گيلان

چکیده
گیلان دره ای است به هم پیوسته و در آن ابریشم و برنج به حد وفور به عمل می آید و پارچه های ابریشمی نه تنها در ایران بلکه در اروپا نیز شهرت دارد. در گیلان هر قدر به دریا نزدیک شویم طوری جنگلهای انبوه پوشیده شده که نمی توان راهی به داخل ایالت باز کرد. ورود به گیلان در دوره صفوی از چهار طریق بسیار دشوار انجام می گرفت اما این عیب با شاهرایی که به دستور شاه

عباس از استرآباد به آستارا کشیده شد از میان رفت. مردم گیلان پیش از اسلام مستقل زندگی کرده، و پادشاهی های کوچک داشتند. در قرن سوم هجری حکومت علویان زيديه گیلان پایه گذاری شد. اولجايتو نیز نتوانست این سرزمین را تحت فرمان خود درآورد. در سال ۸۸۳ هـ . ق با

فرمانروایی کارکیا میرزاعلی گامهای موفقیت آمیز برای پادشاهی صفویه برداشته شد. در ابتدای این دوران با سیاست مذهبی شاه اسماعیل اول و ایجاد وحدتی سیاسی مردم ایران تحت فرمان وی بودند ولی پس از شکست چالدران و مرگ وی اوضاع ایران آشفته شد. با سلطنت شاه عباس اول اوضاع ایران رو به پیشرفت نهاد. در زمان تشکیل دوره صفوی خان احمد گیلانی بر این سرزمین

فرمانروایی می کرد. شاه طهماسب به دلایلی خان احمد را زندانی کرد. او در زمان سلطنت محمد خدابنده آزاد گردید. در زمان سلطنت شاه عباس اول با به تصرف درآمدن گیلان، استقلال آن از بین رفت ولی مردم روحیه آزادی خواهی خود را از دست ندادند. گیلان در این دوره دارای مذهب شیعه اثنی عشری بوده و اقلیتی مذهبی نیز در آن زندگی می کردند. مردم گیلان حتی پایین ترین افرادش از تواضع وادب برخوردارند. از اعیاد ملی آنان جشن نوروز، جشن تیرگان، جشن مهرگان

، جشن فروردگان را می توان نام برد.
از اهداف نگارش این تحقیق بررسی دیدگاههای جهانگردان غربی در مورد اوضاع جغرافیایی، سیاسی، اداری، اقتصادی و فرهنگی گیلان و جایگاه این سرزمین در این دوره می باشد که از طریق مطالعات وفیش برداری از کتب مختلف به خصوص سفرنامه ها و منابع اصلی و با تطابق و تحلیل مطالب صورت گرفته است. گیلان در دوره صفویه از اهمیت خاصی برخودار بوده و مرکز نفوذ و تبلیغات موفقیت آمیز آنها به حساب می آمده است.
واژگان کلیدی : میرزا علی کارکیا، گیلان، جهانگردان، صفویه، خان احمد خان، اسماعیل میرزا، شاه عباس کبیر.
مقدمه
ولایت جنگلی و کوهستانی که در نقشه امروزی ایران، گیلان نام دارد در زمان ساسانیان دیلمان و دیلمستان معروف بود. این ولایت از روزی که در تاریخ شناخته شده، نشیمن دو تیره مردم بوده که تیره ای را «گیل» و دیگری را «دیلم» می نامیدند. گیلان یا تیره گیل در کناره های دریای خزر که اکنون رشت و لاهیجان است زندگی می کردند و با آذربایجان و زنجان نزدیک و همسایه بودند. دیلمان در کوهسار جنوبی ولایت در آنجاها که اکنون رودبار و الموت است جای داشته، بیشتر با قزوین وری همیسایه نزدیک بودند.
گیلان از گذشته های دور تا چند قرن پیش به دو بخش تقسیم می شد. بخش غربی یعنی س

مت راست سفیدرود را «بیه پس» و بخش شرقی یا سمت چپ آن را «بیه پیش» می گفتند.
نام این ایالت که ساکنانش گاهی آن را گیل، زمانی گیلان و گاهی گیلانات می نامیدند در واقع معرّف سرزمین باتلاقی است که به معنی گِل است.

زبان مردم گیلان گیلکی بوده است.
مردم گیلان در دوره های مختلف، مستقل زندگی می کردند. با تمام توانایی و قدرتی که کشورگشایان عرب در آُن زمان داشتند ساکنان کرانه های خزر مخصوصاً گیلان سر به اطاعت آنان فرود نیاوردند.
از اوایل دوران صفویه تا زمان پادشاهی شاه عباس اول گیلان همچنان دارای حکومتهای مستقل و پادشاهی های کوچک بود.
این پژوهش دارای هفت فصل است :
فصل اول : کلیات تحقیق که شامل اهداف، پیشینه تحقیق و روش کار تحقیق می باشد.
فصل دوم : سیری در تاریخ سیاسی ایران در دوره صفويه می باشد که از اقامت شاه اسماعیل اول در گیلان شروع شده و تا پایان سلطنت شاه عباس سوم ادامه دارد.
فصل سوم : مروری بر تاریخ سیاسی گیلان بعد از اسلام است که به دو بخش تقسیم شده است. بخش اول گیلان در دوره فرمانروایی آل کیا می باشد و بخش دوم الحاق گیلان به حکومت مرکزی که شامل حوادث (انقلاب گیلان، خروج سلطان حمزه گیلانی و شورش مردم لشت نشاء، شورش مردم رشت بعد از قتل صفی میرزا، قیام مردم شیخاوند، قیام غریب شاه گیلانی، گیلان در اشغال روسها ) می باشد.
فصل چهارم : «اداره ایالت گیلان در دوره صفویه » است که دربر گیرنده (حدود ایران در دوره صفویه، وجه تسمیه گیلان، حدود گیلان در دوره صفویه، جغرافیای طبیعی گیلان اعم از آب و هوا، راهها، آبها، اداره ایالتهای ایران در دوره صفویه، اداره ایالت گیلان قبل از دوره صفویه، اداره ایالت گیلان در دوره صفویه می باشد.)
فصل پنجم : «جایگاه فرهنگی گیلان در دوره صفویه» که شامل (نژاد، زبان، مذهب، پوشاک، خوراک، مسکن، اعیاد ملی و مراسم مذهبی، سایر اخلاقیات) می باشد.
فصل ششم : وضعیت اقتصادی گیلان در دوره صفویه که شامل کشاورزی (زمین، برنج، ابریشم، پنبه، میوه ها و … ) ماهیگیری، دامداری، ضرب سکه، عایداتی که نصیب دربار می شد، می باشد.
فصل پنجم : نتیجه گیری و پیشنهادات، این پژوهش می باشد.
فصل اول :

کلیات
۱ . ۱ ) هدف و کلیلت تحقیق
۱ ) بررسی و شناخت دیدگاههای جهانگردان غربی در مورد گیلان در دوره صفویه.
۲ ) شناخت اوضاع سیاسی و اداری، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی گیلان در دوره صفویه.
۳ ) جایگاه و موقعیت گیلان در دوره صفویه.
۱ . ۲ ) بیان مسأله
یکی از منابع مهم تحقیق در دوره صفوی، سفرنامه ها می باشد.
گیلان یکی از راههای مهم ارتباطی ایران با غرب در این دوره می باشد. جهانگردان در سفرنامه هایشان از گیلان اطلاعات مختلف در زمینه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و … می دهند که کمتر در سایر منابع تاریخی دسته اول دوره صفوی دیده شده است. هدف از این تحقیق شناخت دیدگاه های جهانگردان خارجی در مورد گیلان می باشد و اینکه مطالب آنها دارای سندیت و ارزش تاریخی می باشد یا نه.
چون این جهانگردان تحت تأثیر مراجع قدرت نبودند اثر آنها دارای ارزش علمی است. ندانستن زبان فارسی و عدم ارتباط صحیح با مردم، اشتباهاتی را در برخی از آثار و مطالب آنها به وجود آورده است.
۱ . ۳ ) سوالهای تحقیق
۱ ) آیا گیلان در دوره صفوی از لحاظ سیاسی دارای اهمیت بوده است؟
۲ ) آیا در دوره صفویه گیلان دارای استقلال سیاسی بوده است؟
۳ ) آیا گیلان در دوره صفویه دارای جایگاه فرهنگی مناسبی بوده است؟
۴ ) آیا گیلان در دوره صفویه از لحاظ اقتصادی دارای اهمیت بوده است؟
۱ . ۴ ) فرضیه های تحقیق
۱ ) گیلان در دوره صفوی از لحاظ سیاسی دارای اهمیت بوده است.
۲ ) گیلان تا زمان سلطنت شاه عباس اول دارای استقلال سیاسی بوده است.
۳ ) گیلان در دوره صفوی از لحاظ اقتصادی و ارتباطی مهم بوده است.
۴ ) گیلان در دوره صفویه دارای ویژگیهای فرهنگی بومی و برجسته ای بوده است.
۱ . ۵ ) پیشینه تحقیق

در میان نویسندگان خارجی ژان شیبانی و سيبلاشوستر والسر و از میان محققان داخلی ابوالقاسم طاهری و دیگران اثراتی از خود به جای گذاشته اند. اما مطالب آنها به طور کلی در مورد دیدگاه جهانگردان در مورد ایران و مربوط به تمام دوره های تاریخی می باشد. در مورد گیلان نیز اطلاعاتی به صورت جزئی در کتابهای آنها به چشم می خورد. ولی به شکل خاص گیلان مورد بررسی و پژوهش قرار نگرفته است.
۱ . ۶ ) جنبه نوآوری و جدید بودن تحقیق

گیلان به عنوان مرکز برپایی امپراطوری صفوی و وطن شیخ زاهد گیلانی از اهمیت و اعتبار خاصی در این دوره برخوردار می باشد. در کتابهای تاریخی و پایان نامه های موجود جز ذکر پراکنده ای از تاریخ پرشکوه گیلان در این دوره یادی از آن نشده است.
۱ . ۷ ) روش کار و تحقیق
روش کار مبتنی بر روش علمی تاریخ و براساس مطالعات کتابخانه ای و متکی بر سفرنامه های دوره صفوی از جمله سفرنامه های شاردن، تاورینه، کمپفر، برادران شرلی، کروسینکی، کارری، اولئاریوس و پولاک می باشد.
با استفاده از اطلاعات علمی در سفرنامه ها و نیز بهره گیری از منابع دسته اول و دوم و جدید مربوط به این دوره و فیش برداری از آنها، پژوهش حاضر آماده گشته است.
۱ . ۸ ) نقد و بررسی منابع
دوره صفویه یکی از دوره های مهم تاریخ ایران است. در این دوره کتابهای اصلی و منابع دسته اول زیادی وجود دارد. در این پژوهش از سفرنامه ها و منابع زیادی استفاده شده است که به معرفی برخی از این آثار می پردازم.
۱ ) عالم آرای عباسی، اثر اسکندر سبک منشی ترکمان، که در سال ۱۰۲۵ هـ . ق تألیف شده و در سه جلد نوشته شده است. جلد اول آن دربر گیرنده حوادث پیش از شاه عباس اول است و جلد دوم در خصوص حوادث سی سال اول سلطنت شاه عباس اول و جلد سوم نیز سالهای پس از ۱۰۲۵ هـ . ق می باشد که با مرگ شاه عباس اول در سال ۱۰۳۷ به پایان می رسد.
این اثر دربر گیرنده احوال و اعمال پادشاهان صفوی از آغاز حکومت صفویه تا مرگ شاه عباس می باشد که حوادث مهم ان زمان را بیان نموده است.

کتاب به نام شاه عباس تألیف یافته و گذشته از حوادث و سوانح ایام سلطنت این پادشاه، مؤلف که خود از «منشیان نظام» و خاصان درگاه بوده و بسیاری از حوادث را به چشم دیده است. او از وقایع سلطنت اسلاف شاه عباس و ظهور سلسله صفویه نیز اطلاعات مفید و جالبی داده است و هر مطلبی را که نوشته سندی ارائه داده است و در هیچ جا از خود و به نام خود سخن نگفته است. البته شاید همانند بسیاری دیگر از مورخان از بیم و ترس شاهان دخل و تصرفی نیز در وقایع کرده باشد.

مؤلف بعد از اتمام کتاب نیز ذیلی بر آن نوشته و حوادث پنج سال اول سلطنت سام میرزا (یعنی شاه صفی) را در آن شرح داده است. و در این اثر از منابع معتبری مثل :
احسن التواریخ، تاریخ جهان آرا، تاریخ طبرستان، تاریخ نگارستان روضه الصفاء، صفوه الصفا، لب التواریخ و … استفاده نموده است.
در این اثر اطلاعات مفیدی درباب تشکیلات اداری و احوال طوایف و مسایل مالی سپاه و مسائل مختلف اجتماعی و غیره … بحث شده است.
۲ ) نقاوه الاثار فی ذکر الاخیار
این اثر ارزنده در واقع شامل دو کتاب است که نخستین آن در بیان رویدادهای عمده دوران سلطنت شاه طهماسب، شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده تا شروع سلطنت شاه عباس می باشد.
و کتاب دوم که مفصل تر از قسمت نخستین است مربوط به یازده سال اول شهریاری شاه عباس کبیر و گویای وقایعی است که طی آنها قدرت سلطنت درگیر ودار از میان رفتن عصیانها و سرکشیهای سرداران قزلباش تحکیم یافته و متجاوزین بیگانه از ساحت کشور طرد می شوند.
از آنجا که حوادث مندرج در نقاوه الاثار بر حسب تاریخ وقوع آنها تنظیم گردیده و داستان به سال ۱۰۰۷ هجری قمری پایان می پذیرد، احتمال دارد که نویسنده کتاب یا به ثبت وقایع بعدی اقدام نکرده و یا از آن به بعد که به شصت و نه سالگی رسیده بود، روزگار پیش از این به او مجال نداده که کار خود را دنبال کند.
متأسفانه از شرح حال و زندگانی مؤلف اطلاعاتی در دست نداریم و تنها تصویری که از شخصیت نویسنده در برابر دیدگان ما مجسم می گردد، پاره ای از مطالب همین کتاب است که آیینه وار افکار و روحیات وی را منعکس می سازد.
وی با وجود نزدیکی به دستگاه حکومت صفوی، گوشه گیری و سلامت را بر صحبت امرا و ارکان دولت ترجیح می داده و به حوادث ایام از دیدگاه عزلت و فروتنی می نگریسته و داستان زندگیش چون گروهی از صاحبان فضل و کمال در پرده ایهام باقی مانده است. ولی او در هر حال جانب دینداری و عدالت و مروت را در قضاوتهای خویش فرو نگذاشته است.
این کتاب بدون شک یکی از اسناد گرانبهای تاریخ ایران عصر صفوی است و موضوع آن به دورانی مربوط می شود که از لحاظ جذر و مد سیاسی و اقتصادی و نظامی و سیر حوادث، حساس ترین زمانها برای خاندان صفویه بوده است.

