مقدمه:

قرنهاست که انسان به تمدن اجتماعی گام نهاده و ضرورت همزیستی و یاری به یکدیگر را احساس نموده؛ ولی هنوز، در کرهی خاکی، خطری بالاتر از خطر انسان برای انسان وجود ندارد. این خصومت که با بدترین و وحشتناک ترین وضع، منجر میگردد به خونریزی و جنایت، در صورت بالارفتن فرهنگ صحیح و خودشناسی و پرداختن به اعلای نفس برطرف می شود؛ یعنی تا از حیوانیت و خود طبیعی که غرایز بر آن حاکم است، رهایی نیابیم، امکان همزیستی توأم با عدالت اجتماعی در جامعه نخواهد بود.

برای تغییر زندگی یک فرد یا یک ملت، باید اول محور افکار او را تغییر داد و در این راه، باید به هم بستگی مادیت و معنویت و فعالیت و فضیلت توجه کرد

و برای تعقیب این هدف و رسیدن به کمال راهی نیست جز اینکه انسان ها ویژگی های خویش را بدانند و توفیقی در شناسایی خود داشته باشند. فساد اخلاق

و جهالت و دیگر گرفتاری های جهان امروز ناشی از آن است که بشر، به قدر کافی، خود را نشناخته است.

در مقاله ی حاضر، نخست ماهیت انسان و ویژگی های وی از دیدگاه دو مکتب اسلام و وجودگرا بررسی شده و سپس با توجه به دیدگاه های دو مکتب در مورد ویژگی های انسان کامل بحث شده است.

۱

انسان شناسی مکتب اگزیستانسیالیسم

مکتب اگزیستانسیالیسم یا وجودگرا بر وجود انسان بسیار تأکید دارد. اگر در مکتب های دیگر توجه بیشتر به امور عالم است تا آدم، آن هم به صورت انتزاعی، این مکتب می خواهد انسان را به گونه ای انضمامی بررسی کند. انسان آزاد و مختار در این جهان آمده است و برعکس موجودات دیگر سرشت مخصوص ندارد. هرچه در دنیا وجود دارد، با سرشت و ماهیت خاصی آفریده شده است؛ سنگ، سنگ آفریده شده است و نمی تواند چیز دیگری باشد…؛ اما انسان هیچ گونه طبیعت خاصی ندارد، مگر طبیعتی که خودش آن را به خودش بدهد. دایره ی اختیار و آزادی انسان در این حد است که به خودش سرشت و ماهیت می بخشد؛ به عبارت بهتر در اگزیستانسیالیسم، وجود بر ماهیت مقدم است (مطهری، ۱۳۶۸، ص .(۳۳۱

اگزیستانسیالیسم انسان را با دقت کمتر اما تنوع بیشتر در نظر می گیرد. انسان در یک لحظه، هم موجودی عقلانی و هم غیرعقلانی است؛ هم اندیشه ورز است و هم احساسی و عاطفی. محور اصلی اندیشه ورزی فلسفی اگزیستانسیالیسم توصیف مبارزه ی انسان برای نیل به ماهیت شخصی خویش از راه انتخاب است. هر فردی مکلف است هدف زندگانی خویش را بیافریند. به نظر اگزیستانسیالیست ها، مسئله ی بنیادین فلسفی ارزش گذاری و انتخاب است. ارزش ها در تصورات متافیزیکی یا جامعه شناختی واقعیتی پیشینی ریشه ندارد؛ بلکه از راه انتخاب های شخص آفریده می شود. هیچ معیار کلی بیرونی برای برآورد ارزش ها نمی توان اعمال کرد؛ شخص از انتخاب کردن ناگزیر است؛ در این جهان، هرفردی زاده می شود؛ زندگی و مسیر خویش را انتخاب می کند و معنی وجودی خویش را می آفریند (گوتک، ۱۳۸۴، ص .(۱۶۷

.۱ نبود سرشت مشترک از مهم ترین مکتب هایی که سرشت مشترک را در انسان ها نمی پذیرد، اگزیستانسیالیسم است. مراد از اصالت وجود این است که وجود انسان، پیش از

