یاد خدا و قرب و نزدیکی به خدا

یاد خدا و قرب و نزدیکی به خدا
مقدمه :
«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغدو اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون لا يستوى اصحاب النار واصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون‏».
ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا داريد; و هركسى بايد بنگرد كه براى فردا [ى خود] از پيش چه فرستاده است و[باز] از خدا بترسيد. در حقيقت‏خدا به آن چه مى‏كنيد آگاه است.و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان‏را دچار خودفراموشى كرد; آنان همان نافرمانان‏اند. دوزخيان بابهشتيان يكسان نيستند، بهشتيانند كه كاميابانند».

گرچه همه دستورها براى تهذيب است ولى اين آيات مباركه ارتباطمستقيمى با تهذيب نفس دارد. هر خطرى كه ديگران را به كام كشددر اثر نسيان نفس است، لذا فرمود: «يا ايها الذين آمنوااتقوا الله

و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله‏» آن گاه‏فرمود نظير كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كرده‏اند بلكه هم‏چون كسانى باشيد كه به ياد خدايند. اوليا به ياد خدايند و خداهم به ياد آن‏هاست و آن‏ها را هم به ياد خودشان متذكر مى‏كند.كفار و منافقان از خدا غفلت كردند خدا هم آن‏ها را از خودشان‏اغفال كرده است. اين‏كه فرمود: «يا ايها الذين آمنوا اتقواالله و لتنظر نفس ما قدمت لغد» آن گاه فرمود: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله‏» يعنى مانند اين گروه نباشيديعنى نظير گروه ديگر باشيد. اين كه فرمود: «لقد كان لكم فى‏رسول الله اسوة حسنة‏» يا در باره حضرت ابراهيم سلام الله‏عليه فرمود: او اسوه شماست‏يعنى مانند اينها باشيد. قرآن نمى‏فرمايد خدا را فراموش نكنيد كه بشود يك دستور العمل خشك ويك اصل كلى، بلكه مى‏فرمايد: مانند آنان كه خدا را فراموش‏كردند نباشيد; يعنى عده‏اى بودند كه خدا را فراموش كردند و به‏دام نفاق و كفر افتادند و به سرنوشتشان هم رسيدند. اين، به‏اصطلاح همان بيان قاعده است‏به ذكر موردش كه اكتفا به يك امرعلمى محض. پس از اين طرف هم كسانى هستند كه به ياد خدايند وخدا هم به ياد آن‏هاست كه فرمود: «فاذكرونى اذكركم‏» و كسانى‏هستند كه به ياد خدايند و خداوند آن‏ها را به ياد خود آن‏هاانداخته است كه: اليوم هم «اشهدهم على انفسهم‏» هست. امروزهم كسانى هستند كه خدا آن‏ها را به ياد خود آن‏ها

انداخت و خودآن‏ها را نشان خودشان داد. نه اين «و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسيهم انفسهم‏» تاريخ برمى‏دارد و نه آن «اشهدهم على‏انفسهم‏». اينها قضاياى تاريخى نيست كه در فلان سال شمسى ياقمرى يا ميلادى اتفاق افتاده باشد، اگر كار مال روح است نسيان‏روح يا ياد روح منزه از زمان و مكان است. آن‏ها كه خودشان رافراموش مى‏كنند يا به ياد خودشان هستند اين در افق زمان نيست.قهرا آن «اشهدهم على انفسهم‏» در يك جناح، و اين «انسيهم‏انفسهم‏» در جناح ديگر است.اين كه به ما فرمود: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله‏» يعنى‏كونوا كالذين اشهدهم على انفسهم. امروز هم هستند كسانى كه خداآنها را نشان خودشان مى‏دهد و آنها خودشان را مى‏بينند; يعنى ازراه خودشناسى به ياد حق مى‏رسند. آيه ۱۰۵ سوره مائده، طبق بيان‏سيدنا الاستاد علامه طباطبائى رضوان الله تعالى عليه به‏منزله شرح اين آيه است‏يعنى «يا ايها الذين آمنوا عليكم‏انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم‏» به منزله شرح اين آيه است.

چهار نوع قرب در آيات قرآن
شما تقريبا اين چهار دسته آيه‏را در قرآن كريم به ياد داريد كه درباره اين است كه خدا به‏انسان نزديك است، فقط با انسان سخن مى‏گويد: دسته اول اين است‏كه شما دعا كنيد خدا نزديك است: «و اذا سالك عبادى عنى فانى‏قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان‏» در همين آيه مباركه هفت‏مورد خدا از خود به ضمير متكلم وحده ياد مى‏كند. آن قدر مساله‏قرب خدا مطرح است كه گرچه پيامبر صلى الله

عليه و آله و سلم‏در سؤال واسطه است اما در جواب، ديگر واسطه نيست، چون‏نفرمود: اذا سالك عبادى عنى فقل انى قريب بلكه فرمود: اگر از تو سؤال‏كردند من خودم جواب مى‏دهم براى اين كه من به تو از تو نزديك‏ترم، به آن‏ها از آن‏ها نزديك‏ترم، به سؤال از خود سؤال نزديك‏ترم‏و امثال آن. نشانه قرب را در همين نحوه جواب فهماند، ديگرنفرمود تو در جواب آن‏ها بگو از تو سؤال مى‏كنند ولى من جواب‏مى‏دهم. اين دسته اول آيات كه فقط اصل قرب را مى‏فهماند. دسته دوم آيات اين است كه در سوره مباركه

واقعه مى‏فرمايد افراد وپرستارانى كه در بالين محتضر هستند نگران‏اند، خدا مى‏فرمايد:شما با اين كه به بيمار نزديك‏ايد من از شما به او نزديك‏ترم:«و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون‏» يعنى و هو يبصر اماو لكنهم لا تبصرون يعنى نه اين كه نه شما مى‏بينيد نه او مى‏بيند اوالان در يك حالى است كه ما را خوب درك مى‏كند، ما را خوب‏مى‏شناسد، اما شما نمى‏دانيد كه ما يعنى من با مامورانم به اين‏محتضر از شما كه در بالين او هستيد نزديك‏ترم. دسته سوم آيات‏كه نزديكى بيش‏تر را مى‏رساند

همان است كه در سوره مباركه «ق‏»مشخص كرد و فرمود: «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به‏نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» در اين نوع سوم سخن اين‏نيست كه خدا به ما از ديگران نزديك‏تر است‏بلكه سخن بر اين است‏كه خدا به ما از آن رگ حيات ما نزديك‏تر است. نوع چهارم همان است كه در سوره مباركه انفال آمده است كه خدابه ما از خود ما نزديك‏تر است «و اعلموا ان الله يحول بين‏المرء و قلبه‏». خوب قلب ما همان حقيقت ماست، منظور اين جرم‏مادى كه هر انسان يا هر حيوانى دارد كه نيست. اين كه خدا فرمودحرف ما را كسى درك مى‏كند كه داراى قلب باشد:

 

