ، من در اينجا متوجّه شدم كه بيچاره
مبتلا به مرض كبر و خو دخواهي شده و در جهل مر كب هم قرار گرفته و
بايد از او دور ي كنم . زيرا اين چنين افراد به هيچ وجه اصلاح نمي شوند،
علاوه ممكن است انسان را هم منحرف كنند.

او مي گفت :
يك روز من به خاطر آنكه با خواندن سرگذشتهاي جمعي كه در زمان
غيبت كبري خدمت حضرت ” بقيّة الّله ” روحي فداه رسيده اند حالي پيدا
كنم ، كتاب ” نجم الّثاقب ” را مطالعه مي كردم ، شخصي كه به خود
مغرور بود و چند جمله از اصطلاحا ت فلسفي و علوم ظاهري را ياد گرفته
بود متكبّرانه به من گفت : براي شما كه درس خوانده ايد عيب است كه
اين قضايا را مطالعه كنيد و اين حرفها را باور نمائيد.

گفتم : مگر احتما ل مي دهيد مرحو م ” حاجي نوري ” با آن عظمت
علمي و مقام معنوي اينها را جعل كرده باشد.
گفت : من كه به اين مطالب اعتقادي ندارم و اساسا چرا ما كه اين همه
درس خوانده ايم ” امام زمان )عليه السّلام ( را نبينيم ، ولي بّقالها و
چّقالها و شعربافهاي بي سواد مثل ” حاج علي بغدادي ” و ” اسماعيل
هرقلي ” و ” علي بن مهزيار اهوازي ” آن حضرت را ببينند.

پاسخ اين حرف معلوم بود، لذا من به او چيزي نگفتم ولي متوجّه شدم
كه يكي از حجاﺑﻬا ي پر خطر برا ي انسان عجب و تكبّر است ، هر چه به
انسان مي رسد از طرف خدا است ، هيچگاه كسي نمي تواند خود را غني
بداند، زيرا خداي تعالي در قرآ ن فرموده : ” َانْتُمُ اْلُفَقر ‘اءُ ” . شماها همه
محتاجيد و اگر كسي به حقيقت عبادﺗﻬا و اعمال و قوانين الهي توجّه

كند، به خوبي مي فهمد كه منظور از نتيجة همة عبادﺗﻬا دو چيز است ،
يكي آنكه خدا را به عظمت و بزرگي و بي نيازي شناختن و دوّ م خود را
محتاج و فقير ناچيزي دانستن است .

بنابراين اگر سر سوزني كبر در وجود انسان يافت شود به حقيقت
عبوديّت نرسيده و در روح او بزرگترين حجاﺑﻬا وجود پيدا كرده است .
و منحصرًا راه علاج اين حجاب و اين مرض روحي تفكر در فلسفة
عبادات و ايجاد حقيقت عبوديّت در نفس و رفع عجب و كبر و
خودخواهي از نفس است .
حضرت ” علي بن موسي الرّضا ” (عليهما السّلام ) از حضرت “

علي بن ابيطالب ” (عليه السّلام ) نقل مي فرمايد كه آن حضرت فرمود :
” و حسبك من الجهل ان تعجب بعلمك ” يعني : در جهل تو همين بس كه
به علمت تكبّر و عجب كني .
و ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: ” لاجهل اضّر م ن العجب
” ناداني و جهلي پر ضررتر از عجب نيست .

و حضرت ” علي بن ابيطالب ” (عليه السّلام ) فرمود: ” اعجاب
المرء بنفسه د ليل علي ضعف عقله ” يعني : علامت كم عقلي يك انسان
اين است كه به خود عجب كند.
او مي گفت :
روز يكشنبه اي كه من طبق رواياتي معتقد بود م كه آن روز متعّلق به
حضرت ” اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب ” (عليه السّلام ) است و

بخصوص ساعت اوّل روز كه باز طبق بعضي از احاديث به آن حضرت
تعّلق دارد، مشغول توسّل به آن وجود مقدّ س بودم ، ناگها ن مثل آنكه به
خواب بروم ، يا ﺑﻬتر بگويم در آن موقع متوجّه نشدم در چه حالي هستم
فقط مي ديدم حجاﺑﻬائي از جلو ي چشمم بر طرف شده و جمعي از مرد م را
مي بينم كه مثل مورچگان زير دست و پاي ديگرا ن پايمال مي شوند،

بخصوص مردي را مي ديدم كه او را مي شناختم و بسيار متكبّر بود پائي
روي بدنش گذاشته بودند و دست و پايش خورد شده بود و مي شليد و
راه مي رفت و ناله هاي دلخراشي مي كرد، از او پرسيدم : چرا به اين
صورت درآمده و چرا در اين حالت از لانه ات خارج شده اي كه تو را
اين گونه پايمال كنند؟ سر ش را بالا كرد و نگا ه متكبّرانه اي به من انداخت

و ناله اش را براي حفظ شخصيّتش فرو نشاند و گفت : از خانه بيرون نيايم
تا مثل شما مردم بي ارزش در كوچه و بازار راه برويد و ميهن عزيز مرا
بدنام كنيد، بگذاريد لااقل امثال ما افراد با شخصيّت هم در كوچه و
بازار راه بروند تا مردم بدانند كه اين مملكت چه رجال برجسته و محترمي دارد!
اين جريان را در يك لحظه ديدم و بعد به حا ل عادي برگشتم ، اتّفاقًا همان
روز وقتي به طرف حرم حضرت ” علي بن موسي الرّضا ” (عليه

السّلام ) مي رفتم به همان مرد در كوچه برخوردم ، او به من نگاه
متكبّرانه اي كرد و به رفيقش كه زير بغل او را گر فته بود و به او كمك
مي كرد گفت : تا وقتي اين آخوندها در اين مملكت باشند مردم متمدّن
نمي شوند، روز بعد از رفيقش پرسيدم : چرا ديروز شما زير بغل فلاني را
گرفته بوديد مگر خداي نكرده كسالتي دارد؟

گفت : نه شب قبلش زيادتر مشروب خورده بود و وقتي به خانه اش
برگشته بود ز ن و فرزندش در مترل نبودند او هم كليد نداشته كه در را
خودش باز كند، لذا در كوچه نشسته بود كه ناگهان جواﻧﻬاي محل ، بخاطر
عقده اي كه از او داشتند (زيرا او هميشه آﻧﻬا را تحقير مي كرد) به سر او
مي ريزند و او را مي زنند و بدنش را كبود مي كنند و احتمالا بازويش را
شكسته بودند كه من او را به دكتر بردم و عكس برداري كرده اند تا ببينم
نتيجه اش چه مي شود.

من در اينجا به ياد روايتي كه از ” امام صاد ق ” (عليه السّلام ) نقل
شده افتادم كه فرمود:
در روز قيامت متكبّرين را به صورت ذرّه اي زير پاي مردم قرارشان
مي دهند و مردم آﻧﻬا را پايمال مي كنند تا خدا از حساب خلايق فارغ شود.
او مي گفت :

يكي از اولياء خدا كه چشم بازي داشت و سيرﺗﻬا را گاهي روي مصالحي
مشاهده مي كرد. يعني خداي تعالي به او نشان مي داد، مي گفت : روزي
يكي از علماء و مدرّسين بزرگ را ديدم كه به صورت حيوان درنده اي به
طرف من مي آيد، اوّل از او ترسيدم ولي كم كم او كوچك شد كه نزديك
بود زير دست و پاي من پايمال شود، در اين موقع به خود آمدم و خود را
در مقابل صورت ظاهري او ديدم او متكبّرانه به من نگاه مي كرد و منتظر

.
سلام بود، به او گفتم : شما چه مزيّتي بر ديگرا ن داريد؟ اگر به خاطر
عملتان مايليد مرد م به شما تعظيم كنند، پس مي بايست ” پيامبر اكرم “
(صلي الّله عليه و آله ) در مقابل هيچ كس تواضع نكند.
مرحوم ” مجلسي ” رحمة الّله عليه در كتاب ” بحارالانوار ” مي گويد:
چقدر سريع تكبّر به سراغ علماء مي آيد و از همين جهت است كه “
پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرموده : آفت علم ، ” خيلاء

” است . يعني عالم ، مغرور به عزّت علم بشود و خود را بزرگ بداند و
مردم را كوچك بشمارد و به آﻧﻬا آنچنا ن كه به حيوانات نگاه مي كند
نگاه كند و از مرد م توّقع احترام داشته باشد و منتظر باشد كه همه به او
سلام كنند و آﻧﻬا را به خدمت خود بكشاند و شئونات آﻧﻬا را در نظر

نگيرد و گمان كند كه در آخرت او نزد خدا بالاتر و با فضيلت تر از
ديگران است و بر مرد م بيشتر از آنچه بر خود مي ترسد، بترسد و آﻧﻬا را
اهل عذاب بداند و براي خود بيشتر از آنچه براي مردم اميد رحمت د ارد
داشته باشد، اگر اين چنين شخصي را مردم ، جاهل بدانند ﺑﻬتر است از
اينكه او را عالم بدانند.

او مي گفت :
سحرگاهي در مسجد بالا ي سر حضر ت ” معصومه ” (سلام الّله
عليها) نشسته بودم ، مرد مسنّي كه از نماز شب فارغ شده بود و كنار من
نشسته بود به من نگاه متكبّرانه اي كرد و گفت : پسر، چه مي كني ؟ (من
در آن موقع هنوز خيلي جوان بودم لذا مؤدّبانه اوّل سلام كردم و بعد
گفتم 🙂 دعاء حزين را مي خوانم .
اذان مي گويند گفت : نماز شب را خوانده اي ؟ گفتم : بله . گفت : الا ن
مبادا بروي پشت سر اين علماء نماز بخوا ني . گفتم : چرا؟ گفت : اينها اهل
عبادت نيستند، فلاني (اشاره كرد به يكي از علماء كه در حر م نماز مي خواند
الا ن آمده ولي من از يك ساعت به اذان صبح اينجا مشغول

عبادتم حالا من بروم پشت سر او نماز بخوانم .
گفتم : شايد او طبق دستوري كه ﺑﻬتر است اعما ل مستحبّه را در خلو ت
انجام دهيم نماز شبش را در مترل خوانده و حالا برا ي نماز واجب به حرم
مشرّف شده است .
گفت : نه پسرم ، اينها اگر اهل عبادت مي بودند اين طور چاق نمي شدند،
گردن كلفت نمي كردند، لااقل مثل من اشك رواني داشتند، آثار سجده در
پيشانيشان ديده مي شد، اينها به خاطر عبادت نكردن هلاك خواهند شد،
روز قيامت از حسب و نسب سؤال نمي كنند، بلكه از اين عبادﺗﻬا سؤا ل
مي كنند، آنجا معلوم مي شود كه چه كسي به چه كسي احتياج دارد.

ضمنًا وقتي اين مطالب را شر ح مي داد و به بديها و هلاكتها مي رسيد، به
پيشنماز بيچار ه اشاره مي كرد و وقتي از عبادت و نجات در روز قيامت
حرفي مي زد به خودش اشاره مي نمود.
من با آنكه آن روزها خيلي جوان بودم ولي استادي داشتم كه خدا
رحمتش كند هر روز به من يك روايت درس مي داد و من آن را حفظ
مي كردم كه منجمله اين حديث بود كه براي او خواندم و به او گفتم :
” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرموده : اگر كسي را

شنيديد كه مي گويد مردم هلاك مي شوند، خودش زودتر هلاك مي شود.
او از كلام من ناراحت شد و گفت : عيب شما طلبه ها اين است كه زياد
بحث مي كنيد و ديگر با من حرف نزد، من از آن روز به بعد مواظب او
بودم او در مجالس مي نشست مثل اينكه با همه قهر بود، اگر مردم با
يكديگر حرفهاي خودشان را مي زدند به آﻧﻬا با لحن تندي مي گفت : اينها
لغو است و شما اگر مؤمن بوديد از لغو اعراض مي كرديد.

او نمي دانست كه ورع و تقوي به پيشاني پينه بستة او نيست ، به صورت
درهم كشيدة او نيست ، به گردن كج او نيست . بلكه ورع و تقوي به
قلب است آن چنانكه ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )
فرمود: تقوي اينجا است و اشاره به سينة مباركش فرمود.

او مي گفت :
روزي سيّد بزرگواري كه من به او علمًا و ادبًا و حسبًا و نسبًا فوق العاده
ارادت داشتم ، به من فرمود : من از جهت اصل و نسب بسيار مفتخرم ،
شخص ناداني كه در كنار ما ايستاد ه بود و به خيال خود در حال تزكية
نفس بود و مي خواست به اصطلاح كبر و خودخواهي و تفاخر را از بين
ببرد به آن سيّد بزرگوار گفت : تفاخر به اصل و نسب يك نوع تكبّر
است كه نمي بايست شما داشته باشيد.

من فوق العاده از اين كلام ناراحت شدم و به او گفتم : تو شنيده اي كه
تكبّر به اصل و نسب بد است ، ولي نمي داني كه اگر كسي نسبش به
” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) و حضرت “
اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) برسد داراي بزرگي و علوّ واقعي است ،
ماية همة خوشبختيها است ، ماية عظمت و فخر است و آنكه تو شنيده اي
كه نبايد انسان به اصل و نسب افتخار كند، در صورتي است كه اعقاب
انسان از رجال قدرت و شخصيّتهاي سياسي و غير واقعي باشند، ولي اگر
كسي افتخار سياد ت و ذريّة ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و

آله ) بودن را داشته باشد، به اصل و نسب تكبّر نكرد ه بلكه به نعمت
الهي اقرار كرده كه استحباب دارد.
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: شخصي خدمت ” رسول
اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) رسيد و با تفاخر گفت : من فلان
پسر فلان تا نُه نفر از آبائش را شمرد، حضر ت ” رسول اكرم ” (صلي
الّله عليه و آل ه ) به او فرمودند : و تو هم دهمين آﻧﻬا هستي كه با آﻧﻬا
به خاطر اين تفاخرت در آتش جهنّم خواهي بود.

و بطور كّلي ” تكبّر ” بزرگي را به خود بستن است و طبيعي است كه
اگر بزرگي در شخصي ذاتي باشد، آن را بزر گ و كبير و عظيم مي دانند
و اصطلاحًا و لغتًا ” تكبّر ” به اين صفت و متكبّر به اين چنين شخصي
گفته نمي شود.

او مي گفت :
زﻧﻬا معمو لا به جمال ظاهري خيلي افتخار مي كنند، من زني را مي شناسم
كه تمام حجاﺑﻬاي روحيش برطرف شده ولي چون بسيار زيبا است و وقتي
در ميان زﻧﻬا قرار مي گيرد، از همه بيشتر مورد توجّه واقع مي شود، اين
موضوع سبب شده كه او متكبّر شود و اين صفت روحي تنها حجاب او گردد.

و لذا يكي از وسائل ايجاد تكبّر در انسا ن جمالهاي ظاهري است ولي اگر
انسان متوجّه باشد كه اين گونه نعمتها را خدا به انسان عنايت كرده و به
او در ميان ديگران برتري داده تنها چيزي كه بايد در او وجود پيدا كند،
شكر نعمت الهي و تواضع در مقابل خداي تعالي است .

او مي گفت :
روزي پس از توسّل به حضرت ” بقيّة الّله ” ارواحنا فداه و درخواست
رفع حجب معنوي از روح و قلبم متوجّه شدم كه چند روز قبل به خاطر
آنكه با شخص فقيري متكبّرانه روبرو شدم سياهي عظيمي در روح و قلبم
پيدا شده كه همان سبب دوري من از حقيقت و معنويّت در اين چند
روزه گرديده است .

لذا دوباره به آن حضرت متوسّل شدم و از آن وجود مقدّس رفع آن
سياهي را خواستم و در مقابل فقراء آن قدر تواضع كردم تا آن سياهي از
روح و قلبم رفع شد.
” امام باقر ” و ” امام صادق ” (عليهما السّلام ) فرمودند: كسي كه
به وزن ذرّه اي از كبر در قلبش باشد وارد ﺑﻬشت نمي شود.

” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: هيچ كس نيست كه تكبّر بكند
و يا جبّاريّت از خود نشان بدهد مگر آنكه در اثر عقده و كسر و
پست طبعي است كه در او وجود دارد.

” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: كسي كه تكبّر
كند، خدا او را به زمين مي زند.
او مي گفت :
استادي داشتم كه از نظر روحي و معنوي فوق العاده با عظمت بود . و
لذا جمعي او را به عنوان مرشد و پير طريقت و استاد انتخا ب نموده بودند
و چون من از همة آﻧﻬا به آن استاد نزديكتر بودم پس از فوت او شاگردان
او دور مرا گرفتند و مرا جانشين او تصوّر كردند، من هم از اين برنامه
فوق العاده خوشم آمده بود و همه روزه در محّلي كه قبلا استادم مي نشست
مي رفتم و به همان كيفيّت من هم مي نشستم و متكبّرانه مردم را يكي يكي
مي پذيرفتم و سؤالات آﻧﻬا را جواب مي گفتم .

چند روز بر اين منوال گذشت ولي چون من هم بالاخره مدّتي در محضر
استادم مشغول تزكية نفس بودم وقتي سرم خلو ت مي شد، نفس لوّامه و
وجدانم به سراغم مي آمد و مرا سرزنش مي كرد.
تو كه لياقت اين مقام را نداري .
تو كه خودت مريضي ، چگونه مي خواهي ديگران را معالجه كني ؟
تو كه حتّي نمي تواني پست ترين صفت حيواني يعني كبر را از خود دور
كني ، چگونه مي خواهي به تزكية روح مردم بپردازي ؟

و خلاصه از اين قبيل ملامتها مرا مي كرد و مرا متنبّه مي نمود، امّا نفس
امّاره نمي گذاشت كه من خود را از آن پُست و مقامي كه گمانش را
نداشتم و بسيار زود به سراغم آمده بود دست بكشم و مرا دائمًا به بدي

دعوت مي كرد و به من مي گفت :
تو كه دنبال اين مقام نرفته اي خودش به سراغت آمده پس از آن استفاده
كن، ممكن است بعدا يك چنين موقعيّتي پيدا نكني و نتوا ني مردم را هدايت نمائي .
اين مطالب كه در ذهنم مي آمد و هي شيطان به من القاء مي كرد تنها به
خاطر فريب دادن من بود و الا من كه مي دانستم لياقت آن مقام را ندارم

.
به هر حال محبّت به مقام و اغواء شيطان و نفس امّاره چند روزي مرا
وادار كرد كه در مسند استادم بنشينم و خود را استاد ديگران بدانم .
ولي روز بروز توفيقا تم كم مي شد، حال عبادت از من رفته بود، از همه
بدتر صفت كبر مانند دود سياهي سراسر رو ح مرا مي گرفت ، كم كم
مي خواستم باور كنم كه من از ديگران برتر و ﺑﻬترم .

