برخی ازمنابع :
[١]فلاحت ،(١٣٨٥)،”مفهوم حس مکان و عوامل شکل دهنده آن “،نشريه هنرهاي زيبا،شماره ٢٦.
[٢] شعله ،م (١٣٨٥)،”دروازه هاي قديم در خاطره جمعي شهر معاصر،ريشه يابي رشته هاي خاطره اي “،نشريه هنرهاي زيبا،شماره ٢٧.
[٣]شکويي ،ح (١٣٨٣)،”انديشه هاي نو در فلسفه جغرافيا”جلد اول ،چاپ هفتم ،تهران ،نشر گيتاشناسي .
[٤] پورمند،حسنعلي و همکاران (١٣٨٩)،”مفهوم مکان و تصوير ذهني و مراتب آن در شهرسازي از ديدگاه کريستين نوربري شولتز در رويکرد پديدارشناسي “، فصلنامه مديريت شهري ، شماره ٢٦

مقدمه
از ديدگاه روانشناسي محيطي انسان ها به تجربه ي حسي ، عاطفي و معنوي خاص نسبت يه محيط زندگي نياز دارند و اين نياز از طريق تعامل با محيطي که در آن سکونت دارد قابل تحقق است . حس مکان به معناي ادراک ذهني مردم از محيط و احساسات کم و بيش آگاهانه ي آنها از محيط خود است که شخص را در ارتباطي دروني با محيط قرار مي دهد، به طوري که فهم و احساسات فرد با زمينه ي معنايي محيط پيوند خورده و يکپارچه مي شود. اين حس موجب تبديل فضا به مکاني با خصوصيات حسي و رفتاري ويژه براي افراد خاص مي شود. حس مکان موجب احساس راحتي از يک محيط مي شود و باعث يادآوري تجارب گذشته و دستيابي به هويت براي افراد مي شود.
حس مکان به معناي دريافت ويژگي هاي معنايي محيط و شخصيت مکان توسط استفاده کنندگان از محيط مي باشد.
حسي که توسط ادراک ذهني مردم از محيط و دريافت احساسات آگاهانه يا ناآگاهانه ي آنها از محيط دريافت شده و استفاده کننده را در ارتباطي تنگاتنگ با محيط قرار مي دهد.
حس مکان موجب ايجاد حس رضايتمندي در استفاده کننده مي شود و با يادآوري فرهنگ يا تاريخ يک اجتماع و يا تجارب ذهني گذشته ي فرد، بر مفهوم هويت تاکيد کرده و کيفيت فضاي ساخته شده را براي مخاطب ارتقا مي بخشد. (فلاحت ، م، نوحي ، ١٣٩٠)
عوامل کالبدي شامل عناصر جغرافيايي طبيعي و بستر مکاني و عناصر محيط مصنوع و ساخته شده مي باشد که نسبت به عوامل احساسي و روانشناختي محسوس تر مي باشند، خوانايي عبارت است از مکاني که تصوير واضحي دارد و به راحتي قابل درک است . به عبارتي تا چه ميزان ساکنين يک سکونتگاه قادر به برقراري ارتباط صحيح با يکديگر از طريق عناصر کالبدي نمادي هستند. (لينچ ، ١٣٨٧)
در صورت عدم توجه به موارد فوق خطر حس لامکاني وجود خواهد داشت . احساسي که در اثر هماهنگ شدن و يکسان و شبيه شدن جاها و مکان هاي شهري است . چنين خطري بيشتر متوجه بناهاي و مکان هاي مسکوني است که نتيجه ي از دست رفتن تنوع و رنگارنگي معنادار آن ها است . منظور از تنوع ، تنوع مکان ها و حق انتخاب براي افراد است و امکان توانايي دسترسي به منابع و امکانات محيط محل سکونت .