۳ ) احسن التواریخ
تألیف حسن بیک روملو که یک سال بعد از وفات شاه طهماسب اول صفوی آن را به پایان برده است و حوادث ایام این پادشاه و پدرش شاه اسماعیل را به تفصیل در آن نقل کرده است. مؤلف در خدمت شاه طهماسب بسر می برده و در بسیاری از جنگها با او همراه بوده است و بعد از او نیز به خدمت محمد خدابنده پیوسته است و چون خود از رؤساء لشکری به شمار می رفته است، اطلاعاتی که در باب جنگها داده مخصوصاً مورد توجه است.
اصل کتاب تاریخ عام بوده است و ظاهراً در دوازده مجلد، لیکن آنچه از آن اکنون باقی و متداول است عبارت است از مجلدی که مشتمل بر تاریخ حوادث بین آغاز سلطنت شاهرخ تیموری تا پایان عهده شاه اسماعیل دوم صفوی و نیز اطلاعات سودمندی در باب سلاطین روم و خانان ازبک وخاقان چغتای، از آن به دست می آید. قسمتی از این کتاب نیز تحت عنوان تاریخ سلطنت شاه اسماعیل ثانی مشهور شده است که از مآخذ تاریخ سلطنت این پادشاه محسوب می شود.
۴ ) حبیب السير
به نام خواجه حبیب الله ساوجی وزیر خراسان که ملقب به کریم الدین بوده است تألیف شده است و عنوان «حبیب السير» به همان سبب برای آن انتخاب گشته است. این کتاب گذشته از قصص ملوک و اخبار انبیاء سلف حاوی تاریخ احوال پیغمبر اسلام و خلفاء و سلاطین مسلمان تا به ظهور دولت صفوی است و مخصوصاً از جهت حوادث اواخر عهد تیموریان و وقایع ایام شاه اسماعیل صفوی تا سال ۹۳۰ هـ . ق مرجعیت و اهمیت تمام دارد.
گذشته از آن، به سبب اشتمال بر تراجم احوال عده ی از رجال و مشاهیر عصر، این کتاب برای تحقیق احوال وزراء و رجال و مشایخ و سادات و فضلاء و علماء هر عصر نیز اهمیت تمام دارد.
مؤلف در تدوین کتاب خویش از کتابخانه نفیس امیر علیشیرنوائی بهره بسیار برده است و به سبب ارتباط شخصی با سلاطین و امراء و رجال تیموری کتاب او در تاریخ این دوره اعتبار تمام دارد.
۵ ) جهان آرا یا نسخ جهان آرا

تألیف احمد غفاری، قزوینی در سال ۹۷۵ هجری . قمری که آن را به نام شاه طهماسب اول صفوی تألیف کرده است. این کتاب از جهت تاریخ سلسله های کوچک محلی قبل از صفویه و همچنین تاریخ اوایل این سلسله سودمند است.
۶ ) تاریخ خانی
تألیف علی بن شمس الدین حاجی حسین لاهیجی، شامل تاریخ حوادث چهل ساله گیلان از سال ۸۸۰ تا ۹۲۰ هجری . قمری است.
این کتاب به دستور سلطان احمدخان (۹۴۳ – ۹۱۱ هـ . ق) از سلاطین کیائی گیلان در نیمه محرم سال ۹۲۱ هـ . ق شروع به تألیف شد و در نیمه صفر سال ۹۲۲ هـ . ق به اتمام رسید.
۷ ) عالم آرای صفوی
در باب مؤلف این کتاب متأسفانه در هیچ یک از نسخ موجود اشاره ای نشده است. تنها از نوشته های آن بر می آید که مؤلف از طبقه عوام شیعه و از پیروان و ارادتمندان طریقتی خاندان شیخ صفی بوده است و از لغات و ترکیبات و اصطلاحاتی که در این کتاب به کار رفته می توان حدس زد که وی از اهالی شمال ایران بوده یا مدت مدیدی در آنجا می زیسته است. زمان تألیف آن سال ۱۰۸۶ است.
۸ ) خلدبرین
تألیف محمد یوسف واله قزوینی که تاریخ عمومی مفصلی است تا سال ۱۰۷۱ با خاتمه يی در باب سلطنت شاه سلیمان صفوی.
مؤلف برادر محمدطاهر قزوینی وزیر مشهور صفویه بوده است در خود نیز در دستگاه سلاطین آن سلسله عنوان تصدی «تحریر ارقام» داشته است و یکبار در قندهار در سال ۱۰۵۸ هـ . ق در رکاب شاه عباس دوم بوده است. تألیف مفصل او مخصوصاً در جهت تاریخ صفویه اهمیت دارد.
۹ ) تاریخ ایلچی نظام شاه
تألیف خور شاه ابن قبادالحسینی، وقایع مهم عالم از عهد آدم تا سال ۹۷۰ هجری را بیان کرده است.
این ایلچی اهل عراق بود و به سال ۹۵۲ هـ . ق در عهد شاه طهماسب اول از جانب برهان نظام شاه احمدنگر به عنوان ایلچی به ایران آمده است و در قزوین به درگاه سلطان پیوسته و مدتی در خدمت این پادشاه بوده است.
تاریخ ایلچی در باب دوره بعد از تیموریان و مخصوصاً احوال ترکمانان قره قوینلو و آق قوینلو و همچنین در باب تاریخ اوایل عهد صفویه مفید است.

۱۰ ) خلاصه السیر
تألیف محمد محصوم خواجگی اصفهانی، در عهد پادشاهی شاه عباس به خدمت در اردوی دولتی وارد گشت و منصب (اشراف شترخان) را یافت و به این مناسبت مدت دوازده سال در سفر و حضر در اردوی پادشاهی بود و چون از طرز کارش رضامندی حاصل شده بود منصب (اشراف طویله) ضمیمه کار و منصب پیشین او شد.
پس از مرگ شاه عباس در سال ۱۰۳۸ هـ . ق شاه صفی نیز به قانون جد بزرگوار اکثر اوقات امر به انتخاب اشعار می فرمود و برحسب وظیفه در اغلب سفرها همراه اردوی شاه بود.
اطلاعات کتاب دست اول و مبتنی بر مشاهدات و مسموعات شخصی او از وقایع سفرها و

جنگهاست.
پس از درگذشت شاه صفی منصب به دیگری واگذار شده و او تا دو سال خانه نشین بود تا اینکه به عنوان وزیرمأمور خطر قراباغ (گنجه) و در ایام شکستگی و پیری به وزارت مرتضی قلی خان زیاد اوغلی عازم ان دیار شد. و بنا به قول محمد طاهر نصرآبادی در همان جا درگذشت.
۱۱ ) سفرنامه پیترو دلاواله، سفرنامه سیاحی ایتالیایی
موسوم به پیترو دلاواله (Pietro dellavalle) که از اهل ونیز بوده و به مصر و شام و هند هم مسافرت کرده است. مسافرت او به ایران مقارن عهد شاه عباس کبیر اتفاق افتاده است.
دلاواله به طوری که خود توضیح می دهد، از سفر به ایران دو مقصود داشت :
یکی اینکه در یک لشکر کشی نظامی علیه ترکهای عثمانی شرکت کند و تا سرحد امکان، انتقام بدرفتاریهایی را که نسبت به مسیحیان روا می داشتند بگیرد و دیگر اینکه اسبابی فراهم سازد تا مسیحیان مقیم عثمانی که در وضع بدی به سر می بردند، به ایران، که نسبت به اتباع مسیحی خود در کمال مهربانی و رأفت رفتار می کردند، مهاجرت کنند و درحقیقت رفتار عالی شاه عباس با ارامنه و سایر مسیحیان و آزادی کاملی را که آنان در به جای آوردن آداب و رسوم مذهبی خود داشتند، چنان این جهانگرد را تحت تأثیر قرار می دهد که او در این باره زبان به تعریف تمجید از شاه ایران می گشاید.
او در بعضی از مسافرتهای شاه عباس حاضر و همراه بوده است و با شاه عباس عازم اردبیل می شود نا از نزدیک شاهد جنگهاي خونین ایران و عثمانی باشد و داستان فتح ایرانیان را در این جنگ به تفصیل بیان می کند.

سفرنامه دلاواله متضمن نکات جالب در باب تاریخ صفویه و احوال اداری و اجتماعی عهدشاه عباس است.
پیترو دلاواله در مقایسه بین ایران و مملکت عثمانی، ایران را برتر دانسته و حتی ایران را از اروپا نیز فروتر نشمرده است.
۱۲ ) سفرنامه شاردن
شوالیه شاردن (j . chardin) که فرزند جواهر فروشی صاحب مکنت بود در سال

۱۶۶۵ م هنگامی که هنوز ۲۲ سال بیش نداشت سفر به مشرق را آغاز کرد و طی چند سال سه بار به ایران آمد و از ایران به هند نیز سفر کرد. وی به زبانهای فارسی و ترکی آشنا بوده و تسلط کامل داشته است و سالیان دراز در میان ایرانیان زندگی کرده و با طبقات مختلف جامعه از درباری، روحانی و بازرگان پیشه ور،کارگر و دهقان و بزرگر و غیره تماس مستقیم و ممتدی داشته است. او عاشق تمدن مشحون از بدایع ایرانیان وشیفته عظمت و ابهت، ثروت و مکنت، علم و دانش، فنون و صنايع، آداب و اخلاق ایرانیان بوده است.
او نزد پادشاه صفوی تقرب یافت چنانکه جوهری یا زرگر باشی دربار پادشاه و صاحب عنوان «تاجر سلطان» گشت. چون مذهب پروتستان داشت، در بازگشت به اروپا در فرانسه که هم مذهبانش مورد آزار و اذیت واقع می شدند نماند و به انگلستان رفت و تا آخر عمر در آنجا بود. اوجا معترین و مفصلترین شرح را در باب احوال ایران و اوضاع بلاد و آداب و رسوم و تاریخ و دیانت و طرز معیشت اهل ایران در عصر خود نوشت. کتاب او حماسه علی ایرانیان است.
تألیفات شاردن در حقیقت دائره المعارف جامع و کاملی است که تمام شئون و خصوصیات تمدن سه هزار ساله ایران در آن به دقت تمام تدوین و تحلیل شده است.
شاردن خصوصیات تاریخی، نژادی، اجتماعی و مذهبی ملل و مردمان امپراطوری بزرگ و وسیع باستانی ایران را مطابق موازین علی تشریح کرده است.
محقق بزرگ آداب و عادات، رسوم و اعیاد، تاریخ خصوصیات ملی امپراطوری بزرگ دودمان صفوی را مو به مو تحلیل کرده است و سجایای اخلاقی و اجتماعی تاریخی مسلمانان، زردشتیان، گرجیان، ارمنیان، اعراب، افغانان، ترکان و ترکمنان و دیگر را به دقت تمام بررسی و توصیف کرده است.
وضعیت اجتماعی زنان ایران، جشن نوروز مظهر استقلال ملی ایران، نبوغ معماری ایرانی، جغرافیای انسانی و اقتصادی، جغرافیای سیاسی و تقسیمات مملکتی، دربار و درباریان، وضعیت دولت و سازمان سیاسی مملکت، فولکور : اساطیر و افسانه های ملی ایران، آموزش و پرورش، اداب و عادات و اخلاق، مذاهب و ادیان و خصوصیات مذهبی زردتشتیان، ادبیات و علوم و فنون و همه و همه را بیان نموده است.
در سرتاسر سفرنامه او عظمت و ابهت، شجاعت و شهامت، نبوغ و استعداد ایرانیان همچون خورشید تابان چشم انسان را خیره می سازد.
شاردن در سال ۱۷۱۳ درگذشت و در وست منستر مدفون گشت.
۱۳ ) سفرنامه برادران شرلی
دلیل سفر برادران شرلی را به روایات گوناگونی نقل کرده اند :

۱ ) بنا به نوشته استاد نظرالله فلسفی کنت اسكس به آنتونی شرلی پیشنهاد می کند که به ایران رفته و شاه عباس را به جنگ با دولت عثمانی واتحاد و با کشورهای عسیوی مذهب اروپا برانگیزد و نیز برای بازرگانان انگلیسی از شاه عباس امتیازات تحصیل کند.
۲ ) بنا به گفته ربرت شرلی در مدت اقامت ایشان در ونیز با یک تاجر ایرانی که برای خریدن بعضی از امتعه که در مملکت ایران نبود از قبیل ماهوت انگلیسی و اقمشه پشمی و کتانی

که از جانب شاه ایران به ونیز آمده بود آشنا شده و این تاجر از شوکت و جلال پادشاه خود تعریفها کرد که نهایت سرآنتوان را تشویق به مسافرت نمود. همچنین سیاح بزرگی به نام آنجلو که از دربار شاهنشاه ایران می آمد از عظمت و جلال پادشاه ایران و رشادت او و رأفت و مهربانی او نسبت به خارجی ها سخن گفته و سرآنتوان راهی ایران شد.

آنتوان شرلی در این مدت اقامت شاه را به صداقت و صمیمت خود معتقد ساخته و در آموختن فنون تازه جنگ به سربازان ایرانی رنج فراوان برد. او به شاه عباس پیشنهاد می کند که سفرایی به دربار پادشاهان اروپا بفرستد و با سلاطین اروپا بر ضد پادشاه عثمانی متحد شود و ولایات از دست رفته را باز پس گیرد.
رابرت شرلی که هنگام ورود به ایران هیجده سال بیشتر نداشت جوانی پرهیزگار و مؤدب و دلیر و صاحب عزم بود که محبت شاه عباس را به خود جلب کرد و شاه عباس او را به فرماندهی دسته ای از سپاه ایران گماشت و به جنگ عثمانی فرستاد. رابرت شرلی در این مأموریت کمال شجاعت و صداقت را نشان داد و سه بار مجروح شد و به همین جهت شاه عباس به او تاج مخصوص قزلباش اعطاء کرد و اجازه داد لباس ایرانی بپوشد و با دختر یکی از بازرگارنان چرکسی موسوم به اسماعیل خان که ترزیا نام داشت ازدواج کند.
او در سال ۱۰۳۶ هـ . ق در قزوین درگذشت . سرآنتونی شرلی به همراه حسینعلی بیک به مسکو رفت و در آنجا به او خوش نگذشت زیرا تزار روسیه تنها حسینعلی بیک را سفیر شاه عباس شمرد و به وی اجازه داده نشد که از بازرگانان انگلیسی آن شهر دیدن کند. بنابراین روزی که تزار هیئت سفیران را بار داد وی به حضور نرفت و تزار نیز دستور داد تمام نامه هایی را که شاه عباس برای پادشاهان اروپا داده بود از او گرفتند و خواندند و این طرز رفتار برای شرلی که خود را ایلچی واقعی شاه عباس می دانست بسیار ناگوار بود.
سرآنتونی شرلی که مدتها دربار ایران را از خویشتن بی خبر گذاشته بود از فرصت استفاده کرد و نامه ای به شاه عباس نوشت تا او را از مأموریت تازه و بزرگ خودآگاه سازد.

سرآنتونی شرلی پس از آنکه خبر فرماندهی خود را در نیروی دریائی اسپانیا برای شاه عباس فرستاد در سال ۱۰۱۶ هـ . ق سفری به بندر ناپل از بنادر ایتالیا کرد و در انجا عضو شورای دولتی شد. و در سال ۱۰۱۹ هـ . ق به مادرید بازگشت و در آنجا با برادر خود رابرت شرلی مصادف گشت. از آن پس تا ۲۵ سال از او اطلاع کاملی در دست نیست. و فقط می دانیم که از پادشاه اسپانیا حقوقی می گرفته و با فقر و تهیدستی بسر می برده است. در سال ۱۰۴۵ هـ . ق پس از سال ۶۷ سال زندگی درگذشته است.

 

کتاب سفرنامه برادران شرلی، بهترین تاریخ آن عصر و دوره ایران محسوب می شود. که این کتاب در زمان ناصرالدین شاه برای او ترجمه شده بود و به دست فراموشی سپرده شده بود و حاجی علی قلی خان (سردار اسعد) به نشر این کتاب همت گماشت.
۱۴ ) سفرنامه سانسون
سانسون (snnson) کشیش و مبلغ فرانسوی است که در سال ۱۶۸۳ به ایران آمده و چندی در قزوین و خوزستان و اصفهان اقامت داشته است. او در زمان سلطنت شاه سلیمان برای ترویج دین مسیح به ایران آمده است. او زبان فارسی را یاد گرفته و سالهای متمادی در ایران زندگی کرده است و در نتیجه با بسیاری از خصوصیات دربار و حکومت ایران و آداب و رسوم ایرانیان آشنایی پیدا کرده است و آنچه را به چشم خود دیده و مشاهده کرده است به رشته تحریر درآورده است.
مؤلف چون مشاهدات خود را با دقت خاصی نقل کرده است کتاب بسیار جالب و قابل توجه است. از جمله شرحی که درباره شکوه و جلال دربار ایران و مهمانیها و پذیرائیهای دربار بسیار خواندنی است.
مؤلف کتاب را به چهار فصل تقسیم کرده و هر یک از این فصلها را به قسمتهای کوچک متعدد دیگر تقسیم نموده است. و به هر یک از این قسمتهای کوچک عنوان خاص داده است.
وی در مدت اقامت خود از احوال ایران اطلاع دقیق حاصل کرد و در مراجعت نامه ای که شاه سلیمان صفوی برای پادشاه فرانسه نوشته بود برای پادشاه برد و پادشاه فرانسه از او درخواست نمود تا خاطرات خود را نوشته و انتشار دهد و کتاب او حاوی اطلاعات سودمند در باب تاریخ این دوره می باشد.
۱۵ ) سفرنامه اولئاریوس
آدام اولئاریوسی (olearius) در عهد سلطنت شاه صفی همراه با فرستاده دوک هلشتاین به ایران آمد. به درگاه شاه راه یافت، لیکن به سبب اختلاف و ستیزه ای که با سفیر یافت از او جدا شد و چند مدتی به خدمت روس درآمد. اما بعد چون امیر هلشتاین سفیر را مجازات کرد وی به وطن بازگشت و گزارش سفر خویش را به زبان لاتین منتشر کرد.
اولئاریوس یا مطابق اسم واقعی او اولشه گر (oelschlager) در این کتاب، اطلاعات مفید در باب ایران ضبط و تدوین نمود.
چون زبان فارسی را نیز خوب آموخت گلستان سعدی را به کمک ایرانیان به آلمانی ترجمه نمود. این ترجمه خود نخستین ترجمه گلستان به زبان آلمانی بود.
سفرنامه اولئاریوس که متضمن اطلاعات سودمند در باب احوال و اوضاع ایران در عهد خونین بعد از سلطنت شاه عباس اول و حاوی نکات جالب راجع به آداب و رسوم جاری در آن روزگار است. چندی بعد به فرانسوی و انگلیسی نیز ترجمه شد و در واقع از مآخذ بسیار مهم تاریخ ایران در اواخر عهد صفویه به شمار می رود.