«لمن كان له قلب‏او القى السمع و هو شهيد» كسى كه داراى دل باشد حرف ما رادرك مى‏كند منظور اين قلب مادى كه نيست‏خوب اين قلب مادى راهمه دارند و ممكن است قلب يك انسان منافق يا كافر را وقتى‏متخصص قلب معاينه مى‏كند بگويد اين قلب سالم است، اما قرآن‏در باره همين فرد مى‏فرمايد: «فى قلوبهم مرض‏» پس منظور قلب‏مادى نيست، قلب انسان همان روح انسان است، همان است كه يا طيب‏و طاهر است‏يا معصيت‏كار كه: «و من يكتمها فانه آثم قلبه‏»خوب، پس قلب ما همان حقيقت ماست چيز ديگر نيست در كريمه سوره‏انفال هم فرمود: «و اعلموا ان الله يحول بين

المرء و قلبه‏»يعنى بين ما و خود ما احاطه حق حائل است پس چيزى براى خود مانمى‏ماند.
علت نزديكى انسان به خدا
اكنون اين سؤال را مطرح مى‏كنيم كه چرا قرآن اصرار دارد كه خدارا به ما نزديك معرفى كند؟ اين براى چند نكته است: ۱) هرگونه شرك و ثنويت را از بين ببرد; يعنى ديگران كه به دام‏شرك افتاده بودند مى‏گفتند كه خدا حقيقتى است كه ما به او دست‏رسى نداريم نه او را مى‏توانيم بشناسيم و نه بپرستيم، قهرا يك‏سلسله از موجودات مقدس را بايد بپرستيم تا واسطه بين ما و اوباشند كه: «ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى‏» اين بت‏هارا عبادت نمى‏كنيم مگر اين كه وسيله تقرب باشند، ما را به خدانزديك بكنند. اين آيات فراوان كه نمونه‏هاى قرب را مشخص كرد براى آن است كه‏روى اين توهم خط بطلان بكشد كه بين ما و خداى ما فاصله است وبت‏ها را بايد پرستيد تا آنها ما را به خدا نزديك كنند اين‏نيست، چون خدا به ما از خود ما نزديك‏تر است از هر چيزى هم‏نزديك‏تر است. روزى

كسى به امام هفتم سلام الله عليه اعتراض‏كرد كه مناسب نيست كه شما امروز در محيط پرازدحام نمازمى‏خوانيد; جايى نماز بخوانيد كه خلوت باشد، فرمود: كسى را كه‏من عبادتش مى‏كنم به من از همه اين‏ها نزديك‏تر است. خوب اين كه‏در آيات و روايات آمده است‏براى آن است كه كسى توهم نكند خدااز ما دور است ما نيازى به بتها داريم معاذ الله تا اين بت‏هاما را به خدا نزديك بكنند.اين معنا در باره غير انسان نيست، چون تنها انسان است كه‏بت‏پرست مى‏شود وگرنه غير انسان هر چه هست

موحد است، آيه شريفه‏«له اسلم من فى السموات و الارض‏» و «لله يسجد ما فى‏السموات و ما فى الارض‏» و «لله يسجد من فى السموات و الارض‏»مساله سجود مساله اسلام مساله طوع همگانى است كه «اتيناطائعين‏» سراسر جهان خلقت، مسلم، منقاد، مطيع ذات اقدس‏اله‏اند. «ان من شى‏ء الا يسبح بحمده‏» تسبيح انسان هم در صحابت‏تحميد است هم مسبح حق‏اندو هم حامد حق‏اند چون بت‏پرستى در هيچ‏موجودى نيست فقط در انسان است، لذا خداوند سبحان اين مراح

ل وآن چهار نوع قرب را فقط در مورد انسان ذكر كرده است.
۲) نكته ديگر آن است كه گرچه سراسر جهان خدا را به عنوان‏معبود مى‏شناسند و براى او تسبيح و تقديس مى‏كنند، اما هيچ‏موجودى مثل انسان نمى‏تواند قرب خدا را درك كند همان طورى كه درطرف نفى، انسان مشرك «على قلوبهم اكنة‏» است و از هر جمادى‏هم بدتر است: «فهى كالحجارة او اشد قسوة‏»، در طرف اثبات به‏جايى مى‏رسد كه هيچ موجودى مثل انسان نيست، اگر هر موجودى اهل‏تسبيح و تحميد است، تسبيح و تحميد انسان حساب ديگرى دارد، اوست كه اول مى‏تواند بفهمد خدا نزديك است، در قدم دوم مى‏تواندبفهمد كه خدا به او از ديگران نزديك‏تر است، در قدم سوم‏مى‏تواند بفهمد كه خدا به او از رگ گردنش به او نزديك‏تر است ودر قدم چهارم اگر كسى در آن جا پا نهاد مى‏فهمد كه خدا به اواز او نزديك‏تر است، لذا اين چهار نوع قرب، فقط براى انسان‏آمده است وگرنه آن آيات كلى كه «الرحمن على العرش استوى‏» و«انه بكل شى‏ء محيط‏» و «ان الله بكل شى‏ء عليم‏» و «لا يعزب‏عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض‏» و همچنين دعاى حضرت‏سجاد سلام الله عليه در صحيفه سجاديه كه فرمود:«الدانى فى علوه و العالى فى دنوه‏» شامل همه مى‏شود. اين انسان است كه مى‏تواند اين مراحل را طى كند لذا شما درمناجات شعبانيه مى‏بينيد كه فراز و فرود دارد، گاهى بالا مى‏رودو گاهى پايين مى‏آيد، گاهى «منادى‏» است و زمانى «مناجات‏»است، وقتى سخن از «يا» و «ندا»ست و گاهى سخن از«نجوا»ست، گاهى انسان به قدرى نزديك مى‏شود كه ديگر سخن ازندا نيست‏به خودش اجازه نمى‏دهد كه من ندا كنم، داد بزنم بگويم‏«اى خدا» «اى‏» را رها مى‏كند. در نماز و اذان و اقامه هم‏ببينيد اول سخن از «اشهد ان لا ال

ه الا الله‏» است، بعد ديگرسخن از «اشهد» نيست‏بلكه سخن از «لا اله الا الله‏» است،ديگر جايى نيست كه انسان بگويد من شهادت به توحيد مى‏دهم، بلكه‏مى‏گويد من موحدم. مناجات شعبانيه يك روش خوبى به انسان يادمى‏دهد تا به جايى مى‏رسدكه اهل نجوى مى‏شود و با خدا مناجات‏مى‏كند. بيان نورانى حضرت امير در نهج البلاغه فرازى بالاتر از اين رادارد و مى‏فرمايد اين‏ها كسانى هستند كه:«ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم‏» ديگر به جايى‏مى‏رسند كه حالا خدا با آنان مناجات مى‏كند، آن‏ها ديگر به خودشان‏اجازه حرف زدن نمى‏دهند، ادب محضر طورى آن‏ها را مى‏گيرد