ولي خوشبختانه يك شب ، از غصّة كم توفيقي و تاريكي قلبي گرية زيادي
كردم ، خود را در كشمكش عجيبي مي ديدم ، چطور از آ ن رياست و
بزرگي و تكبّر دست بكشم و از طر في فكر مي كردم كه چگونه جواب
خداي تعالي را بدهم كه اين مقام را به خود بسته ام و جمعي از دوستا ن
خدا را سرگردان كرده ام .

بالاخره آخرين تصميم خود را گرفتم . لذا فرداي آن روز كه با مريدان
به باغ باصفائي در خارج شهر رفته بوديم اعمالي كه خلاف شرع نبود ولي
مرا تنزل مي داد، انجام دادم .

اوّل مريدها گما ن كردند كه من مي خواهم خود را بشكنم و الا من همان
ولي خدائي كه بوده ام هستم ، امّا وقتي آن كارها ادامه پيدا كرد و آﻧﻬا را
در ارزش و عظمت من به شكّ انداخت ، در گوشه اي نشستم و مشغول
حرف زدن و نصيحت آﻧﻬا گرديدم و چون معمولا وقتي من حرف مي زدم
همة آﻧﻬا طبق ادب اهل معني دست از همه كار مي كشيدند و دوزانو در

مقابل من مي نشستند و خوب به حرفهاي من گوش مي دادند همه نشسته
بودند، به آﻧﻬا گفتم : برادران در عين آنكه شما به من كمال لطف را
كرده ايد و به من اين افتخار را داده ايد كه مرا بالاتر و برتر از خود
دانسته ايد و من از محبّت شما ممنو نم . ولي به خداي عظيم قسم من اين لياقت
را كه بتوانم امراض روحي شما را معالجه كنم ندار م و بلكه به جهت آنكه

شما در مقابل من تواضع كرده ايد و به خيال آنكه من بر شما برتر ي دارم
مرا به عنوان استاد قبو ل نموده ايد و من به خاطر آنكه اين بزرگي را به
خود چسبانده ام و به اصطلاح ” تكبّر ” كرده ام و خود را به عنوان
استاد بر شما تحميل نموده ام ، شما از من خيلي ﺑﻬتر و برتر و دارا ي

كمالات بيشتري هستيد . و لذا از شما تقاضا دارم شما به من كمك كنيد،
تا من هم بتوانم اين نواقص روحي را از خود برطرف كنم .
امّا متأسّفانه دوستان اين مطلب را باور نمي كردند و آن را حمل بر
شكسته نفسي من نمودند ولي من به قدري براي آﻧﻬا قسم خوردم و اصرار
كردم كه بالاخره آﻧﻬا قبول كردند و دست از من كشيدند.

يكي از آﻧﻬا كه داراي فراست بيشتري بود و هميشه مي خواست از هر
موقعيّتي تا جائي كه برايش ممكن است ، استفادة معنوي بكند، رو به من
كرد و گفت : حالا ما اين مطلب را از شما قبو ل كرديم ولي اگر ممكن
است براي معالجة كبر، شما بگوئيد كه چگونه حاضر شديد اين گونه
تواضع كنيد و حقيقت را براي ما شرح دهيد؟

به او گفتم : ديشب كه نفس لوّامه ام مر ا سرزنش كرد، عظمت ذات
اقدس متعال را به من گوشزد مي كرد، كبريائيت او را به من يادآور
مي شد رواياتي را كه از مرحوم استاد دربار ة كبر و خودخواهي شنيده
بودم به من تذ كر مي داد، بخصو ص اين روايت كه از ” ائمّة اطهار “
(عليهم السّلام ) مكرّر نقل شده مثل نوشته اي در مقابل چشمم تجّلي
مي نمود.

” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمود: كبريائيّت لباس پروردگار است
يعني مخصوص او است و كسي كه بخواهد چيز ي از آ ن را به خود
اختصاص دهد خدا او را به رو در آتش جهنّم مي اندازد.
و از طرفي مرا به خودم معرّفي مي نمود و مي گفت : تو ذليل ترين ذليلها
هستي ، تو به قدري ضعيفي كه نمي تواني در مقابل شيطان و نفس امّاره ،
استقامت كني و حقيقت را اظهار نمائي و كسي كه اين چنين است به
قدري بي ارزش است كه به حساب نمي آيد.

و از نظر بدني خداي تعالي در قرآن مجيد با لحن بسيار تندي تو را معرّفي
كرده و فرموده :
مرده باد انسان ، چقدر مطالب را نديد ه مي گيرد و كفرا ن مي كند، از چه
چيز او را خلق كرده است ، از نطفه او را خلق نموده و او را محدود كرده
سپس او را به دنيا آورده و بعدًا او را در ميا ن قبر لاشة گنديده اي قرار
داده است .

حضرت ” اميرالمؤمنين علي ” (عليه السّلام ) مي فرمايد : تعجّب
مي كنم از كسي كه اوّلش نطفه و آخر ش لاشة گنديده است ، در اين بين
هم حامل نجاست و عذره است ، چگونه تكبّر مي كند.
اين مطالب را به او گفتم و از آ ن روز به بعد به فكر از بين بردن صفت
كبر كه در روحم بود افتادم و بحمدالّله با تواضع زيادي كه در مقابل
مردم مي كردم يعني به همه اوّل من سلام مي كردم و نمي گذاشتم كسي
دست مرا ببوسد بلكه با كلماتي از قبيل آنكه : مرا دعاء كنيد، اگر لطف

الهي نباشد من بيچاره ام ، براي آمرزش من از خدا طلب عفو كنيد و امثال
اينها كاملا صفت كبر را در مدّت كوتاهي از روح خود بيرون كردم و
اميدوارم ديگر اين صفت كشنده مرا ﺗﻬديد نكند و مرا به سوي هلاكت نكشاند.
بي حالي و بي محبّتي

او مي گفت :
روزي يكي از طلا ب علوم ديني كه قلبش مملوّ از محبّت خدا بود نزد من
آمد، ديدم رنگش زرد شده ، كم خوابي و خستگي از قيافه اش پيدا است .
از او پرسيدم : چرا اين طور شده اي ؟
گفت : چند شب است كه وقتي همة مردم مي خوابند تازه من خواب از
سرم مي پرد و اشك از گوشه هاي چشمم جاري مي شود، دلم هواي خدا را
پيدا مي كند و مشغول ذكر او مي شوم .

به او گفتم : چه ذكري را بيشتر مي گوئي ؟
گفت : نمي توانم حقيقت را بگو يم چون زياد ديوانگي مي كنم مثلا يك شب
صدها مرتبه بي اختيار گفتم : خدا جانم ، خدا جانم ، خدا جانم ، ناگها ن ديدم
در مقابل چشمم غباري گرفت ، در آن غبار كلمة ” جانم ” با خط نور ي
نوشته شد و مدّتي تلؤلؤ داشت كه از كثرت نشاط بي حال روي زمين افتادم .
من به او گفتم : ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرموده :

از جملة سخناني كه خدا به حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) فرموده
اين بود كه اي ” موسي ” دروغ مي گويد كسي كه فكر مي كند مرا
دوست دارد و لي وقتي شب فرا مي رسد مي خوابد، آيا مگر اين طور
نيست كه دوست ، خلوت با دوستش را دوست مي دارد.

بله ، عجب از عاشقي كه خواب كند —– خواب بر عاشقان حرام بود
اين محبّتها است كه محبّت مي آورد و اگر كسي خدا را دوست داشته
باشد، بداند كه خدا هم او را دوست دارد.

و بدان هر چه بيشتر خدا را دوست داشته باشي ، خدا هم بيشتر تو را
دوست دارد.
از ” امام صادق ” (عليه السّلام ) نقل شد ه كه فرمود : كسي كه
مشتاق خدا است به خوراك اشتهاء ندارد، از آشاميدنيها لذت نمي برد،

بوي خوش را نمي فهمد، با دوست ديگري انس نمي گيرد، در خانه اي مأوي
و دل نمي بندد، در محل آبادي سكونت نمي كند، لباس نرم نمي پوشد، قرار
ندارد، شب و روز خدا را عبادت مي كند، اميداور است كه به معشوقش
برسد، دائمًا با خدا با زبا ن پر از محبّت كه از درو ن پر از شوق ، منشاء

گرفته مناجات مي كند، چنانكه خداي تعالي از حالات حضرت ” موسي “
(عليه السّلام ) خبر مي دهد كه وقتي در ميعاد ملاقات با پروردگارش
مي رسيد مي گفت : پروردگارا عجله كردم زودتر از موعد آمدم تا تو را از
خودم خوشنود كنم ، ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )

جملة او را اين چنين تفسير مي كند كه حضرت ” موسي ” در رفت و
آمدش به ميعادگاه كه مدّت چهل روز ادامه داشت از اشتياق
پروردگارش ، نه چيزي مي خورد، نه چيزي مي آشاميد، نه خوابي داشت و
نه به چيزي اشتهاء پيدا مي كرد.

سپس فرموده : وقتي داخل ميدان شوق و محبّت به خدا شدي اوّل با
گفتن تكبير بايد خودت و آرزوهاي دنيائيت را پشت سر گذاري و همه
چيز را غير معشوقت بر خود حرا م بداني و خود را بين مرگ و زندگي
قرار دهي و لبيك گويان به سوي او حركت كني ، خدا اجرت را بزرگ
مي كند و شخصي كه مشتاق لقاء پروردگار است مثل يك غريق است كه
او هدفي جز خلاص از غرق شدن ندارد، او در آ ن موقع همه چيز را غير از
نجاتش فراموش مي كند و چيزي جز آن را نمي خواهد.

روز ديگر ي يكي از اولياء خدا را ملاقا ت كردم ، از او پرسيد م : با محبّت
خدا چگونه اي ، گفت : ” دوست مي دارمش به بانگ بلند ” قربانش بروم
دلم مي خواهد در ميان كوچه و بازار با فرياد او را معرّفي كنم و مردم را به
محبّتش دعوت نمايم .

گفتم : اين وظيفة انبياء است كه بايد مردم را به محبّت خدا دعوت كنند.
گفت : اگر من و تو دوست خدا و ” شيعة علي مرتضي ” (عليه
السّلام ) باشيم ، مثل انبيائيم .

گفتم : با اين شعر چه مي كني كه فرموده اند:
هر كه را اسرار حقّ آموختند —– مُهر كردند و دهانش دوختند
ساكت شد و ديگر چيزي نگفت ، پس از چند روز كه او را ديدم و از
او احوا ل پرسيدم ، به من گفت : از خدا خواسته ام تا مرا از اين دنيا ببرد،
قيد و بند را از دست و پاي من بردارد و به من توفيق ملاقات و برگشت

به سوي خودش را عنايت فرمايد. زيرا محبّت به او صبر و طاقت را از من
برده و چون اين دنيا ماية غفلت و نسيان است و مرا از محبو بم جدا
مي كند از او خواسته ام تا مرا به جوار رحمت خودش جا دهد و از اين
غفلت سرا بيرو ن ببرد.

من به او گفتم : تو هنوز نپخته اي ، تو هنوز كم جنبه اي ، تو هنوز بايد درس
خداشناسي و محبّت او را بخواني ، ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و
آله ) از قول جبرئيل فرموده كه : محبوبت ، خداي عزيزت مي گويد:
آن قدري كه بندة من به وسيلة انجام واجبات و ترك محرّمات به من
نزديك مي شود، با چيز ديگري آن قدر نزديك نمي گردد و دائمًا بندة من

به وسيلة نوافل و مستحبّا ت به من اظهار محبّت مي كند، تا آنكه من او را
دوست دارم ، وقتي او را دوست د اشتم ، من گو ش او مي شوم كه با آن
گوش بشنود و چشم او مي شوم كه با آن چشم ببيند و زبان او مي شوم
كه با آن تكّلم كند و دست او مي شوم كه با آن دست كار بكند و پاي
او مي شوم كه با آن پا راه برود، وقتي مرا بخواند جوابش را مي دهم و
وقتي از من چيزي بخواهد به او عطا مي كنم و من دربارة هيچ چيز بدو ن
قاطعيّت نبوده و نخواهم بود جز در قبض رو ح بندة مؤمنم ، وقتي كه او از
مردن كراهت دارد و من ناراحتي او را نمي خواهم .

روزي جواني كه فوق العاده رنجور شده بود و غصّه مي خورد كه چرا تمام
محبّتش متوجّه خدا نگشته و تنها او را دوست ندارد. نزد من آمد و
گفت : چه كنم كه محبّتم به خدا بيشتر شود؟
من از كلام پروردگار كه به حضرت داود خطاب كرده نسخه اي اقتباس
كردم و گفتم : اگر نعمتهاي خدا را به ياد بياوري محبّتت به خداي تعالي
زياد مي شود. زيرا پروردگار متعال به حضرت داود فرمود:

مرا دوست داشته باش و محبّت مرا به مخلوقم تعليم ده ، حضرت داود
عرض كرد : من كه تو را دوست مي دارم امّا چگونه محبّت تو را در قلوب
مردم جاي دهم ؟
فرمود: نزد آﻧﻬا نعمتهايم را متذكر شو، زيرا وقتي اين كار را كردي آﻧﻬا
به من محبّت پيدا مي كنند.

خدائي كه ما را از نيستي به عرصة وجود آورده ، خدائي كه پيامبرانش را
با همة عظمتي كه داشته اند، راهنماي ما قرار داده ، خدائي كه ما را در پناه
خود از شرّ بلاها ي دنيائي محفوظ نگه داشته ، خدائي كه هر چه احتياج
داشته ايم به ما مرحمت فرموده ، خدائي كه بر ما قرآ ن كريمش را ناز ل
فرموده ، خدائي كه در مقابل گناهان ما عفو و رحمتش را قرار داده ،

خدائي كه به ما عقل و علم و بصيرت داده و خلا صه خدائي كه هر چه
خواسته ايم و يا هر چه احتياج داشته ايم ، به ما عنايت فرموده ، نمي توان او
را دوست نداشت ، بلكه بايد اين خداي عزيز را، اين خداي رئوف و
مهربان را، اين خداي عفوّ و كريم را، از هر چيزي بيشتر دوست داشت .
او مي گفت :
بسياري از مرد م كه شنيده اند من در علم اخلاق و تزكية نفس مختصر
ا طلاعي دارم ، نزد من مي آيند و از من تقاضاي راهنمائي مي كنند، ولي من
به هر كسي كه كتابي خوانده و يا تحت تأثير سخنگوئي واقع شده و موّقتًا

شوق مختصري در او براي پيمودن راه پر خطر خلو ص و سير ا لي الّله ايجاد
گرديده جواب مثبت نمي دهم . بلكه بايد ببينم كه آيا او حركتي دارد يا نه ؟
او اهل محبّت هست يا نه ؟ او حيات و يقظة اين راه طولاني را كه بايد با
سرعت حركت كرد و پشتكار را جدّ ي داشت ، دارد يا نه ؟ اگر داشته

باشد طبعًا مي تواند به سيرش به سوي كمالات ادامه دهد و الا شخصي
كه كسل است ، كسي كه خواب آلوده است ، كسي كه عشق و محبّت
ندارد و بالاخر ه كسي كه بي حال و سست است طبعًا نمي تواند حركت به
سوي كمالات و سير الي الّله داشته باشد.

و بالاخره اساسًا تا در كسي عشق و شوري نباشد، محبّت و علاقه اي
وجود نداشته باشد، محال است كه به مقام اهل معرفت و اولياء خدا برسد.
من تجربه كرده ام ، كساني كه اهل عشق و محبّت اند، حتّي اگر شديدًا مبتلا
به عشق مجازي هم باشند ، صددرصد ﺑﻬتر مي توانند در راه كمالات قدم

بگذارند. ولي كساني كه راحت طلبند و اهل محبّت نيستند اگر عباد تي هم
مي كنند به خاطر راحتي خود در روز قيامت است . هيچگاه تا آ ن حالت و
فكر را دارند، نشده كه حتّي كوچكترين گامي به سوي كمالات روحي بردارند.
عاشقي كه به عشق مجازي مبتلا است بزرگترين صفتي را كه بايد يك

سالك الي الّله داشته باشد او دارد، ولي بايد شخصي پيدا شود كه او را
به مقصد و محبو ب واقعي راهنمائي كند و از اشتباه در مصداق ، بيرونش بياورد.
امّا شخص بي حال و بي محبّتي كه به هيچ چيز علاقه ندارد، چطور ممكن
است به خدا علاقه داشته باشد؟

شخص بي عشق و بي علاقه اي كه در مقابل همه چيز بي تفاوت است ، در
حقيقت مرده اي است كه در ميان مردم راه مي رود.
كسي كه عشق و محبّت ندارد . قطعًا در مقابل خوبيها، زيبائيها و كمالات
هيچ احساسي نخواهد داشت . و لذا او را بايد حيوا ني دانست كه در ميان
انساﻧﻬا زندگي مي كند.

من مدّتي كه مأموريّت داشتم بعضي از جواﻧﻬا را نصيحت كنم و آﻧﻬا را به
سوي خدا دعوت نمايم . وقتي مي شنيدم كه جو اني به عشق مجازي مبتلا
شده فورًا به سراغ او مي رفتم و اگر چه در مرحلة اوّل به من اعتنائي
نمي كرد ولي من آن قدر او را موعظه مي كردم تا موّفق مي شدم كه عشق
او را متوجّه محبوب حقيقي نمايم .

من در اينجا دو قضيه براي تو نقل مي كنم تا متوجّه شوي مطالب فوق
چقدر محكم و اساسي و پر ارزش است .
قضيّة اوّل :
يكي از بزرگا ن و اولياء خدا كه من سالها نزد او شاگردي كرده ام ، اين
حكايت را كه براي خود او اتّفاق افتاده بود براي من نقل كرد.
او مي گفت : پدر و مادر م مي گفتند تو از كودكي خيلي اهل محبّت بودي ،
زود با افراد انس مي گرفتي و نسبت به آﻧﻬا اظهار علاقه مي كردي . امّا
آنچه را كه در زندگي خودم به ياد دارم اين است كه وقتي در سنّ نوزده

سالگي بودم با پدر و مادرم از وطنمان براي زيارت قبر مقدّس حضرت
” علي بن موسي الرّضا ” (عليه السّلام ) با ماشين به طرف مشهد
حركت كرديم . پدر و مادرم در صندلي جلوي ماشين نشسته بودند . وقتي
ماشين حركت كرد من روي حسّ محبّتي كه به مردم داشتم از جا برخاستم
و هر كس هر احتياجي داشت برايش برآورده مي كردم .