۱۶ ) سفرنامه کمپفر
انگلبرت کمپفر (E . kaempfer) سیاح و طبیب و محقق آلمانی است که همراه سفیر سوئد در سال ۱۶۸۴ م به ایران آمده و چندی در ایران و نواحی مجاور می زیسته، وی در شمال و جنوب ایران سفرها کرده است و گزارش او گذشته از اشتمال بر پاره یی معلومات راجع به جغرافیا و نباتات ایران حاوی اطلاعات گرانبهای راجع به احوال اداری و نظامی و مالی مملکت در آن زمان است.
۱۷ ) سفرنامه کارری
جملی کارری در سال ۱۱۰۵ هـ . ق زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی به ایران آمده، در مراسم تاجگذاری شاه سلطان حسین شرکت کرده و آنچه را که دیده و شنیده چون نقاشی چیره دست به روی کاغذ آورده است.
سفرنامه کارری متضمن یادداشتهایی در زمینه مشاهدات و مطالعات این جهانگرد ایتالیایی در شهرهای جلفا، تبریز، قم، اصفهان، شیراز، بندر لنگه و روستاها و دهکده های ضمن راه و یکی از مدارک جالب و پرارزش است که وضع عمومی کشور ما را در اواخر دوران صفویه تشریح می کند.
۱۸ ) سفرنامه کروسینسکی
کروسینسکی در برزیک Brzeg واقع در شمال شرقی کراکوی لهستان در ششم ماه ۱۶۷۵ متولد شد. در آغاز جوانی، زبانهای شرقی را یاد گرفت و پس از گرویدن به آیین ژوزئیت ها (کاتولیک) در ۱۷۰۷ به هیئتهای عازم ایران پیوست.
یکی از منابع مهم عصر صفوی خاطرات و مشاهدات مبلغان مذهبی این عصر است که هرچندگاه با اهداف مذهبی، سیاسی و اقتصادی مدتی را در ایران می گذراندند و اغلب نیز موفق به دریافت امتیازات مختلف سیاسی و بازرگانی برای دولت متبوع خود می شدند. برخی از این مبلغان مذهبی با تسلطی که بر زبانهای شرقی داشتند موفق شدند که از وجهه خاصی در دربار صفوی برخوردار شوند و سالهای متمادی در ایران اقامت کنند. یکی از این مبلغان تا دوزیودا کروسینسکی (Thadeusz Iudast .J. Krusinski) که مدت هیجده سال (۱۱۳۷ – ۱۱۱۹ هـ . ق ) در ایران زندگی کرد.
ورود او به ایران در زمان سلطنت سلطان حسین صفوی یعنی در سالهای ۱۱۳۵ – ۱۱۰۵ هـ . ق بود و در آخر اقامتش در ایران ریاست هیئت ژوزئیت های اصفهان را برعهده داشت.
سفرنامه او به ویژه از این جهت حایز اهمیت است که در محاصره اصفهان در حمله دوم محمود افغان به ایران، خود شاهد بسیاری از اتفاقات این حمله بوده است و به عنوان پزشک در اردوی محمود نیز رفت و آمد داشته و ناظر موقعیت متخاصمین نیز بوده است و کتاب او به شرح اوضاع

سیاسی و اقتصادی عهد صفوی و شورشهای داخلی و افول دولت صفوی است. و کتاب به زبانهای هلندی، آلمانی و ترکی ترجمه می شود و ترجمه ترکی کتاب ۱۴۱۱ هـ . ق به پایان می رسد و با دخل و تصرف و با عنوان تاریخ سیاح در بیان ظهور افغانیان انهدام دولت صفویان به چاپ می رسد.
و در اوایل قرن نوزدهم میلادی نسخه ترکی یادداشتها و سفرنامه کروسینسکی به دربار فتحعلی شاه قاجار می رسد وعباس میرزا دستور ترجمه آنرا به فارسی می دهد. و عبدالرزاق نجف قلی دنبلی مورخ وقت ترجمه آن را به عهده گرفت.
کتاب تحت عنوان «بصیرت نامه در گزارش و استیلای افغان بر اصفهان در زمان دولت شاه س

لطان حسین» به صورت چند نسخه خطی در اختیار دربار ایران قرار گرفت.
۱۹ ) سفرنامه تاورنيه
ژان باستیت تاورنيه جهانگرد فرانسوی به سال ۱۶۰۵ در پاریس به دنیا آمد. خانواده او که اکثر جغرافیدان و حکاک و نقشه نگار بودند. دوران کودکی اش در کنار پدر و خانواده دانشمندی گذشت که همه روزه دربار مسائل جغرافیا با دیگران به گفتگو می پرداختند و در همین گفتگوها بود که شوق سفر را از کودکی در او برانگیخت. چنان که خود می نویسد که اگر اولین تعلیم دومین تولد باشد من با میل سفر کردن پا به جهان گذاشته ام. بیست و دو سال بیشتر نداشت که بسیاری از کشورهای اروپا فرانسه، انگلستان، بلژیک، هلند، لوکزامبورک، آلمان، سویس، لهستان، مجارستان، ایتالیا را دیده بود و به قدر رفع نیاز به زبانهای رایج آن کشورها سخن می گفت. تاورنيه جواهر فروش بود و سی سال قبل از شاردن به ایران مسافرت کرده بود. جمعاً نه بار کشور ایران را دیده بود. تاورنيه در شرح مسافرتهای خود به مشرق زمین چند سفرنامه نوشته است، همه این سفرنامه ها پر از اطلاعات گرانبهایی است که در کتابهای مشابه آنها را نمی توان یافت. مؤلف به زبان فارسی آشنایی نداشته و نوشته هایش خالی از اشتباه نیست.
تاورنيه به همه امور روزمره ای که در اطراف خود دیده توجه و علاقه نشان داده و به لطف همین اشتغال ذهنی است که از انواع خوراکها و افشرده های آن عهد، پوشاک مرد و زن،وصف دقیق شهرها و ساختمانها، انواع شغلها و شیوه زندگی صاحبان مشاغل اطلاع حاصل می کنیم.
سفرهای تاورنيه میان سالهای ۱۶۳۲ تا ۱۶۶۸ میلادی صورت گرفت. سفر اول او در زمان شاه صفی نوه شاه عباس بزرگ و سفرهای دیگرش در زمان شاه عباس دوم و شاه سلیمان ( صفی دوم ) بود. تاورنيه در بیان آنچه دیده و نوشته دقت کافی داشته است. مشاغل مختلف مربوط به راهها و روستاها و شهرهای متعدد را به خوبی و درستی توضیح می دهد. در طی سفرهایش با اشخاص سرشناس متعددی روبه رو می شود و اطلاعاتی درباره آنها می نویسد که از لحاظ تاریخی بسیار ارزشمند است.
در مجموع نظر تاورینه درباره ایرانیان بسیار مثبت است و معتقد است که ایرانیان از همه ملل آسیا باهوش ترند و از فرنگی ها در عقل و کفایت هیچ عقب نمی مانند.
فصل دوم :
سیری در تاریخ سیاسی ایران در دوره صفویه

سلطنت شاه اسماعیل اول
( ۹۳۰ – ۹۰۷ ه.ق )
ایران در اواخر دوره تیموری دچار حکومت ملوک الطوایفی و هرج و مرج بود و در مناطق مختلف، ادعای استقلال و سلطنت می شد. چون در ایران قدرت مرکزی و وحدت حکومت وجود نداشت، شاه اسماعیل در مدت کمی توانست مدعیان سلطنت و رقبای خود را از میان بردارد و حکومت واحدی را تشکیل دهد.

هرج و مرج داخلی و عدم قدرت مرکزی یکی از علل مهم انقراض یک سلسله و تشکیل سلسله دیگر است. در طول تاریخ مشاهده شده است که مهاجمین مقتدر توانایی پیدا شده اند اما به علت قدرت و استحکام مبانی حکومت و برتری نظامی ممالک مورد نظر، نتوانسته اند موفقیتی بدست آورده و از میان رفته اند و نامشان جز یاغیان و قیام کنندگان ثبت گردیده است. اگر همین یاغیان و گردنکشان در دوران ضعف حکومتها قیام می کردند، نامشان امروز جزء مؤسسین سلسله ها منظور شده بود .
بی تردید در این میان گروهی می توانستند دست به ایجاد دولت مرکزی واحد و مقتدری بزنند که با گرایشات و آرمان ها و خواسته های توده های عظیم مردم ایران، بیشترین پیوند و نزدیکی را داشته باشد.
شیوخ صوفیه به دلیل اعتبار مذهبشان در میان مردم از پایگاه مهمی برخوردار بودند. قبایل جنگجوی مخالف عثمانی و برخی قبایل ترک آسیای میانه مسقر در آذربایجان، با حمایت نظامی و اجتماعی از درویش متفکری به نام شیخ صفی الدین اردبیلی، اقتداری سیاسی و نظامی به مشایخ صوفیه بخشیدند و پس از مدتی برای تحقق بخشیدن به خواسته های آنان دست به کار شدند و به لحاظ کلاهشان خود را قزلباش می نامیدند. در کشاکش کشته شدن شیوخ و رهبران صوفیه، سرانجام کودکی را به رهبری برگزیدند که پس از مدت کوتاهی، سلسله ای به نام صفویه را در ایران بنیان نهاد .
دوران پادشاهی دودمان شیخ صفی الدین، نخستین دوره ای است که پس از انقراض ساسانیان، سراسر ایران در زیر سلطه یک خاندان اصیل در آمد. اگر پیش از این در سراسر کشور ایران حکومت واحدی وجود داشته است، مربوط به زمان سیطره تازیان و یا سلجوقیان ترک نژاد و یا در روزگار تسلط مغولان بوده است.

شاه اسماعیل که از دست ترکها به ایالت گيلان فرار کرده بود، زیر نظر میرزا علی فرمانروای آنجا قرار گرفت.
« کارکیا میرزا علی والی آن ولایت که از دودمان سیادت و به عظم شأن و رضت از سایر ولاه گيلان منفرد و متمایز و به حسب و نسب ستوده و حمیده و به حسن خلق و اطوار زکیه موصوف و پسندیده بود مقدم شریف آن نوباوه بوستان جلادت و برادر گرامیش سید ابراهیم را به قدوم اعزاز و احترام تلقی نموده، » « مواد عطوفت زیاده گردانیده ومقدم شریفش را به نهایت تعظیم و اجلال تلقی فرمود و گرد و غبار وحشت که بر رخسار ایشان نشسته و آتش خوف که در دل ایشان افروخته بودند، به زلال مهر عطوفت فرو نشاند. » « و روز به روز مواد اخلاص و یک جهتی و یکرنگی کارکیا میرزا علی درجه تزاید و مرتبه تضاعف می پذیرفت و به هر گونه خدمات و مراعات، خود را منظور نظر کیمیا آثار، پادشاه عالی تبار می ساخت. پادشاه والاجاه نزد مولانا شمس الدین لاهیجی قرآن مجید می فرمود. »
« وقتی که به رستم پادشاه خبر رسید که فرزندان سلطان حیدر در گيلانند نامه نوشت و تهدید داد و در نامه یاد کرد چرا منظور نکرده ای، دشمنان مرا نگاه داشته ای در میگدن، این مرتبه اگر فرستادی در میانه ما وتو همان دوستی قدیم خواهد بود و الا کسی بفرستم با سپاه بی حد که دارو درخت لاهیجان را بسوزانند و قتل عام کنم هم گیلان را. البته هر دو را اگر بکشی و اگر خواهی كه در خون ایشان شریک نباشی، زنده هر دو را به خدمت روانه کن که چشم انتظار در راه است. »
در سال (۹۰۵ هـ . ق / ۱۴۹۹ – ۱۵۰۰ م) که شاه اسماعیل صفوی به سیزده سالگی رسید، « به اشارت غیبی و امداد لاریبی در گیلان به اتفاق هفت الی هفتاد نفر به اختلاف روایات، عزم خروج و عروج بر معراج سلطنت و جهانگشایی نمود، و بعد از وداع با کارکیا میرزاعلی حاکم لاهیجان در نهایت جاه و جلال روانه خلخال شد و از آنجا به اردبیل رفته، به شرایط تعظیم و زیارت مرقد شیخ

صفی الدین والد ماجد و آبای کرام پرداخته، از بواطن فیض مواطن ایشان استمداد همت کرد، مادر پیر خود را نیز دیده»، و خاقان عالی جاه، بعد از مشورت یکی از اهل اختصاص را جهت طلب رخصت نزد ایالت پناهی کارکیا میرزاعلی فرستاد و کارکیا به واسطه صفر سن و قلت سپاه و کثرت اعوان و انصار مخالفان، خاقان اسکندر شان را از آن اراده باز می داشت و به نصایح و مواعظ آن جمعیت را از آن داعیه باز می گردانید و دلایل و براهین بر صدق مقال خود اجرا می نمود.
به گفته ی دلاواله، اولادان شاه اسماعیل را با لقب او و شیخ صفی جد بزرگشان صوفی یا ص

وفیان می خواندند و چون نسلشان به حسین (ع) فرزند علی (ع) داماد پیغمبر می رسید، به آنان حسینی نیز می گفتند.
قبل از دوران صفویه صوفی ها و دراویش ایرانی ارادت خاصی به حضرت علی و اولاد او داشتند و به همین جهت با ترکها که سنی بودند خصومت می ورزیدند، برای آنکه مراتب احترامات وارادت خود را به علی (ع) و دوازده امام آشکار کنند، کلاههای مخصوص ۱۲ ترکی (دوازده چین داشت) درست کرده و مقامات مذهبی و سران صوفیان این کلاهها را به سر می گذاشتند.
دلاواله در این زمینه می نویسد : «شاه اسماعیل برای متمایز کردن آیین شیعه و شناسایی پیروان خود به سربازان ترکمنی که در راه او جانبازی می کردند، کلاه سرخی اعطاء کرد تا زیر عمامه به سر گذارند، این کلاه نوک تیزی داشت که از زیر عمامه بیرون می آمد و به علامت علی (ع) و اولادان او، یعنی دوازده ترک بود. بعدها که ترکها ایران را مورد حمله و هجوم قرار دادند و به آزار سران صوفی ها که آنها را دشمن خود می دانستند پرداختند، به تدریج سرگذاشتن این کلاه سرخ منسوخ شد و صوفی ها برای آنکه مورد آزار ترکها واقع نشوند، آنرا از سر برداشتند. شاه اسماعیل که در این موقع می خواست علیه ترکها قیام کند، کسانی را به ایالات و ولایات ایران فرستاد و مخاطرات استیلای ترکها را از نظر استقلال و ملیت و مذهب ایران برای حکام و امرای آن نقاط تشریح کرده و خواستار شد که همگی دست اتحاد به یکدیگر داده و با کمک هم ترکها را از ایران اخراج نمایند. دعوت شاه اسماعیل مورد قبول واقع شد و لشکریانی در حدود صدهزار نفر جمع شدند و شاه اسماعیل با این نیرو به اردبیل که مدفن شیخ صفی الدین بود حمله ور گشت و ترکها را از آنجا بیرون کرد. امراء و حکام نقاط مختلف ایران هم قسم شدند که در راه حفظ استقلال ایران و مذهب شیعه از جان و خون خود مضایقه نکنند و برای آنکه پایداری خود را به این سوگند و تعهد نشان دهند، شاه اسماعیل دستور داد تا کلاههای ۱۲ ترکی سابق را از پارچه قرمز تهیه کرده و