ماهیتش تحقق می یابد و در مرحله ی اولیه وجودش ماهیتی ندارد؛ از این رو، خود انسان باید، با روشی که در زندگی برمی گزیند و افعالی که اراده می کند، به خودش هویت بخشد، براین اساس نمی توان گفت ماهیت و سرشت انسان چیست؛ بلکه باید دید هر انسانی چه ماهیتی از خود می سازد؛ درست برخلاف سایر موجودات که هویت تعیین شدهای دارند و نمی توانند آن را تغییر دهند؛ به همین روی نمی توان انسان را تعریف کرد؛ چه آنکه اساساً ماهیت مشخص ندارد.
سارتر ۱۳۸۲)، ص (۲۱ که از پرچم داران این مکتب است، چنین می گوید: »در مکتب اگزیستانسیالیسم، تعریف ناپذیری بشر از آن روست که بشر نخست هیچ نیست و سپس چیزی می شود…؛ بدین گونه طبیعت کلی بشری وجود ندارد. هیچ گونه طبیعت بشری که بتوان بر آن تکیه زد، وجود ندارد.«

شهید مطهری ۱۳۶۷)، ص (۱۸۷ در باب تلقی اگزیستانسیالیست ها از خود و من می گوید:خودِ» حقیقی انسان این است که هیچ خود نداشته باشد. هر خودی که ماش برای انسان فرض کنید، برای او ماهیت و سرشت فرض کرده اید. اصلاً انسان یعنی آن موجود بی سرشت و بی ماهیت.«

.۲ تقدم وجود بر ماهیت فیلسوفان اگزیستانسیالیسم بحث خود را بر انسان متمرکز کرده اند. انسان چیست؟ ماهیت او چگونه ساخته می شود و چه مرتبه ای از هستی دارد؟ از نظر

سارتر (به عنوان یک اگزیستانس)، انسان هنگام تولد هستی دارد و بی ماهیت است و زمانی که خود را انتخاب کرد و به حقیقت هستی یعنی هستی مطلق نزدیک شد، به معنی واقعی هستی پیدا می کند – او در این قسمت، تا حدودی، به مثل افلاطونی به شکل استعاره ای توسل می جوید – می توان گفت هستی مطلق مانند، مثل افلاطونی است که در این جهان، از حالت بالقوه، به صورت بالفعل و هستی برای خود درآمده. انسان برای برخورداری از هستی حقیقی باید، به سوی هستی مطلق حرکت کند و این حرکت براساس اختیار، آزادی و انتخاب فرد صورت گیرد؛ »بدین وجه انسان به واسطه ی برخورداری از اختیار، اساس و بنیاد خود است« (ورنو و وال، ۱۳۷۲، ص .(۲۶۹

توجه این مکتب به روان و درون انسان یا در اصطلاح به »وجود« اوست. به نظر این مکتب، هیچ انسانی بدون کوشش نمی تواند انسان باشد؛ یعنی انسان حقیقی به شکل طبیعی وجود ندارد؛ بلکه هر فرد خود، انسانیت خویش را می سازد. ژان پل سارتر منکر چیزی به نام طبیعت انسان است و مانند وجودگراها از بیان گزاره های کلی درباره ی انسان روی گردان است. از نظر وی، وجود انسان ها مقدم بر ماهیت آنهاست. او می گوید ما انسان ها برای هیچ هدفی خلق

۲

نشده ایم؛ بلکه فقط می دانیم که وجود داریم؛ پس باید تصمیم بگیریم از خود چیزی بسازیم و در این ساختن خویش و شکل دادن به ماهیت انسانی خود، کاملاً آزاد و مختاریم (استونس، ۱۳۶۸، ص .(۱۳۵

.۳ آزادی و اختیار مکتب وجودگرا معیار کمال انسانی و در واقع، جوهر انسان و ارزش ارزش های انسان را آزادی می داند و معتقد است انسان تنها موجودی است که در این

عالم، آزاد آفریده شده است؛ یعنی محکوم هیچ جبر و ضرورتی نیست و به تعبیری که پیشینیان می کردند، انسان در عالم خلقت، یک مجود مختار است؛ نه مجبور. به تعبیر برخی دیگر، غیر انسان هرچه هست مجبور است؛ یعنی تحت تأثیر جبری یک سلسله علل و معلولات است؛ ولی انسان مجبور نیست و هیچ جبر علی و معلولی او را اداره نمی کند.
این مکتب در مقابل تمام مکاتبی که آزادی انسان را نفی می کند، قیام کرد؛ در برابر سرامیه داری که از انسان یک حیوان اقتصادی می سازد و در برابر مسیحیت که انسان را بازیچه ی سرنوشت می داند، و در مقابل مارکسیسم که انسان را تابع جبر ابزار تولید تلقی می کند، قد برافراشت و انسان را موجودی آزاد مطرح می سازد.