يعني اگر كسي آب مي خواست به او آب مي دادم و اگر كسي كاري به
راننده داشت و صدايش به او نمي رسيد واسطة پيغام او مي گرديدم و
بالاخره هر كس هر كاري داشت به من مراجعه مي كرد من انجام مي دادم .
در اين بين دختر خانمي كه از نظر من مثل قرص آفتاب كه از پس ابر
خارج شود و فورًا دوباره پشت ابر فرو برود در صندلي پشت سر من

نشسته بود و بدو ن تعمّد چادرش از رو ي صورتش به يك طرف رفت و
صورتش ظاهر شد ولي فورًا دوباره صورت خود را پوشانيد و حتّي
سرسوزني از صورتش ديده نمي شد. امّا من ناگهان احساس كردم تمام بدنم
مي لرزد و همة محبّتي كه نسبت به همه داشتم جمع شده و به زير آ ن چادر
متمركز گرديده است ، امّا چه مي توانستم بكنم، لذا فورًا روي صندلي

خودم نشستم و فكر مي كردم كه از چه راهي مي توانم با او صحبت بكنم .
به نظرم آمد كه خوب است همين چادر كنار رفتن را ﺑﻬانه كنم و برو م از
او بپرسم كه آيا شما كاري داشتيد. لذا همين كار را كردم .
او در جواب من گفت : بله مقداري آب مي خواستم اگر زحمت نيست
لطف كنيد.

من از اين جواب محبّتم نسبت به او چندين برابر شد . لذا فورًا قمقمه را
برداشتم و مقداري آب در ظرفي ريختم و به او دادم . امّا ناگهان گرية
شوقي به من دست داد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم (در اينجا
نمي خواهم براي تو بگويم چه شد چون اگر خودت مبتلاي به عشق شده

باشي مي داني چه مي شود و اگر اهل عشق نباشي شايد اگر آﻧﻬا را من به
تو بگويم تو با خود فكر كني كه من عجب آدم بي حيائي بوده ام كه آن
اعمال را انجام داده ام ، ولي خدا مي داند به قدري با حيا بودم كه مثل من
در ميان كساني كه در سنين عمر من بودند كمتر يافت مي شد).
ولي اين قدر به تو مي گويم كه : همة اهل ماشين فهميدند كه من عاشق آن
دختر شده ام .

خوشبختانه اين جريان وقتي اتّفاق افتاد كه نزديك مشهد بوديم و پس از
يكي دو ساعت كه من يكسره گريه مي كردم به مشهد رسيديم ، پدر و
مادرم كه جريان را متوجّه شده بودند ولي به رو ي من نمي آوردند خواستند
به من محبّت كنند . لذا با پدر و مادر آن دختر طرح دوستي ريختند . اتّفاقًا
آﻧﻬا اهل مشهد بودند و ما را به مترلشان دعوت كردند، در ظرف چهار
روزي كه از آن جريان و از شرو ع عشق من گذشته بود پنج كيلو لاغر
شده بودم . همه فكر مي كردند كه من مريضم .

روزها از صبح تا غروب آفتاب در حدود متر ل آﻧﻬا مي گرديدم . شبها به
مجرّدي كه چشمم را رو ي هم مي گذاشتم آن لحظه را كه در ماشين از
قيافة آن دختر ديده بودم به وضوح آن را مي ديدم و صدايم را به گريه
بلند مي كردم .
شب قبل از آنكه به مترل آﻧﻬا برويم شب جمعه اي بود، آن شب را تا
صبح در حر م مطهّر حضرت ” علي بن موسي الرّضا ” (عليه السّلام )
بيتوته كردم .
اتّفاقًا سرشب پدر و مادر آ ن دختر را ديدم كه به حرم آمده بودند و
وقتي مرا ديدند به من گفتند: به پدر و مادرت بگو فردا شب فراموش
نكنند به مترل ما بيايند، تو هم بيا زيرا ما تو را هم دوست داريم .

صبح روز جمعه كه بس يار خسته بودم و بي اختيار چرت مي زدم چند
دقيقه اي به خواب رفتم ، در عالم رؤيا ديدم شخصي مرا خوابانده و قلب
مرا كه مثل چراغ قوّه اي بود و نور فوق العاده اي داشت با زحمت زياد
مي خواهد به طرف آسماﻧﻬا بچرخاند، من به او گفتم : شما با قلب من چه
كار داريد؟ گفت : حيف اين نور است كه به آنجا بتابد و (او به گوشه اي

اشاره كرد ) من به آن طرف نگاه كردم ديدم همان دختر به همان حالي كه
در ماشين صورتش را باز كرد و بست نشسته و اين چراغ قوّه به همان
موضع مي تابد و آن حالت پشت سر هم تكرار مي شود، از او تقاضا كردم
كه اين كار را نكند . گفت : من اين كار را مي كنم اگر خوشت نيامد
باز قلبت را به همان حال اوّل بر مي گردانم .

من گفتم : حتّي يك لحظه هم حاضر نيستم توجّه قلبيم را از اين دختر بگردانم .
او ديگر به من اعتنائي نكرد و با فشار و اِعمال قدرتي كه مي نمود آن
چراغ قوّه را به طرف آسماﻧﻬا برگرداند من به طرف نور آن چراغ قوّه
نگاه مي كردم . ناگهان در آنجا چيزي را ديدم كه اگر نمي بود كه عشق من
قبلا متوجّه آن دختر شده بود . و اگر نمي بود كه نمي توان آن را وصف

كرد و اگر نمي بود كه تو استعداد شرح و بيان آن را نمي داشتي . ساعتها
براي تو آن را توصيف مي كردم و مي گفتم چگونه از آ ن شخص تقاضا
كردم كه آن نور را همان جا يعني به طرف آسماﻧﻬا و به طرف آن جمال و
كمال حقيقي متمركز كند و به قدري پيچ و مهر ة آن چراغ قوّه را روي
همين ميزان محكم نمايد كه من تا ابد نتوا نم آن را تغيير دهم . او هم همين
كار را كرد و به من گفت : اگر مي خواهي اين نور هميشه به اين طرف
بتابد، نماز شبت را ترك نكن .

به حضرت ” بقيّة الّله ” (عليه السّلام ) توسّلت را قطع مكن .
و چشمت را كنتر ل كن و معصيت خدا را نكن و حالا هر مقدار كه تو
امروز مي بيني من از كمالات و علو م ﺑﻬره برده ام به خاطر همان توجّهي
بوده كه آن شخص در آن خواب به من داده است .
قضيّة دوّم :
شخصي را ديدم كه از بي حالي و بي محبّتي مرده اي بود كه بين زنده ها
حركت مي كرد، از او سؤال كردم : آيا هيچ شده به چيزي دلبسته باشي ؟
گفت : نه ، تا به حال هيچ چيز را دوست نداشته ام و به چيزي علاقه پيدا
نكرده ام ، هميشه مايل بوده ام كه مردم و خدا به من كمك كنند و دنيا و

آخرتم را تأمين نمايند . مردم را مي خواهم كه دنيايم را آباد كنند و در دنيا
به من كمك كنند و خدا را مي خواهم به خاطر آنكه آخرتم را آباد كند و
در آخرت به من كمك نمايد و در غير اين صورت از همه چيز بدم مي آيد.
من به او گفتم : مردم شما را عالم و دانشمند مي دانند، اگر اين فكر صحيح
است معني اين روايات چيست ؟

آن وقت اين روايات را براي او خواندم :
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: كسي كه ديگري ر ا براي خدا
دوست دارد، در حقيقت خدا را دوست داشته و كسي كه او را مردم به
خاطر خدا دوست بدارند، حبيب خدا است . زيرا آﻧﻬا يكديگر را جز
براي خدا دوست نداشته اند.

” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: انسان با آنچه
دوست دارد محشور مي شود، پس اگر كسي ديگر ي را براي خدا دوست
داشته باشد، خدا را دوست داشته و خدا كسي را دوست ندارد، مگر
اينكه او خدا را دوست داشته باشد.

” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: با فضيلت ترين
مردم در دنيا و آ خرت بعد از انبياء (عليهم السّلام ) كساني هستند كه
خدا را دوست دارند و برا ي خدا نسبت به يكديگر اظهار محبّت مي كنند
و هر محبّتي معلول چيزي است كه عاقبت دشمني را بوجود مي آورد مگر
اين دو محبّت كه هر دو از يك سرچشمه جاري شده است و كم و زياد
نمي شود، خداي تعالي مي فرمايد: دوستان در آن روز با هم دشمن اند، مگر
اهل تقوي كه دوستي آﻧﻬا براي خدا بوده و به خاطر آنكه اصل محبّت
دوري از غير محبوب است .

” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمودند : در ﺑﻬشت پاكترين و
لذيذترين چيز محبّت به خدا و محبّت براي خدا و كرنش براي او است .
زيرا خداي تعالي مي فرمايد: آخرين خواندن اهل ﺑﻬشت اين است كه
مي گويند: ” الحمدلّله ربّ العالمين ” و اين به خاطر آن است كه
مي گويند وقتي مؤمنين محبّتهاي الهي را مي بينند و نعمتها ي الهي را مشاهده
مي كنند محبّت خدا در دلهاي آﻧﻬا زياد مي شود و با صدا ي بلند مي گويند:
” الحمدلّله ربّ العالمين ” .

” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) به بعضي از اصحابشا ن
فرمودند: اي بندة خد ا! دوست بدار براي خدا و مبغوض بدار براي خدا
و ولايت را بپذير براي خدا و دشمن بدار براي خد ا. زيرا هيچ كس و ّ لي
خدا نمي شود، مگر با اين كارها و كسي طعم ايما ن را نمي چشد، اگر چه
نماز زيادي بخواند و روزة زيادي بگيرد مگر آنكه اين گونه شود.

سپس فرمود : شما امروز برادريهايتان بيشتر به خاطر دنيا است ، به خاطر
دنيا به يكديگر اظهار دوستي مي كنيد و به خاطر دنيا با يكديگر اظهار
بغض مي كنيد. اين دوستيها و دشمنيها برا ي شما فائده اي ندارد . آن شخص
به ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) عرض كرد : من

چگونه بدانم كه دوستي و دشمني من در راه خدا است و چه كسي و ّ لي
خدا است تا او را دوست بدارم و چه كسي دشمن خدا است تا او را
دشمن بدارم ، ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) به حضرت “
علي بن ابيطالب ” (عليه السّلام ) اشاره فرمود و گفت : اين مرد را
مي بيني ؟ عرض كرد : بله . فرمود: دوست اين مرد يعني (حضرت ” علي
بن ابيطالب ” عليه السّلام ) و ّ لي خدا است ، او را دوست بدار و دشمن او
دشمن خدا است تو هم او را دشمن بدار.

سپس آن حضرت اضافه فرمود كه : دوست اين مرد را دوست بدار و لو
اينكه پدر و فرزندانت را كشته باشد و دشمن اين مرد را دشمن بدار و لو
اينكه آﻧﻬا پدر و فرزندانت باشند.
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: محكمترين ريسمان ايمان اين
است كه دوست بداري بر اي خدا و دشمن بداري براي خدا و اعطاء كني
براي خدا و ندهي براي خداي عزّوجل .
خداي تعالي به حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) خطاب كرد : آيا تا

به حال كاري براي من كرده اي ؟ گفت : براي تو نماز خوانده ام ، روزه
گرفته ام ، صدقه داده ام ، ذكر گفته ام ، خدا ي تبارك و تعالي فرمود : امّا نماز
براي اين بوده كه آن علامت اسلام و تسليم شدنت است . روزه هم براي
تو سپري از آتش جهنّم مي باشد. صدقه هم سايه اي از بلاها است . ذكر
هم برايت نورانيّت مي آورد، پس چه كاري را براي من كرده اي ؟

حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) عرض كرد : خدايا! مرا به عملي
كه تنها براي تو باشد راهنمائي فرما، خداي تعالي فرمود : اي “موسي “
آيا هيچگاه وليّي از اولياء مرا دوست داشته اي و يا هيچگاه دشمني از
دشمنان مرا دشمن داشته اي ؟ حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) دانست
كه افضل اعمال نزد خدا دوست داشتن براي خدا و دشمن داشتن براي
خدا است

وقتي اين احاديث را براي آن آقا خواند م او گفت : دعاء كنيد كه
انشاءالّله خداي تعالي در قلب من محبّت ايجاد كند . زيرا محبّت و علاقه را
كه نمي شود از بازار خريد.
او راست مي گفت : به نظر من بدترين امراض روحي همين است كه
انسان محبّت و عشق و علاقه به چيزي نداشته باشد . زيرا هر صفت زشتي
را انسان بايد با محبّت به جهت مقابلش برطرف كند، امّا اگر كسي پيدا

شد كه اين سرماية اوّليّه را نداشت كارش خيلي مشكل است ، مگر آنكه
يا خودش و يا دوستي براي او لااقل روزي چند دقيقه توسّل به حضرت “
بقيّة الّله ” روحي و اروا ح العالمين لتراب مقدمه الفداء پيدا كند و از آن
حضرت بخواهد كه محبّت و شوق به حقايق در او بوجود بياورند.
تنگ نظري و نداشتن شرح صدر

او مي گفت :
يكي از الطا في كه خدا به بنده اش مي كند اين است كه او را داراي شرح
صدر و استعداد تحمّل ناروائيها از سوي ديگران مي فرمايد.
خداي تعالي يكي از نعمتهاي بزرگي كه به پيامبرش براي پيشبرد اهدافش
به او عنايت كرده ، شر ح صدر بوده چنانكه در مقا م امتنان فرموده : ” الم
نشرح لك صدرك ” يعني : آيا ما به تو شرح صدر نداديم .

بنابر اين يكي از امراضي كه بايد از سالك الي الّله در مسير سير ا لي الّله
برطرف شود تا ديگر غيبت ، كه يكي از گناها ن كبيره است نكند، تا
بسياري از گناها ن كه از تنگ نظري و نداشتن شرح صدر بر مي خيزد انجام
ندهد، اين مرض روحي است كه حتمًا بايد از انسان برطرف شود.
او مي گفت :
روزي در مجلسي كه جمعي از علماء نشسته بودند و از هر دري سخني به
ميان مي آمد، يكي از آﻧﻬا كه عالم روانشناسي بود، به اهل مجلس گفت :
اگر پروردگار متعال يكي از گناها ن را حلال كند و اختيار انتخابش را به
عهدة شما بگذارد شما كدام يك از آﻧﻬا را انتخاب مي كنيد؟
هر كس چيزي گفت ، در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود

گفت : ” من هيچ يك از آﻧﻬا را انتخاب نمي كنم ، زيرا اگر انسان حقيقت
گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است هيچگاه ميل به
گناه پيدا نمي كند ” كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.
ديگري گفت : من از ميان گناهان ” غيبت كرد ن ” را انتخاب مي كنم !
زيرا خيلي دوست دارم غيبت مردم را بكنم ، در اينجا جمعي او را مسخره
كردند و به او خنديدند و گفتند : اين همه گناهان لذت بخش ديگر هست
تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مي كني ؟ او گفت : من حقيقت را
مي گويم لذت غيبت كردن براي من از همه بيشتر است .

من كه در اين بين مي خواستم از محضر علماء استفاده اي كرده باشم . و
اساسًا در آن مجلس براي استفادة از آﻧﻬا حضور يافته بودم . از آن و ّ لي
خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمي كنم ، به طور
خصوصي پرسيدم كه : شما چگونه به اين مقام رسيده ايد كه گناه براي شما
لذت بخش نيست ؟

گفت : اگر انسان بندة خدا باشد و خدا ي تعالي حجاﺑﻬا را از او برداشته
باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد به مضمون اينكه در
دعاء وارد شده ” اّللهمّ ارنا الاشياء كما هي ” (يعني : خدايا حقايق همه
چيز را آ ن چنانكه هست به من نشان بده ) موّفق شده باشد، از گناه به
خاطر ضررها و فسادها ي واقعي آن دوري مي كند، چه آنكه خدا آن را
حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.

گفتم : مطلب دوّمي كه مي خواستم از شما بپرسم اين بود كه چرا آن “
آقا ” اين مقدار از غيبت كردن لذت مي برد! كه در ميان آن همه گناهان
لذت بخش نفساني تنها غيبت كردن را انتخاب مي كند؟
گفت : چون ممكن است اگر در تشريح حالا ت او پشت سر او اظهارنظر
كنيم غيبت او باشد بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم ، تا
ﺑﻬتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم ، من قبول
كردم و او را به اطاقي كه من و آن و ّ لي خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و
موضوع بحثمان را از اوّ ل تا به آخر براي او نقل كردم . او گفت : من

فكر مي كنم كه عّلت وجود اين حالت در م اذيّتها و حّقكشي هائي باشد
كه مردم نسبت به من انجام داده اند. من به قدري از اين مردم ناراحتي
ديده ام كه تنها و تنها عقده ام با مذمّت آﻧﻬا، مفتضح كردن آﻧﻬا و بالاخر ه
غيبت كردن آﻧﻬا حل مي شود و من نمي دانم چه كنم تا از اين مرض روحي
نجات پيدا كنم (در اينجا چون آن شخص به من و به آن و ّ لي خدا محبّتي
داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مي كرد گفت 🙂 حالا از
شما مي خواهم كه اين مرض روحي مرا معالجه بفرمائيد.

آن ولي خدا به او گفت : من دو نسخه براي تو مي نويسم كه اگر عمل
كردي به طور قطع نجات پيدا خواهي كرد.
اوّل : آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا هم ة اولياء خدا را از حضرت “
آدم ” تا ” خاتم انبياء ” (صلي الّله عليه و آله ) و حتّي خداي
تعالي را متّهم كرده و اذيّت نموده اند و اين تو تنها نيستي كه از دست
مردم اذيّت شده اي .
زيرا وقتي انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردم آزارند و بخصوص اولياء
خدا را بيشتر اذيّت مي كنند، مسأله برايش عادّي مي شود و شر ح صدر
برايش بوجود م يآيد.

روزي در ايّام تحصيل در قم شخصي نامه اي كه در آن فحشهاي زيادي
براي من نوشته بود، بدست من دادند، من فوق العاده ناراحت شدم ،
خدمت مرحوم ” آية الّله العظمي بروجردي ” رفتم و از مردم شكايت
كردم و نامه را به معظم له نشان دادم ، ايشان هما ن جا كه نشسته بودند
چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظم له در آﻧﻬا جسارﺗﻬاي عجيبي

كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به
آﻧﻬا، ديدم بايد به كّلي ناراحتيهاي خودم را فرامو ش كنم و دانستم كه
انسان هر چه پاكتر باشد ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.
از ” علقمه ” نقل شده كه گفت : من به ” امام صادق ” (عليه

السّلام ) عرض كردم :
يابن رسول الّله چه كساني شهادتشان قبول مي شود و چه كساني
شهادتشان قبول نمي شود؟
فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز
است شهادتش را قبول كنيم .
گفتم : آيا كساني كه ممكن است گناه كنند شهادتشا ن قبول است ؟
فرمود: اگر شهادت آﻧﻬا قبول نشود پس بايد بگوئيم تنها ” انبياء ” و “
اوصياء ” (عليهم السّلام ) كه معصومند بايد شهاد ت بدهند و كس
ديگري حقّ ندارد شهادت بدهد.