همه سپاهیان آنرا بر سر بگذارند. چون پارچه قرمز در آن موقع به اندازه کافی در دسترس نبود فقط ۱۲ کلاه قرمز درست کردند که شاه اسمعیل به فرماندهان و سرداران خود اعطا کرد و بقیه سربازان بتدریج این کلاه را بر سر گذاشتند. ترکها در نخستین برخورد با ایرانی ها پس از جنگ اردبیل، چون عده ای کلاه قرمز را در مقابل دیدند به آنها قزلباش لقب دادند. اما علت آنکه رنگ قرمز را برای این کلاه ها انتخاب کردند، این بود که ایرانی ها برای علی (ع) مقامی بالاتر از شاه قائلند و معتقد بودند که تاج سلطنت شایسته سر علی (ع) است و چون رنگ طلایی و قرمز از رنگهایی است که در تاج سلاطین به کار می روند رنگ قرمز را برای این کلاههای ۱۲ ترکی برگزیدند و

دراویش و صوفیانی که این کلاه را بر می گذاشتند به همین جهت آنرا تاج نامیدند. بدین ترتیب بود که سربازان ایران و افراد دیگر این کلاههای ۱۲ ترکی را بر سر گذاشته و با افتخار خود را قزلباش می نامیدند.
شاه اسماعیل در ابتدای کار به شروان حمله برد و شروانشاه قاتل پدر خود را در دهکده گلستان مغلوب و مقتول ساخت. سپس باکو را مسخر کرد و ترکمانان آق قویونلو را شکست داد و شهر تبریز را پایتخت و مذهب شیعه دوازده امامی را مذهب رسمی قرار داد و به تخت نشست. او تاجی از پارچه های پشمین قرمز که سقرلاط نام داشت به سر گذاشت.
پس از این پیروزیها، شاه اسماعیل به عراق عرب لشکر کشید و مراد بیک آق قویونلو را شکست داد. او در سال ۹۰۹ هـ . ق فارس را تسخیر نمود. و در سال ۹۱۴ هـ . ق بغداد و عراق عرب جز خراسان را تحت تسلط خویش درآورد.
ازبکان که از بازماندگان مغول هستند در حدود سال ۹۰۴ هـ . ق ماوراء النهر از چنگ اخلاف تیمور به در آوردند. امرای ایشان را که به جوجی پسر چنگیز می رسند، امرای شیبانی می نامند.
مؤسس سلسله ازبکان، محمد شاهی بیک یا شیبک خان بود که در ۹۱۳ هـ . ق خراسان را از پسران حسین میرزای بایقرا گرفت. او در سال ۹۱۶ هـ . ق اسماعیل را تهدید و به ترک مذهب شیعه فراخواند و چون شاه اسماعیل دعوت او را اجابت نکرد، ازبکان به تجاوز کرمان پرداختند.
عامل دیگر این بود که شیبک خان شیبانی خیال شهریاری و آرزوی کامکاری در دماغش متمکن گشته بود و آیین عدل و داد که شیوه سلاطین نیکونهاد است، به ظلم و بیداد مبدل نمود و در فتنه و فساد بر روی عجز و مساکین گشاد و از منهج قدیم و صراط مستقیم « و ان هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه » که کنایه از مذهب حق امامیه و مسلک مستحسن فرقه ناجیه است، عدول نمود.

شاه اسماعیل در ۹۱۶ هـ . ق مشهد را گرفت و ازبکان را در مرو شکست سختی داد و شیبک خان در معرکه جان سپرد. شاه اسماعیل به سبب کینه ی سختی که از او در دل داشت، فرمان داد جسدش را صوفیان خوردند! و کاسه سرش را در طلا گرفتند و از آن جامی ساخته و تا پایان عمر در آن شراب می خوردند. پوست سرش را نیز پر از کاه کرده و با سفیری برای سلطان با یزیدخان فرستادند.

سلطان عثمانی که با شیبک خان به سبب اشتراک مذهب و زبان روابط ومکاتبات دوستانه داشت، از این کار شاه اسماعیل که نشانه ای از عداوت باطنی وی بود، رنجیده خاطر و خشمگین شد. مخصوصاً پسرش سلیم که بعد از او به سلطنت عثمانی رسید، از مشاهده ی سرشیبک خان به قدری متأثر و اندوهگین گشت که کینه ی شاه اسماعیل را پیش از پیش در دل گرفت. بسیاری از مورخان ترک این امر را از علل اساسی جنگ چالدران شمرده اند. به نوشته ی روملو، بعضی از ملازمان موکب همایون در میان کشتگان شیبک خان را یافتند که از غلبه مردم خفه شده، جان تسلیم کرده بود. خاقان اسکندر شأن همان لحظه فرمود که سر پرشور او را از بدن جدا ساخته، پوست کنده و پر کاه کرده و به سلطان با یزید پادشاه روم فرستاد و استخوان کله اش را طلا گرفته، قدحی ساختند و در آنجا شراب ریخته و در مجلس بهشت آیین به گردش در آوردند.
همای دولت سایه سعادت بر آن دیار انداخت و آفتاب طلعت همایون آن خطه میمون را مشرف و منور ساخت، پیک گردون اخبار فتح و نصرت بر مسامح جهانیان رسانید. عالم را به طراوت عدل و داد سرسبز و شاداب گردانید.
در نتیجه این پیروزی، ایران و هندوستان از خطر ترکان رستند و شاه اسماعیل خواهر با برشاه را که به دست ازبکان اسیر افتاده بود به احترام نزد برادر به هند فرستاد و بین با برشاه که در همان اوان، سلسله ای در هند تأسیس کرده بود و شاه اسماعیل صفوی بنیان دوستی محکمی گذارده شد. پس از این فتح اسماعیل زمستان را در هرات گذرانید و در بهار ۹۱۷ هـ . ق به طرف ماوراء النهر عزیمت کرد و تا جیحون پیش رفت و به آذربایجان برگشت.
در سال ۹۱۸ هـ . ق دوباره لشکری به همراهی سپاه با برشاه هند، به ماوراء النهر فرستادف لکن هر دو لشکر شکست خوردند و ازبکان به خراسان و هرات ریختند. شاه اسماعیل به سرعت خود را به خراسان رسانید و ازبکان را فراری داد. سلاطین اوزبک از آوازه قرب وصول موکب ظفر قرین شاهی تزلزل تام یافته پای اقامتشان سست گردید. عنان به صوب مراجعت انعطاف داده به ماوراء النهر رفتند.
دولت عثمانی که در آن زمان به کمال قدرت رسیده بود و تشکیل دولت صفوی را به چشم رقابت و خصومت می نگریست و برای ابراز دشمنی، نزدیک به چهل هزار شیعه را در آسیای صغیر به قتل رسانید.
دشمنان تشیع در شرق اوزبکها و در غرب عثمانیان بودند. در نبردها، شاه اسماعیل همیشه فاتح بود، تا اینکه در سال (۹۲۰ هـ . ق / ۱۵۱۴ م) شکست سختی از پادشاه عثمانی، سلطان سلیم اول خورد. در اثر این شکست مشکلات داخلی آغاز شد. به نوشته روملو « در اوایل رجب در منزل چالدران که در بیست فرسخی تبریز واقع شده آن دو گروه باشکوه به یکدیگر رسیدند. طریق سلاطین روم آن است که در وقت محاربه، جنود خود را با عرابه و زنجیر استحکام داده حصنی به غایت حصین جهت حفظ خود می سازند و تفنگچیان در اندرون آن به انداختن ضربزنگ و توپ و تفنگ می پردازند. »
دلیران هر دو گروه بر یکدیگر ریختند. از کثرت گرد و غبار روی هوا تیره و تار گشت. خاقان سلیمان شأن در آن معرکه هولناک به نفس نفیس مباشر حرب گشته کارزاری کرد که ناسخ سنان سام و اسفندیار گردید. در میان رومیه مشهور است که در آن مصاف شاه عالیجاه چند مرتبه سمند

سعادتمند تا کنار عراده و چپر رانده، عراده را به شمشیر از یکدیگر شکافتند و چون دلاوران سپاه قزلباش به عراده نزدیک شدند، قریب به سیصد ینگچری را در پس عراده به ضرب شمشیر پاره پاره ساختند.
تا آن زمان اسماعیل در میان گروه قزلباش از وفاداری بلاشرط و تقدیس الهی برخوردار بود، اما در اثر این شکست، این تقدیس از بین رفت و قبایل مختلف قزلباش کوشیدند تا در سیاست دربار دخالت کنند.
سلطان سلیم، تبریز را گرفت لکن در مقابل مقاومت سخت مردم پس از دو هفته، از آن شهر رفت و شاه اسماعیل بدانجا برگشت. در نتیجه این شکست، دیار بکر و کردستان، ضمیمه دولت عثمانی شد. شاه اسماعیل در سال ۹۳۰ هـ . ق در حالیکه بیش از سی و هفت سال و چند ماه نداشت درگذشت.
به نوشته های روملو : «تبیین این مقال آنکه روسال قبل از ارتحال آن برگزیده حضرت ذوالجلال بیماری صعب بر مزاج شریفش طاری گشته صوبت آن استقام آن آلام به دو ماه کشید.»
حکمای میيحا دم و اطباي خلافت شمیم هر چند معالجه کردند فایده نداد و ساعت به ساعت ضعف قوت پیدا کرده طبیعت از مقاومت او عاجر گشت. لاجرم در شب دو شنبه نوزدهم شهر رجب آفتاب سپهر اقبال از برج جاه و جلال به مغرب فنا غروب نمود و نیر آسمان سلطنت از اوج عزت و کمال به سرحد زوال نقل فرمود. روز سیم شاه را کار تنگ شد. فرمود امراء عظام را که : مرا به حال خود بگذارید که وداع اول و آخر است. جمله از خیمه بدر رفتند. شاه عالی شان دريا دل ، شاه طهماسب را گفت : ای فرزند نور دیدگي ام ، تونیز در رو به بیرون. او گفت : قربانت شوم ای پدر بزرگوار : مرا بگذر باشم که آن وقت حضرت مرشد کامل را غش روی داد. پس از یکدم شاهزاده دید که پدر عالی گهر سلام داد و رفت که برخیزد قوت نداشت و دست مبارک را دراز کرد باز پیش لب آورد و عقب افتاد. چون شاهزاده بر سر بالین پدر بزرگوار عالی مقدار آمد ، دید که جان شیرین به حق عظیم تسلیم کرده ، تاج شاهی بر زمین زد فریاد و غوغا برداشت.

اوضاع سیاسی ایران و عدم وجود حکومت واحد باعث شد که شاه اسماعیل در اجرای برنامه های خود موفقیت حاصل کند و می توان گفت که وضع آشفته ایران ، بزرگترین علت موفقیت شاه اسماعیل بود.
شاه اسماعیل تشیع را به زور شمشیر به مردم ایران که اکثراً سنی مذهب بودند تحمیل کرد. هر چند که این اقدام شاه اسماعیل با خشونت و قساوت فراوان همراه بود و او در این راه بسیاری از بزرگان عرصه سیاست و مذهب را کشت و خاندانها را بر انداخت و نا موس و عرض مخالفین را دستخوش تجاوز سپاهان قرار داد و کله منارها بر پا نمود و زندگان را به گور کرد و مردگان را از گور بیرون کشید ، با این حال ، موسس دولت صفوی توانست در سرزمین وسیعی از فرات تا جیحون و از دیار بکر تا خلیج فارس ملتي واحد بوجود آورده و كشور را از آسيب نظام ملوك الطوايفي و سلسله امرای محلی نجات بخشید. او مردم را نیز از شر بحثهای گونه گون و کشمکشهای مذهبی و احیاء جنگهای داخلی بر سر مسائل مذهبی و اختلاف در فروع آسوده ساخت.
سلطنت شاه طهماسب اول ( ۹۸۴ – ۹۳۰ هـ . ق)
طهماسب پسر شاه اسمعیل در سال ۹۰۳ هـ . ق / ۱۵۲۴ م یعنی در سن ده سالگی به پادشاهی ایران رسید.
در سالهای آغازین حکومت، تحت قیومت بعضی از امیران بود. او از خلاقیت پدر خود چیزی به ارث نبرده بود. برخوردهای شعله ور شده میان قبایل ترکمن قزلباش مشکلات داخلی زیادی برای او ایجاد می کرد.
طهماسب که سن و سالی نداشت نمی توانست چندان نفوذی در حکومت داشته باشد. دسایس و نزاعهای قبایل ترکمن در طول دوران سلطنت شاه طهماسب و پس از آن در ایام متناوب توان نظامی صفویان را در رویاروی با دشمنان قدرتمندشان عثمانیان، در غرب و ازبکان در شرق، به تحلیل برد. مورخان اصولاً دیدگاه مثبتی درباره سلطنت شاه جدید که مدت پنجاه ودو سال طول کشید

ندارند. اگر برخی معضلات و مشکلات مواجه به آن درنظر گرفته شود، نمی توان درخصوص سلطنت او داوری کاملاً منفی و نامساعدی ابراز داشت.
به نوشته های شاردن، شاه طهماسب نیز مثل پدرش با سه کشور خارجی رابطه داشت : عثمانی، ازبکيه ماوراء النهر وخاندان سلاطین دهلی معروف به مغول کبیر.
در بیشتر دوره سلطنت او ( یعنی تا سال ۹۷۲ هـ . ق / ۷/۱۵۶۶ م ) ، سلطان سلیمان بزرگ بر تخت عثمانی قرار داشت. سلیم ثانی تا دو سال قبل از وفات طهماسب بر عثمانی حکمرانی نمو

د و بعد از او سلطان مراد سوم ( ۶ – ۱۵۷۴ م / ۴ – ۹۸۲ هـ . ق ) فرمانفرمای عثمانی بود.
عبید خان حاکم ازبکیه ( ۹۴۶ هـ .ق / ۱۵۴۰ م ) از دشمنی با شاه تهماسب کوتاهی نکرد.
امور مملکت در نتیجه رقابت امرا مختل شد، چنانکه در سال ۹۳۲ هـ . ق عبيدالله خان ازبک بر خراسان دست یافت و یکباره سپاه ایران را در فیروز کوه هرات در ۹۳۳ هـ . ق شکست داد.
پس از عبیدخان ۱۵۴۰ م / ۹۴۶ هـ . ق دین محمدخان که از خود از بزرگترین دشمنان صفویه بود از مغشوش کردن ولایات شرقی و ترکان عثمانی از غارت حدود غربی ایران هیچ فروگذار نکردند.
در آن اوقات، به کرات جنود ازبکیه و دشمنان خاندان صفویه به میدان کارزار بودند. و در هر مرتبه آن گروه شکست یافته باز می گردیدند. چون ازبکان را تیرمراد بر هدف مقصود نرسید و صبح سعادت از افق طالعشان ندمید از در صلح درآمده حلقه موافقت جنبانیدند.
شاه طهماسب در سال ۹۳۵ هـ .ق در زورآباد ازبکان را مغلوب نمود و برادر خردسال خود بهرام میرزا را به حکومت خراسان گذاشت.
در سال ۹۴۱ هـ . ق سام میرزا بر شاه طهماسب شورید. بعد از رفتن شاه دین پناه از هرات، سام میرزا و آغزوار بر مسند حکومت نشستند و آغزوار خان همگی همت بر ترفیه احوال سپاه و رعیت مصروف داشت و در تنظیم و احترام سادات و موالی و اوساط الناس وادانی اهتمام تمام کرده رایت مرحمت بر افراشت.
و برای رفع اشتباه خودنامه ای به شاه ارسال داشت که : « بعضی منافقان روزگار تباه مرا به مخالفت شاه دین پناه تحریک نمودند، چنین بدحال و گرفتار وبال گردیدم و از ان مخالفت ناپسندیده که باعث بر آن جهل و غرور است پشیمان گشته، انگشت ندامت به دندان تأسف گزیدم. اگر عاطفت شاه دین پناه شامل احوال این مخلص گشته نقوش آن جرایم به زلال عضو شوید، قدم از سرساخته متوجه پایه سریر اعلی می گردم.»
در سال ۹۴۴ هـ . ق والی شروان یاغي نمی شد. شاه طهماسب القاص میرزا برادر خود را به سرکوبی او فرستاد. مردم شروان گفتند که قلعه خود را جز به شاه طهماسب تسلیم نخواهند کرد.