كه حتى‏مناجات هم نمى‏كنند بلكه خدا با آن‏ها مناجات مى‏كند. جريان‏معراج از همين قبيل است كه: «ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات‏عقولهم‏». فرازهاى ديگر اين مناجات شعبانيه از «نجوا»برمى‏گردد به «ندا» كه چه طور مى‏شود كه اول «منادى‏» است‏بعد «مناجات‏» است‏بعد منادات است و امثال ذلك. اين انسان‏است كه بالاخره مى‏تواند اين راه‏ها را طى كند، راه‏هاى ابتدايى‏اش‏همان است كه به ما آموختند. يكى از بيانات نورانى امام حسن‏عسكرى -سلام الله عليه- كه از غرر روايات ماست، اين است كه‏فرمود: «ان الوصول الى الله سفر لا يدرك الا بامتطاء الليل من‏لم يحسن ان يمنع لم يحسن ان يعطى‏» انسان كه مسافر است‏سفرش‏الى الله است اين به لقاء الله مى‏رسد. در بحث‏هاى قبل ملاحظه‏فرموديد اگر كسى نرفت او را مى‏برند، منتهى با «خذوه فغلوه ثم‏الجحيم صلوه‏» مى‏برند چه بهتر كه انسان خودش برود اين چنين‏نيست كه اسرار عالم بعد از مرگ براى كافران روشن نشود آن جاروشن مى‏شود، مى‏گويند: «ربنا ابصرنا و سمعنا» گرچه آن عمق‏معرفت در آن عالم هم روشن نمى‏شود «انهم عن ربهم يومئذلمحجوبون‏» ولى خيلى از اسرار براى ديگران روشن مى‏شود و اگركسى نرفت او را مى‏برند، اما با «خذوه فغلوه‏» مى‏برند، ازهمان دالان برزخ يعنى مرگ با فشار مى‏برند تا نشانش بدهند و بعدبگويد «ربنا ابصرنا و سمعنا».اما آنان كه خودشان رفته‏اند در همان طليعه برزخ به استقبال اومى‏آيند. تمام سختى در خصوص همين چند روزه است وگرنه در دالان‏برزخدر همين سوره مباركه نحل دارد كه فرشته‏ها براى هنگام قبض‏روح مومن به استقبال او مى‏آيند: «الذين تتوفاهم الملائكة‏طيبين‏» آن‏ها كه طيب و طاهرند فرشته‏ها در هنگام مرگ به‏استقبال آن‏ها مى‏آيند بعد مى‏گويند: «سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين‏» درهاى بهشت را باز مى‏كنندمى‏گويند از هر درى كه خواستى وارد شو. اين «سلام علكيم طبتم‏» اين حال براى همان فرشته‏هاست كه به‏استقبال محتضر مى‏آيند. دو قسمت از قرآن دو آيه دارد كه در باره‏افرادى است كه تبهكارند و به سختى

مى‏ميرند كه: «و الملائكة‏يضربون وجوههم و ادبارهم‏» در هنگام مرگ به صورت و پشت آنان،محكم سيلى مى‏زنند اين است كه فشار مى‏بيند، اين چنين نيست كه‏اگر كسى نديد نشانش ندهند، بلكه با فشار نشان مى‏دهند، پس چه‏بهتر كه انسان اين راه را خودش طى كند. امام يازدهم سلام‏الله عليه فرمود:«ان الوصول الى الله‏» مى‏بينيد سخن از ياد حق نيست‏سخن ازخود حق است اين چنين نيست كه در سوره مجادله كه فرمود: «استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله‏» با اين جا كه‏فرمود: «لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم‏» يك سياق‏باشد يا آن جا كه فرمود: «فاذكرونى اذكركم‏» با آن جا كه‏«و اذكر ربك‏» كه در پايان سوره اعراف است‏يك سياق باشد اين‏چنين نيست، به يك عده مى‏گويند:«اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم‏» به ياد منعم و ولى نعمت‏باشيد، به عده‏اى هم مى‏گويند سخن از نعمت نباشد كه به احترام‏نعمت‏به ياد من باشيد، به ياد خود من باشيد، اگر نعمتى هم ازمن به تو نرسد باز بايد به ياد من باشى. اين «فاذكرونى‏اذكركم‏» غير از «اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم‏» است. اين‏جا هم آنانى كه وصول الى الله دارند سفرشان از نماز شب شروع‏مى‏شود. ان الوصول الى الله سفر لا يدرك الا بامتطاء الليل، امتطاء همان‏اخذ مطيه است. «مطيه‏» مركب راهوار را مى‏گويند.اگر كسى يك مركب راهوار خوبى بگيرد مى‏گويند «امتطى‏»، مطيه‏خوبى گرفت، آن‏ها كه قربانى‏هاى خوبى دارند در روز دهم در منى‏يا در موارد ديگر قربانيان و مطاياى آن‏هايند: «ضحاياهم‏مطاياهم‏». خلاصه اين‏ها در اين سفر مركب خوبى دارند. فرمود: شب، مركب‏بسيار خوبى است، تنها يكى از كارهاى شب، نماز شب است، سبك‏بودن، كمتر غذا خوردن، كمتر خوابيدن، اينها مطاياى شب‏اند. اين‏چنين نيست كه كسى اين راه را با فكر و بحث علمى بتواند طى‏كند، چون در علوم عقلى فقط ثابت مى‏شود كه روح غير از بدن وغير از مزاج است و از جنس ماده نيست‏بلكه موجودى مجرد است. اين بحث‏هاى علمى و نظرى، مقدارى از راه را حل مى‏كنند،

مباحث‏نظرى علم اخلاق هم گوشه‏اى را به انسان نشان مى‏دهد، آن‏چه كه‏انسان را مى‏رساند سلوك عملى است. فرمود: اين راهى است كه قدم‏اولش نماز شب خواندن است، اصلا بدون نماز شب و بدون اين كه‏انسان براى خود شب برنامه‏اى داشته باشد شدنى نيست، اين لسانش‏حصر است. شب عاشورا حضرت سيد الشهدا -سلام الله- عليه فرمود:اين ليل است فاتخذوه جملا چون سفر معمولا سفر در شب بود در آن‏منطقه‏هاى گرمسير، روز را استراحت مى‏كردند شب هنگام سفر بودمى‏فرمايد اين سفرهاى معنوى هم بدون مطيه‏گيرى شب ميسر نيست. حضرت، در ذيلش هم ا