زماني که محيط انسان ، ساخت محيطي معنادار است ، انسان در “خانه ” است . مکان هايي که ما در آن ها رشد يافته ايم چنين “خانه هايي ” هستند؛ به خوبي مي دانيم که راه رفتن بر سنگفرش آن ، بودن در ميان ديوارها مختص آن يا سقف ويژه ي آن چه حسي دارد؛ ما از محصوريت آرامش بخش خانه ي جنوبي و گرماي آسايش بخش خانه ي شمالي آگاهيم . در کل ، ما واقعيت هايي را که حاصل وجود ما هستند مي شناسيم . اما استقرار يافتن از چنين ملاحظات بلافصلي فراتر مي رود. انسان از آغاز دريافته است که خلق يک مکان به معناي بيان گوهر وجود و هستي است . محيط انسان ساختي که انسان در آن زندگي مي کند صرفا ابزاري علمي يا نتيجه ي رويدادهايي بي هدف نيست ، بلکه واحئ ساختار بوده و معناها را تجسد مي بخشد. (شولتز، ن، ١٣٨٨: ٧٩)
مکان انسان ساخت ، فهم او از محيطش را نمايان مي سازد، تکميل مي کند و نمادينه مي سازد. به علاوه مي تواند تعدادي از معناها را نيز گرد هم آورد. هر قرارگاه راستيني بر مبناي گرد هم آوردن بنيان نهاده مي شود. (همان ، ٨٨) به واسطه ي ساختن ، مکان هايي انسان ساختي خلق مي شوند که روح مکان ويژه ي خود را دارند. اين روح از طريق آنچه نمايان مي شود، تکميل مي شود و نهادينه مي شود يا گرد هم مي آيد. در معماري بومي روح مکان انسان ساخت بايد به خوبي پاسخگوي مکان طبيعي خود باشد.
اصطلاح حس مکان از ترکيب دو واژه ي حس و مکان تشکيل شده است . واژه ي حس در فرهنگ لغات آکسفورد سهم معناي اصلي دارد: نخست ؛ يکي از حواس پنجگانه ، دوم ؛ احساس ، عاطفه و محبت که در روانشناسي به درک تصوير ذهني گفته مي شود، يعني قضاوتي که بعد از ادراک معناي شي نسبت به خود شي در فرد به وجود مي آيد که مي تواند خوب ، جالب يا بد باشد. سوم ؛ توانايي در قضاوت درباره ي يک چيز انتزاعي مثل معناي حسي يا در اصطلاح حس جهت يابي که به مفهوم توانايي يک فرد در پيدا کردن مسير يا توانايي مسير در نشان دادن خود به انسان است ، و در نهايت حس به معناي شناخت تام يا کلي يک شي توسط انسان مي باشد. اما واژه ي حس در اين اصطلاح بيشتر به مفهوم عاطفه ، محبت ؛ قضاوت و تجربه ي کلي مکان يا توانايي فضا در ايجاد حس خاص يا تعلق در افراد است . (فلاحت ، ١٣٨٥: ٦٠)
مکان يکي از مفاهيمي است که در علوم و رشته هاي گوناگون و با قرائت هاي مختلف به کار برده مي شود. “مکان بخشي از فضا است که به وسيله ي شخص يا چيزي اشغال شده و داراي بار معنايي و ارزشي است . اگر فضا امکان وقوع حرکت را مي دهد، مکان درنگي پديد مي آورد. هويت يک مکان ، آميزه اي خاص از روابط اجتماعي است و بدين ترتيب همواره بدون ثبات ، مجادله اي و چندگانه مي شود.” (شعله ، ١٣٨٥: ١٩) مکان ، مرکز عمل آگاهانه و ارادي انسان ها است ، مرکزي است که در آن از رويدادهاي مختلف تجربه مي آموزيم . رويدادها و عملکردهاي آگاهانه ، تنها در ساخت مکان هاي معين پراهميت جلوه مي کنند. علت افتراق مکان ها، تمرکز ارزش ها، ديدگاه ها، هدف ها و تجربه هاي مختلف در آن ها است . از اين رو مکان ها عوامل اصلي در سامان بندي تجربيات و قضاوت هاي ما از جهان مي باشند. (شکويي ، ١٣٨٣: ٢٧٥)
مکان بيانگر خاطرات ، تجربيات ، علايق ، اسطوره ها و احساسات مشترک بين انسان ها است . فضا فاقد اين امتيازات مي باشد.