شاه طهماسب خود شروان را فتح کرد و حکومت آن را به القاص میرزا برادر خود واگذاشت. القاص میرزا در سال ۹۵۱ هـ . ق بر برادر عصیان کرد، اما بعد بخشیده شد.
شاه طهماسب در سال ۹۵۶ هـ . ق گرجستان و سالی دیگر شروان را که راه نافرمانی رفته بود، مطیع کرد و در سال ۹۵۸ هـ . ق به تعرض بلاد روم پرداخت و نقاطی از کردستان و ارمنستان را که سلطان عثمانی گرفته بود به تصرف درآورد.
فرمانده سپاه در نبرد با عثمانیها، در سالهای جوانی، پسرش اسماعیل بود و در میان قزلبا

شان طرفداران زیادی داشت.
در سال ۱۵۵۵ م / ۹۶۲ هـ .ق طهماسب اول در شهر آماسیه (آسیای صغیر) پیمان صلحی برقرار کرد تا ایران بتواند زمانی طولانی در صلح به سر برد و به منظور اطمینان از جلوگیری برخی از کوششها در براندازی حکومت از جانب پسر شجاعش، به دستور طهماسب اول، اسماعیل بازداشت و به زندان قهقهه برده شد. او در زمان ۲۰ سال زندانی خود معتاد به تریاک شد.
طهماسب در زمان جنگهای سلیمان قانونی از تبریز به عنوان پایتخت که در معرض خطر بود منصرف شد و قزوین را برای مقر خود درنظر گرفت. به طور کلی درآمدهای طهماسب و جانشینان وی از شش محل مختلف تأمین می گردید که از این قرار می باشد :
اول ) از راه عوارض زمین، فراورده های کشاورزی، دامپروری و گله داری و مانند آن؛
دوم ) از راه گرفتن اجارۀ زمینهای خالصه ؛
سوم ) از راه بستن مالیات بر حریر خام و همه گونه پرند و پرنیان و پارچه های پشمی و پنبه ای ؛
چهارم ) درآمد از محل بهره برداری از کانی ها و سنگهای گرانبها و ماهیگيری در رودخانه ها و دریاهای کشور؛
پنجم ) سودی که از ضرب سکه عائد می گردید، خواه سکه زدن از امتیازهای شخصی پادشاه بود، مثل دوران شاه طهماسب یا آن که چنین امتیازی را به افراد تفویض کرده بود. در صورت دوم هر کسی امتیاز ضرب سکه داشت مبلغ دو درصد از درآمد خود را به خزانه شاهی می پرداخت ؛
ششم ) جزیه مردم غیرمسلمان قلمرو صفوی یعنی اقلیتهای عیسوی، زردتشتی، یهودی، هندو، بودایی و پیروان سایر کشیش ها که متأسفانه آماری از تمامی آنها در دست نیست و منبع و مشخصات آن ذکر شده است که گاهی شاه طهماسب از راه لطف و کرم، جزیه را به اقلیت ها می بخشید، اما پس از یکی دو سال باز بی هیچ گونه آژیری جزیه های عقب افتاده را یک جا مي خواست .
از درآمدهای ثابت و اتفاقی شاه ذکر دو فقره دیگر ضروری است :
اولی ) عوائد حاصل از محل فروش ابریشم خام و عوارض پنبه و منسوجات پنبه ای است.
دومی ) درآمد خزانه شاهی از طریق ضبط اموال مجرمین و ثروتمندان متوفا.
دربار عوائد حاصل از منبع اولی، تنها رقمی که در تواریخ معاصر آمده است بالغ بر سیصد و پنجاه و هفت هزار تومان برابر با یک میلیون و صد و نود هزار لیره استرلینگ دانسته است.
شاه طهماسب در سال ۹۸۴ هـ . ق وفات یافت.

سلطنت شاه اسماعیل دوم ( ۹۸۵ – ۹۸۴ هـ . ق )
چون قلم تقدیر ملک قدیر سلطنت ایران را بلکه جهان را به نام نامی شاه عالم پناه رقم زده بود، نواب شاهزاده اسماعیل میرزا از بدخوئی به حکم پدرش شاه طهماسب در قلمه قهقهه محبوس بود.
طهماسب اسماعیل را بی اندازه دوست می داشت، اما چون رعیت ازبن دل به اسماعیل علاقمند بودند، پدرش می ترسید که مبادا این جوان دلیر سر به شورش بردارد و مدعی تاج و تخت شود.
همگی سرداران و سران لشکر از دلیری، غرور و عزم آهنین اسماعیل میرزا در وحشت بودند و توده مردم عقیده داشتند که اگر روزی اسماعیل از قلعه قهقهه بیرون آید، گروه زیادی از بزرگان سرخ کلاه را از کار برکنار خواهد کرد و بسیاری از برادران خویش را که بر مقامهای بزرگی تکیه زده اند، نابود خواهد کرد.
پس از شاه طهماسب بین سران سپاه در انتخاب جانشین او اختلاف شد. جمعی حیدر میرزا، یکی از پسران او را به تخت نشاندند ولی او به دست گروهی دیگر به قتل رسید.
گروهی اسماعیل میرزا را که نزدیک بیست سال به امر پدر محبوس بود به سلطنت برداشتند.
او به دلیل محبوس بودن در زندان به همه چیز بدبین و به همه کس مظنون بود. و به سبب نومیدی و بدبینی و ترس و وحشتی که داشت دست به قتل عام برادران و برادر زادگان خود زد تا مدعیان سلطنت خود را از میان بردارد. مشوق او در این کار، خواهرش پری خان خانم بود. علاوه بر آن او از مذهب تشیع خوشش نمی آمد، زیرا در جوانی به دست استادی سنی مذهب تربیت شده بود و می خواست مذهب شیعه را براندازد و خطبه و سکه را به نام خلفای راشدین جاری سازد. او عده ای از برادرزادگان و عموزادگان خود را به قتل رساند. تنها مسن ترین آنها خدابنده در شیراز بی گزند باقی ماند، زیرا به واسطه ناراحتی چشم، اسماعیل در آغاز او را بی خطر می دید.
« آن حضرت خلفا را از منصب عزل نموده، چون به مسامع علیه عالیه از ضیافت متولیان امور شرعیه آذربایجان رسیده بود مجموع را معزول ساخت. »
شاه اسماعیل دوم شخص نالایق و بی کفایتی بود و از کشورداری و سیاست بهره ای نداشت. او به میگساری و لاابالی گری پرداخت و آنقدر باده نوشید که مست شد و با این مستی به سال ۹۸۵ هـ . ق درگذشت. جمعی از مورخین نوشته اند که مرگ او بر اثر دسایس خواهرش پری خان خانم صورت گرفته است، زیرا شاه اسماعیل متوجه نقشه خواهرش شد که می خواست او را از بین ببرد و با تطمیع جوانی که شربت دار شاه بود در معجون م

کیفی که عادت به مصرف آن داشت سم ریخت و بر اثر همان سم در حال مستی درگذشت.
شرح این واقعه به این شرح است که اسمعیل میرزا در شب یکشنبه سیزدهم رمضان به اتفاق حسن بیک حلواچی اوغلی که به او نهایت علاقه داشت و هم صحبت شبانه روزی او بود از دولتخانه به عزم سیر بیرون آمده تا پاسی از شب در کوچه ها می گشتند. بعد از آن به دولتخانه آمده و در خانه حسن بیک که به دولتخانه اتصال داشت به خواب رفت و تا ظهر درها از داخل بسته بود.

وقتی آنها را در این وضع دیدند، حسن بیک زبان به صد تشویش بیان نمود که « شب وقت افطار افیون خالص خورد، به من هم داد و بعد از طعام خوردن که اراده سیر کوچه ها کرد، ترکیب افیون دار خورده اما آنچه به من داد نخوردم و در وقت سیر به در حمامی رسید، حلوا فروشی نشسته بود. از حلول و کلیچۀ او بسیار تناول نمود، چون به منزل آمدیم گفت صباح نزدیک است فلونیای دیگر می خوریم و می خوابیم. چون حقّه فلونیای او را که همیشه سر آنرا من مهر می کردم آوردند، علامت مهر ضایع شده بود. گفتم سر این حقّه به مهر و نشان من نیست. اقبالی به سخن من نکرد و فلونیا درآورده، خود زبان از معتاد به کار برد و به مبالغه تمام به من داد اما من کمترک خوردم و هر دو خوابیدیم. چاشتگاه که بیدار شدیم خود را به این حال دیدم که مشاهده می کنید. » و بدینسان شاه اسماعیل دوم در سال ۹۸۵ هـ . ق درگذشت.
سلطنت سلطان محمد خدابنده ( ۹۹۶ – ۹۸۵ هـ . ق)
بعد از درگذشت شاه اسماعیل دوم، جانشینی وجود نداشت تا بر تخت سلطنت بنشیند، زیرا که همه را به قتل رسانده بود.
به نوشته ی افوشته ای نطنزی :
« بعد از حدوث واقعه نواب شاه اسماعیل و انتقال او به جوار مغفرت ملک اطوار جلیل، چون از اولاد ذکور شاه دین پناه کسی که فرق فرقد سایش زیبنده تاج پادشاهی و ذرات فایض البرکاتش سبب رفاهّیت و فراغت رعّیت و سپاهی باشد در پایه سریر فلک نظیر نمانده بود، اعاظم امرای ذوی الاقتدار و اکابر ارکان دولت عالم مدار، رقم سلطنت و پادشاهی بر ناصيه حال عفت مآل شاهزاده

عصمت قرین، ناموس العالمین زبده حاصل افلاک و انجم پریخان خان خانم که منظور نظر تربیت شاه دین پناه بود، کشیدند و به اتفاق حسنه احرام حریم آن حرم محترم بسته، روی توجه به علیاحضرت عتبه علیه آوردند. ………. شاهزاده مشارالیها از این معنی ابا و امتناع نموده و به هیچ وجه من الوجوه به قبول این اراده با امراء همداستان نگشت، و بر زبان آورد که با وجود برادر بزرگ مرا ارتکاب چنین امر از قاعده حزم و ضابطه عقل غریب و بعید می نماید.»

در عالم آرای عباسی آمده است که : « نواب مهدعلیا مؤسس و مرتب امور گشته، هیچ مهمی بی امر و اشاره علیه او فیصل نمی یافت و نواب سکندرشأن مراعات خاطر شریفه او بسیار می کرد.»
در سال ۹۸۵ هـ . ق سلطان محمد میرزا که در شیراز بود به قزوین آمد و به جای برادر نشست که به او لقب خدابنده داده شد. او به زودی در اثر ناراحتی چشم کور شد. این کوری مانع از ان شد که وی به عنوان سلطان به وظایف خود بپردازد و چون این امر او را بر این سمت نامناسب ساخت، به ناچار اداره دولت را به همسر خود که شاهزاده خانمی ایرانی بود، محول کرد. با این عمل مخالفان زیادی به وجود آمد، به طوریکه شاه نتوانست مانع قتل همسرش شود.
در سال ۹۸۹ هـ . ق علیقلی خان شاملو که در خدمت عباس میرزا پسر سلطان محمد خدابنده در خراسان بود، از اطاعت پادشاه سرپیچیده و عباس میرزا را سلطان خواند. سلطان محمد، پسر بزرگ خود حمزه میرزا را به خراسان فرستاد و عثمانی ها وقت را مغتنم شمرده دوباره به شروان حمله بردند. چون حمزه میرزا نتوانست غائله خراسان را فرو بنشاند، سلطان محمد در سال ۹۹۱ هـ . ق به تسخیر هرات که در دست عباس میرزا بود رفت و اهالی هرات تسلیم نشدند و گفتند اگر سلطان، سلمان اعتمادالدوله وزیر خود را که سبب عزل علیقلی خان شاملو شده به ایشان نسپارد، عباس میرزا را به تخت سلطانی خواهند نشانید. سلطان چنین کرد و اعتمادالدوله به دست قزلباشان هرات کشته شد و سلطان محمد بدون اینکه به گرفتن هرات نائل بیاید ناچار به دفع عثمان پاشا سردار سپاه عثمانی حرکت کرد. حمزه میرزا در محاصره هرات پافشاری کرد و عاقبت بین او و عباس میرزا بدین گونه صلح شد که خراسان و هرات در دست عباس میرزا و عراق در دست حمزه میرزا بماند. پس از این قرار داد، حمزه میرزا به مقابله با عثمان پاشا رفت و در

جنگی که در تبریز به سال ۹۹۳ هـ . ق اتفاق افتاد، عثمان پاشا شکست خورد و به کردستان فراری شد. حمزه میرزا در سال ۹۹۴ هـ . ق در نزدیکی گنجه به دست جمعی از امرای ترکمان و افشار کشته شد، در خراسان حتی امیری که تربیت دومین شاهزاده یعنی عباس را بر عهده داشت، وی را علیه شاه برانگیخت، شورش توسط شاهزادگان وفادار به شاه برطرف شد. پنج سال بعد نایب السلطنه توسط خدمه خود به قتل رسید. متعاقب آن در خراسان مجدداً اغتشاش داخلی آغاز شد و فاتحین این نبرد عباس را برای سلطنت نامزد کردند و با او به سوی پایتخت (قزوین) در

حرکت شدند. بدینسان خدابنده ضعیف و ناتوان از سلطنت خلع و با پسر سوم خود به سیاهچال افکنده شد. یک طبیب ونیزی به نام جیووانی مینادوئی ناآرامیهای ذکر شده را تأئید می نماید. این طبیب از سال ۹۸۷ هـ . ق تا ۹۹۴ هـ . ق مدتی را با هیأتی ونیزی در حلب و استامبول بسر برده

بود و لشکرکشی را از دید ترکها توصیف می کند. چون آشنایی او با جریانات ایران تنها از گفته های تفنگداران ترک است.
گزارش دیگر از جیووانی باتیستا وچینی اهل توسکان بجای مانده است. او در سال ۹۹۴ هـ . ق / ۱۵۸۴ م به فرمان پاپ سفری به ایران کرد و اوضاع را در نامه های خود توصیف می کند. برداشت او از محمد خدابنده چنین بود که شاه سلطان ضعیف و قابل ترحم است، به طوریکه همه کارها از جانب پیروانش انجام می گرفت.
سلطنت شاه عباس اول ( ۱۰۳۸ – ۹۹۶ هـ . ق )
عباس میرزا در ۹۹۶ هـ . ق به قزوین وارد شد و به تخت سلطنت نشست و پدر او سلطان محمد خدابنده که در شیراز بود، سلطنت او را تصدیق کرد.
شورشیهایی که در دوره سلطان محمد خدابنده در ایران اتفاق افتاد، ازبکان و عثمانیان را به تجاوز به ایران واداشت و شاه عباس در ابتدای سلطنت با این دو مشکل روبرو شد.
او قزلباشان وفادار به شاه را به دور خود جمع کرد تا بتواند قدرت را به دست گیرد و با سرحداران (در مرزهای عثمانی) شروع به پیمان صلح کرد. تا بتواند بدون اینکه از پشت مورد تهدید قرار گیرد، ازبکهای تاراجگر را در شمال و شرق از بین ببرد.