ين جمله را دارد آن كه نمى‏داند كجا منع كندنمى‏داند كجا ببخشد، خوب چه چيز را منع كند و چه چيز را اعطانمايد؟ حضرت امير -سلام الله عليه- در كتاب شريف نهج البلاغه‏در يك بيانش مشخص فرمود كه شما اگر بخواهيد بخشش كنيد وسخاوتمندانه كارى بكنيد بين جسم و جانتان اين بخشش را رعايت‏كنيد; يعنى از جسم‏تان به جانتان بدهيد، اين را مى‏گويند سخا. در خطبه ۱۸۳ مى‏فرمايد كه: «فالله معشر العباد و انتم سالمون‏فى الصحة قبل السقم و فى الفسحة قبل الضيق فاسعوا فى فكاك‏رقابكم من قبل ان تغلق رهائنها» اين را كه قرآن مشخص كردفرمود: «كل نفس بما كسبت رهينة‏» «كل امرى‏ء بما كسبت رهين‏»فرمود كه: اين چنين نيست كه شما آزاد باشيد آزاده‏مردان گروه‏كمى هستند، اكثرا در رهن‏اند، بدهكار بايد گرو بسپارد، اگر مال‏بدهكار باشد خانه و فرش را گرو مى‏سپارد اما اگر در مسائل دينى‏بدهكار باشد اين را كه خانه و فرش از او قبول نمى‏كنند خودانسان را گرو مى‏گيرند. اين كه در بسيارى از ادعيه «فك رقاب‏»و «فك رقبتى‏» مخصوصا در دعاهاى ماه مبارك رمضان آمده براى‏همين است، اين فك رقبه، فك، مال رهن است فك الرهن از اصطلاحات‏رهن است، انسان تا بدهكار نباشد گرو نمى‏گذارد وقتى بدهكار شدخودش را گرو مى‏گيرند:«كل امرى‏ء بما كسبت رهين‏»، «كل نفس بما كسبت رهينة‏» مگرآن‏ها كه بدهكار نيستند: «الا اصحاب اليمين‏» اصحاب اليمين‏آزادند از آزاد كسى گرو نمى‏خواهد چون بدهكار نيست ديگران‏بدهكارند اين دين را اگر بدهكار در آن ظرف معين داد فك رهن‏كرد اگر بدهكار اين دين را نداد اين عين مرهونه مال مرتهن‏مى‏شود. بالاخره اين انسان كه گرو است‏يا آزاد مى‏شود يا در بنداگر دين‏اش را پرداخت اين رهن را فك مى‏كند و مى‏شود فك الرهن.اين همان است كه در دعاها آمده است: «فك رقابنا»، «فى

فكاك‏رقبتى‏» اگر دين را نداد اين رهن كه يك ملك نيم بسته است اغلامى‏شود در مقابل فك. اين جا حضرت فرمود:«فاسعوا فى فكاك رقابكم من قبل ان تغلق رهائنها» قبل ازاين كه صاحب دين اين رقبه شما را بگيرد شما آن را آزادش كنيد.چگونه؟ «اسهروا عيونكم‏» چشم‏هايتان را كم‏خواب كنيد«و اضمروا بطونكم‏» شكم‏ها را كمى لاغر كنيد، روح را كه امانت‏الهى است‏به جمع‏آورى زباله مشغول نكنيد. انسانى كه زياد غذامى‏خورد، روح آسمانى‏اش بالاخره مجبور مى‏شود بدنش را حفظ كند;يعنى تمام تلاش و كوشش او اين است كه زباله‏ها را جمع كند وديگر فرصتى ندارد، تا مى‏رود آرام بگيرد دوباره به او غذامى‏دهند. حضرت در ادامه فرمود: جواد و بخشنده باشيد، از جسم‏تان‏بگيريد و به جانتان بدهيد; بخل نورزيد كه از جسمتان نگيريد به‏جانتان ندهيد. «فجودوا بها على انفسكم و لا تبخلوا بها عنها». بعد فرمود:خدايى كه همه چيز را به شما داد دست قرض به سوى شما دراز كردچه قدر لطيف و دوستانه با شما سخن گفت، آن گاه كه فرمود:«كيست كه به من قرض بدهد» تا به اين جا رسيد كه فرمود:«فقد قال الله سبحانه ان تنصروا الله ينصركم و يثبت‏اقدامكم‏» و قال تعالى:«من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجركريم‏». آن گاه فرمود اين دو تعبير، تعبير ذليلانه نيست‏بلكه‏عزيزانه و لطيفانه است: «فلم يستنصركم من ذل‏» نه چون ذليل‏است از شما مدد خواست «و لم يستقرضكم من قل‏» و نه چون ندارداز شما قرض خواست‏بلكه در حالى كه همه خزائن زمين و آسمان ازاوست و خودش هم بى‏نياز است از شما قرض خواست: «و له جنودالسموات و الارض و هو العزيز الحكيم و استقرضكم و له خزائن‏السموات و الارض و هو الغنى الحميد و انما اراد ان يبلوكم ايكم‏احسن عملا فبادروا باعمالكم‏». خوب حالا چه بشويم؟ كجا برويم؟فرمود اگر اين كارها را كرديد: «تكونوا مع جيران الله فى‏داره‏» با همسايه‏هاى خدا فى دار الله هستيد نه اين كه مى‏ميريدبعد از مردن همسايه حق مى‏شويد (چون يكى از راه‏ها همان است‏آنهايى كه در دنيا همسايه حق نشدند بالاخره آن جا مى‏شوند) امانفرمود وقتى كه مرديد به آن مقام مى‏رسيد بلكه فرمود: «تكونوامع جيران الله فى داره‏» اين «داره‏» غير از «جنات تجرى من‏تحتها الانهار» است، هر كسى به آن مقام «جنة اللقاء» رسيديقينا اين «جنات تجرى‏» را دارد و اين جنات تجرى من تحتهاالانهار» را داراست، اما بعضى كه به اين «جنات تجرى من تحتهاالانهار» مى‏رسند آن مرحله «جنة اللقاء» را طالبند فرمود:«تكونوا مع جيران الله فى داره رافق بهم رسله و ازارهم‏ملائكته و اكرم اسماعهم ان تسمع حسيس نار ابدا و صان اجسادهم‏ان تلقى لغوبا و نصبا ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله‏ذو الفضل العظيم اقول ما تسمعون و الله المستعان على نفسى وانفسكم و الله حسبن