بنابراين اگر كسي را ديدي كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديده اي
مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهاد ت نداده اند، او
عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه
در واقع هم گناهكار باشد.

و كسي كه اين چنين شخصي را غيبت كند . يعني كارهاي بدي كه او
كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مي باشد.
زيرا پدرم از آبائش و آﻧﻬا از ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و

آله ) نقل كرده اند كه آن حضرت فرمودند : كسي كه مؤمني را غيبت
كند، به آنچه در او هست خداي تعالي هرگز بين آن شخص غيبت كرده
شده و غيبت كننده را در ﺑﻬشت جمع نمي كند و امّا اگر كسي پشت سر
برادر مؤمني چيزي بگويد كه در او نباشد، خدا ي تعالي او را در جهنّم
مخّلد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائي است .

” علقمه ” مي گويد: به ” امام صادق ” (عليه السّلام ) عرض كردم :
يابن ” رسول الّله ” مردم به ما چيزهاي بزرگ بدي نسبت مي دهند و به
اين جهت سينة ما تنگ شده و فوق العاده ناراحتيم ، حضرت ” صادق “
(عليه السّلام ) فرمود: ” يا علقمه ا ّ ن رضا النّا س لايملك و السنتهم
لاتضبط ” .

(كسي نمي تواند همة مردم را از خود خوشنود كند و جلو ي زبان مردم را
بگيرد) شما چگونه مي خواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال
آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتها ي الهي (عليهم السّلام ) از آﻧﻬا سالم
به در نرفته اند.
آيا ” يوسف صدّيق ” را به اينكه مي خواسته زنا كند! نسبت ندادند؟
آيا نگفتند، كه حضرت ” ايّوب ” به خاطر آنكه گناه كرده به آن بلاها
مبتلاء شده است ؟

آيا به حضرت ” داود ” ﺗﻬمت نزدند كه او به پشت سر پرنده اي به بام
رفته تا به زن )اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به
خط مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براي خودش بگيرد!
آيا حضرت ” موسي ” را متّهم به آنكه او عنّين است ، نكردند و به اين
سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن ﺗﻬمت نجات داد، زيرا
او نزد خدا آبرومند بود!

آيا پيامبران ديگر را به اينكه آﻧﻬا دروغگو و ساحرند و براي دنيا ادّعاء
نبوّت كرده اند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت ” مريم ” را به اينكه او با
شخصي به نام ” يوسف ّ نجار ” زنا كرده و ” عيسي ” را متوّلد نموده
متّهم نكردند؟

آيا پيامبر اسلام حضرت ” محمّد بن عبدالّله ” (صلي الّله عليه و
آله ) را به اينكه او شاعر ديوانه اي است ، نسبت ندادند؟
آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن ” زيد بن حارثه ” شده و كارهائي
انجام داده كه ” زيد ب ن حارثه ” او را طلا ق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟

آيا در جنگ بدر ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) را
متّهم نكردند به اينكه از غنائم ، ” قطيفه حمراء ” براي خود برداشته تا
آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد : ” وَ ماكان لِنَِبيٍّ َان يَّغُلَّ وَ
مَنْ يَغُْلل يَأْتِ ِبما غَلَّ يَوْمَ اْلقِيامَةِ ” .

يعني : پيامبر نمي تواند كه هم فرستادة الهي باشد و هم خيانتكار باشد و
كسي كه خيانت كند او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مي آورند.
آيا به ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) نسبت ندادند كه
او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت ” علي بن ابيطالب “
(عليه السّلام ) روي هواي نفس حرف مي زند تا آنكه خدا آﻧﻬا را

تكذيب كرد و فرمود : ” وَ ما يَنْطِقُ عن اْلهَوي ‘ اِن هُوَ اِلا’ وَحْيٌ يُوحي ‘
” (سخني روي هواي نفس نمي گويد جز آنكه هر چه مي گويد وحي است
كه خدا بر او نازل فرموده است ).
آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستادة الهي
نيست ؟! تا آنكه خداي تعالي فرمود : قبل از تو هم پيامبران را تكذيب
كرده اند، آﻧﻬا در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه

كمكهائي به آﻧﻬا رسيد ! و يك روز هم كه فرمود : من به آسمان رفته ام ، به
معراج رفته ام ، كسي گفت به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش
جدا نشده است !
و امّا آنكه دربارة اوصياء ﺗﻬمت زده اند بيشتر از اينها است !

آيا به سيّد اوصياء حضرت ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) نگفتند كه
او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مي دهد، او
خون مسلمانان را مي ريزد و اگر در وجود آن حضرت خيري مي بود به
” خالد بن وليد ” دستور داده نمي شد كه گردنش را بزند!
آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مي خواهد دختر ابوجهل را با
بودن حضرت ” فاطمة زهراء ” (صلوات الّله عليها ) بگيرد و

گفتند: ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) از آن حضرت در
منبر شكايت كرده و فرموده كه : حضرت ” علي بن ابيطالب ” (عليه
السّلام ) مي خواهد دختر دشمن خدا را رو ي دختر ” پيغمبر خدا ” (صلي
الّله عليه و آله ) بگيرد، همه بدانند كه ” فاطمه ” (عليها السّلام )
پارة تن من است كسي كه او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده و كسي كه
او را مسرور كند مرا مسرور كر ده و كسي كه او را به غيظ اندازد، مرا
به غيظ انداخته است .

سپس ” امام صادق ” (عليه السّلام ) به علقمه فرمودند : اي علقمه !
ببين چقدر تعجّب آور است حرف مردم دربار ة حضرت ” علي بن
ابيطالب ” (عليه السّلام ) كه جمعي از مردم مي گويند كه او خدائي
است كه بايد عبادت شود ! و جمعي مي گويند او بندة معصيت كار خدا
است ! و كلام كسي كه مي گويد: او بندة معصيت كار خدا است بر
حضرت ” علي بن ابيطالب ” (عليه السّلام ) آسانتر است از كلام

كسي كه مي گويد: او خدا است .
اي علقمه ! آيا به خداي تعالي نسبت ندادند كه او سه تا است ، آيا او را
به خلق تشبيهش نكردند.
آيا نگفتند كه خدا همان دهر است ؟!
آيا نگفتند كه خدا همان فلك است ؟!
آيا نگفتند كه خدا جسم است ؟!

آيا نگفتند كه خدا داراي صورت است ؟! ” تعالي الّله عن ذلك علوًّا
كبيرًا ” .
اي علقمه ! زباﻧﻬائي كه به ذات خداي تعالي چيزهائ ي كه نبايد نسبت داده
شود، نسبت مي دهند. چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد
نسبت ندهند پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.
زيرا زمين مال خدا است به هر كه بخواهد از بندگا ن خود مي دهد ولي
عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور ” امام عصر “
(عجّل ال ّ ل’ه تعالي ‘ فرجه الشّريف ) است ).

سپس حضرت ” صادق ” (عليه السّلام ) اضافه فرمودند كه :
بني اسرائيل به حضرت ” موسي ” گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن
كه تو بيائي اذيّت مي كردند، بعد از آن هم اذيت مي كنند.
پروردگار متعال به حضرت ” موسي ” فرمود: به آﻧﻬا بگو اميد است
خداي تعالي دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آﻧﻬا نمايد تا
ببيند شما چگونه عمل مي كنيد.

(اين بود آنچه ” امام صادق ” (عليه السّلام ) براي رفع مرض شما
نسخه داده بودند).
پر واضح است وقتي انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و
زبان مردم محفوظ نبوده اند و حتّي آﻧﻬا به پروردگار متعال هم ﺗﻬمت
زده اند، طبق قانون طبيعي كه ” البليّة اذا عمّت طابت ” يعني : وقتي
بليّه اي عموميّت پيدا كرد، گوارا مي شود.

تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مي گردد، ديگر عقده نمي كند و
بدخواه مردم نمي گردد و بلكه از باب ” ادب از كه آموختي از بي ادبان “
مي كوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آﻧﻬا نسبت به او هستند نباشد.
دوّم : آنكه بدان صفت بدخواهي براي مردم و غيبت كردن از اين
جهت زشت ترين صفات ناپسند روحي است كه انسان وقتي غيبت
مي كند، مثل كسي است كه گوشت مردة آن شخص غيبت شده را مي جود.
اين تشبيه از قرآ ن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالا اين است كه چون

مدّﺗﻬا انسان زحمت مي كشد و آبروئي براي خود كسب مي كند و خود را
آبرومند مي نمايد، ولي غيبت كننده در وقتي كه او اطلاعي از آن
آبروريزي ندارد، حيثيّت او را مي جود و از بين مي برد و اعمال زشت
غيبت شونده را كه كاملا مورد تنّفر غيبت كننده است در اختيار مي گيرد
و مي خورد.

لذا اگر كسي بداند كه اقل ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنة
خود را از دست مي دهد و خدا ي تعالي كارهاي خوب او را به نفع كسي
كه غيبت شده ضبط مي كند و در مقابل اعما ل حسنة غيبت كننده را در
نامة اعمال غيبت شونده مي نويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده
نمي كند و لب به غيبت مردم باز نمي نمايد.

” امام ابي الحسن موسي بن جعفر ” (عليهما السّلام ) فرمودند: كسي
كه شخصي را به گناهي كه كرده ولي مردم نمي دانند پشت سر او نام ببرد
او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهي كه نكرده پشت سرش
منتسب كنند او را ﺗﻬمت زده است .
شهرت طلبي
او مي گفت :
من نمي دانم چرا بعضي از مردم با اينكه از معروفيت و شهرت ، ضررهاي
بسياري ديده اند و به هيچ وجه از آن استفاده اي ننموده اند، در عين حال
بسيار دوست دارند كه معروف شوند، همة مرد م آﻧﻬا را بشناسند، حتّي
عجيبتر آنكه بعضي معروفيّت و شهرت را و لو به بدي هم كه باشد،
براي خود بوجود مي آورند!

بعضي افتخار مي كنند كه آﻧﻬا را همة مردم مي شناسند.
بدون ترديد اين مرضي است رواني كه بايد معالجه شود . بخصوص اگر
كسي مايل باشد سير ا لي الّله بكند و خود را بدو ن مزاحمت به حقّ و
حقيقت برساند.
شبي در عالم رؤيا به محضر مقدّس حضرت ” بقيّة الّله ” روحي فداه
رسيدم و از آ ن حضرت درخواست نمودم كه مرا در مقرّ خود مستقر
فرمايند و بالاخر ه به ايشان گفتم : من مي خواهم هميشه با شما باشم .

آن
حضرت فرمودند : نه ، تو خيلي بين مردم معروف شده اي و اگر ما تو را
ببريم ، مو ج ايجاد مي كند مردم مي گويند فلاني چه شد؟ و اين خلاف
برنامه است و اگر تو مثل زمان كودكيت غير معروف مي بودي تو را نزد
خود مي برديم .

يكي از علماء به من مي گفت : من از اوّل عمر هر كاري كه مي كردم
پنجاه درصد آن به خاطر شهرت بود، مي خواستم معروف بشوم و مردم
مرا بشناسند حالا كه به مقصد رسيده ام و شهرت پيدا كرده ام متوجّه
شده ام كه بدترين چيزها معروف و مشهور بودن است ، مزاحمتهاي مردم
از يك طرف ، سلب آزادي انسان از طر ف ديگر، توّقعات مردم به قدري
است كه جدًّا غير قابل تحمّل است و از همه بدتر معروفيّت و شهرت ،
انسان را از معنويّت باز مي دارد و سبب حبّ جاه و رياست مي شود

.
لذا اگر كسي بخواهد آزادانه به سوي كمالات حركت كند، بايد از
شهرت طلبي از اوّ ل جواني دوري كند و نگذارد بين مردم خيلي معروف
شود زيرا ” امام صادق ” (عليه السّلام ) به ” معروف كرخي “
فرمود: ” اقلل معارفك ” يعني : آشنايان خود را كم كن .

حسد
او مي گفت :
دوستي داشتم كه خيلي از من ﺑﻬتر، با فضيلت تر، با استعدادتر، خوش
حافظه تر، خوش قيافه تر، خوش اخلاق تر، ثروتمندتر و بالاخره از هر جهت
ﺑﻬتر و بالاتر از من بود و من هميشه با او بودم ، ضمنًا طبيعي بود كه در
هر مجلسي كه من و او با هم حاضر مي شديم ، طرف توجّه مردم از هر
جهت او واقع مي شد و لازم بود هميشه من از او احترام كنم ، كم كم
متوجّه شدم كه حالت حسدي نسبت به او پيدا كرده ام .

ديگر دوست ندارم از او زياد مدح كنم ، بلكه اگر كسي مدح او را
مي گفت من در قلبم ناراحت مي شدم و مدّتي در اين حال بودم ، كم كم
احساس مي كردم كه نسبت به آن دوست بافضيلتم در قلبم عداوت و
دشمني پيدا كرده ام ، نمي توانم او را در حا ل خوشي و خوشحالي ببينم . بلكه
از وجود او متنّفرم .

اينجا بود كه متوجّه شدم روحم مريض شده و صددرصد مبتلاء به مرض
صعب العلاج ” حسد ” گرديده است .
فورًا بار سفر بستم ، راه دوري را تا شهري كه استادم در آن زندگي
مي كرد طيّ نمودم ، وقتي به خدمتش رسيدم و مرض روحي تازه ام را براي
او شرح دادم . او گفت : خوب كردي كه زود به فكر علاج ش افتادي ،

بايد سه روز نزد من بماني تا آنكه دستورات لازم را براي رفع صفت حسد
از روايات و احاديث و كلمات بزرگان و توضيحي كه خودم مي دهم
براي تو نقل كنم تا شايد بتوا ني رفع حسدت را بكني و من اجمالي از آنچه
استادم براي من فرمود، به تو مي گويم تا تو هم اگر خداي نكرده مبتلاء

به اين كسالت و مر ض روحي شدي بتواني خود را معالجه كني و ضمنًا
دستور داد كه من زياد سورة ” فلق ” را بخوانم و وقتي در مقابل آن
دوست محسودم مي رسم ، علاو ه بر آنكه اگر ديگران از او مدح مي كنند
من هم آﻧﻬا را تأييد كنم ، خود م هم او را زياد مدح نمايم و عظمت او را
براي مردم نقل كنم و خودم را پائين تر و بي ارزش تر از او معرّ في نمايم و
بالاخره او در آن سه روز براي من اين احاديث را از كتا ب ” بحارالانوار
” مي خواند و مدّتي در اطرافش حرف مي زد.

۱ – ” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمود: حسد ايمان انسان را از بين
مي برد، آن چنانكه آتش چوب را از بين مي برد.
۲ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: آفت دين ، حسد است .
۳ – ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: خداي
تعالي به حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) فرمود: اي پسر عمران !
هيچگاه به مردم به خاطر آنچه كه من به آﻧﻬا از فضلم داده ام ، حسد
نورزي و چشم به آن نداشته باشي و در اين خصو ص از نفست تبعيّت

نكني ، زيرا حسود دشمن نعمتهاي من است ، مخالف قسمتي است كه من
بين بندگانم نموده ام و كسي كه اين چنين باشد از من نيست و من هم از او نيستم .
۴ – ” لقمان ” به پسرش فرمود : از براي حسود سه علامت است :
اوّل آنكه : پشت سرت غيبت مي كند، دوّم آنكه : وقتي تو را مي بيند، تمّلق
مي گويد و سوّم آنكه : وقتي مصيبتي به تو مي رسد، تو را شماتت مي كند.

۵ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: راحتي براي حسود نيست .
۶ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: بر اي حسود لذتي نيست .
۷ – ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمود : صحّت جسد، از
كم بودن حسد بدست مي آيد.
۸ – حضرت ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمودند: من نديده ام
ظالمي كه شبيه تر به مظلوم باشد مثل حسود، ناراحتي دائمي دارد و دلش
هميشه پر از همّ و غم و حزن است .

۹ – حضرت ” علي ” (عليه السّلام ) فرمود: براي تو همين بس
است كه وقتي تو خوشحالي ” حسود ” ناراحت است .
۱۰ – ” لقمان ” به پسرش فرمود : بترس از حسد، زيرا حسد بدي تو
را ظاهر مي كند، ولي بدي كسي را كه تو نسبت به او حسد ورزيده اي
ظاهر نمي كند.

من پس از آن چند روز كه در محضر استادم بودم و آ ن دستورات را
گرفتم و اين روايات را از او شنيدم ، به وطنم برگشتم و دقيقًا به آن
مطالب عمل كردم ، بحمدالّله به كّلي مرض حسادت از من رفع شد.
بخل

او مي گفت :
مدّتي در اوائل زندگي كه مبتلاء به تنگدستي و عدم تو كل و فقر بودم ،
ناخودآگاه مبتلاء به مرض پر خطر ” بخل ” شده بودم ، من مدّﺗﻬا خيال
مي كردم بخيل نيستم ، بلكه اين قناعت و عقل معاش است كه حاضر
نمي شوم چيزي به كسي بدهم و براي روز مبادا پول و آنچه دارم جمع مي كنم .
امّا يك شب متوجّه شدم كه مرض ” بخل ” مثل سرطان در تمام اعضاء
وجودم ريشه دوانده و دست و پاي مرا بسته و نمي گذارد كوچكترين
اظهار جود و سخاوتي بكنم .

اصل قضيّه از اين قرار بود:
آن شب كه شب جمعه بود دعاء كميل را خواند ه بودم ، حال تضرّع و
بكائي به من دست داده بود، از خدا طلب عفو مي كردم و گناهانم را به
ياد مي آوردم و ضمنًا تقاضا مي كردم كه خدايا حجاﺑﻬاي روحي مرا
برطرف كن ، تا به مقام فناء في الّله و كمالات روحي برسم .

ناگهان چشمم به مقدار پو لي افتاد كه براي فرداي آن روز كنار گذاشته
بودم و مي خواستم با آن پول وسائل ﻧﻬار و شام روز جمعه را ﺗﻬيّه كنم .
در اين بين يكي از طلا ب كه در همان مدرسه اي كه من هم در آنجا بودم
حجره داشت پشت در اطاق مرا مي زد و مثل اينكه با ن كاري داشت .
من در را باز كردم ، او وارد اطاق شد و گفت : فلاني من همين امشب به
فلان مبلغ پول احتياج دارم ، اتّفاقًا اين مبلغ هما ن مقدار پو لي بود كه من
در گوشة حجره براي فردايم كنار گذاشته بودم .

اوّل فكر مي كردم او پول مرا ديد ه و به طمع آنكه بتواند آن را از من
بگيرد به سراغ من آمده است ولي بعدًا با دلائلي متوجّه شدم نه اين طور
نيست و جدًّا احتيا ج به آن مقدار پو ل دارد، امّا من هر چه كردم ” بخل “
به من اجازه نداد كه به او راست بگويم و خود را حاضر كنم كه آن پول
را به او بدهم . لذا به او گفتم : فلاني من هم مثل تو پولي ندارم و نمي توانم
حاجت تو را برآورده كنم ، او هم اصراري نكرد و فورًا از حجرة من
بيرون رفت .