شاه عباس اول ناچار با دولت عثمانی صلح کرد و تبریز و شروان و گرجستان و لرستان یعنی قسمت عمده شمال غربی را به آن دولت واگذار نمود و به دفع عبدالمؤمن خان پسر عبدالله خان ثانی پادشاه ازبک که مشهد را در محاصره داشت، پرداخت ولی در تهران بیمار شد و پنجاه روز بستری بود. عبدالمؤمن خان در آن مدت مشهد را گرفت و جمع کثیری را کشت و نفایس آستان قدس، از آن جمله کتابخانه گرانبهای آنجا را غارت کرد و سپس بر نیشابور و دامغان مسلط شد و همین که از سلامتی شاه اطلاع پیدا کرد خراسان را تخلیه نمود. شاه عباس اول پس از اعاده صحت، به دفع کسانی که در مدت بیماری او سرکشی کرده بودند پرداخت و یزد و کرمان و گیلان و لرستان را به اطاعت آورد. پس از آنکه اوضاع ناآرام و متشنج کشور آرام شد، شاه شروع به کاستن قدرت قزلباشان در داخل کشور کرد، و به جای آن لشکری با تجهیزات نو و کاملاً متشکل از نجبای جوان (نجیب زادگان) که اغلب قفقازی بودند، به وجود آورد. با کمک والیان جدید، حاکم نشینان ناحیه لار و جزایر بحرین را به تصرف خویش درآورد و حتی چند منطقه جدید دیگر در قفقاز را نیز بدانها افزود.
وی در سیاست خارجی این تفکر قدیمی را تجدید کرد که با شاهزادگان مسیحی اروپایی توافق نامه هایی منعقد کند تا ترکان را به زانو درآورد و لذا به تدریج تعداد معتنابهی از سفرای خود را به تمام دربارهای اروپایی گسیل داشت.
به طور کلی او از خود تعصب کمتری نسبت به مذاهب نشان می داد، اما با علاقه کافی نیز به ترویج و تقویت تشیع پرداخت و رفتار ملایمت آمیز وی نسبت به پیروان سایر مذاهب داشت که این امر وجهه ویژه ای به دربار شاه عباس از نظر سیاست خارجی آن بخشیده بود. او به اقلیتهای مذهبی توجه بسیار می کرد و در دوره او فرمانهایی جهت بهبود اوضاع اجتماعی آنان صادر شد

و حتی زمانی که مسیحیان مورد ایذاء دولت عثمانی قرار گرفتند، از آنان حمایت کرد. وی با زشتیهای اخلاقی از جمله درغگویی و دزدی مبارزه کرد و بیرون شدن از حد اخلاق، مجازات سختی به دنبال داشت و همین امر در به وجود آمدن امنیت اجتماعی تأثیر زیادی گذاشت.
یکی دیگر از اقدامات عباس اول در زمینه سیاست مذهبی، جلوگیری از خروج مسافران و زوار اماکن متبرکه به خارج از کشور بود و این امر بدان جهت بود که از خروج پول ایران به خارج از کش
اگر کسی چنین اجازه ای می یافت، در عوض می بایست مبالغ زیادی به شاه می پرداخت. ممنوعیت خروج ایرانیان، آنان را بیشتر به زیارت اماکن مقدس داخل کشور مانند مشهد و قم تشویق کرد و البته این ممنوعیت مورد تأئید و استقبال مردم نبود.
با امنیت و آرامشی که در دوران سلطنت شاه عباس بزرگ پدید آمد، قاطبه مردم ایران به تدریج مرفه ترین و خوشبخت ترین مردمان مشرق زمین گردیدند.
ازدیاد داد و ستد و اجتماع آحاد ملیتهای مختلف در ایران، ذوق و رغبت شاه به هنرهای زیبا و تشویق ارباب صنایع و هنرمندان، همه عواملی بود که بنیانهای اجتماعی را تحکیم کرد و مروج تفریحات و سرگرمی های همگانی گردید. بر اثر احداث جاده ها و کاروان سراها و افزایش مرابطات میان نقاط کشور پهناور صفوی قهوه خانه ها، می خانه ها و شربت خانه های متعدد به وجود آمد و همین مراکز بود که همانند کشورهای اروپایی به ویژه انگلستان و فرانسه قرن هجدهم میلادی، میعادگاه فضلاء و هنرمندان و محفل انس موسیقی دانان و نقاشان عهد شد.
شاه عباس سال اول در سال ۱۰۰۰ هـ . ق پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و این پسر را به کمال آبادی و زیبایی رسانید و در ولایات دیگر به خصوص مازندران بناهای بسیار کرد و گفته شده است تا هزار کاروانسرا ساخت. در سال ۱۰۱۷ هـ . ق دستور داد که رصدخانه هولاکو را در مراغه تعمیر کنند و در سال ۱۰۲۸ هـ . ق امر داد حفر کوهرنگ را که در زمان شاه طهماسب شروع شده بود به پایان برسانند. شاه عباس اول به واسطه فتوحات درخشان و حسن تدبیر در اداره مملکت و آثار خیر خود، بزرگترین پادشاه ایران بعد از اسلام است ولقب بزرگ را که اروپائیان بر او گذاشته اند کاملاً سزاوار اوست، مگر آنکه در زندگانی خصوصی مرتکب اعمالی شده که او را مستوجب نکوهش می سازد، مانند قتل صفی میرزا پسر ارشد خود به سال ۱۰۲۲ هـ . ق به تهمت قصد طغیان و کور کردن دو پسر دیگر و قتل عام گرجستان و کشتن زیردستان به اندک سوء ظنی.
به گفته ی شاردن، از اینکه شاه عباس سزاوار لقب «بزرگ» بود، حرفی نیست. مورخین اروپائی مانند سرجان ملکم، هرچند خشونت ها و سختگیریهای او را عذری موجه نیاورده اند، ولی اغماض کرده از انظار پوشیده اند. اما کشتن پسر ارشد خود صفی میرزا، کور نمودن برادر دیگر موسوم به خدابنده میرزا و سوانح دلخراش که متعاقب آن قضیه پیش آمد، صفحه سیاهی در جریده پرافتخار پادشاهی او قرار می دهد.

در دوره جکومت شاه عباس اول، وضع تربیت ولیعهد تغییر کرد و به جای اینکه به دست مربیان لایق سپرده شود تا به رموز مسئولیت مهم کشور داری آشنا گردد، در اندرون و دور از انظار، به دست زنان و خواجه سرایان سپرده می شد.
لارنس لكهارت در این مورد می نویسد :
« شاه عباس اول به علت بیم از پسرانش یا بر اثررشك به آنان رسم خطرناک و مضری را بدعت گذاشته ولیعهد را به اتفاق سایر شاهزادگان سلطنت در حرم محصور می کرد. ولیعهد می بایستی آن قدر در آنجا به سر برد تا زمانی فرا رسد که وی با دستهای کاملاً ناآزموده خویش زمام امور را به دست گیرد.»

وقتی شاه عباس اول مرد، از میان هیچ یک از پسران و برادران بی شمارش جانشین نداشت. خوشبخت ترین آنها نابینا و دیگران معدوم شده بودند. شاه در آغاز جوانی دچار بیماری نقرس شد که دلاواله آن را نوعی بیماری فرانسوی ذکر کرده است.
« در تاریخ شب پنجشنبه،شهر جمادی الا.لی، حال بر آن حضرت متغیر گشته، آثار موت از بشره همایون لایح گردید. هنگام طلوع صبح، داعی حق را لبیک اجابت گفته، طایرروح پرفتوحش، از قفس بدن پرواز نمود، به عالم قدس شتافت. »
شاه عباس اول در سال ۱۰۳۸ هـ . ق در اشرف (بهشهر کنونی) به سن ۵۹ سالگی وفات یافت و در کاشان و سپس در قم مدفون گردید.
سلطنت شاه صفی ( ۱۰۵۲ – ۱۰۳۸ هـ . ق )
پس از مرگ شاه عباس اول، پسری از وی وجود نداشت تا وراث تاج و تخت شود از این رو سلطنت به نوه وی سام میرزا که نام صفی بر او نهاده شد رسید.
« شب دوشنبه چهارم جمادی الثانیه ( ۱۰۵۲ – ۱۰۳۸ هـ . ق / ۱۶۴۲ – ۱۶۲۸ م) با بعضی از علماء و فضلاء مثل میرزا حبیب الله ولد سید حسن مجتهد، جبل العاملی و ملاحسنعلی ولد ملاعبدالله شوشتری و میرزا غازی ولد حکیم کاشف یزدی و غیره مشورت نموده در همان ساعت سعد کمر و شمشیر نواب صاحبقرانی فردوس مکانی شاه اسمعیل انارالله برهانه را به میان اشرف همایون بسته در عمارت عالی قاپو تخت و سریر پادشاهی نشانیدند و به مبارکی آن جشن عظیم صدای نقاره و نفیر به گوش ساکنان هفت اقلیم رسانیدند. »
در دوره حکومت وی صفویان در آخرین جنگها با دشمن قدیمی خود عثمانیان درگیر بودند. در سال ۱۰۴۵ هـ . ق / ۱۶۳۵ م مراد چهارم شهر تبریز و استانهای نواحی آن و عراق عرب را به تصرف در آورد.
در سال ( ۱۰۴۸ هـ . ق / ۱۶۳۸ م ) شاه صفی موفق شد مجدداً ارمنستان و آذربایجان را به تصرف خویش درآورد، اما بغداد کماکان در تصرف ترکان باقی ماند.
در عهد صفی اول، که درایت پدران خود را نداشت، در دستگاههای مملکتی بی نظمی به وجود آمد و در واقع سیستم جدید نظامی ایران که شاه عباس بنیان گذار آن بود، از هم پاشیده شد.
با به سلطنت رسیدن شاه صفی کنترل شاه بر تجارت از میان رفت در حالی که در زمان شاه عباس اول تجارت ابریشم در انحصار شاه بود. شاه صفی به واسطه دریافت مقادیر معتنابهی رشوه از جامعه ارامنه به هرکسی پروانه خرید ابریشم داد.

شاه صفی نیز رایت صنم پرستی بر افراشته با شوخ چشمان طّناز مدام به خوش باشی های شبانه پرداخت و در شرابخواری گوی سبقت از همگان ربوده و بی قدح و پیاله به سر نبرد و در حالت مستی فرامین جنون آمیزی صادر می کرد.
« شاه صفی در مراجعت از مشهد در کاشان در ۱۲ صفر ۱۰۵۲ هـ . ق / ۱۲ م ۱۶۴۲ م در آغاز سی و یک سالگی، بر اثر افراط در شرب مُرد. و او را در قم به خاک سپرد. این پادشاه عیاش و بی کفایت، بی رحم در مدت سلطنت بالنسبه کوتاه خود سالی نبود که جمعی را یا نکشد و یا از حلیه بصر عاری نسازد و در این عمل حتی از کشتن محارم و نسوان حرم سلطنتی دست بر نمی داشت و به قدری او در این عمل زشت اصرار داشت که اکثر بزرگان کشور از سرداران و صدر مستوفيان و شاهزادگان خاندان سلطنتی به دست او برافتادند.»

در زمان مرگ او، این سرزمین دیگر در تهدید خطرات خارجی و مخصوصاً در تهدید امپراتوری عثمانی نبود. و همین وضع نسبتاً آرام ومطلوب بود که به شاه صفی چهره ای مقبول می داد ولی نباید فراموش کرد که این آرامش در سایه تلاشهای رجال مختلفی چون وزیر اعظم ساروتقی بود. در شخصیت صفی اول نقاط ضعیف چندی وجود داشت که نقش قاطع در افول و زوال نهایی ساختار امپراتوری صفوی ایفا کرد. اینها عبارت بودند از فقدان قابلیت و اهلیت صفی در مقام شاه مملکت وقدرت نامحدود شاه مستبد و تمرکز آن در شخص خودش (مخصوصاً از زمان شاه عباس اول)، تقویت روند حذف امرای قزلباش و افزایش تمرکز دولت.
شخصیتی چون شاه عباس اول لازم بود تا بتواند از این موقعیتهای عالی در راه تعالی ایران و مردم آن بهره بگیرد. مردی چون صفی با ذهن و شخصیتی ناتوان که جسماً هم ضعیف بود، برای مقامی چون سلطنت بسیار کم و بی مقدار بود.
سلطنت شاه عباس ثانی (۱۰۷۷ – ۱۰۵۲ هـ . ق )
پس از فوت شاه صفی پسر نه ساله اش عباس میرزا به نام شاه عباس ثانی در پانزدهم صفر ۱۰۵۲ هـ . ق به تخت سلطنت ایران جلوس نمود و چون هنوز طفل بود، اختیار کارها به دست امرا افتاد و میرزا تقی اعتمادالدوله وزیر سابق مازندران که صدراعظم بود، به عنوان نیابت سلطنت زمام جمیع امور را به دست گرفت.
او به استحکامات قندهار که از مدتها قبل عامل اختلاف بین صوفیان و پادشاهان مغول بود حمله برده آنرا جز ایران ساخت.
در زمان عباس دوم سیستم و تشکيلات نظامی بار دیگر شکل گرفت اما پس از مدتی حتی دسته توپچیان نیز منحل شد.
شاه اکثر اوقات خود را در اندرون می گذراند تا بالاخره فساد در دستگاههای دولتی، کشور را به انحطاط نزدیک ساخت. به تدریج وزیر وی اعتمادالدوله از قدرت خاصی در دربار برخوردار شد ولی امرای دیگر با او از در مخالفت درآمدند و بالاخره در سال ۱۰۵۵ هـ . ق شاه جوان را به قتل او وا داشتند.

با وجودی که در عهد وی یهودیان مورد تعقیب قرار گرفتند، اما وی در مقایسه با اسلافش از تعقیب مذهبی به دور بود. و معتقد به اصل آزادی مذهبی بود و با پیروان همه مذاهب یکسان رفتار می کرد.
به نوشته های سیبلا شوستر والسر از ززمان شاه عباس مرسوم شد که شاه فقط قرنبه برادران و برادر زادگان خود را با سيم گداخته ي نقره ای از بین می برد، ولی عباس دوم به منظور جلوگیری از هرگونه مداوایی دستور خارج کردن تمام چشم را داد.
از کارهای خوب شاه عباس دوم، در ابتدای پادشاهی خود دادن قریب یک کرور تخفیف مالیاتی به مردم ایران بود و این عمل پس از بیدادهای عهد شاه صفی، شاه جوان را محبوب عامه قرار داد.
دیگر صدور فرمانی بود در منع شرب شراب و سخت گیری در این کار بود. اما این منع دوامی نکرد چه شاه خود از همه زودتر توبه شکست و چنان در شرب مدام افتاد که اغلب اوقات بر اثر این عمل از توجه به امور ملکی نیز غافل می ماند و با هر کسی و ناکسی به باده گساری می نشست.
اگرچه شاه هیکلی قوی داشت و سوارکار خوبی بود، سرانجام در سی سالگی به شدت مریض شد و پس از یکسال انتظار مرگ در سال ۱۰۷۷ هـ . ق / ۱۶۶۶ م درگذشت.
تاورنيه علت مرگ او را در اثر بیماری حنجره می داند، کمپفر علت مرگ وی را عفونت ذکر کرده است.
سلطنت شاه سلیمان (صفی میرزا، شاه صفی دوم) (۱۱۰۵ – ۱۰۷۷ هـ . ق)
شاه عباس ثانی دو پسر داشت، یکی صفی میرزا و دیگری حمزه میرزا، بعد از شاه عباس ثانی صفی میرزا به نام شاه صفی دوم در سال ۱۱۰۵ هـ . ق به سلطنت رسید. پس از تاجگذاری ایران در اثر قحطی و گرسنگی و شیوع بیماریها در وضع ناگواری قرار گرفت. حاکم جوان نیز خود بیمار بود.
منجمین معتقد بودند که این حالت در اثر انتخاب ساعت غلط تاجگذاری بوده است و او را قانع کردند که دوباره تاجگذاری کند و نام جدیدی انتخاب نماید. بدین ترتیب صفی دوم مجدداً به نام سلیمان به سلطنت رسید.

شاه سلیمان کفایت لازم در امر کشورداری از خود نشان نداد و آن اقتدار و اراده ای که شاه عباس اول در مواقع بحرانی از خود نشان می داد در عهد سلیمان و همچین در عهد جانشین وی وجود نداشت. نظارت بر امور مملکت در دست اطرافیان وی بود و او اسماً در رأس نهادهای سیاسی و مذهبی قرار داشت.
وزیر وی ریاست شورای سلطنتی یعنی امر نظارت بر رؤسای کشوری، لشکری و بالاخره مذهبی را در اختیار داشت، که با حیله و تزویر و چاپلوسی و تملق اعتماد کامل وی را به خود جلب کرده بود.
او که در حرمسرا بزرگ و تربیت شده بود بدون تحصیل، به اخلاق زنانه بار آمده بود، زیرا وی ازهم خوابه اي چرکسی متولد شده بود و از سیاست و کشورداری بی اطلاع بود و در عین حال بریدن گوش و بینی و درآوردن چشم از کارهای معمولی او بود و بیشتر اقامتش را در حرمسرا به شرب خمر می گذرانید.
از بزرگترین خوشبختی های شاه سلیمان این بود که همسایگان خارجی ایران هیچکدام قدرت لازم نداشتند و همه گرفتار اوضاع داخلی خود بودند و در تمام مدت سلطنتش واقعه خارجی مهمی برای کشور وی نداد. در روزگار شاه سلیمان، آثار انحطاط و ضعف روز افزون دولت صفوی در همه شئون به چشم می رسید.
دوران بیست و هشت ساله سلطنت وی از ( ۱۱۰۵ – ۱۰۷۷ هـ . ق / ۱۶۹۴ – ۱۶۶۶ م) تا زمانی که فرزند نالایقش شاه سلطان حسین بر تخت نشست فاقد هرگونه امتیاز و درخشش است. زیرا جنگ ایران و عثمانی مدتها پیش تمام شده و قرار داد صلح زهاب در ۱۰۴۹ هـ . ق مرزها را مشخص ساخته بود و ازبکان نیز آن را شرارت گستاخی دیرین را از دست داده بودند. آرامش و آسایش بر سراسر جامعه و کشور ایران حکم فرما بود، آسایش و آرامشی که ناشی از بیکارگی و تن پروری و عیاشی بود. کشور رو به سراشیب سقوط می رفت که نه مردم می توانستند وضع خویشتن را دریابند نه شاه و درباریان غافل آزمندش می دانستند که این عیاشیها و ناپروردگیها و تجملها و ثروت اندوزیها سرانجام به کجا خواهد انجامید.
شاه در کارهای دولتی علاقه چندانی از خود نشان نمی داد و با وجودی که از جانب فرستادگان اروپایی به این امر ترغیب می شد حاضر به لشکرکشی علیه ترکان نبود. در دوران سلطنتش بارها از طرف پرتغالیها به او پیشنهاد شده که به ترکها اعلان جنگ دهد و مواردی پیش آمد که می توانست با اندک عده ای پیشرفتهای قابل ملاحظه ای بکند و غنایم زیادی به دست آورد.
بدین ترتیب در زمان شاه سلیمان هیچگونه کوششی برای ارتباط بیشتر با جهان و جهانیان صورت نگرفت. مگر اینکه هیئتی از ایران به سیام رفت و ارتباطی هرچند زودگذر با این کشور دور آسیایی برقرار گردید.