نمى‏برد جان‏آنان همسايه خداست رفقاى با انبيا، اين همان است كه «و من‏يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من‏النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا»اينها رفقاى خوبى‏اند. اين چنين نيست كه روح آنان حتما بايد اين بدن را رها بكند تارفقاى رسول اكرم و اهل بيت عليهم السلام باشند نه، در دنياهم رفقاى آن‏هاست. اگر روح به اين مقام رسيد ديگر براى او دنياو آخرت ندارد آن‏چه كه مربوط به جسم است آن يك حساب و كتاب‏ديگرى دارد كه فرمود جسم اينها در بهشت از هر گزندى مصون است،اما روح آنان هم «فى جنات و نهر» و يا اين كه «عند مليك‏مقتدر» است. در مقابلش آن گروه ديگرى بودند كه «استحوذ عليهم الشيطان‏»بنابر اين دو نكته هست كه مرتب قرآن اصرار مى‏كند كه خدا نزديك‏است.
نقش شفاعت و توسل در قرب به خدا
توسل فوايدى دارد، يكى از آن‏ها اين است كه پرده را كنار مى‏زندو حقايق را به ما نشان مى‏دهد، نه اين كه اوليا و انبيا ومعصومان عليهم السلام بين ما و خداى ما هستند تا ما را به‏خدا نزديك كنند، بلكه ما به بركت آنها خدا را مى‏بينيم. آيه‏شريفه «و ابتغوا اليه الوسيلة‏» همه وسايل را شامل مى‏شود:هم وسايل عبادى، هم وسايل توسل، هم شفاعت و امثال آن. درتفسير اين آيه شريفه آمده است كه: نماز، روزه، شفاعت اهل بيت،محبت اهل بيت، زيارت آنان، جهاد، حج و خلاصه همه عبادت‏هايى كه‏دستور آن‏ها در دين آمده وسيله است.ما اگر بخواهيم به آيه «و ابتغوا اليه الوسيلة‏» تمسك كنيم وبگوييم كه توسل خوب است، اين تمسك به عام در شبهه مصداقيه خودعام است كه احدى تجويز نمى‏كند، «الوسيلة ما هى‏» اين را بايددليل خارج بگويد و گفته است از نماز تا محبت اهل بيت و ازمحبت اهل‏بيت تا نماز وسيله‏اند. اين وسيله نه براى آن است كه‏بين ما و بين خداى ما باشد بلكه اين توسل براى آن است كه اين‏حجاب را بردارند تا آن كسى را كه از رگ گردن هم به ما نزديك‏تراست مشاهده كنيم، آن كسى كه «و اعلموا ان الله يحول بين المرءو قلبه‏» را مشاهده كنيم. اين كار فقط از راه عمل به نفس وشناخت نفس و سير در نفس ساخته است از چيزهاى ديگر برنمى‏آيد،انسان وقتى كه در قلب خودش حضور ندارد چگونه مى‏تواند بيابد،اگر قلبش «فى حجاب‏» است «فى كنان‏» است چگونه ببيند، اگرقلبش اعماست «فانها لا تعمى الابصار و لكن

تعمى القلوب التى فى‏الصدور» چگونه ببيند. توسل كارش اين است كه اين چشم را بينامى‏كند وقتى انسان را بينا كرد مى‏بيند. نقش عبادت‏ها اين است كه‏انسان را بصير مى‏كند وقتى انسان بصير شد مى‏بيند وگرنه فاصله‏نيست. موجودات ديگر، اين گونه نيستند بلكه فقط انسان چنين‏ويژگى ممتاز را داراست

قرب به خدا
در حكمت اسلامى ثابت شده است كه هستى داراى درجات و مراتبى است كه پايين‏ترين مرتبه آن عالم طبيعت و عاليترين درجه آن ذات اقدس الهى است كه همان حقيقت هستى است.انسان هر چه در نتيجه تحصيل فضايل الهى در درجات وجود بالاتر رود، به همان نسبت به ساحت قدس ربوبى نزديكتر و مقربتر مى‏شود و از آثار معنوى نامتناهى آن برخوردار مى‏گردد.
بنابر اين، تقرب به خدا امرى واقعى و عينى است يعنى براى بندگان خدا بسوى درگاه الهى مدارجى است كه هر چه در اين مدارج و معارج بالاتر روند به آستان ربوبى نزديكتر مى‏شوند و در اين نزديكى است كه هر كمالى براى انسان حاصل است.اگر پرتوى از جمال لايزال الهى در دل مستعد بنده‏اى بتابد تا حدى خواهد توانست مفهوم و حلاوت تقرب را با قلب و روح خود احساس كند.
قرب نى بالا نه پستى جستن است*قرب حق از حبس هستى رستنست‏نيست را چه جاى بالايست وزير*نيست را نه زود و نه دورست و دير
از آنچه گفتيم معلوم شد كه قرب خداى متعال يك نقطه نيست بلكه امرى است داراى مراتب كه در زير توضيح بيشترى درباره آن خواهيم داد.
سير انسان به سوى قرب خدا
در آغاز راه چون انسان به خود و موجودات نظر مى‏كند، آنها را موجودات مستقلى مى‏يابد كه در هستى، نيازمند موجودى خارج از وجود خود نيستند و اگر نيازمندى آنها را به هم مى‏بيند، تنها نياز ظاهرى است.به تدريج كه قوه نظر و تفكر او كاملتر مى‏شود خود و موجودات را مخلوق قدرتى قاهر و مدبرى حكيم مى‏يابد.چون قدرت انديشه او فزونى مى‏گيرد و در اين سير عقلى جلوتر مى‏رود، نه تنها آنها را موجوداتى نيازمند به خالق، بلكه عين نياز مى‏يابد .يعنى به تدريج اين سير عقلى، انسان را به سوى معرفت خدا سوق داده و حجابهاى شك و ترديد، جهل و اوهام را از پيش ديدگان عقل او كنار اين سير عقلى، سير ديگرى نيز بايد صورت پذيرد كه تكامل روح در گرو آن است و آن سير قلبى و روحى است.يعنى بعد از پيدايش ايمان، اگر انسان در تصفيه دل بكوشد و آلودگيها را از قلب و روح خود بزدايد، آن معرفت عقلى به تدريج از مرحله «دانستن» به مرحله «يافتن و ديدن» مى‏رسد و بديهى است كه ميان «دانستن» و «يافتن» تفاوت بسيار است.آنچه لازمه تكامل روحى انسان است، علمى است كه از نوع يافتن، ديدن و شهود است نه از نوع دانستن محض، جاى اولى در دل و جاى دومى در ذهن است.ممكن است فيلسوفى بى آن كه به مراتب كمال معنوى برسد، از نظر معرفت عقلى در سطحى بسيار والا قرار گيرد، بنابر اين نمى‏توان تنها دانستن اين مفاهيم را به