امّا من اينجا فهميدم كه مرض ” بخل ” بر من غلبه كرده و نزديك است
مرا از پا درآورد . لذا به فكر چاره جوئي افتادم ، در همان شب كتاب “
بحارالانوار ” را برداشتم و آيات و روايا ت باب ” بخل ” را مطالعه
كردم ، در آنجا اين احاديث جلب توجّه مرا مي كرد:
۱ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: اگر جزاي الهي و جبران
او حقّ است ، پس بخل براي چيست ؟

۲ – ” پيغمبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: كمترين
راحتي براي كسي است كه بخيل باشد.
۳ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: تعجّب مي كنم از كسي
كه در مال دنيا بخل مي كند و حا ل آنكه دنيا به او رو مي كند يا بخل
مي كند و حا ل آنكه از او پشت كرده است ، بنابراين انفاق كردن با اقبال
دنيا به او ضرري نمي رساند و همچنين انفاق نمودن با پشت كردن دنيا به
او فائده اي نمي رساند.

۴ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: ﺑﻬشت بر
كسي كه بخيل باشد، حرام است .
۵ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: آن چنانكه
بخل ايمان را از بين مي برد، چيزي مثل آن ايمان را از بين نمي برد.
۶ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: دو صفت
در مؤمن وجود پيدا نمي كند، يكي بخل است و ديگر بداخلاقي است .
۷ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: جوان سخي گناهكار، در
نزد خدا محبوبتر از پيرمرد بخيل عابد است .

۸ – ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمود: بخل براي انسان ننگ است.
۹ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: ﺑﻬترين شما كساني هستند
كه از مردم دستگيري مي كنند و بدترين شما بخيلهاي شما مي باشند.
۱۰ – ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: بخيل از
خدا دور است ، ولي به جهنّم نزديك است .

پس از مطالعة اين روايات مقداري در آﻧﻬا فكر كردم و از خدا ي تعالي به
خاطر آن دروغ كه به آن طلبه گفته بودم ، طلب عفو نمودم و مقداري
گريه كردم و براي آنكه خداي تعالي مرا قطعًا بيامرزد، متوسّل به حضرت
” بقيّة الّله ” روحي فداه شدم و آن حضرت را واسطة بين خود و
پروردگارم قرار دادم و از آن حضرت استمداد كردم كه مرا براي رفع

اين مرض روحي كمك كند . و لذا همان ساعت از جا برخاستم و آن مبلغ
پول را برداشتم و به حجرة همان طلبه رفتم و از او عذرخواهي كردم و
آن پول را به او دادم و تا مدّ تي مقيّد بودم كه با همة مشكلاتي كه از نظر
روحي و غيره برايم پيش مي آمد هر چه پول بدستم مي رسد، در راه خدا
انفاق كنم ، روزها ي اوّل به قدري به من سخت مي گذشت كه حساب
نداشت . ولي چون بناي مبارزه با آن خصلت زشت را داشتم با كمال

كوشش به انفاق نمودن ادامه مي دادم ، ح تّي اگر پو ل نداشتم كتاﺑﻬايم را
مي فروختم و انفا ق مي كردم . گاهي شيطان و نفس و بعضي از دوستان
بي ا طلاع به من مي گفتند: اين گونه انفاق از نظر اسلام و عقل صحيح
نيست . زيرا پروردگار متعال به ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و
آله ) در قرآ ن مجيد دستور فرمود ه كه دستت را صددرصد به انفاق باز
نكن كه خودت در گوشه اي بنشيني و مورد ملامت قرار بگيري .

من به آﻧﻬا علاو ه بر اينكه اعمال خاندان عصمت و ايثارگريهاي آﻧﻬا را
گوشزد مي كردم ، مي گفتم : كه من مريضم من بايد آن قدر در سخاوت و
انفاق افراط كنم ، تا از نفسم بخل را ريشه كن نمايم ، نفسم را به مرگ
بگيرم تا به تب راضي شود.

حالا تو فكر نكني كه من اين اعمال را خودسرانه انجام مي دادم نه ، اين
طور نبود، بلكه استادم به من اين دستورات را مي داد و او به طور كّلي به
من گفته بود كه هر وقت خواستي يك مرض روحي را از خود بيرون كني
مخالفش را با هر سختي كه شده زياد انجام بده تا مطمئن شوي كه آن
صفت از تو بيرون رفته است .

من هم با انجام آن اعمال به مدّت چند ماه ، يك ر وز احسا س كردم كه
ديگر در روحم ” بخل ” وجود ندارد، يعني يك روز شخصي به من يك
تسبيح قيمتي ” شاه مقصود ” داد، با آنكه من به آن علاقة زيادي پيدا
كرده بودم ، ديدم به آساني مي توانم آن را به يك و ّ لي خدا كه تسبيح
نداشت اهداء كنم ، بعد از آن چند مرتبة ديگر خود را امتحان نمودم ،
ديدم بحمدالّله صفت بخل به كّلي از قلبم رفته و به جاي آن صفت
سخاوت قرار گرفته است .

ضمنًا در آن مدّت ، ذكري كه زياد آن را تكرار مي كردم و حتّي گاهي
شبها ساعتها آن را با آه و ناله و گريه مي گفتم ، اين دعاء بود:
” َاللهُمَّ قِنّي شُحَّ نَفسي ” يعني : خدايا مرا از صفت بخل كه در نفسم
واقع شده است نگهدار.

اين دعاء را از روايتي ياد گرفته بودم كه ” ابي قره ” مي گويد: ديدم “
امام صادق ” (عليه السّلام ) از اوّ ل شب تا صبح اطراف خانة خدا
طواف مي كرد و مي فرمود: ” َاللهُمَّ قِنّي شُحَّ نَفسي ” به آن حضرت
گفتم : قربانت گردم من ديشب نشنيدم كه به غير از اين دعاء، دعاء

ديگري بخوانيد، فرمود : چه چيزي بدتر از صفت بخل در نفس انسان است .
خداي تعالي در قرآن فرموده : ” وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ َفُاولئِكَ هُمْ
الْمُفْلِحُو ن. يعني : كسي كه نگه داشته شود از بخل در نفس، آﻧﻬا رستگارانند.
خيانت
او مي گفت :
روزي اسبي كه افسارش گسيخته بود وارد گلخانة مترل يكي از
ثروتمندان كه گلهاي بسيار قيمتي داشت ، شده بود و تمام گلداﻧﻬاي پر
ارزش او را ضايع و خراب كرده بود، من هم اتّفاقًا آنجا بودم . ضمنًا
صاحب خانه به من اصرار كرده بود كه دربار ة مسأله اي از اخلاقيّا ت
اسلامي حرف بزنم ، من در آن مجلس گفتم :

اين حيوان داراي صفتي است كه به خاطر داشتن آن صفت وارد گلخانه
شده و گلها را خورد ه و آن غريزة حيواني است كه خداي تعالي در او
قرار داده است و در انسان هم اين غريزه هست كه نامش غريزة جلب
منافع است ، حالا اگر اين صفت ، تحت كنترل دين و عقل باشد و به آنچه
متعّلق به او نيست و براي او خلق نشده تجاوز نكند و تنها به حقّ خود

اكتفا نمايد، او با داشتن اين صفت امين است و خيانت نكرده و يكي از
صفات حيواني را از نفس خود تزكيه نموده و آن را كنتر ل كرده است .
ولي اگر به حقوق ديگران تجاوز كند و برا ي او فرقي نكند كه چيزي
متعّلق به او باشد و يا برا ي او خلق شده باشد و يا از نظر ديني حلال
باشد و يا آنكه متعّلق به او نباشد و برا ي او خلق نشده و يا حرا م باشد،
هر چه باشد اگر ميلش كشيد آن را بر اي خود انتخاب كند، در اين

صورت مثل همين حيوان داراي صفت حيواني است كه اسمش را عقلاء و
دين ، ” خيانت ” مي گذارند.
كه بايد سالك الي الّله و كسي كه مي خواهد به مقام والاي ” فناء في الّله
” برسد، نفس خود را از اين صفت حيواني تزكيه كند و تنها راه علاج
اين مرض روحي اين است كه اوّ لا ايمانش را تقويت كند و بداند كه

هميشه خداي تعالي و ” رسول اكرم ” و ” ائمّة اطهار ” (عليهم
السّلام ) ناظر اعمال او هستند و همان طوري كه اگر يك ناظر محترم به
اعمال او ن گاه مي كرد، او خيانت نمي كرد هم چنين لااقل براي اين
عزيزان آن مقدار احترا م را قائل باشد و آﻧﻬا را ناظر دائمي بر اعمال
ظاهري و قلبي خود بداند.
و ضمنًا اين آيات را تا رفع كامل اين صفت حيوا ني بايد ورد خود سازد:
۱ – ” وَ قُل اعْمَلُوا َفسَيَرَي اللهُ عَمََلكُمْ وَ رَسُوُلهُ وَ اْلمُؤْمِنُو ن ” .
يعني : بگو ا ي ” پيامبر ” هر چه مي خواهيد عمل كنيد، خدا و رسولش
و ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) آن را مي بينند.

۲ – ” اِنَّ رَبَّكَ َلِباْلمِرْصادِ ” يعني : خدايت در كمين تو است .
ضمنًا اگر انسان تزكية نفس كند و در آخر به مرحلة يقين برسد، طبعًا
اين مرض روحي از او رفع خواهد شد.
بي حيائي
او مي گفت :
حياء اين است كه انسان سخن ركيك و زشت در ميان مردم نگويد،
اعمال خلاف در حضور مردم انجام ندهد، حقوق بزرگترها را رعايت
كند، در حضور آﻧﻬا ادب را حفظ نمايد و كسي كه اين چنين نباشد،

بي حياء است . كسي كه رعايت حقوق بزرگان را نمي كند، بي حياء است ،
كسي كه رعايت محضر پروردگار را نمي كند و گناه مي كند، بي حياء است ،
كسي كه مسلمان است و مي داند خداي تعالي و معصومين پاك (عليهم
السّلام ) ناظر اعمال و حتّي افكار و خطورا ت قلبي او هستند و كار بد

مي كند، بي حياء است ، ولي اگر كسي نتواند حقّ خود را بگير د يا از
حقوق ديگران دفاع كند، خجول است نه با حياء، اگر نتوانست در ميان
مردم سخن بگويد و يا امر به معروف و ﻧﻬي از منكر كند، خجول است
نه با حياء.
او مي گفت :
روزي در مجلسي كه جمعي از علماء و بزرگان در آن جمع شده بودند و
من هم به مناسبتي در آن جمع حضور يافته بودم ، ناگها ن متوجّه شدم كه
يكي از علماء شايد هم از سايرين كم سن تر بود به قدري منوّر است ، به
قدري مورد لطف الهي قرار گرفته كه نمي توان وصف كرد، به او نزديك

شدم تا ببينم صفت بارزي كه او را به اين مقام والا رسانده ، چيست ؟
يعني سالها با او معاشرت كردم ، صفا ت خو بي در او بود . امّا آنچه در او
زيادتر از همه جلب توجّه مي كرد، صفت ” حياء ” عجيبي بود كه مثل
دستگاه كنترل كننده او را از همة گناهان و بي ادبيهاي اجتماعي حفظ مي كرد.
او در ميا ن اجتماع هيچگاه كاري كه بر خلا ف ادب اجتماعي بود انجام
نمي داد، هميشه دوزانو مي نشست ، زياد اين طرف و آ ن طرف نگاه

نمي كرد، تكيه به ديوار نمي داد، دست به سر و صورت نمي كشيد، تا
مي توانست صداي سرفه و عطسه اش را خفه مي كرد، هميشه دستمال
تميزي در اختيار داشت كه خود را با آن تميز مي كرد، لباس و بدنش به
قدري نظيف و تميز بود كه به وصف نمي آمد.
در وقت سخن گفتن لباني متبسّم داشت ، احتراما ت مردم را مطابق
شئوناتشان حفظ مي كرد.

كلماتي كه از دهانش خارج مي شد حساب شده بود، لغو نمي گفت ، مزاح
زياد نمي كرد، كسي را به القاب بد ياد نمي نمود، بلكه مي كوشيد هر لقبي را
كه طرف مقابلش بيشتر دوست دارد آن را براي او بگويد.
به همه ابتداء او سلا م مي كرد و افشاء در سلام داشت ، يعني بلند سلام
مي كرد، به صورت طرف در وقت سخن گفتن زياد نگاه نمي كرد و مثل “
امام سجّاد ” (عليه السّلام ) كه ” فرزدق ” درباره اش مي گويد: از

حياء چشم به جائي نمي دوزد، بود . در مقابل مردم هيچگاه لباس رسمي
خودش را تخفيف نمي داد، عمّامه از سر بر نمي داشت ، عبايش را حتّي براي
طلاب و جواﻧﻬائي كه به او مراجعه مي كردند كنار نمي گذاشت ، او با همه
مهربان بود و كينة احدي را در دل نگه نمي داشت .

او به اين كارها عادت كرده بود و طبع ثانو ي در او پيدا شده بود، او
در اجتماع هيچگاه كار خلاف متعارف و خلاف مروّت نمي كرد و حتّي
اگر به قريه ها و يا به شهر و يا به مملكتي وارد مي شد و از رسومات آنجا و
آداب آن محيط ا طلاعي نداشت از اهلش سؤال مي كرد و كاري كه
خلاف متعارف آن محيط بود انجام نمي داد.

او در مقابل پروردگار با ايما ن راسخي كه داشت از انجا م گناهان حياء
مي كرد و به كوچكترين كاري كه پروردگار متعال را به غضب بياورد
دست دراز نمي كرد.
من از حياء او در مقابل خداي تعالي متوجّه شد ه بودم كه داراي ايمان
كاملي است ، زيرا بدون ترديد كسي كه ايمان نداشته باشد نمي تواند تا اين
حدّ در مقابل خداي تعالي حياء داشته باشد و يا آنكه بگوئيم كسي كه
حياء دارد ايمان دارد.

چنانكه در روايات از ” امام صادق ” (عليه السّلام ) رسيده كه آن
حضرت فرمود : منشاء حياء از خداي تعالي ايما ن است و كسي كه ايمان
دارد در ﺑﻬشت است .

اين روايت به همين مضمون يعني حياء را از ايما ن دانستن در روايا ت
كثيره اي آمده و عّلتش هم همين است كه كسي كه حياء دارد خدا ي تعالي
را با چشم دل مي بيند و در محضر پروردگار ادب حضور را از دست
نمي دهد و نمي تواند گناه بكند.

اين عالم بزرگ هم همين طور بود، از خدا حياء مي كرد و در خلوت و
جلوت هيچگاه كوچكترين گناهي انجام نمي داد، خدا او را رحمت كند و با
مواليانش او را محشور نمايد.

ضمنًا من به تو مي گويم : اگر بتواني اين گونه حيائي داشته باشي يعني
بي حيائي را كه يكي از صفا ت رذيلة انساني است از خود دور كني قدم
بزرگي در راه تزكية نفس برداشته اي .
اسراف
او مي گفت :
دوستي داشتم كه او از ّ تجار محترم ﺗﻬران و مرد بسيار خيّري بود . او تنها
براي ساختمان يك بيمارستان دهها ميليون و براي چاپ كتب ديني
ميليوﻧﻬا تومان داده بود.

يك روز با دو نفر از دوستان به اتّفاق اين تاجر محترم مي خواستيم از قم
به مسجد جمكران برويم . ما چهار نفر بوديم ، همه دسته جمعي به ايستگاه
ماشينهاي مسجد جمكرا ن رفتيم تا با يك ماشين سواري به طرف مسجد
برويم ، در ب ين راه آن تاجر ﺗﻬراني به ما گفت : بعدًا اختلافمان نشود در
صورتي من با شما مي آيم كه اجازه بدهيد كراية ماشين را من بدهم ، ما پس
استنكاف و اصرار او حاضر شديم كه كراية ماشين را او بد هد . و لذا

وقتي به ايستگاه ماشينهاي جمكران رسيديم يك ماشين خالي كه آماده براي
رفتن به مسجد جمكران بود سر ايستگاه ايستاده بود و ما چهار نفر سوار
ماشين شديم و آن تاجر ﺗﻬراني بدون معطلي و شايد به خاطر آنكه مبادا ما
پول ماشين را بدهيم چهار تومان (كه آن وقت كراية ما چهار نفر هم ين
مبلغ بود) به رانندة ماشين داد.
راننده گفت : اگر شما يك تومان ديگر بدهيد من همين الا ن شما را بدو ن
معطلي به مسجد جمكرا ن مي رسانم و ا لا بايد صبر كنيم تا يك مسافر ديگر
هم بيايد و بعد به طرف مسجد جمكران برويم .

آن تاجر ﺗﻬراني گفت : نه ما منتظر مي شويم تا يك مسافر ديگر هم بيايد .
زيرا عجله اي نداريم ، دوستان و رانندة ماشين خيلي از كم سخاوتي آن
تاجر ﺗﻬراني تعجّب كردند و حتّي يكي از دوستان گفت : آقاي راننده
حركت كن آن يك تومان را من مي دهم ، من به دوستم اشاره كردم كه
همان گونه كه تاجر ﺗﻬراني گفته ﺑﻬتر اين است كه صبر كنيم تا يك مسافر
ديگر هم بيايد و بعد به طرف مسجد جمكرا ن برويم و اتّفاقًا چيز ي

نگذشت كه يكي از طلاب قم قصد مسجد جمكرا ن را داشت و با عجله
خود را به ماشين رساند و سوار ماشين شد و ما به طرف مسجد جمكران
حركت كرديم ، در بين راه به خاطر آنكه مبادا دوستان نسبت به آن تاجر
محترم سوءظنّ پيدا كنند، من مقداري از خدمات ارزندة آن تاجر را برا ي
دوستان توضيح مي دادم ، رانندة ماشين گفت : پس چگونه كسي كه اين
گونه خيّر است حاضر نشد كه يك تومان اضافه بدهد تا من شما را زودتر
به مقصد برسانم .

اينجا خود آن تاجر گفت :
آقاي راننده شما فكر كرده اي كه خداي تعالي به من ثروت داده روز
قيامت حسابش را از من نمي خواهد مال دنيا در دست من امانت است ، ما
بايد روز قيامت حساب آن را پس بدهيم ، اين آقايان اهل علم اند از آﻧﻬا

بپرسيد: مگر در روايات نيامده كه فرموده اند: ” في حلالها حساب ” .
يعني : در مال حلال دنيا حساب است ، اگر روز قيامت خداي تعالي از من
بپرسد كه : چرا يك تومان را اضافه دادي و صبر نكردي كه آن آقاي
طلبه هم بيايد و سوار شود و او هم به فيض مسجد برسد و تو هم يك
تومان را اسرا ف نمي كردي ؟ چه جواب پروردگار را بدهم ؟ من ميليوﻧﻬا

تومان براي امور خيريه د اده ام ، ولي همه اش را دقيقًا روي حساب داده ام و
مي توانم جواب الهي را بدهم ، امّا اين يك تومان را هر چه فكر كرد م ديدم
نمي توانم جز به حساب اسراف در حساب ديگر ي قرار بدهم .