سلیمان مجازات محکومیت به مرگ را دوست نداشت و علاقه ای زیاد به آرامش و ملایمت نشان می داد. با وجود پرورش در حرمسرا در سوارکاری و تیراندازی بی مهارت نبود.
در سال ۱۰۸۹ هـ . ق / ۱۶۷۸ م طبق فرمانی که سلیمان در حال مستی امضاء کرده بود، رؤسای مذهبی یهودیان در اصفهان به قتل رسیدند و برخی نیز با پرداخت مبالغ زیادی از اعدام رهایی یافتند. سانسون از رفتار پسندیده شاه با مسیحیان صحبت می کند، بنابر نوشته شاردن سلیمان برعکس به کشیش دومان که در زمان عباس دوم به عنوان مترجم در دربار خدمت می کرد اعتماد نداشت زیرا هیچ علاقه ای به کشیشان نداشت.

کروسینسکی در مورد او می نویسد :
«پادشاهی بدخوی و بدسرشت و عجول و غضوب و بی رحم و بی شفقت و خودبین و ناهموار بوده است.»
عادت ناپسند او عادت موروثی به مسکرات بود، هر روز صبح به نوشیدن می پرداخت و در حالت مستی به خشونتهای غیرقابل تصوری مانند بریدن اندام، اعدام و قتل می پرداخت.
شاه سلیمان در سال ۱۱۰۵ هـ . ق / ۱۶۹۴ م در پنجاه و سه سالگی بعد از سی سال سلطنت، بر اثر زیاده روی در شرابخوری، در اثر سکته درگذشت. و در قم دفن شد.
– سلطنت شاهسلطان حسین (حسین میرزا) (۱۱۵۳ – ۱۱۰۵ هـ . ق )
شاه سلیمان در روز پنج شنبه پنجم ذی الحجه ۱۱۰۵ هـ . ق درگذشت و پس از او امراء دولت و خواجه سرایان برای اینکه امور کشور را به دلخواه خویش در دست گیرند و بدون بیم، اغراض شخصی خود را به موقع اجرا گذارند حسین میرزا را که شاهزاده ای ضعیف النفس و موهوم پرست بود، در چهاردهم ذی الحجه برابر با ۶ اوت ۶۹۴ م بر تخت صفویه نشاندند.
«مرگ پدرش در اثر مسکرات چنان در وی اثر گذاشت که نخستین اقدام دولت وی مجازات مرگ برای نوشیدن شراب بود. حتی دستور داد ساختمان خمخانه شاهی را که سالیان دراز برای تهیه شراب دایر بود به کلی ویران سازند.»
سلطان حسین قلبی داشت با رأفت ولی از خصایص پادشاهی محروم بود. تحت تأثیر امراء خائن و مغرض و عالم نمایان ریاکار که او را بازیچه دست خویش قرار دادند، از این رو در آغاز سلطنتش اقدام به بست قرار داد مدرسه ها، شکستن خمها، بستن ابواب میکده ها، رنجاندن پیروان ادیان مختلف از عيسوی، زردتشتی و غیره نمود. حتی فرق مختلف اسلامی اذیت و آزار بسیار دیدند. نزاع شیعه و سنی بالا گرفت و صوفیان مجبور به ترک دیار شدند. ضعف در ارکان دولت رخ داد،

خدمتگزاران لایق و امراء دلسرد گشتند و سلسله صفویه با قدمهای سریع روبه زوال و انقراض رفت. از طرف دیگر یک قرن امنیت و پیش نیامدن حادثه مهمی پس از شاه عباس بزرگ، اهالی بلاد و لشکریان را تن پرور و خوشگذران نموده بود و به دلیل همین لشکر افغان توانست با کمال سهولت خود را از قندهار به اصفهان رساند. در آن زمان قندهار جزء بلاد ایران بود و برای جلوگیری از طغیان آن حدود شاه سلطان حسین، گرگین خان والی گرجستان را که به کیش اسلام درآمد و از امراء لایق به شمار می رفت به حکمرانی آنجا مأمور کرد. گرگین خان دست تعدی به مال و جان

دراز کرد و شکایت افغانان در دربار صفوی مؤثر نیفتاد، بلکه گرگین خان « میرویس » را که دارای حسب و نسب و از قبیله بزرگ افغان بود و سمت کلانتری قندهار را داشت، دستگیر و به اصفهان فرستاد و تقاضای حبس او را نمود. میرویس که مرد باهوش بود به زودی ضعف دولت صفوی و بی کفایتی سلطان حسین را دریافت و نزد او تقرب حاصل کرد و اجازۀ زیارت خانه خدا را گرفت و در این سفر از علمای سنت فتوی گرفت که محاربه با شیعیان موافق احکام شرع است. پس از مراجعت به اصفهان در بدگویی از گرگین خان دقیقه ای غافل نماند و شاه صفوی را به او بد گمان کرد تا

اینکه موفق شد دوباره کلانتر قندهار شود. میرویس پس از ورود به قندهار با رؤسا قبایل از در دوستی درآمد و آنان را به مخالفت با دولت ایران تشویق کرد و فتوی علماء سنت را حجت قرار داد. او در ظاهر با گرگین خان اظهار موافقت می کرد تا اینکه او را دعوت نموده با همراهانش به قتل رساند.
سلطان حسین چاره ای جز جنگ ندید اما در هر دفعه شکست می خورد.
بعد از میرویس برادرش میر عبدالله بجای وی نشست و مایل بود که با دولت ایران صلح کند ولی محمود پسرمیرویس از در مخالفت درآمد و او را به قتل رساند. در همان اوقات اوضاع ایران آشفته بود. کردها تا نزدیک اصفهان آمده بودند و آزاد خان ابدالی هرات را گرفت.
عربهای عمان دست تعدی بر جزایر خلیج فارس دراز کردند.
این اوضاع و احوال محمود را در اندیشه آن انداخت که قصد سایر بلاد ایران نماید. بنابراین با کمال سهولت از راه سیستان به کرمان آمد و انواع ظلم و ستم به اهالی آنجا نمود. و یکی از سرداران نامی ایران بنام لطفی خان افغانان را به سختی شکست داد و آنان را از شهر بیرون کرد ولی به زودی معزول شد. برادرش فتحعلیخان هم که سمت وزارت داشت و در دفع فتنه افغان کمک می کرد به دسیسه حکیم باشی یکی از ملانمایان از کار برکنار شد وحتي از دیده محروم گشت. والی گرجستان که در دفع لزگیها اقدام می کرد از طرف سلطان حسین به اوامر شد تا دیگر در امور آنها دخالت نکند که در این صورت لزگیها شیروان و شم

اخی را گرفتند و در مقابل این حوادث سلطان حسین به دعا و انابت مشغول گردید و ملاها مردم را توبه می دادند و در بستن شرابخانه ها نهایت کوشش و جدّیت به عمل می آمد!
در سال ۱۱۳۵ هـ . ق محمود با بیست و پنج هزار مرد افغان و بلوچ از سیستان به کرمان آمد و آن شهر را گرفت. اما قلعه ارک و یزد را نتوانست به تصرف درآورد. و به اصفهان آمده و سلطان خواست با دادن پانزده هزار تومان او را از تسخیر اصفهان منصرف سازد، اما ضعف دولت صفوي بر او آشکار شده و به گلناباد در دو فرسنگی اصفهان آمد.

در جنگی که بین لشکر ایران و سپاه افغان رخ داد، فتح نصیب افغانان شد. محمود فرح آباد و پس از آن جلفا را تصرف کرد و اصفهان محاصره شد و دهات زیبای اطراف آن خراب شد.
در یکی از روستاهای اصفهان ( اصفهانک ) جمعی از سکنه اطراف گرد آمده و بر افغانان تاختند و بسیاری از آنها را کشتند. عمو و برادر و دو پسر عموی محمود به هلاکت رسیدند. محمود سیستانی با ده هزار مرد برای دستیابی به اصفهان نزدیک شهر گشت ولی محمود او را ب

فریفت و به حکمرانی مستقل خراسان وی را امیدوار کرد و از آن خیال منصرفش کرد.
« در سال ۱۱۳۵ هـ . ق در حالی که دیگر رمقی برای اهالی پایتخت باقی نمانده و هر روز صدها نفر از گرسنگی هلاک می شدند شاه سلطان حسین از شهر خارج شد و در دهکده فرح آباد با میر محمود ملاقات نمود و با قرار دادن جقۀ سلطنتی بر فرق او از سلطنت استعفا داد و با دست خود سلسله صفویه را ساقط کرده دو روز بعد میر محمود فاتحانه وارد اصفهان شد و در عمارت چهلستون تاجگذاری کرد. »
-سلطنت شاه طهماسب دوم
( ۱۱۴۵ – ۱۱۳۵ هـ . ق )
در سال ۱۱۳۵ شاه سلطان حسین با سپردن تاج سلطنتی به محمود افغان به دست خود سلسله صفویه را منقرض کرد.
محمود ابتدا خواست از روی عدل حمکرانی کند و چند روزی در آسایش حال اهالی بکوشد. ولی این رفتار نیکو چندان طول نکشید و محمود تبدیل به یک وحشی خونخوار شد و ایرانیان نیز زیر بار او نرفته در فکرانتقام بودند، اوضاع پریشان ایران روس و عثمانی را به فکر آن انداخت تا از این خوان یغما نصیبی برند. لشکر امپراطور روسی به داغستان آمد و در بند را گرفت و عثمانی ها به همدان حرکت کردند. اهالی قزوین بر افغانان تاخته دو هزار نفر آنان را کشتند. محمود نیز وقتی از سرکشی مردم قزوین مطلع گشت، « تغییر سلوک داده و دست به کشتار رؤسای قزلباش و بازماندگان خاندان صفوی زد. »
محمود از بیم آنکه مبادا اهالی اصفهان مانند سایر نقاط بر افغانان بتازند، دست ستم بگشاد و سیصد نفر از امراء ایران را دعوت کرد و همه را به قتل رسانید و دویست طفل آنانرا از شهر بیرون برد، بکشت و امر کرد تا ۱۵ روز اصفهان را قتل عام کردند و محمود مبتلا به مالیخولیا شد و در آخر افغانها اشرف را به سلطنت برداشتند.
اشرف چون میخواست با حیله اساس حکمرانی خود را مستحکم نماید در آغاز بنای خوشرفتاری با اصفهانیان را نهاد.
پسر سلطان حسین که طهماسب میرزا نام داشت در موقع محاصره هرات در زمان محمود از اصفهان خارج شده بود، چون خبر فتح آن شهر را بدست افغانیان شنید عنوان

پادشاهی برخود نهاد و می خواست با واگذاشتن داغستان، شیروان، گیلان، مازندران و استر آباد به دولت روس با مساعدت روسها مجدداً بر تخت نشنید و همچنین از عثمانیها کمک خواست ولی آنان در خواست او را رد کردند و کردستان، ایروان، نخجوان، مراغه، خوی و ارمنستان را تحت تصرف خود در آوردند.
تبریزیان با نداشتن توپ در مقابل لشکر عثمانی به قدری از خود شجاعت به خرج دادند که پس از کشتن بیست هزار از دشمن را به هلاکت افکندند و در کوچه و برزن با آنها جنگیدند و در آخر به شرط اینکه با عیال و فرزندان خود در امان باشند به اردبیل رفتند و تبریز را خالی از سکنه گذاشتند

.
در سال ۱۱۳۷ بین روس و عثمانی چنین توافق شد که تمام ایالات سواحل دریای خزر تا ارس متعلق به روسها باشد و ایالات غربی و شمال غربی در تصرف عثمانی ها باقی بماند و یکدیگر را در پیشبرد این مقصود کمک نمایند و هر کس را لایق می دانند پادشاه سایر ایالات ایران کنند.
چون اشرف مطلّع گشت و دانست که شاید طهماسب را بر تخت نشانند. « از در حیله درآمد و سفیری به استامبول فرستاد جمعی از علماء سنت را به طرف خود جلب کرد که چون افغانان حکمرانی شیعه را از ایران بر انداختند ورایت اهل سنت برافراشتند جنگ دولت عثمانی با آنان و موافقتش با دولت روسیه که حکومت نصاری است بر خلاف شرع انور است. همچنین در میان لشکر ترکان که به اطراف اصفهان می آمدند، اختلاف انداخت و آنان را شکست داد ولی برای جلب رضایت دولت عثمانی ایران را رها کرد و غنایم را مسترد داشت.»
« و کلیه بلاد که به دست عثمانیان بود یعنی کرمانشاه و لرستان و همدان و نهاوند و مراغه و تبریز و خوی و زنجان و گنجه و قراباغ و تفلیس و نخجوان و شیروان را قطعاً متعلق به آنان شناخت. در عوض دولت عثمانی سلطنت اشرف را در ایران به رسمیت شناخت و سلطانیه و ابهر و طارم را به او مسترد کرد و قرار شد اسم اشرف در سکه و خطبه بیاید و حجاج ایرانی با امیری که اشرف تعیین خواهد کرد به مکه بروند. »
اشرف فکر می کرد دیگر آسوده می تواند در سایر ایالات ایران غیر از آنها که در دست روسها افتاد

ه بود حکمرانی کند که ناگاه دست قدرت از آستین نادرشاه بیرون آمد.
نادر نه تنها عهدنامه را امضاء نکرد بلکه در اندک مدتی افغانان را به روز سیاه نشانده و از ایران براند و دست تعدی عثمانی ها را کوتاه نمود. ایلات از دست رفته ایران را پس گرفت و دامنه فتوحات خود را تا پایتخت هند رسانید.
می توان گفت سلسله صفویه در زمان سلطان حسین منقرض گردید اما طهماسب میرزا که به خود لقب شاهی داده بود در فرح آباد مازندران به سر می برد و از برای خود ترتیب درباری داده بود. و فتعلیخان قاجار برای پیشبرد اهداف او با او همراهی می کرد.