حساب تكامل روحى گذاشت.اما در مرتبه كمال روحى، به طور قطع علوم و معارفى كه از نوع شهود و دريافت درونى است، وجود دارند كه با ديده دل مى‏توان آنها را ديد و هر چه مرتبه كمال روح فراتر رود به همان اندازه اين معارف شهودى بيشتر و كاملتر خواهد شد.در صورت برخوردارى از كمال روحى و معنوى است كه هر چه معرفت عقلى انسان كاملتر و عميقتر شود، به همان اندازه سير باطنى‏او نيز كاملتر و سريعتر مى‏شود يعنى فاصله بين عقل و دل از ميان مى‏رود و تكامل عقل، او را در جهت تكامل دل جلوتر مى‏برد و روح او را بيش از پيش در عالم حقايق و معنويات سير مى‏دهد .
يكى از ادراكات شهودى كه انسان در جريان سير باطنى به آن مى‏رسد، دريافت ارتباط خود با خداست كه روح هر چه اين ارتباط را كاملتر و صريحتر دريافت كند (به علم حضورى)، به همان اندازه تكاملش بيشتر، و لذا به آستان ربوبى نزديكتر است زيرا به طورى كه گفتيم، تكامل روح همراه با تكامل معرفت آن است و لذا علم شهودى به اين واقعيت همان كمال روح است.
از اين رو مستقل پنداشتن خود و موجودات، عين بعد و دورى از درگاه خداست و همه چيز را از خدا و به سوى خدا ديدن و خود و موجودات ديگر را مملوك خدا يافتن، و هرگونه استقلال را از موجودات نفى كردن، و اين معنى را با قلب و روح خود دريافتن، عين نزديكى به خدا خواهد بود.و در اين صورت موجودات به صورت آيينه‏هايى كه نور جمال مطلق را باز مى‏تابانند جلوه خواهند كرد نه به صورت حجابهايى كه بين انسان و خدا حايلند.
نفى استقلال از غير خدا
واضح است كه ريشه هرگونه خود بينى و غفلت از خدا در همين تصور استقلال براى خود و ديگران است؛ چه، اگر كسى براى خود هيچ گونه استقلالى قايل نشود در اين صورت چگونه مى‏تواند خود را به جاى خدا بنشاند و در عمل به پرستش خود بپردازد؟ خودپرستى و خودبينى از اين جا سرچشمه مى‏گيرد كه انسان و لو به زبان اظهار نكند كه در عمل براى خود استقلالى در برابر خدا قايل است؛ و يا وقتى براى جلب توجه ديگران و كسب محبوبيت در نزد آنان، يا طمع خيرى و يا خوف صدمه و ضررى، عمل خود را آميخته به ريا مى‏كند و از محور اخلاص به دور مى‏افتد، همه به خاطر آن است كه در اعماق دل خود استقلالى براى آنها قايل است.مى‏پندارد كه آنها مستقل از خدا منشأ خير و شرى مى‏توانند بود و لذا به فكر جلب توجهشان مى‏افتد يا قصد نزديكى به آنان را مى‏كند.زمانى كه انسان‏در عمل ثابت مى‏كند كه به غير خدا توكل مى‏كند و اعتماد و پشتگرمى به ثروت، اولاد، كسا

ن و ياران خود دارد، در اين صورت چگونه مى‏تواند ادعا كند كه استقلال را از غير خدا نفى كرده و همه را مملوك خدا دانسته است؟
بنابر اين، ريشه دورى از خدا، در اين عامل اصلى نهفته است كه انسان به چنان ارتباط بين خود و خدا پى نمى‏برد و اگر هم در مقام لفظ به آن اذعان داشته باشد، هنوز به مرتبه دريافت قلبى نرسيده و دلش به دريافت آن مطمئن نشده است.اما اگر به تدريج در سايه تكامل روحى اين واقعيت را دريافت كند كه هر كس هر چه دارد از او دارد و براى هيچ موجودى جز او استقلالى نيست، به طور طبيعى همراه با چنين معرفتى، اخلاص كامل جلوه خواهد كرد.
مراتب قرب به خدا
بر اين اساس مى‏توان گفت كه اولين مرتبه قرب به خدا پيدايش ايمان به خداست.كسى كه رو به درگاه خدا ندارد، به اولين مرحله تقرب كه مولود شناخت ابتدايى ـ در قالب ايمان است ـ نايل نخواهد شد.شرط لازم براى قرب به خدا و رسيدن به كمال، وارد شدن در عالم ايمان است.به طورى كه اگر در ظاهر بهترين اعمال را انجام دهد و شب و روز خود را در خدمت به خلق سپرى كند اما از ايمان به خدا بى نصيب باشد، چون جهت حركت قلب و روح او به سوى بالا و به جانب كمال مطلق نيست، از رسيدن به كمال و قرب به خدا محروم است.
بعد از پيدايش ايمان، هر اندازه انسان وابستگى و فقر وجودى خود را بهتر و روشنتر دريابد و در سايه علم و عمل، اين معرفت او به دريافت قلبى تبديل شود، به همان اندازه به درگاه رحمت الهى نزديكتر و به ذات اقدس او مقربتر خواهد شد در اين صورت است كه در مى‏يابد : «با خدا همه چيز دارد و بى خدا هيچ!»
حضرت سيد الشهداء (ع) در دعاى عرفه مى‏فرمايند:
ماذا وجد من فقدك و ما الذى فقد من وجدك‏چه يافت آن كس كه ترا گم كرد؟ و چه گم كرد آن كس كه ترا يافت؟

 

كمال درتقرب به خدا
«و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» (شمس:۷ – ۱۰)
در مباحث گذشته، درباره اين آيات شريفه و نكته‏هايى كه از آن استفاده مى‏شود مطالبى بيان شد. اما دو سؤال اصلى وجود دارد كه آيه در مقام بيان آنها نيست. ممكن است‏بتوان از قراين يا به كمك آيات ديگر و يا وجوه عقلى، جواب آنها را به دست آورد:
اول اين كه وقتى دانستيم بين «فلاح‏» و «تزكيه‏» رابطه‏اى حقيقى و تكوينى وجود دارد اين سؤال مطرح مى‏شود كه تزكيه‏اى كه مورد تاكيد قرآن كريم است و حتى پيغمبران‏عليهم‏السلام و بخصوص پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، براى آن مبعوث شده‏اند («يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة‏»- آل عمران: ۱۶۴ / جمعه: ۲) چيست و مصداق آن كدام است؟ در بحث پيش، گفته شد كه «زكات‏»، كه مصدر مجرد تزكيه و حاصل عمل تزكيه است، با اصطلاح علمى «كمال‏» تطابق دارد و مصداق «كمال‏» با توجه به بيانات قرآن كريم، قرب خداى متعال است.
دوم آن كه راه رسيدن به اين «تزكيه‏» و «كمال‏» چيست؟ طهارت و رشد و كمالى كه بايد براى نفس پديد آيد از چه راهى حاصل مى‏شود؟ براى پاسخ به اين سؤال، هم مى‏توان از دلايل و تاملات عقلى استفاده كرد و هم از آيات شريفه و روايات كمك گرفت. براى خوددارى از تطويل بحث، از خود آيه با تحليل‏هاى عقلى كه مى‏توان در باره آن انجام داد و برخى آيات ديگر استفاده مى‏شود:
كمال در تقرب به خدا
حقيقت كمال و زكاتى كه بايد حاصل شود چيزى است كه به قرب و نزديك شدن به خدا تعبير مى‏شود و در واقع، مطلوب حقيقى و بالذات اوست و نزديك شدن مطلوب بالتبع است. وقتى كسى مى‏خواهد به كسى يا چيزى نزديك شود او را دوست مى‏دارد و به او علاقه‏مند است كه مى‏خواهد به او نزديك شود. به عبارت ديگر، نزديك شدن صفتى است كه مطلوبيتش ناشى از مطلوبيت‏خداست. پس آنچه اصالتا مطلوبيت و شرف ذاتى دارد خود ذات الهى است. هدف اصلى اوست: «و ان الى ربك المنتهى‏» (نجم: ۴۲); هر سيرى به سوى او منتهى مى‏شود، «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏» (انشقاق:۶); اى انسان، تو به سوى پروردگارت بازگشت مى‏كنى و او را ملاقات مى‏نمايى. بنابراين، او به مرتبه‏اى مى‏رسد كه مى‏گوييم قرب به خدا دارد و اگر او را به همان معنايى كه مى‏توانيم براى قرب بپذيريم به متعلقش نسبت دهيم بايد بگوييم به خدا رسيده است. وقتى دانستيم كه هدف نهايى خداى متعال است و ما بايد تلاش كنيم تا به او نزديك شويم راه اين تزكيه هر چه باشد، راهى به سوى اوست. ويژگى اصلى اين راه آن است كه مقصدش اوست. دانشمندانى كه درباره ارزش‏ها و كمالات انسان بحث كرده‏اند، مى‏گويند: چون انسان موجود ذوابعادى است مى‏توان براى هر بعدى از وجود او، كمال خاصى در نظر گرفت و مقصد مشخصى معين كرد ولى از آنجا كه انسان يك موجود است و در نهايت، يك هدف نيز بايد داشته باشد، اين راه‏ها هر چه باشد، بايد به يك هدف منتهى شود.
راهى كه انسان بايد بپيمايد تا به مقام قرب الهى برسد چگونه راهى است؟ آيا مانند راهى است كه بين دو منطقه وجود دارد و بايد طى شود تا انسان به جايى برسد يا بايد به آسمان‏ها برود؟ چگونه انسان به خدا نزديك مى‏شود؟ خداى متعال موجودى جسمانى نيست و مكان مادى ندارد كه انسان بتواند با طى مراحل و مسافت‏هاى مادى به او نزديك شود. پس مراد، قرب مكانى نيست. اگر چنين بود انسان مى‏توانست نقطه‏اى را تعيين كند و بگويد كه العياذ بالله خدا آنجاست‏يا چون كعبه تشريفا بيت‏الله است مى‏توانستيم بگوييم نزديكى ما به آن تقرب الى الله است.
ولى منظور از قرب، قرب جسمانى نيست.اين قرب به هر صورت كه تصور شود، رابطه‏اى الهى بين روح انسان و بين خدا، بين دل و دلدار و مسيرى است كه دل انسان بايد طى كند تا به او نزديك شود. در اين صورت، حتى ممكن است‏بدن در مكه بوده ولى از خداى متعال بسيار دور باشد; مانند منافقان كه با وجود حضور در مكه و مدينه، از خدا، پيغمبرصلى الله عليه وآله و اولياى او دور بود