مکان به منزله ي خصيصه اصلي شالوده هاي پديدارشناسي جغرافيايي شناخته مي شود. (همان : ٣٠٠) از ديدگاه شولتز، مکان فضايي است که احساس مي شود، درک مي شود و سپس با خاطره عجين مي شود. (پورمند، ديگران ، ١٣٨٩: ٨٣) تعريف کردن حس مکان مشکل مي باشد. کارشناسان گوناگون هر يک به – مختلف آن را تعريف کرده اند. نويسنده و نظريه پرداز شهري کوين لينچ بر اين باور است که حس مکان با “هويت ” در ارتباط مي باشد و بيان مي کند که حس مکان گستره اي است که شخص مي تواند يک مکان را به مثابه يک هستي از مکان هاي ديگر تشخيص دهد و به ياد آورد.
(www.broward.org) از نظر يان زو، حس مکان از ميراث فرهنگي نواحي حفاظت مي کند و آگاهي هاي فردي و رابط خويشاوندي را ارتقا مي دهد. (www.eslarp.uiuc.edu) فريتز استيل ، روانشناس ، معتقد است روح مکان ترکيب ويژگي هايي که به يک موقعيت مکاني ، شخصيت خاص مي دهد و توان از نگاه جغرافيايي احترام به مکان را زنجير محکمي بين فرد و مکان مي داند که موجب تعهد به محيط ، حس زيباشناسانه ، لمس کردن و احساسات است . (cross ٢٠٠١) کوين لينچ براي شکل گيري حس مکان ابتدا بازشناسي آن را مطرح مي کند و مي گويد براي داشتن تصوير ذهني مطلوب ابتدا بايد آن شي را از ديگر اشيا بازشناخت ، استقلال آن را در مقابل ديگران حس کرد. (پاکزاد، ١٣٨٥، ١٤٨) همان جکسن ، معمار منظر: در حس مکان ، حسي است که فرد در نتيجه ي يک اتفاق يا سنت در درون خود مي سازد و با حس بازيابي و خواندن دوباره وقايع نگهداري مي شود. و جنيفر کراس : “حس مکان ترکيبي از رابطه با مکان و حس حضور در اجتماع معرفي مي شود.” (cross ٢٠٠١) آدمي به عنوان يک موجود با ايعاد فردي و اجتماعي و همچنين مادي ، روحي و رواني داراي نيازهاي مختلفي مي باشد که همواره به دنبال تامين آن ها در طول حيات خود است . در اين بين ، تامين اين نيازها داراي اوليت و سلسله مراتب خاصي مي باشد. تامين اين نيازها به صورت اولويت بندي خاصي ديده شده است . از مهم ترين اين نيازها که در صدر هرم اولويت بندي نيازها قرار دارد، نياز به خودشکوفايي مي باشد که لازمه ي آن ، تامين نيازهاي ماقبل خود است .
انسان چه به صورت خودآگاه و چه به صورت ناخودآگاه ، ميل به بروز استعدادهاي فطري دارد. (پيربابايي ، سجادزاده ، ١٣٩٠) اين امر زماني تحقق مي يابد که سلسله مراتبي از نيازهاي انسان از جمله نياز تعلق و دوست داشتن برطرف گردد و تعلق به مکان در پس احساس به مکان به وجود مي آيد.
استالو، انسان شناس ، معتقد است تعلق به مکان وراي تجربيات احساسي و قابل درک و شامل اعتقادات فرهنگي و فعاليت هايي است که انسان را به محيط پيوند مي دهد. (cross ,٢٠٠١) وقوف و آگاهي کامل به انواع نيازها و تامين سلسله مراتب نيازها، هر کدام مستلزم بستر و مکان خاص خود مي باشد. از طرفي کمبود شايستگي هاي محيط منجر به فقدان مشارکت ، شخصيت زدايي ، از دست دادن شايستگي هاي فردي و در نهايت عدم خودشکوفايي مي شود. (٦٣ ,١٩٦٣ ,Gofman) در فرهنگي لغت جغرافيايي آکسفورد واژه ي مکان در يک نقطه ي خاص در سطح زمين ، يک محل قابل تعريف و شناسايي براي موقعيتي که از ارزش هاي بشري اشباع شده تعريف شده است . بنابراين مکان صرفا يک جا نيست ، بلکه جايي خاص است ، آنچه آن را خاص مي سازد امتزاج آن با ارزش هاي بشري است .