من آن روز از اين گفتگوها خيلي استفاده كردم ، آن روز متو جه شدم كه
خداي تعالي بي جهت به كسي ثروت نمي دهد، اين تاجر ﺗﻬرا ني به اين آية
شريفه عمل مي كند كه خداي تعالي فرموده :
” وَالَّذينَ اِذ ‘ا َانَْفقُوا َلمْ يُسْرفُوا وَ َلمْ يَقْتُرُوا وَ كا ن بَيْنَ ذ ‘لِكَ َقو ‘امًا “.
يعني : مردمان با ايمان و عبادالرّحمن كساني هستند كه وقتي انفاق مي كنند
اسراف نمي كنند و كم هم انفاق نمي كنند بلكه بين اين و آن راه صحيح را
انتخاب مي نمايند.

روايات متعدّده اي آمده كه خداي تعالي اسراف را مبغوض مي دارد.
و در روايا ت از ” امام هشتم ” آمده كه فرمود : ” ا ّ ن الّله كرّه
الاسراف ” يعني : خدا اسراف را نمي خواهد.
و معني اسراف همين است كه انسان داراي صفتي باشد كه مال خود را
بيهوده مصرف كند و لذا يكي از صفات خبيثه اي كه بايد از نفس و روح
تزكيه شود هما ن حالتي است كه انسان را وادار به اسراف مي كند و بدون
ترديد راه علاج اين حالت همين است كه انسان خود را مالك مطلق

اموال خود نداند و بداند آنچه خداي تعالي به او داده به عنوان امانت
بوده و حسابش را از او مي خواهد و در نامة اعمال انسان حتّي
كوچكترين چيزي فروگذار نمي شود و مثقا ل ذرّه اي هم به حساب
مي آيد.

حرص
او مي گفت :
حرص به معني افزون خواهي و آرزوهاي دراز و طمع است ، بنابراين اگر
حرص براي هدايت مردم باشد، براي خوشبختي مردم باشد، براي
سعادت و موّفقيّت مردم باشد، براي كمالات روحي باشد، بسيار خوب و
پسنديده است

.
چنانكه يكي از صفا ت حميدة پيامبر اكرم (صلي الّله عليه و آله )
حرص براي هدايت بوده و خداي تعالي او را به اين صفت در قرآن مدح
فرمود كه مي گويد:
” َلَقدْ جاَئكمْ رَسُولٌ مِنْ َانْفُسِكُمْ عَزيزٌ عََليْهِ ما عَِنتُّمْ حَريصٌ عََليْكمْ
ِباْلمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ ” .

ولي اگر كسي را بگويند حريص است ، بيشتر به معني افزون خواهي در
مال دنيا كه از رو ي محبّت به دنيا اين مرض روحي برخواسته است ،
منظور نموده اند.

او مي گفت :
مدّتي بود كه جواني روزي چند دقيقه اي اوّل صبح به مترل ما مي آمد و به
من مي گفت : مرا نصيحتي بكنيد، من هم به خاطر آنكه او زحمت كشيده
و به مترل ما آمده و نبايد او را دست خالي برگردانم مطلبي براي او از
احاديث و روايا ت مي گفتم و او گو ش مي داد و با عجله حركت مي كرد
و مي رفت ، يكي از روزها براي او دربارة حرص دنيا حرف زدم و به او

گفتم :
” امام صادق ” (عليه السّلام ) مي فرمايد: اگر رزق انسان تقسيم شده
است ، پس حرص براي چيست ؟
و باز فرموده كه : ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )
فرمود: غني ترين مردم كسي است كه اسير حرص نباشد.
شيخي از اهل شام از ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) سؤال كرد : چه
ذّلتي بدترين ذّلتها است ؟
آن حضرت فرمود: حرص در مال .
” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: فرزند آدم پير

مي شود ولي دو چيز در او جوا ن مي گردد، يكي حرص بر ما ل دنيا و
ديگري حرص بر طول عمر است .
وقتي اين چند روايت را من در آن روز براي آن جوان خواندم ، به من
گفت : ممكن است مقداري دربارة حرص توضيح بفرمائيد.
من گفتم : روز ي انسان در دنيا تقدير و تقسيم شده و هيچ جانداري
نيست جز آنكه خداي تعالي روزيش را عهده دار گرديده و اين معني در
آيات قرآن و شايد در صدها روايت تأييد شده و اگر كسي مسلمان باشد

بايد به اين موضوع معتقد گردد و از طر في آن چنانكه نماز و روزه واجب
است ، كار و فعّاليّت براي نظام زندگي اجتماعي دنيا هم واجب است ،
ﻧﻬايت آن عبادات ، واجب عيني است يعني براي همة مردم نماز و روز ه
واجب است و كسي نمي تواند به خاطر آنكه ديگري آﻧﻬا را انجا م داده
است آﻧﻬ را تر ك كند، امّا كسب و كار اگر چه اجمالش واجب عيني

است ، ولي هر كار معيّني در صورتي واجب است كه آن كار را ديگري
انجام نداده باشد و مردم در مضيقه و فشار باشند.
بنابر اين كسب و كار را به خاطر امر الهي و رفع تكليف انجام مي دهيم و
روزي را خداي تعالي يا از همان راه و يا از طريق ديگر براي ما مي رساند،
پس در اين صورت حرص براي جمع آوري مال دنيا چه معني دارد؟

آن جوان گفت : حالا براي رفع اين مرض روحي چه بايد بكنم ؟ زيرا من
عجيب مبتلاء به مرض حرص در مال دنيا هستم و حتّي چند روز قبل كه
شما دربارة مذمّت محبّت دنيا با من صحبت كرديد، من خودم را خيلي
سرزنش نمودم و مي خواستم حرص دنيا را از دل بيرون كنم ، ولي در عين
حال شيطان مرا مانع مي شد و نمي گذاشت كه دربارة اين مسأله زياد فكر نمايم
من به او گفتم : اوّل آنكه سورة مباركة تكاثر را زياد بخوا ن و از خدا

بخواه كه تو را به خاطر قرائت اين سورة مباركه از اين مرض روحي نجات بدهد.
دوّم : سورة قيامت ر ا لااقل روزي يك مرتبه تلاوت كن و به معاني آن
توجّه بيشتري نما كه اگر چنين بكني خداي تعالي قلبت را از اين مرض شفا
مرحمت مي فرمايد.

” امام صادق ” (عليه السّلام ) به مثل توئي فرموده و حرص بر چيزي
از ما ل دنيا مزن ، زيرا اگر آن را ترك كني ، دنيا خودش به سراغت مي آيد
و تو در نزد خدا راحت و پسنديده اي به خاطر ترك آن و اگر در طلب
دنيا عجله كني و توكل و رضا و تسليم را ترك نمائي در نزد خداي تعالي
مذموم خواهي بود . زيرا خداي تعالي دنيا را به مترلة ساية تو وقتي در
آفتاب راه مي روي قرار داده كه اگر تو در عقب او راه بروي از تو فرار

مي كند و تو هيچگاه به او نمي رسي ولي اگر به او پشت كني او عقب تو
مي آيد و با تو هست و تو راحتي سپس آن حضرت فرمود:
” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود : آدم حريص
هميشه محروم است و علاوه بر اينكه محروم است در هر كاري كه باشد
مذموم است ، چطور ممكن است محروم نباشد؟ و حا ل آنكه از اتّكاء به
پروردگار فرار كرده و با كلام الهي مخالفت نموده كه مي فرمايد:
” َاللهُ الَّذي خََلَقكُمْ ُثمَّ رَزََقكُمْ ُثمَّ يُميتُكمْ ُثمَّ يُحْييكمْ ” (يعني : او است

آن كسي كه شما را خلق كرد، پس از آن روزي به شما داد و سپس شما را
مي ميراند و بعد زنده تان مي كند) حريص مبتلاء به هفت مرض سخت
است ، فكري كه براي بدنش ضرر دار د و نفع ي ندارد، همّ و غمّي كه
آخر ندارد، سختي كه تا دم مرگ استراحت ندارد، زمان راحتيش در

سخت ترين ناراحتي بسر مي برد، خوفي بر او مستولي است كه اتّفاقًا در آن
خواهد افتاد، حز ني او را احاطه كرده كه بدون جهت عيشش را ﺑﻬم زده
است ، او در نزد خدا ي تعالي بايد حسا بي پس بدهد كه جز عذا ب چيزي
در مقابل او نيست مگر آنكه خدا او را عفو كند و او عقابي دارد كه
نمي تواند با هيچ حيله اي از آن فرار نمايد.
طمع

او مي گفت :
شبي بعد از نوافل شب چند مرتبه آية نور را خواندم و به معنايش كه
چگونه خداي تعالي انوار مقدّسة خاندان ” عصمت و طهارت ” (عليهم
السّلام ) را معرّفي فرموده فكر مي كردم ، ناگهان پرده اي از جلو ي چشمم
رفع شد و جمعي را در حا ل مستي و جمع ديگري را در حا ل عذاب
مشاهده كردم . شخصي كه موكل بر عذاب آﻧﻬا بود گفت : اينها مست

شراب شيطانند و تا به اين عذاﺑﻬا مبتلاء نشوند به هوش نمي آيند، از او
پرسيدم : شراب شيطان چيست ؟ گفت : شراب شيطان ” طمع ” است و
معني ” طمع ” اين است كه انسان به مالي كه در اختيار ديگران است ،
چشم بدوزد و بخواهد آن را به هر وسيله اي كه هست از دست آﻧﻬا
بيرون بياورد.

” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: به من خبر رسيده كه از “
كعب احبار ” سؤال شد : چه چيز در دنيا شايسته ترين چيزها است و چه
چيز فاسدترين چيزها است ؟ او گفته : شايسته ترين چيزها ورع و بدترين
چيزها طمع است . سؤال كننده گفته : راست گفتي اي كعب احبار.
سپس ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمودند: ” طمع ” خمر و

 

شراب شيطان است كه به دوستان نزديكش به دست خودش مي دهد، آﻧﻬا
مست مي شوند و از مستي به هوش نمي آيند، مگر وقتي كه خداي تعالي آﻧﻬا
را به عذاب دردناك خود و يا در كنار شيطان ، در جهنّم قرارشان دهد و
اگر در بدي صفت طمع چيزي جز فروختن دين به دنيا نبود باز هم
بزرگ بود و اهميّت داشت .

خداي تعالي در قرآن مجيد مي فرمايد: اينها ضلالت را به وسيلة از
دست دادن هدايت و عذا ب را به وسيلة آمرزش مي خرند، آيا آﻧﻬا را چه
چيز اين قدر پر تحمّل بر قبول كردن آتش جهنّم قرارشان داده است .
حضرت ” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرموده : تفضّل كن به هر
كس كه مي خواهي تا اميرش شوي و اظهار بي نيازي كن از هر كس كه
مي خواهي تا تو هم مثل او باشي و اظهار احتيا ج بكن به هر كسي كه
مي خواهي تا اسير او گردي .

ايمان از شخص طمعكار گرفته شده ولي او نمي فهمد. زيرا ايمان به خدا
بين انسان و طمع به خلق خدا فاصله مي اندازد و شخص مؤمن مي گويد:
اي كسي كه من مي خواهم به مال تو طمع داشته باشم ، خزائن پروردگار
مملوّ از همة چيزهاي بسيار خوب و پر ارز ش است و خدا اجر كسي را كه
نيكو عمل كند، ضايع نمي فرمايد.

ولي آنچه در اختيار مردم است مشوب به بديها و عّلتها است . و ايمان ،
آدمي را به توكل و قناعت و كمي آرزو و آمال و ملزم بودن به اطاعت
پروردگار و نااميد بودن از مردم وادار مي كند.
پس اگر كسي ايمانش را براي اين امور به كار گرفت ، تمام اين فوا ئد را
مي برد و ايمان با او ملازم است . ولي اگر از ايمان اين استفاده ها را نكرد
ايمان از او مفارقت مي كند و به شومي طمع دچار مي گردد.

” امام سجّاد ” (عليه السّلام ) فرمود: تمام خير را در يك چيز مجتمع
ديدم و آن قطع اميد از آنچه در دست مردم است بود.
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: چقدر برا ي مؤمن بد است كه
به چيزي طمع و رغبت داشته باشد كه آن سبب ذّلت او گردد.
او مي گفت :

اگر انسان بخواهد به خدا و ” ائمّة اطهار ” (عليهم السّلام ) نزديك
شود بايد به آنچه در دست مردم است طمع نداشته باشد. زيرا طمع ،
انسان را ذليل مي كند، ايمان انسان را فاسد مي كند، توكل به خدا را از
بين مي برد و هميشه او را ناراحت و محزون نگه مي دارد.
قساوت

او مي گفت :
شخص قسيّ القلبي را ديدم كه اگر تمام مردم را در مقابلش با بدترين
شكنجه ها مي كشتند، ناراحت نمي شد. وقتي به سيرتش نگاه كردم او را به
صورت حيوان درّندة بدقيافه اي ديدم كه در آ ن روز وقتي از مقابلم عبور
كرد و من در محّلي كه معبر عموم بود نشسته بودم ، از وحشت از جا

پريدم و تا مدّتي بدنم از ترس مي لرزيد، اتّفاقًا او پس از مدّت كوتاهي به
قدرت رسيد، در آن مدّت عدّة زيادي از بي گناهان را با شكنجه هاي
غيرقابل وصفي كشت ، و يا آﻧﻬا را به زنداﻧﻬاي طويل المدّت محكوم نمود.
استاد اخلاقم به من مي گفت : قساوت قلب آنچنان تاريكي و حجاب
براي انسان بوجود مي آورد كه اگر بخواهد حتّي يك قدم به طرف
معنويّات حركت كند، برايش ميسّر نمي گردد.

” اميرالمؤمنين ” (عليه السّلام ) فرمود: دو خاطر ه در قلب پيدا
مي شود كه يكي از شيطان است و ديگر ي از ملك است . امّا آن حالت و
خاطره اي كه مربوط به ملك است ، رّقت و مهربا ني و فهم قلبي است و
امّا آن حالت و خاطره اي كه از شيطا ن است ، سهو و قساوت قلب است .
خداي تعالي به حضرت ” موسي ” (عليه السّلام ) فرمود: كسي كه
قساوت قلب داشته باشد، از من دور است .

او مي گفت :
قساوت به وسيلة بعضي از اعمال غير انساني و يا كارهائي كه انسان در
آن كارها ناگزير بايد رحم و عاطفه را كناري بگذارد، بوجود مي آيد.
مثلا گفته اند شكار و كشتن حيوانات قساوت مي آورد. زيرا انسان در
وقت كشتن يك حيوان لااقل بايد خود را از شكنجه اي كه به آن حيوان
و لو در يك لحظه وارد مي شود، غافل كند.

يا گفته اند قضاوت و حكومت قساوت مي آورد. زيرا انسان بايد گريه ها
و ناراحتيهاي خانواده اي كه يك نفر از آﻧﻬا اعدا م و يا محكوميّت ديگر
پيدا كرده تحمّل كند و آن را ناديده بگيرد و همچنين سائر چيزهائي كه از
نظر عقل و روايات قساوت مي آورد تقريبًا از همين قبيل است .

بنابراين همين عدم توجّه و يا غافل نمودن خود از ناراحتي حيوان و يا
انساني ، رفته رفته دل را محكم مي كند و قساوت را در قلب پا برجا
مي نمايد و در مدّ ت زمان كوتاهي ديگر هر چه انسان بخواهد در د ل رحم
و عاطفه اي راه بدهد، برايش ممكن نمي شود.

ولي اگر همة كارهايش روي حساب باشد، مثلا وقتي حيواني را مي كشد و
يا شكار مي كند توجّه به ناراحتي آن حيوان داشته باشد و از اين ناراحتي
محزون بشود، ولي به خاطر آنكه جمعي از افراد بشر گرسنه اند و آﻧﻬا هم
ناراحت اند و علاو ه ناراحتي اين حيوانات يك لحظه است ولي ناراحتي

گرسنه ها طولاني است و باز علاو ه بر آنكه آﻧﻬا اشر ف مخلوقات اند و
خداي تعالي اين حيوانات را برا ي آﻧﻬا خلق كرده است ، اين شكار و يا
اين كشتن را انجام بدهد، مبتلاء به قساوت نمي شود و هيچگاه حيواني را
بي جهت نمي كشد و همة كارهايش روي حسا ب خواهد بود.

و يا اگر حاكم و قاضي وقتي مي خواهد شخصي را اعدام و يا محكوم به
زندان بكند، حسا ب كند كه درست است خانواده اي به خاطر اين
محكوميّت ناراحت مي شوند، و لي در مقابل صدها نفر از ناراحتيهائي كه
ممكن است به خاطر وجود اين محكوم در ميان آﻧﻬا داشته باشد، كاسته

مي شود و عقدها بر طرف مي گردد و نظا م اجتماعي حفظ مي شود، پس
آن وقت آن محكوميّت را انجا م بدهد قساو ت او را نمي گيرد، بلكه چون
اين اعمال به خاطر ترحّم به ديگران و رعايت اهمّ و مهمّ بوده است ،
رحم و عطوفت را در دل زيادتر هم مي كند.

و بعلاوه اين چنين شكارچي و يا اين چنين قاضي و حاكم هيچگاه اشتباه
نمي كنند. زيرا دّقت كاملي بر عمل خود دارند و اگر به ندرت اشتباه
بكنند، فوق العاده ناراحت مي شوند و به فكر جبران آن اشتباه بر مي خيزند.
او مي گفت :
در ايّام جواني دوستي داشتم كه گاهي به شكار حيوانات صحرائي
مي رفت ، يك روز به من گفت : بيا با هم به شكار برويم ، به او گفتم : چون
من در اعما لم تحت نظر استاد و مربّي اخلاقم هستم ، بايد از او اجازه

بگيرم ، گفت : مانعي ندارد، من نزد استادم رفتم ، او به من اجازه نمي داد
به شكار بروم . زيرا مي گفت : شكار حيوانات قساوت مي آورد و قساو ت
هم انسان را از خدا دور مي كند و يك حجاب ديگر بر حجاﺑﻬاي قلبيت
افزوده مي شود، من سخن استادم را گوش دادم و به دوست شكارچي ام
مطلب او را گفتم . او گفت : من هم مقيّدم شكار را براي تفريح انجام

ندهم . زيرا يك روز حيوا ني را تير زدم گلوله به شكمش اصابت كرده
بود، آن حيوان راه دوري را پيمود تا به زمين افتاد، خون در طول راه
قطره قطره از شكمش به زمين ريخته بود، من هم مدّتي طول كشيد تا به او
رسيدم ، او هنوز جان داشت ، من چاقو از جيب بيرون آوردم و سر او را
به خاطر آنكه او زودتر راحت شود بريدم . امّا بالاي سر او نشستم و

گرية زيادي كردم كه چرا او زيادتر از معمول ناراحت شده است ولي
وقتي تأّثر و تأسّفم زيادتر شد كه متوجّه شدم آن حيو ان باردار است و
گلوله ممكن است به جنين در رحم هم خورده باشد و علاو ه نمي خواست
كه من اين چنين حيواني را شكار كنم .