ند. كسانى هم با وجود دورى از مكه و مدينه، بسيار به آن حضرت نزديك بودند; مانند اويس قرنى كه آن‏گونه كه در روايات آمده است، در زمان پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله توفيق زيارت آن حضرت نصيبش نشد ولى پيامبرصلى الله عليه وآله نسبت‏به ديدار او، اظهار علاقه مى‏كردند و بواقع، از بسيارى افراد ديگر، كه در كنار رسول خداصلى الله عليه وآله بودند، به آن حضرت نزديك‏تر بود; زيرا رابطه قلبى و روحى قوى‏اى با ايشان داشت.
مسيرى كه ما بايد طى كنيم و به خدا برسيم و راهى كه بايد بپيماييم راهى نيست كه با پاى مادى طى شود. اگر هم احيانا بايد قدمى برداشت‏به دليل آن است كه اين قدم برداشتن، تجسم يك سير قلبى است. اگر زيارت يا هجرتى مطلوب باشد و سفر مادى و سير روى زمين با بدن موجب قرب به خدا مى‏شود از آنروست كه نماينده آن حركت قلبى است; زيرا به اين وسيله، اطاعت‏خدا بيشتر حاصل مى‏شود و دل به او نزديك‏تر مى‏گردد. پس منظور از اين سير، حركت قلب و حركت‏روح‏به سوى‏خداست.اين‏حركت‏چگونه‏حاصل‏مى‏شود؟
راه تقرب به خدا
در اين زمينه، دو دسته عوامل مؤثرند:
الف عوامل اثباتى;
ب عوامل سلبى.
الف توجه (عامل اثباتى)
از آنچه گذشت، به دست مى‏آيد كه سير انسان در راهى كه بايد بپيمايد تا به خدا نزديك شود با توجه قلبى او ارتباط دارد. هر قدر توجه دل انسان به اين مقصد (خدا) بيشتر باشد و در اين راه بيشتر فعاليت كند اين مسير را بيشتر طى مى‏نمايد; گاهى اين فعاليت‏ها هم جسمانى و هم روحانى است و گاهى فقط فعاليت قلب، دل و روح ملاك مى‏باشد. ولى ما از اينكه فعاليت قلب و روح مهم‏تر از فعاليت‏بدنى است، غافليم. وقتى از فعاليت‏سخن مى‏گوييم فقط تحرك بدنى را در نظر داريم، در صورتى كه روح انسان و قلب او كه بدين لحاظ كه منبع ادراكات و احساسات است، بدان قلب گفته مى‏شود افعال و جهات گوناگونى دارد. توجه به قلب انسان مى‏تواند در اين زمينه بسيار مؤثر باشد. اين حركت قلب يك امر انفعالى نيست، بلكه جنبه فعاليت، حركت، رشد و تكامل دارد.
كسانى كه از عوالم معنوى دورند، نمى‏توانند بپذيرند كه روح و قلب انسان بدون اينكه دست و پا حركت كند، فعاليتى انجام مى‏دهد. پس‏بايدببينيم كه روح چه فعاليت‏هايى مى‏تواند انجام دهد.

مرتاضانى كه رياضت مى‏كشند تا كمى قدرت‏هاى نفسانى پيدا كنند كارهاى عجيبى انجام مى‏دهند; مثلا، روى ميز ميخ مى‏خوابند يا روى يك پا مى‏ايستند و يا به صورت‏هاى ديگر به خود سختى مى‏دهند. در نتيجه، به قدرت‏هاى عظيمى دست پيدا مى‏كنند و مى‏توانند بر عوامل طبيعى غالب شوند; مثلا، جلوى قطارى را كه با سرعت، در حال حركت است‏با يك دست‏يا حتى با نگاه، مى‏گيرند و مانع از حركت آن مى‏شوند. آنها اين قدرت را از كجا پيدا كرده‏اند؟ آيا بدن قوى و نيرومندى دارند؟ خير، چنين نيست; بدنشان حتى ضعيف‏تر و لاغرتر از ديگران است. پس بدن آنها نمى‏تواند چنين قدرتى داشته باشد. مسلما اين قدرت در روحشان وجود دارد. حال بايد ديد كه اين قدرت چگونه پيدا شده است؟
تا وقتى روح فعاليتى نكند اين قدرت‏ها پيدا نمى‏شود. آن‏همه رياضت‏هاى بدنى، كه آنها تحمل مى‏كنند،