مکان ها اهداف يا کانون هايي هستند که حوادث و رويدادهاي معني دار هستي خود را در آنها تجربه مي کنيم و در عين حال نقاط عزيمتي هستند که از طريق آن ها به جهت يابي در محيط نائل مي شويم و در ان دخل و تصرف مي کنيم . (پرتوي ،
(۷۱ :۱۳۸۷
مکان نه تنها به يک محل جغرافيايي اشاره دارد، بلکه متوجه کاراکتر اصلي يک جا که موجب تمايز ان از ساير جاها مي شود نيز هست . بدين ترتيب در مکان ، ابعاد گوناگون چشم انداز جمع مي آيند تا محيطي متمايز و حسي خاص ايجاد کنند.
(همان : ١٣٠) مفهوم حس مکان ، ماهيت مکان را مشخص مي کند و در مکان هايي يافت مي شود که داراي کاراکتري مشخص و متمايز هستند. نوربرگ شولتز حس مکان را پديده اي با ارزش هاي ساختاري ، فضايي و جوي مي داند که انسان را از طريق ادراک ، جهت يابي و شناسايي به آن نائل مي گردد.
حس مکان داراي سطوح مختلف و اثرات متفاوتي بر مخاطبين خود است . اگر فضايي خاطرات مخاطب خود را برانگيزد و ذهنيتي را براي او ايجاد کند، بر او تاثير مهم و گيرايي خواهد داشت . البته اين تاثير با برخوردهاي کوتاه مدت در فرد شکل مي گيرد. زماني احساس اين هماني در فرد ايجاد مي شود که فضا به طور محسوس و ملموس وارد زندگي فرد شده و به طور مداوم با زندگي روزمره ي آنان ممزوج شده باشد، آن را جزئي از زندگي خود دانسته ، موجبات اين هماني را پديد مي آورد.
فضاهايي که با عادات و رفتارهاي اجتماعي و فرهنگي همخواني داشته باشند، احساس تعلق و اين هماني بيشتري ايجاد مي کنند. حس مکان داراي سطوح مختلف و عوامل متعددي است .
از نظر ساليوان عوامل شکل دهنده ي آن از سه عنصر موقعيت ، منظر و درهم تنيدگي فردي به وجود مي آيد.
از نظر فريتس استيل ، عوامل شکل دهنده ي حس مکان اين گونه تعريف مي شود:
• عوامل ادراکي و شناختي
• عوامل کالبدي : بافت ، رنگ ، بو، صدا، محصوريت ، …
سطوح مختلف مکان از انواع ارتباط فرد با محيط تشکيل مي شود:
١- بي تفاوتي نسبت به مکان .
٢- فرد در ماکن مستقر است ولي نمي داند بخشي از آن است .
٣- آنچه براي مکان رخ مي دهد براي او مهم مي شود و احساس تقدير مشترک با مکان دارد.
٤- ارتباط عاطفي و پيچيده اي دارد و مکان را منحصر به فرد به شمار مي آورد.
٥- با اهداف مکان منطبق مي شود و از آنها پيروي مي کند.
٦- در مکان حضور پيدا مي کند.
٧- براي مکان فداکاري مي کند.
از نظر هيدمن ، سطوح متفاوت حس مکان ، از ريشه داري در آن تا بيگانگي و بي مکاني قابل تشخيص و بررسي است . (ضرابيان ، منعام )
احساس تعلق و دلبستگي به مکان ، سطح بالاتري از حس مکان است که در هر موقعيت و فضا به منظور بهره مندي و تداوم حضور انسان در مکان ، نقش تعيين کننده مي يابد. (فلاحت ، ١٣٨٥: ٦٠) در اين حالت آدمي نقشي براي مکان در ذهن متصور مي سازد که مکان را براي وي بااهميت و محترم متجلي مي سازد. تعلق مکاني رابطه ي هويتي فرد به محيط سکونتي است که در آن زندگي مي کند. (٢٠٠٥ ,cross)
به همين دليل در خانه ها که استمرار سکونت در آن واقع است ، خاطره هاي نسل ها در آن نقش بسته است . آن ديوار، اين نبش ، آن اتاق و اين کنج ، پيش از ان که ديوار و اتاق باشند، مکان انباشت خاطره هاي جمعي ما هستند، مکان انباشت فرهنگ ما، مکان انباشت سنت هاي جاري و مکان صور خيالي مردمان شهر ما. (حبيبي ، ١٣٨٧)