چرا اين طور شد؟ چرا من اين كار را كردم ؟ لذا آ ن روز تصميم گرفتم
كه ديگر به شكار نروم . ولي گاهي ضرورت ايجاب مي كند كه براي تأمين
معاشم به شكار بروم .

او مي گفت :
چند سال قبل دوستي داشتم . به قدري دل رحم بود كه نمي خواست
مورچه اي از او ناراحت شود، مكرّر ديد ه بودم كه مگسها را از اطاق
بيرون مي كرد و با آنكه وسائل حشره كش در اختيارش بود از آﻧﻬا
استفاده نمي كرد. ولي پس از چند سا ل همين دوست محترممان قاضي دادگاه
شد، خودش مي گفت : حالا آدم شده ام ! اگر در يك روز دهها نفر از اين
محكومين را اعدام كنم ، ناراحت نمي شوم .

البتّه شايد در هر كار ﺑﻬترش آن است كه انسان از افراط و تفريط به
دور باشد، ولي خواهي نخواهي اين گونه اعمال قساوت مي آورد و اين
صفت حيواني را در انسان زنده مي كند.

بنابر اين اگر كسي بخواهد به كمالات انساني برسد، بايد نگذارد كه
صفت قساوت در او ايجاد شود و اگر در وجودش قساوت پيدا شده با
توسّل به ” اهل بيت عصمت و طهارت ” (عليهم السّلام ) و با تفكر
در اينكه همان گونه كه من وقتي در فشار قرار مي گيرم ناراحت مي شوم ،
پس يك جاندار هم همين ناراحتي را پيدا مي كند، پس بايد براي او د لم

بسوزد و رفع ناراحتيش را بكنم ، صفت قساوت را از خود دور كند.
و اگر سورة ” نوح ” را به نيّت اينكه رفع قساوتش بشود بخواند، بسيار
مفيد خواهد بود.
شهوت غريزة جنسي

او مي گفت :
شهوت غريزة جنسي بايد كنترل شود و نبايد اين عطيّة الهي صددرصد
در انسان از بين برود، زيرا اگر اين غريزه در انسان صددرصد نابود
شود، نسل او قطع مي گردد و از لذائذ دنيا كه عمده اش مربوط به غريزة
جنسي است ، محروم مي گردد.

بنابراين بايد نف س را تحت ارادة عقل تقويت نمود تا بتوا ن با قدرت كامل
عقلي ، غريزة جنسي را از اعما لي كه در شرع حرام است ، مانع شود و
به آنچه حلال است رو بياورد و از ﺑﻬترين لذائذ حيواني ﺑﻬره مند گردد و
نسل او قطع نگردد.

او مي گفت :
جواني كه سالها به تزكية نفس اشتغال داشت ، روزي به من گفت : من از
هر جهت توانسته ام خودم را كنتر ل كنم و صفا ت ناپسند حيواني را از
خودم دور كنم ، ولي متأسّفانه نتوانسته ام مسألة شهوت غريزة جنسي را
در خودم كنترل نمايم و هميشه اين صفت حيوا ني مرا به گناه و معصيت و
نسيان از ياد خدا مي كشاند.

من به او گفتم : مي داني چرا اين صفت با تو بيشتر از سائر صفات حيواني
مبارزه مي كند.
گفت : نه ، ولي خدمت شما آمده ام تا ببينم چرا اين چنين است و چه راهي
براي سركوب اين غريزة حيواني وجود دارد.

من به او گفتم : عّلت عمدة اين عدم موّفقيّت مربوط به يك اشتباهي
است كه شما دربارة اين غريزه داريد و آن اشتباه اين است كه فكر
مي كنيد بايد آن را سركو ب كرد و يا مثل سائر صفا ت حيواني بايد آ ن را
از بين برد . ولي اين چنين نيست بلكه هر چه قوّة شهوت در انسان قويتر

باشد، انسان سالمتر و كاملتر است ، عينًا ما نند قوّة بينائي و شنوائي و
بويائي است كه هر چه اينها در انسان قويتر باشند، انسان كاملتر است .
لذا دين مقدّس اسلام در هيچ كجا دستور نفرموده كه بايد انسان غريزة
جنسي را به كّلي از بين ببرد . ولي همان گونه كه قوّة بينائي و يا چشائي و
يا شنوائي را بايد كنتر ل كند، قوّة شهواني را هم بايد كنترل نمايد . يعني
همان گونه كه مثلا نبايد به چيزي كه خدا حرا م كرده نگاه كنيم ،

همچنين نبايد از غريز ة جنسي هم در مواردي كه خدا حرا م فرموده
استفاده نمائيم .
بنابراين هم ان طوري كه اگر انسان چشمش به نامحرم افتاد نبايد براي
تزكية روحش چشمش را كور كند همچنين اگر غريزة جنسي ، او را به
حرام انداخت نبايد آن را سركو ب نمايد، بلكه همان طوري كه اگر انسان
چشم قوي دارد شكر خدا را مي كند و كما لي از نظر بدني در خود

احساس مي نمايد و خوشحا ل است ، همچنين اگر انسان از نظر غريزة
جنسي بسيار قو ي باشد بايد خود را از نظر بد ني قوي و كامل بداند و
خوشحال باشد، ﻧﻬايت بايد آن را كنترل كند.
بنابراين ، اينكه گفتيد من غريزة جنسي ام را مي خواهم سركوب كنم
صحيح نيست ، بلكه درستش اين است كه بگوئيد : من مي خواهم حالتي
در خود ايجاد كنم كه زمام اختيار نفسم بدست خودم باشد، يعني غريزة

جنسي ام را در وقتي آزاد بگذارم كه خدا برا يم حلال كرده است و وقتي
آن را مانع شوم كه برايم حرام نموده است و بلكه در خود صفتي ايجاد
كنم كه تنها از حلال الهي خوشم بيايد و از حرام الهي متنّفر باشم .

وقتي سخنان من به اينجا رسيد آن جوان گفت : حالا فهميدم كه اشتباه
مي كرده ام و حقّ با شما است . زيرا اگر سركوب كردن غريزة جنسي
مطلوب بود، ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) نمي فرمود:
نكاح كردن و ازدواج ، سنّت من است و كسي كه از آ ن سنّت من
سرپيچي كند، از من نيست .

من گفتم : در تشويق مردم به ازدواج و اعمال زناشوئي آن قدر روايت
وارد شده كه اگر بخواهيم آﻧﻬا را نقل كنيم خود كتاب مستقّلي مي شود و
از آن طرف از كساني كه در عزوبت و تجرّد زندگي مي كنند به قدري
مذمّت شده كه اگر كسي بخواهد آﻧﻬا را منكر شود انكار ضروريّات دين
را كرده است .

بنابراين اگر مي خواهي موّفق به تزكية نفس شوي بايد تا مي تواني نفس
خود را تحت كنترل خود قرار دهي و علاو ه در روحت صفت انزجار از
حرام را بوجود بياوري ، تا خود به خود شهوات و غريزة جنسي كنترل شود.

لذا خداي تعالي در حالات مؤمنين مي فرمايد: ” وَالَّذينَ هُمْ لِفُرُو جهمْ
حافِظُو ن ا لا’ عَلي ‘ َازْو’ا جهمْ َاوْ ما مََلكتْ َايْمانُهُمْ َفاِنَّهُمْ َ غيْرُ مَلُومينَ “
يعني : مردان با ايمان و اولياء خدا كساني هستند كه شهوت خود را
كنترل مي كنند مگر براي همسران و كنيزا ن خود كه در اين صورت هر
چه آﻧﻬا غريز ة خود ر ا در مقابل همسران و كنيزا ن خود آزاد بگذارند
ملامت نمي شوند.

او مي گفت :
مردي از شاگردانم بود و بسيار زحمت كشيده بود و اهل عبادت شده
بود هر چه مي كرد شهوت جنسي اش را نمي توانست كنترل كند، با آنكه
زن داشت بسيار به حرام مي افتاد و كم كم مي خواست اين گناه را
كوچك بشمارد با خواندن رواياتي كه نقل مي شود بحمدالّله متنبّه شد و
خود را كنتر ل كرد و كم كم صفت تنّفر از شهوترانيها ي حرام در او
بوجود آمد.

۱ – ” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمود: خدا به چيزي ﺑﻬتر از عّفت
شكم و فرج عبادت نشده است .
۲ – ” امام باقر ” (عليه السّلام ) فرمود: ﺑﻬترين عبادت عّفت فرج و
شكم است .

۳ – ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آل ه ) فرمود: از سه
چيز بعد از خودم براي امّتم مي ترسم :
اوّل : گمراهي بعد از آنكه اسلام را شناختند.
دوّم : آنكه از امتحان الهي خوب خارج نشوند.

سوّم : از شهوت شكم و فرج سالم بيرون نروند.
۴ – ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: به پدران خود نيكي كنيد
تا فرزندانتان به شما نيكي كنند و چشم بد به زﻧﻬاي مردم نداشته باشيد تا
ديگران به زﻧﻬاي شما چشم بد نداشته باشند.

۵ – در روايات متعدّده اي ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )
فرمود: كسي كه دو چيز را با من تعهّد كند كه انجام دهد من براي او
ﺑﻬشت را ضمانت مي كنم :
” ابوهريره ” و جمعي از اصحا ب گفتند : پدر و مادرمان به قربانت شوند
ما تعهّد مي كنيم آن دو چيز چيست ؟ ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله
عليه و آله ) فرمود: كسي كه تعهّد و ضمانت كند كه زبان و فرجش
را حفظ كند من ﺑﻬشت را براي او ضمانت مي كنم .

مرض ّنمامي
او مي گفت :
من عادت كرده ام كه وقتي براي ديگران دعاء مي كنم هر كس زودتر به
نظرم بيايد او را اوّ ل دعاء مي كنم . و اگر نمي بايست او را دعاء كنم به
من الهام مي شود كه دعايش نكنم . لذا شبي در قنو ت ” نماز وتر “

شخصي را كه حتّي در روز قبل به ذهنم سپرد ه بودم كه دعايش كنم هر
چه خواستم چند جمله براي او دعاء كنم ديدم مثل آنكه كسي به من
مي گويد: او را دعاء نكن . زيرا خدا او را نمي آمرزد، با خودم فكر
مي كردم كه شايد اين وسوسة شيطان باشد، ولي من كه فرق بين الهام و

وسوسه را مي دانم و متوجّه م كه اين وسوسه نيست ، پس ممكن است او
كاري كرده كه مورد غضب الهي واقع شده است . لذا دعايش نكردم ولي
كنجكاو شدم ببينم اين دوست پر سابقه ام چرا اين چنين مورد غضب الهي
قرار گرفته كه نبايد كسي او را دعاء كند، چند روزي بيشتر از قبل با او

معاشرت كردم باز هم چيزي نفهميدم ، البتّه بيشتر عّلتش اين بود كه به
خاطر آنكه تجسّس در حالات مردم گناه است زياد از اخلاقيّاتش تجسّس
نمي كردم و الا شايد حقيقت را خودم مي يافتم .

به هر حال باز شبي در ضمن مناجاتم از خدا خواستم كه او را مورد
لطف خود قرار دهد و اگر گناهي كرده است او را بيامرزد، ناگهان
متوجّه شدم كه او مبتلاء به صفت زشتي است كه تا آن را تر ك نكند
خداي تعالي به او كوچكترين لطفي نخواهد كرد.

ضمنًا معلوم باشد كه دعاء من براي او به خاطر آنكه او از دنيا و
مادّيات بيشتر ﺑﻬره بردارد نبود بلكه من در دعاءها براي دوستان هميشه از
رحمت خاصّة الهي تقاضا مي كنم كه معني رحيميت پروردگار شاملشان
گردد.

من به هر حال يك روز ناگزير شدم جريان آن شب و دعاء نكردنم و
جريانات بعد از آ ن را براي او نقل كنم و از او بپرسم كه : تو داراي چه
صفت زشتي هستي كه اين گونه مورد غضب الهي قرار گرفته اي ؟ پس از
آنكه او حرفهاي مرا خوب گوش داد به گريه افتاد و بسيار متأّثر شد و
گفت : درست است در من صفتي از صفات شيطاني وجود دارد كه من تا
به حال هر چه خواسته ام آن را از روحم تزكيه كنم موّفق نشده ام ، از

طرفي هم خجالت مي كشيدم آن را به كسي بگويم ولي چند شب قبل
گرية زيادي كردم و از خدا ي تعالي براي حل اين مشكل كمك خواستم
مثل آنكه خداي تعالي اين برنامه را براي شما پيش آورده تا شما به من
كمك كنيد.

گفتم : اين صفت بدي كه شما نمي توانيد از خود دور كنيد چيست ؟ زيرا
من در امراض روحي بسيار تجربه دارم و آنچه برايم ثابت شده اين است
كه آنچه در رفع آﻧﻬا اهميّت دارد تشخيص مر ض است و وقتي اصل مرض
روحي تشخيص داده شد معالجه اش آسان است .

گفت : من مرضم را تشخيص داده ام ، از وجود ش هم رنج مي برم ولي هر
چه كرده ام نتوانسته ام آن را رفع كنم و آن صفت و مرض روحي ” ّنمامي
” است ، من به مرحلة عشق ، دوست دارم دوﺑﻬم زني كنم . فوق العاده
علاقه مندم نفاق افكني كنم و خلاصه به قدري دوست دارم سخن چيني كنم
كه از حد خارج است .

اين مرض روحي را به انحاء مختلف خواسته ام از خود دور كنم ولي
متأسّفانه تا به حال موّفق نشده ام .
حتّي چند روزي خودم را تبعيد از معاشر ت با مردم كردم ، يعني انزوا
اختيار نمود م . ولي باز در همان اوّلين روزي كه دوستان به ديدن من آمدند
مشغول سخن چيني شدم و دو دوستي را كه با هم گرم صحبت بودند در
همان مجلس به جان هم انداختم .

چند روز قبل مرد خدائي را كه همه به او معتقد بودند و از وجود ش
استفاده مي كردند من در مجلسي از او زياد مذمّت نمودم و هر چه دربارة
هر كه گفته بود براي آﻧﻬا نقل كردم و همه را از او متنّفر نمود م كه بعدًا
شنيدم آﻧﻬا به سر او ريخته اند و او را اذيّت كرده اند.

همين الا ن من خيلي دوست دارم شما را با فلا ني (او يكي از دوستان
صميمي من بود) به جان هم بياندازم و خودم دعواي شما را تماشا كنم !
(من از اين مرد خيلي ترسيدم و جدًّا از اين صفت زشت شيطاني او
بسيار متنّفر شدم ، ولي احتمال دادم كه خداي تعالي مرا برا ي رفع مرض
روحي او فرستاده است ).

لذا به او گفتم : هيچ مي داني كه ّنمامي به مرحلة جنگ با خدا است ؟ زيرا
خداي تعالي مي خواهد بين مردم الفت و محبّت و اتّحاد و اتّفاق بوجود
بياورد ولي تو مي خواهي بر خلاف خواستة الهي بين مردم نفاق و دوئيّت و
جدائي بوجود بياور ي و هيچگاه كسي در مقابل خداي با عظمت نمي تواند
طاقت بياورد و قطعًا به زمين مي خورد و مورد لعن و غضب الهي قرار مي گيرد.

آيا مي خواهي زشتيهائي كه از طرف خداي تعالي متوجّه شخص ّنمام و
سخن چين مي شود بداني ؟ اينها است :
اوّل – ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: وقتي
من به معراج رفتم زني را ديد م كه سرش به شكل خوك و بدن ش به شكل
الاغ بود و هزار هزار رنگ بر او عذاب وارد مي شد . شخصي از آن
حضرت سؤال كرد كه : عمل اين زن چه بود ه كه اين گونه عذاب

مي شده است ؟ آن حضرت فرمود : آن زن سخن چين و دوﺑﻬم زن و ّنمام و
دروغگو بود.
دوّم – شخص سخن چين هميشه مورد تنفر مردم است و بدترين مردم نزد
خدا و خلق به حساب مي آيد.

زيرا ” پيامبر اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) فرمود: مؤمن ، عزيز
و كر يم است ولي شخص فاجر، لئيم و پست طبع است و ﺑﻬترين افراد
مؤمن كسي است كه سبب الفت و دوستي بين مؤمنين شود و در كسي
كه الفت ديگران را قبو ل نكند و خودش هم اهل الفت نباشد خير ي
وجود ندارد، سپس فرمود : و بدترين مردم كسي است كه مؤمنين را
دشمن بدارد و قلوب مؤمنين نسبت به او بغض داشته باشد . آﻧﻬائي كه
براي سخن چيني و ايجاد اختلا ف اين طرف و آن طرف مي روند، بين

دوستان تفرقه ايجاد مي كنند و از رو ي زورگوئي و ظلم براي پاكدامنان
عيب مي تراشند، به آﻧﻬا خداي تعالي روز قيامت نگاه نمي كند و آﻧﻬا را از
عيوب پاك نمي كند، سپس ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله )
اين آيه را تلاو ت فرمود : ” هُوَ الَّذي َايَّدَكَ ِبنَصْرهِ وَ ِباْلمُؤْمِنينَ وَ َالَّفَ بَيْنَ
ُقُلوِبهمْ ” .

(يعني : خدا تو را كمك فرمود به وسيلة ياري خودش و همچنين مؤمنين را
و بين قلوب مؤمنين الفت برقرار فرمود).
سوّم – شخص ّنمام و سخن چين شريك ابليس است زيرا؛
” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: ّنمام گواهي دهنده به دروغ و
شريك ابليس است .

چهارم – شخص ّنمام و سخن چين را اسلا م در رديف بدترين مردم مثل
قاتل و دائم الخمر مي داند، زيرا ” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود:
سه كس وارد ﺑﻬشت نمي شود، اوّل : كسي است كه خون مردم را
مي ريزد، دوّم : كسي است كه دائم الخمر است ، سوّم : كسي كه اين طرف
و آن طرف براي سخن چيني برود.

پنجم – شخص ّنمام وارد ﺑﻬشت نمي شود، زيرا در روايات متعدّده اي از
” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه و آله ) نقل شده كه فرمود:
” لايدخل الجنّة قتّات ” يعني : ّنمام وارد ﺑﻬشت نمي شود.