براى اين است كه روحشان فعال‏تر شود; مثلا، براى اين منظور، توجه خود را به نقطه‏اى متمركز مى‏كنند. اين همان فعاليت روح است; يعنى در آن حالات، روح آنها در حال كار كردن است. آن كارها نوعى تمرين درونى و براى تقويت روح است. پس مى‏بينيم كه فعاليت انسان فقط منحصر به فعاليت‏بدنى نيست، فعاليت قلبى و روحى نيز دارند و اصل فعاليت‏ها در سير الى الله و حركتى كه به خدا منتهى مى‏شود فعاليت دل است; فعاليت‏هاى بدنى تابع و كمكى براى آن يا نماينده آن است. قلب تجليگاه اين فعاليت است. در اين زمينه، اصل، حركت قلب و روح است كه بايد تكامل پيدا كند. كار قلب در اينجا توجه است و اين اصلى‏ترين فعاليت آن است. هر قدر توجه قلب بيشتر باشد فعال‏تر است. لذا، انسانيت كسى بيشتر است كه قلب‏اش زنده‏تر و فعال‏تر باشد، نه آنكه بدنش فعال‏تر باشد; وگرنه حيوانات و نباتات نيز زندگى و فعاليت دارند.
ب محبت (عامل اثباتى)
انسان زنده كسى است كه دلش زنده، بيدار و آگاه باشد و آنچه از مقوله آگاهى، شعور، علم و توجهات است در او قوى‏تر باشد، نه آنچه از مقوله حركت‏هاى مادى و مكانيكى است. به اجمال، مى‏توان گفت كه اين حركت‏بايد با توجه به خدا همراه باشد; زيرا اين توجه است كه دل را به پيش مى‏برد و به خدا نزديك مى‏سازد. البته وقتى اين توجه وجود دارد جنبه ديگرى نيز در قلب تقويت مى‏شود. قلب مركز ادراكات، احساسات و عواطف است. زمانى فعاليت اين ادراكات آنچه از قبيل توجه است در اين زمينه بيشتر مى‏شود كه عواطف‏اش نيز متمركزتر باشد; يعنى هر قدر محبت‏بيشتر باشد توجه به محبوب قوى‏تر مى‏شود. اين دو با هم متلازم‏اند; هم توجه موجب انس مى‏شود و محبت را زياد مى‏كند و هم محبت‏به نوبه خود، موجب توجه به محبوب مى‏شود. به طور قطع، عامل اصلى د

ر سير الى الله، توجه دل و محبت‏يا توجه ناشى از محبت و همراه با محبت است.
ج- نفى دلبستگى‏ها (عامل سلبى)
«زكات‏» و «تزكيه‏» دو جنبه دارد; يك جنبه اثباتى و يك جنبه نفى‏اى. تزكيه اين است كه مثلا، در مورد يك درخت، ابتدا شاخ و برگ هاى زايد آن را بزنند، سپس عوامل رشد و نموش را فراهم كنند. انسان نيز اگر بخواهد به كمالات مطلوب خود برسد با توجه به ابعاد گوناگونى كه دارد، از يك سو بايد شاخ و برگ‏هاى فراوان و عوامل مزاحم را از خود دور كند و از سوى ديگر، آن عوامل اثباتى كه او را در جهت رسيدن به هدف كمك مى‏كنند، تقويت نمايد.
از جنبه اثباتى، در جهت رسيدن به هدف، اجمالا دانستيم كه بايد حالت توجه دل همان توجهى كه در لسان شرع «ذكر» ناميده مى‏شود تقويت گردد.
اما از جنبه سلبى، يعنى رفع عوامل مزاحم، بايد گفت كه برخى از عوامل مربوط به خود بدن است كه به يك معنى، مزاحم‏هاى داخلى به حساب مى‏آيند و اگر دقت كنيم نوع عميق‏ترش همان است كه اصلا در روح انسان وجود دارد. يك سلسله از مزاحم‏ها نيز خارجى است. اينها نقطه مقابل آن توجه و محبتى است كه بايد به آن نقطه اصلى و هدف نهايى متوجه باشد. وقتى انسان به كسى علاقه دارد نبايد به دشمن او نيز توجه داشته باشد; زيرا هيچ‏گاه نمى‏تواند تمام دل خود را متوجه‏دومحبوب‏كند و توجه او خواه ناخواه،بين‏آن‏دوتقسيم‏مى‏شود.
به طور كلى، محبت‏به يك فرد با محبت‏به دشمن او با هم جمع نمى‏شود. اگر هم جمع شود محبت تقسيم مى‏شود; مانند ظرفى كه نصفش را از يك چيز و نصف ديگرش را از چيز ديگرى پر كنند. زمانى دل به طور كامل مى‏تواند ظرف يك محبت قرار گيرد كه محبت مزاحمى در ميان نباشد; اگر هم هست چيزى مسانخ با خودش باشد; مانند شعاع همان محبوب و متعلقات او. اينها مزاحمتى با هم ندارند; مثلا، علاقه به يك فرد با علاقه به لباس يا ساير متعلقات‏اش مزاحمتى ندارد. علاقه به لباس آن فرد شعاع محبت‏خود اوست و در عرض محبت او قرار ندارد.
محبت‏خدا با محبت‏به پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين و ديگر ائمه‏عليهم‏السلام مزاحمتى ندارد; زيرا ما حضرت على‏عليه‏السلام را مستقل از خدا دوست نداريم، بلكه چون او بنده محبوب خداست دوستش داريم. اما اگر دو موجود در عرض هم باشند; دو موجودى كه با هم تضاد دارند دوست‏خدا و دشمن خدا محبت اينها با هم جمع نمى‏شود. اگر به فرض چنين چيزى هم امكان داشته باشد از محبت‏خدا كم مى‏شود و توجه دل ميان آنها تقسيم مى‏گردد; وگرنه امكان ندارد كه دو محبت متضاد در سرحد كمال، در يك موجود جمع شوند. لذا، اگر چيزهايى مزاحم با آن عامل مقرب وجود داشته باشد بايد حذف شود.
عامل مقرب، توجه است. بنابر اين، آنچه با اين عامل تضاد و منافرت دارد بايد حذف گردد; وگرنه محبت كامل الهى در دل جاى نخواهد گرفت و چه بسا العياذ بالله سرانجام محبت اضداد غالب شود («ثم كان عاقبة الذين اساؤوا السواى ان كذبوا بايات الله‏»- روم: ۱۰) و موجب گردد كه همان محبت كم‏رونقى هم كه در دل وجود دارد در پايان عمر، از بين برود. وقتى اين محبت پايدار و كامل

مى‏شود كه محبت مزاحمى در كار نباشد; همچنين توجه نيز زمانى مى‏تواند كامل باشد كه چيزهايى مزاحم آن نباشد.
آيا كسى كه در مسيرى، گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ، مى‏رود زودتر به مقصد مى‏رسد يا كسى كه فقط در يك جهت‏به جلو حركت مى‏كند؟ مسير دل همان توجهاتش به خداست; اگر انسان متوجه خدا باشد به مقصد نزديك مى‏شود اما اگر گاهى به چيزهاى ديگر نيز توجه كند، چيزهايى كه در شعاع محبت‏خدا نيست و با آن مباينت دارد، در اين صورت، به طور مداوم از مقصد دور مى‏شود.