نادر دست محمود را از خراسان کوتاه کرد و نیشابور را به نام شاه طهماسب گرفت و او را ملقب به طهماسب قلیخان یعنی غلام طهماسب کرد. «نادر ابتدا در ۱۴ صفر ۱۱۳۹ هـ . ق فتحعلی خان رئیس ایل قاجار قوانلو را کشت، وطهماسبقلی خان به جای او سردار کل سپاهان شاه طهماسب گردید.»
در سال ۱۱۴۲ هـ . ق نبردی که در مهماندوست دامغان بین نادر و اشرف رخ داد، افغانان شکست خورده و نادرشاه طهماسب را در دامغان گذاشته و خود به پایتخت صفویه آمد و در مورچه خورت جنگی بین ایران و افغان رخ داد و اشرف شکست خورد.
پیش از اینکه نادر برای وضع افاغنه ابدالی عازم شود از روسیه درخواست نمود تا تمام ولایات ساحلی دریای خزر را به ایران واگذارد. دولت روسیه به خاطر تلفات بسیاری که از بدی آب و هوای آن مناطق دیده بود با عقد معاهده ای در رشت به سال ۱۱۴۵ آن نواحی را به ایران واگذار نموده و تخلیه در بند و باکو را موکول به وقتی کرد که ایران ایروان و قفقازیه را از عثمانی پس بگیرد و راه استیلای ایشان را به سواحل خزر ببندد. هنگامی که نادر به جنگ با افاغنه ابدالی به شرق کشور رفته بود شاه طهماسب سپاهی فراهم نمود و به جنگ با عثمانیان پرداخت که در این زمان عثمانیها دست به حیله ای زده و علی پاشا فرمانده سپاه عثمانی و احمدپاشا والی بغداد به طور ناگهانی کرمانشاه را تسخیر نموده و تا همدان پیشروی کردند. شاه طهماسب از ایروان دست کشیده به همدان برگشت و در قریه کروجان سپاه ایران شکست خورده و شاه طهماسب به اصفهان فرار کرد. و آنچه نادر به زحمت به دست آورده بود در مدت یک ماه از دست داد.
احمدپاشا به خاطر ترس از نادر با شاه طهماسب معاهده صلحی منعقد کرد که به موجب آن شهرهای تفلیس و گنجه و ایروان و نخجوان و شماخی به عثمانی واگذار شد و رود ارس مرز بین دو کشور تعیین گردید «در مقابل قرار شد که عثمانیها به پادشاه صفوی در اخراج روسها از دربند و شیروان و گیلان یاری کنند و به زائرین اماکن مقدسه عتبات اجازه ورود بع بین النهرین بدهند و دو کشور در اصفهان و استانبول کنسولگری دایر نمایند.»
سلطنت شاه عباس سوم

( ۱۱۴۸ – ۱۱۴۵ هـ . ق)
شکست مفتضحانه طهماسب در جنگ با عثمانیان در سال ۱۱۴۵ هـ . ق بهانه ای به دست نادر داد و سعی کرد تا به ارکان دولت بفهماند که وی لیاقت سلطنت را ندارد. بنابراین در طی مجلسی شاه طهماسب دوم را خلع و فرزندش به نام شاه عباس سوم را که طفلی شیرخوار بود جانشینی وی کرد وی شاه عباس را به قزوین فرستاد و خود نیز «با مقام نیابت سلطنت کل ایران به تنبیه بختياریها رفت.»
زمانیکه در سال ۱۱۴۷ روابط بین روسیه و عثمانی تیره شد. نادر موقع را مناسب دید و روسها را تهدید کرد که اگر ایالات قفقاز را تخلیه نکنند با ترکها علیه آنان متحد خواهد شد. روسها به ناچار قبول کرده و طبق معاهده گنجه قفقاز به ایران برگردانده شد. پس از آن نادر عازم کرمانشاه شد و سپس به کرکوک رفت و در جنگ با احمد پاشا، به دلیل کمک عثمانیان شکست خورد، اما باز برای جنگی دیگر آماده شد که این بار پیروز شد و به قفقازیه و داغستان لشکرکشی نمود.
او پس از پیروزیهایی که به دست آورد و نواحی که به تصرف ایرانیان درآمد، مجلس تشکیل داده و همه بزرگان و کدخدایان و قضات را دعوت نموده و در حضور آنان گفت که من ایران را از چنگ افاغنه و ترکان و روسها نجات داده و هر کاری می توانستم انجام دادم. حالا از میان شاه عباس سوم و شاه طهماسب دوم هرکدام را که می خواهید به سلطنت بردارید که من خیال استراحت دارم و می خواهم در خراسان به آسودگی زندگی کنم.
اما حاضرین اعلام کردند که ما فقط تو را لایق می دانیم. بنابراین نادر با شرایطی تاج سلطنت را بر سرگذاشته و در «۲۴ شوال ۱۱۴۸» یعنی دوازده روز به نوروز مانده تاج سلطنت برسرگذاشت و نادرشاه خوانده شد.
با تمام این احوال، نمی توان گناه سقوط دولت صفویه را تنها بر روی شانه او قرار داد، زیرا بر اثر آرامش طلبی و تن پروری دربار صفوی، در طول مدتی نزدیک به نود سال، شمشیر دولت قزلباش دیگر تیزی و برندگی خود را از دست داده بود.
«از زمان عقد قرارداد صلح ۱۰۴۹ هـ . ق بین ایران و عثمانی تقریباً دیگر جنگی برای قزلباشان پیش نیامد و در این میان تنها باید جنگ و فتح قندهار را مستثنی نموده این دوره طولانی آرامش و آسایش موجب شد که دربار صفوی از آن فعالیت و کوشش و جوشش روزگار شاه اسماعیل و ش

اه طهماسب و شاه عباس بیفتد و دیگر دستها و مغزها جز به تجاوز حقوق ضعفا و گردآوردن سیم و زر و اسباب تجمل و تفنن نیاندیشد و نگراید.»
شاه اسماعیل که توانسته بود با پشتیبانی مریدان خود و سران ایلات و طوایف مختلف خاندان صفویه را پایه ریزی کند و با تقویت مذهب شیعه و ایجاد وحدت مذهبی، پایه های سلطنت خود را استوار کرد اما جانشینان او از راه اصلی منحرف شده و در ایمان و عقیده سران قزلباش سستی و خلل پیدا شد.
شاه عباس اول با محدود کردن قدرت قزلباش و بسط املاک سلطنتی و تشکیل قشون جدید، بنیان سست حکومت صفوی را محکم کرد، اما جانشینان او هرکدام به سهم خود در ضعف و انحطاط این سلسله کوشیدند.
شاه صفی عده زیادی از شاهزادگان و خدمتگزاران و خادمین دربار را از میان برد و باعث دلسردی و یأس خادمین شد. صغر سن شاه عباس ثانی باعث شد که امور مملکت به دست درباریان فاسد و متملق بیفتد و هرکسی به میل خود هر اقدامی که صلاح می دانست بنماید.
در زمان شاه صفی و شاه عباس ثانی سستی و خرابی اوضاع مشهود نبود زیرا تشکیلات و سازمانهایی که به دست شاه عباس استوار بود هنوز پابرجا بود، ولی از زمان شاه سلیمان ضعف تشکیلات حکومت صفوی و انحطاط به خوبی مشاهده می شود.
تربیت ولیعهد به دست زنان و خواجه سرایان به جای تربیت ولیعهد زیرنظر مربیان کارآزموده موجب شد که شاه نسبت به امور مملکت داری ناآگاه باشد و همچنین نفوذ روحانی نماها مخصوصاً در زمان حکومت شاه سلطان حسین در اداره مملکت تا جایی که قدرت شاه در مقابل آنها هیچ شمرده می شد.
در ابتدای کار صفویه ایلات استاجلو، روملو، شاملو، افشار و تکلو، ذوالقدر و قاجار و طوایف دیگر مشاغل مهم مملکت را اشغال کردند. شاه عباس برای تضعیف این دستجات که موقعیت خاصی برای خود قائل بودند، دستجات جدیدی را وارد کار کرد و اشرافیت را از میان برد و کم کم مشاغل و مناصب از ایلات ترک نژاد گرفته شد و به عناصر دیگر واگذار شد.
عده زیادی از گرجیان که به ایران کوچ کرده بودند نیز مسلمان شده و شاه عباس این طبقه را نیز تقویت نمود. کم کم مقامات حساس از دست طوایف قزلباش خارج شد و بین این دو طبقه کینه و دشمنی به وجود آمد و هر دسته برای از بین بردن رقیب خود فعالیت می کرد. در نتیجه هرج و مرج در دستگاه قدرت موجب ضعف دربار شد.

فرورفتن سران قزلباش در ناز و نعمت و تبدیل شدن لباسهای پشمی به لباسهای زربفت و نان و دوغ به خوراکیهای گوناگون و حب شاه و مقام و جمع آوری ثروت، ایمان آنان را متزلزل کرد و اطاعت آنها نسبت به مرشد کم شد و برای اشغال مقامات و مشاغل با یکدیگر اختلاف پیدا کردند. سلاطین نیز مقام روحانی خود را فراموش کردند و علاوه بر این شرابخوری و عیاشی و ظلم و ستم پرداختند.
فصل سوم
– مروری بر تاریخ سیاسی گیلان بعد از اسلام
بخش اول
۳ – ۱ – گیلان در دوره فرمانروایی آل کیا
۳ – ۱ – ۱ -گيلان در دوره اوليه اسلامي
مردم گیلان در پیش از اسلام آزاد و مستقل زندگی می کردند و با تشکیل پادشاهیهای کوچک بر قلمرو خود حکومت می کردند. بعد از ظهور اسلام و سقوط امپراتوری ساسانیان، سراسر ایران از رود فرات تا جیحون و از خلیج فارس تا اراضی قفقاز به دست اعراب افتاد.
گیلانیان، دیلمیان و طبریان در پناه رشته کوههای البرز به مقاومت قهرمانانه ای دست زدند و از ورود تا زیان به سرزمینهای خود جلوگیری کردند. قسمتهای وسیعی از کرانه های خزر مخصوصاً گیلان، در سایه وضع طبیعی و جغرافیای خود و به نیروی پایداری و استقامت و دلاوری مردان سلحشور و آزاده خویش تا دو قرن و نیم بعد از حمله اعراب در برابر سیل خروشان لشکر اسلام مقاومت کردند. رشته کوههای بلند و صعب العبور البرز از یکسو و آبهای متلاطم دریای خزر از سوی دیگر این خطه را به صورت دژ جنگی مستحکمی درآورده بود که ساکنان آن را در مقاومتهای دلیرانه علیه مهاجمان عرب یاری می کرد.
با تمام توانایی و قدرتی که کشورگشایان عرب در آن زمان داشتند، ساکنان کرانه های دریای خزر مخصوصاً گیلان سر به اطاعت آنان فرود نیاورده و استقلال و آزادی خویش را حفظ کردند.
تا سال ۶۲ هـ . ق گیل گیلانشاه ناحیه وسیعی از گیلان تا گرگان را زیر فرمان داشت. در این سال دابویه پسر ارشد گیل گیلانشاه به جای پدر نشست. پادوسیان که در زمان پدر مأمور اداره رویان بود، به فرمانروایی همان خطه قناعت ورزید. خاندان دابویه تا سال ۱۴۴ هـ . ق به استقلال تمام و شکوه بسیار بر گیلان واطراف آن سلطنت می کردند و به سبک ساسانیان سکه زده و آتشکده ها را فروزان نگه می داشتند.
در اواخر قرن دوم هـ . ق با آمدن علویان فراری از جور و ستم خلفای عباسی به گیلان، این منطقه مرکز فعالیت شیعیان و مخلصان دستگاه خلافت گردید. نخستین علوی مشهوری که به دیلمان پناه برد، یحیي بن عبدالله نوه امام حسن مجتبی (ع) بود.
او در زمان خلافت هارون الرشید و از بیم وی به سرزمین دیلمان پناهنده شد.
در تاریخ بیهقی آمده است که وقتی که مرد علوی خروج کرد، هارون الرشید نگران شد و پس از مشورت با یحیی برمکی، فضل بن یحیی (فرزند یحیی برمکی) را به خراسان و ری و طبرستان برگزید و او را مأمور دفع علوی نمود. فضل که در نهان با علویان همداستان بود، یحیی بن عبدالله را به صلح و سازش دعوت کرد.

پذیرش این امر را منوط به این کرد که هارون امان نامه ای به خط خود برای او بفرستد. هارون قبول کرد و یحیی به بغداد عزیمت نمود.
پس از یک سلسه رویداها، یحیی بن عبدالله زندانی شد و به دستور هارون الرشید به قتل رسید.
قرن سوم هجری شاهد شدت يافتن مهاجرت علویان به گیلان بود.
رفتار علویان و بسیاری دیگر از کسانی که خلق و خوی اسلامی آنان رنگ زوال نپذیرفته بود مردم دیلم را فریفته رفتار و باورهای دینی آنان ساخت. در شورشی که در طبرستان و دیلمان به شکل یک قیام روستایی بر ضد خلیفه و سرداران او روی داد، حسن بن زید علوی که از نوادگان امام حسن مجتبی و مرد مورد احترام مردم بود، در رأس این قیام قرار گرفت و بدین ترتیب پایه های حکومت علویان شیعه زیدیه در این سرزمین مستقر گردید. در این هنگام تنها گیلان و دیلمان بود که توسط فرماندهان محلی اداره می شد و بقیه نواحی ایران زیر فرمان کارگزاران خلیفه بودند.
زمانی که حسن بن زید بر طبرستان حکومت می کرد، سلاطین محلی گیلان در زادگاه خود همچون گذشته فرمانروایی داشتند و حتی بر نواحی دیگر نیز فرمان می راندند.
از جمله این سلاطین و فرمانروایان خاندان وهسودان بودند که در قرن سوم هجری در گيلان حکومت می کردند. و هسودان پسر مرزوبان اولین پادشاه از سلسله خود در گيلان بود. وی همزمان با قیام حسن بن زید بر قسمتهای وسیعی از گيلان فرمانروایی داشت.
در زمان فرمانروایی وهسودان و خاندان او حسن بن زید و جانشینانش در طبرستان حکومت می کردند و با گيلان روابطی صمیمانه و مؤدت آمیز داشتند و هر بار که خطری برای آنان پیش می آمد به گيلان و دیلمان پناه برده یا از مردم این سامان یاری می خواستند.
وهسودان قبل از مرگ خود جستان را به جانشینی خود انتخاب کرد.
ناصر خسرو به هنگام عبور از ولایت طارم در مورد جستان می نویسد : «گفتند آن امیر را قلعه بسیار در ولایت دیلم باشد و عدل و ایمنی تمام باشد. چنانکه در ولایت او کسی نتواند از کسی چیزی ستاند و مردمان که در ولایت وی به مسجد آدینه روند همگی کفشها را بیرون مسجد بگذارند و هیچ کس کفش آن کسان را نبرد و این امیر نام خود را بر کاغذ چنین نویسد که «مرزبان الدیلم جیل جیلان ابو صالح مولی امیرالمومنین » و نامش جستان ابراهیم است».
ملک جستان که اسلام آورده بود از متحدان حسن بن زید بود، گویا در اعتقادات مذهبی خویش استوار و ثابت قدم نبود، چنانچه چند بار تغییر دین داده، گاه مسلمان و گاه زرتشتی می شد.
حسن بن زید یکبار دیگر در سال ۲۶۰ هـ . ق به دیلمان پناه برده و به یاری دیلمان جان خود ر

ا نجات داده که این تاریخ مصادف است با شروع قدرت یعقوب لیث و پیروزیهای وی در جبهه های نبرد علیه مخالفان.
شرح واقعه از این قرار است که عبدالله سنجزی یا سگزی رقیب یعقوب و مدعی فرمانروایی خراسان و سیستان چون در برابر حریف توانایی مقاومت نیافت به نیشابور محمدبن طاهر رفت. یعقوب از محمدبن طاهر خواست که دشمن را به وی تسلیم نماید، اما تقاضای او مورد قبول واقع نشد و ناچار به نیشابور لشکر کشید. محمدبن طاهر چون احساس کرد که در برابر حریف قدرت مقاومت ندارد تسلیم شداما عبدالله سجزی از نیشابور گریخت و به طبرستان نزد حسن بن زید رفت.
یعقوب به تعقیب وی پرداخت و هنگامی که به ساری نزدیک شد، طی پیامی از حسن بن زید تقاضا کرد دشمن را به وی تسلیم نماید، زیرا که او قصد جنگ ندارد و چنانچه مقصودش حاصل شود، راه بازگشت در پیش خواهد گرفت. حسن نیز مانند محمدبن طاهر به قبول تقاضای یعقوب تن درنداد.یعقوب فرمان جنگ صادر کرد و حسن بن زید شکست خورد و با جمعی از سران سپاه و اطرافیان خویش به دیلمان پناه برد.
یعقوب ساری و آمل را به تصرف درآورد و مالیتها را وصول کرد و آنگاه به تعقیب حسن برخاست اما نزول مداوم باران مانع پیشروی سپاه او شده و خسارات فراوانی به وی وارد ساخت. در مرز گيلان و طبرستان، کوهستانی وجود داشت که تنها راه عبوراز آن تنگنای سخت و ناهموار و باریک بود. یعقوب چون عبور سپاه خود را از این کوره راه، به احتمال حمله جنگجویان دیلمی، خطرناک تشخیص داد فرمان بازگشت صادر کرد. در حقیقت نیز دیلميان آماده حمله به سپاه یعقوب لیث بودند.

طبری می نویسد که زنان مردم آن ناحیه به مردانشان گفتند، بگذاریدش به این راه درآید، که اگر درآمد زحمت او را بس کنیم. با ما که او را بگیریم و برای شما اسیرش کنیم.
به گفته ی ابن اثیر « زنان دیلمان به مردان گفتند بگذارید داخل شود و ما شما را از جنگ او بی نیاز خواهیم کرد، محاصره خواهیم کردو با سنگ خواهیم کشت».(۱)