ششم – كسي كه ّنمامي مي كند احتمال دارد ” ولدالزّنا ” باشد، زيرا “
شهيد ثاني ” در كتاب ” الغيبه ” مي فرمايد:
ّنمامي يكي از گناها ن كبيره است ، خداي تعالي در قرآن مي فرمايد : “
هَمّاز مَشّاءٍ ِبنَميم ” . يعني : كنايه زن و كسي كه مي رود براي ّنمامي ،
تا آنكه فرموده : ” عُتُلٍّ بَعْدَ ذ ‘لِكَ زَنيم ” . باز كسي كه بعد از آن زنيم
است ، بعضي از علماء گفته اند: اين آيه دلالت دارد بر اينكه اگر كسي

اخبار ديگران را كتمان نكند و ّنمام ي كند ولدالزّنا است ، زيرا زنيم به
كسي مي گويند كه حقيقتًا نطفه اش از شوهر مادرش نباشد ولي به او
نسبت داده شده باشد.
سپس اسلام اجازه نفرموده كه مردم ، ّنمام را تصديق كنند زيرا او فاسق
است و گفتارش مردود است و خداي تعالي در قرآن فرموده : كه اگر
فاسق براي شما خبري آورد از حقيقتش تحقيق كنيد.

بلكه اسلام فرموده : اگر ّنمامي را ديديد كه سخن چيني مي كند بايد او را
نصيحت كنيد كه اگر او را در همان جا نصيحت كرديد بسيار مؤّثر واقع
مي شود و اگر متنبّه نشد از او اظهار انزجار بكنيد . زيرا خداي تعالي او را
دشمن مي دارد و از همه لازمتر اين است كه نسبت به كسي كه او را
شخص ّنمام مذمّت مي كند نبايد بدبين شويد . زيرا هيچگاه مؤمن از برادر
مؤمنش با گفتة يك فاسق مترجر نمي شود.

من وقتي اين مطالب را براي آن شخص گفتم او بسيار گريه كرد و
گفت : اين روايات و اين سخنان در من اثر فوق العاده گذاشت و
انشاءالّله مي روم كه ّنمامي را به كّلي ترك كنم ، او رفت ولي پس از چند
روز كه برگشت به من گفت : حالم خيلي ﺑﻬتر است ، امّا هنوز صددرصد
موّفق نشده ام كه اين صفت پليد را از خود م دور كنم ، مرتّب شيطان مرا
به ّنمامي تشويق مي كند.

من به او گفتم : اگر مي خواهي ا ين حالت صددرصد از تو برطرف شود،
بايد تحقيقًا ببيني چه كسي را براي چه كسي مي خواهي مذمّت نمائي و بين
چه كساني ّنمامي مي كني ، هماﻧﻬا را انتخاب كن ولي بين آﻧﻬا محبّت بيشتر و
ائتلاف زيادتر بوجود بياور . يعني اگر مي خواسته اي از اين نزد آن بدگوئي
بكني ، برو نزد آن و از اين مدح كن خوبيهايش را بگو و حتّي اگر او
نسبت به اين بدگوئي كرد بگو او تو را مدح مي كرد و تعريف تو را

مي نمود اين دروغ علاوه بر آنكه اشكالي ندارد خوب هم هست و ماية
محبّت و ائتلاف بين مسلماﻧﻬا است ، اين دروغ را بگو هم خودت را از آ ن
مرض روحي نجات بده و هم بين مسلماﻧﻬا مودّت و دوستي ايجاد نما.
ضمنًا روزي يك مرتبه پس از نماز صبح سورة ” قلم ” را به نيّت آنكه
اين صفت از تو برطرف شود قرائت كن و بعد از آ ن متوسّل به ” امام
هادي ” (عليه السّلام ) بشو حتمًا صفت ّنمامي از تو رفع خواهد شد.
دوست ما اين كارها را انجا م داد و در مدّت كوتاهي موّفق به ترك ّنمامي
و تزكية اين صفت شيطاني يعني سخن چيني و ّنمامي از روح و نفس خود
گرديد.

وسواس
او مي گفت :
وقتي ما در مدرسه درس مي خوانديم طلبه اي در آنجا بود كه وسواس
داشت . رسمًا شيطان با او حرف مي زد و او هم با شيطان حرف مي زد!
يعني خوب به ياد دارم روزي در پشت در مستراحي كه او در آن بود
ايستاده بودم . شنيدم مثل اينكه او با كسي حرف مي زند هي مي گويد :
بس است ! من ديگر كاري ندارم ، به خدا بس است ناراحت شدم . من

نمي دانستم كه او يعني همان شخص وسواسي در مسترا ح است . و لذا
وقتي اين كلمات را آن هم با ناراحتي و بلند و لي بدون جوهرة صدا از
آنجا شنيدم گمان كردم دو نفر هستند كه در ميان مستراح با هم حرف
مي زنند. امّا چند لحظه بيشتر نگذشت كه او خارج شد و بعد ديگر كسي
در آنجا نبود آن وقت فهميدم او تنها بوده است ، از او پرسيدم : شما با كه
حرف مي زديد؟

گفت : با خودم ، با اين شيطاني كه بر دوش من سوار شده و به من فرمان
مي دهد، درست حدود يك ساعت است خودم را مي شويم باز هم مي گويد
كم است ، نمي دانم چه كنم ؟! من اوّل همان گونه كه او در قلبم با من
حرف مي زد به او قلبي جواب مي دادم و مي گفتم : بس است ، ولي كم كم
نتوانستم خودم را كنتر ل كنم با زبان و با صدا . به او جواب مي دادم كه
شما شنيديد و مي گوئيد تو با كه حرف مي زدي ؟

گفتم : من سالها است كه مي خواهم كيفيّت وسوسه را از كسا ني كه با
آن زياد سر و كار دارند بپرسم شما ممكن است در اين خصوص به من
كمك كنيد؟
گفت : مانعي ندارد ولي مي ترسم شما هم به اين مرض مبتلاء شويد اگر به
قصد استهزاء و عيب جوئي با من حرف بزنيد.

گفتم : خدا مي داند كه چنين قصدي ندارم و اميدوار م بتوانم در رفع
مرض روحي شما به شما كمك هم بكنم . خيلي خوشحال شد و گفت : پس
بيائيد با هم به اطاقمان برويم و در اين خصو ص مفصّلا حر ف بزنيم ، وقتي
به اطاق او رفتيم او اوّل شرح مفصّلي از كيفيّت پيدايش اين مرض روحي
را در خود بيا ن كرد كه خلاصه اش اين بود او مي گفت : من يك نفر
وسواسي را استهزاء كردم ، او متأّثر شد من از همان ساعت مبتلا به
وسواس شدم .

به هر حال از او پرسيدم : شما فقط در طهارت و نجاست وسواس داريد يا
در عبادت و چيزهاي ديگر هم مبتلاء به وسواسيد؟
گفت : روزهاي اوّل فقط در طهار ت و نجاست مبتلاء به وسواس بودم
ولي كم كم در عبادت و در سائر چيزها و حتّي اخيرًا در عقائد هم مبتلا به
وسواس شده ام .

گفتم : مثلا وقتي محّلي كه نجس است مطابق دستور شرع مي شوئيد چه
حالتي به شما دست مي دهد كه مجبور مي شويد باز هم همان جا را بشوئيد؟
گفت : الا ن نمي توانم آن حالت را دقيق براي شما شر ح بدهم ولي تقريبًا
يك حالت بي اراده اي مثل سربازي كه در مقابل فرماندة پر قدرتي قرار

گرفته و نمي تواند از فرمانش سرپيچي كند، پيدا مي كنم . و تنها در دل از
عملم ناراضي هستم ولي جبرًا بايد آنچه او مي گويد انجام دهم .
گفتم : مي توانيد بگوئيد چگونه آن فرمانده خواسته اش را به شما مي گويد؟
گفت : ده برابر قويتر و بالاتر از وقتي كه همان فرمانده با حرف زدن

مطلبش را به من بگويد، حتّي گاهي كه مي خواهم فرمانش را عمل نكنم
چنان به من ﻧﻬيب مي زند كه گاهي فكر مي كنم حتّي صدايش را مي شنوم و
بالاخره كاملا احسا س مي كنم كه نيروئي در تمام وجودم مستقرّ شد ه و بر
خلاف خواستة نفسم بر من فرمانروائي مي كند و آنچه او مي خواهد من
ناگزيرم موبه مو اجراء كنم و ﺑﻬترين جمله اي كه بايد در مقابل انتقال آن
فرمان به قلب انسان تعبير كرد، وسواس است .

اينها خلاصة مطالبي بود كه بين من و او ردّ و بدل شد و بعد از اين
برخورد، صدها وسواسي را ديده ام كه وقتي شر ح حال خود را براي من
مي گفتند همه در يك مسأله اتّفاق د اشتند و آن اين بود كه وقتي آن حالت
به ما دست مي دهد، مثل وقتي است كه دهها نفر با قاطعيّت كاملي چيزي
را كه نفسمان آن را نمي خواهد به ما تحميل مي كنند و ما مجبوريم آن را
عمل كنيم و حتّي تمام اعضاء وجودمان تحت فرما ن آن فرماندة قوي قرار
مي گيرد.

در اينجا توجّه به چند نكته لازم است :
يك – استادم مي گفت : زماني كه شيطان را شناختي مي تواني خدا را هم
بشناسي . زيرا اگر انسان مبتلاء به وسواس شده باشد مي داند كه نيروي
مرموزي با تمام قدرت در وجود انسان فرمان مي دهد، يعني همان گونه كه

دربارة شيطان مي گويند: در تمام رگهاي بدن انسان مثل خون جريان دارد
و انسان را به طرف بديها و خلافكاريها مي كشاند و به او فرمان مي دهد.
همچنين الهام مثل وسواس است با اين تفاوت كه آن از طر ف شيطان و
اين از طرف خداي تعالي است كه اگر كسي بتواند به جاي شيطان ،
رحمان و به جاي وسواس ، الهام را بنشاند و قرار دهد، همان بنده اي
مي شود كه صددرصد تحت فرمان الهي است و نمي تواند لحظه اي از فرمان
خداي تعالي سرپيچي كند.

دو – شيطان و نفس ا مّاره گاهي با هم همكار ي مي كنند و گاهي شيطان
مستقلاًّ در وجود انسان فعّاليّت مي كند، در اينجا ضابطه اي كه انسان
بتواند بوسيلة آن اعمال مستقّلة شيطاني را بدست بياورد و استقلال او را
كاملا مشاهده كند اين است كه نفس هميشه راحت طلب است . مثلا نفس
مي گويد: روزه نگير، نماز نخوان ، فلان كار پرزحمت عبادي را انجام نده و

شيطان در اين امور او را كمك مي كند و به انسان همان راحت طلبيها را
وسوسه مي نمايد. امّا هيچگاه نفس انسان نمي گويد: نماز را ده مرتبه براي
آنكه واقعًا نماز خوانده باشي بخوان ، ده مرتبه دستت را بشوي تا طهارت
واقعي را به دست بياوري ، اينها و آنچه از اين قبيل است فقط وسوسة
شيطان است . يعني در اين گونه موارد شيطا ن بر خلا ف هواي نفس فرمان
مي دهد و خودش مستقلاًّ عمل مي كند.

سه – افراد و سواسي معني ولايت شيطان را مي فهمند و مي دانند كه
چگونه مي توان ولايت موجودي را كه نمي شود او را ديد قبول نمود.
چهار – افراد وسواسي معني الهام را كه شنيدن سخن بدون استفاده از
دهان و زبان و لب و گوش و امواج هوا است با مقايسة به و سواس

مي فهمند و قاطعيت آن را مي شناسند، آﻧﻬا متوجّه مي شوند كه اگر كسي
تحت ولايت الهي قرار گرفت ، چگونه بي اختيار حقيقت عبوديّت در وجود
او پياده مي شود و چگونه خداي تعالي با او حرف مي زند، اينها مطالبي
است كه تو بايد آن را بداني . زيرا ممكن است خداي نكرده يك وقت

مبتلاء به وسواس بشوي و نتوا ني حقيقت وسواس را بشناسي و خود ت را
نتواني معالجه كني ، بالاخره من به آن دوست طلبه ام دستوراتي دادم كه
الا ن براي تو هم آﻧﻬا را مختصرًا شرح مي دهم كه اگر خداي نكرده يك
روز به وسواس مبتلا شد ي به وسيلة اين دستورا ت آن را از خود دور
كني و آن را بشناسي و معني ولايت شيطان را بداني .
اوّل – به او گفتم : بايد چند روزي صددرصد خود را در اختيار من
بگذاري و هر چه من مي گويم عمل كني .

گفت : شايد شما بگوئيد در اين مدّت وسوا س نداشته باش كه من قطعًا
نمي توانم عمل كنم ولي هر كار ديگري را كه بگوئيد عمل مي كنم .
گفتم : نه ، نمي گويم وسواس نداشته باش ، زيرا اگر اين نحوه حرف بزنم
مثل طبيبي هستم كه به مريض بگويد : مريض نباش ، اين غلط است . ولي
از تو تقاضا مي كنم كه غير از اين هر چه به تو مي گويم عمل كني ، اگر چه
فلسفه اش را هم نداني .

گفت : مانعي ندارد عمل مي كنم و چون در يك مدرسه بوديم من
مي توانستم كاملا مراقب او باشم و نگذارم برنامه ها را تخطي كند.
دوّم : به او گفتم بايد دو دست لباس داشته باشي يك دست تمامش نجس
واقعي باشد و آ ن را هميشه بپوشي و يك دست لباس پاك داشته باشي كه
آن را تنها در وقت نماز بپوشي .

گفت : بسيار خوب و اين كار را عملي كرد.
نتيجه اش اين بود كه آن وحشتي كه از نجس در روح او بوجود آمده بود
برطرف شد . او اين كار را مدّت دو هفته به اين ترتيب انجام مي داد كه
لباس پاك را در سجادّه اش گذاشته بود و وقتي مي خواست نماز بخواند
لباس نجس را بيرون مي آورد و لباس پاك را مي پوشيد و پس از نماز فورا
مقيّد بود لباس نجس را دوباره بپوشد و عقب كار و درس خود برود.

سوّم : پس از دو هفته به او گفتم : هر وقت به مستراح مي روي با همان
لباس نجس برو و مقيّد نبا ش خود را بشوئي بلكه با همان لباس نجس خود
را خشك كن ولي اگر نجاست داراي عين است اوّل آن را از خود با آ ب
يا با كاغذ پاك كن و بعد با لباس خود آن را خشك نما. اين كار براي او
بسيار مشكل بود، لذا به من گفت : پس موقع نماز چه بكنم ؟ گفتم : قبل از
نماز خود را بشوي و پاك كن .

گفت : بسيار خوب و مدّت يك هفته اين كار را مي كرد، نتيجه اش اين
بود كه آميخته شدن به نجاست واقعي برايش آسان شده بود.
پس از آن ، دستورات جدّي و معنوي را براي او آغاز كردم .
اوّل مقداري دربارة آنكه بايد يك انسان داراي ارادة قوي باشد و كاري
را كه مي داند بد است و يا غير متعارف است نكند، حرف زدم و سپس
رواياتي را كه در مذمّت وسوسه و وسواس وارد شده براي او نقل نمودم
كه يكي از آن روايات اين است .

” امام صادق ” (عليه السّلام ) فرمود: شيطان به وسيلة وسوسه
نمي تواند بر ضرر بند ة خدا كاري بكند، مگر آنكه آن بندة خدا از ياد
خدا اعرا ض كرده باشد و در امر الهي سستي كرده باشد و ﻧﻬي الهي را
انجام داده باشد.

در نزد ” امام صادق ” (عليه السّلام ) شخصي را به عقل و درايت
نام بردند و گفتند : او وسواس دارد، حضر ت فرمود : چگونه عاقل است
كه شيطان را اطاعت مي كند؟!
سپس به او گفتم : بايد هر روز مقدار ي بنشيني با شيطان حرف بزني و
جدًّا با او مبارزه كني ، به او بگو من يك شخص با اراده و آزادي هستم و
به هيچ وجه گوش به حرف تو نمي دهم و خلاصه بناي مخالفت با او را
بگذار و كم كم خود را قانع كن كه خيلي آسان مي تواني با شيطان مبارزه
كني و مرتّب كلمات ” لااله ا ّ لا الّله ” و ” لا حول و لاقوّة ا ّ لا بالّله “
را بگو.

زيرا در روايات است كه از عالم ” آل محمّد ” (عليهم السّلام ) سؤال
شد از وسوسة زياد، فرمود:
چيزي در آن نيست اگر بگويد: ” لااله ا ّ لا الّله ” .
و در روايت ديگر فرموده بگويد: ” لاحول و لا قوّة ا ّ لا بالّله ” .
و در حديث ديگر فرمود بگويد : ” لا اله ا ّ لا الّله محمّد رسول الّله و عليّ
اميرالمؤمنين ” .
و در حديثي آمده كه بگويد: ” آمنت بالّله و رسوله مخلصًا له الدّين ” .
و مرحوم شيخ شهيد از حضر ت ” رسول اكرم ” (صلي الّله عليه
و آله ) نقل فرموده كه بگويد : ” لاحول و لاقوّة الا بالّله العليّ العظيم “
.
و در حديث ديگر فرمود اين دعاء را بخواند:
” َاللهُمَّ اِنَّ اِبْليسَ عَبْدُ مِنْ عَبيدِكَ يَراني مِنْ حَيْثُ لا ‘َار’اهُ وَ َانْتَ تَر ‘اهُ
مِنْ حَيْثُ لا ‘يَر’اكَ وَ َانْتَ َاْقو’ي عَلي ‘ َامْرهِ كُلِّهِ وَ هُوَ لا ‘يَ ْ قو ‘ي عَلي ‘
شَيْي مِنْ َامركَ َاللهُمَّ َفَانَا َاسْتَعينُ ِبكَ عََليْهِ يا رَبِّ َفاِنّي لا ‘طاَقَة لي ِبهِ وَ
لا’ حُول وَ لا ‘قُوََّة لي عََليْهِ اِلا’ ِبكَ َاللهُمَّ اِ ْن َار’ادَني َفَاردْهُ وَ اِن كادَني
َفكِدْهُ وَ اِكفِني شَرَّهُ وَ اِجْعَل كيْدَهُ في نَحْرهِ ِبرَ حْمَتِكَ يا َارْحَمَ الر’احِمينَ
وَ صَلَّي اللهُ عَلي ‘ مُحَمَّدٍ وَ ا’لِهِ الطاهِرينَ ” .

دوست طلبة ما وقتي با جديّت كامل و توجّه به اينكه بايد اين وسوسه ها
را از دل بيرون كند و ا لا به هيچ وجه ممكن نيست در دلي كه وسوسه
وارد شده الهامات الهي نازل گردد و وقتي (ديو چو بيرون رود فرشته
درآيد) اين دستورات را عمل كرد و بحمدالّله موّفق شد كه وسواس را از
خود دور كند و از آن گرفتاري بزرگ خود را نجات دهد.